Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
.:: برگردان به پارسی: مرتضی راکی ::. T.me: @NestedSubtitle
[ در دورانی که جادو در همه چیز حس میشد ]
یک چهره...
یه ناو جنگی...
یک نبرد.
یک مرد...
یک تفکر...
یک فریب!
برای خراب کردن دیوارهای تروا...
و سوزاندن اون تا پایه و اساسش وسط جیغ و فریادها.
این یعنی چی؟
یه هدیه
برای آنتا
خدایانمون یکی هستن...
به پیشکشاشون احترام بذار.
از آب بیارینش بیرون.
ببرینش به معبد آتنا.
جنگ تموم شد!
بسه!
این آهنگه رو نخونین.
بدو، بدو ببینم کوچولو!
بدو!
میخوام یادشون بیارم شراب کیرو دارن میخورن.
آهنگ اودیسئوس رو نمیخوام.
خود اودیسئوس رو میخوام.
پس چرا هر شب داری خواستگارها رو تو خونه اش راه میدی؟
در این دنیا...
هر مردی هر کاری بخواد میکنه.
منم هر کاری از دستم بربیاد میکنم.
من یه مرد شدم دیگه. بزرگ شدم.
پس بندازشون بیرون.
ببین اگه قانون زئوس رو بشکنی چه بلاییدارن سرت میارن.
من همینجوری هم یه شوهر از دست دادم.
نمیخوام یه پسرمم از دست بدم.
پدرم برمیگرده.
پس کو کجاست؟
هشت سال از سقوط تروا میگذره.
نزدیک 20 ساله که ما رو ول کرده رفته. کجاست پس؟
مجبوریم همونجوری که شماها رو راه دادیم اونو هم راه بدیم.
داری میگی ما گداییم؟
دارم میگم این سه سال خیلی بهتون اینجا خوش گذشته.
اگه انقد طولانی از مهمون نوازیش استفاده کردیم...
دلیلش اینه که مادرت هنوز یه انتخاب نکرده.
اون همینجوریشم شوهر داره.
اودیسئوس مُرده.
تو درباره پدر من چی میدونی آخه؟
اینکه حیوونای لاغر و شراب گوهیداره.
بهتریناش رو هم تو همون دو سال اول تهش رو درآوردن.
اینم میدونم که هیچوقت برنگشته.
هنوز نه.
داری برای پدرت له له میزنی ولی اصلاً نمیشناسیش.
شبیه یه بچه ننه.
با توجه به اینکه هیچکس واقعاً نمیدونه پدرش کیه،
فکر نکن مال منو میدونی.
من میشناختمش.
از بچگی.
میدیدیم داره شکار میکنه.
من میخواستم داوطلب بشم برم تروا...
ولی بهم گفت بمونم و حواسم به تو باشه.
به من، یا مادرم؟
میشه به اون نگاه نکرد مگه؟
پدرم برمیگرده.
و مثل مادرم سخاوتمند نخواهد بود.
یعنی از قانون زئوس پیروینمیکنه؟
قانون میگه با غریبهها...
باید جوریرفتار کنیم که دلمون میخواد با خودمون رفتار بشه...
چون ممکنه خدایان باشن که قیافه عوض کردن.
و فکر کنم آنتیووس، کاملاً مشخصه که تو یه خدا نیستی.
ولی بوی خدا رو نمیده زیاد.
اگه اینجوری بود تغییر قیافه خوبی از آب در نمیومد.
حواست باشه.
همین الان ممکنه بزنه زمینت.
بیا.
اون رعد و برق کاملاً شانسی بود.
نمیدونم.
چشمای عاقلیداری.
چشمای آتنا. اینجا بشین.
داری با بازرگانا سفر میکنی؟
از اسپارت تا اینجا.
منلائوس از جنگ برگشته؟
سالها گذشته. اودیسئوس برنگشته؟
نمیدونیم زنده اس یا نه. چیزی میدونی؟
آهنگ اینکه چطور جنگ رو برد.
اونو که همین الان شنیدیم. چیز دیگه ای هم هست؟
نه.
اما
اسپارت پر از کهنهسربازهای جنگ ترواست.
یکی بالاخره یه چیزی میدونه.
تو پسر اودیسئوسی؟
برو به اسپارت.
برو.
منلائوس رو ببین.
به خوبی ازت استقبال میکنه.
ملکه میخواد با غریبه صحبت کنه.
با خبرها داره سر پا میمونه.
امید واهی بهش نده.
بالاخره یه جوری میفهمه که واقعاً کسی اودیسئوس رو دیده یا نه.
این رو میبینی؟
چشماش دیگه تقریباً هیچ جاییرو نمیبینه،
اما به خاطر این، مسافرهایی که درباره پدرم دروغ میگن رو
تا سر حد مرگ کتک زدن رو نذاشته کنار.
نه، نه. خیلی سریعه.
تو از کجا میدونی؟
برایشنیدن یه حرکت احمقانه نیازی به چشم نیست.
منتور، این رو تحت فشار بذار.
نه، خیلی سریعه.
به اندازه خودت صمیمی و باحاله.
فقط به حرف پدرت گوش میداد.
اینو از کجا پیدا کرده؟
دقیقاً همینجا همدیگه رو دیده بودن.
بیا.
این رو من برمیدارم.
واسه پسرت میخوای؟
که به عنوان سگ شکاری ازش استفاده کنم.
حقم داشت.
تکون نخور!
انقدر مشتاقی که روی تنت جایزخم بیفته؟
چرا هر بار زه رو میکشی صدا میده؟
کار درست همینه.
خبردار کردن شکار؟
با افتخار جنگیدن.
اما این که جنگیدن نیست. داریشکار میکنی.
شکار کردن یعنی با احتیاط جنگیدن.
خیلی هوشمندانه، آره.
ولی این زیرکی برات دردسر درست میکنه.
دوباره امتحان کن.
این دفعه انقدر سریع و بینقص نباش.
با یه دفاع عالینمیشه پیروز شد.
مهاجم رو بکش سمت خودت.
- چظور؟ - تردید کن.
شکمت رو جلو سلاح حریفت باز بذار.
حمله اون فرصت توئه.
این رو تو به پدرم یاد دادی؟
نه، نه. اون به من یاد داد.
میگفت: "همیشه نمیتونی قویترین یا سریعترین باشی."
"پس اون کسی باش که از همه باهوشتره."
خب اون چیکار میکرد؟
اگه برگرده و همه اون خواستگارها رو تو خونه خودش پیدا میکرد؟
حتیدلم نمیخواد تصور کنم میخواست باهاشون چیکار کنه.
خیلیشلوغشون کردن.
دو تاشون رو بزنی بقیه اشون در میرن.
یه مشت قلدرن، در عین حال هم ترسو.
خیلیهاشون میتونستن برن تروا اما وقتی آگاممنون اومد...
پدرهاشون قایمشون کردن.
اونم میدونست جنگ آگاممنون سالها طول میکشه و جون کلی آدم رو میگیره.
ارتشش رو هم با قرعهکشی جمع کرد.
- اسمت؟ - سینون.
بکشش بیرون. در نیومد.
- اسمت؟ - آنتیووس.
بکشش بیرون.
در اومد.
با قرعهکشی؟
آنتیووس بهم گفته بود داوطلب شده.
به نظرم یه کاسهایزیر نیمکاسه هست.
پسترت میخواد به جای سینون بره.
من اجازه نمیدم.
باید بمونه، به خونوادش برسه.
میتونه به پسر تو هم برسه.
البته.
پیش من میمونه.
میخواست آنتیووس به من برسه؟
نه، نه.
اما اودیسئوس نسبت به غصه یه پدر حساس بود.
به حال پدرها دلش میسوخت.
تو و مادرت برای تعهد به افتخار و نام خیلی باارزشتر بودین.
میدونست سالها طول میکشه.
به مادرم گفت؟
این رو از خودش بپرس.
ایموس،
یه روز برمیگرده؟
آرگوس باور داره که برمیگرده.
من سگ 20 ساله ندیدم تا حالا.
حتی از صاحبش هم بیشتر عمر کرد.
نمیخوام مزاحمت بشم.
اصلاً عجلهایندارم.
پدربزرگا میگن، وقتی کفن پدربزرگت تموم بشه...
مجبورم ازدواج کنم.
چرا؟
ایتاکا خیلی وقته بیشاه بوده.
محافظ میخوان.
در مقابل چی؟
مردم دریا.
اونا فقط قصههای مسافران.
هر چی که میدونیم هم همینه دیگه.
سقوط تروا رو هم همینجوری فهمیدیم.
حالا هم همه دارن از حملات مردم دریا حرف میزنن.
این مردم دریا کی هستن پس؟
هیچکس نمیدونه اما بزرگترها میخوان آماده بشیم.
برای چی قراره آماده بشیم؟
ما جزو بزرگترین تمدن شناخته شدهایم.
به این خونه بزرگ نگاه کن.
سنگهاش به اندازه خود دانش کهن هستن.
افتاده دست یه مشت مهمون ناخوانده و از خود بیخود شده.
تا وقتی به مفهومش احترام گذاشته نشه
ساختارش هیچ معنایینداره.
قانون زئوس.
جوریرفتار کن که میخوای باهات رفتار بشه.
دارن سواستفاده میکنن، همهچیز رو به آتش میکشن.
چطور میتونی به ازدواج با یکی از اونا فکر کنی؟
چون خیلی وقت پیش...
پدرت این رو از من خواسته بود.
آگاممنون شاه ماست.
ترواییها هم زن داداشش رو دزدیدن.
یا شاید هم زنه خودش با اونا رفته.
بیخیال.
میگن دیوارهای تروا نفوذناپذیره.
ما هم میشینیم دم دروازهشون تا تحریکشون کنیم بجنگن.
سالها میگذره،
تلماکوس بزرگ میشه.
تو هم یاد میگیری بدون من زندگی کنی.
منلائوس میتونه از هلنا بگذره.
اصلاً آگاممنون
این رو بهانه میکنه تا تروا دیگه مسیرهای تجاریرو کنترل نکنه.
این رو بیجواب نمیذاره.
هرگز.
اگه پس بزنی چی؟
پسرمون رو میگیره میبره.
