Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
اثری کلاسیک و جاودانه از «ویکتور هوگو» (نویسندۀ فرانسویِ قرنِ نوزدهمِ میلادی)
«گوژپُشتِ نوتِردام»
کارگردان: «ویلیام دیتِرل»
با پایانِ قرنِ پانزدهم میلادی، دورانِ «قرونِ وُسطی» نیز به اتمام رسید. (پایانِ امپراطوری روم باستان در سالِ 476 تا اوایلِ دورۀ رنسانس)
اروپا دستخوشِ تغییراتِ شگرفی شد.
فرانسه بعد از چندین قرن تباهی و جنگ، بالاخره رویِ آرامش را به خود دید.
مردم در سایۀ حکومتِ «لوییِ یازدهم» دوباره امیدشان را به دست آوردند... (پادشاهِ فرانسه از ۱۴۶۱ تا ۱۴۸۳ میلادی)
و رویایِ پیشرفت در سر میپَروَراندند.
اما خرافه و تعصب اغلب مانعی بر سر راه بودند...
و سعی در نابودیِ روحِیۀ ماجراجویانۀ انسان داشتند.
RevivedCinema :ارائهای از کانالِ تلگرامیِ
مترجم: هومن
هرگز «آنجِلوسی» به این زیبایی نشنیدهام. (ناقوسی که در هنگامِ نیایشِ حضرتِ عیسی نواخته میشود)
چه کسی ناقوسزنِ «نوتِردام» است؟ (کلیسایِ جامعِ مسیحیانِ کاتولیک واقع در شهرِ پاریس)
«کازیمودو»، عالیجناب. (نام شخص، اولین یکشنبۀ بعد از عیدِ پاک در دینِ مسیحیت)
مردم او را گوژپُشت صدا میزنند.
«کازیمودو»؟ هِه، چه نامِ عجیبی.
و اکنون استاد «فیشر» برویم تا ببینیم که به چه دلیل...
قاضی اعظمِ من اصرار داشتند که از کارگاهِ شما دیدن کنم.
این دستگاه چه نام دارد؟
عالیجناب، «گوتِنبِرگ» مخترعِ آلمانی نامِ این وسیله را دستگاهِ چاپ گذاشته است.
- کاربُردش چیست؟ - اعلیحضرت، برایِ چاپِ کتاب به کار میرود.
- برایِ چه کسانی؟ - برایِ مردم.
هرگاه که بتوانند به کتاب دسترسی پیدا کنند، خواندن یاد خواهند گرفت.
در عرضِ چند هفته میتوانم یک جلد کتاب به مانندِ این چاپ کنم.
آن هم به شیوهای کاملاً ارزان قیمت.
فکرش را بکن «فرولو» فقط در عرضِ چند هفته.
آن هنگام که من سفارشِ کتابِ دعایم را دادم...
سالها طول کشید که یک نسخه از آن را آماده کنند...
و هزینۀ گزافی برایم در پی داشت.
هر چند این کتاب از یک کتابِ چاپی زیباتر است.
در هر حال، دستگاهِ چاپ در نوع خود معجزهای است.
معجزهای ترسناک.
ترسناک؟ این دستگاهِ کوچک؟
«چیزهایِ کوچک راهی برایِ غلبه بر بزرگان دارند.» (نقل قولی از سونیا لِوییِن فیلمنامهنویسِ آمریکایی-روسی)
«موش صحراییِ رودِ نیل تمساح را از پای در میآورد.» (نقل قولی از ویکتور هوگو نویسندۀ فرانسوی)
این دستگاهِ چاپِ کوچک میتواند یک پادشاهی را سرنگون کند.
آه خونسرد باشید قاضیِ اعظم، این موضوع را اینقدر بزرگ جلوه ندهید.
این دیگر چیست؟
این اولین صفحه از یک کتابِ جدید است عالیجناب.
بگذارید تا نگاهی بیندازم.
«در بابِ آزادیِ اندیشه»
- چه کسی این را نوشته؟ - «پییِر گرینگوار».
«گرینگوار»؟ او دیگر کیست؟
شاعری است فرانسوی عالیجناب.
مُرتَد است عالیجناب.
انتشارِ کتابهایِ او موجبِ سرایتِ بیماری میشود.
تو از کجا میدانی؟
شاید موهبتِ بزرگی برای مردم فرانسه باشد، چنانچه بتوانند به این کتابها دست یابند و نحوۀ خواندن را یاد بگیرند.
به نظرِ من، این قالبِ جدیدی برای بیانِ اندیشه است.
دنیایِ بیرون در همان قالبِ قدیمی مانده است.
در سراسرِ فرانسه، در همۀ شهرها
کلیساهایِ جامعی مانندِ این پابرجا هستند
که یادمانِ پیروزمندانۀ ایامِ گذشتهاند.
آنان به مانندِ نگهبانانی نیرومند از فرازِ خانههایِ مردم سر بر آوردهاند
و ایمانِ راسخ مسیحیِشان را زنده نگه میدارند.
هر طاق، هر ستون و هر تندیس
برگهای است حکاکی شده در تاریخِ ما.
کتابی است سنگی
در تمجید از روحِ فرانسه.
کلیساهایِ جامع دستنوشتۀ گذشتهاند.
دستگاهِ چاپ برایِ زمانۀ ماست
و من هیچ اقدامی برایِ متوقف کردن آن نمیکنم «فرولو».
بایستی دستگاهِ چاپ را بشکنیم و صاحبِ چاپخانه را به این دلیل که میخواهد آیینِ قدیمی و مقدسِمان را نابود کند، اعدام کنیم.
خیر، خیر، خیر. من چنین حماقتی نمیکنم.
من از فرانسه در برابرِ این کتابها محافظت خواهم کرد
همانطور که از آن در برابرِ ساحرهها، جادوگران و کولیها محافظت خواهم نمود؛
نژادهایِ بیگانهای که تمامِ اروپا را اِشغال کردهاند.
جلوتر نیایید.
چرا ما را متوقف کردهاید؟
زیرا از این به بعد هیچ کولیای بدون مُجوّز نمیتواند وارد پاریس شود.
- این قانونِ جدید است. - چرا دیگران میتوانند اما ما نمیتوانیم وارد شویم؟
آنها فرانسویاند. شما کولی هستید. بیگانهاید.
بیگانه.
شما دیروز آمدید ما هم امروز آمدهایم.
آهای! آهای! آهای!
بگذار عبور کنند. امروز، روزِ «جشنِ احمقها»ست. (یکی از جشنوارههای مردمی قرون وسطی)
چه جشن باشد چه نباشد، ما بیگانگان را راه نمیدهیم. متوقفش کنید. بگیریدش.
چه اتفاقی افتاده «هِلِن»؟
مادربزرگ، گوژپُشتِ نوتِردام درست از کنارم رد شد.
سریع برگرد به خانه و شمعی روشن کن.
این کار هم در برابرِ «کازیمودو» بیفایده است. او تسخیر شده است.
«ییوان» تو برایِ دیدنِ پادشاه به مراسمِ جشن نمیآیی؟
نمیتوانم. مادرم میگوید آنجا پُر از دزد و گِداست.
در خانه هم که بمانی به سراغت خواهند آمد. حالا خواهی دید.
بسیار خُب، او چه کاری میخواهد بکند؟
این ابله شایعاتی در موردِ مُدَوّر بودنِ زمین شنیده دارد تلاش میکند تا به شبه جزیرۀ هند برود.
- مُدَوّر نیست، مُسطح است. - ابله؟
برخی از جغرافیدانان و ریاضیدانان نیز معتقدند که زمین مُدَوّر است.
- مُدَوّر نیست، مُسطح است. - آن نامهای را به خاطر داری که از طرفِ
نامش چه بود؟ کریستوفر کُ... آها «کریستوفر کُلُمب» (کاشِف و تاجر ایتالیایی که آمریکا را کشف کرد)
نوشته شده و در آن ادعا کرده بود که توانسته از کرانۀ باختری
- به شبه جزیرۀ هند برود؟ - مُسطح است.
بسیار وسوسه شدم که من هم چنین سفر پُرمخاطرهای را انجام دهم.
کشورِ ما استطاعتِ مالیِ چنین اقدامی را ندارد.
«کُلُمب». اوهوم. مردی که دربارِ اسپانیا را به سُخره گرفت.
کسی چه میداند؟
شاید در آینده اثبات شود که دربارِ «فِردیناند» خود مایۀ خنده بوده. (پادشاهِ اسپانیا از 1452 تا 1516 میلادی)
- مُدَوّر نیست. - زیرِ لب چه میگویی دکتر؟
- زمین مُدَوّر نیست. مُسطح است. - تو از کجا میدانی؟
در تمامیِ سفرهایم به کشورهایِ اروپایی آن را مشاهده کردهام. همه جا مُسطح است.
اوه، بیایید به نمایش گوش بسپاریم.
کهنه هرگز دوام نمیآورد.
جدید جایِ آن را میگیرد.
دلبستگی به گذشته کار احمقانهای است.
به چهرۀ آینده ایمان بیاورید.
گفتنِ اینکه مرگ، سرنوشتِ هر نجیبزاده و دهقانی است، باعثِ رنجش من میشود.
در رَحِم به دنیا میآیی
و در نهایت به گور میروی.
«کلوپِن» دارد میآید.
به من کمک کنید!
به من کمک کنید!
به من کمک کنید!
- کار و کاسبی چطور است؟ - بَد.
اَه!
- کار و کاسبی چطور است؟ - اگر آن نمایش نبود میتوانست بهتر هم باشد.
- ترتیبِ آن را خواهم داد. - بهتر است که این کار را بکنی.
به خواب میروی، زندگی میکنی و مجدداً به خواب ابدی میروی.
آگاه باش تا زندگیات به بِطالَت نگذرد.
