All language subtitles for Salvation.2026.Fa@REEmpireCinephiles

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish Download
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

مترجم: راحیل احتشام تقدیم به آنان که بی گناه کشته شدند @REEmpireCinephiles

‫این فیلم از یه رخداد واقعی الهام گرفته شده است.

‫رستگاری

‫برگشتن!!

‫الهی شکرت

‫خوش اومدی

‫داداش همه سالم برگشتیم

‫الحمدالله اخوی

‫الهی شکر

‫- خوش اومدی ‫- تشکر

‫- خوب جنگ کردی ییلماز ‫- تشکر

‫سیت، خوش اومدی

‫خوش اومدی

‫سرکان بیا اینجا

‫چه خبر؟

‫بابا اومد

‫سلام علیکم

‫علیک سلام

‫قبلا هم بهت گفتم سیت

‫حاجی و خونوادش دارن برمی‌گردن باید از زمیناشون بری بیرون

‫سیت، نذار برای وقت آخر

‫بیا مشکل ساز نشیم

‫سلام علیکم

‫چرا صبح به این زودی اومدی ده ما؟

‫اومدم سیت رو ببینم

‫مگه بهت نگفتن که ما تو کوه‌ها دنبال تروریستا بودیم؟

‫گفتن، منم اومدم

‫چرا از جاده معمولی نیومدی؟

‫یه راه میون‌بره

‫خلیل، دیگه وقتی مردای ما نیستن، به ده ما نیا

‫من نیومدم دعوا کنم مسعود

‫خجالت نمی‌کشی؟

‫مسعود

‫باز خوابت نمیبره؟

‫نه، تو برگرد بخواب

‫امروز ۲۵ م از تقویم هازرانه (مترجم: هازران یکی از طوایف دخیل در کشتار بیگله)

‫سالگرد فوت پدربزرگم شیخ کامل

‫مثل هر سال امسال هم به یادشونیم

‫با داستان تعالی هازران ها زیر نظر شیخ کامل

‫چندین سال قبل

‫ما هازران های پینگن ده بالا

‫با بزاری‌های پینگن ده پایین در صلح و صفا زندگی می‌کردیم

‫با گذر زمان بزاری‌ها رفتن سمت تجارت

‫بعد به ربا بدل شد و زمین‌های چرای ما رو خریدن

‫و هازران‌ها رو بی‌زمین کردن

‫همون موقع بود که صلح بین ما بهم خورد

‫هازران‌ها فقیر شدن

‫ما فقیرتر می‌شدیم و بزاری‌ها پولدارتر

‫هازران‌هایی که کلی شیخ و دانشمند داشتن

‫شروع کردن به کار نوکری

‫و حمال بزاری‌ها شدن

‫ولی پدربزرگم شیخ کامل نمی‌تونست تحمل کنه

‫و با یه دستور اینو تموم کرد

‫هرکی مثل نوکر واسه بزاری کار کنه، از ما نیست

‫وقتی تروریسم شروع شد، دولت عظما چی گفت؟

‫یا بمونین و نگهبان روستاهاتون بشین

‫کنار سربازامون بایستین

‫و با خائنها و تروریستها بجنگین

‫یا دهاتتون رو خالی کنین و برین

‫بزاری‌ها بدون حتی چشم به عقب، فرار کردن

‫زمینای حاصلخیز خودشون رو ول کردن

‫شیخ کامل گفت:

‫هازران‌ها ترسو نیستن

‫ما موندیمو نگهبان ده شدیم

‫کنار سربازا جنگیدیم

‫تو این راه شهید هم دادیم

‫و خدای بخشنده بهمون پاداش داد

‫چی کار کردیم؟ اول چاه کندیم بعد آب رو به دشت پایین آوردیم

‫تو این زمینای ول شده

‫مزرعه‌ها رو با درخت گردو و بته پنبه کاشتیم

‫با برکت خدا پولدار شدیم

‫هازران‌ها به رفاه رسیدن

‫الحمدالله

‫خب که چی؟

‫بزاری‌ها دارن برمی‌گردن و املاکمون رو پس می‌گیرن

‫و ما فقط به تماشا نشستیم

‫- ییلماز چی گفتی؟ ‫- ببخشید شیخ، ولی

‫اونا برنمی‌گردن که پاداش خدا رو از ما بدزدن؟

‫بیا ییلماز

‫ما باید از چند تا بزاری بترسیم؟

‫زمین تنها چیزیه که داریم؟

‫ما مغازه، خونه و املاک تو شهر هم داریم

‫ولی از همه مهم‌تر، آبرو داریم

‫توی خواب پدربزرگم بهم امر کرد

‫آبرومون رو حفظ کن پسرم

‫نذار هازارن‌ها با بزاری‌های بی‌آبرو سر یه تیکه زمین دعوا کنن

‫راست می‌گی شیخ

‫تو حکیمی، خونواد‌ت پر از حکمت و حکیمه

‫ولی نصف این ده رو کشاورزا تشکیل میدن

‫همین تیکه زمین هست که به ما لقمه نون میده

‫اگه این زمین رو از دست بدیم

‫بایستی سنگ بخوریم؟

‫راست میگه

‫بذار حرف بزنم

‫ییلماز بی‌احترامی نکن

‫شیخ، بد برداشت نکن، ولی آخه این عدالته؟

‫سال‌ها با تروریستا جنگیدیم، شهید دادیم

‫حالا که جنگ تموم شده، بزاری‌ها دارن برمی‌گردن

‫خوب گفتی سیت

‫ولی اونا سند زمین‌ها رو دارن، میگی چی کار کنیم؟

‫می‌خوایم بریم دادگاه دولتی رو بهشون نشون بدیم؟

‫از چه مدرکی حرف می‌زنی؟

‫سند اون زمین خون ماست، جون ماست

‫شهدامون اونجا زیر خاکن، همین سند ماست

‫ما اونجا آب بردیم

‫زمینی که هیچی نمی‌ارزید، حالا قیمتیه

‫وقتی حالا زمین قیمتی شده، همه‌شون یهو برگشتن

‫- حق با توئه ‫- آفرین

‫ساکت هیش!