نمیتونه این کار رو بکنه.
دختر خودش رو قربانی کرد. فقط برای اینکه باد مساعد بوزه.
خدایان چرا باید دختر اونو بخوان آخه؟
قدرت قربانی،
توی چیزیه که برات آب خورده.
این جنایته.
در عین حال نشونه قاطعایته.
به این زودیها برنمیگردم.
البته اگه بتونم برگردم.
خب اگه فرار کنیم چی؟
با سریعترین کشتیت.
با بهترین خدمهات.
بزنیم به سمت افق.
دست تو دست روی عرشه، دنبال خورشید در حال غروب،
به سمت غروب آفتاب پارو بزنیم...
پشت این دیوارها چیزهای بیشتری هست.
انتقام آگاممنون
روی سر تمام ایتاکا خراب میشه.
بهم قول بده.
اگه برنگشتم...
و تلماخوس به سن قانونیرسید.
بهم قول بده...
وقتی بزرگ شد دوباره ازدواج میکنی.
این همه فداکاریدیگه بسه.
عشق خودش همون فداکاریه.
مسلماً همینه.
و من نمیخوام این کار رو بکنی.
این به تو ربطینداره.
بهم قول بده.
نه.
قول بده برمیگردی.
اگه برنگشتم چی؟
اون وقت چیزی که به جای من تصمیم میگیره خاطرهات نخواهد بود.
سنجاق سینهام رو بگیر.
همیشه به خودت وصل کن.
آتنا تو رو سالم برمیگردونه خونه.
فکر نکنم زیاد بهم بیاد.
وقتی مسافرها گفتن دیدنت...
ازشون میپرسم چی تنت بوده.
از این طریق میفهمم دارن راست میگن یا دروغ.
اگه اون مردم دریا واقعاً وجود داشته باشن...
الان ایتاکا هیچ شاهینداره که براش ارتش جمع کنه.
من میتونم شاه بشم.
بیا.
زه رو بکش.
این بیانصافیه.
گفته بودی فقط خودش میتونه این کار رو بکنه.
خوشت میومد بقیه هم امتحان کنن.
همه تبرها رو پشت سر هم میچید.
آره.
هیچکس نتونست.
قبل از اینکه من شاه بشم
دارن خونمون رو میمیکنن تا از بینشون یکیرو انتخاب کنم.
مسافره به من گفت منلائوس سالها پیش برگشته.
همه برگشتن.
اونایی که زنده موندن رو میگم.
شاید هم مُرده.
اگه اینطوره پس اینجا کاخ منه.
باید این رو بفهمیم.
باید برم پیش منلائوس و بفهمم چیشده.
تلماکوس،
خواستگارها میخوان بهت آسیب بزنن.
فکر میکنی این رو نمیدونم؟
هر شب منتظرن بهشون یه بهونه بدم.
پس بیرون از خونه، تو دل دریا، تو جادهها چی؟
تو پیدا کردن بهونه معطل نمیکنن. نمیتونی برگردی.
نمیخوای ادعاییروی تاج و تخت داشته باشم.
میخوای منو بندازیگوشه رینگ تا همون ملکه ایتاکا باقی بمونی.
از ملکه ایتاکا بودن بدون شاهم خسته شدم دیگه!
بدون شاهت؟
یا بدون "یه" شاه؟
فکر کردی میتونی جاش رو پر کنی؟
تو هنوز یه بچهای.
این چه سر و صداییه ملانتیوس.
با مهمیزهات نیا داخل.
تو گاوبانی، نه اسبدار.
تو هم خوکچرونی.
کی هستی که اینجوری با من حرف میزنی؟
خدمتکاری که ارباب گذاشته بالای سر چوپونا.
خیلی وقته اربابمون رفته، کور احمق.
تو هم به اندازه همین سگ اینجا ارزش نداری.
آرگوس!
آرگوس!
آرگوس.
آرگوس.
اربابم، کارینکرد مگه؟
این تویی که اینجوری بویگند میدی؟
ول کن این سگ رو.
- کدوم رو؟ - هردوتامون رو.
- چیگفتی، بنده؟ - خشمش کورش کرد.
آرگوس سگ شکاری پدرم بود.
سگ شکاری؟
نگاه کن تو رو خدا.
ببرش بیرون. میخوایم غذا بخوریم.
نه! نمیبینیداره درد میکشه؟
خیلی خب.
پس بذار به درداش پایان بدم.
ولش کن!
دیدین؟
دیدین چیکار کرد؟
به من حمله کرد!
حق داشتم این کار رو بکنم!
لطفاً!
لطفاً به پسرم آسیب نزن.
باشه. باشه. پولیبوس.
عقلش رو از دست داده. رحم کن.
برو یه کم دیگه شراب بخور.
من حلش میکن.
سگ شکاری پدرم بود.
فقط به عشق دیدن برگشتن اودیسئوس داره زنده میمونه.
بسیار خب.
پس ببرینش تو آشغالدونی...
تا اربابش رو همونجا اول کار ملاقات کنه.
سگ همون بیرون میمونه.
قبل از اینکه بخوای به خاطر یه حیوون خودت رو به خطر بندازی خوب فکر کن.
اوریکلیا.
آذوقه ببر توی کشتیها.
هیچکس نباید صداش دربیاد.
آدمای قابل اعتماد انتخاب کن.
دل مادرت رو میشکونی.
اگه اینجا بمونم منو مجبور میکنن بجنگم.
هیچکس پشتم نمیایسته.
باید از پدرم خبر بیارم.
اگه بفهمن اودیسئوس مُرده ایتاکا پشتم میاد.
خواستگارها نمیذارن این کار رو بکنی.
نمیتونیزنده برگردی.
به منتور بگو سپیدهدم تو کشتیها منو پیدا کنه.
به مادرت چی بگم به نظرت؟
تا جایی که میتونه دووم بیاره.
کشتی آمادهس. باد هم مساعده.
بهت گفته بودم چشمهای عاقلیداری؟
مثل چشمهای آتنا؟
چند بار گفتی.
نپرسیدیداریم کجا میریم.
کجا داریم میریم؟
بریم پدرم رو پیدا کنیم.
زنده است. از باد و موجها این رو میفهمم.
همین اطرافه.
سرگردونه، زخمیه، گم شده... نمیدونم.
اما زنده اس.
بازم خواب دیدی؟
آدمهایدر حال غرق شدن.
حبس شدن تو یه جایی.
تو یه جای تاریک.
نور آتش روی سنگ. نمیدونم.
نمیخوای یادت بیاد؟
چرا خدایان جوری حرف نمیزنن که بفهمیم؟
کیه که رعد و برق رو نفهمه آخه؟
یا آتش رو؟
خنده یه بچه رو، یه محصول پربرکت رو؟
اما دارن خودشون رو از ما پنهان میکنن.
نگاه کن.
کیداره ابر رو تکون میده؟
پرندهها رو کی صدا میزنه؟
آبها رو کی موجدار میکنه؟
داشتی با کی حرف میزدی؟
آتنا باز اومد سراغم.
میگه باید یادم بیاد.
باید برم.
چرا بری آخه؟
هر چیزی که نیاز داریم رو داریم.
چند وقته اینجام کالیپسو؟
من خونه دارم.
یکی هست.
اونجا یکی هست.
از کجا میدونی؟
نمیدونم.
حسش میکنم.
چیزی که ما داریم میتونه ابدی باشه.
ابدی بودن مال خدایانه.
تو الههای مگه؟
میخوای یادت بیاد اما اگه یادت اومدن خوشبختیت رو نابود کرد چی؟
پس اصلاً واقعیت نداره.
نه.
- دیگه بسه. - اما من خیلیدوستش دارم.
دست از لوتوس خوردن بردار.
بگو ببینم، چی یادت مونده؟
بعد از تروا.
تروا.
جنگ رو بردیم.
خب بعدش؟
ده سال تو این ساحل لعنتی.
بریم خونه.
چیزهایی که جا گذاشتیم رو یادتون نره.
غذامون میرسه اصلاً؟
کلی چیز از تروا با خودمون آوردیم.
یکیدو جا وامیستیم بالاخره.
بکشین!
بکشین!
بکشین!
پاروها رو بکشین داخل.
استراحت کنین!
پاروها رو بکشین داخل!
بادبان رو باز کنین، دنبال باد جنوب بریم.
چشم قربان، فرمانده.
آگاممنون از مسیر امن داره میره به سمت غرب.
آدمهای بیشتریدورشن.
یه جایی پیدا میکنیم لنگر بندازیم.
مطمئنی؟ کار ریسکیایه.
خیلیدنبال آگاممنون راه افتادم.
با یه کم شانس و یه باد خوب.
دنیا رو هم میبینیم تازه.
زودتر از آگاممنون میرسیم.
آماده باش!
سمت راست بمونین.
اودیسئوس!
خشکی!
میبینی؟
کثافتِ خوش شانس
آذوقه داره تموم میشه.
یه دسته پیشرو آماده کن.
غذا و آب. واسه سه هفته.
اگه ندادن چی؟
چقدر دوست دارید برگردین خونه؟
سلاحها رو بردارین!
با گدایی کردن...
با قرض گرفتن...
با غارت کردن.
بپرس چرا دارن در میرن و به استقبالمون نمیان.
فکر میکنن مردم دریا هستیم.
نه.
ما یونانی هستیم.
اهل ایتاکا.
میدونید تو تروا بردیم؟
داریم با باد جنوب میریم غرب.
میگه اگه از این راه بریم.
چیزی که باهاش روبهرو میشیم خوشمون نمیاد.
بعد از سالها جنگ...
هیچچیز نمیتونست بین من و آدمهام تا خونه فاصله بندازه.
حتی خودم.
بعدش چیشد...
وقتیداشتیم دنبال خورشید فراری میرفتیم...
خشکی پیدا شد!
اونجا رو ببین.
عوضی خوش شانس
نه، نه، نه.
گوسفندها همینجوری سر خود نمیگردن.
بریم دنبالشون.
اینجا یه نفر داره زندگی میکنه.
آره. پنیر درست میکنه.
اساسی هم هست.
خیلیزیادن.
باید بریم.
هیچینداریم باهاش معامله کنیم.
