Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
،قویتر از همیشه باشید .ایران آزاد نزدیکه
تیگان (Țigan) عنوانی برای قوم روماست؛ جمعیتی پراکنده در اروپا با ریشههایی در شمال هند.
در رومانی، «روما» نام رسمی این قوم است،...
اما بهدلیل سابقهٔ فقر، حاشیهنشینی و تبعیض، از عنوان «تیگان» یا Gypsy که بار منفی دارد، استفاده میشود.
در این ترجمه از نام «تیگان» برای این افراد استفاده شده است.
«تو متعلق به اینجا نیستی»
گروه پیشگام: ارائه کننده برترين آثار سینمایی @PishgumTeam
مترجم: اشکان هیدی
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
شما دیگه چه خرهایی هستید؟
اون یه تیگانه!
خدا لعنتت کنه!
تیگان عوضی!
جیانی!
بابا!
«تو متعلق به اینجا نیستی»
نه!
بابا!
آدالیا داره دنبالتون میگرده.
کجاست؟
اینجاست، میخواد یه چیزی بهت بگه.
میتونه از همونجا بگه.
آقا؟
بگو.
یه سری آدم... میخوان باهاتون حرف بزنن.
الان؟
با هیچکس دیگهای حرف نمیزنن.
الان؟!
فوریه. دارن قشقرق راه میندازن.
میدونم زمان بدیه، ولی.
نمیدونم بهشون چی بگم.
اگه میدونی موقع بدیه، چرا مزاحمم میشی؟
در رو ببند!
- بخیهش میزنی؟ - حتماً.
این رو بگیر.
ممنون، دانا. ممنون، تودور.
ممنون.
ممنون، اسماراندا. ممنون، بتی.
یه پیدیاس صفر بهم بده.
تو دفتر بودم. صدای جیغ و داد و فحش شنیدم...
اوضاع شیرتوشیر بود...
بعدش پلیس اومد و تیگانها فرار کردن.
اینو نگاه کنین!
همینطوری روی زمین ولش کردی؟
فکر کردم باید پلیس اجازه بده. آخه صحنه جرمه.
«صحنه جرم»؟ ده ساعته که مُرده.
این «صحنه جرم» رو تحتاللفظی از انگلیسی ترجمه کردی؟
قرار بود چیکار کنیم؟
تکونش بدیم؟
دست بهش نزن.
اگه تا الان تکونش ندادی، بذار همونجا باشه تا پلیس برسه.
اسم و تاریخ تولدت رو بهم بگو.
ترجیح میدم اسمم رو نگم.
یعنی چی؟
من اینجا دانشجوام و امیدوار بودم
بدون اینکه اسمم رو بدونین معاینهام کنین.
چرا؟
دلایل شخصی دارم.
هیچکس قرار نیست بفهمه مشکلت چیه.
اگه نمیشه، اشکالی نداره.
صبر کن!
در رو ببند.
بگو، میشنوم.
وقتی از دوچرخه افتادم پام آسیب دید، میخواستم یه نگاهی بهش بندازین.
- کی افتادی؟ - دیروز.
برو اون پشت، شلوارت رو دربیار. الان میام.
ممنون.
لطفا دراز بکش.
سرت اینور باشه، پاهات اونور.
بدجوری کبود شدهها!
خیلی بد زمین خوردم.
پاهاتو دراز کن.
پاتو شل کن.
همچین یه زمینخوردن ساده هم نبوده، نه؟
اینجا رو فشار میدم، درد داره، خب؟
فقط میخوام مطمئن بشم چیز جدیای نیست، ولی باید یه عکس رادیولوژی بگیری.
شکسته؟
نشکسته.
اگه شکسته بود، نمیتونستی وزنتو روش بندازی.
اگه نگرانیت واسه این بود.
- وقتی پاتو میذاری زمین درد میکنه؟ - بله.
طبیعیه که درد بکنه.
پارگی عضله هم نیست.
به خیر گذشته.