و اگر زیاد بخوری دوباره بالا خواهی آورد.
اِی انسانهایِ احمقِ مست، چقدر که شما نادانید.
من حقیقت را به شما عرضه میدارم.
- ما حقیقتِ تو را نمیخواهیم. - خیر حقیقت را نمیخواهیم.
هم اکنون شاهِ احمقها را انتخاب خواهیم کرد.
داوطلبان، اعم از زن و مرد، جلو بیایید.
زشتترین صورت، برندۀ تاجِ پادشاهی خواهد شد.
زِشت رویها!
زِشت رویها!
به نظرتان صورتش چگونه است؟
زشتی برایِ انسان جذابیتِ زیادی دارد.
- بسته به سلیقۀ هر شخص فرق میکند. - نه این یک چیزِ غریزی است.
با اینکه از زشتی دوری میکنند اما همچنان میخواهند که آن را ببینند.
جذبۀ فراوانی دارد.
لذت را از دلِ ترس بیرون میکِشیم.
فقط عوام به این گونهاند، سرورم.
اینگونه فکر میکنی؟
دوستانِ ما را ببینید.
به نظر نمیرسد که علاقهای هم نداشته باشند.
- وحشتناک است. - این زشتترین صورتی است که تا به حال دیدهام.
- رُعبآور است. - زیباست.
- چه؟ - آن دختر را میگویم. چه زیباست.
هیچ وقت او را ندیده بودم. تو دیده بودی؟
زیباست.
- او کیست؟ اِسمش چیست؟ - «اِسمِرالدا».
«اِسمِرالدا».
به نظر مردم از او خوشِشان آمده و من هم همینطور.
- دکتر نیم «لیوِر» به من قرض بده. - نیم «لیوِر»؟ (واحد قدیمیِ پول فرانسه)
- بیم آن داری که پولت را پس ندهم؟ - اما او یک کولی است سرورم.
چه کسی به نژادِ او اهمیت میدهد؟
هِه. او زیباست.
آیا او باعثِ بالا رفتنِ ضربانِ قلبت نمیشود؟
شما چه دکتر؟
سرورم چهار بار همسرانم را از دست دادهام
اما میتوانم دوباره از نو شروع کنم.
چه شده؟
آن چشمان به من خیره شدهاند.
- یک نفر آنجاست. - یک حیوان است.
- شیطان است. - اگر تو یک مسیحیِ درستکاری، همین الان بیرون بیا.
- بیایید برویم این زیر ببینیم چه خبر است. - بیاوریدش بیرون.
بروید این زیر. بگیریدش. زود باشید.
از آن طرف دارد فرار میکند.
«کازیمودو»ست. گوژپُشتِ نوتِردام.
راه بیفت!
خیر، خیر، خیر.
تفریحِشان را تباه نکن «فرولو».
همینجا بمان.
- او را پادشاه کنید! - آری درست است!
بسیار خُب «کازیمودو»، ما میدانستیم که تو زشتی اما فکرش را نمیکردیم که تا این حد زشت باشی.
هیچ وقت به تو نزدیک نشده بودیم. تو همیشه آن بالا کنارِ ناقوسها بودی.
و اکنون میخواهیم که تو را پادشاهِ احمقها کنیم.
نظرت چیست؟
جریان از چه قرار است؟ آیا ناشنوایی؟
خدا مرگت دهد. من به تو تاجِ پادشاهی را پیشنهاد کردم و تو داری مرا گاز میگیری؟
او ناشنواست. ناقوسها این بلا را به سَرِ او آوردهاند.
ناشنواست. شاید لال هم باشد.
- همین باعث میشود که او پادشاهِ بینقصی باشد. - نه او میتواند حرف بزند.
اما خودش که تمایلی ندارد.
- پس چه کارش کنیم؟ - تاج را به او نشان بده.
به اتفاقِ آرا تو را به عنوانِ پادشاهِ احمقها انتخاب میکنیم.
♫ پادشاه «کازیمودو»، به ظاهر «کازیمودو»
♫ «کازیمودو» فرمانروایِ احمقها، ما سرِ تعظیم فرود میآوریم.
♫ تمامیِ آشغالگَردها و بیخانمانهایِ فرانسه
♫ تو را به عنوانِ یک احمق با تاجی بر رویِ پیشانیِ زشتت قبول میکنند.
♫ درود بر شاهِ ابله، فریاد بزنید و بخوانید
♫ «کازیمودو»، «کازیمودو»
♫ پادشاهِ احمقها «کازیمودو».
♫ درود بر پادشاه
♫ پادشاهِ احمقها.
♫ قوقولی قوقو، قوقولی قوقو.
♫ «کازیمودو»، قوقولی قوقو.
من پادشاهِ راستینِ احمقها هستم.
من برایِ زیبایی میجنگَم و این زشتی است که تاج را بر سَر میگُذارد.
از من احمقتر کسی وجود دارد؟
♫ تمامیِ آشغالگَردها و بیخانمانهایِ فرانسه
♫ تو را به عنوانِ یک احمق با تاجی بر پیشانیِ زشتت قبول میکنند.
♫ درود بر شاهِ ابله، فریاد بزنید و بخوانید
♫ «کازیمودو»، «کازیمودو»
♫ پادشاهِ احمقها «کازیمودو».
بَس است!
او نمیتواند پادشاهِ ما را با خودش بِبَرد.
صورتحساب قبول نیست، فقط دادخواست.
ولی من پول لازم دارم. پولِ هنرپیشهها هم باید داده شود. نمایش تمام شده است.
- الان وقتِ مناسبی برایِ درخواستِ پول نیست. - هیچ موقع وقتش نبوده.
- پس ما باید گرسنه بمانیم. - بسیار خُب هُل ندهید، هُل ندهید.
- من باید پادشاه را ببینم. من باید ببینمش. - باید او را ببینی؟ ها-ها-ها.
آهای دخترکِ کولی بگذار تا مجوزِ عبورت را ببینم.
- بگیریدش! - جلویش را بگیرید.
جلویش را بگیرید.
جلویش را بگیرید!
جلویش را بگیرید!
حریمِ امن.
- ما بایستی او را دستگیر کنیم. او یک کولی است. - کلیسا پناهگاهِ مقدسی برایِ همگان است.
آنها دیگر نمیتوانند واردِ پاریس شوند. این قانونِ جدید است.
قدرتِ قانون در آستانۀ همین درگاه تمام میشود.
فایدهای ندارد. خودِ پادشاه هم نمیتواند کاری انجام دهد.
نترس.
تو اینجا در امانی.
چه کار کردهای؟
چرا آنها به دنبالِ تو آمده بودند؟
من یک کولی هستم.
خُب این تقصیرِ تو نیست.
کارِ خداوند است.
او را به بُرجِ ناقوس ببرید.
«کازیمودو» از او نگهداری خواهد کرد.
«کازیمودو» اینجا نیست عالیجناب.
- کجاست؟ - اطلاعی ندارم عالیجناب.
- برادرم کجاست؟ - ایشان در اتاقِ نیایش هستند.
دارند برایِ مراسم دعایِ عصر آماده میشوند.
- «کلاود». - بیا.
بایستی با تو حرف بزنم.
چه شده؟
در موردِ «کازیمودو» است.
در مقابلِ دیدگان پادشاه و مردم افتضاح به بار آورد.
- هم اکنون کجاست؟ - آن بالا در بُرجاش است.
تو بایستی دوباره او را سرِ عقل بیاوری.
او نباید به چیزی جُز کلیسا فکر کند.
اما تو تاثیر بیشتری بر روی او داری تا من. هر چه باشد او بچۀ سرِ راهیِ توست «ژان».
این تو بودی که او را از پلههایِ کلیسا بالا آوردی نه من.
از همان دورانِ کودکی نقشِ حامیِ او را داشتهای.
«کازیمودو» تا الان دیگر برگشته.
تو را به نزدِ او میبَرَم.
او دیگر کیست؟
مریمِ باکره، مادرِ حضرتِ عیسی.
مادرِ حضرتِ عیسی.
اگر با ایمانِ راسخ درهایِ قلبِمان را به روی او بگشاییم
او ما را تسلی میدهد.
چگونه میتوانم با او حرف بزنم؟
همانندِ بقیه تو هم زانو بزن و دعا کن.
من تا به حال دعا نخواندهام.
اما کشیش گفت که تو دستِ همۀ نیازمندان را میگیری.
مرا محافظت کن و خوشبخت گَردان.
- همواره خانۀ خوبی به من عطا کن. - همسرِ ثروتمندی به من عطا کن.
- ستایشگرانِ فراوانی به من عطا کن. - به من زیبایی عطا کن.
- محصولِ فراوانی به من عطا کن. - موفقیت به من عطا کن.
خوشبختی به من عطا کن.
هر آنچه که دارم بگیر
اما به مَردُمم کمک کن.
آنها بسیار نیازمندند و در معرضِ خطرِ عظیمی قرار دارند.
- تو در کلیسایِ نوتِردام چه میکنی؟ - عبادت میکنم.
نمیتوانی در اینجا عبادت کنی. تو غیرِ مسیحی هستی.
شما که هستید؟
کشیش نیستید ولی با این حال شبیه آنهایید.
من همانی هستم که باید باشم.
- برخیز و این کلیسا را ترک کن. - خیر.
تو با زانو زدن بر این سنگها به آنها بیاحترامی کردهای.
تو بدونِ هیچگونه شرمی در محافلِ عمومی میرقصی و با این کار نظرِ هر مردِ ضعیف
- و گناهکاری را به سویِ خودت جلب میکنی. - رقصیدن از نظرِ من گناه نیست. درست مانندِ حرف زدن است.
- برخیز. - راحتم بگذارید.
بر دستانِ شما
علامتِ شیطان نقش بسته است.
ساحره.
به خاطرِ این حرفت تو را به دار میآویزم.