قانون مهماننوازیزئوس هست.
نمیدونم کسی که اینجا زندگی میکنه
اصلاً میدونه زئوس کیه یا نه
قانون زئوس رو همه میشناسن.
آتش رو روشن کنید!
به استقبال صاحبخونه میریم.
از آتش دور بمونین.
پخش بشین!
فکر کنم خوابه.
صبر کن.
صخرهس.
نمیتونیم تکونش بدیم.
تو قفس گیر افتادیم.
خبر رو پخشش کنین.
فردا صبح که گله رو داد بیرون...
میدویم سمت خروجی.
استراحت کنین.
یالا، یالا!
برین!
میتونیم چیزی بین این سنگه چپونیم؟
که یه فاصله و روزنه بمونه؟
شاید.
اما چی؟
این کنده چطوره؟
فرق میکنه.
از سرش بگیر. بذارش توی آتش.
چقدر طناب داریم؟
چند تا گوسفند داریم؟
چند جین.
خیلیشلوغیم.
وقتی برگشت باید دو نفر در برن.
یا اینکه بذاریم خودمون رو بخوره.
بین گله دولا دولا بدوین، بعدش هم پخش بشین.
اینجوری فقط یکیمون رو میگیره.
آره.
چهار نفر باید بدویم.
دوتادوتا.
چرا بیشتر رو ریسک کنیم؟
دیشب دو نفر رو خورد. قبل از اینکه بخوابه دو نفر دیگه رو هم میخوره.
بدوین، بدوین!
خب جسدش چی؟
چه بلایی سر جسدش اومده؟
قراره همونجا ولش کنیم بپوسه؟
که اون موجودات بخورنش؟
ما به مرده هامون احترام میذاریم، اودیسئوس.
اون موقع فرار کردن مُرد. با فرار کردن داریم حقشو ادا میکنیم.
پوزایدون... بابا... منو کور کردن.
انتقام بگیر بابا. انتقام این دردی که کشیدمو بگیر.
پوزایدون، انتقام درد منو بگیر.
میتونه حرف بزنه.
چرا زودتر حرف نزد؟
تو مگه با مورچه ها حرف میزنی؟
بریم باهاش حرف بزنیم شاید قانعش کردیم؟
فکر کنم دیگه خیلیدیره.
داری چه کار میکنی؟
نه!
یالا. بدو، بدو!
یالا!
بالا برید!
یالا!
یالا، یالا!
یالا!
چرا اون تیر رو زدی؟
اون هیولا سربازای خوبمون رو کشت.
آره و اون هیولا پسر پوزایدون بود.
چی؟
وقتی چشمشو درآوردیم شنیدم داشت صداش میکرد.
اون لعنتی یه هیولا بود.
منم خودم شنیدم.
الان دریا هم افتاده جلومون؟
بادم همینطور.
حالا که پوزایدون باهامون لج کرده چطوری برگردیم خونه؟
نمیشه با پیشگویی و قربونیدادن سر کنیم.
میدونی چند بار دیدم داشتی التماس میکردی؟
از وقتی از تروا راه افتادیم داری آتنا رو صدا میکنی؟
نمیتونستیرحم کنی؟
بگیر.
اینم ببند به خودت.
که اونایی که نتونستیم خاک کنیم یادمون بمونه.
خدایان فقط به کسی کمک میکنن که خودش به خودش کمک کنه.
از اون به بعد هر دریایی که طوفانی میشد، هر بادی که مخالف می وزید...
انگار داشت تو گوششون میخوند که نفرین شدیم.
افراد من کجان؟
کی بهم اجازه میدی برم ببینمشون؟
اگه میتونستم باهاشون حرف بزنم...
شاید یادم می اومد.
من زن داشتم مگه؟
بچه؟ شاید یه پسریداشتم؟
چند وقته اینجام؟
یه مدت خیلیزیادیه.
اگه پسریداشتم...
الان چند سالش بود؟
نمیدونم چطوری باید با یه پادشاه حرف بزنم.
یکاریش میکنیم.
فقط دهنتو بسته نگه دار کافیه.
اما اگه پرسیدن میگیم تاجر اهل کریته ایم.
بالاخره یه جوری خودمونو به شاه میرسونیم.
خوش اومدید.
ممنون.
این واقعا یه...
از این طرف.
داری ما رو کجا میبری؟
پادشاه میخواد شخصا از غریبه ها پذیرایی کنه.
.:: برگردان به پارسی: مرتضی راکی ::. T.me: @NestedSubtitle
بشین.
تو نه.
تو.
از مهمون نوازیم لذت ببر.
همونطور که زئوس گفته.
بعدش شاید بهمون گفتی کی هستی.
چه روز قشنگی برای اومدن.
جشنه. دخترم داره عروسی میکنه.
فردا پا میذاره تو یه زندگی جدید.
زیاد به گداها نمیخوری.
احتمالاً میدونی من کیم.
من منلائوس، پسر آترئوسم.
برادر آگاممنون.
شوهر هلنا.
حتماً اسم هلنا رو شنیدی.
همون چهره ای که هزار تا کشتیرو راهیدریا کرد.
امروزیاش شاید فقط پنج تا کشتی هم نشه.
بخاطر اون چقدر آدم تو دشت های تروا جون دادن.
بخاطر زیاده خواهیداداشت.
این بچه شبیه یه نفره.
آیجکس...
پاتروکلوس...
آشیل...
دلم برای هیچکدومشون به اندازه اون یه دونه جنگجو تنگ نشده.
باهوش ترین آدم بین ما.
ده سال تمام اونجا روی ساحل پوسیدیم.
کارمون گیر کرده بود.
همینطوریداشتیم بحث میکردیم تا اینکه یه نفر...
یه راهی پیدا کرد.
اودیسئوس.
داستان اون اسب رو شنیدی؟
تا حالا اینو از کسی که اون تو بوده شنیدی؟
چند روز اونجا موندیم.
قبل اینکه کشتی حرکت کنه مثل گله تو هم چپیده بودیم.
اون میدونست نباید هیچکس بفهمه توی اونیم
حتی سینون، همون سربازی که پشتمون گذاشته بودیم هم نمیدونست.
با اولین موج ها بعضی از رفیقامون غرق شدن.
بین شاش...
بین اون همه کثافت سکوت کردیم و منتظر موندیم.
یه هدیه
برای آتنا.
خدایانمون یکی هستن...
به پیشکشاشون احترام بذار.
باید اینو بسوزونیم.
آتیشش بزنید! آتیش!
اون یه پیشکش برای آتناست!
اون یه پیشکش برای آتناست!
دروازه ها!
اون میدونست باید منتظر یه شب تاریک و بی ماه توی تروا بمونیم.
یالا، یالا!
- دارن به شهر حمله میکنن! - به سمت دروازه ها!
دروازه ها!
بدوید، بدوید!
شهر زیر حمله است!
یالا!
یالا، یالا!
باقیشو که دیگه خودت میدونی.
حرفام درگیرت کرد؟ باید از زبون چنگ نوازا بشنویش.
شنیدم خب.
اما اونا با شما نبودن.
با پدرت.
با اودیسئوس.
چقدر شبیهش هستی.
کجا از هم جدا شدید؟
توی تروا.
خدایان یه پیروزی حق بهمون دادن.
حق به جانب...
یه پیروزی حق بهمون دادن اما سفرهای برگشتمونو برکت ندادن.
سالها طول کشید برگردم خونه.
اما اون هیچ وقت برنگشت.
اونایی هم که برگشتن پشیمون شدن.
براش تعریف کن.
- از برادرت بگو. - نه.
بگو بعد اون جنگ عادلانه خدایان چه نعمتی بهش دادن.
بگو چطور مثل یه قهرمان استقبالش کردن.
بگو آگاممنون چطور سالها قبل ما رسید خونه...
و ملکهاش چطور به استقبالش رفت.
کلیتایمنسترا، خواهر دوقلوم.
براش تعریف کن چطور...
نه! اون کاری به برادر من نداره!
اون نگران باباشه.
من از زمان تروا به این طرف هیچ چیزی از اودیسئوس نمیدونم.
هیچی به هیچی؟
هیچکدوم از مرداشم نمیدونن؟
افراد آگاممنون، تاجرها، مسافرها چطور؟
شایعه میخوای؟ پچپچ میخوای؟
درست اومدی.
کسی هست بخواد در مورد اودیسئوس داستان بگه؟
یکی میگه پولداره، یکی میگه دستش خالیه.
یکی میگه مُرده، یکی میگه اسیر شده.
- تو چی میگی؟ - اسیر؟
کدوم سیاهچالی...
میتونه همچین آدمیرو نگه داره؟
چیزایی که یادت مونده رو بگو.
باقیش خودش میاد.
افرادم باور کرده بودن به پوزایدون بیاحترامی کردم.
آماده!
بکشید!
بکشید!
بکشید!
بکشید!
بکشید!
یکی پس از دیگری با طوفان ها جنگیدیم.
از مسیرمون منحرف شدیم.
آخر سر هم کاملاً گم شدیم.
بکشید!
بکشید!
بکشید!
بکشید!
محکم پارو بزنید!
سلام.
با صلح اومدیم،
فقط یه کم غذا میخوایم.
غذا میخوایم.
- حرفمو میفهمی؟ - فقط یه بچه هست
اگه بچهاش اینه، پدر مادرش چطوریان؟
هی. آروم باش.
نه، نه، نه.
در برید! فرار کنید!
به سمت کشتی!
یالا، یالا. یالا.
عقب برید! عقب برید! یالا.
بدوید! تندتر!
کمانمو بده! کمانمو بده!
یالا!
یالا! یالا!
محکم پارو بزنید!
صبر کنین!
بکشید!
صبر کنین!
بکشید!
و... بکشید!
و... بکشید!
از اینجا برید بیرون!
- صبر کنین! - بکشید!
صبر کنین!
پاروها!
خیلی خب، حرکت کنید!
سمت بندر.
از کنار ساحل برید.
اگه کشتیداشته باشن چی؟
باید تا جایی که میتونیم دور بشیم.
آذوقهاینداریم که کورکورانه بریم جلو.
راهمون رو گم کردیم.
باید غذا پیدا کنیم و خودمون رو جمع و جور کنیم.