‫بذارین حرفمو بزنم

‫ما اینجا وسط چاله میدون نیستیم

‫اینجا خونه عبادته

‫اگه می‌خواین دعوا کنین برین قهوه‌خونه، از اینجا برید بیرون

‫ولی اگه می‌خواین بمونین، باید احترام بذارین

‫این چی بود؟

‫- این صدا چیه؟ ‫- چی شده؟

‫چه خبره؟

‫شاید تروریستا به ده سفلی حمله کردن؟

‫ها؟

‫سیت

‫سیت

‫- خوش اومدی یا شیخ ‫- بیا پایین

‫بیا

‫ژاندارمری همین الان اینجا بود

‫تو و ییلماز رو می‌خوان ببرن کلانتری

‫به فرمانده گفتم بذارین بمونن، من جوابگو می‌شم

‫خونه حاجی در ده سفلی منفجر شد

‫یا بهتر بگم خونه‌ای که شما منفجرش کردین

‫حاجی رو یادت میاد، نه؟

‫ببین مرد

‫به من نگاه کن

‫بیشتر از جون خودت گاز نگیر

‫خیلی خوب می‌دونم کی این فکرها رو تو سرت انداخته

‫با اونم حرف می‌زنم

‫می‌دونم این چیزا به فکر خودت نمیرسید

‫چرا که نه؟

‫ما خودمون مگه عقل نداریم شیخ؟

‫- فکر می‌کنی ما گوسفندیم؟ ‫- فاطمه برو تو

‫زمین‌های مردم ما یکی یکی گرفته میشه

‫بچه‌هامون قبلا سه وعده غذا داشتن، حالا یکی

‫فاطمه، به شوهرت گوش کن، برو تو

‫پس باید مثل گوسفند صبر کنیم؟

‫اگه کاری نکنیم، دوباره به ما مسلط می‌شن

‫درسته مسعود؟ یه چیزی بگو

‫فاطمه برو تو

‫گفتم برو تو

‫مردای شجاعمون چرا شهید شدن؟

‫فقط واسه اینکه بزاریای بی حیا بیان همه چیو بدزدن؟

‫به خدا قسم

‫- بیا گلسوم، خوش اومدی ‫- تشکر

‫- دیگه خیلی وقت نمونده، مگه نه؟ ‫- آره، خیلی وقت نمونده

‫- فردا آزمایش داریم ‫- خدا خیرت بده

‫- حالت خوبه، نه؟ ‫- خوبم، خوبم ولی

‫ما دردسرای دیگه‌ای هم داریم

‫خیر باشه ایشالا؟

‫راستش نه

‫مسعود حالش خوب نیست

‫می‌دونم خوابش نمی‌بره، مگه نه؟

‫کاش فقط بی‌خوابی بود الان کلا کنترلشو از دست داده

‫چرا؟ چی شده؟

‫ما رو تو خونه حبس می‌کنه، در و پنجره‌ها رو روی من و بچه‌ها میبنده، حتی نمی‌تونیم بیرون بریم