اکنون فهمیدم شما که هستید.
مریمِ مقدس به او اجازه نده که مرا به دار بیاویزد.
- از من محافظت کن. از من محافظت کن. - خواندنِ دعا کمکی به تو نمیکند.
- چون تو از نژادِ شیطانی. - شما چیزی دربارۀ مردُمم نمیدانید.
مردمانِ درستکار با افسون و جادو زندگی نمیکنند.
اگر ما به راستی قدرتِ جادویی داشتیم
به نظرتان چرا طرد و همواره مظلوم واقع میشدیم؟
به طورِ قطع از آن قدرت برایِ منافعِ خویش استفاده میکردیم.
همۀ کولیها بایستی توسطِ آتش و شمشیر نابود شوند.
شما نباید در این مکان اینگونه سخن بگویید.
مریمِ مقدس دارد صدایِتان را میشِنَود.
من یک غیرِ مسیحی هستم با این وجود میتوانستم تمامِ عُمرم اینجا بوده و هرگز افکارِ شیطانی هم نداشته باشم.
هیچ سخنی هم نگویم و فقط اینجا باشم.
نگاه کن.
پنجرهای که در آن بالاست، با عبورِ نور خورشید از آن
به رنگِ قرمز و آبی درمیآید
و چگونه نور به این ستونهایِ بلند میتابَد.
همانندِ کاجهایِ بلندِ جنگل هستند.
اینجا بسیار مکانِ آرام و ساکتی است.
تقریباً آرامتر از جنگلی که من از آن آمدهام
و در آن پرندگان جیکجیک میکنند و آواز میخوانند.
میدانید، پرندگان و آهوها از دستانِ من غذا میخورند.
اگر با آنها مهربان باشید، هیچگاه از شما نمیرَمَند.
میدانم.
شما جانوران را دوست دارید؟
آری.
این شمایید که دارید این حرف را میزنید؟
شما؟
پس نمیتوانید آنقدر که وانمود میکنید، نفرت داشته باشید.
جایی در قلبِتان بایستی عشق وجود داشته باشد.
میدانم.
این را در چشمانِتان میبینم.
خداوند نیکی را در وجودِ شما به من نشان داده است.
به طورِ قطع راهی هم برایِ کمک به همنوعانم نشان خواهد داد.
مریمِ مقدس تو خود میدانی که چگونه کولیها را از کشوری به کشورِ دیگر میرانند.
پس باید بدانی که چرا میخواهم با پادشاه حرف بزنم.
اگر او آدم رئوفی باشد کاری برایِ مردمم خواهد کرد.
- لطفاً کاری کن که او به من گوش بسپارد. - این کار را خواهد کرد.
حرفهایت را خواهد شنید.
اما بایستی دلیل خوبی برایم بیاوری.
به من گفتهاند که دزدانِ زیادی در میانِ کولیها وجود دارد.
این حرف درست نیست اعلیحضرت.
هر گاه که دزدی کردهایم فقط به دلیلِ گرسنگی بوده.
مردمِ من انسانهایِ خوش قلبی هستند و شما را دوست داریم.
شما هم انسانِ خوش قلبی هستید سرورم.
زیرا قول دادهاید که به ما کمک میکنید.
اِی دخترکِ آتشپاره.
من فقط گفتم که شاید این موضوع را بررسی کنم.
- کجا زندگی میکنی؟ - آه...
- پاسخم را به کجا بایستی بفرستم؟ - به...
- به کلیسایِ نوتِردام؟ - آری سرورم.
خوب است. پس من پیغامم را به اینجا میفرستم.
اوه تشکر میکنم، سپاسگزارم.
سپاسگزارم اِی مریم مقدس.
سپاسگزارم. سپاسگزارم.
بایستی بروم و این خبر را به مردمم بدهم.
- صبر کن. - چرا؟
- تو در این حریمِ امن زندگی میکنی، درست است؟ - آری.
اینقدر پریشان نباش.
تو از زندگی در بُرجِ ناقوس، بلندترین نقطۀ پاریس لذت خواهی بُرد.
من اغلب دوست دارم که به آنجا بروم.
با من بیا تا نشانت دهم.
ناقوسزَن مواظبِ تو خواهد بود.
نترس. او «کازیمودو»یِ ناقوسزَن است.
بیآزار است.
فرار نکن. همراهِ من بیا.
کمک! کمک! کمک!
جانور، هیولا! بگذار بروم! بگذار بروم!
مگر من چه کاری کردهام؟
- بگذار بروم! بگذار بروم! - اِبلیس! هیولایِ اهریمنی!
بگذار برود! کمک!
کمک! او را نجات دهید!
- او را نجات دهید! نجاتش دهید! - این هیاهو برایِ چیست؟
- چرا فریاد میزنی؟ - آنجاست، گوژپُشت است.
آنجاست، کولیِ رقاص را دارد با خودش میبَرَد. نجاتش دهید.
نجاتش دهید.
جلویش را بگیرید.
- کجا غیبش زد؟ - از آن طرف «فوبوس». (لقبِ آپولوس، به معنایِ خورشید، روشنایی و نور)
دارد فرار میکند. آنجاست. بگیریدش.
آهای!
جلویش را بگیر «فوبوس».
دخترک را از او بگیر. بگیرش.
چرا همه دارند میدَوَند؟ چه اتفاقی افتاده است؟
- نگهبانان یک نفر را دستگیر کردهاند. - یک مُجرِم.
- کیست او؟ - گوژپُشتِ نوتِردام است.
جلویش را بگیر. تمامش کن. جانورِ وحشی، کافی است.
- بیایید او را بگیریم. برویم او را بگیریم. - آری.
بگذارید اعدامش کنم.
- او را به دستِ قانون بسپارید. - نگذارید فرار کند. محکم او را ببندید.
دست از گاز گرفتن بردار و اِلّا دندانهایت را خُرد میکنم.
اسمت چیست؟
«اِسمرالدا».
فراموش نخواهم کرد.
و دوباره تو را خواهم دید.
راه بیفت هیولا. راه بیفت.
- راه بیفت. - به داخل میرویم.
خیر، خیر. بهتر است همین بیرون منتظر باشم.
عزیزم هیچ وقت منتظرِ یک مرد نباش.
او برخواهد گشت.
آری برمیگردد همانطور که نامش «فوبوس» است.
«فوبوس».
تبریک میگویم. پس او را گرفتید. - آری البته با کمکِ تو.
- کمکِ من؟ - آری این تو بودی که فریاد زدی.
همۀ مردمِ پاریس را بر علیهِ چنین هیولاهایی از خواب بیدار میکنم.
این دخترکِ کولی معشوقۀ توست؟
مُنحصر به فردترین است کاپیتان «فوبوسِ» عزیز.
و یادت باشد من به جایِ او جبران خواهم کرد.
به من کمک کنید آقا.
به من کمک کنید آقا.
به من کمک کنید آقا.
به من کمک کنید آقا.
به من کمک کنید آقا.
به من کمک کنید آقا.
کمک کنید. کمک کنید. کمک کنید.
کمک کنید.
- کمک کنید. - کمک کنید.
کمک کنید.
کمک کنید.
کمک کنید.
- پادشاه کجاست؟ - مشغولِ کاری است. بایستی منتظر بمانید.
در همان نگاهِ اول قیافهاش به دلم نشست.
«اِسمرالدا» تو اکنون به ما تعلق داری.
چه کسی پادشاهِ اینجاست؟
من، هیچکسِ دیگری به غیر از من با بوسه به تو خوشآمد نمیگوید.
بسیاری از همقبیلههایِ تو اینجا را پناهگاهی برایِ خود میدانند.
تو هم در این مکان به آرامش و خانهای برایِ زندگی دست مییابی.
- موضوع چیست؟ - او نمیخواهد سهمش را بپردازد.
همراهِ من بیا. با من بیا.
رهایش کنید.
تو از قوانین اینجا باخبری.
سهمِ خودت را بپرداز و گر نه...
تا سه میشُمارَم که نظرت را تغییر بدهی.
یک.
دو.
سه.
- او دیگر کیست؟ - غریبه است.
- او را در حالی که در محوطه پرسه میزد دستگیر کردند. - چطور توانسته به اینجا وارد شود؟
مگر نگهبان خوابش بُرده است؟ بگذارید ببینمش.
تعظیم کُن. تو در مقابلِ پادشاهِ گدایان ایستادهای.
- تو کیستی؟ - اجازه دهید تا خودم را معرفی کنم.
استادِ هنر «گرینگوار»، دکترِ علومِ هفتگانه. آه...
میدانی که هم اکنون کجا هستی؟
«دربارِ مُعجزات». (زاغهنشینی در پاریس که محل تجمع گدایان و انسانهایِ بیسرپناه بود)
جایی که نابینایان میتوانند ببینند
و انسانهایِ چُلاق راه بروند.
میدانی سرنوشتِ کسانی که ناخوانده به اینجا میآیند چیست؟
- میتوانم تصورش را بکنم. - اجازه دهید تا او را اعدام کنم.
- او یک جاسوس است. - او یک دکتر است.
من یک شاعرم که نمایشم در جشن به اجرا درآمد.
هر که در اینجا گدا یا که دزد نباشد، بایستی اعدام شود.
خیر، خیر، شما نمیتوانید این کار را با من بکنید.
- من کاری نکردهام. - این قانون است.
من جاسوس نیستم.
نمیتوانید.
خیر.
حیف شد.
تصنیفِ من میتوانست نامِ شما را جاودانه کند.
چه؟ چه گفتی؟
- دوباره بگو. - منظورم این است که...
منظورم این است که، اِ...
قصد داشتم تا شعری در ستایشِ پادشاهیِ شما بِسُرایم.
- بگذارید او را دار بزنم. - ساکت.
