All language subtitles for Hugo.2026.WEB-DL.Deam.Per

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish Download
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫[ ارائه‌‌ای از گروه ترجمه فرانکوفیلم ] ‫FRANCOFILMS@

‫فقط نابغه‌ای مثل هوگو می‌تونه، ‫شاید نه فقط خوره افتاده باشه به جونش،

‫نه فقط ویران بشه،

‫بلکه تسلیم استعدادش بشه،

‫استعدادی که مثل انگل به جونش میفته،

‫استعدادی که احاطه‌ش کرده.

‫غیرممکنه، غیرقابل انکاره.

‫دلم میسوزه برای کسی که فورا حس نکنه که اون روز،

‫ تو سر هوگو تو ذهن دنیوی هوگو، یه چیزی گذشت،

‫که خیلی فراتر از خلق یه شعر شاهکاره.

‫اینکه اون روز حس کرده باشه،

‫اون روزِ خاص،

‫[ دو تکلیف ] ‫[ مراقبت کردن امید داشتن ]

‫مترجم: ‫علی کلان

‫دو تکلیف،

‫مراقبت کردن، امید داشتن.

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming

«هوگو» (ویکتور مثل تمام دنیا)

‫- سلام خانم. ‫- سلام.

‫دوشیزه.

‫یه نون شکلاتی لطفاً.

‫ - یک و نیم یورو. ‫- خیلی ممنون.

‫خودشه. برادرزاده‌مه، ‫اپونین، همونی که بهتون گفتم.

‫آها، که اینطور.

‫بلیطهاتون پیش منه.

‫ممنون.

‫چقدر قشنگه که اسمت اپونینه.

‫بله. میدونم ‫اسم یه دختر تو کتاب بینوایانـه.

‫- از بینوایان خوشت اومد؟ ‫- نخوندمش.

‫جوونا دیگه کتاب نمی‌خونن.

‫پدر و مادرش معلمن و طرفدار ویکتورِ بزرگ.

‫مثل شما.

‫- اهل کجایین؟ ‫- ژکس. یکی از بخش‌های استان اَن.

‫از اونجا خوشم میاد.

‫بله، بخش اول استان محسوب میشه.

‫خب، واقعاً جاهای خیلی خوبی براتون گرفتم.

‫زیاد حرف که نمی‌زنین؟

‫سرفه هم که نمی‌کنید؟

‫ای بابا، روزنامه.

‫یکی اینو براتون آورد.

‫پرسید میاین اینجا یا نه.

‫گفتم: "آره، هر روز صبح."

‫شاید نباید می‌گفتم.

‫بخش آگهی‌های ترحیم رو ببینین. ‫خودش اینو گفت.

‫آگهی‌های ترحیم؟

‫کی بوده؟

‫نمیدونم، یه زن جوون. شاید دخترتون.

‫دخترم؟

‫موهاش تیره بود؟

‫کفشاش چطوری بود؟

‫کفش کیکرز قرمز پاش بود؟

‫دیگه تو سن و سال کفشای کیکرز نیست.

‫عکسی ازش دارین؟

‫نه، عکسی ندارم.

‫حتی تو گوشیتون؟

‫نه، عکس ندارم.

‫روز بخیر.

‫کجایی؟

‫تو چی؟ تئاتر نیستی؟ ‫کاری برای هماهنگی نداری؟

‫چرا، دارم میرم. ساعت چنده؟

‫۷ ساعت عقب‌تره. ‫من تو خیابون استریپم.

‫تو قصر سیارم. ببین.

‫ساعت ۲ ئه. بیسکاروس ‫ما رو دعوت کرده وگاس

‫و دارم با لیموزین میرم. ‫دیوونه‌کننده‌ست.

‫مراقب باش عشقم.

‫نگران نباش. ‫آدمِ واقعی اینجا نیست.

‫دیوونه‌ای.

‫ببین تازه چی فهمیدم.

‫نمی‌تونم بخونم. چی نوشته؟

‫نوشته که لیزبت راکول،

‫دخترش،

‫مادلین مارتینو، مادرش،

‫آن کارلزراکول، خواهرش، با اندوه فراوان

‫خبر فوت خانم

‫چانسو راکول رو به اطلاعتون می‌رسونن.

‫فک کنم همون لیزبته که امروز صبح ‫اینو تو نونوایی برام آورده.

‫ یعنی، این‌طور حدس می‌زنم. ‫ ناراحت‌کننده‌ست.

‫تو خودت چه حسی داری؟

‫مال خیلی وقت پیشه، اما،

‫لیزبت رو، بهش زنگ زدی؟

‫این یه فرصته. چاره دیگه‌ای نداری.

‫چطوری؟ شماره‌ش رو ندارم.

‫سال‌هاست که دیگه شماره‌شو ندارم.

‫شماره‌ی دخترت رو نداری؟

‫ببین، این وظیفه اونم هست،

‫که سعی کنه،

‫ارتباط برقرار کنه، یعنی، بعد از این همه مدت.

‫اونم همین کار رو کرده دیگه.

‫آره. آره.

‫موفق باشی عشقم. ‫تو مذاکره‌ت موفق باشی.

‫ممنون.

‫سعی کن باهاش تماس بگیری.

‫مادرش اون تئاتر رو نداشت،

‫طوطی آبی.

‫نه، طوطی آبی نه، توکان سفید.

‫می‌دونی چرا تو تئاتر به هم میگیم گُه باشی؟

‫هرچی تماشاچی بیشتر بود، ‫کالسکه بیشتر بود،

‫پهن اسب هم بیشتر بود.

‫برای همین برای هم آرزوی گُه می‌کنیم.

‫این یه فرضیه‌ست.

‫برای شب اول اجرات ‫میگم گُه باشی (موفق باشی.) می‌بوسمت.

‫منم همین‌طور عزیزم، ‫محکم می‌بوسمت.

‫تاکسی!

‫کسی هست؟

‫این اینجا چی‌کار می‌کنه؟

‫تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟

‫شرمنده‌ام.

‫ می‌تونید چشم‌هاتونو باز کنید.

‫ مطمئنی؟

‫ آره.

‫ واقعاً گیج شدم. معذرت می‌خوام.

‫در بسته نبود آخه، اومدم تو...

‫خوشبختم. ‫راستی داریم تمرین می‌کنیم.

‫ خوشبختم. روبرت.

‫ می‌دونم کی هستین.

‫من هیچی ندیدم‌ها، ‫یعنی می‌خوام بگم، اصلاً نگاه نکردم.

‫برام جنبش می‌تو یه موقع راه نندازید!

‫ چرا، دیدی.

‫اگه واسه اینم نباشه، واسه یه چیز دیگه میشه.

‫زهره‌تَرَک شدید، نه؟ شوخی کردم.

‫واقعاً شرمنده‌ام.

‫توکان داغون شده.

‫زمان ما، دم در تئاتر بود.

‫من اجراهامو روی همین سن شروع کردم.

‫ جدی؟

‫ مراقبمون بود. ‫دیگه هیچ‌کس مراقب نیست.

‫واسه ما نماد خوش‌شانسیه. ‫منقارش رو لمس می‌کنیم.

‫بفرمایید، دست بزنید بهش.

‫ با کمال میل. ‫امشب اولین اجرای منه.

‫حدس می‌زنم خبر داشته باشید

‫درباره شانسو؟

‫ خیلی زجر می‌کشید. این‌طوری بهتره.

‫با انگشتا نه، این‌طوری برات شانس نمیاره.

‫ دخترا،

‫زوکینی رو بهتون معرفی می‌کنم. ‫روبرت زوکینی.

‫- جورجیا، سوزان. ‫- خوشبختم.

‫ و منم پیا.

‫ پیا رو یادم موند.

‫خوبه، پیا. ‫کوتاهه، ضریتیه. پیا چی؟

‫پیا پِپَن.

‫ اوه، عالیه.

‫بگید ببینم، من سعی کردم طبقه اول در بزنم،

‫جایی که لیزبت زندگی می‌کرد.

‫- دیگه اینجا نیست؟ ‫- نه.

‫خیلی وقته که دیگه نیست.

‫شانسو نقل‌مکان کرده بود به یه خانه حومه شهر، ‫یه خونه تو لیلا.

‫با این حال تئاتر رو نگه داشته بود، ولی خب،

‫ ما همه رفیقای لیزبتیم

‫و ماجرا رو درباره شما می‌دونستیم.

‫- می‌دونستید؟ ‫- شما یه دوست خانوادگی هستی.

‫ یه دوست خانوادگی، همین.

‫یه دوست خانوادگی.

‫ باحاله.

‫ خیلی خوبه.

‫خیلی!

‫ زوکینی اسم واقعیتون نیست؟ ‫مستعاره.

‫اسم واقعیتون چیه؟

‫ آنژ لوچیانی.

‫ آره راست میگی، آنژ، سخته.

‫ موافقم.

‫می‌دونی هوگو به جنگ چی می‌گفت؟ ‫

‫جنگ.

‫ نه. منو ببخش، روبرت.

‫می‌تونی یک متر بری عقب لطفاً؟ ‫تا سر میز برو.

‫خب خوبه همونجا.

‫ اون جنگ رو کارگرِ بی‌چشم می‌نامید.

‫پنلوپه. احمق!

‫پنلوپه، احمق!

‫پنلوپه، زن اولیس.

‫اون وقتش رو می‌گذروند،

‫ می‌بافت.

‫می‌بافت و می‌شکافت.

‫شب‌ها کاری رو که روز کرده بود ‫خراب می‌کرد.

‫پس اینه حماقت جنگ...

‫کارگرِ کور.

‫پنلوپه، احمق.

‫به چه دردی می‌خوری، غول‌پیکر؟

‫به چه دردی می‌خوری، دود،

‫وقتی ویرانی‌هایِ تو، دوباره بدی رو بازسازی می‌کنه؟

‫- می‌شنوی چی میگم، رژیس؟ ‫- آره، صداتو می‌شنوم.

‫ می‌دونی لوئی ناپلئون، ‫لوئی ناپلئون رو می‌شناسی؟

‫ آره، یه بناپارت بود. ‫می‌تونی روی مبل بشینی؟

‫ آره. من دقیقاً نمی‌دونستم لوئی ناپلئون کیه.

‫فهمیدم که ناپلئون سومه.

‫الان اجازه‌شو دارم اینجا باشم.

‫ خوبه، همون‌جا بمون.

‫نمی‌دونم کجایی، رژیس. ‫حس میکنم دارم با دیوار حرف میزنم.

‫ صداتو می‌شنوم.

‫ وقتی ناپلئون سوم رئیس‌جمهور شد،

‫ البته الان واسه گرم کردن صدام خوبه، عالیه.

‫دو روز بعد، هوگو رو دعوت کرد

‫به کاخ الیزه.

‫اون تو کتاب «چیزهای دیده‌شده»،

‫که به نظر من ‫شاهکار بزرگ هوگوئه می‌نویسه:

‫"لوئی بناپارت دیروز، شنبه ۲۳، اولین شامش رو داد."

‫دو روز، ‫دقیقاً همون چیزی که گفتم،

‫بعد از اعلام حکومتش.

‫و این شام رو توصیف می‌کنه،

‫به عنوان یه افتضاحِ بزرگ.

‫زن‌هایی رو که دور ناپلئون سوم هستن ‫توصیف می‌کنه.

‫میگه ناپلئون سوم زنی که سمت ‫راستشه رو به سمت چپی ترجیح میده.

‫ می‌شه برگردی جلوی میز؟

‫ جلوی میز.

‫اما، در کل،

‫برای نورپردازی ‫کجاها حق دارم برم؟

‫ روی فرش بمون.

‫همین الان، می‌تونی بیای جلوی میز؟

‫همین‌جوری، عالیه. مرسی.

‫ وقتی رئیس‌جمهور شد،

‫یه....

‫توی سالن دو تا بچه هست.

‫رژیس؟

‫توی تئاتر دو تا بچه هست.

‫ آره، ببخشید. پروژکتور قاطی کرده بود.