سمت بندر.
اونجا! دود میاد!
برید جلو، یه جایی تو ساحل پیدا میکنیم پهلو بگیریم.
پاروها رو بکشید بالا!
یه تیم گشت جور کن.
فردا.
خیلی خب، فردا.
نگهبان بذارید.
فکر میکنیم همینجا بمونی.
- کی میخواد؟ - همه مون.
اونایی که هنوز زندهان.
دارین شورش میکنین؟
بستگی به خودت داره.
کمانمو بده من.
شکم بچهها رو سیر میکنم.
هر چیزی پیدا کردید بیارید.
نه، نه! خیلی خب!
- آسیبی به من نزنید! - آروم باش.
نه!
کسینمیخواد بهت آسیب بزنه!
هرکاری بگید میکنم
هیچکس کاری به کارت نداره.
من اوریلکوسم. اسم تو چیه؟
سرسیه.
سرسی، ما شدیداً به غذا احتیاج داریم.
غذا دارم.
به اندازه کافی غذا دارم.
اجازه بده.
سلاحا، زره ها رو...
بذارید اون عقب.
از گوشتم خوشت اومد؟
چرا... این همه زیاد هست؟
اصلاً معلوم نمیشه غریبه ها کِی میان.
مردا...
با اون اشتهای سیریناپذیرشون...
هر چقدر هم باشه بازم کمه.
اوریلکوس!
برنگشتن.
- حتی یکیشون؟ - هیچکدوم.
خنجرتو بده.
همونجا بمون!
چرا نزدیکتر نمیای؟
از دریا اومدی؟
تنهایی؟
خوکهام ازت خوششون اومد.
گرسنهای؟
سلاحاتو دم در بذار و از مهماننوازی زئوس لذت ببر.
یه خوک بگیر.
میتونی برایشام امشبت قربونیش کنی.
هر کی که هستی، معلومه کشاورز نیستی.
اینو بده من.
بوی سوپ خوش میاد.
به هردومون میرسه.
کیگفته دو نفر هستیم؟
کیدیگه اینجاست؟
کسی هست، مگه نه؟
میگی تنهایی.
اما هیچکس نمیتونه تک تنها بیاد اینجا.
جدی؟
اینجا فقط از راه دریا قابل دسترسه.
دوستات کجان؟
دنبالشون میگردم.
کسی از اینجا رد نشده؟
پس این همه چیزو تو درست کردی؟
داری از من بازجویی میکنی؟
یه مسافر که از گرسنگیداره میمیره.
حتی به غذا هم دست نزده.
میگه ملوانه ولیزره یه جنگجو بزرگ رو تنشه.
تازه با آوردن خنجر به خونه میزبان، قانون زئوس رو زیر پا میذاره.
چشمای تیزیداری.
خدایان تیزش کردن.
بهت الهام میکنن؟
حقیقت رو...
بعضی وقتا.
بهت میگن افراد من کجان؟
افرادت؟
آره.
میگن.
تو هم به من میگی؟
شاید.
اگه خنجرتو بدی.
چرا باید به یه دروغگویی که مهماننوازی منو رد کرده کمک کنم؟
افرادت اینجا بودن اما دیگه نیستن.
راهشون رو ادامه دادن؟
آره.
حلقه هاشونو گذاشتن و رفتن؟
اگه من بودم نمیکردم.
نکن!
نمیدونم این زاغ واسه تو چیه...
اما اگه ولش نکنی، گلوشو فشار میدم تا حقیقتو بگی.
بهش آسیب نزن.
از اعضای خونوادته؟
مادرته؟
خواهرته.
همونطوری که افرادم رو تبدیل به خوک کردی، اینم تبدیل کردی.
من اونا رو به هیچی تبدیل نکردم.
یه نگاه به اینا بنداز.
این موجودات معلومالحال کین. یه نگاه بهشون بنداز!
پست طینت ها.
چندشآورن.
موجودات پستی که تنها ارزششون جنگیدنه.
همه جا به خاطر تو تجاوز کردن و غارت کردن.
فکر میکنیدارن خلاف ذات خودشون رفتار میکنن؟
فقط چون تو دستور دادیدارن این کارو میکنن؟
یه فرمانده واقعی باور داره که بیرحمی عین انضباطه.
اما تو زیاد هم ساده به نظر نمیرسی.
با این حال اونا رو فرستادی پیش من.
پیش من، وقتی تنها بودم.
با سر و روی کثیف، شکم گرسنه و خونی که جوش میزد.
فکر کردی توی خونه خودم بهم احترام میذارن؟
بهشون نگاه کن!
همون طوری که هستن ببینشون.
آسیبی بهت رسوندن؟
میخواستن آسیب بزنن.
اونا فقط میخوان برگردن خونهشون.
بذار برن.
برگردید.
برگردید.
برگردید.
برگردید به شکل و قیافه خودتون.
برگردید.
برگردید به شکل و قیافه خودتون.
برگردید.
برگردید به شکل و قیافه خودتون.
برگردید.
برگردید.
برگردید.
برگردید به شکل و قیافه خودتون.
برگردید.
اودیسئوس.
برگردید به کشتی.
تا جایی که میتونید غذا بردارید.
گوشت رو ول کنید.
نمیتونی بذاریزنده بمونه. اون یه جادوگره.
این قدرتارو کی بهش داده؟
خدایان خودت.
مشک ها رو از رودخونه پر کنید.
سپیده دم میزنیم به دریا.
چرا اونطوری ولش کردی؟
اینطوری واسه هردومون بهتره.
اگه ناراحتتون کردیم ببخشید.
برای اینکه بتونیم به مسیرهای تجاری برسیم
به کمک تو احتیاج داریم.
خیلی از مسیرتون دور شدید.
یعنی چی؟
راه رو فقط تیرزیاس کور میتونه نشونت بده.
تیرزیاس؟
توی هیادیس.
از هیچکس توقع نمیره به سمت دیار مردگان بادبان بکشه.
هیچکس برنمیگرده.
تو بادبان میکشی.
به سمت شمال برو. به سمت غروب آفتاب.
برو سمت اعماق خشکی.
جایی که رود آتش و رود یخ به هم میرسن...
یه گودال بکن.
با خون قربانی پرش کن.
مُرده ها رو دورش جمع کن.
و بفهم چطوری باید برگردی خونه.
فقط تو.
نه افرادت.
نفرینشون کردی مگه؟
این یه نفرین نیست.
این یه حقیقته.
نمیخوان سر به تن خدایان طغیان کنی.
خدایان میگن فقط خودت برمیگردی.
پس منم طغیان میکنم.
سینون.
من اودیسئوسم.
سینون.
من اودیسئوسم.
بذار بنوشه، اودیسئوس.
حرفاشو بعداً میشنوی.
اودیسئوس؟
آره.
به همه دروغ گفتی.
چرا به من گفتی؟
باید باورش میکردی.
چرا داوطلب شدی؟
یادت نمیاد چطور اومدم اینجا؟
بهت التماس کرده بودم جای آنتینوئوس رو به من بدی.
نوبت اون بود.
به خونوادت پول داد تا جای تو رو بگیره.
اگه تروایی ها نذارن زنده بمونم...
اگه نتونم دیگه برگردم خونه...
این رو ببر برای پدرم.
هر کاری کردم رو براش تعریف کن.
اودیسئوس.
میتونی هر جور خواستیرنگ و لعابش بدی.
نمیتونستی حقیقتو بهم بسپاری؟
میدونستی به خاطر تو میمیرم.
آدم رو به مرگ اعتراف میکنه. باید باورش میکردن.
من روی اون ساحل به خاطر تو مُردم.
میدونم.
کنارت بودم.
شنیدم حتی تو آخرین نفسهاتم داشتی همون دروغو میگفتی.
پیروزیرو برامون آوردی.
اونجا بودم. خیلینزدیک. بوی خونت رو حس میکردم.
این چه تسلایی برام داره آخه؟
تا وقتی مُردهها نگفتن نمیدونستم تو توی اون اسب بودی.
کدوم مُردها؟
خیلی از کهنهسربازهای لشکرت دارن این ساحلا میچرخن.
مُردهها میان تا برایزندهها عزاداری کنن و به پیشواز مُردههای تازه برن.
اولین کسی که منو پیدا کرد بابام بود.
تا بهت آرامش بده.
سایه ها آرامش نمیارن.
دارن از زندههایی که بهشون ظلم کردن خبر میگیرن.
پدرم در بدبختی مُرده.
تنها و بیکس، در حالی که داشت از آدمایی مثل آنتینوئوس گدایی میکرد.
آنتینوئوس فریب دادت؟
- شکینیست، همونطوری که تو رو فریب داد. - یعنی چی؟
توی ایتاکا کی حواسش به زن و بچهته؟
زنم ربطی به این چیزا نداره.
برگشتن به خانه رو هم با آگاممنون بحث کن.
آگاممنون اینجاست؟
تو تروا با آبرو خاکم کردی.
ممنون.
اما به اونایی که دفن نشدن هم فکر کن.
همیشه که نمیشه.
وقتیرسیدی خونه یه کشتی بگیر.
به سمت غرب ناشناخته بادبان بکش تا خشکیرو پیدا کنی.
و اونجا قربونی بده...
و یاد و خاطره مُردهاتو زنده نگه دار.
اون تیکه چوب هنوزم هست؟
معلومه.
اگه تونستی برسی...
شرمندگیش رو پس بده به آنتینوئوس.
همین کارو میکنم.
سرورم.
اودیسئوس.
چرا اینجایی؟
جنگ رو بردیم. داشتی برمیگشتی خونه.
اودیسئوس،
باهوشترین ژنرال من.
عاقبت تو مثل من نمیشد.
شما هم مثل ما سرگردون شدید؟
نه.
بدبختی من رسیدن به خونه بود...
استقبال شدن توسط زن زیبام...
شستوشو...
روغنکاری...
و راحت شدن.
تا تلخترین درس رو یاد بگیرم.
فهمیدم قلبشو مسموم کرده بودم.
در حالی که قلب اون قبلاً مال کس دیگه ای بود.
نه! نه.
اون و معشوقش سالها نقشه مرگ منو کشیده بودن.