‫چرا؟

‫می‌گه واسه اینکه فرار نکنیم

‫کجا می‌خواین فرار کنین؟

‫به ده پایین

‫چرا می‌خواین به ده پایین فرار کنین؟

‫می‌گه واسه اینکه نریم پیش خلیل

‫بخاطر خدا

‫از کجا این فکرا رو میاره؟

‫همیشه حسودی می‌کرد؛ ولی حالا یه چیز دیگه شده

‫این چه جور حسادته؟

‫من باهاش حرف می‌زنم

‫شیخ، باهاش حرف بزن

‫لطفا باهاش حرف بزن

‫نگران نباش

‫شیخ، همه اینا به خاطر شما نیست؟

‫چطور به خاطر ما؟

‫همه چی دوباره از وقتی شروع شد که خلیل و خونواده‌ش برگشتن

‫چون خونواده‌م قبلا نوکر خلیل بودن شماها ما رو حقارت میدادین

‫شما نمی‌خواستین من جزو خونواده باشم همه اینا به خاطر همونه

‫هنوز داری اون مشکلات قدیمی رو پیش می‌کشی گلسوم؟

‫نه، ولی بازم

‫شما خیلی پشت سر من حرف می‌زدین

‫می‌گفتین یه نوکر بزاری به درد هیچ کاری نمی‌خوره

‫- می‌گفتین: می‌خوای با تفاله خلیل ازدواج کنی؟ ‫- استغفرالله

‫شما این مزخرفات رو تو سر مسعود کردین

‫هش! اینجا رو نگاه کن

‫هی دختر

‫تو کی هستی؟

‫از کدوم ده اومدی؟

‫از پینگان پایین

‫- اینجا چیکار می‌کنی؟ ‫- گوسفندا رو چوپونی می‌کنم، مگه نمی‌بینی؟

‫جای دیگه علف نیست؟ علوفه اینجا مجانیه؟

‫حیوونات رو بردار و برو جای دیگه چوپونی کن

‫بجنب

‫از کجا اومدی دختر؟

‫هش! به من نگاه کن

‫هی

‫شما دخترای کی هستین؟

‫- پدرتون کیه؟ ‫- دخترای خلیل

‫اگه دوباره اینجا ببینمتون، پاتونو قلم میکنم

‫حیووناتون جای دیگه خوراک بدین

‫برید گمشید

‫هش! اینجا رو نگاه کن

‫خواهر

‫هی اینجا رو نگاه کن

‫خواهر

‫هی

‫هی اینجا رو نگاه کن

‫یک دقیقه صبر کن

‫صبر کن دختر

‫هی دختر

‫فورکان؟

‫خوابی؟

‫فورکان؟

‫خوب گوش کن، تنها با شیطان نجنگ

‫دهاتی‌ها کنارتن، فقط ازشون دفاع کن

‫بیا اینجا پسرم

‫مسعود نگاه کن

‫بیدار شید

‫آتیش

‫آتیش‌سوزی

‫باورم نمیشه که بزاریها مزرعه‌تو آتیش زده باشن داداش

‫چرا؟

‫شاید بخاطر انتقام انفجار خونه حاجی باشه

‫توی این دهات ده‌ بیستا مزرعه هست پس چرا مال داداشم رو آتش زدن؟

‫چرا باید خونواده‌ مارو تحریک کنن؟

‫مواظب باش داداش

‫شاید یکی از خودمون آتیش زده باشه

‫گوش کن داداش

‫بعضی از اینا خیلی دلشون می‌خواد دعوا بشه

‫فکر می‌کنن با چند تا تیراندازی میتونن بزاریها رو بترسونن

‫و مجبورشون کنن به شهر برگردن

‫ولی اینقدرها هم ساده نیست

‫دهاتی‌های ما گردنشون کلفته اصلا به آینده فکر نمی‌کنن

‫خونه عبادت ما داره رشد می‌کنه

‫همه جا طرفدار داریم

‫اگه دعوا بشه

‫خونه عبادت ما ضعیف و نابود میشه

‫تا حالا کلی قبیله رو آشتی دادیم

‫اگه الان بخوایم انتقام بگیریم کی میاد پیشمون برای راهنمایی؟

‫درهای ما باید به روی همه باز باشه اینجوری قوی‌تر می‌شیم

‫درهای ما به روی بزاریها هم بازه؟

‫امروز جمع شدیم تا مولودی مقدس رو بخونیم

‫برای روح برادرامون که شهید شدن

‫وقتی با تروریست‌های بی‌رحم می‌جنگیدن

‫بسم الله الرحمان الرحیم

‫ادامه بده

‫چی شده گلسوم؟ چه داستانی داری تعریف می‌کنی؟

‫هیچی فقط داشتیم حرف می‌زدیم

‫خب دوباره دخترها رو دور خودت جمع کردی

‫- فکر کردم شاید داستان‌های قدیمین؟ ‫- چه داستان‌های قدیمی فاطمه؟

‫سلام علیکم

‫ما برگشتیم سیت

‫هفته پیش هم خلیل باهات حرف زد باید از زمین بری

‫گفتم که میریم حاجی ‫- کی؟

‫بعد از برداشت محصول باید محصولمون رو هم بهتون بدیم؟

‫ما محصولو برداشت می‌کنیم و بهتون میدیم

‫اصلا و ابدا! من کاشتم، من خودمم برداشت می‌کنم

‫نگران نباش با هم برداشت می‌کنیم و بهت میدیم

‫نه، بهتون اعتماد ندارم

‫شما همه محصولو نمیدین

‫به یه طایفه دزد نمی‌شه اعتماد کرد

‫حواست به حرفات باشه، چطور همچین حرفی می‌زنی؟

‫خوشت نیومد؟

‫خوشم نیومد

‫اولین بارتونه که ویزیت می‌شی؟

‫چرا زودتر نیومدی؟

‫بخاطر کار و این چیزا

‫بعد از ماه دوم باید مرتب بیای

‫همه چی خوبه هر دو بچه ضربان قلب قوی دارن

‫هر دو بچه؟

‫دوقلوین، نمی‌دونستی؟

‫زود باش

‫باز کن حاجی

‫بیا

‫نترس پسرم خوب می‌شی

‫- برانکارد ‫- سریع‌تر

‫محکم باش پسرم

‫زود باش دکتر کجاست؟ زود باش

‫شیخ فریت، دو روز پیش خونه

‫حاجی منفجر شد و حالا این

‫سیت رو پیدا کن و تحویلش بده

‫قسم می‌خورم نمی‌دونم کجاست سرگرد

‫چطور ممکنه ندونی؟

‫تحویلش بده، نذار اوضاع از کنترل خارج بشه

‫پسره چطوره؟

‫خداروشکر زنده‌ست؛ ولی حالش ناجوره

‫خدا بهش سلامتی بده

‫ببین فریت، تو مسئول این دهی

‫هر کاری لازمه بکن، مرداتو کنترل کن

‫سیت رو تحویل بده

‫نگران نباش

‫پیداش می‌کنم و تحویلش میدم

‫قبل از اینکه بدتر بشه حلش کن

‫ده پایین هم درخواست داده که نگهبان ده باشن

‫نمی‌تونیم دعوا بین دو نگهبان ده داشته باشیم

‫جدی؟ قسم می‌خورم چیزی نشنیدم

‫خلیل ثبت‌نامشون کرده و گفته

‫وقتشه که وظیفه‌مون رو نسبت به وطن انجام بدیم

‫این خبر آخر خوب نیست، داداش

‫اصلا خوب نیست

‫فردا چند روزی میرم

‫می‌خوام چند تا دهاتی رو ببینم که منتظر برکت هستن

‫تو مسئولیتشو به عهده بگیر تا وقتی من نیستم

‫ییلماز و بقیه نگهبانای ده

‫نباید فکر کنن که جا خالیه

‫نباید اذیت کنن

‫امکان نداره، هیچ وقت نگهبان ده نمیشن

‫اصلاً ممکن نیست، بزاریها دشمن دولتن

‫چه حرومزاده‌ها و کلک‌بازایی

‫تروریسم کم بود، حالا می‌خوان نگهبان ده بشن؟

‫نه برای دفاع از کشور، برای نفع خودشونه

‫آره دیگه، فقط زمین و پول مهمه

‫چطور جلوشو بگیریم؟

‫صبر کنین

‫همه با هم حرف نزنید

‫بیا یه دقیقه فکر کنیم

‫اصلا به حرفمون گوش ندادن

‫اگه اون موقع اجازه می‌دادن

‫نمیذاشتیم هیچ بزاری لعنتی پاشو ده پایین بذاره

‫گفتن فقط یک یا دو خونواده برمی‌گردن

‫گفتن بعد از اینکه تو شهر مستقر شدن، دیگه برنمی‌گردن اینجا

‫باید وقتی ضعیف بودن، می‌کوبیدیم تو سرشون

‫حالا اگه اونا هم مسلح بشن چی کار کنیم؟

‫اگه الان دیر شده، همه‌ش تقصیر شیخ فریته

‫باید به کاری که کرده افتخار کنه

‫خب مسعود

‫تو چی فکر می‌کنی راجع به خبرای آخر؟

‫الان دو تا ده داریم که نگهباناش مسلحن

‫یکی بالا، یکی پایین

‫این خوب نیست ییلماز؟

‫اگه دو تا ده مسلح داشته باشیم، آرامش برقراره

‫دولت نمیذاره نگهبانای ده با هم بجنگن

‫درسته

‫دو تا ده با هم دیگه، نه؟

‫شاید فقط یه نمازخونه داشته باشیم

‫و دهاتمون دوباره خواهر بشن

‫- دو تا برادر ‫- آره

‫یکی چوپان، یکی کشاورز

‫مثل قابیل و هابیل

‫یکی آقا، یکی نوکر

‫ما قبلاً برادر نبودیم ییلماز؟ حتی مثل دوقلوها؟

‫می‌دونی پدربزرگم راجع به دوقلوها چی می‌گفت ییلماز؟

‫نه، نمی‌دونم

‫می‌گفت:

‫وقتی خداوند متعال به بچه‌ای حیات میده

‫وقتی توی رحم مادری جون میذاره

‫بعضی وقتا ابلیس دخالت می‌کنه

‫خب؟

‫تا قدرت خودشو نشون بده

‫و با خدای متعال شاخ به شاخ بشه

‫ابلیس بچه خودشو توی اون رحم میذاره

‫یه تقلید کامل از خلقت خدا می‌سازه، یه دوقلو عین هم

‫خدا مارو حفظ کنه

‫به همین خاطره که دوقلوها به دنیا میان

‫شیطان

‫توی رحم زنهایی که انتخاب کرده بود می‌رفت

‫و بچه‌ای که میذاره داخلش، خیلی شبیه اون یکی می‌شه

‫که پدر و مادر نمی‌فهمن کدوم بچه شیطانه

‫ولی این بچه

‫با دروغ و خیانتش خونواده رو نابود میکنه

‫پدربزرگم می‌گفت هازران‌ها دوقلو ندارن

‫چون ابلیس نمی‌تونه به رحمشون برسه

‫ولی بزاریها کلی دوقلو دارن

‫آره درسته، واقعا کلی دوقلو دارن

‫- خلیل هم دوقلو داره ‫- آره داره

‫تو خودت تا حالا بین هازران‌ها دوقلو دیدی؟

‫نه، تا جایی که می‌دونم نه

‫ولی این معنی نداره که شیطان

‫نتونه به رحم هازران‌ها برسه

‫فکر کنم شیخ کامل همه چیو نگفته

‫شیطان

‫ممکنه به رحم هازران‌ها برسه

‫قبلا بهشون رسیده و الان هم ممکنه برسه

‫به همین خاطره که مردم ما به یه راهنما نیاز دارن

‫برای شناسایی بچه‌های شیطان به یه راهنما نیاز دارن

‫پدربزرگم می‌گفت شناسایی بچه‌های شیطان سخته

‫شاید سال‌ها مردم اشتباه کنن

‫و هابیل رو با قابیل، قابیل رو با هابیل اشتباه بگیرن

‫ولی مسعود

‫اگه مردم ما محبوب خدا باشن

‫خدا حتما یه راهنما می‌فرسته تا خوبی رو از بدی تشخیص بدیم

‫حتما می‌فرسته

‫مسعود

‫دیشب شنیدم پسرم فورکان بهت چی گفت

‫بهش گوش کن

‫شاید فورکان یه پیامبره، یکی داره از طریق اون حرف می‌زنه

‫شاید اون شخص مارو از یه اشتباه بزرگ نجات بده

‫به‌خاطر خدا به فورکان گوش کن

‫فاطمه

‫مسعود

‫- خیر باشی ایشالا ‫- ممنون، خیره ایشالا

‫ترشی درست میکنی؟ ‫- آره

‫- چای دم کنم؟ ‫- نه نه، خوردم بشین

‫خب باشه

‫چی شده فاطمه؟

‫بهت گفتم یادت میاد؟

‫اگه دوباره شروع کرد به تعریف کردن اون داستان‌ها بهم بگو

‫کی؟ چه داستان‌هایی؟

‫خب؟

‫از چیزی که شنیدم

‫داره دوباره تعریف می‌کنه

‫چه چیزی تعریف می‌کنه؟

‫خب

‫خب چی؟

‫همون چیزای همیشگی دیگه، خودت می‌دونی

‫بگو چی تعریف می‌کنه؟

‫چطور برات تعریف کنم؟

‫بگو دیگه

‫نه، خجالت می‌کشم

‫بیا دخترم

‫بعد صابون رو داد بهش

‫و گفت: حالا منو بشور

‫خب؟

‫بعدش

‫گلسوم شروع کرد به شستن

‫بعدش چی؟

‫خلیل خیلی خوشش اومد

‫بعد از حموم ترکی اومد بیرون

‫و همه خدمتکارها و کارگرها رو صدا زد همه دخترها و زن‌های خونه رو

‫همه رو جمع کرد تو حموم ترکی

‫گفت: ببینید گلسوم چطور پشت منو می‌شوره

‫ازش یاد بگیرید بعد من از هر کدومتون می‌خوام پشت منو بشورید

‫اون حرومزاده بی‌خبر از خدا

‫وقتی گلسوم شستش، واقعا خوشش اومد

‫اونقدر خوشش اومد که شروع کرد به صدای عجیب درآوردن

‫بعد بلند شد

‫و گفت: حالا همه تون همدیگه رو بشورید

‫یکی بسابه، یکی آب بکشه

‫لباس‌هاتون رو دربیارید

‫درآوردن؟

‫معلومه که درآوردن

‫تو امروز ما رو حبس نکردی

‫چرا نکردی؟

‫که شما برید بیرون

‫برید و کارای کثیفی که با بزاری‌ها کردی رو تعریف کنید

‫- مسعود ‫- مسعود چی؟

‫چی؟

‫شنیدم دوباره داری داستان تعریف می‌کنی

‫خدا نکنه مسعود

‫نکنه الان که بزاری‌ها برگشتن دلت برای اون روزا تنگ شده؟

‫این داستان‌ها دروغه، قسم می‌خورم دروغه، خودت هم می‌دونی

‫پس چرا تعریف می‌کنی؟

‫فقط برای سرگرمی دخترا بود

‫گذشته دیگه، الان دیگه تعریف نمی‌کنم

‫من به هیچ‌کس چیزی نمی‌گم

‫دخترا خودشون داستان می‌سازن و می‌گن، من نگفتم

‫از حالا به بعد برو اینور اونور

‫هر کاری دلت خواست بکن

‫جواب سوال خودم رو گرفتم

‫چه جوابی؟

‫در مورد اینکه پدر دوقلوها کیه

‫داری چی می‌گی؟

‫- چقدر به من بی‌وفایی کردی ‫- مسعود

‫می‌خواستم باهات ازدواج کنم، ولی اونا بهم گفتن نکن

‫این بچه‌ها مال تو هستن به قران قسم مال تو هستن

‫گفتن باهاش ازدواج نکن

‫یه دختری که پیش خلیل خدمتکار بوده، نمی‌تونه باکره باشه

‫- من پافشاری کردم و باهات ازدواج کردم ‫- قسم می‌خورم مال تو هستن مسعود

‫من خیلی چیزا رو به خاطر تو کنار گذاشتم گلسوم

‫دارم راست می‌گم، این بچه‌ها مال تو هستن

‫از پدربزرگم نافرمانی کردم

‫و اون هم از من رو برگردوند

‫با این حال پافشاری کردم و باهات ازدواج کردم

‫ولی پدربزرگم هیچ‌وقت منو نبخشید

بالاخره

‫فریت رو جانشین خودش کرد

‫سلام ییلماز

‫سلام محمد

‫امروز صبح یوسف رفت شهر، اونجا فهمید که

‫پسر حاجی مرده

‫دیگه نرو به ده سفلی

‫عمرا، باید هر حرکتشون رو بفهمیم

‫الان داری در مورد جریان انتقام‌ دخیل میشی

‫اگه بگیرنت، می‌دونی باهات چی کار می‌کنن، نه؟

‫- دیگه به زن‌ها کاری ندارن ‫- اون مال قدیم بود

‫نشنیدی تو یورت‌لوچه چی شده؟

‫اونجا چی شده؟

‫مردا دیگه با هم دعوا نمی‌کنن، شروع کردن به کشتن زن‌ها

‫و فقط کشتن هم نیست

‫- چی دیگه؟ ‫- تجاوز

‫به مرده‌ها هم تجاوز کردن؟

‫به مرده‌ها و زنده‌ها، بارها و بارها

‫خدا جزاشون بده

‫خدا ما رو حفظ کنه

‫بزاری‌ها تو قهوه‌خونه شهر خبر پخش کردن

‫گفتن پینگون بالا بدتر از یورت‌لوچه می‌شه

‫قسم خوردیم دیگه برگشتی نیست

‫از این ده خارج نشو، اگه چیزی لازم داری بهمون بگو

‫من چیزی لازم ندارم

‫حالا چی کار کنیم؟

‫باید خیلی مواظب باشیم

‫- باید نگهبانی بدیم؟ ‫- نه، نمی‌تونیم، شیخ فریت گفته نه

‫اون موقع پسر حاجی زنده بود

‫- دوباره ازش می‌پرسیم ‫- چرا باید ازش بپرسیم؟

‫- جانشینش اینجاست، ازش می‌پرسیم ‫- باشه

‫- مسعود بهتر می‌دونه چی کار کنیم ‫- آره می‌دونه

‫اون خواب دیده بود که پسر حاجی می‌میره

‫- جدی؟ ‫- آره

‫همه چیزو دیده بود

‫تو مسجد بهم گفت

‫چی بهت گفت؟

‫گفت تو خوابش همه چیزو دیده

‫که سییت پسر حاجی رو می‌زنه و می‌میره

‫پسر حاجی رو دید که داره می‌میره

‫گفت من همه چیزو دیدم ولی

‫نخواستم بترسونمتون، پس چیزی نگفتم

‫تو خوابش انتقام رو هم دیده؟

‫گفتم که همه چیزو دیده

‫خدایا

‫به ما قدرت بده

‫بعد از این همه فقر و گرسنگی و سختی

‫مردم من لایق خوشبختین، اینو ازشون نگیر

‫خدای من

‫به من قدرت بده

‫قدرت بده ببینم

‫که ببینم مردمم چی می‌بینن و بشنوم چی می‌شنون

‫دلواپسیام مثل نگرانی‌ مردمم باشه

‫و نگرانی‌ اونا هم مال من باشه

مترجم: راحیل احتشام برای حمایت و اطلاع از ترجمه های دیگه به کانال تلگرامی ما بپیوندید @REEmpireCinephiles

‫فورکان، فورکان

‫فورکان

‫فورکان

‫فورکان

‫فورکان

‫فورکان

‫فورکان پسرم

‫پسرم خوبی؟

‫خوبم بابا

‫چی شده؟

‫یه پیرمرد اومد سراغم

‫- بعدش؟ ‫- پرسید مسعود کجاست

‫- بعدش؟ ‫- بعد گفت:

‫زود پیداش کن، وقت کمه

‫پیرمرد داشت از تپه پایین می‌اومد و دور و برو نگاه می‌کرد

‫پرسیدم دنبال کی می‌گردی؟ گفت نوه‌م

‫گفتم کدومشون؟ گفت بزرگ‌ترش

‫بعد بیدار شدم

‫- فائق هم اونو دیده ‫- امکان نداره

‫پیرمرد داشت از چشمه آب می‌خورد

‫فائق رفت پیشش

‫پیرمرد کاسه‌ای که دستش بود رو بهش داد

‫گفت نوه‌م رو پیدا کن

‫این کاسه رو بده بهش، باید ازش بخوره

‫همون چیز رو دیده

‫- جدی؟ همون خواب؟ ‫- به قران قسم همون خواب

‫خدایا

‫صالح چوپون تو انبار بود

‫یههو رعد و برق زد و همه جا روشن شد

‫یه پیرمرد تمام شب جلوی خونه مسعود وایستاده بود

‫طوفان و بارون اذیتش نمی‌کرد

‫با عصاش جلوی در مسعود وایستاده بود و منتظر بود

‫می‌دونی مسعود کجاست؟

‫شنیدم دیشب از خونه رفت و هنوز برنگشته

‫من می‌دونم کجاست

‫دیشب

‫پدر بزرگم باهام حرف زد

‫گفت امشب توی خواب همه اهالی روستا ظاهر می‌شم

‫و سراغ تو رو می‌گیرم

‫پدر بزرگم رو تو خواب دیدین؟

‫آره دیدیم

‫این یه نشونه‌ست

‫بشینید و دعا کنین

‫از این به بعد همه‌مون یه خواب مشترک می‌بینیم

‫خدا دعاهاتون رو قبول کنه

‫ممنون

‫مسعود

‫یه خونواده دیگه هم تازه رسیدن

‫هفت تا پسر دارن مسعود، هفت تا

‫همه‌شون هم مرد

‫تعدادشون هر روز بیشتر می‌شه

‫بعد یه تیغ ریش‌تراشی برداشت

‫و گفت ریشمو بزن

‫گلسوم شروع کرد به ریش‌تراشی

‫دید دوباره داره اون صداهای عجیب رو درمیاره

‫بعدش هیجانی شد

‫آلتش بزرگ و بزرگ‌تر شد

‫گلسوم ترسید

‫بعد شروع کرد به لخت کردن گلسوم

‫اول بلوزش رو در آورد

‫بعد دامنش رو

‫و شروع کرد به ریش‌تراشی

‫مسعود

‫مسعود

‫شیخ فریت اومده، می‌خواد باهات حرف بزنه

‫خوش اومدی

‫تشکر

‫برادر بیا با من، می‌خوام یه چیزی نشونت بدم

‫برادر گوش کن

‫می‌دونم دارن چه نقشه‌ای می‌کشن

‫همه چیزو گردن من میندازن

‫نگهبانای روستا، بی‌زمین‌ها، همه‌شون با من مخالفن

‫برادر، خیلی وقتا میرم روستای پایین

‫هر کی دنبال حل مشکلاتشه

‫هر کی دنبال برکت میگرده، صدام می‌زنه

‫اگه کسی کمک بخواد، نباید برم پیشش؟

‫این که شایسته یه شیخ نیست

‫بیا بگیم نرفتم

‫اگه من پیششون نرم، خودشون میان پیش من

‫به خدا ببین چند نفر اومدن، می‌بینی؟

‫شیخ فریت یه مرد با برکته

‫اومدیم دستت رو ببوسیم ‫همه‌مون پیرو تو هستیم

‫خدا ازش راضی باشه

‫محمد برو بخواب

‫من نگهبانی میدم

‫- نگهبانی من نیم ساعت دیگه تمومه ‫- باشه پس

‫فردا یه مراسم بزرگ داریم

‫همه طرفدارامون از دهاتای اطراف میان

‫ببین داداش

‫فردا یه دستور علیه ییلماز و دوستاش اعلام می‌کنم

‫می‌خوام اونا رو از این ده بیرون کنم

‫می‌خوام کنارم باشی، درسته؟

‫چه خبره؟

‫محمد

‫محمد

‫شیخ فریت مرشد روحی ماست ‫واقعا یه مرد با برکته

‫خدا برکت بده بهش ‫اومدیم کمکش کنیم

‫کمک! کمک! بزاریا دارن حمله می‌کنن

‫ژاندارمری

‫- وایسا ‫- چی شده؟

‫اون چیه؟

‫مثل یه انباره

‫یه چیزی اونجا تکون خورد؟

‫وایسا

‫وایسا، ندو

‫سیت

‫آه سیت

‫چرا ژاندارما اونجا بود؟

‫- این وقت شب ‫- تو همچین جای سوت و کوری

‫سیت رو پیدا کردن انگار یکی لوش داده

‫بعد از این همه مدت مخفی شدن چطور اینقدر راحت پیداش کردن؟

‫دقیقا همون شبی که شیخ فریت برگشته بود ده

‫یادتون نره یه نفر بود

‫که تو میدون ده به ژاندارما قول داده بود

‫سیت رو بهتون میدم فقط واسه اینکه جلوی انتقام‌ رو بگیرم

‫اینو یادتون باشه

‫- یادمونه ‫- آره یادمونه

‫سلام علیکم

‫علیکم سلام

‫زحمت نکشید

‫- سلامتی باشه ‫- تو هم همینطور

‫- خوش اومدی ‫- خدا برکت بده

‫وایسا شیخ فریت، شروع نکن

‫- چی شده ییلماز؟ ‫- اول باید حرفامون رو گوش کنی

‫دیگه نمی‌خوایم شیخمون باشی

‫چی میگی ییلماز؟

‫تو نمی‌تونی از منافع این ده دفاع کنی

‫دیگه هیچکی بهت اعتماد نداره