‫بچه‌هام می‌خواستن ببینن ‫کجا کار می‌کنم.

‫ خیلی خب. پدرتون الان میرسه. ‫اوضاع چطوره؟

‫- حالتون خوبه؟ ‫- بله.

‫- تو مدرسه ویکتور هوگو یاد میگیرید؟ ‫- یه کم.

‫کودک، تویی که زندگیت از بی‌خبری ساخته شده.

‫کودک، تویی که شادیت از امید ساخته شده.

‫بفرمایید، هوگو.

‫ سلام بچه‌ها. چطورین؟

‫خوبیم.

‫ نگفتی بچه داری.

‫ نه، ولی دارم.

‫ خیلی خب.

‫- خوشحالی؟ ‫- آره.

‫تو نیستی؟

‫یعنی میگم، بچه‌های خیلی خوبین

‫ سر شام چی به هم گفتن؟

‫ لیزبت راکول هستم، پیغام بذارین.

‫ الو، لیزبت؟

‫روبرت‌ام.

‫همون دوست خانوادگی.

‫انگار این‌طوری منو معرفی می‌کنی.

‫برام جالب بود.

‫واسه همین توی توکان ‫شماره‌تو بهم دادن.

‫واقعاً متاسفم، اما نمی‌تونستم،

‫برم پرلاشز.

‫باید به همه چیز تئاتر برسم.

‫همه دوستاتو دعوت کردم،

‫توی توکان سفید

‫و معلومه که یه جا هم ‫واسه تو گذاشتم.

‫و می‌خواستم بهت بگم،

‫یه جمله از ویکتور هوگو:

‫"خاطره،

‫همون حضور نامرئیه."

‫خاطره، همون حضور نامرئیه.

‫می‌بوسمت.

‫صف بود، ولی خیلی تمیزه.

‫مطمئنی نمی‌خوای بری؟ ‫وسط اجرا نمی‌تونی بلند شیا.

‫ بیخیال.

‫چهار برابر بیشتر از حد معمول تیپ زدم، ‫مثل اسکلا شدم.

‫ قرار نیست تو رو نگاه کنن.

‫ تازه، تنم میخاره.

‫ ژرمن؟ ژرمن!

‫ ژرمن؟ ‫جدی، این چه اسمیه؟

‫ تو یکی حرف نزن.

‫ حداقلش من یه قهرمانم.

‫توی نمایش چیزی درباره من هست؟

‫ نمایش نیست.

‫ ویکتور هوگو رو بازی نمی‌کنه؟

‫ نه. نه ژان والژان نه هیچ‌کس دیگه.

‫ژان والژان، ‫همون آدم بده‌ست که خوبه؟

‫ بعدش می‌خوای ببینیش؟ ‫ کی رو؟

‫ زوکینی. نمی‌خوای منتظرش بمونی؟

‫ تو نونوایی می‌بینیمش. ‫هر روز می‌بینیمش.

‫نگران نباش، میگم خوشم اومده ‫حتی اگه واقعی نباشه.

‫ ارادتمندم، آقای هوگو.

‫بفرمایید.

‫- مزاحم شدم؟ ‫- نه اصلا.

‫ آرایش کردین؟

‫ آره. استل خیلی زیاد نزده؟

‫ نه، خوبه.

‫ممنون بابت شکلات‌هام.

‫اینو براتون آوردم.

‫واسه شما و واسه اون.

‫- چیه؟ ‫- یه چراغ نمک.

‫ چراغ نمک؟

‫ یه نور خیلی پربرکت بهتون می‌تابونه.

‫پر از حس خوب.

‫اما نباید گربه‌تون لیسش بزنه.

‫اگه گربه داشته باشید. ‫گربه دارید؟

‫ نه. نه.

‫خیلی ممنون، کوزیما.

‫گُه باشی.

‫وقتی اوکی شد خبرم می‌کنن؟

‫باشه!

‫ این مقدمه با این شروع میشه،

‫و هوگو اونو نوشته،

‫اگه یه نویسنده حق اینو داشت که تأثیری بذاره

‫رو حال و هوای ذهنی ‫خواننده‌هایی که کتابشو باز می‌کنن،

‫نویسنده «تأملات» به این بسنده می‌کنه که بگه:

‫"این کتاب باید جوری خونده بشه

‫مثل اینکه دارین کتاب یه مرده رو می‌خونید."

‫بیست و پنج سال تو این دو جلد هست.

‫نویسنده به نوعی گذاشته

‫این کتاب درونش شکل بگیره.

‫کسانی که سراغش بیان ‫تصویر خودشون رو پیدا می‌کنن

‫تو این آب عمیق و غمگین

‫که آروم آروم اونجا جمع شده،

‫ته یه روح.

‫شادی، این گل زودگذر جوانی، ‫برگ‌برگ پرپر میشه

‫توی جلد اول که امیده،

‫و توی جلد دوم که عزا و ماتمه، امید ناپدید میشه.

‫کدوم عزا؟

‫عزای واقعی.

‫همون اصلیه.

‫مرگ.

‫از دست دادن عزیزترین آدم‌ها.

‫لئوپولدین، دختر محبوبش،

‫عشق زندگی‌اش،

‫لئوپولدین غرق شد

‫در پی یک حادثه‌ی قایق‌سواری تو رود سن،

‫با شوهر جوونش که می‌خواست نجاتش بده

‫و تصمیم گرفت با اون بمیره.

‫این تو ویلکیه اتفاق افتاد،

‫۴ سپتامبر ۱۸۴۳.

‫قایقشون واژگون شد.

‫تازه ۱۹ سالش شده بود.

‫همزمان،

‫ویکتور هوگو و ژولیت دروئه ‫اون موقع داشتن سفر تابستونی سالانه‌شون رو می‌رفتن

‫هر سال، ویکتور هوگو ژولیت دروئه رو برای یه ماه می‌بره

‫که کاملاً وقف اونه،

‫اونجا، دارن از اسپانیا برمی‌گردن.

‫۹ سپتامبره. اونا اصلاً هیچ‌چی نمی‌دونن.

‫باید تو روشفور منتظر درشکه باشن

‫که قراره ببرشون لروشل،

‫و ما این شانس رو داریم که این دفترچه خاطرات ‫فوق‌العاده‌ی ژولیت دروئه رو داشته باشیم،

‫که ثانیه به ثانیه ثبت کرده،

‫تک‌تک نفس‌های ویکتور هوگو رو

‫تو اون هشت روزی که همراه با کشف این ماجرا بود.

‫پیشخدمت یه بطری آبجو میاره و میره.

‫روی یه میز روبه‌روی ما، چند تا روزنامه هست.

‫ویکتور هوگو یکی رو اتفاقی برمی‌داره.

‫و من، روزنامه «شاری‌واری» رو برمی‌دارم.

‫تازه داشتم عنوان رو نگاه می‌کردم

‫که محبوب بیچاره‌ام ناگهان رو من خم میشه

‫و با یه صدای گرفته بهم میگه

‫در حالی که روزنامه‌ای رو که دستشه نشونم میده،

‫این چهار کلمه رو بهم میگه،

‫این چهار کلمه رو، بهم میگه:

‫"این دیگه خیلی وحشتناکه."

‫هیچ‌وقت، می‌شنوید،

‫هیچ‌وقت تا وقتی زنده‌ام، یادم نمیره

‫قیافه‌ی ناامید وصف‌ناشدنی روی صورت نجیبش.

‫دیدم که خشکش زده و داغون شده.

‫لب‌های بیچاره‌اش سفید شده بودن.

‫چشم‌های زیبایش نگاه می‌کردن اما چیزی نمی‌دیدن.

‫صورت و موهاش خیس از اشک بود.

‫و دیگه، حتی یه کلمه هم حرف نزد.

‫خودش رو حبس کرد.

‫باید بیش از ۱۰ سال میگذشت،

‫بیش از ۱۰ سال، تا تو جزیره گرنزی، ‫دوباره به یاد اون روز بیفته.

‫بدترین روز از بین تمام روزهای ویکتور هوگو،

‫با این شاهکار کوچیک،

‫این شعر فوق‌العاده.

‫تو سن کودکی عادت کرده بود...

‫که هر روز صبح یکم بیاد توی اتاقم.

‫منتظرش بودم مثل یه روزنه‌ی امیدی که منتظرشی.

‫می‌اومد تو و می‌گفت: "سلام، بابای کوچولوی من."

‫قلممو برمی‌داشت، کتاب‌هامو باز می‌کرد.

‫ هنگ کرد، دیدی؟

‫- چی شد؟ ‫- هنگ کرد.

‫عمدی بود.

‫ و مثل یه پرنده‌ی عبوری می‌رفت.

‫پس با سرِ کمتر خسته‌ای دوباره شروع می‌کردم،

‫ آقای زوکینی؟

‫روبرت؟

‫میام تو.

‫خوبی؟

‫ آره، آره. ‫واقعاً خیلی حالم رو خوب کرد.

‫باورنکردنیه.

‫- چه بهتر. چراغ رو روشن کنم؟ ‫- نیازی نیست.

‫بدیش اینه که حالم که خوب میشه استرس میگیرم. ‫دوست ندارم.

‫در هر صورت می‌تونید برید، دیگه کسی نیست.

‫ خیلی خب.

‫ یه دختر اومده بود. می‌خواست شما رو ببینه.

‫ سبزه بود؟ بلوند بود؟ چند سالش بود؟

‫ حواسم نبود.

‫ولی گفت فردا توی نانوایی ازتون می‌پرسه.

‫ چی رو بپرسه؟

‫ اینکه همه‌چیز تو نمایش عمدی بوده یا نه.

‫دقیقاً همین رو گفت. « عمدی ».

‫ خیلی ممنون، کوزیما.

‫ فردا می‌بینمتون.

‫با این حال زیادی نزدیک نشیدها.

‫معلوم نیست چی میشه.

‫باشه.

‫ وایمیسم بره بالا، بعد برمی‌گردم.

‫باشه، حله.

‫سلام آقای روبرت. چطورین؟

‫- امشب ماشین نیاوردید؟ ‫- نه، ماشین ندارم.

‫قرار بود با یه سری دوست شام بخورم. ‫پیداشون نکردم.

‫اونا نیستن؟ سراغتون رو گرفتن.

‫اوه، تورو خدا، اونا نه. ‫یه لطفی کن...

‫جوری رفتار کنید که انگار خیلی باهم رفیقیم. ‫عادی باهام حرف بزنید.

‫- چطوری؟ ‫- از نمایش خوشتون اومد؟

‫- عاشقش شدم. ‫- خوبه. دارن میان؟

‫ نه، نه.

‫ زیادی سنگین و غمگین نبودم؟

‫نه، برعکس. خوبه.

‫دارن میرن؟

‫ یکی داره میاد.

‫ پس بزن رو شونم.

‫آها روبر، خیلی خوشحالم کردی.

‫- پس خوشت اومد دیگه. ‫- معلومه!

‫ عاشقش شدم. ‫ خوبه.

‫و کوزیما، چطوره؟

‫ کوزیما؟ یه کم در جا می‌زنه.

‫ خیلی هم عالی.

‫اما بگو ببینم، نمایش رو دیدی؟

‫ آره، بالاخره دیدم دیگه.

‫ جدی؟ واقعاً خوشت اومد؟

‫- عاشقش شدم. ‫- لطف داری.

‫خب، شب همگی بخیر.

‫بچه‌ها اینم دوستانم. خداحافظ.

‫- شب خوبی داشته باشید. ‫- خداحافظ. فردا می‌بینمتون.

‫ یه چیزی بگو. هیچی بهم نمیگی.

‫ زیاد خوب نمی‌بینم، ‫اما به نظرم تمیز میاد.

‫خیلی تمیزه. ‫این زنه‌ هم به نظر خوب میاد.

‫ من با موگدی کاری ندارم، ‫درباره امشب حرف می‌زنم.

‫چطوری واکنش نشون می‌دادن؟

‫ موگدی؟

‫آخه موگدی کیه، عشق زندگی من؟

‫ مستخدم جدید. ‫همین الان بهم گفتی به نظرت همه‌جا تمیز اومده.