اودیسئوس.
بله.
پسر من اورستیس
انتقاممو گرفت؟
سرورم، من از کجا بدونم؟
هنوزم دارم تلاش میکنم برسم خونه.
اشتباه منو تکرار نکن.
با توقع تاج و گل و تمجید وارد در خونه نشو.
با تغییر قیافه برو.
عجله نکن.
زیر نظر بگیر.
متوجه شدی؟
میدونم باید چه کار کنم.
بخشی از کارهایی که باید بکنیرو.
پیشگویی من به درد گوش اونا نمیخوره.
برید به سمت کشتی.
بروید سمت جنوب غرب.
اونطرف آواگرها.
مردا رو میکشن سمت صخره ها.
همه شون میمیرن.
نمیذارم این اتفاق بیفته.
گوشاشونو با موم پر میکنم.
بعد آواگرها
باید بین گرداب خاریبدیس و هیولای اسکایلا یکیرو انتخاب کنی.
گرداب تویدریا جون همه تون رو میگیره.
اما هیولا فقط جون شش نفر رو.
اما اصرارت به اینکه دیگه حیوونی قربونینکنی همه رو به کشتن میده.
کاری که باید رو میکنم.
آخر سر، وقتی قحطی و شورش بیداد کرد...
ازتون میخوان برید جایی که گله های خدای خورشید دارن چرا میکنن.
گاوهای آپولو رو قربونی میکنن.
و زئوس به همین خاطر همه رو میکشه.
فهمیدی؟
جلوشون رو میگیرم.
چرا جون این آدم ها رو،
از اونایی که از قبل مُردن باارزشتر میدونی؟
میتونم نجاتشون بدم از دست خدایان.
اما نمیتونی از دست خودشون نجاتشون بدی.
این دیگه چی بود؟
مُردهایی که خاک نکردی.
میخوان تو هم بیاعتباری اونا رو بچشید.
داریم میریم!
طنابها رو باز کنید!
باید بزنیم به دریا!
سرنوشتمون همینه یعنی؟
شانس ما همینقدره؟
این همه رفیق رو پشتمون جا گذاشتیم و
با پارو زدن از دنیای مُرده ها زدیم بیرون.
مجبورم اونایی که موندن رو نجات بدم.
چی سرشون اومد؟
من رو اینجا ول کردن؟
بر میگردن؟
تو بلایی سرشون آوردی؟
تو بلایی سرشون آوردی؟
یکم بگیر.
گفتی لوتوس نخورم.
فقط واسه امشب.
تا بتونی یکم بخوابی.
فردا که آماده شدی یادت میاد.
خدمه ات رو یادت میاد.
خانواده ات رو هم همینطور.
خانواده؟
زنم رو؟
من زن دارم؟
داری چیکار می کنی؟
مشکلینیست ملانتو.
غریبه ها نمی تونن بیان تو.
اون پرده باشه یا نباشه...
بعد از سه سال جشن و مهمونی دیگه غریبه حساب نمیشیم پنلوپه.
می خوای باهام ازدواج کنی یا اسمم رو خراب کنی؟
ملانتو حرفینمیزنه.
راستش چون نگران آبروت بودم اومدم.
همه می بینن چقدر داری تلاش می کنی.
دارم آروم ولی مطمئن پیش میرم.
اما هر شب کاری که کردیرو دوباره میشکافی.
ما رو تنها بذار.
ازش انتظار نداشته باش به اربابی که اصلا نمیشناسه وفادار بمونه.
انتظار دارم به من وفادار باشه.
وفادار میشه.
وقتی با من ازدواج کنه.
برده ها فقط می تونن به آینده وفادار باشن...
و این قصر منتظر یه اربابه.
پادشاهی ایتاکا هم منتظر یه پادشاهه.
پادشاه ایتاکا بر میگرده.
نه، بر نمیگرده.
میدونی، وقتی جوون بودم...
سعی کردم باهاش برم تروآ.
این رو هیچوقت بهم نگفت.
نذاشت برم.
میدونست ایتاکا بدون اون به یه آینده نیاز داره.
من رو هم بخشی از اون آینده دید.
رازت رو هیچوقت به بقیه خواستگار ها نمیگم.
بافتن رو تموم کن.
دیگه وقتشه که ولش کنی.
آخه چرا باید با کسی ازدواج کنی که دلش پیش یکی دیگه است؟
وفاداریت به اودیسئوس یکی از بزرگ ترین نقطه قوت هاته.
دوستت دارم.
می خوام من رو انتخاب کنی. و به این قضیه پایان بدی.
بهم نگو که خسته نشدی.
از صبر کردن.
از بلاتکلیفی.
وظیفه ات رو به بهترین شکل انجام دادی.
سال های سال.
دیگه مجبوری به خودت فکر کنی.
وقت زندگی کردنه.
اودیسئوس هم همین رو می خواست.
هر چی که نیاز داشته باشیرو بهت میدم.
ملکه من.
پسرم چی؟
تاج و تخت مال اونه.
وارث اونه.
تا وقتی که ما پسرینداشته باشیم.
.:: برگردان به پارسی: مرتضی راکی ::. T.me: @NestedSubtitle
تلماکوس کجاست؟
رفته خشکی، مناطق داخلی تا پدربزرگش رو ببینه.
داره دروغ میگه.
زد به دریا.
رفت تا سراغ پدرش رو بگیره.
کجا؟
اسپارتا.
پیش منلائوس.
بریم؟
نه.
چه افتضاحی ملانتیوس. بهت گفته بودم که چوپون گاواست.
- داشت حرفاتون رو گوش میداد. - نه، نه.
نه. نه.
به خاطر آرگوس اومدم.
بهت گفتم، اون سگ همونجا می مونه. برگرد مزرعه.
هر وقت به خوک هات نیاز داشتیم ملانتیوس رو می فرستیم.
دیگه اینجا کسی تو رو نمی خواد، پیرمرد.
من فقط به بانوی خودم جواب پس میدم.
میدونه اسمت چیه؟
دیگه برو.
تلماکوس از راه معبد پیلوس بر میگرده.
همونجا گیرش بندازین.
وگرنه ممکنه بیاد و سعی کنه روی ملکه تاثیر بذاره.
فکر نکنم.
باید تو همون راه بمیره.
ایروس یه نقشه داره.
ایروس.
هم خودش و هم آدم هاش باید بمیرن. تو یه خندق. با گلوی بریده.
تلماکوس و آدم هاش تو راه پیلوس حواسشون به راهزن ها هست.
اما اگه قبلش معبد رو از دست راهب ها در بیاریم...
یه چیزی ازش به عنوان مدرک برام بیارین.
دماغش رو.
از رو دماغش میشناسیش؟
گوش هاش رو هم بیارین.
کی این رو بهت یاد داد؟
خوک چرون بابام.
خوک چرون؟
آره، وفادار ترین خدمتکارش.
اودیسئوس وفادار ترین خدمتکارش رو جا گذاشت؟
همیشه باهوش ترین شون اون بود.
تنها کسی بود که آگاممنون به حرفش گوش میداد.
باید بیشتر به حرفش گوش میداد.
خب، برادرش چیشد؟
زنش بهش خیانت کرد.
قتل عامش کرد.
چی کارشون کرد؟
پسرش اورستیس جفتشون رو کشت.
چی؟ مادر واقعی خودش رو کشت؟
انتقام پدرش رو گرفت.
نیازینیست تو نگران باشی.
مادرت مثل کلیتایمنسترا نیست.
شاید هم باشه.
خواستگار ها، بزرگتر ها رو راضی کردن که باید ازدواج کنه.
الان وقت خالی موندن تاج و تخت نیست.
شایعات مردمان دریا رو که میشنوی.
بهشون حمله کردن؟
نه، اما به نظر میرسه حمله ها نزدیکه.
اسپارتا آماده است.
ایتاکا چی؟
باید یه ارتش جمع کنه و از خودش دفاع کنه.
یکی باید بشینه رو تخت.
جنگ اونجاست، اینجا نیست پسرم.
از مشکل فرار کردی.
مادرت رو با خواستگار ها تنها گذاشتی.
واسه کشتن همشون مزدور استخدام کنم؟
کشتن مهمون های پولدار و با نفوذ تو خونه خودت؟
تبعیدت می کنن.
بعدش چی میشه؟
باید بدون شکستن قانون زئوس دکشون کنی.
باید بشینم رو تخت پادشاهی.
باید بدونم اودیسئوس زنده است یا نه.
این هیچ ربطی به پدری که تا حالا ندیدیش نداره،
باید فرماندهیرو دستت بگیری.
اودیسئوس رو بیخیال شو.
باید یادت بیاد.
نه، اینطور نیست.
نیازینیست حقیقت رو بدونم.
من اینجا خوشحالم. با تو.
پس چرا داری اسکلت کشتیرو جمع می کنی تا یه قایق بسازی؟
خدمه ات رو یادت بیار.
سفرت رو.
آواز آوازگرها رو شنیدم.
تو گوش هاتون موم بچپونین.
من نه. من رو به دکل ببندین.
چرا؟
می خوام آوازشون رو بشنوم.
نه.
فکر بدیه.
هیچ کس بعدش شنیدنشون زنده نمونده.
دقیقا به همین خاطر. من اولین نفر میشم.
حتی اگه التماس هم کردم تا وقتیرد نشدیم بازم نکنین.
گوش هاشون رو چک کن.
به هر کی بگه چشم قربان، جیره اضافه میرسه!
آواز آوازگرها چطوریه؟
همون چیزیه که آرزوش رو داری.
و بعدش هر چیزی که میگی کاش هیچوقت آرزوش رو نمی کردم.
مثل اون خارش شیرینیه که دلت می خواد بخارونیش.
درست زیر پوستت حسش می کنی اما هیچ جوره بهش نمیرسی.
هر چقدر هم شیرین باشه، غیر قابل تحمل میشه.
چیزیرو که بیشتر از همه می خوای تو گوشت زمزمه می کنه.
چیزی که هیچوقت نمی تونی داشته باشیش.
چیزی که دیگه نمی تونیداشته باشی...
همونیه که یه زمانی تو دستت بود
و از دستش دادی.
اون آواز قول هایی بود که بهشون عمل نکردم.