تموم شد.
ولی باید بری ارتوپدی تا دقیقاً ببینن قضیه چیه.
- توی بیمارستان، باشه؟ - باشه.
چایی میخوای؟
نه، ممنون.
چیزی نمیخواد. باید بره.
این مال اون نگهبانیه که کتک خورده.
- دیدمش، مارینیکا واسیل. - بله.
بقیه شاهدها چی؟
شاهدی نیست.
رارش، دوتا اظهارنامهی دیگه لازم دارم.
پرستارا، پرسنل بیمارستان، برام فرقی نمیکنه. یه نفرو پیدا کن.
- خب... - خب چی؟
وقتی تیگانها اومدن، هیچکس تو بیمارستان نبود؟
تو راهروها چی، محض رضای خدا؟
نگهبان دم در.
باهاش حرف زدی؟
نه، چون بیرون بود.
نتیجه اینکه ندید که رفتن تو سردخونه و شر درست کردن.
پس برو اظهاراتشو بگیر.
بگو بنویسه چطوری دیده اومدن تو، و بعدش خودش چیکار کرده.
یه مریضی، چیزی هم پیدا کن.
بله قربان. خداحافظ.
خداحافظ.
مردم شما هم همینطورین؟
یه مصاحبه تو یوتیوب دیدم با دو تا خانم سالمند.
داشتن درباره تام جونز (خواننده) حرف میزدن.
تام جونز رو میشناسی دیگه، نه؟
یکیشون میگفت اولین باری که تو کنسرت دیدتش،
اون زمونا تو دهه هشتاد، گفته: «دیگه لنگۀ اینا پیدا نمیشه.»
منظورش این بود که اون (تام جونز) یه مرد واقعی بود.
سینه پر از مو، با اون موهای فرِ پُرپشت رو سرش. وقتی میخوند شیشهها میشکست.
نه مثل اون راکرهای انگلیسی، اون پانکها، که مثل خوانندههای عزا ناله میکنن.
این یارو (تام جونز) معدنچی بود، به خدا!
این چیزی بود که اون خانم سالمنده گفت. البته اون موقعها پیر نبود،
واسه خودش خانمی بود.
اینو میگفت، که دیگه مردایی مثل اون پیدا نمیشن.
آره، خب...
قضیه اینه که ما هم تقریباً همدوره بودیم.
یه خرده زودتر.
یه خرده.
تو انگلیس دیگه از این مردا نیومد، ولی تو رومانی هنوز هم زاده میشه.
آره خب... به خاطر خروار، خروار گوشت تقلبی بود.
به خاطر سرما بود. هیچچی مثل یه اتاقخواب یخزده آدما رو به هم نزدیک نمیکنه.
ما چسبیده به هم بار اومدیم.
- میتونم اینجا سیگار بکشم؟ - راحت باش.
قهوه داری؟
چایی نمیخوای؟
چایی خیلی باب میل من نیست.
تو هیچی نمیدونی.
یه قهوه برام بیار، لطفاً.
- فقط یکی؟ - یکی.
چطوری دوست داری؟
تلخ. مثل قهوه مردونه.
حتماً.
میدونی اون روز کی تو فیسبوک بهم پیام داد؟
والریا.
- اشتیرلیا؟ - اشتیرلیا.
رو چه حساب؟
دارن برای سال دیگه یه دورهمی ترتیب میدن، ۳۰ سال از فارغالتحصیلی دبیرستانمون گذشته.
جدی؟
کجا؟
همینجا، مگه ما همینجا دبیرستان نرفتیم؟
قراره همینجا باشه...
خوبه!
عالیه.
خوش به حالت. ولی فکر نکنم بیام.
بیا بابا، خوش میگذره. منم بیشترشون رو ۳۰ ساله ندیدم.
مطمئنم تو هم همینطور.
منم ندیدمشون، دقیقاً به همین خاطر نمیخوام برم.
بهتره همونطوری که بودن یادشون بیارم، جوون و زیبا.