- تو که قصدِ فریبِ مرا نداری؟ - مرا زنده نگهدارید تا در تاریخ جاودانه شوید.
فکرش را بکن، «کلوپِنِ» من در تاریخ.
تو خودت را قاطی نکن.
علاوهبراین، من در اصل به اینجا تعلق دارم.
با وجود شاعر بودنم همچنان آوارهام و هر چه سریعتر میتوانم دزدی را یاد بگیرم.
و شما را با چنان اشعارِ شیوایی سرگرم میکنم که در خواب هم نظیر آن را نخواهید دید.
داشتنِ نیّتِ خوب کافی نیست.
آنان هرگز چنین چیزی را تجربه نکردهاند.
تو بایستی از امتحان سربلند بیرون بیایی.
پس از آن بایستی ببینیم که به چه دردی میخوری.
مترسک را آماده کنید.
- زود باشید. - او را پایین بیاورید.
حالا برو بالا، برو بالا.
یک پایت را بلند کن و دیگری را بر رویِ چارپایه بگذار.
- اینگونه که گردنم میشِکَند. - بهتر، از به دار آویختن نجات پیدا میکنی.
سعی کن کیفِ زنانه را از جیبش دربیاوری. اما اگر یکی از زنگولهها به صدا درآید تو شکست میخوری.
- و بعدش چه؟ - بعدش تو را دار میزنیم.
- خودت میتوانی این کار را بکنی؟ - من کارهایِ بهتری بلدم.
من گلو میبُرَم. کیف زنانه نمیدزدم. سعیات را بکن.
- بَرِش دار. - تو میتوانی.
تو...
زنگوله را به صدا درنیاور.
لطفاً زنگولههای کوچک به صدا درنیایید.
زندگیِ من در دستانِ شماست.
موارد راحتتری هم بایستی وجود داشته باشند که بتوانم. میتوانم سعی خودم را بکنم.
به طورِ قطع.
برخیز و جایِ مترسک را بگیر.
بسیار بد شد.
تقریباً داشت از او خوشم میآمد.
«کلوپِن».
چرا به او این شانس را ندهیم که با یکی از دختران ازدواج کند؟
صبر کن.
بگذارید به دارش بیاویزم.
دختران.
شاعری برایِ فروش. شاعری برایِ فروش.
شاعری برایِ فروش.
- یعنی چه؟ - شاعری برایِ فروش!
- اگر یکی از دختران با تو ازدواج کند، نجات خواهی یافت. - شاعری برایِ فروش!
و من دیگر نمیتوانم تو را به دار بیاویزم.
پیشنهادِ جذابی است.
کسی نبود؟
کسی نبود؟
- بدرود. - بدرود.
- کسی نبود؟ - و از تو سپاسگزارم دوستِ من.
- تمام شد. - تمام شد.
چه گردنی.
صبر کنید، صبر کنید!
آیا میخواهید او را دار بزنید؟
آری مگر اینکه تو حاضر به ازدواجِ با او شوی.
- من با او ازدواج میکنم. - خُب...
تو او را میخواهی یا نه؟
طنابم. طنابم.
جامِ عروسی.
این جام را از «اِسمرالدا» بگیر، بنوش و آن را بِشکن.
و چه گردنِ قشنگی داشت.
بیایید آنها را تا اتاقِ عروس همراهی کنیم.
♫ بدرود، بدرود.
♫ امشب زیرِ چوبۀ دار
♫ بدرود، بدرود.
♫ گدایان عروسی میگیرند.
♫ گربهها و موشها هم خوشحالند.
♫ حتی شِپِشها هم
♫ بدرود، بدرود.
♫ امشب زیرِ چوبۀ دار
♫ بدرود، بدرود.
♫ گدایان عروسی میگیرند.
♫ گربهها و موشها هم خوشحالند.
♫ حتی شِپِشها هم
♫ تا روشن شدنِ آسمان آواز بخوانید و به هوا بپرید.
♫ شبِ عروسیِ گدایان است امشب.
باید چیزی برایِ روشن کردن داشته باشیم.
اینجا سنگِ چخماق و خاشاک موجود است.
- و حالا یک تکه چوبِ کوچک. - بگذار کمکت کنم.
نه آتش روشن کردن کارِ زنان است.
ولی این یک مرد بود که برایِ اولین بار آتش را به زمین آورد.
- چه کسی؟ - «پرومِتئوس». (اسطورهای یونانی که از خدایانِ آسمان، آتش دزدید و آن را به زمین آورد)
- او دیگر کیست؟ - خداوندی که آن را از آسمان دزدید.
او ترکهای چوبی را آنقدر در مقابلِ خورشید گرفت که آتش شعلهور شد.
او جانداران را از خاکِ رُس آفرید
و از نَفَسَش بر آنها دمید تا جان گیرند.
سپس آنها نیز توانستند برایِ گرم کردنِ خویش آتش روشن کنند.
همانگونه که ما آتش روشن کردیم؟
آری همانگونه که ما این کار را کردیم.
اوه «اِسمرالدا» احساس میکنم که...
آخر چطور بگویم که چه احساسی دارم؟
امروز در ابتدا مردم مرا ریشخند میکردند.
سپس تو را پیدا کردم
و بعد تو را گُم کردم.
و اکنون
در اینجا با هم هستیم
و با هم ازدواج کردهایم.
برایِ چنین معجزهای من در دلِ تاریکی و شبهایِ بیپایان انتظار میکشیدم.
در حالیکه قبلاً از سپری شدنِ روزهایم بیزار بودم.
اکنون به نورِ «فوبوس» خوشامد میگویم.
«فوبوس» پادشاهِ روز.
«اِسمرالدا».
چیزی گفتم که باعثِ رنجِشَت شد؟
نه چیزی نیست.
اوه باید برایم بگویی.
این «فوبوس» کیست؟
«فوبوس» خداوندِ خورشید است.
خداوندِ خورشید.
چرا این سوال را میپُرسی؟
من عاشقِ مردی هستم که نامش «فوبوس» است.
«فوبوس».
این همان کاپیتانی نیست که تو را از دستِ گوژپُشت نجات داد؟
آری.
پس تو مرا دوست نداری. چیزی به جُز ترحم و دلسوزی نبود.
اگر احساساتت را جریحهدار کردم، معذرت میخواهم.
خُب پس از آنجایی که تو مرا...
مرا به عنوانِ همسرت نمیخواهی شاید به عنوانِ یک دوست بپذیری.
دوست؟
معنیِ دوست را که دیگر میدانی؟
مانند برادر و خواهر.
همانندِ دو گُلبَرگ بر رویِ یک شاخه گُل.
و عشق؟
همانا دو روح در یک بدن است.
دوستت دارم «اِسمرالدا».
چنانچه مایل باشی، حاضرم تا با تو زندگی کنم.
به عنوانِ زن و شوهر اگر که مناسب بدانی... و گر نه میتوانیم با هم برادر و خواهر باشیم.
به اندازهای فهمیده هستم که توازنِ مناسبِ هر چیزی را نگهدارم.
- چه چیز؟ - تعادلِ مناسب.
- اوه، تو شعبدهبازی؟ - نه متأسفانه شعبدهبازی بلد نیستم.
ولی میتوانی یاد بگیری. من به تو یاد خواهم داد.
ببین.
اوه فوقالعاده است.
من هرگز نمیتوانم این کار را بکنم.
امتحانش کن.
- فایدهای ندارد. - حرف نزن.
- هِه. - باید تعادلت را حفظ کنی.
فایدهای ندارد.
باید اتفاقی افتاده باشد. کُلِ دربار...
«اِسمرالدا»؟
«اِسمرالدا»؟
«اِسمرالدا»!
- چه شده؟ - به او دستور دادهاند همۀ کولیها را دستگیر کند.
نه فقط دخترانِشان.
همه را فرا بخوانید. همه را فرا بخوانید.
صبح بخیر عالیجناب.
- چه شده؟ - دخترانِ کولی آمادۀ بازدیدِ شما هستند.
کسی که من دنبالشم در میان آنان نیست. آزادشان کنید.
توانستی بفهمی که «کازیمودو» را در کدام زندان نگهداری میکنند؟
- نه هنوز سرورم. - چرا؟
- سریع پیدایش کن. - چشم سرورم.
ساکت.
ساکت.
حرف بزن زندانی. قاضی ناشنواست.
اِسمت؟
سِن و سالت؟
شُغلت؟
«اِمیل» تمامِ پاسخهایِ زندانی را یادداشت کردی؟
تو متهم به...
بر هم زدنِ نظمِ عمومی،
دزدیدنِ یک زن...
و مقاومت در برابرِ نگهبانانِ پادشاهی هستی.
آیا دفاعیهای داری؟
سریع و سر راست حرف بزن.
«کازیمودو».
پس قبول داری که گناهکاری.
بیست و پنجمِ ماهِ بعد.
به همین دلیل بایستی به تو تازیانه بزنند.
ناقوسزنِ کلیسایِ نوتِردام.
عالیجناب، زندانی ناشنواست. چیزی نمیشِنَوَد.
آه.
پس این حسابش فرق میکند.
به دلیلِ گستاخیات...
بایستی یک ساعت دیگر نیز شکنجه شوی.
موردِ بعدی.
بدین وسیله اعلام میداریم که «کازیمودو» ناقوسزنِ کلیسایِ نوتردام
به پنجاه ضربه شلاقِ نُه سَر
به دلیلِ حمله به یک زن محکوم میشود.
پس از آن به مدتِ یک ساعت در معرضِ دیدِ عموم قرار خواهد گرفت.
فکرش را بکن دیروز در همان محل او را پادشاهِ خود کردند.
- امروز... - زندگی همین است.
به سِزایِ اعمالش رسید.
تمامِ نجیبزادگان نیز به سزایِ اعمالِشان میرسیدند فقط مشکل این است که دستگاهِ شکنجه به اندازۀ کافی نداریم.