میگفت که دلم نمی خواد برگردم خونه.
تو آب کف هست!
اون جلو کف هست!
کاریبدیس.
اون گرداب هیولایی.
بادبان ها رو جمع کنین!
یالا، بجنبین!
لنگر بکشین!
داریم میریم سمت دریای آزاد؟
خیلی وقته گیرمون انداخته.
طناب ها رو بکشین!
باید بریم شمال! حرکت کنین!
به سمت تنگه.
اینجا خیلی تنگه.
برون سمت گرداب.
اگه دقیقا از لبه اش بری...
می تونه ما رو پرت کنه سمت ساحل رو به رو.
نترس. از پسش بر میایم.
نه. نه!
داریم وارد کانال میشیم.
- آروم باش. - تو کانال!
با پارو برید تو!
پارو ها رو بکشین تو!
پارو زن های سمت راست، آماده توقف باشین!
با علامت من!
سه...
دو...
یک!
بکشین!
پارو ها رو در بیارین!
طاقت بیارین!
تونستیم!
تونستیم!
موفق شدیم! خدایان با ما هستن.
بکشین!
بکشین!
بکشین!
از مسیر خارج نشه!
بکشین!
بکشین!
از مسیر خارج نشه!
بکشین!
بکشین!
میدونستی.
به ما نگفتی.
از اینجا نمی اومدیم.
اما اون آدما الان زنده بودن!
نه!
همه مون مُرده بودیم.
حق این کار رو نداشتی!
کاملا حقش رو داشتم.
تمام مسئولیتش هم با منه!
اون گرداب همه مون رو نابود می کرد.
به خاطر همینه که زنده ایم.
فقط بعضی هامون!
آره!
تیرسیاس دیگه چی بهت گفت؟
همونجا لنگر میندازم.
اونجا نمی تونی لنگر بندازی.
اونجا جزیره خدای خورشیده.
کشتی باید تعمیر بشه.
بچه ها دیگه جون ندارن!
شیش نفر رو از دست دادیم!
میریم سمت ساحل.
اونجا استراحت می کنیم.
همه تون می میرین!
پرسیدی تیرسیاس بهم چیگفت؟
گفت که همه تون می میرین.
مال خدای خورشید
اگه گاو هایی که تو اون جزیره می چرن رو قربانی کنین...
همه تون می میرین.
باشه.
میریم تو ساحل.
آذوقه خودمون رو می پزیم.
میوه بر میداریم، آب بر میداریم.
به هیچ چیز دیگه ای دست نمیزنیم.
قسم بخورین.
همه تون.
فهمیدین؟
باد ما رو آورد اینجا.
داریم استراحت می کنیم دیگه.
کشتیرو تعمیر می کنیم.
باد که برگرده راه میافتیم.
این طناب رو بگیر.
سر قولشون موندن؟
آره.
خیلی وقت گذشت.
اما باد برنگشت.
اون باد شدیدی که باعث شد برسیم به ساحل...
رفتنمون رو غیر ممکن کرد.
غذا تموم شد.
از اینجا برو.
فکر کردین اگه بی سر و صدا بخورین خدا نمی فهمه؟
فکر می کردیم تو نمی فهمی.
مشکل من نیستم.
من می خواستم شما زنده بمونین.
تیرسیاس این رو بهت گفت.
سرسی هم همینطور. خدایان این رو بهت گفتن.
خدایان حرف نمیزنن که درک بشن.
درد هم قابل درک نیست؟
یا خون و مرگ؟
وقتی مُردنشون رو می بینی
تصادف می بینی یا نتیجه کار؟
نتیجه می بینم. شکست خودم رو می بینم.
اگه مرگشون شکست تو نباشه و شکست خودشون باشه چی؟
من رهبریشون می کنم.
من آوردمشون اینجا.
خب تو رو کی آورد؟
تو از یه خدا برتری؟
چرا همه مسئولیت ها رو میندازی گردن خودت؟
چرا نمی خوای برگردی خونه؟
انتظار چی داشتی؟
غذاشون تموم شد.
رحم کن.
به خاطر رحم من بود که تو این جزیره لعنتی گیر افتادیم.
بهشون گفتم چه بلایی سرشون میاد.
همینطوره.
ما هم ترجیح دادیم غرق بشیم تا اینکه از گشنگی بمیریم.
خیلی خب. حالا شروع می کنیم.
باد خوابید! باد خوابید!
آرامش اونقدر طول کشید که ما رو بکشونه سمت دریای پوزایدون.
زیر آسمون زئوس.
دماغه رو به باد!
سمت چپ! سمت چپ!
به درگاه خدایان التماس کنین!
دماغه رو به باد!
طلب بخشش کنین!
دماغه رو به باد!
رو به باد!
اودیسئوس!
دماغه رو به باد!
خودتون رو بسپارین به رحم خدایان!
به پوزایدون التماس کنین!
طلب بخشش کنین!
مراقب باشین!
آخرین چیزی که یادمه اون ضربه سنگین زئوس بود.
اوریلوکوس!
نمیدونم چی سرشون اومد.
میدونی. خیلی خوب هم میدونی.
خودت از قبل گفته بودی چه بلایی سرشون میاد.
تک و تنها افتادم تو ساحل.
رسیدی به ساحل من.
کشتی ات تیکه پاره شده بود، از خدمه ات هم خبری نبود.
نیمه جون بودی، بیهوش بودی.
اون گمگشتگی تو چشمات رو دیدم،
روز ها طول کشید...
و بعدش هفته ها.
میدونستم گل لوتوس بیدار شدنت رو راحت تر می کنه.
خواستم ذهنت کمتر از بدنت درد بکشه.
همینطور هم شد.
اونقدر دوست داشتی که.
با چنان میلی می خوردی که.
وقتی نگاهت می کردم، بهت وابسته شدم.
کم کم عاشقت شدم.
چند وقته من اینجام؟
به خودم میگفتم دیگه حالت طوری هست که بتونی یادت بیاد
و باید دادن این رو بهت قطع کنم.
- چقدر؟ - اونقدر... خوشحال بودی که.
خوشحال بودی.
خیلی خوشحال بودیم. سال ها.
سال ها؟
هفت سال تمام.
بهم گل لوتوس دادی و من رو زندانی کردی.
من جونت رو نجات دادم.
بدنت رو خوب کردم.
اما جرات نکردم ذهنت رو خوب کنم.
خوشحال بودی...
اما دلت همیشه یه جای دیگه بود.
ذهنت هم بالاخره میرفت دنبالش.
چطور تونستی این کار رو بکنی؟
لوتوس ذهن رو تار می کنه، اراده رو میگیره.
اما تو رو تبدیل به یه آدم دیگه نمی کنه.
به هر دلیلی، آماده برگشتن نبودی.
الان آماده ام.
همیشه میدونستم اینطوری میشه.
چرا؟
وقتی پیدات کردم یه چیزی رو محکم بغل کرده بودی.
هفته ها مشتت رو اصلا باز نکردی.
مدام التماس می کردی.
خیلی وقت ها به آتنا.
اما بعضی وقتا یه اسم دیگه رو هذیون میگفتی.
پنلوپه.
کمکم کن برگردم.
منم دارم همین کار رو می کنم.
باید سرنوشتت رو دستت بگیری.
اما نمی تونی کنترلش کنی.
خودت رو بسپار به رحم طوفان.
به رحم پوزایدون پناه ببر.
و مجازاتت رو قبول کن.
زئوس اجازه نمیده تو رو بکشن.
جنگیدن و کنترل کردن رو بیخیال شو و زندگی کن.
این قدمیه که تو هیچوقت بر نداشتی، اودیسئوس.
اودیسئوس.
من کجام؟
خونه خودت رو نشناختی؟
زئوس میگه خوش اومدین، غریبه ها.
چند نفرین؟
نیم دوجین.
گشنه هستین؟
آره و آذوقه می خوایم.
واسه تو راه.
کجا دارین میرین؟
ما خوک لازم داریم.
تا پایلوس میریم.
شما زائر هستین؟
قیافه مون به زائر ها می خوره؟
دیگه زیاد خوب نمی بینم.
طبق رسم و رسوم بهتون غذا میدم.
اما نمی تونم خوک ها رو بفروشم.
غصه نخور.
قرار نیست پولی بدیم.
سلامم رو به مادرت برسون.
بهش بگو من رو ببخشه.
به خاطر تروآ...
و به خاطر هر کاری که به اسم من انجام شد.
اینکه چیزی از پدرت نمیدونم ناراحتم می کنه.
نه، میدونستی.
اینکه کجاست رو نه اما میدونستی کیه.
الان بیشتر از همیشه دلم می خواد باهاش آشنا بشم.
سگ هات کجان، پیرمرد؟
دارم جنازه هاشون رو می سوزونم.
زئوس می تونه بهت غذا بده، غریبه؟
بهت حمله کردن؟
سگ ها کارگر هات رو نجات دادن.
نه، اول برادر هاشون رو سوزوندیم.
ایتاکا چش شده؟
تاریکی سایه انداخته.
قانون اودیسئوس شکسته شد.
از وقتی اربابم مُرده اینجا یه پادشاهی بدون پادشاهه.
اربابت.
اودیسئوس.
قهرمان جنگ تروآ.
اما اودیسئوس زنده هست.
شما گدا هایی که امید الکی میدین!
دیگه بسه! بسه!
دیگه بسه! غیر قابل تحمله.
تلماکوس.
تلماکوس.
اون تو خطره. منم هیچ کاری نمی تونم بکنم.
تو ایتاکا باید کسای دیگه ای هم باشن که به پسر اودیسئوس کمک کنن.
قصر افتاده دست خواستگار ها.
دیگه کسی به اودیسئوس وفادار نمونده.
ملکه چی؟
پنلوپه زیبا و دانا...
تو دست اون مردهای پست گروگانه.
به زور باهاش ازدواج می کنن.
اگه پسرش هم پیشش نباشه زن بیچاره چیکار می خواد بکنه؟
بگیر. این رو بنوش.
تلماکوس تو چه خطریه؟
داره از اسپارتا میاد.
خواستگار ها راهزن فرستادن تا تو معبد کمین کنن.