‫ آها، درسته.

‫نه، بد نبود. ‫اما گند زدم توی کتاب «تأملات».

‫می‌دونی، مغزم هنگ کرد. ‫و این هیچ‌وقت برام پیش نمیاد.

‫عادت کرده بود تو سن کودکی‌ش،

‫هر روز صبح یه کمی بیا تو اتاقم.

‫و هیچی. در حالی که ‫من فقط همینو بلدم.

‫ منتظرش بودم، ‫مثل یه روزنه‌ی امیدی که منتظرشی.

‫همین بود، مگه نه؟

‫ همینه، آفرین عزیزم. آفرین.

‫جدای از این، رزولن‌ها ‫دیروز اونجا بودن.

‫مودب بودن، نه بیشتر.

‫باید گفت که اون، وقتی می‌سوزه می‌خنده.

‫و اون یکی هم، یه قلب سنگی داره.

‫بازم می‌تونی یکم دووم بیاری؟ ‫به این زودی برنمیگردما.

‫نمی‌دونم بتونم دووم بیارم یا نه، می‌دونی.

‫تو که نیستی نه اشتهای غذا دارم نه تشنه‌ام میشه.

‫تلف شدنم نزدیکه.

‫ چه شوخی بامزه‌ای.

‫حتماً تو زندگی‌ت یه سری سیاهی لشگر داری.

‫نمی‌خوای چراغ رو روشن کنی؟ ‫درست نمی‌بینمت.

‫آها، این‌طوری بهتر می‌بینمت.

‫و لیزبت، باهاش حرف زدی؟

.براش پیام گذاشتم

‫دعوتش کردم.

‫ اون، اومد؟

‫ الو! ‫ نیومد.

‫- صدامو می‌شنوی؟ ‫- دارم بهت میگم، نیومد.

‫تصویرت قفل شده.

‫آنابل.

‫اصلاً پیچیده نیست!

‫بوعز دراز کشیده بود، از خستگی از پا افتاده.

‫از شدت خستگی دراز کشید.

‫نیازی به فیلسوف بودن نیست.

‫بوعز دراز کشیده بود، از خستگی از پا افتاده.

‫تمام روز تو زمینش کار کرده بود.

‫تختش رو تو جای همیشگیش پهن کرده بود.

‫به من نگید این پیچیده‌ست.

‫بوعز میان انبارهای پر از گندم خوابیده بود.

‫این پیرمرد مزارع گندم و جو داشت. یه زمین‌دار بزرگ.

‫این پیرمرد مزارع گندم و جو داشت.

‫با اینکه ثروتمند بود، طرفدار عدالت بود.

‫شبیه هوگوئه. بالای آسیابش لجن و کثافتی نبود.

‫تو کوره آهنگریش جهنمی نبود.

‫ریشش، باید همه‌ی مخاطبا ببینن.

‫وگرنه کارم خراب میشه.

‫ریشش نقره‌ای بود مثل یه نهر ماه آوریل.

‫خوشه‌های گندمش نه خسیس بودن نه پرکینه.

‫وقتی می‌دید چندتا زن خوشه‌چین فقیر دارن رد میشن،

‫زن‌هایی که توی مزرعه بودن می‌ذاشتن ‫عمداً خوشه‌ها بیفته، این‌طوری می‌گفتن.

‫این مرد پاک راه می‌رفت، دور از راه‌های کج و معوج،

‫پوشیده در صداقت معصومانه و جامه کتان سفید.

‫دور از راه‌های کج و معوج، می‌شنوید؟

‫اگه رفیقی دارین که مواد می‌زنه، قاچاق می‌کنه،

‫بهش بگید: "داری میری تو راه کج و معوج."

‫دور از راه‌های کج و معوج، ‫پوشیده در صداقت معصومانه و جامه کتان سفید.

‫یارو فوق‌العاده‌ست. و همیشه طرفدار فقراست

‫دردمند.

‫این کیسه‌ها شبیه چشمه بودن. ‫بوعز ارباب خوبی بود

‫و فامیل وفاداری بود، بخشنده بود، هرچند صرفه‌جو.

‫زن‌ها، خیلی هوگوئیه. الان می‌فهمید چرا.

‫زن‌ها بیشتر به بوعز نگاه می‌کردن ‫تا به یه جوون، چون جوون خوشگله،

‫«اما پیرمرد، بزرگواره». ‫من نمیگم، آقای هوگو میگه.

‫آره دیگه!

‫تاریکی حالت پیوندِ زناشویی، شکوهمند و با ابهت داشت.

‫و باشکوه.

‫فرشته‌ها بی‌شک پنهانی اونجا می‌پریدن،

‫چون توی دلِ شب هر از گاهی ‫یه چیز آبی رد می‌شد که شبیه بال بود.

‫نفس کشیدنِ بوعز ‫با صدای خفه‌ی جویبارها روی خزه‌ها در هم می‌آمیخت.

‫و اینجا، تجسم نابغه رمبویی.

‫توی ماهی بود که طبیعت مهربونه، ‫

‫تپه‌ها روی قله‌شون بسترِ گلی داشتند..

‫روت تو رویا بود و بوعز خواب بود.

‫فوق‌العاده‌ست. داره جابه‌جایی می‌کنه.

‫علف‌ها سیاه بودن، زنگوله‌ی گله‌ها می‌لرزید.

‫مهربونی عظیمی از آسمون می‌بارید.

‫آروم‌ترین ساعتی بود که شیرها میرن آب بخورن.

‫یه بیت کاملاً بی‌ربط، اما شاهکار، وسط این همه خلاقیت.

‫مینویسه: "آروم‌ترین ساعتی بود که شیرها میرن آب بخورن.."

‫مخاطبا رو حس کردم،

‫هر بار همه‌چیز همینه، مجذوب این نبوغ می‌شن.

‫همه‌چی توی عور و جریماده غرقِ خواب بود.

‫ستاره‌ها آسمون رو آذین بسته بودن. مگه نه؟

‫کتاب‌ها رو آوردم ‫خیلی حال کرده بودن.

‫آره، دقت و توجهشون عالی بود.

‫فوق‌العاده بودن.

‫ستاره‌ها آسمونِ عمیق و تاریک رو میناکاری می‌کردن.

‫هلالِ باریکِ روشن میونِ گل‌های تاریکی توی مغرب می‌درخشد.

‫و روت از خودش می‌پرسید... چه خدایی!

‫به نظر من این همون جمله‌ایه ‫که حتی اگه آتئیست هم باشی اهل معنویتت می‌کنه.

‫چه خدایی، ‫چه دروگرِ ابدیِ تابستونِ جاویدان هنگام رفتن،

‫ از سرِ بی‌توجهی ‫این داسِ طلایی رو توی مزرعه‌ی ستاره‌ها رها کرده.

‫این شعر خیلی خیلی طولانیه، نه؟

‫طولانیه، دارم سعی می‌کنم تا تهش برم.

‫بعضی شب‌ها موفق میشم.

‫بستگی به حال‌وهوای تماشاچیا و حالِ خودم داره.

‫راستش کلاً دوست ندارم ‫دست به این شاهکار بزنم و قطعش کنم،

‫چون نمی‌تونم روت و بوعز رو ‫بین زمین و هوا معلق بذارم.

‫- تا فردا، کوزیما. ‫- تا فردا.

‫روت تو رویا بود و بوعز خواب بود. علف‌ها سیاه بودن.

‫علف‌ها سیاه بودن.

‫هیچ‌کس متوجه نمی‌شه. علف‌ها سیاه بودن.

‫بیست دقیقه اجراش کردم. ‫دو بار هم انجامش می‌دادم.

‫سومی رو هم برات اجرا می‌کردم.

‫می‌بوسمت، به زودی می‌بینمت.

‫«چمن‌ها سیاه بودن.» ‫«زنگوله‌ی گله‌ها می‌تپید...»

‫مبروک، دیگه باید بریم.

‫هلاک شدم.

‫ عصر بخیر!

‫ عصر بخیر!

‫ تو سالن بودید؟

‫دوباره اومدید نمایش رو ببینید؟

‫ نه، اما می‌دونستیم این‌جا پیدا تون می‌کنیم.

‫و چون بعد از اجرای اول ‫چیزی بهتون نگفته بودیم،

‫ خوشتون نیومده بود؟

‫ چرا، اتفاقاً.

‫ دلمون خواست ازتون تشکر کنیم.

‫ بچه‌های باادبی هستید.

‫- بهش بگیم؟ ‫- ازش بدتون اومد؟

‫ نه. بدمون نیومد.

‫فقط مسئله اینه که خیلی از ما دوره.

‫نه از ما، بلکه از نمایش ما.

‫یعنی چی نمایشِ شما؟

‫ ما هم داریم روی هوگو کار می‌کنیم.

‫ روی هوگو؟

‫ آره. یعنی، بیشتر روی زن‌هایی ‫که اطراف هوگو هستن.

‫اهمیتشون، حضورشون.

‫چون خب، بدون اونا، این،

‫ زن‌ها الهام‌بخش‌ش بودن، اساساً می‌تونم بگم،

‫این همون چیزیه که واقعاً میشه ‫بهش گفت عاشق‌پیشه‌ی بزرگ.

‫ این همون چیزیه که می‌شه بهش گفت: ‫« یه زن‌باره‌ی قهار».

‫نه، این ساده‌انگارانه‌ست.

‫ من با پیا موافقم.

‫نمی‌شه هوگو رو به این خلاصه کرد.

‫ این‌جوری نیست.

‫ اون یه نیروی حیاتی جنسی داشت.

‫یه انرژی‌ای که تا حالا ندیده بودیم.

‫تمایلات جنسی‌ش عظیم بود.

‫ موافقم.

‫آها، سرِ این کاملاً موافقیم.

‫انرژی خیلی زیادی داشت.

‫ یه انرژی جنسی غول‌پیکر ‫ازش یه زن‌باره‌ی قهار نمی‌سازه.

‫ اینا مترادفنن.

‫ وقتی عاشق می‌شد، ‫صمیمانه عشق می‌ورزید.

‫به ژولیت و لئونی بیار.

‫و به همه زن‌ها. با قلبش دوستشون داشت،

‫و با جسمش. و با فکرش.

‫آره، ولی این اونا بودن که عاشقای واقعی بودن.

‫خودش، از عشق استفاده می‌کرد تا بنویسه.

‫ابزارش کرده بود.

‫نه، ازش واسه سکس کردن استفاده می‌کرد.

‫- میخوام بگم ،خیلی عجیبه خدایی. ‫- بیخیال بابا!

‫ اما حقیقته.

‫ شما زن‌ها و هوگو رو از هم جدا می‌کنید.

‫شما ترکیبِ هوگوی عاشق زن‌ها رو جدا می‌کنید.

‫اینکه الهام‌بخش‌ش بودن یه مسئله‌ست.

‫اما اونا نیستن که قربانی باشن،

‫ نگفتیم که جداشون می‌کنیم.

‫ بیایید نمایش رو ببینید.

‫ آره، با کمال میل.

‫ و می‌بینید که این‌طوری نیست.

‫ خب، خیلی خوشحالم.

‫نه جدا می‌کنیم نه تقابل ایجاد می‌کنیم.

‫- فقط نمایان‌شون می‌کنیم. ‫- نمایان‌شون می‌کنیم؟

‫فوق‌العاده‌ست.

‫برسونیمتون؟

‫تا توکان سفید.

‫ از مبروک بپرسیم.

‫مبروک؟

‫میریم خانوما رو که دوستای لیزبتن برسونیم.

‫من می‌شینم جلو چون عقب ماشین حالت تهوع میگیرم.

‫باورنکردنیه که ویکتور هوگو رو ‫تا حد یه زن‌باره پایین بیاریم.

‫- پایینش نمیاریم! ‫- چرا، می‌آرید.

‫تازه از سن اومدم بیرون، ‫«بوعز خفته» رو بازی کردم

‫بعد می‌بینم چندتا دختر باحال ‫دارن بهم میگن اون یه زن‌باره‌ست.