‫- حق با اونه ‫- چطور جرات می‌کنی اینجوری باهام حرف بزنی؟

‫بزاریا زمینامون رو گرفتن و تو یه کلمه هم نگفتی

‫مزرعه‌هامون رو سوزوندن و تو ساکت موندی

‫تو منافع خودت رو به منافع دهاتی‌ها ترجیح دادی

‫ما همش فقیرتر شدیم ولی تو پولدارتر

‫- مواظب حرف زدنت باش ‫- ساکت شو

‫بشین، بشین

‫این چه بی‌احترامیه؟

‫بی‌شعورها

‫بی‌اخلاق‌ها، بی‌حیاها

‫داری دروغ میگی

‫همش رو خودتون ساختید

‫- دروغ نیست، حق با اونه ‫- همه‌ش دروغه

‫دروغ؟ نه، این دروغ نیست

‫دیگه ساکت نمی‌مونیم

‫حالا تو ساکت باش و گوش کن

‫گوش کن

‫یکی از ما سیت رو لو داده

‫تو بودی یا مردات

‫برو، از جلو روم گمشو

‫این حشره های بزاری همه دره رو گرفتن

‫می‌خواستیم کاری کنیم ولی تو جلومون رو گرفتی

‫حالا با اسلحه‌های دولتی مسلح می‌شن

‫گفتیم: بزنیمشون تا هنوز کمن

‫گفتیم: له‌شون کنیم، نگفتیم داداش؟

‫- آره گفتیم ‫- دقیقا

‫و تو دوباره جلومون رو گرفتی

‫ببین چقدر زیاد شدن، زود هم مسلح می‌شن

‫برادران

‫روزهای ما داره تموم می‌شه، اگه سریع کاری نکنیم تمومیم

‫مالمون، زمینامون، زن‌هامون، دخترامون، همه چی رو از دست می‌دیم

‫درسته

‫ما کم‌کم به سمت فلاکت می‌رفتیم ولی تو فقط تماشا می‌کردی

‫دیگه نمی‌تونی شیخمون باشی

‫بس کن

‫چطور جرات می‌کنین اینجوری حرف بزنید؟

‫چطور جرات می‌کنین؟

‫صبر کنین

‫آروم باشین و گوش کنین

‫این رهبری میراث شیخ کامله

‫قبل از مرگش به فریت سپردش

‫تو نمی‌تونی اینو تغییر بدی ییلماز

‫تو نمی‌تونی میراث شیخ کامل رو زیر سوال ببری

‫درسته اسماعیل

‫درسته

‫هیچکی نمی‌تونه میراث پدربزرگم شیخ کامل رو زیر سوال ببره

‫فقط شیخ کامل می‌تونه حکم خودش رو تغییر بده

‫بنشینین

‫مدتیه

‫یه صدایی منو از بیرون صدا می‌زنه

‫خوابم برده، نمی‌تونم بخوابم

‫پسر ییلماز یه پیام‌رسون شده که هر شب منو صدا می‌زنه

‫خب، یه روح سرگردان اونو پیام‌رسون کرده

‫مدتیه که دارم فکر می‌کنم این روح مال کیه

‫من تو کوه‌ها می‌گردم

‫روزه می‌گیرم، دعا می‌کنم

‫منتظرم این روح آشوب خودشو نشون بده

‫بالاخره دیشب تو خواب این روح بهم ظاهر شد

‫دستشو گذاشت رو پیشونیم وقتی خواب بودم

‫چشمامو باز کردم، دیدم پدربزرگم جلوم ایستاده

‫خدا رو شکر

‫گفتم: پدربزرگ، چی شده؟ چی اذیتت می‌کنه؟

‫گفت: پسرم، راهی که ده‌مون داره میره درست نیست

‫ناراحتم می‌کنه، از این راه راضی نیستم

‫می‌خوان دوباره اهالی ده مون رو برده کنن

‫درسته

‫هر چی اهالی سال‌ها جمع کردن رو می‌برن

‫نصف اهالی‌مون الان فقیر شدن

‫آره

‫می‌خوان زن‌ها و دخترامون رو گول بزنن

‫با طلا و جواهر اغفالشون کنن

‫یه روز می‌فهمین

‫که بچه‌هایی که بزرگ کردین مال خودتون نیستن

‫و اون روز، پایان هازران‌هاست

‫درسته

‫اگه همین‌طور ادامه پیدا کنه، نابود می‌شیم

‫امروز روزیه که هازران‌ها برای بقاشون می‌جنگن

‫امروز روز توئه

‫همراهتیم، امروز روز توئه

‫خب

‫پدربزرگم گفت: منتظر علامت من باشین

‫میام تو خواب هفت تا از شجاع‌ترین مردای دهکده‌مون

‫هر کی از خواب بیدار شه، خودشو تو کوه یوسا می‌بینه

‫اونجا مثل نور میام رو قلباشون

‫اونا شاهدت می‌شن

‫جلوشون اعلام می‌کنم که شما به یه رهبر جدید نیاز دارین

‫قبیله‌م به یه چوپان جدید نیاز داره

‫برای همین شیخیت رو از فریت می‌گیرم و به تو میدم

‫ما شاهدیم

‫لعنت بهتون، چه بی شرمید

‫خجالت بکشین همه‌تون

‫یه مار تو آستیم پرورش دادم فکر کردم برادرمه، آفرین

‫دام خوبی واسم پهن کردین، ولی این انتخاب آخرتونه؟

‫این آدم نادون و خرافاتی

‫دروغ نگو

‫این از تو خیلی عاقل‌تره

‫برو، دیگه جایی اینجا نداری

‫از اینجا برو

‫برو

‫دروغگو، دروغگو

‫با ما بیا

‫چطور جرات می‌کنین؟

‫- خدا لعنتتون کنه ‫- ساکت شو و راه بیا

‫خلیل، دست به دامنت