- تازیانه زدنِ آن معلول مایۀ شرمساری است. - طفلکِ بیچاره.
اوه استاد «پییِرات».
یک.
دو.
سه.
چهار.
- پنج. - من نمیتوانم تحمل کنم «کلوپِن».
اگر تو هم یک بار تازیانه میخوردی، میتوانستی تحمل کنی.
- مگر تازیانه خوردهای؟ - دو دفعه.
حالا دیگر با پرداخت هزینهای مصونیت پیدا کردهام.
- از طرفِ چه کسانی؟ - نجیبزادگان.
- نگهبانانِ سنتهایِ قدیمی و مقدس. - بله دقیقاً خودش است.
آنان این مصونیت را از شاه خریداری نموده و به زیردستان میفروشند.
بله کاملاً درست است.
البته میدانی، بعد از جنگ
و فراموش نکن، صدها سال به طول انجامید...
هزاران نفر از ما خانه به خانه در پیِ کارِ شرافتمندانه بودیم
و به جُرمِ گدایی با تازیانه مجازات شدیم.
طبقۀ حاکم نگفت یا کار یا گرسنگی کشیدن.
گفتند: گرسنگی بکشید از آن رو که کار نمیکنید.
و این شد که من گرسنگی کشیدم.
هزاران نفر این بلا سرشان آمد تا اینکه من صِنفِ گدایان را تشکیل دادم.
که من هم عضو شماره 7419 آن هستم.
نباید شرمسار باشی.
درست است ما در دزدی به گردِ پایِ نجیبزادگان هم نمیرسیم.
دزدیهایِ ما در مقایسه با اختلاسهایِ کلانِ آنها از مِلّت، اصلاً به حساب نمیآید.
- به نظرم بر رویِ اصولِ اخلاقی تفاهم نداشته باشیم. - صحیح است.
یک روزی من و تو کتابی در موردِ حقیقتِ گدایی مینویسیم.
بله این کار را خواهیم کرد. اکنون باید کاری بکنیم تا تازیانه خوردنِ آن بدبختِ بیچاره را متوقف کنیم.
این کار فقط از دستِ قاضیِ اعظم برمیآید.
مگر اُسقُفِ اعظم برادرش نیست؟
فکر نکنم او بتواند کاری بکند، اما تو سعی خودت را بکن.
بیست و نه. سی.
سی و یک.
این نوع تازیانه زدن که حساب نیست. او حتی یک قطره اشک هم نریخته است.
کسانی که در تسخیرِ شیطانند، اشک نمیریزند.
مقصر تازیانهزَن است.
- منظورت چیست؟ - تازیانهزَنِ ما اگر بود او را به گریه میانداخت.
منظورت این است که تازیانهزَنِ شما در «مارسِی» بهتر از تازیانهزَنِ ما در پاریس است؟ آخر چرا...
چهل و یک.
متوجهم. متوجهم. متوجهم.
- راهی برایِ متوقف کردنِ این مراسم نیست؟ - اِی کاش قدرتش را داشتم.
«کازیمودو» به جامعۀ روحانیت تعلق دارد مگر غیر از این است؟
بله درست است اما وقتی بیگُدار به دنیایِ بیرون میرَوَد، عواقبش را هم باید بپذیرد.
اگر مجازاتِ او ناعادلانه به نظر میرسد
قدرتِ بالاتری وجود دارد که میبیند
و تَقاص میگیرد.
چهل و هشت. چهل و نه. پنجاه.
زندانی بایستی یک ساعت در همین حالت اینجا بماند.
سَردابهایِ کاخِ دادگستری مملو از زندانیان است.
در سراسرِ فرانسه قضیه از همین قرار است.
مشکلِ ما دزدان و جنایتکارانِ معمولی نیستند بلکه هزاران هزار مُرتد...
آزاداندیش و مُبَلِّغِ خیانتکارند.
بایستی زندانهایِ بیشتری بسازیم.
به زندانهایِ بیشتری نیاز نداریم بلکه باید افراد بیشتری را اعدام کنیم.
ما بسیار با نرمی با آنها برخورد میکنیم. چه چیز دستگیرت شد؟
«کازیمودو» مجازات شده است.
- الان کجاست؟ - در جایگاهِ مجازاتِ عمومی.
پایانِ جلسه را اعلام میکنم.
آب!
آب!
آااا...
آب.
آب.
دیدی؟
من فکر میکردم که او گوژپُشت را دوست دارد.
هرگز به مردی با سوراخهایِ بینی مچاله شده و لبهایِ باریک اعتماد نکن.
- «گرینگوار». - «اِسمرالدا».
- کجا بودی؟ - پیشِ مردُمم بودم.
دزدکی از دروازهها عبور کردم تا به آنها بگویم که پادشاه قول داده به ما کمک کند.
آب.
آب.
آب.
آب.
آب!
- آب. آب. - آب!
آب!
آب.
این هم از آبِ تو. ها-ها-ها.
«کلاود» من نتوانستم جلویِ این موضوع را بگیرم.
قبل از اینکه بفهمم چه خبر شده، او را مجازات کرده بودند.
«ژان» به نظرت «کازیمودو» آن دختر را تعقیب کرده؟
او هرگز چنین کاری نکرده بود.
او آبرویِ ما را نمیبُرد مگر اینکه وادارش کرده باشند.
میدانم که چقدر از او نااُمید شدهای.
اما بایستی با صبوری بارِ خود را به دوش بِکِشیم.
یک ساعت گذشت. او را آزاد کنید.
بسیار خُب. برخیز. برو.
او به من آب داد.
آیا ما مخلوقاتِ خداوند نیستیم که
در مرکزِ عالَم قرار گرفته
تا عاشقانه همانندِ پدرمان در بهشت حکمرانی کنیم؟
زمانِ آن فرا رسیده تا با دیگری به احترام برخورد کرده
فقط به این شیوه سرنوشت خود را به سرانجام خواهیم رساند.
جایِ تعجب نیست که «فرولو» از کتابِ چاپی میترسد.
تصورش را بکن که مردم همه این کتاب را بخوانند.
- دستگاهِ چاپ به نظر اختراعِ بزرگی میرسد. - بله همینطور است.
خوشحالم که در این دورانِ بزرگ زندگی میکنم.
آخ. داری بهم صدمه میزنی. بایستی تو را به سِمَتِ سَرشکنجهگَرَم منصوب کنم.
عُذر میخواهم سرورم.
اگر عالیجناب زود به زود به حمام تشریف بیاورند مجبور نخواهم شد که این چنین به سختی صابون را بمالم.
- منظورت چند وقت به چند وقت است؟ - سالی دو بار.
- سالی دو بار؟ - دستِ کم.
اوهوم.
- آیا این باعثِ بیشتر عُمر کردنِ من میشود؟ - بله.
خوب است. من تصمیم گرفتهام تا صدها سال
و حتی بیشتر زنده بمانم، البته اگر اِکسیرِ جدیدِ تو طبقِ همان چیزی که قول دادهای اثر کند.
چه شده؟
چرا در این ساعت ناقوسها به صدا درآمدهاند؟
و آنهم به این عجیبی؟ چه بر سَرِ گوژپُشت آمده؟
میبینی؟ «کازیمودو» است.
هر روز بر جنونش افزوده میشود.
بله به طورِ قطع تغییر کرده است.
منظورت چیست؟
از آن روز که آن دخترِ کولی به او آب داده، تغییر کرده است.
درست است. همواره اسمش را زیرِ لب میگوید.
شاید دلباختۀ او شده.
این سُرب آنقدری داغ شده که بریزیمش؟
او کیست؟
همان دخترِ کولی است. امشب برایِ مراسمِ رقص به اینجا دعوت شده.
- «گرینگوار» داری چه کار میکنی؟ - دنیا اینگونه زیباتر به نظر میرسد «اِسمرالدا».
همواره بایستی بر رویِ کله ایستاد تا به آن نگاه کنی.
«گرینگوار» عاقلانه رفتار کن.
عاقلانه؟
هولناک است که کسی بخواهد به اندازۀ من عاقلانه رفتار کند.
لطفاً یادت نرود که برایِ چه به اینجا آمدهای.
برایِ سرگرم کردنِ نجیبزادگان و بانوانِ پاریس.
مبادا زندگیِ ملالتبارِ و پوچِشان را زهرآگین کنند.
آمادهای؟
بله آمادهام.
زود باش دختر جان.
نوبتِ نمایشت را فراموش نکن «اِسمرالدا».
من چه خطایی مرتکب شدهام؟
چرا مرا تعقیب میکنید؟
چه کار کردهای؟
تمامِ آن چیزهایی را که در وجودم خاموش بودند، شوراندهای.
من در پیِ زندگیِ آرامی بوده و به آن نیز دست پیدا کرده بودم.
تا آن که تو را دیدم.
از آن روز تا به حال قدرتم در برابرت تحلیل رفته
چون نمیتوانم از شرِ تو خلاص شوم.
در هر کتابی که میخوانم صورتِ تو را میبینم.
در هر نوایی، صدایِ تو را میشِنَوم
یا که در هر طنینِ زنگی، صدایِ دایره زنگیِ تو در گوشم میپیچد.
در دلِ شب وجدانِ خودم را زیر سوال بردهام.
تنها به این جهت که با سردرگمی بیشتری از خواب برخیزم.
- بگذارید بروم. آنها منتظرند تا برایِشان برقصم. - من نمیخواهم که تو برایِشان برقصی.
مُچِ دستم را دارید میشِکَنید.
نمیخواستم به تو آسیبی برسانم.
بیا تا از اینجا برویم.
نمیتوانم تحمل کنم که آن همه مرد ناظرِ رقصیدنِ تو باشند.
تو را فقط برایِ خودم میخواهم.