‫ حواست به سرت باشه.

‫ من دیگه خسته شدم.

‫دارین زیاده‌روی می‌کنید. خیلی خشنید.

‫هوگو، نابغه‌ی عشقه.

‫راستی، به لیزبت گفتین که پدرش اومده بود؟

‫نمی‌تونم بهش زنگ بزنم.

‫ پدرش؟

‫ آره، قضیه اینه که،

‫علاوه بر اینکه دوستشم، پدرشم.

‫یا برعکس.

‫ خیلی رد دادید.

‫ نه، ما فقط بهش گفتیم که زوکینی دنبالشه.

‫ چرا نگفت که شما پدرش هستین؟

‫ما از کلاس چهارم همو می‌شناسیم.

‫ زنمه‌.

‫حالا چه فکرایی که نمی‌کنه؟

‫هیچی، بعدشم، حق داره که اونجوری فکر کنه.

‫بهش میگید که قراره با ما کار کنید.

‫با شما کار کنم؟ این دیگه چه کلاهبرداریه‌ای؟

‫- آره. ‫- من برای رقیب کار نمی‌کنم.

‫آه، عشقِ آمریکاییِ من.

‫ چطوری، عزیزم؟

‫ تو ماشینم.

‫- تنهایی؟ ‫- تنها نیستم.

‫- اِ، جدی؟ ‫- با دخترا هستم.

‫دخترا؟!

‫یعنی، با دوستای لیزبت.

‫دارن یه نمایش درباره هوگو آماده می‌کنن.

‫ زن‌های ویکتور هوگو.

‫ زن‌های ویکتور هوگو.

‫جورجیا رو بهت معرفی می‌کنم، که نقشِ...

‫ ادل هوگو رو بازی می‌کنه. ‫منم، من ادل رو بازی می‌کنم.

‫ سلام.

‫ نام اصلیش فوشه بود.

‫ قبل از شروع، یه کم تحقیق کردیم.

‫ آره. بعد، بهت معرفی می‌کنم،

‫ سلام. ژولیت دروئه، معشوقه‌ی رسمی‌اش.

‫ شبیه‌اش هستی.

‫- و بعدی... ‫- لئونی. عصر بخیر

‫اونی که جوونه. باطراوته. سرکشه.

‫ اونی که من دوست دارم. ‫ دقیقاً.

‫فضای امشب این‌طوریه.

‫اونا یه نظریه داشتن. فکر می‌کردن اون مردسالاره.

‫ نه! علیه هوگو نه!

‫ تفاوتش اینه که ما، تو نمایش‌مون،

‫از دید این شخصیت‌های زن شروع می‌کنیم.

‫و تو، همیشه از دید هوگو پیش میری.

‫اینکه چطور دورش می‌چرخن.

‫در حالی که برای ما، برعکسه‌، ‫چطور هوگو دور اونا می‌چرخه.

‫پس تو این مورد، با هم مخالفیم.

‫ مسئله‌ی من اینه که سعی کنم به نثر هوگو خدمت کنم.

‫ژولیت دروئه، وقتی می‌نوشت،

‫تو نمایش من، به نثر ژولیت دروئه خدمت می‌کنم.

‫این‌وقت شب کی واسه کسی سلفی می‌فرسته؟

‫ نه، چیزی نیست، واسه اینستامه‌.

‫اینستاگرام.

‫ می‌دونم چیه. منم یکی دارم.

‫می‌دونید همه‌چیز چطور شروع شد؟

‫وقتی از اون شهر معروف برگشت

‫جایی که فهمید دخترش مرده،

‫این مال روشفوره.

‫وقتی از روشفور برمی‌گرده، کاملاً نابود شده.

‫تو روزنامه‌ها می‌فهمه، ‫همه‌مون می‌دونیم، که دخترش غرق شده.

‫برمی‌گرده، دیگه ژولیت رو تحمل نمی‌کنه.

‫اون تداعی‌کننده‌ی وحشتِ از دست دادن دخترشه

‫وقتی که با معشوقه‌ش بود.

‫غرق در افسردگی تو خودش حبس میشه.

‫یکی بهش میگه: «باید شام بخوری، بری بیرون.»

‫بعد از ۴ ماه، از خونه می‌زنه بیرون.

‫می‌ره یه مهمونیِ شام و برمی‌خوره به لئونی بیار.

‫این افتضاح با زن‌ها،

‫مقصر هست یا نه، نمی‌دونم،

‫اما زندگی عادی‌ای نداره.

‫اتفاقات دراماتیک، انقلاب، کودتا،

‫همه‌ی اینا هست، ‫مجبور میشه با ژولیت فرار کنه بره بلژیک.

‫ادل بعداً بهشون ملحق میشه.

‫نکته‌ی فوق‌العاده‌اش همینه.

‫لئونی بیار ول‌کن ماجرا نیست.

‫بهش می‌نویسه: «دارم میام بروکسل.»

‫و اینجا، هوگو یه کار کاملاً غیرقابل درک انجام میده.

‫جالبه که اینو دارین بهم میگین.

‫شاید شما هم تو کارتون بگنجونیدش.

‫از همسرش می‌خواد،

‫از ادل،

‫از ادل می‌خواد

‫که به لئونی بگه نباید همین الان بیاد.

‫از همسرش می‌خواد،

‫از همسرش، ادل،

‫که لئونی بیار رو منصرف کنه .

‫ این خیلی ناجوانمردانه‌ست.

‫ این فراتر از ناجوانمردیه.

‫هزاران احتمال برای تفسیر وجود داره.

‫می‌تونه این باشه که، ‫در مواجهه با، میل زنانه، هول میشه.

‫ این هر روز برای ما پیش میاد.

‫ مردا از میل جنسی‌ات می‌ترسن؟ ‫ همیشه.

‫ این فوق‌العاده‌ست. بالاخره.

‫سال‌هاست منتظر این لحظه‌ام.

‫که یکی بهم بگه زنا فهمیدن مردا می‌ترسن.

‫ من، شریک زندگی قبلیمو ترک کردم،

‫- شریک زندگی؟ ‫- آره.

‫ دوست‌پسر قبلی؟

‫رفیق سابق.

‫سابق...

‫مردِ سایق

‫- بهش خیانت کردی؟ ‫- در واقع، عاشق یکی شدم.

‫اما هیچ‌وقت با هم رابطه نداشتیم.

‫و من شریک زندگی قبلیمو ترک کردم

‫تا داستانم رو زندگی کنم.

‫و اون یکی ترسید. همین.

‫پس تنها موندم.

‫ خیلی مسئله‌ی ترس از میل جنسی زن‌ها نیست.

‫- نه. ‫- به نظر من دقیقاً همینه.

‫جالب‌تر اینه که بری سراغ دختری که باید فتحش کنی،

‫در حالی که زنی که دلش می‌خواد رابطه داشته باشه

‫و بدون شرم میگه، خودشو هم‌سطح مرد می‌کنه.

‫و فکر می‌کنم فراتر از ترس، قضیه اینه که...

‫یهو مرد میبینه دیگه تسلطی روی زنی نداره

‫که کاملاً مال خودش باشه.

‫همینه. ترس از زنی که، ‫کاملاً به خودش مسلطه.

‫ آره، اما این دوتا به هم ربط دارن.

‫ آره، مرتبطن.

‫ بیایید اسمشو بیاریم، این همون ترسیه...

‫ که فروید به عنوان اضطرابِ قاره‌ی سیاه تعریف کرده.

‫یعنی مردا از اینکه وارد اون قلمرو بشن می‌ترسن.

‫خب برن با همون هم‌جنسای خودشون کار کنن دیگه.

‫فکر می‌کنم بازم یه مسئله‌ست.

‫ تو نسبت به مردا خصومت داری.

‫ روان‌شناسی زنانه.

‫ این که حرفمو می‌زنم دلیل بر خصومت نیست.

‫دلیلش هم اینه که الان یکی هست که منتظرمه، می‌بینی؟

‫صبر کن، ساعت ۵ صبح قرار داری؟

‫ لعنتی، عجب انگیزه‌ای داری.

‫ در ساعتی که حومه شهر سفید می‌شود،

‫دیگه یه صبحانه‌ست، همین.

‫تازه، اسمش هم هوگوئه.

‫این خودش یه نشونه‌ست.

‫ شاید.

‫ من میرم. منم همین‌طور.

‫خداحافظ.

‫خداحافظ.

‫ منتظرت بمونم؟ ‫ آره.

‫ خداحافظ، روبرت. ‫ خداحافظ.

‫ پیا پپین، شما بمونید.. ‫ اوه نه.

‫نه، ساعت ۵ صبحه. ‫بی‌خیال، من دیگه بریدم.

‫می‌آین نمایش ما رو ببینید؟

‫ آره، حتماً.

‫ لیزبت هم هست.

‫ جدی؟ ‫توش بازی می‌کنه؟ می‌خواد بازیگر بشه؟

‫ نه. سال آخر دبیرستان همه‌چیز رو ول کرد.

‫اما شانسو تئاتر رو به ما می‌داد. کارای خودمون رو می‌کردیم.

‫و لیزبت،

‫اون، نگاهمون می‌کنه،

‫بهمون مشورت میده.

‫گاهی وقت‌ها تو گیشه بلیت‌فروشی می‌کنه

‫خیلی دوست داشتیم ‫وقتی ۱۲، ۱۳ ساله بودیم این بازی رو بکنیم.

‫به شانسو کمک می‌کردیم.

‫امیدوارم دوباره برگرده سراغ تئاتر.

‫خب، دیگه.

‫- خداحافظ. ‫- خداحافظ.

‫سعی کنید بخوابید.

‫باشه.

‫تو حیاط داری می‌شاشی، شوالیه؟

‫ آره، شرمنده. ‫تو یه مزرعه بزرگ شدم، حسشو دوست دارم.

‫نگران نباش، شیلنگ آب رو میگیرم روش.

‫راستی، دخترتون اومده بود.

‫ دخترم؟ مطمئنی؟

‫ خودش بهم گفت. ‫داشتم سیگار می‌کشیدم، در باز بود.

‫اجازه گرفت بره بالا.

‫ خب باید نگه‌ش می‌داشتی!

‫ نمی‌دونستم دختر داری.

‫می‌تونست هرکسی باشه.

‫با این آرایشش شبیه کولی‌ها شده بود.

‫ کولی؟

‫بلونده، مگه نه؟

‫ آره و نه. چه میدونم.

‫ فکر می‌کنی شبیه کولی‌هام؟

‫ آره، کاملاً.

‫ خب. روز خوش.

‫ روز شما هم خوش.

‫ نمی‌تونم برم برات نون شکلاتی بگیرم.

‫بو میده. فضله اسبه. ‫یعنی، بوش کمتر از گُهه، لعنتی.

‫ امروز صبح نمی‌خوام.

‫گفتی فضله، فضله‌ی اسب؟

‫ آره. فضله مال اسباس.

‫ اسب‌ها، اما کدوم اسب‌ها؟

‫این‌جا که اسبی نیست.

‫من پیش خالم کارآموزم و اهل اینجا نیستم.

‫حتماً هستن، اینا رو جا گذاشتن.

‫ شاید برای گارد جمهوریه.

‫خب، خیلی بعیده.

‫این اطراف هم نیستن.

‫ این دیگه چه گاردیه؟

‫ پلیس‌های اسب‌سوارن.

‫نه، واقعاً وجود دارن.

‫خب، روز خوش.

‫ صبر کنید!

‫یه سری دختر اینو دادن ‫به من که به شما بدم.

‫بلیت یه تئاتره که اسمش اسم یه پرنده‌ست.

‫- توکان سفید. ‫- آره. میشناسید؟

‫ همون جاییه که من کارمو شروع کردم.

‫ چی رو شروع کردی؟

‫ هیچی.

‫ سعی کنید جزئیاتی اضافه کنید به این لحظه که هوگو

‫قراره اقدام به پایین آوردن تابلوی لئوپولدین بکنه ‫که تو موزه‌ی میدان ووژ دیده میشه.

‫اون لحظه خیلی هوگو نیست، بیشتر ویکتوره.