‫لطفاً منو رد نکن، اگه این کارو بکنی منو می‌کشن

‫- راه بیفت ‫- خدا هیچ وقت برکتت نده

‫منو می‌کشن و بچه‌هایی که هنوز به دنیا نیومدن رو هم می‌کشن

‫همتون دهکده رو ترک کنین، فریت تو بری خونه شهر

‫یکی از نگهبانامون پیشت می‌مونه

‫از اون خونه بیرون نیا تا خبری از ما بشنوی

‫همتون برین، خلیل

‫یکی یکی، همون‌طور که اومدین

‫به فریت اعتماد نکن، دیگه مسئولیتی نداره

‫دیگه کسی نیست جلوی هازران‌ها رو بگیره

‫آخرین خونواده‌ای که اومده، اولین کسیه که میره

‫تا فردا صبح بهتون فرصت میدم

‫فردا وسایلشون رو جمع می‌کنن و میرن

‫بعدش

‫هر روز یه خونواده میره

‫اگه نریم چی؟

‫پسر حاجی رو کشتین، بعدش کی رو می‌کشین؟

‫هر چی لازم بود گفتم، همتون یکی یکی میرید

‫وگرنه چی؟

‫وگنه آتیش بیشتری میباره رو خونه‌هاتون

‫خیلی بیشتر

‫اگه فردا نرن چی کار کنیم؟

‫فکر می‌کنی چون ما گفتیم میرن؟

‫نمیرن

‫می‌ذارن تا نگهبان دهکده بشن

‫و بعدش

‫خدا کمکمون کنه

‫زود باشین کمک کنین

‫بدوین، سریع

‫چی شده؟

‫یه نفر طویله آزاد رو باز کرده و حیوون‌ها رو انداخته تو دریاچه

‫از این طرف، سریع

‫رفته تو طویله مسعود

‫بیا

‫سریع، به طرف طویله مسعود

‫اینجا

‫تنهایی یا کس دیگه‌ای هم هست؟

‫ها؟ حرف بزن لعنتی

‫لاله

‫لالی؟ ها؟

‫این خواهرزاده خلیله

‫اون لعنتی‌های بزاری‌ها دارن پیام می‌فرستن برامون

‫دارن با ما کل کل میکنن

‫اون کثافتها جرات نکردن خودشون بیان، پس تو رو فرستادن؟

‫به‌خاطر گوسفندای تلف شده‌م تو رو می‌کشم

‫- بی‌شرف ‫- بسه

‫شاید بقیه هم باشن، همه انبارها رو با دقت بگردین

‫- شاید قایم شده باشن، برین ‫- باشه

‫خب حالا باهاش چی کار کنیم؟

‫فعلا بذاریدش تو طویله، درشو قفل کنیم

‫بعداً باهاش کار داریم

‫- سلام مسعود ‫- سلام فرمانده

‫- خوب باشی انشالا ‫- الحمدالله

‫رفتم پیش شیخ فریت، نبود خونه

‫خواستم بهت بگم، احتمالا شنیدی

‫دیشب یه گروه تروریستی به چاغلایان حمله کردن

‫دو تا نگهبان روستا رو کشتن

‫- خدا رحمتشون کنه ‫- آمین

‫فکر کردیم تمومه، باز شروع کردن اون حرومزاده‌ها

‫عملیات تو ده بالا شروع شده

‫دو روز دیگه هم اینجا شروع می‌کنیم

‫مردای روستای پایین هم تو عملیات شرکت می‌کنن

‫چیزی داری بگی؟

‫نه

‫پس مواظب خودت باش

‫ممنون فرمانده

‫یه موضوع دیگه، یه بچه از روستای پایین گم شده یه پسره گنگ

‫از صبح رفته بیرون و برنگشته خونه

‫اگه دیدیش به ما خبر بده، باشه؟

‫حتما خبر میدیم فرمانده

‫اونا نمیرن

‫دارن مسخرمون می‌کنن

‫از ما نمی‌ترسن، تحقیرمون می‌کنن

‫دارن با آتیش بازی می‌کنن

‫خب حالا چی کار کنیم؟ یه بزاری دیگه رو بزنیم؟

‫حتی اگه این کارو کنیم، نمیرن منتظر اسلحه هستن

‫وقتی اسلحه از دولت بگیرن، حمله می‌کنن

‫- پس فقط صبر کنیم؟ ‫- قبل از اونا حمله کنیم

‫آره، حمله کنیم

‫ساکت

‫مگه بهتون قول رستگاری ندادم؟

‫مگه نگفتم که حتی یک بزاری تو این سرزمین باقی نمی‌مونه؟

‫به من شک دارید؟

‫به پدربزرگم کمال هم شک دارید؟

‫پسرم؟ چکار می‌کنی؟

‫هیچی بابا

‫- داره سعی می‌کنه حرف بزنه؟ ‫- آره

‫پسرم

‫- کیه؟ ‫- منم فاطما

‫- گلسوم؟ ‫- شی

‫فاطما اومدم خبر بدم

‫امشب یه اتفاقی میفته

‫مردای فریت میان نجاتت بدن

‫چطور؟

‫تو روستا اوضاع تغییر کرده مردم دیگه به مسعود اعتماد ندارن

‫می‌گن مسعود چه قدرت جادویی‌ داره که بزاری‌ها برن؟

‫می‌گن بزاری‌ها که نمیرن پس بذارین جلوی کشته شدن بیشترو بگیریم

‫فاطما

‫با ما بیا

‫پدربزرگم

‫پیرمرد با برکت من، تنهام نذار

‫راهو نشونم بده، کمکم کن

‫راهنماییتو از من نگیر

‫پسرم

‫خدایا پسرم

‫پسرم

‫ما

‫چی که فدا نکردیم؟

‫واسه دولت‌مون

‫واسه سرزمین‌مون

‫واسه خیر طایفه هازران

‫پدربزرگم کمال، روح نورانی شد

‫و نورش درون منو پر کرد

‫گفت:

‫برای کشتن یه بچه غم نخور

‫شرف از دست رفته‌تو

‫برمی‌گردونی

‫راه دیگه‌ای نداری

‫اگه راه دیگه‌ای نیست

‫پس باید زن و بچه‌ها رو هم بکشی

‫پرسید: واسه بچه‌هات چی کارها که نکردی؟

‫حتی اگه بچه‌هات

‫یه روزی ازت متنفر بشن، بخاطر کاری که کردی

‫مگه همه چیزو واسه اونا نکردی؟

‫فداکاری بزرگتر از این

‫که عشقشون رو بخاطر خودشون از دست بدی؟

‫روزش می‌رسه

‫که خداوند فداکاری‌هات رو پاداش میده

‫انشالله

‫- الو؟ ‫- الو مسعود

‫- بله فرمانده ‫- الان بیا جاده کرکات

‫- چی شده؟ ‫- سریع، همین الان

‫تسلیت می‌گم

‫تروریست‌ها تو اون تپه مخفی بودن

‫با تفنگ دورزن حمله کردن

‫آخ مسعود

‫بهت گفتم که هنوز تموم نشده

‫تا وقتی آخرین تروریست از بین نره، اینجا آرامش نداریم

‫چرا ییلماز از روستا رفت؟

‫یه کارایی تو شهر داشت می‌خواست داروی فورکان و یه سری چیزای دیگه رو بیاره

‫دیشب پدربزرگم

‫شیخ کمال تو خواب باهام حرف زد

‫گفت: هازران‌ها باید بدونن که بزاری‌ها نمیرن‌

‫حمله‌های جدیدی آماده می‌کنن

‫شبونه مخفیانه میان تو روستای ما

‫زنای ما رو تو راه مزرعه‌ها می‌دزدن

‫بچه‌های ما رو تو راه مدرسه تیر می‌زنن

‫حالا انتقام شروع شده

‫اونا ییلماز رو کشتن، ما هم پدراشونو می‌کشیم

‫بچه‌هاشون ما رو می‌کشن و بچه‌های ما بچه‌هاشونو

‫و نوه‌هاشون هم نوه‌های ما رو

‫دیگه راه برگشتی نیست هازران‌ها

‫امروز بالاخره تصمیم می‌گیریم

‫امروز یا بچه‌هامونو می‌اندازیم توی یه جنگ ناتموم

‫یا اجازه میدیم برای همیشه در آرامش زندگی کنن

‫یادتونه زمینامون چطور بود؟

‫وقتی مزارع ما سرسبز بود

‫حیوونهامون توی کوه‌ها آزاد می‌چریدن

‫بچه‌هامون تو کوچه‌ها بازی می‌کردن

‫یادتونه؟ پس نذارین بچه‌هامون یکی یکی تو این جنگ بمیرن

‫یادتونه؟ پس این جنگ رو تموم کنین قبل از اینکه شروع بشه

‫آره

‫ما این جنگ رو تموم می‌کنیم

‫ما این انتقام‌جویی رو تموم می‌کنیم

‫چون هیچ بزاری نباید زنده بمونه

‫که بتونه انتقام بگیره

‫ما باهاتیم

‫انتقام بی‌رحمانه

‫پیش برید هازران‌ها

‫تا این سرزمین رو دوباره شبیه بهشت کنیم

‫تا دوباره وطن خودمون بشه

‫پیش برید

‫هیچ بزاری رو زنده نذارین

‫نمی‌ذاریم

‫هیچ‌کس رو زنده نذارین تا رستگاری ما کامل بشه

‫بدونین اگه رحم کنین آخرش خودتون به ترحم محتاج میشد

‫حالا به پیش

‫پیش برید تا این سرزمین از پلیدی پاک بشه

‫پیش برید تا قبیله‌مون سر بلند بشه

‫پیش برید تا امروز روز رستگاری هازران‌ها باشه

‫امروز روز پیروزی مردم ماست

‫- چی شده؟ ‫- چه خبره؟

‫همه رو سریع اینجا جمع کنین

‫فرار کنید، جونتون رو نجات بدین

‫لطفا

‫لطفا نه، خواهش می‌کنم

‫آتیش بیفته خونه‌هاتون

‫خدا خونه‌هاتونو بسوزونه

‫شما واقعا آدمیزادین؟

‫وایسید بی‌شرف‌ها

‫بی‌شرف‌های بی‌غیرت

‫هیولاها

‫دیگه کسی نمونده، بزن بریم

‫بیا ژاندارمری رو خبر کنیم قبل از اینکه یکی دیگه خبر کنه

‫یک دقیقه صبر کن

‫اون دختر دیگه خلیل اینجا نیست

‫کی؟

‫این یکی خواهر دوقلو داره، اون اینجا نیست

‫همه خونه‌ها رو گشتیم، حتی یک نفر زنده نمونده

‫شیخ خلیل فقط یک دختر داره و اون همینه

‫- دیگه کسی نمونده، بیا بریم ‫- بیا، داره صبح می‌شه

‫شیخ‌ بیا بریم، بیا

‫پاسگاه ژاندارمری بلوک‌تپه، محمد از پینگان علیا، تمام

‫تروریست‌ها به پینگان سفلی حمله کردن، تمام

‫کمک فوری لازم داریم، تمام

‫حمله تروریستی به پینگان سفلی تأیید می‌کنی؟ تمام

‫تأیید می‌کنم، تمام

‫امروز روز مبارکیه

‫امروز روز رستگاری مردم ماست

‫امروز روز پیروزی مردم ماست

‫ما پیش نمیریم که زندگی کنیم

‫مثل برده‌های بزاری‌ها، بلکه آزاد زندگی کنیم

‫خدا برکت بده

‫- آمین ‫- خدا برکت بده

‫خدا برکت بده

‫اون بی‌شرف‌ها

‫اون حرومزاده‌ها

‫خدا لعنتشون کنه

‫راستش فرمانده، من هیچ‌وقت این همه خونریزی ندیده بودم

‫چقدر طول کشید؟

‫خیلی سریع تموم شد، شلیک‌ها ده دقیقه طول کشید، شاید کمتر

‫احتمالا همه رو تو میدان ده جمع کردن و بعد

‫وقتی تونستیم جمع بشیم و بریم بیرون، شلیک‌ها تموم شده بود

‫باشه

‫با احتیاط پیش رفتیم، فکر می‌کردیم ممکنه تله باشه ولی

‫وقتی به جاده رسیدیم، صداها تموم شده بود

‫تو ون کیسه‌های جنازه داریم، یه دستی بهمون برسونید

‫یواش، آهسته

‫اون یکی رو هم ببرین

‫اون یکی رو بکش

‫بیا، بیا

‫بیا اینجا

‫آفرین دخترم

‫خوبی؟ ها؟

‫جاییت آسیب دیده؟ نه؟

‫آب می‌خوای؟ آب؟

‫سریع آب بیارین

مترجم: راحیل احتشام برای حمایت و اطلاع از ترجمه های دیگه به کانال تلگرامی ما بپیوندید @REEmpireCinephiles

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.