واسه تو راه بهم آذوقه بده.
هیچوقت به اون راهزن ها نمیرسی.
اگه قبل از تلماخوس برسم پیلوس می تونم بهش هشدار بدم.
اصلا چرا داری کمک می کنی؟
اگه بگم نباید عصبانی بشی ها.
تو تروآ کنار اودیسئوس جنگیدم.
واقعا؟
ارباب سختگیری بود.
اما عادل بود.
عادل بود و ارزشش رو داشت که دنبالش بری.
دوستش داشتی؟
مثل یه پسر.
پس
بدون که نمُرده.
داره بر میگرده خونه؟
به همین زودی ها.
میاد تا انتقامش رو بگیره.
تا از همه شون حساب بکشه.
من حرف میزنم. نباید بفهمن کی هستی.
نباید نگهبان می آوردیم.
اگه مشکلی پیش بیاد به درد می خورن.
.:: برگردان به پارسی: مرتضی راکی ::. T.me: @NestedSubtitle
حرکت کنین!
خبر آوردم. وایسین!
من رو اومایوس فرستاده!
اون گدا رو بیار.
آدم هات همینجا بمونن. اسلحه ها هم همینطور.
زئوس میگه خوش اومدین.
از خیلی دور میاین؟
نه چندان.
اومدین شب رو بگذرونین.
اومدیم واسه آتنا قربانی بدیم.
مهمون نوازی تون نادیده گرفته نمیشه.
اون گدا رو بندازین بیرون.
اون واسم خبر آورده.
تو رو اومایوس فرستاده؟
بله، قربان.
بسیار خب، بگو ببینم.
یه مسئله خصوصیه.
اونا...
اونا راهب هستن.
وقت رفتنته، پیرمرد.
راه خودت رو برو، غریبه.
همین هفته هم جون یه پیرمرد رو بخشیدم.
اما اون کور بود.
اما تو...
واسه یه گدا بد نیستی.
هیچ کس گدا به دنیا نمیاد.
این لباس ها رو بگیر...
بپوش رو زرهت.
- کمکم کن جنازه رو ببرم. - باید این رو همینجا ول کنیم.
- راه نداره. - باید فرار کنیم.
به یاد و خاطره اش بی احترامی میشه.
راه زنده موندن همینه.
اون استاد من بود.
حتی می تونست آتنا باشه که تغییر قیافه داده.
اسمش منتور بود.
وقتی رسیدیم به جای امن...
وقتی رسیدیم به اون غرب ناشناخته...
یادش رو اونجا زنده نگه میداریم.
اونا رو خواستگار ها فرستادن.
بازم میان. باید بریم.
نصفه شب؟
از موندن که بهتره.
منتور تو قلب قدیمی ترین معبد آتنا دفن میشه.
فعلا یادش رو با آتیش زنده نگه میداریم.
آتیش!
آتیش! آتیش!
آتیش! آتیش!
یه گدا از کجا منتور رو میشناسه؟
گفتم که. همیشه گدا نبودم.
چشمات خردمندانه نگاه می کنن.
- مثل چشم های آتنا. - تو آدم ها دنبال خدایان نگرد.
ناامید میشی.
پس بگو کی هستی.
اسمم سینون.
سربازی ام که تو تروآ تحت فرمان پدرت جنگیدم.
پدرم رو میشناختی؟
از وقتی یادم میاد به دستوراتش گوش دادم.
زنده هست؟
زندهست.
خب پس کجاست؟
همین دور و بریاست.
منو فرستاد جلو تا اوضاع رو بسنجم.
مادرم اینو باور نمیکنه.
نه، نمیتونی بهش بگی.
يعني چی، هیچی نگم؟
بهش بگو...
بهش بگو بالاخره تصمیم گرفته که ازدواج کنه.
نیازی نیست امتحانش کنه.
چطور میتونه بهش شک کنه؟
شک نمیکنه.
حتی اگه فراموش هم میکرد حق داشت.
خدمتکار وفاداری هم برامون مونده؟
چندتایی هستن.
اودیسیوس که بیاد همه جور میشن.
باید خواستگارها رو توی کاخ جمع کنیم.
اون کار آسونیه.
هدیه های منلائوس رو آوردی؟
آره، توی کشتیمن.
خیلی عالی.
مثل یه شاهزاده برگرد.
یه مهمانی راه بنداز.
منم اونجا میشم.
توی مهمونی میخوای چیکار کنی؟
گدایی میکنم.
آدمها رو بهترین شکل از پایین میشه شناخت.
چند نفرن؟
ده ها نفر.
ولی اگه مردهات هم مثل خودت باشن...
هیچکس همراهم نیست.
یعنی چی؟ فقط خودتی؟
و تو.
تلماکوس برگشته.
- چی؟ - تلماکوس برگشته.
کی میگه؟
همه.
تلماکوس کجاست؟
ملکه من! جای شما باید بالا باشه.
راسته؟
اومدی.
برگشتم.
داشتم فکر میکردم امروز رو جشن بگیریم.
البته اگه چیزی برای جشن گرفتن مونده باشه.
نگران نباش.
خواستگارهام به خاطر برگشتنت بهمون هدیه میدن.
چه خوبه که سالم میبینمت.
چه خوبه سرپایی.
دیگه وقتش رسیده بود ببرمت توی کاخ.
چی فهمیدی؟
هیچی.
داستان جنگ زیاده اما از بعد تروا بیرون اومدن خبری نیست.
متاسفم مادر.
توی اسپارت همه دارن از فاجعه ای که تو راهه میگن.
چون قوم دریا قانون زئوس رو شکستن داره یه عصر تاریکی میاد.
پس راست بوده.
تمدنمون داره نابود میشه.
منلائوس میگه تا وقتی تخت خالیه نمیتونیم ارتش جمع کنیم.
یه نقشه کشیدیم.
چه نقشه ای؟
برای اینکه خواستگارها گم شن برن.
دیگه وقتشه یه انتخابی بکنی.
میخوای ازدواج کنم؟
اگه ازدواج کنی بقیه شون در میرن.
اینجوری منم فقط با یه نفر سر و کار دارم.
من دیگه تقریبا بزرگ شدم.
به پیرمردها توی اسپارت میگم خبر مرگ اودیسیوس رو شنیدم.
منلائوس هم پشتم درمیاد، میذارن تخت رو بگیرم.
داری پدرت رو نادیده میگیری،
منم دارم به خاطر یکی از این مارها خانه و زندگیم رو ول میکنم.
نقشه ات اینه؟
نقشه تو بهتره مگه؟
کاخ رو به آتیش بکش، بذار اون حرومزاده ها هم توش بسوزن.
فکر میکنی اگه دوباره ازدواج کنم همه چی مثل اول میشه؟
اون دنیا دیگه تموم شد.
اما توی این دنیا...
قدرت رو بهت نمیدن.
یا به اودیسیوس.
اگه برگرده مجبور میشه همه رو بکشه.
دقیقا مثل کاری که خودت باید بکنی.
اگه بکشمشون خانواده هاشون به خونخواهی بلند میشن.
تبعیدم میکنن.
من نباشم تخت هم نیست.
فقط یه نفر هست که میتونه روی اون تخت بشینه.
تخت خالیه مگه؟
من بیست ساله که اونجا نشستم!
عقل و درایت من، تجربه این همه سالم...
جلوی سبیل های تازه دراومده تو هیچه.
صلح میخوای؟
- یا انتقام؟ - من اودیسیوس رو میخوام!
بگو...
ای فرشته الهام چهره...
یک چهره...
یک ناوگان...
یک نبرد...
توی تروا...
بگو ای فرشته الهام، آواز یه مرد رو...
یک مرد...
یک تفکر...
یک فریب...
برو جلو، ایموس.
آرگوس.
بذارش اونجا، روی صخره.
کجا همدیگه رو دیدید؟
تو خود اودیسیوسی.
تو پدر منی.
من یه گدای سادهام.
و تو...
تو همون پسر...
اصیل و خوشتیپ اودیسیوسی.
وقتی بالاخره همدیگه رو پیدا کنید...
همون پسری میشی که بهت افتخار میکنه.
به خونه خوش اومدی...
غریبه.
تاریکی پیروزی...
روی کسایی رو میپوشونه که افسانه ها رو ساختن...
ما رو تبدیل میکنه به شاعران کور و گداها.
میهمان نوازی زئوس رو قبول کن.
به غریبه غذا بدید.
نه، قربان.
فقط با کاسهام راه میوفتم و میرم.
باید یه گدای کاسه لیس دیگه هم سر میز میاوردی مگه؟
اگه یه گدای دیگه هم توی مهمونی باشه مگه چی میشه؟
باید قبل اینکه پیش پیرمردها قدرت بگیره بکشیمش.
چطوری؟
شراب بیارید!
تحریکش کنید.
بذارید دست به اسلحه ببره.
دیگه اون توله سگ کتک خورده قبلی نیست.
پس همین امشب برمیگردیم، سرشو میبُریم.
- گم شو برو بابا پیرمرد. - لطفا.
چند روزه هیچی نخوردم.
گفتم گم شو!
نمیتونید سر غذایی که مال خودتونم نیست انقدر دست و دلباز باشید؟
توی کاسه ات جا نیست.
هست.
پس هستش دیگه.
بگیر اینم از این.
حالا حتما داری از من چیزی توقع میکنی.
نه.
من چیزی دارم که بدم بهت.
تو چیزی داری که بدی به من؟
میگه چیزی داره که بده به من!
یه گدای کاسه لیس پَستی مثل تو...
چی میتونه داشته باشه که به درد من بخوره؟
در اصل این مال توئه.
ازم خواستن اینو بهت پس بدم.
این مال من نیست.
نیست مگه؟
اینو از کجا پیدا کردی؟
به من پشت نکن!
آنتیووس،
نمیتونی اینجوری با یه گدا رفتار کنی.
این قانون زئوسه.
قانون زئوسه گویا.
فکر میکنید اون یه خداست؟
یعنی یه خدای ناشناس هست؟
هستی مگه؟
تو خدایی...
ای کاسه لیس؟
نه.
من کهنه سرباز جنگ ترواام.
کهنه سرباز جنگ ترواست.
خب پس اسم چیه؟
سینون.