‫چیزی که وحشتناکه، اینه که، ‫می‌دونه که باید به نامه‌های تسلیت جواب بده.

‫لامارتین، بودلر، فلوبر،

‫نباید شاه لوئی فیلیپ و فرانسوا گیزو رو فراموش کرد.

‫کی اونجاست؟

‫کسی هست؟

‫ دارم پاگرد رو تمیز می‌کنم.

‫حتی یکشنبه‌ها؟ باید استراحت کنی.

‫ من فقط همینو دوست دارم. ‫ این کار تورو می‌کشه.

‫ من فقط همینو دوست دارم.

‫و حتی یکشنبه‌ها هم بازی می‌کنم.

‫- روز خوبی داشته باشی. ‫- روز شما هم خوش.

‫ چطوری مبروک؟ روزت چطور گذشت؟

‫ خیلی خوب. همه‌چیز رو به راه بود.

‫ منم همین‌طور.

‫همه‌چیز رو به راه بود. خوب کار کردم.

‫ پسرم تو مدرسه‌اش داره هوگو یاد میگیره.

‫یه شعر.

‫« چه تعداد ملوان، چه تعداد کاپیتان،»

‫ که شاد و خوشحال رفتن به سفرهای دور،

‫تو این افق غم‌انگیز ناپدید شدن.»

‫شعر خیلی معروفیه. خیلی زیباست. غنائیه.

‫من اجراش نمی‌کنم، اما باید بکنم.

‫چند سالشه؟

‫ ۱۱ سالشه.

‫«چند نفر ناپدید شدن، سرنوشت سخت و غم‌انگیز،»

‫«تو یه دریای بی‌انتها، تو یه شب بی‌ماه،»

‫«زیر اقیانوس کور، برای همیشه مدفون شدن.»

‫«چه تعداد ناخدا همراه کاپیتانشون مردن؟»

‫ اینه، این‌جا.

‫ پسرتونه؟

‫چه قدر خوش‌تیپه. شبیه شماست.

‫چشم‌هاتون خیلی، شبیه همدیگه‌ست.

‫آفرین، مبروک. عالیه.

‫ ممنون.

‫منتظر تماسی؟

‫ منتظر تماس دخترمم،

‫چون مدام میره رو پیام‌گیرش.

‫نمی‌تونم بهش برسم.

‫ چند سالشه؟

‫ اون، ۲۰۰۲.

‫ژوئیه ۲۰۰۲.

‫ جوونا هیچ‌وقت جواب نمیدن.

‫مگه با پیامک.

‫ می‌تونم یه پیامک امتحان کنم.

‫اما چی بهش بگم؟ ‫خیلی با هم در ارتباط نیستیم.

‫ یا یه عکس. اینو دوست دارن.

‫ عکس چی؟

‫ یه عکس از خودت.

‫ دیوونه شدی؟ عکس خودم؟

‫ یا یه پیام صوتی.

‫ اون چیه؟

‫یه پیام صوتی دیگه!

‫پیام صوتی. یه پیغام. آیکون کوچیک. میکروفون.

‫ یعنی چی، آیکون؟

‫مجسمه‌ها؟

‫بغل اون ایموجیهاا.

‫ رو آیکون میکروفون بزن.

‫ضبط می‌کنی، می‌فرستی.

‫ باشه، اما،

‫باید تمرکز کنم. باید فکر کنم.

‫ فکر کردن نداره. باید انجامش بدی، همین.

‫ خیلی پیچیده‌ست.

‫مبروک داری چیکار می‌کنی؟

‫مبروک!

‫این،

‫ بده من اون رو.

‫ مبروک!

‫- شارژم داره تموم میشه. ‫- من کار درست رو می‌کنم.

‫بفرمایید.

‫آره، لیزبت. آره، دختر خوشگلم.

‫مبروک داره باهات حرف می‌زنه.

‫به خاطر پدرت، ‫که مدت‌هاست می‌شناسمش، خیلی دوسش دارم،

‫باید بهش جواب بدی.

‫ناراحته و دلش برات تنگ شده. همین.

‫می‌خواد باهات حرف بزنه، طبیعیه.

‫باباها همین‌طورین.

‫هرچند حدس می‌زنم ‫خیلی وقت‌ها نتونسته بابا‌ی خوبی باشه،

‫و حتی گاهی، افتضاح بود،

‫که نگیم کاملاً بی‌شعورانه،

‫باید بهش جواب بدی. همین.

‫ نفرستادیش؟

‫- چرا، عالیه. ‫- دیوونه‌ای.

‫خیلی هم خوبه.

‫- اصن فهمیدی چی گفتی؟ ‫- نه.

‫ گفتی من افتضاح بودم.

‫ متوجه می‌شه.

‫ دیوونه‌ای، مبروک.

‫- نه. ‫- حالا چه فکری می‌کنه؟

‫ ماشین رفت.

‫دزد!

‫وایسا!

‫لعنت به این شانس!

‫ ماشین، و من، تئاتر!

‫ دوباره زنگ می‌زنم.

‫خب،

‫ ۳۰ دقیقه وقت داریم.

‫تا حالا ندیده بودم پیداش نشه.

‫ بدجوری گیر افتادم،

‫ هی، کوزیما.

‫امشب،

‫نه، حق داری. ‫الان وقتش نیست.

‫جواب نمیده.

‫ چی؟ داره میاد؟

‫ ماشین رو پیدا کردن.

‫ دمش گرم، عالیه.

‫ خیلی عالیه،

‫ رژیس.

‫رژیس!

‫نمی‌تونستم از در جلو بیام. ‫مجبور شدم قفل رو بشکنم.

‫- زهره‌ترک شدیم. ‫- تو مترو گم شدم.

‫ متنت روی صحنه‌ست.

‫ متن من؟ ‫مبروک ماشینشو پیدا کرد؟

‫- آره. ‫- مطمئنی؟

‫- آره. ‫- باورم نمی‌شه.

‫لعنتی. خیلی خب، میکروفون رو می‌ذارم.

‫خیلی ترسیدی، روبرت.

‫ چاره‌ای نداشتم.

‫میکروفون رو نذارم؟

‫ نه. گندت بزنه!

‫ خیلی خب، روبرت.

‫ خیلی لطف دارید. ‫بی‌نهایت ممنونم.

‫بی‌نهایت ممنونم. ‫تو تمام عمرم چنین چیزی برام پیش نیومده بود.

‫۴۰ ساله کارم تئاتره، نمی‌تونم براتون توصیف کنم.

‫به هر حال، اصلاً اهمیتی نداره.

‫تابه‌حال برام اتفاق نیافتاده بود. ‫می‌تونستم بهتون بگم

‫که مشکلاتی پیش اومد، اما

‫مشکل اصلی اینه که ‫من این قرار ملاقات جادویی رو از دست دادم

‫با هزار نفر آدم تو این سالن باشکوه،

‫سالنی که حضور ویکتور هوگو رو به خودش دیده.

‫و از خودم می‌پرسم ‫ویکتور هوگو چه واکنشی نشون می‌داد

‫به این ناتوانی باورنکردنی در به‌موقع رسیدن،

‫این بی‌دقتی به وقت‌شناس بودن.

‫حتی وقت نکردم لباس عوض کنم. ‫که اصلاً براتون مهم نیست.

‫حق هم دارید، ‫در برابر هوگو این چیزا پشیزی ارزش نداره.

‫لباسمو عوض نکردم، گریم هم نکردم.

‫می‌بینم خانمی میگه:

‫«قیافه‌اش مثل همیشه نیست.»

‫وقت نکردم گریم کنم. ‫اما زیاد مهم نیست.

‫گوشی یکی زنگ می‌خوره.

‫حق هم دارید.

‫آقا حتماً با خودش گفته:

‫«۲۰ دقیقه‌ست داریم انتظار می‌کشیم.» حق با شماست.

‫نمی‌خوام باهاتون بحث کنم.

‫حق دارید به دوستتون بگید:

‫«۲۵ دقیقه تاخیر داره.»

‫بنابراین شروع می‌کنم با...

‫پس شروع می‌کنم، فقط یه نگاهی بندازم،

‫ شعر؟

‫ آره، شعر.

‫حق با اونه.

‫حق با اونه، باید با اصل کاری شروع کرد.

‫شعر رو می‌خونم.

‫می‌دونید، اگه تاخیر داشتم،

‫بذارید بهتون بگم، واقعاً مسخره‌ست،

‫به لطف کسی که نمی‌شناسیدش

‫اسمش مبروکه‌.

‫پیش خودتون میگید چه رویی داره،

‫ازتون می‌خوام مبروک رو تشویق کنید.

‫نمی‌دونید چرا، اما خودش می‌دونه.

‫با شاهکارش شروع می‌کنم.

‫براتون می‌خونمش،

‫فکر کنم شاهکارشه.

‫عادت کرده بود، نه...

‫منو ببخشید، کمی گیج شدم.

‫فردا، به وقت سپیده دم، ‫در ساعتی که حومه شهر سفید می‌شود،

‫خواهم رفت. ‫می‌بینی، می‌دانم که منتظرم هستی.

‫از میان جنگل خواهم گذشت،

‫از میان کوهستان خواهم گذشت.

‫نمی‌توانم بیشتر از این دور از تو بمانم.

‫راه می‌سپارم، با چشمانی دوخته به افکارم، ‫بی‌آنکه چیزی در بیرون ببینم.

‫بدون شنیدن هیچ صدایی،

‫تنها، ناشناس،

‫با پشت خمیده، ‫دست‌های به هم گره‌خورده، غمگین،

‫و روز برای من مثل شب خواهد بود.

‫نگاه نخواهم کرد نه به طلای غروب که می‌افتد،

‫نه به بادبان‌های دوردستی که به سمت هارفلور سرازیرند.

‫و وقتی برسم، ‫روی سنگ قبرت خواهم گذاشت

‫شاخه‌ای از خرمندیِ سبز و خلنج گل‌دار.

‫این نبوغ ویکتور هوگوست که اینجاست.

‫با لحظه‌ی درست شروع نمی‌کنم. ‫این بزرگ‌ترین شعره.

‫به گفته‌ی پگی، ‫ما پگی رو به اندازه کافی نمی‌خونیم.

‫پگی یه دیوونه‌ست.

‫پگی یه نابغه‌ست.

‫اون ساختاری موسیقایی رو برای متن ابداع کرد.

‫و پگی گفت که «بوعز خفته»،

‫شاید یکی از چهار بزرگ‌ترین شعرهای تاریخ

‫تمدن یهودی مسیحی بود.

‫خب، حالا میرم اونجا می‌ایستم.

‫خیلی منقلب شدم ‫از کیفیت گوش دادنی که ارائه می‌دید.

‫پس،

‫کجا بودم؟ گم شدم.

‫آره، «بوعز خفته».

‫ کمکی از دست من برمیاد؟

‫ ببخشید، داشتم به پرتره‌ها نگاه می‌کردم.

‫ نباید خودتو این‌طوری ناراحت کنی.

‫اینا فقط چهره‌های فراموش‌شده‌ان.

‫یا در بهترین حالت، فراموش‌نشده.

‫دنبال خروجی می‌گردی؟

‫ نمی‌دونم.

‫راستش، واقعاً نمی‌دونم.

‫- اینجا کار می‌کنی؟ ‫- آره.

‫ منم یه کم تو یه تئاتر کار می‌کنم.

‫خب، خیلی ساده‌تر از اینجاست.

‫ بازیگری؟

‫ نه.

‫ حالا که اینجایی، بیا، یه چیزی بهت نشون بدم.

‫بیا.

‫معمولاً هیچ‌کس نمی‌تونه وارد بشه.

‫تو آدم ویژه‌ای هستی.

‫- شنیدی زوکینی همین چند لحظه پیش چی می‌گفت؟ ‫- آره.

‫ زیاد پیش میاد همه‌چیز رو بی‌نظم انجام بده؟

‫ نه. اصلاً.

‫ من لیزبت‌ام.

‫ شرمنده‌ام.

‫متوجه نمی‌شم.