اگر تو مالِ من نباشی
این دیگر پایانِ راهِ من...
و توست.
و اکنون خانمها و آقایان برنامۀ بعدی
گُلِ مِصری، رقاصی شگفت انگیز با نامِ «اِسمرالدا»ست.
خانمها و آقایان، این در واقع «اِسمرالدا» نیست.
این «ارسطو» ریاضیدانِ بزرگ است. (دانشمندِ یونانِ باستان شاگردِ افلاطون و معلمِ اسکندر مقدونی)
یک بُزِ شگفتانگیز.
او به شما خواهد گفت که در جیبِ هر یک از شما چه مقدار پول وجود دارد.
بسیار خُب. من چقدر پول به همراه دارم؟
«فوبوس» این همان دخترکِ کولی نیست؟
بیا تا برقصیم «فلور».
خُب دختر جان، این میهمانی جایِ ما نیست.
برویم «ارسطو».
تو کیستی؟ از کجا آمدهای؟
حرف بزن. من یک نظامیام و عادت دارم تا مردم از من فرمان ببرند.
و اینجا با تو نشسته و حرف میزنم گویی هیچ دختری را از قبل ندیدهام.
و هرگز کسی را در بازوانِ خویش نگرفتهام.
چرا من تن به این کار دادهام؟ آخر چرا؟
- زیرا تو مرا دوست داری. - دلیلش عشق است.
تا ابد.
هههه. تا ابد زمانِ درازی است.
فراموش کن که من یک نظامیام و بیوقفه زندگی و مرگ را به خطر بینداز.
امروز مایلم تا به خاطرِ تو دست از زندگیِ خود بِکِشَم.
و همچنین فردا را.
متوجه هستی؟ عشق فقط بخشی از زندگیِ من است.
بایستی اعتراف کنم که بخشِ بسیار شیرینی از زندگیام است.
برایِ من اما عشق همه چیز است.
تمامِ زندگیِ من است.
یک نفر اینجاست.
چه شده؟
نگران نباش.
«فوبوس» اکنون متوجه شدم که
چرا نگهبانانِ «لونا»یِ شب تو را ستایش میکنند (الهۀ ماه در رومِ باستان)
چگونه به نورِ «فوبوس» خوشآمد بگویم
«فوبوس»، پادشاهِ روز.
«اِسمرالدا».
- یک بارِ دیگر بگو که مرا دوست داری. - دوستت دارم.
- بیش از هر چیزی در این دنیا؟ - کاری به جُز دوست داشتنِ تو در این دنیا نمیتوانم داشته باشم.
- من میتوانم. - تو یک زنی.
پس امشب که بگذرد دیگر مرا دوست نخواهی داشت؟
شاید نداشته باشم.
بیا تا از اینجا برویم.
یک نفر دارد به ما نزدیک میشود.
- من میترسم. - همینجا میمانیم عشقم.
قاتِل! قاتِل!
- قاتِل! - کاپیتان «فوبوس» به قتل رسیده است.
- قاتِل! - کاپیتان «فوبوس» به قتل رسیده است.
قاتِل!
کارِ این کولی است.
این هم از چاقویش. دستگیرش کنید.
«برنارد»، «گیلوم» چرا جلویِ او را نمیگیرید؟
غیرممکن است.
- نمیتوانیم جلویِ او را بگیریم. - باید اتفاقی افتاده باشد. دیوانه شده است.
همه راهها را امتحان کردهایم. حتی نمیتوانیم به او دسترسی پیدا کنیم.
بروید و کمکِ بیشتری بیاورید. بایستی او را متوقف کنیم.
با این کارش تمامِ مردمِ پاریس را بیدار خواهد نمود.
دست نگهداشت.
- «ژان». - «کلاود».
- دنبالِ تو میگشتم. - خوب است. خوشحالم که آمدی.
نتوانستیم «کازیمودو» را متوقف کنیم. به گمانم دیوانه شده است.
کجا بودی؟ تمامِ طولِ شب منتظرت بودم.
اوه برویم به اتاقِ من.
میخواهم غافلگیرت کنم.
میخواهم که کمی موسیقیِ جدید بشنوی. آهنگسازِ ایتالیاییِ جوانی است که
کارهایِ بسیار زیبایی را ساخته است و باید آنها را بشنوی.
موضوع چیست؟
شاید تمایلی نداشته باشی که یک قاتِل در اتاقت باشد.
منظورت چیست؟
من مردی را...
به دلیلِ عشق به زنی که مرا افسون کرده، به قتل رساندهام.
من میدانم که او دامی است که شیطان بر سر راهم نهاده.
تو خادمِ خداوندی.
بایستی کمکم کنی.
«کلاود» چیزی بگو.
«هر که انسانی را بِزند و او بمیرد
البته باید کشته شود.» (نقل قولی از کتابِ خروج بابِ 21 آیۀ 12 هجرت قوم یهود از مصر به کنعان)
و همچنین خدا میگوید: «مکانی را برایِ او تعیین میکنم تا بتواند بدانجا فرار کند.» (نقل قولی از کتابِ خروج بابِ 21 آیۀ 13 هجرت قوم یهود از مصر به کنعان)
من نمیتوانم به یک جنایتکار کمک کنم.
پس او هم باید بمیرد.
چه کسی باید بمیرد؟
همان دخترِ کولی که مرا وادار به این جنایت کرد.
- اما او که گناهی ندارد. - چرا گناه از اوست.
او مرا افسون کرد. بنابراین بایستی بمیرد.
به خاطرِ جنایتِ تو بمیرد؟
این منطقِ شیطان است. تو نمیتوانی به آن باور داشته باشی.
باور دارم.
یک بار ساحرهای «برونو دِ فیورِنزی» را افسون خویش کرد. «برونو دِ فیورِنزی»: اطلاعاتی در مورد هویت این فرد در دسترس نیست.
او را سوزاند و خود نجات یافت.
مرگِ این دختر نیز میتواند باعثِ رستگاریِ من شود.
عقلت را از دست دادهای؟ تو نمیتوانی مرتکبِ جنایتِ دیگری شوی. وجدانت اجازۀ چنین کاری را به تو نمیدهد.
از هیچ جنایتی برایِ رهایی از دامان او فروگذار نخواهم شد.
پس وظیفۀ من اینست که به جایِ تو به او کمک کنم.
«کلاود».
تو برادر منی.
من دیگر برادرِ تو نیستم.
هِی. هِی.
- چه کسی آنجاست؟ - «گرینگوار» هستم.
- «گرینگوار». - عزیزم.
باور نکن که من او را کشتهام.
میدانم کارِ تو نیست.
«ارسطو» چطور است؟
- برایش کلم آوردهام. - ممنونم که به فکر «ارسطو» هستی.
دستانت یخ زدهاند.
از چیزی که نمیترسی، مگر نه؟
اکنون نه.
اوه «گرینگوار».
آخر چرا من به پاریس آمدم؟
گریه نکن عزیزم.
دائِم با خودم فکر میکنم و فکر میکنم...
که چگونه به اینجا آمدم تا قلبِ پادشاه را نسبت به مردمم نرم کنم
و قلبِ سادهلوحِ خودم به من خیانت کرد.
- به همین دلیل هم که شده سزاوارِ مرگم. - نه تو سزاوارِ مرگ نیستی.
من تو را از اینجا آزاد خواهم کرد.
بعد از مرگِ من، مواظبِ مردمم باش.
اینگونه حرف نزن.
«گرینگوار».
بله عزیزم.
مرا ببخش هر چند که خیلی دیر شده است.
به چه دلیل؟
در ارتباط با کاپیتان «فوبوس».
حتی قبل از آنکه به قتل برسد، میدانستم که مرا دوست ندارد.
من نادان بودم.
حرفی در این باره نزن.
- از دستِ من عصبانی نیستی؟ - هرگز.
اوه، ممنونم «گرینگوار».
- صدایِ پایِ کسی دارد میآید. - مرا تنها نگذار. مرا تنها نگذار.
بایستی کاری برایِ رهاییات بکنم.
- چه شده؟ - ساکت. صدایِ یک نفر دارد میآید.
به نظر میرسد که از آنجا باشد.
نگاه کن، «کازیمودو» است.
چگونه میتوانیم او را نجات دهیم؟
چگونه میتوانیم او را نجات دهیم؟
چگونه میتوانیم او را نجات دهیم؟
چگونه میتوانیم او را نجات دهیم؟
بیا. این هم از دادخواست. عجله کن «فیشر»، زود باش.
- چاپش خواهیم کرد. - خطاب به مردمِ پاریس.
با این عجله نمیشود. ابتدا بایستی حروف را آماده کنم.
- اولین نسخۀ آن کِی آماده میشود؟ - فردا.
- خوب است، خوب است. - اما چه کسی آنها را پخش میکند؟
همۀ دانشآموزان و تمامِ گدایانِ دربارِ معجزات به ما کمک خواهند نمود.
نشانم بده.
اهالیِ پاریس، هر روزه مردمانِ بیگناهی از بین میروند.
برخی به دار آویخته میشوند. بقیه هم در دخمهها زنده به گور میشوند.
با دستورِ عالیجناب قاضیِ اعظم، این دستگاهِ اهریمنی را نابود کنید.
شاید بتوانید ظاهرِ آن را از بین ببرید، اما با باطنِ آن چه میکنید؟
اهالیِ پاریس، به حرفهایِ من گوش کنید.
امروز نوبتِ دخترکِ کولی است.
شاید فردا نوبتِ برادر، فرزند یا که خودتان هم باشد.
اهالیِ پاریس بیایید تا شکوائیهای برایِ پادشاه بنویسیم.
-شاهد... - بیایید...
اینجا میدانِ عمومی نیست.
اگر به مقام رفیعِ دادگاه اهانت کنید، شما را به زندان میاندازم.
درب را ببندید.