حرف مفت!
بیا، قراره یه مُشت پیر و پاتیل رو زیارت کنیم.
- من که واقعاً منتظرشم. - پس خودت برو.
بهشون بگو چطور یه پلیس کلهگنده شدی.
والریا.
میدونی که اون فقط به خاطر تو از کانادا داره میاد.
- بیخیال... - گفته باشم!
به نظرت چرا اون بچه پلیس شد؟
کدوم بچه؟
همین که چند دقیقه پیش اینجا بود.
میدونی چرا دارم میپرسم...
منم اینجا چند تا نمونه اینطوری دارم.
دلم میخواد یقهشون رو بگیرم و بپرسم:
«آخه چرا دکتر شدی؟»
سوالت باید یه چیز دیگه باشه.
نه اینکه چرا دکتر شدن. اصلاً چطور دکتر شدن؟
یه اشتباه اینجا بکنی، اون بدبخت روی تخت عمل میمیره.
آره.
تازه است؟ یا باقیموندههای شیفت شبه؟
نه، همین الان با دستگاه درست شده.
بذارش اونجا، مرسی.
دست از سر همکار ما بردار.
بازرس فاز شوخی برداشته.
خیلی ممنون!
خواهش میکنم!
اینم بگما...
پسره که اینجا بود، بچه تیزیه.
سی و خوردهای سالشه. باید بقیه رو ببینی.
مشکل اینجاست که...
باید بیست سالهها رو ببینی. قشنگ مغزشون رو شستشو دادن!
میفهمم چی میگی، ولی به این سادگیا نیست.
به نظرم سیستم فاسده،
بیکفایتی رو قانونی میکنه و از پایین هلش میده بالا.
از همون دبستان، از وقتی که بچه هستن.
میدونی احمقترین همکلاسیهامون آخرش چی شدن؟
چی شدن؟
استانسکو، پامفیله، کوزسکو.
اونا معلم شدن.
چطور ممکنه معلم شده باشن؟
اینا به زور میتونن بند کفششون رو ببندن، حالا دارن درس میدن؟
ما که میدونیم چطوری دبیرستان رو تموم کردن.
دانشگاه هم احتمالاً همینطوری بوده، همش با تقلب.
حالا دیگه دارن به بقیه هم یاد میدن؟
چه جور آدمایی قراره از زیر دستشون دربیان؟ باهوش، تحصیلکرده؟
به نظرم نود درصد معلمای امروز فقط به خاطر اینکه تو هیچ کار دیگهای خوب نبودن، اومدن تو این شغل.
چون هیچکس حاضر نبوده برای کار دیگهای استخدامشون کنه.
مگه نه؟
آره.
اگه بگی این بچه بهتره و بقیه بدترن...
بدتر؟
اونا آشغالن!
تیکتاک، یوتیوب، اینستاگرام، کل کارشون همینه.
میتونی تصور کنی؟ ما بازنشسته میشیم و اینا قراره از ما مراقبت کنن.
اینا قراره ما رو عمل کنن و ازمون محافظت کنن...
کارشون تمومه!
- نه، کار ما تمومه. - ما بدبخت میشیم!
آره...
خب بهم بگو، سیلویو...
با این جنازه چیکار کنم؟
همینجا نگهش دار.
اینجا؟
پس چند تا نیرو برامون بفرست.
برای نگهبانی؟
- برای اینکه اینجا امنیت داشته باشیم. - نمیتونم.
باید از بالا مجوز بگیرم.
مگه خودت از بالاییا نیستی؟
برای اینکه مامور پلیس بذارم واسه نگهبانی، مجوز دادستان لازم دارم.
چند تا نیرو بهمون بده!
محافظای منو دیدی؟
دو طبقه پله برن بالا سکته میکنن.
اینا چطوری میخوان با تیگانها درگیرشن؟
برو تو روستاها چوپان استخدام کن، نه این پیرمردای از کار افتاده رو.