‫ من دیگه برم. خیلی ممنون.

‫ لیزبت!

‫لیزبت!

‫یه فرصت بهش بده.

‫بی‌نظمی، خودش یه جور اتفاقه.

‫یه جور غافلگیریه، اون چاشنیِ ماجرا.

‫این هرج‌ومرج، یه جور انتخابِ دلبخواهیه.

‫معمولاً، من آدم منظمی‌ام.

‫پاهام رو زمینه

‫و حتی همه‌چیزم حساب‌شده‌ست.

‫ولی وقتی از درون تکون می‌خوری، وقتی می‌کوبه،

‫وقتی ضربه می‌زنه، بی‌نظمی، خودِ اتفاقه.

‫تو رویداد منی، لیزبت.

‫ مگه گفته بودم صبح به این زودی؟

‫ آره. یعنی، گفته بودی ۵:۳۰.

‫یه مشت شیرینی پفکی کاملاً له‌شده. برات آوردم،

‫ ممنون.

‫ تو لیلا زندگی کردن فوق‌العاده‌ست.

‫- اگه می‌خوای بیا تو. ‫- آره، با کمال میل.

‫می‌دونم اومده بودی خونم.

‫اما ندیدمت، چون،

‫همیشه بعد نمایش آدمای دوروبرمو می‌بینم. ‫کمی دیر میشه.

‫ آره.

‫دندانپزشک من تو همون محله‌ی شماست.

‫قبلش هیچ‌وقت اونجا نایستاده بودم.

‫ ممنونم که بالاخره اومدی تئاتر سر زدی.

‫ از مبروک تشکر کن.

‫بالاخره، کاری که کردی همون بود.

‫ همه‌شون رو نگه داشتی؟

‫ آره. اما آروم باش، همه رو نخوندم.

‫ نمی‌دونستم چطور تو هر سالگردت ‫خودم رو نشون بدم.

‫به خاطر همین برات کتاب فرستادم.

‫ باید باور کنم مدت‌هاست تو فکرش بودی.

‫نمایش تو از یه دوره خیلی دور میاد.

‫نمی‌شه خلافشو گفت.

‫ آره، از خیلی دور. و نمی‌دونم چرا.

‫بحث نبوغه، همین. بحث این خودِ آدمه..

‫با خودم گفتم: ‫«برای ۷ سالگیش، بینوایان بد نیست.»

‫هرچند معمولاً واسه سنین بالاتره.

‫ یه کتاب، آره، بد نیست.

‫یعنی نه، ۲۲ تا کتاب.

‫آره، از هیچی بهتر بود.

‫ اما واقعاً با خودت فکر کردی

‫که برای ۴ سالگیم، «تأملات» لازمه؟

‫ اصلاً حواسم سر جاش نبود.

‫برات کفش‌ کیکرز فرستادم.

‫ آره، درسته.

‫واقعاً نمی‌دونم اون سال چی بهت گذشته بود.

‫اصلا حرفشم نزن.

‫- چی، حرفش رو نزن؟ ‫- می‌خوای یکی‌اش رو بخونی؟

‫داری آماده می‌شی یکی رو بخونی.

‫من میگم نه.

‫ خب.

‫به هر حال، از حفظ بلدمش.

‫این شعر خیلی قشنگیه که ‫ویکتور هوگو درباره پرنده‌ها نوشته،

‫و با این تموم میشه:

‫کبوتری و من، دیری با هم عشق ورزیدیم.

‫اکنون، هنرِ رام کردنِ روح‌ها را می‌دانم..»

‫ نمی‌تونی جلوی خودتو بگیری.

‫این کارِ توئه.

‫این سبک و سیاق توئه.

‫ با این حال چیز کمی نیست که بنویسی:

‫«اکنون، هنرِ رام کردنِ روح‌ها را می‌دانم.»

‫ خیلی دوست دارم به روح اعتقاد داشته باشم.

‫- بریم غذا بخوریم؟ ‫- باشه.

‫ولی هوگو باور داشت. ‫حتی می‌تونم بگم فقط به همین باور داشت.

‫کارش به جایی رسید که تو جرزی احضار روح می‌کرد.

‫ارتباط برقرار کردن با ارواح،

‫شکسپیرها، مولیرها، عیسی‌ها.

‫محمد.

‫آره، عمیقاً بهش باور داشت.

‫و متنفر بود از اینکه بهش بخندن.

‫ عالیه.

‫بریم غذا بخوریم؟

‫ آره، وگرنه، آخرش دیرمون میشه.

‫از بی‌نظمی و وقت‌شناس نبودن متنفرم.

‫- جرزی کجاست؟ ‫- کنار گرنزیه.

‫شرط می‌بندم نمی‌دونی اسم این گروه از کجا اومده.

‫ نه.

‫این یه چیز قدیمی مال اون بود.

‫وقتی می‌پوشیدش دوست داشتم،

‫استایلش، راک و جوون‌پسند بود.

‫ یه گروه خیلی مهم تو دهه‌ی ۷۰ بود.

‫جالبه که من دو سال توی همون طبقه‌ای زندگی می‌کردم ‫که درامرِ گروه "ماگما" بود.

‫لوگوش روی در بود.

‫باورنکردنی بود. همون لوگو.

‫و با مامانت رفتیم دوتا کنسرت دیدیم.

‫یه زبانی اختراع کرده بودن. یه زبون ساختگی.

‫ مثلاً؟

‫ مثلاً،

‫صبر کن، مال خیلی وقت پیشه.

‫اگه یادم باشه...

‫کوبایا،

‫کواچی شیوا.

‫نمی‌دونم می‌گفتن «شیوا» یا نه. اما این‌طوری بود.

‫- یعنی چی؟ ‫- هیچ ایده‌ای ندارم.

‫یک‌صدا می‌گفتننش. کوبایا کواچی شیوا.

‫بقیه‌م مثل دیوونه‌ها جواب می‌دادن.

‫کوبایا کواچی شیوا. ‫کوبایا،

‫کوبایا کواچی شیوا.

‫صفحات ۳۳ دورمو می‌ذارم برات گوش کنی.

‫میشه صورت حساب رو بیارید

‫بله، البته، بهشون میگن وینیل.

‫ آره. ‫کوبایا کواچی چیوا.

‫خیلی باحال بود.

‫ فکر کردم با دوچرخه اومدی؟

‫راننده شخصی داری؟

‫ راننده‌ام نیست، مبروکه.

‫دخترم لیزبت رو بهت معرفی می‌کنم.

‫- مبروک، از دوستانه. ‫- از آشنایی‌تون خوشوقتم.

‫ داره دیرمون میشه. ‫بزن بریم.

‫ عقب بشینید راحت‌تره.

‫بی‌خیال، مگه پادشاه انگلستانم؟

‫به هر حال شما لیزبت راکولی.

‫عقب می‌شینم حالم بد میشه.

‫عقب نشستن حس بچه‌ها رو بهم میده.

‫ و دختر بیچاره تو تاریکی قرار گرفت.

‫تو دل سیاهی فرو رفت.

‫فقط، چون غرق در احساسات شده بود،

‫حین راه رفتن، ‫دسته‌ی سطل رو تا جایی که می‌تونست تکون می‌داد.

‫این کار صدایی تولید می‌کرد که مونس تنهایی‌اش بود.

‫گیج و منگ به جلو می‌رفت.

‫هم‌زمان با دویدن، دلش می‌خواست گریه کنه.

‫لرزش شبانه‌ی جنگل احاطه‌اش کرده بود.

‫دیگر چیزی نمی‌دید.

‫دیگر چیزی در سر نداشت.

‫شب بیکران.

‫ شب بیکران روبه‌روی این موجود کوچیک قرار داشت.

‫یک‌سو تمامِ تاریکی، ‫و سویِ دیگر ذره‌ای ناچیز.

‫نامه‌ها روی زمین، عجیبه.

‫اما خیلی دوستش دارم.

‫خیلی دوستش دارم. ‫

‫ زندگی‌ام را بگیر.

‫آینده‌ام را بگیر.

‫آزادی‌ام را بگیر.

‫تمام کارهایم را بگیر. نفس دهانم را بگیر،

‫خون رگ‌هایم را،

‫ساعت‌های روزها و شب‌هایم را.

‫رویاهایم، امیدهایم، شادی‌ها و رنج‌هایم را بگیر.

‫همه چیز مرا بگیر.

‫روحم را بگیر و قلبم را برای همیشه نگه دار.

‫ هیچ افکت و کلکی در کار نیست.

‫فقط متن هست و لباس‌هاشون.

‫ این هم از بچه‌ها. ‫ عصر بخیر.

‫ نمایش‌تون فوق‌العاده‌ست. ‫ ممنون.

‫به نظرم فوق‌العاده بودید. ‫هر سه‌تاتون رو بی‌نظیر دیدم.

‫ ممنون.

‫ واقعاً. هر سه نفرتون.

‫ با این حال یه گند اساسی زدم تو متن.

‫- مهم نیست. ‫- اتفاقاً خیلی عالی بود که یادت رفت.

‫اتفاقی افتاد. متن اهمیتی نداره.

‫ یه کم داری اغراق می‌کنی.

‫این‌طور هم نیست که متن اصلاً برامون مهم نباشه.

‫این زبان هوگوئه.

‫نه، ولی من فکر می‌کنم حرفت درسته،

‫ راستش ما، ‫کارمون روی تکه‌تکه کردن، خرد کردن متن‌هاست.

‫- تقریباً یه جور کولاژه. ‫- آهان، درسته.

‫این حس قطعات گلچین‌شده

‫آدمو یه کم گیج می‌کنه. آره، منو، چطور بگم؟

‫با «بینوایان» شروع می‌کنی، ‫آدم فکر می‌کنه داریم وارد ماجرا می‌شیم

‫و بعد، یه نامه‌ی عاشقانه.

‫یه جور ترکیب‌بندی کردید،

‫یه جور هم‌جواری‌های کوچیٍکی هست

‫رو همین چیزا، همین‌طوری.

‫یه جورایی، از زمان‌ها عبور کردید.

‫ باحاله، تو نمایش خودت هم تا حدودی همینه.

‫ آره، حق با توئه.

‫ اصلاً دقیقاً همینه.

‫امکان نداره.

‫ ما هم با کاری که می‌کنیم ‫داریم خودمون رو کنار تو می‌چسبونیم.

‫این، آزادی ماست.

‫ آزادی، هوگوییه‌.

‫ ممنون که اومدید، خیلی باحال بود.

‫ منم از شما ممنونم.

‫- فعلاً. ‫- بازم تبریک میگم.

‫ خیلی عالی بود. تبریک میگم.

‫ صحبت کردن درباره‌ش برام سخته.

‫چون، این مادرت بود که ‫ویکتور هوگو رو به من شناسوند

‫و باعث شد آثارشو بخونم.

‫اولین بوسه‌مون، تو گرنزی بود.

‫ گرنزی کجاست؟

‫بهت گفتم، جزیره‌ی آنگلوساکسونِ نورماندی ‫که ۱۵ سال اونجا در تبعید بود.

‫جایی که همه‌ی شاهکارهاشو نوشت.ٍ

‫«تأملات»، «افسانه‌ی قرون».

‫ تو هم؟

‫تو همه‌ی این مدت،

‫تو نرماندیِ انگلیسی تبعید بودی؟

‫[ حالا دیگه جواب پیامهام رو میدی ]

‫[ خودت چی فکر می‌کنی؟ ]

‫ پیا پپین؟ شرمنده.

‫قبول داری که وقتی یکی به نظرت جواب میده،

‫یعنی بله دیگه؟

‫یعنی آره؟ خب، در کل این‌طوریه.

‫آره.

‫ خیلی ممنون، پیا پپین.

‫عشقم؟

‫عشقم؟ عشقم؟

‫زودتر برگشتی خونه؟

‫ عشقم نیستم.

‫عشقم نه. موگدی‌ام.

‫ ببخشید. زنم درباره‌ی شما باهام حرف زده بود.

‫از آشنایی باهات خوشبختم، موگدی. ‫می‌دونی که من یه دختر دارم.