ساکت. سکوت را در دادگاه رعایت کنید.
ساکت!
مدرکِ جُرم را به آنها نشان دهید.
آیا این خنجر متعلق به این کولی است؟
آری.
این همان خنجری است که کاپیتان «فوبوس» با آن به قتل رسیده.
او چگونه توانسته مردی را که از خودش قویتر است به قتل برساند؟
به وضوح مشخص است که او در پیِ آن بوده تا از خودش در برابرِ قاتلان دفاع کند.
شما خودتان هم میدانید که او بیگناه است.
این شاهدان آن را تأیید کردهاند.
بنشینید.
ساکت. سکوت را در دادگاه رعایت کنید.
عالیجناب وقتش رسیده که این دخترکِ خیرهسر را شکنجه کنیم.
هنوز نه. زندانی دیگر را بیاورید.
این بُز را ببینید.
- او یک دزد است. - از اینجا ببریدش.
- ساکت. سکوت را در دادگاه رعایت کنید. - بگیریدش.
جادوگری مُحرز شده. مشخص است که این دختر و آن بُز با یکدیگر کار میکنند.
به نیابت از عقلِ سلیم به این قضاوت اعتراض دارم.
به نیابت از انسان که نبایستی بر اساسِ خرافات و تعصباتِ احمقانه قضاوت شود، اعتراض دارم.
شاهد را از اینجا ببرید.
شرمآور است که سرنوشتِ این دختر به رفتارِ یک بُز وابسته باشد.
اگر آن بُز زبان انسانها را نمیداند چرا قُضاتِ دادگاه زبانِ این بُز را یاد نمیگیرند؟
آیا هنوز هم انکار میکنی که در خدمتِ شیطانی؟
که برایِ تخریبِ روح و جسمِ انسان فرستاده شدهای...
تا او را به سویِ جهنم سوق دهی؟
من بیگناهم.
به او نشان دهید که اگر به گناهش اعتراف نکند...
چه چیز در انتظار اوست.
کارِ او نبوده.
اگر میخواهید بدانید که کار چه کسی بوده، آن شخص منم.
او هر روز زشتتر میشود.
سکوت را در دادگاه رعایت کنید!
ساکت!
اکنون چه، اعتراف میکنی؟
من بیگناهم.
عالیجناب با در نظر گرفتنِ یک ساعتِ اخیر و طرزِ برخوردِ زندانی راهِ حلی جُز شکنجه باقی نمیماند.
به کارِتان برسید. دادگاه به وقتِ دیگری موکول میشود.
- گفتم که کارِ خودش است. - تو چه فکر میکنی؟
او بیگناه است و کُشتنِ کاپیتان کارِ او نیست.
-زیرِ شکنجه به حرف خواهد آمد. - همه همینگونهاند.
- متنفرم از اینکه ببینم او اعدام میشود. - من که باورم نمیشود.
آیا دکتر حضور دارند؟
- بله. - ادامه بده.
رحم کنید.
رحم کنید.
رحم کنید!
سرورم، سرورم، اعلیحضرت پادشاه در دادگاه حضور دارند.
خیر، خیر، خیر. بگذار همین پُشت بمانیم.
از جلساتِ محاکمه هیچ خوشم نمیآید، اما اُسقُفِ اعظمِمان
با فرجام خواهی در حقِ این دختر مرا کلافه نمودهاند.
حضور عالیجناب در این دادگاه باعثِ خشنودیِ ایشان خواهد بود.
ساکت. سکوت را در دادگاه رعایت کنید.
عالیجناب زندانی اعتراف کرده است.
جنابِ دادستان، ما آمادهایم تا اظهاراتِ شما در خصوصِ این متهم را بشنویم.
به دلیل احرازِ جُرم و اثباتِ جادوگری...
بایستی در مقابلِ کلیسایِ نوتِردام و در حضورِ مردم
- چه میگوید؟ - حُکمِ اعدام را قرائت میکند.
توبه نماید...
باشد که این ساحره به همراهِ بُزَش
در محوطۀ کلیسایِ نوتِردام به دار آویخته شوند.
اکنون رأیگیری می کنیم.
صبر کنید.
این دیگر چیست؟
خون.
آیا زیرِ شکنجه اعتراف کردهای؟
بله.
اما...
من بیگناهم.
میگویی که بیگناهی.
آنها میگویند که گناهکاری. خواهیم فهمید.
دستانِ او را باز کنید.
بیا اینجا.
بیایید او را در معرضِ «آزمونِ سخت» قرار دهیم. (آزمونِ سخت: نوعی آزمون برایِ اثباتِ بیگناهیِ متهم)
این همان خنجری است که در دستانِ او پیدا شده؟
این خنجرِ من است.
اگر خنجرِ خودت را لمس کنی گناهکار شناخته خواهی شد.
اگر خنجرِ مرا لمس کنی آنگاه تبرئه میشوی.
چشمانِ او را ببندید.
انتخاب کن.
حُکمِ قاضی بر علیهِ توست.
متأسفم.
دخترِ کولی...
در چنین روزی که باعثِ خشنودیِ پادشاه خواهد شد،
پابرهنه به محلِ کفارۀ عمومی در کلیسایِ نوتِردام بُرده شده...
به همراهِ همدستِ خود یعنی آن بُز به دار آویخته خواهی شد.
باشد که خداوند روحِ تو را موردِ رحمت قرار دهد.
♫مادرم یک پرنده بود
♫پدرم پرندۀ دیگر
♫بر رویِ آب
«اِسمرالدا»!
«گرینگوار»!
«اِسمرالدا».
شما با من مهربان بودید.
من به عنوانِ یک بیگناه در برابرِ شما زانو زدهام.
من حرفهایِ تو را باور میکنم.
من نمیتوانم اجازه دهم که این دختر بر روِیِ این زمینِ مقدس توبه کند، زیرا که او بیگناه است.
- پس او بدونِ مراسمِ توبه به دار آویخته خواهد شد. - جرأتش را نداری.
او یک ساحره است و بایستی بمیرد. او را ببرید.
حریمِ امن! حریمِ امن!
حریمِ امن!
حریمِ امن!
خدا را شُکر، حریمِ امن جانِ او را نجات خواهد داد.
اوه نه، او یکی از ما را به قتل رسانده و در هر صورت بایستی بمیرد.
بایستی به نزدِ پادشاه رفته و او را وادار به لغوِ حریمِ امن نماییم.
حریمِ امن!
اما او همسرِم است، بایستی او را ببینم.
اکنون نمیشود. او در امان است حرفم را باور کن.
- اما «کازیمودو»... - صدمهای به او نخواهد زد.
- قبلاً این کار را کرده است. - او مقصر نبود.
باور کن نزدِ «کازیمودو» در امنیتِ کامل است.
بخور، بخور.
من میروم تا...
در هنگامِ خوردن،
مجبور نباشی صورتِ زشتم را ببینی.
بیا اینجا.
بیا اینجا.
تو مرا باز خواندی.
همانگونه که میدانی ناشنوا هستم.
پیشِ خودت فکر کردی که دیگر نباید مشکلی در ارتباط ِ با من وجود داشته باشد، درست است؟
اما من ناشنوا نیز هستم.
بسیار ناخوشایند است.
تا به حال متوجهِ...
زشتیِ خودم نشده بودم،
زیرا تو بسیار زیبایی.
من انسان نیستم.
جانور نیستم.
من به همان اندازه که انسان در سایۀ ماه زشت دیده میشود، چهرۀ کریهی دارم.
اوه.
اوه.
همانگونه که میدانی ناشنوا هستم.
اما تو میتوانی با ایما و اشاره با من حرف بزنی.
چرا جانِ مرا نجات دادی؟
هوم...
از من پرسیدی که چرا جانت را نجات دادم.
اوه...
اوه، من سعی کردم تا تو را بِرُبایَم
اما روزِ بعد، تو جُرعهای آب
به من دادی و اندکی دلت به حالِ من سوخت.
گوش کن.
هرگز نباید از این کلیسا بیرون بِرَوی
و الا آنها تو را
به دار می آویزند.
و...
این باعثِ مرگِ من میشود.
بله درست شنیدی.
کلیسا جایِ خوبی است.
بسیار جایِ بلندی است.
ببین.
ببین.
ببین.
هِه، مردم.
ببین. مردم چه کوچکند.
ببین. ببین.
اینجا، این بالا.
دوستانم هستند.
.عزیزانم این بالا هستند
«ژاکلین».
«گابریِل».
«گیوم».
«ماریِ بزرگ». هِه. (اسامیِ ناقوسهایِ کلیسایِ نوتِردام)
هِه، میدانی، دلیلِ ناشنواییِ من همین ناقوس است.
من صدایِ دوستانم را میتوانم بشونم. هِه.
ناقوسها را برایت به صدا درآورم؟
مایۀ افتخارِ من است اولین نفر آن را امضاء میکنم..
«ژان دو لَک».
هرگز چنین هتکِ حرمتی نشنیده بودم.
گوژپشتِ کُند ذِهن قانون را مطابقِ میلِ خود اجرا کرده و پادشاه هم بر آن صِحّه گذاشته است.
فرانسه نبایستی با داد و بیدادِ یک عده اوباش اداره شود.
همچنین احکامِ قضاییِ دادگاههایِ ما نیز نبایستی عامدانه توسطِ کلیسا مردود شمرده شوند.
آن هنگام که پادشاه این برگه را بخواند و اسامی کسانی که پایِ آن را امضاء کردهاند، ببیند...
مصونیتِ حریمِ امن را برایِ همیشه مُلغی خواهد نمود.
بیایید «فرولو».
امضایش کُنید.
نامِ شما پادشاه را وادار به پذیرشِ تصمیمِ ما میکند.
این دختر بایستی اعدام شود و این مصوبه سرنوشت او را رقم خواهد زد.