این اسم برات آشنا نیست؟
نه.
به یاد شجاع ترین جوونی که میشناختم دارمش.
سینون.
پسر اون چوپونه نبود مگه؟
یادم نمیاد.
آره آره. میخواست تو به جای اون بری.
اینو کجا پیدا کردی؟
جایی که به زودی تو هم اونجایی.
کجا هست اونجا؟
هیدیس.
دیگه بسه!
مهمونی تموم شد!
داریم میریم.
این مال من نیست!
ملکه میخواد باهات حرف بزنه.
صبر کن برن و آتش روشن بمونه.
سلام مسافر.
ملکه من.
ملانثو، اوریکلیا پاهای مسافر رو بشورید.
نیازینیست.
شوهر من اصرار داشت مهمان ها رو مثل فامیل خودش پذیرایی کنه.
خبری از شوهرم اودیسیوس داری؟
البته.
توی آوازها شنیدی؟
من تروا بودم بانو.
آوازها لابد برات احمقانه میان.
منو به گریه میندازن.
چرا؟
به خاطر کسایی که گم شدن.
به خاطر جون آدما؟
و سال ها.
همه چی.
توی تروا با اودیسیوس ملاقات کردی؟
آره.
نشونه خاصی، چیز خاصی توی لباساش نبود که همراهش باشه؟
یه سنجاق سینه کمیاب بهش بود.
کمیاب؟
یه سنجاق قشنگ بود.
اما غیرعادی بود.
برام توصیفش کن.
بذار کمی آب دیگه بیارم.
از طلا بود، یه سنجاق خیلی قشنگ.
نقش آتنا روش بود که دورشو شاخه های موش پوشونده بود.
زیاد به خودش میزدش؟
هیچ وقت درش نمی آورد.
چیشد که تو تونستی برگردی خونه ولی اودیسیوس برنگشت؟
من تو خونه خودم نیستم.
هنوز نه.
چرا نیستی؟
برگشتن به خونه کار چندان آسونی نیست.
هم واسه اودیسیوس همینه، هم واسه من.
اودیسیوسی که من میشناختم...
به هر قیمتی شده غیرممکن رو ممکن میکرد تا برگرده پیشم.
اگه اون اودیسیوسی که میشناختی گم شده باشه و رفته باشه چی؟
اگه...
یه شب...
توی یه شهر غریبه...
چیزایی دیده باشه که بهش ثابت کرده باشه
دیگه اون خونه ای که میشناخته وجود خارجی نداره؟
اگه...
اگه...
وقتی از درون اسب بیرون اومد...
و درهای تروا رو باز کرد...
دید خشم ده ساله...
توی یه شب داره روی شهر آوار میشه؟
همه،
همین الان!
یه هدیه براشون گذاشتیم.
یه پیشکش صلح.
بردیمش داخل خونه هاشون.
همه پیوندهای مقدسی که بین ملت ها بود رو...
شکستیم.
مبارزه رو...
مجسمه هاشونو بشکنید!
تبدیل کردیم به یه شکار جوندار.
نه، خواهش میکنم.
به آتیش کشیدن دیوارهای تروا...
به آتیش کشیدن کل دنیا بود.
حتی خانه خودش.
اگه...
توی اون شبی که از میان
آتش خشونت و درد گذشت و راه رفت
از همه چی باخبر بود چی؟
و توی جشن های خسته کننده روزهای بعدش...
دقیقا میدونست داره چیکار میکنه چی؟
کاری که همه تون کردید...
فکر یه نفر.
تله یه نفر.
قانون زئوس رو برای همیشه شکست.
توی دنیایی زندگی میکردیم که کاخ ها و تجارت حکم فرما بود.
جایی که زبان حکم میزد.
تا وقتی ویرانش نکردیم
نسبت به زیبایی اش کور بودیم.
شماها همون اقوام دریا هستید؟
بله، ملکه من.
سرپیچی از قانون زئوس مثل طاعون داره پخش میشه.
عصر برنز ما داره به پایان میرسه.
شاید نتونست ویرانی کاری که کرده رو تحمل کنه.
هیچ کجا.
از همه بیشتر توی خانه خودش.
اما اودیسیوس زنده هست.
دقیقا موقعی که بیشتر از همه بهش نیاز داری میاد.
خب...
من به اندازه کافی توی ویرانه هاش زندگی کردم دیگه.
سپیده دم خواستگارها رو بیارید.
سلاح ها رو از سالن خارج کنید.
چند ساعت دیگه یه نفر از خواستگارها خوشحال میشه...
و بقیه شون به فکر انتقام میفتن.
آدم از جنس مفرغ سریع تحریک میشه، پس بهتره هیچ سلاحی نباشه.
درها رو هم قفل میکنیم.
هرکی مبارزه منو تموم کنه با همون ازدواج میکنم.
چطوری میخوایم با همه شون بجنگیم؟
ما نه، من.
خونشون به گردن منه.
تبعیدت میکنن.
مگه تو رو تبعید نمیکنن؟
تو نذار سلاح ها دستشون بیفته.
حواسم هست.
حتی بدون سلاح هم تعدادشون زیاده.
تازه خودت هم سلاحی نداری.
من سلاح خواهم داشت.
مامانت کارشو کرد رفت.
خدمتکارهای مطمئن رو جمع کن.
سلاح ها رو ببرید انبار بالایی.
باشه. درستش میکنم.
یالا، یالا. همه رو جابجا کنید.
یواش، یواش.
زئوس حتما کنجکاوه نتیجه رو ببینه.
اما امتحانش چیه؟
سال هاست که...
وقتی شوهرم نبود...
کاخ رو به خاطر بزم هاتون قرق کردید.
بهانتون هم ازدواج با من بود.
وقتیشنیدم داشتید میگفتید و میخندید،
خدمتکارهام رو فاسد کردید و به خونم بی احترامی کردید...
تنها چیزی که میخواستم این بود که اودیسیوس برگرده
و همه اینا رو با چشمای خودش ببینه.
اما دیشب فهمیدم که...
اون الان اینجا نیست.
هیچ وقت هم نخواهد بود.
برای همین...
من آمادهام با هرکسی که بتونه
این کمان رو بکشه و یه تیر از بین این دوازده تبر رد کنه ازدواج کنم.
بیاید جلو.
و بهم ثابت کنید کی هستید.
ایمایوس.
اول کی میخواد امتحان کنه؟
کمان رو بده من.
این غیرممکنه.
برای تو غیرممکنه.
تو بچگی دیدم که اودیسیوس خیلی راحت این کارو کرد.
خب پس تو انجامش بده.
منتظر نوبتم میمونم.
نباید اول کمان رو کمی گرم کنیم و روغن بزنیم؟
سال هاست تیر بهش نخورده.
نوبت توئه.
نیازینیست.
ملکه حرفشو زد.
ما نمیتونیم جای اودیسیوس رو بگیریم.
بعضی هامون از اولش اینو میدونستن.
بعضی هامون، اگه میذاشت، پشت سر اون مرد بزرگ میرفتیم تروا.
اما هیچ وقت برنگشت.
پس بهترینمون رو انتخاب کن.
توی امتحانش مردودیم.
نه من.
این گداها رو بندازید بیرون!
تا وقتی امتحان تموم بشه درها بسته میمونن.
امتحان تموم شد.
من میخوام امتحان کنم.
اصرار نکن پیرمرد.
اونم حق داره امتحان کنه.
اگه خودت نمیخوای بذار اون امتحان کنه.
داری درخواست های مادرت رو به مسخره میگیری.
مادرم میخواد همه تون توی جهنم بسوزید.
اون یه تیرانداز قدیمیه.
عجله کن.
تند باش.
نگاه کن چطور داره کارشناسانه وارسی میکنه.
چاپلوس!
عجله کن!
بیخیال این شو پیرمرد!
هی، پیرمرد!
عجله کن!
باشه رفیق.
دیگه بسه.
بذار امتحان کنه.
تو اودیس...
جای تو پایینه.
همون بود؟
خودش بود.
از سلاح ها محافظت کنید.
سلاح ها کجان؟
توی انبار بالایی.
بیاریدشون!
معطل چی هستی؟
همه مون رو میکشه!
حواست باشه!
بهت گفتم. داری آشوب به پا میکنی، گلهدار.
نه! نه! نه!
ئومئو!
بذار بیام بیرون!
محکم تر!
نه!
شمشیرها!
سپرها! سپرها رو بردارید!
نیزه ها!
از نزه ها استفاده کنید!
فکر کردی میتونی حریف همه مون بشی؟
کشتن تو برام کافیه.
تموم کنید این کارو.
پدر!
وقتی به هیدیس رسیدی...
به افرادم بگو برای اینکه بهشون احترام بذارم رفتم سمت غرب.
به سینون هم بگو...
خجالتش رو به خودش پس دادم.
چیشد؟
شکستشون داد؟
مُرد؟
اون پیوند شکننده بین انسان ها رو بریدیم.
در طول قرن های تاریکی که در پیش داریم...
داستان های تروا فقط توی آوازها گفته میشن.
اودیسیوس، عشقم.
خواهش میکنم، عزیزم.
اودیسیوس.
عشقم. برگشتی.
بالاخره.
سرانجام.
تا ایتاکای عزیزم رو ببینم.
برای آخرین بار.
نه. نه.
نمیتونی، نه.
نمیتونی بری. الان نه.
خیلی زیاد منتظر موندم.
نمیتونی بمیری.
این مرگ نیست.
این تبعیده.
تلماکوس پادشاه میشه.
برای اینکه به مردهام احترام بذاریم میریم سمت غرب ناشناخته..
با هم.
سریع ترین کشتی تو بردار
با بهترین خدمه ات
و بادبان بکش سمت افق،
به دنبال خورشید فراری.
چرا داستان ها فقط توی آوازها زنده میمونن؟
چون تنها چیزی که کسایی که نوشتن رو یادآوری میکنه، آوازها میشن.
تمدن دوباره متولد میشه.
به دنیایی که در تاریکی فرو رفته سپیده میزنه.
اشتباهاتمون یک بار دیگه فراموش میشن.
.:: برگردان به پارسی: مرتضی راکی ::. T.me: @NestedSubtitle
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.