‫ منم همین‌طور. یه دختر و دوتا پسر دارم.

‫چه عالی. ببخشید زنمه...

‫عذرخواهی می‌کنم.

‫چطوری، عشقم؟

‫ اگه یه سالاد سِزار دیگه بخورم، رسماً قاطی می‌کنم.

‫ یه چیز دیگه سفارش بده. ‫استیک تی‌بون و گرین چیز.

‫ میگن گریلد چیز.

‫ باید برگردی. وقتشه.

‫کلی اتفاق اینجا افتاده، عشقم.

‫با موگدی آشنا شدم. خجالتیه، اما مهربونه.

‫کی برمی‌گردی؟

‫ یعنی چی چه اتفاقایی؟

‫ باید برگردی. ‫خیلی دارم میرم بیرون، ج‌پ‌پ، بهت میگم.

‫ «ج‌پ‌پ»؟ ‫[ دیگه کشش ندارم ]

‫«ج‌پ‌پ»؟ دیگه چیه؟

‫- دیروز چطور گذشت؟ ‫- عالی بود.

‫ حتماً.

‫مطمئنی خوبی؟

‫ نگران نباش، عشقم. نگران نباش.

‫ «نگران نباش» رو می‌فهمم، اما،

‫«ج‌پ‌پ»، جدی میگی،

‫ ج‌پ‌پ یعنی «دیگه نمی‌تونم تحمل کنم».

‫ ج‌پ‌پ، اوکی.

‫با برگام صحبت کردم، می‌خواد تمدید کنی.

‫خیلی عالی شروع شده، همین الانشم بلیت‌ها تکمیل شده.

‫ نمی‌خوام تمدید کنم. به استراحت احتیاج دارم.

‫ اما تو از استراحت متنفری.

‫اوکی، پروازها رو چک می‌کنم.

‫باشه. به‌زودی می‌بینمت، عشقم.

‫- دوستت دارم. ‫- منم دوست دارم

‫ می‌بوسمت.

‫گرنزی رو گوگل کردم، به نظر جالب میاد.

‫ ندیدمتون.

‫ سلام، لورتا.

‫خب، چیزی پیدا کردی؟

‫ نه، امشب هیچی.

‫دیروز یه ویپ و ۲۰ یورو پیدا کردم.

‫ شلوغه؟

‫ پره پره.

‫- دانش‌آموزن؟ ‫- آره، یه گروه مدرسه‌ای. ببخشید.

‫ نه، اتفاقاً خوبه.

‫این خودش یه چالشه.

‫- یالا، بهم بگید دیگه. ‫- چی رو؟

‫ خودتون خوب می‌دونید. بگید « گُه باشی»!

‫ گُه باشی، گُه باشی، گُه باشی! ‫آقای زوکینی.

‫ یکیش هم کافی بود.

‫حالا مجبورم درباره مهم‌ترین ‫بخش قضیه باهاتون صحبت کنم.

‫آره، معروف‌ترین شاعر،

‫مهم‌ترین مرد،

‫همین مبارزِ راهِ لغوِ مجازاتِ اعدام،

‫مردی که چنان تشییع جنازه عجیب‌وغریبی داشت،

‫که میگن حدود دو میلیون نفر توش شرکت کردن.

‫همین آدم، ‫به مدت دو سال و نیم توی جزیره جِرزی،

‫غرقِ یه سرگرمی و کار خاصی شد:

‫احضار روح.

‫تماشاچیا با خودشون گفتن: ‫«خدا کنه چیزِ بدی ازش نگه.»

‫نه، حس کردم دارن میگن: «ای بابا،

‫باز این هوگو چه دست‌گلی به آب داده؟»

‫خیالتون راحت، فقط رفته سراغ احضار روح!

‫تو قرن نوزدهم این کار خیلی مد شده بود.

‫نمی‌تونم با جزئیات براتون توضیح بدم،

‫دورِ یه میز جمع میشدن

‫و با تمرکزِ زیاد،

‫روح‌ها سر و کله‌شون پیدا میشد ‫و واردِ میز میشدن.

‫به آدمای کنجکاو و شاعرپیشه پیشنهاد می‌کنم

‫حتماً این شاهکار رو بخونن به اسمِ

‫کتابِ میزها،

‫که توش به مدتِ دو سال و نیم،

‫تک‌تکِ تجربه‌های حیرت‌انگیزی ‫ که داشته رو یادداشت کرده.

‫همین کار باعث شد شاهکارِ افسانه قرن‌ها رو خلق کنه.

‫حالا اصلاً چرا رفت سراغِ احضار روح و میز بازی؟

‫صمیمی‌ترین دوستِ خانوادگیشون

‫اسمش دِلفین دو ژیراردن بود.

‫اون از دوستای نزدیکِ خانواده هوگو بود.

‫چهارم سپتامبر ۱۸۵۳ میرسه پیششون

‫و به هوگو میگه:

‫«به نظرت عجیب نیست ‫که من درست چهارم سپتامبر ۱۸۵۳ اومدم؟

‫دقیقاً توی دهمین سالگردِ درگذشتِ لئوپولدین؟»

‫اون خودش اصلاً غرقِ دنیای احضار روح بود.

‫بهش میگه: «می‌تونم کاری کنم با لئوپولدین ارتباط بگیری.»

‫اون تونست با لئوپولدین ارتباط بگیره،

‫اما ما هیچ‌وقت هیچی ازش نمی‌فهمیم.

‫چون هیچی نوشته نشده.

‫همه اینا جزو جلساتِ بزرگ بودن.

‫هیچ‌کس نمی‌دونه تو اون جلسه که ‫با دخترش داشت دقیقاً چی گذشت.

‫اولین جلسه این‌طوری شروع شد: «کی اونجاست؟»

‫میز جواب داد: «مولیر.»

‫برای مهمونِ اول اصلاً بد نیست!

‫تلویزیون نداشتن، ‫ولی به جاش مولیر یهو جلوشون ظاهر میشده!

‫هوگو می‌پرسه: «می‌خوای خودت حرف بزنی،

‫یا ما ازت سوال بپرسیم؟

‫اگه می‌خوای خودت حرف بزنی، یه ضربه بزن،

‫وگرنه دو تا ضربه.»

‫میز دو تا ضربه می‌زنه.

‫اینجا ویکتور هوگو دوباره رشته کلام رو دست میگیره:

‫«همون‌طور که خواستی، ‫منظوم و به شعر ازت سوال می‌پرسیم.

‫اوگوست واکری یه سوال برات نوشته.

‫لازمه سوال رو برات بخونیم

‫تا بهش جواب بدی؟»

‫میز مطلقاً هیچ تکونی نمی‌خوره.

‫چند دقیقه منتظر می‌مونیم.

‫میز کاملاً بی‌حرکت مونده.

‫اینجاش دیگه شاهکاره!

‫با خودمون میگیم یعنی سوالی که کردیم ‫ به قبای آقا برخورده؟

‫عجیب‌ترین جلسه‌شون رو براتون انتخاب کردم.

‫ویکتور هوگو می‌پرسه:

‫«کی اونجاست؟»

‫میز جواب میده: «لوپه.»

‫ دِ وگا؟ آره.

‫ پیشِ کی اومدی؟

‫ پیشِ تو.

‫ پیغامی برای من داری؟

‫ آره. بگو.

‫دوپ.

‫ ادامه بده. دید...

‫ ادامه بده.

‫ ب‌پ.

‫ داری میگی "ب‌پ"؟

‫ نه.

‫ داری میگی "دید"؟ ‫ نه.

‫ داری میگی "لحن"؟ ‫ نه.

‫ هیچ پیغامی برام نداری؟

‫ نه.

‫یکی از قشنگ‌ترین مکالمات!

‫آخریشم بگم چون خودم عاشقشم.

‫خب با روح‌ها همراهیم، آماده‌اید:

‫ آره.

‫حرف بزن!

‫نه!

‫ادامه بدید.

‫ادامه بدید...

‫ ب‌پ!

‫- داری میگی " ب‌پ " هستی؟ ‫- نه.

‫- داری میگی "دید"؟ ‫- نه.

‫- منظورت «لحن» بود؟ ‫- نه.

‫- می‌خوای چیزی رو به گوشم برسونی؟ ‫- نه.

‫- میشه اصلا بگی برای چی اینجا اومدی؟ ‫- نه.

‫ تو لوپه د وگا هستی؟ ‫نه.

‫اینم از شاهکارِ ویکتور هوگو!

‫ خب چی شد؟

‫ هیچ‌کس نیومد.

‫اصلاً دلم نمی‌خواد فردا برگردم.

‫«ژکس» خیلی خسته‌کننده‌ست. هیچی نداره. هیچ‌جا.

‫کل استانش بی‌خودِ بی‌خوده.

‫تهِ تهش فقط تمرینِ شنای منه.

‫ دوباره برمی‌گردی.

‫بیا.

‫- کادوئه؟ ‫- کار من نیست، زوکینی داد.

‫اومد گذاشتش اینجا، آخه دیروز زود رفتی بالا.

‫ دستش درد نکنه.

‫یه کتابه.

‫بینوایان.

‫خونه داشتیمش.

‫ولی این دیگه مال خودمه.

‫ تو هم توی همین کتابی، اپونین. ‫کنار کوزت.

‫کوزتِ بیچاره.

‫ اِ، یه چیزی هم برام نوشته!

‫«اپونین عزیز.

‫آره، همه‌چی خواست خداست، آره.

‫تا یه نقطه مشخصِ همیشه شگفت‌انگیزِ بی‌بازگشت.

‫ارادت، زوکینی.»

‫قشنگ نوشته، نه؟

‫این قسمت «بی‌بازگشت»شو خیلی دوست دارم.

‫خب...

‫شاید بخونمش.

‫گفتم شاید ها!

‫ نه، ساعت نه!

‫ چی؟

‫ساعت نه.

‫نه، ساعت نباشه! اوه چرا، خودشه.

‫ساعته. بٍعضی وقتا...

‫واقعاً لازمه.

‫ داری با خودت حرف می‌زنی عشقم.

‫حواست باشه، داری پیر می‌شی!

‫ نه، این‌طوری نگو عزیزم.

‫ نه بابا، خوبیا! شوخی می‌کنم.

‫تازه داری اوج میگیری.

‫- داری رو به راه می‌شی. ‫- جدّاً؟

‫ساعت چنده؟

‫ ۵۵ دقیقه دیگه.

‫باید چمدونمو ببندم.

‫ این دیوونه‌بازی دیگه چی بود؟ ‫هر دوتاتون دیوونه شدید؟

‫ایده کی بود؟ تو یا اون؟

‫ هردومون.

‫پیامک پشتِ پیامک...

‫ الان دیگه پیام‌بازی می‌کنی؟

‫ یه کم.

‫ولی با هم صحبت کردیم، می‌دونی.

‫یهو، در واقع ایده اون بود.

‫مطمئنی نمیای؟

‫خیالم راحت‌تر می‌شد عزیزم.

‫می‌دونی که، اون مشکلی نداره.

‫می‌تونی نظرت رو عوض کنی، جواهرم.

‫ جواهرم؟

‫ همین‌طوری از دهنم در رفت.

‫ خوشم اومد.

‫نه. برنامه دارم. میرم پیشِ ژاک اینا.

‫اگه من بیام، فکر می‌کنه ترسیدی.

‫ ترس از چی؟

‫ خب... ‫اینکه باهاش تنها بشی.

‫ترس از اینکه حوصله‌ت سر بره. ‫چه می‌دونم والا.

‫واقعاً نمی‌ترسی، در واقع، ‫که باهاش تنها بشی؟

‫ کوبایا شیمیوا. ‫ کوبایا شیمیوا.

‫ کوبایا!

‫ اکتاو می‌شناختی.

‫دوست‌پسرمه، ناراحت نمیشی اگه اونم بیاد؟

‫ اون گروه‌رو می‌شناسه؟

‫اکتاو بلیت داره؟

‫ از خودش بپرس بابا. همون‌جا وایساده.