میخواهم چیزی بگویم.
چه شده فرزندم؟
«گرینگوار».
«گرینگوار».
«گرینگوار». «گرینگوار».
تمامیِ مردانِ دربارِ معجزات آمادهاند تا بر سرِ «اِسمرالدا» بجنگند.
به این سلاحِ جدید نگاه کن. با این میتوان نجاتش داد.
به نجیبزادگان اجازه نخواهیم داد که ما را از داشتنِ حریمِ امن محروم کنند.
فعلاً افکارم را پریشان مکن.
بایستی کارِ تنظیمِ این دادخواست را برایِ پادشاه و مردم به پایان برسانم.
صاحبِ چاپخانه منتظر است.
کلمات او را نجات نخواهند داد. من راهِ بهتری سراغ دارم: اِعمالِ زور.
من اعتقادی به اِعمالِ زور ندارم.
دوستِ من تو یک رویاپرداز، یک روزنامهنگار و شاعر هستی.
خواهانِ چه چیزی هستی؟ اثباتِ منظورت یا نجاتِ جانِ «اِسمرالدا»؟
مُرده شورِ شما را ببرند اگر به مانندِ وُکلَا دست از بحث کردن برندارید.
- کاری کنید. - درست است.
- نه دست نگهدارید. - تا کِی؟ تا وقتی که «اِسمرالدا» را به دار بیاویزند؟
«گرینگوار»، ارتشِ گدایان، دزدان و چاقوکِشانِ من آمادۀ حمله هستند.
- خیر، خیر، خیر، «کلوپِن». بایستی منتظر بمانیم. - منتظرِ چه چیزی باشیم؟
اثرِ رسالۀ من بر مردمِ پاریس.
اما تو قدرتِ نجیبزادگان را فراموش کردهای.
تو هم فراموش کردهای که پادشاه نیز این را خواهد خواند.
او یک بارِ دیگر نیز شکست خورده، درست آن هنگام که دستگاههایِ چاپ را از بین بردند.
من نمیتوانم به این رسالهها دل ببندم.
ما حمله میکنیم. آماده شوید.
و تو میگویی که این رساله توسطِ صنعتگران و دانشآموزان در سراسرِ پاریس توزیع شده است؟
در سراسرِ کشور سرورم.
هِه. صنعتگرانِ من هوشیارند.
پیامدِ دستگاهِ چاپِ شماست سرورم.
- ما اگر آن را... - بخوان، ادامه بده.
مردم به پادشاهِشان ایمان دارند...
و تا وقتی که دادگاهها شکنجه را به جایِ عقلِ سلیم به کار ببرند...
مطمئنند که پادشاه خواستۀ نجیبزادگان مبنی بر لغوِ حریمِ امن را نمیپذیرند.
هِه. رویِ حرفش با توست «فرولو». هِه.
صدایِ چه چیزیست؟
چرا آن بیرون جمع شدهاند؟
- «اولیویِر». - بله سرورم.
چه خبر شده؟
مردم بیم آن دارند که نجیبزادگان بر تصمیمِ شما اثر گذاشته و...
به اینجا آمده تا مطمئن شوند که شما حریمِ امن را لغو نمیکنید.
این کارها چه معنیای میدهد؟
دلیلش همین رساله است سرورم.
اوه.
فهمیدم.
فهمیدم.
این شاعر باهوشتر از آن چیزیست که فکرش را میکردم.
این شیوۀ جسورانه و جدیدِ فرجام خواهی توسطِ دادخواستی چاپی...
نوعی خواستۀ عمومی را ایجاد کرده...
که حتی پادشاهان را نیر در تصمیمگیری تحتِ فشار قرار میدهد.
گستاخانه است اما از آن خوشم میآید.
چیزِ متفاوتی است.
خواستۀ عمومی خطرناک است سرورم.
خطرناک؟ برایِ چه کسی؟
- عالیجناب، اُسقُفِ اعظم از راه رسیدهاند. - بگذارید داخل شوند.
پیمانِ حریمِ ایمن در معرضِ خطر قرار گرفته است.
- این رساله را خواندهاید؟ - بله خواندهام سرورم...
- و تمامِ مردم را شورانده است. - مرحبا به مردمِ خودم.
کارَت را انجام بده. ادامه بده.
این نجیبزادگانِ دروغین را که ادعایِ پادشاهی دارند، از بین ببرید.
اعدامِشان کنید، اموالِشان را به یغما ببرید و آنها را بیرون برانید.
- به جهتِ خشنودیِ مردُمَم، به خاطرِشان. - اما سرورم کلیسایِ...
- جامعِ نوتِردام چه؟ آنها نابودش میکنند. - منظورت چیست؟
گدایان بیم آن دارند که کلیسا بیش از این جایِ امنی برایِ آن دخترِ کولی نباشد...
از اینرو در حالِ یورش به سمتِ نوتِردام هستند.
این اقدام را تحمل نخواهم کرد!
همهاش تقصیر توست.
- تقصیرِ من؟ - آری.
اگر در اعدامِ آن دختر مداخله نکرده بودی او تا الان به دار آویخته شده بود.
اما سرورم او بیگناه است.
آه. حُکمِ دادگاه که بر علیهِ او بود.
با این وجود بیگناه است.
اگر آنقدر اطمینان داری که او بیگناه است بایستی قاتِلِ واقعی را بشناسی.
قاتِل کیست؟ حرف بزن.
- سرورم... - از چه کسی داری حمایت میکنی؟
من منتظرِ برادرم هستم تا حرف بزند.
آه، این دیگر چیست؟ کدورتِ شخصی بین شما دو تا وجود دارد؟
چه کسی است؟
گوژپُشت است.
خیر.
پس چه کسی است؟
قاتِل چه کسی است؟
منم.
کارِ من بود و دوباره هم این کار را خواهم کرد.
متوجه نمیشوم.
او دیوانهوار دل به عشقِ آن دخترِ کولی داده است.
و او را به مرگ محکوم کرده است؟
زیرا آن دختر او را دوست ندارد.
«فرولو»، قاتِل است.
«اولیویِر»! «اولیویِر»!
- تو دیگر کیستی؟ - «گرینگوار».
آه، همان مردی که رساله را نوشته است. با تو صحبت خواهم کرد.
«فرولو» را دستگیر کنید. سریع. سریع.
بیا داخِل. بیا داخِل.
من، «کلوپِن»، شاهِ گدایان به شما اِی اُسقُفِ اعظمِ پاریس اخطار میدهم...
که آن دخترِ کولی را آزاد کنید.
ما به اینجا آمده تا همانا او را از دستِ نجیبزادگانی که قصدِ اعدام کردنش را دارند نجات دهیم.
اُسقُفِ اعظم درب را باز کنید و گر نه آن را شکسته و داخلِ کلیسا خواهیم شد.
این کار چه معنیای دارد؟
- شما که هستید؟ - صنعتگرانیم.
- صنعتگران؟ - شهروندانِ پاریس.
ما رسالۀ استاد «گرینگوار» را خوانده و در اینجا گِرد آمده تا از حریمِ امنِ نوتِردام دفاع کنیم.
هیچکسی اجازۀ نقضِ قوانین را ندارد.
حتی نجیبزادگان؟
بله حتی نجیبزادگان.
من به شما اعتماد ندارم.
پُرَش کنید.
مردم. آنها آمدهاند تا تو را به دار بیاویزند.
اما من آنها را از اینجا میرانَم.
اگر اینجا را ترک نکنی دستِشان به تو نخواهد رسید. کسی نمیتواند به اینجا وارد شود.
به آنها اجازه نخواهم داد.
اگر ترسیدی طناب را بِکِش.
صدایی ناقوس را میتوانم بشنوم.
چه شده است؟ آیا شما یک مُشت ترسویید؟
نباید اجازه دهید که نجیبزادگان آن دخترِ بیگناه را به دار بیاویزند.
او یکی از همنوعانِ ماست. بیایید. بجنگید.
شما که از یک تکّه چوب هراسی ندارید، درست است؟
پس جرأت شما کجا رفته دوستانِ گدایِ من؟
بیایید او را نجات دهیم و آزادش کنیم.
زود باشید، بیایید.
بیایید، بجنگید.
همانندِ موشهایِ ترسیده گام برندارید.
از چه چیز میترسید؟ هیچ شیطانی آن بالا نیست.
فقط «کازیمودویِ» ناقوسزَن است.
بایستی از او بابتِ در اختیار گذاشتنِ این دِژکوب تشکر کنیم.
بیایید آقایان کارتان را بکنید.
بروید!
زود باشید آقایان. حمله کنید!
به پیش!
به پیش آقایان.
آهنِ گداخته، آهنِ گداخته، آهنِ گداخته.
بازش کنید.
اهالیِ پاریس!
اهالیِ پاریس!
او آزاد است.
ما برنده شدیم. پادشاه او را عفو کرده است.
متفرق شوید، باشد که خدا به همراهِتان باد.
دخترک عفو شده...
و همۀ مردمش نیز آزادند تا در هر جایِ فرانسه زندگی کنند.
- او آزاد است! - «گرینگوار»! «گرینگوار»!
«کلوپِن».
چرا صبر نکردی؟
من به تو گفته بودم که بدونِ اعمالِ زور هم میتوان او را نجات داد.
من فکر کردم که این چیزی جُز رویایی شاعرانه نیست.
از من تشکر نکن. سپاسگزارِ «کازیمودو» باش که تو را از به دار آویخته شدن نجات داد.
و «گرینگوار» که کاغذهایِ چاپیِ کوچکِ او تو را آزاد کرد.
- «گرینگوار». - «اِسمرالدا». عالیجناب.
چرا من نیز به مانندِ این پیکرهها از سنگ ساخته نشدهام؟
RevivedCinema :ارائهای از کانالِ تلگرامیِ
مترجم: هومن
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.