‫ آره. من مجانی سفر می‌کنم. ‫بابام راه‌آهنیه.

‫ وگرنه یکم شبیه زیارت می‌شد.

‫یکمی عجیب‌غریب.

‫ خوش اومدی اکتاو.

‫- بریم. ‫- آره بزنید بریم.

‫بفرمایید اکتاو.

‫کارِ موسیقی براتون جذابه؟

‫ آره، خیلی دوست دارم. ‫برام جذابه.

‫البته شغلِ اصلیم نیست.

‫ازش درآمدی ندارم.

‫ فقط یه علاقه‌ست.

‫ آره. آره. ولی دوست دارم بشه شغلِ اصلیم.

‫ شغلِ واقعی و نون‌ِآب‌دارتون چیه پس؟

‫ توی یه رستوران گارسونم. ‫ که اینطور.

‫- این خودشه؟ ‫- آره.

‫این یکی خیلی معروفه. نگاه کن.

‫بیا، بیا اینجا رو ببین.

‫این لئوپولدینه. ‫مهم‌ترین اتفاق زندگی هوگو.

‫همین دختری که تو ۱۹ سالگی ‫توی حادثه قایق‌رانی غرق شد.

‫توی این شعر فوق‌العاده‌ای ‫که بعدها نوشت،

‫میگه: «آه! لحظات اول انگار دیوونه شده بودم. افسوس!

‫و سه روز تمام تلخ گریستم.»

‫آخرش هم میگه: «برام مثل یه خواب بود.

‫می‌گفتم امکان نداره منو تنها گذاشته باشه.

‫انگار صدای خنده‌هاش رو از اتاق بغلی می‌شنیدم.

‫غیرممکن بود که مرده باشه.

‫فکر می‌کردم الان از این در میاد تو.

‫"اوه، چند بار که به خودم گفتم ساکت باش و بهش فکر نکن."

‫ببین، این صدای دستش روی کلیده.

‫صبر کن، داره میاد. بذار گوش بدم،

‫چون حتماً یه جایی توی همین خونٍه‌ست.»

‫ روی همین میز زوار در رفته ‫ افسانه قرن‌ها رو نوشته؟

‫ چیزی که تو بهش میگی میز زوار در رفته،

‫همین‌جا بوده که شاهکارهاش رو نوشته.

‫جاییه که شاهکارهاشو اونجا نوشته.

‫ایستاده می‌نوشت، رو به دریا.

‫- اینجا؟ ‫- دقیقاً همین‌جا.

‫همین‌جاست، همون جایی که...

‫خانه اوت‌ویل گواهی نادری ‫از تعهد این شاعره

‫که علاوه بر نگارش ‫شاهکارهای بخش دوم زندگی‌اش در اینجا...

‫ اینجا اتاق سیگاره.

‫یه بوفه به سبک رمبو، ‫یا حتی فراتر از رمبو.

‫و اینجا، بیا ببین...

‫این باغ رو نگاه کن.

‫چه منظره‌ای...

‫ نگاه کن.

‫قیافه‌ش یکم بی‌تفاوت و بی‌حوصله‌ست، ‫ولی ذاتش خوبه، قسم می‌خورم.

‫به نظرت خوش‌تیپه یا زشت؟

‫ خاصه. خیلی خاصه. تو چی؟

‫ بستگی به روزش داره.

‫برای اون اصلاً راحت نخواهد بود.

‫نگاه کن، اینجا یه چیز فوق‌العاده هست.

‫این گالری بلوطه.

‫همه‌چیش از چوب بلوطه.

‫روی این تخت،

‫آرزو داشت روی همین تخت بمیره.

‫ولی خب، خیلی کم روش خوابید.

‫خیلی جذبش نکرد.

‫ نگاه کن.

‫آماده‌ای؟

‫* سلام، من آدل هوگو هستم.

‫همسر ویکتور هوگو.

‫بعضی‌ها ادعا می‌کنن من روباتم.

‫من که باور نمیکنم.

‫من اینجام تا درباره ویکتور هوگو بهتون کمک کنم

‫و همین‌طور این خانه که من بانوی اون هستم.

‫چطوره اول با هم آشنا بشیم؟

‫هر سوالی درباره‌ی من دارید بپرسید.

‫دکمه رو فشار بدید تا با زندگی من ‫و خانواده‌ام آشنا بشید.

‫چطور می‌تونم کمکتون کنم؟

‫ یالا، یه سوال بپرس.

‫ بپرسم کجا میزها رو می‌چرخوند؟

‫ اینجا احضار روح نمی‌کرد. ‫توی جزیره قبلی یعنی جِرزی بود.

‫اینجا دیگه بذار کنار.

‫یالا، یه سوال دیگه بپرس.

‫ نمی‌دونم چی بپرسم.

‫ ازش بپرس کجا شعر بوعز خفته ‫و افسانه قرن‌ها رو نوشت؟

‫ ویکتور هوگو توی کدوم اتاق ‫بوعز خفته و افسانه قرن‌ها رو نوشت؟

‫ شما می‌تونید در هر ساعتی غذا میل کنید.

‫ سوررئاله اصلاً!

‫- خیلی ربطی نداشت... ‫- یه سوال دیگه بپرس.

‫بابام بار اول مامانمو کجا بوسید؟

‫سوار قایق شدیم.

‫برای اینکه خونه ویکتور هوگو رو از دور ببینه.

‫و همون‌جا بوسیدمش.

‫ باشه.

‫پس چرا رفتی؟

‫فقط یه هوس زودگذر بود؟ ‫

‫آخه مامانم خیلی فوق‌العاده بود، نه؟

‫مگه فوق‌العاده نبود؟

‫ چرا، چرا. یه رابطه ساده و سرسری نبود.

‫برعکس، خیلی مهم بود.

‫ولی من ترسیدم. همین.

‫چنان استرسی گرفتم که هیچ‌وقت تجربه نکرده بودم.

‫دقیقاً چون می‌دونستم خیلی مهم و جدیه.

‫یه استرس... دیوانه‌وار.

‫استرسِ یه آدمِ ناتوان.

‫ استرس؟

‫می‌شنوید؟ استرس گرفته بوده.

‫ ببخشید. شما...

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming

‫صبح بخیر.

‫صبح بخیر.

‫ سلام آقا.

‫- فرانسوی حرف می‌زنید؟ ‫- بله البته.

‫ دنبال دخترم می‌گردم. ‫یه دختر نسبتاً قدکوتاه.

‫با نامزدش. که قدبلنده.

‫ بله، رفتن.

‫ چه ساعتی؟

‫ امروز صبح زود بود. حدود ساعت ۷:۳۰.

‫کیف‌هاشونو پیش من گذاشتن.

‫ اگه کیف‌هاشونو گذاشتن، ‫یعنی هنوز توی جزیره‌ان.

‫- قطعاً. ‫- عالیه.

‫ درباره یه چیزی باهام صحبت کردن.

‫می‌خواستن برن...

‫موج‌سواری. یا قایق‌رانی.

‫ قایق‌رانی؟ آخه چه قایقی؟

‫ شاید کایاک؟

‫کایاک دریایی.

‫یا تخته بادبانی.

‫ آخه کدوم تخته بادبانی؟

‫ میشه از مدرسه قایق‌رانی کرایه‌شون کرد.

‫نگران نباشید، خطرناک نیست.

‫پاراگلایدر که نیست!

‫ «سلام، این پیغام‌گیر لیزبت راکوله. می‌تونید پیام بگذارید.»

‫کوچولو...

‫- دوست پسرش... ‫- آره.

‫امروز صبح، ولی دیگه باید برگشته باشن.

‫- چه ساعتی؟ ‫- امروز صبح.

‫ و کجا؟

‫ تخته بادبانی کرایه کردن.

‫از غریق‌نجات‌ها بپرسید.

‫ همه‌چی درست میشه آقا.

‫ از این طرف.

‫بیایید بالا.

‫ خیلی ممنونم.

‫سلام آقا.

‫سلام.

‫- الان راه می‌افتیم؟ ‫- باشه.

‫ آقا، ما می‌بریمتون اونجا، ‫چون می‌دونیم همه‌چی خوب پیش میره.

‫تخته‌ها روی آب شناور می‌مونن، ‫مخصوصاً این مدلش.

‫می‌دونید، تخته‌ها روی آب شناور می‌مونن.

‫می‌تونن روشون بمونن، روش دراز بکشن.

‫- آه، بله. پس مشکلی نیست؟ ‫- آره.

‫می‌تونن شنا کنن، درسته؟

‫ نمی‌دونم.

‫نمی‌دونم اصلاً می‌تونن یا نه.

‫ همه‌چی روبه‌راهه.

‫ای بابا.

‫نگاه کنید.

‫یه تخته‌ی خالی اونجاست.

‫مستقیماً بریم جلو، باشه؟ ‫ممنون.

‫یالا، کجایید پس؟

‫دیدمشون!

‫دقیقاً اونجا.

‫دارن تکون میخورن.

‫تکون میخورن.

‫ کجا؟ ‫ همون‌جا.

‫درست جلوتونه.

‫کار درستی کردید اومدید سراغ ما.

‫حس ششم خیلی خوبی دارید.

‫شغلتون چیه؟

‫ بازیگرم... بازیگر.

‫ چه جور بازیگری؟

‫- شعر می‌خونم. ‫- شعر؟

‫ما خونه ویکتور هوگو رو توی این جزیره داریم.

‫بله.

‫- دوستش داری؟ ‫- دوسش دارم. هر دوتاشون رو دوست دارم.

‫دوستتون دارم!

‫ ما هم دوستت داریم.

‫ بیاید اینجا، نزدیک در بمونید.

‫اون از اون طرف میره میارتشون. ‫همه‌چی درست می‌شه.

‫شعری از هوگو بلدید؟

‫برامون یکیشو می‌خونید؟

‫حداقل اینو به ما بدهکارید.

‫ دخترم از بچگی عادت کرده بود

‫که هر روز صبح یه سری به اتاقم بزنه.

‫مثل پرتوی امیدی منتظرش می‌موندم.

‫می‌اومد داخل

‫و می‌گفت...

‫ سلام بابایی جونم.

‫سلام بابا کوچولویِ خودم...

‫قلممو برمی‌داشت، کتابامو باز می‌کرد،

‫روی تختم می‌نشست، کاغذامو به هم می‌ریخت و می‌خندید.

‫بعد یهو مثل یه پرنده که پر می‌کشه می‌رفت.

‫اونوقت من با خیالی آسوده‌تر، ‫کار نیمه‌کاره‌مو از سر می‌گرفتم.

‫و همون‌طور که می‌نوشتم، لابه‌لای دست‌نوشته‌هام،

‫چشمم به نقاشی‌های عجیب‌وغریبی می‌افتاد که کشیده بود،

‫و کلی صفحه سفید که تو دستاش مچاله شده بودن،

‫که نمی‌دونم چطوری

‫قشنگ‌ترین شعرام از همونا درمی‌اومد.

‫خدا رو دوست داشت، گل‌ها، ستاره‌ها، چمنزارای سبز رو...

‫و پیش از اینکه یه زن باشه، یه فرشته بود.

‫نگاهش پاکیِ روحش رو بازتاب می‌داد.

‫همیشه و تو هر کاری با من مشورت می‌کرد.

‫چه شب‌های زمستونیِ درخشان و دلنشینی

‫که به بحث درباره زبان و تاریخ و دستور زبان گذشت،

‫با چهار تا بچه‌م روی زانوهام،

‫مادرشون، همین نزدیکیا،

‫و چند تا دوست که دورِ شومینه گپ میزدن.

‫من به این زندگی می‌گفتم: خرسند به اندک.

‫مترجم: ‫علی کلان

‫فیلمی از: ‫پاسکال بونیتزر

‫سناریو، اقتباس و دیالوگ: ‫سوفی فیلیِر

‫[ فابریس لوکینی ]

‫با همراهی دوستانه: ‫کیارا ماستوریانی

‫[ ارائه‌‌ای از گروه ترجمه فرانکوفیلم ] ‫FRANCOFILMS@

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.