چند نفر رو بذار بمونن، وگرنه جنازه رو تحویلشون میدم.
نمیتونی جنازه رو بهشون بدی.
این یه قربانی قتله، باید کالبدشکافی بشه.
مسخرهست.
واضح نیست؟ با هم درگیر شدن و سر یکیشون داغون شده.
با چی سرش رو داغون کردن؟
آلت قتاله باید توی کالبدشکافی مشخص بشه.
و این فقط یه دعوای ساده بین تیگانها نبوده.
به تیگانها حمله شده.
یه مشت عوضی فاشیست بهشون حمله کردن. «مرگ بر تیگانها»، «مرگ بر یهودیها».
همینها بودن که ماشینت رو داغون کردن.
این موضوع جدیه. من یه پرونده درست و حسابی میخوام.
خب پس کالبدشکافی رو سریعتر انجام بده.
یه ماشین جلوی در میذارم و چند نفر هم گشت میزنن.
میگم تحقیقات در جریانه. اگه اوضاع بد شد، میکشمشون بیرون.
و امیدوارم یکی از بخارست بیاد تا کالبدشکافی رو انجام بده.
خوبه.
قهوه چطوره؟
بد نیست.
خودم درستشون کردم.
اینا دیگه چه آشغالیه؟
سنگریزههای ادویهای؟
موزن.
جدی میپرسم، تام جونز این آشغالها رو میخورد؟
- سلام. - سلام.
چی شده؟
هیچی. چطور؟
دیدم داری میلنگی.
از دوچرخه افتادم.
همون دوچرخه؟
آره. چطور مگه؟
- محکم خوردی زمین؟ - نه.
فقط موقع راه رفتن یه کم درد میکنه.
واقعاً چیزی نیست.
بذار یه نگاهی بندازم.
چرا؟
بهت گفتم، چیزی نیست.
شاید یه چیزی باشه.
چیزی نیست.
نمیتونه شکسته باشه. نمیتونستم روش وایسم.
اگه شکسته بود، باید از جاش در میرفت.
دقیقاً داریم چیکار میکنیم؟
الان داری شکستگی استخوان رو واسه من توضیح میدی؟
کدوممون دکتره، تو یا من؟
تو جراحی.
من جراحم، ولی قبل از هر چیز، دکترم.
خوب میدونم شکستگی استخوان چطوریه. بذار یه نگاه بندازم.
ولی این پای منه!
راست میگی، اصلاً اندازه گفتن هم نیست.
چرا اینجا تو تاریکی نشستی؟
لامپ سوخته.
عوضش میکنم.
لامپ نداریم.
کمد رو چک کردی؟
نیست، بهم اعتماد کن.
میخوای؟
چی؟
هیچی.
نمیخوای نون بخوری؟
من شبها نون نمیخورم.
متوجه نشدم چی گفتی.
من شبها نون نمیخورم.
از چنگال استفاده کن.
ولی دوست دارم با دست غذا بخورم.
مشخصه دوس داری.
دارم میرم بیمارستان.
بعدشم میرم پیش یه دوستی.
دیر برمیگردم، پس منتظرم نمون، باشه؟
بابا.
اگه میخوای یه نگاه به پام بندازی...
فکر نمیکنم جدی باشه.
ولی خیلی بد به نظر میاد.
نمیدونم.
بیا.
دراز بکش.
پات رو دراز کن.
اینطوری که پات صافه، درد میکنه؟
نه.
جاییش احساس گرفتگی داری؟
نه.
حالا چی؟
نه.
خوبه.
اونجا درد میکنه.
خیلی؟
- از داخل؟ - اهوم.
- حالا چی؟ - خوبه.
اینطوری؟
خوبه.
خیلی هم عالیه!
این شکستگی نیست.
رباطها سالم به نظر میرسن.
فقط یه کوفتگی سادهست.
با معاینه فیزیکی نمیتونم بگم که ترک مویی داره یا نه.
فردا بیا بیمارستان تا ازش عکس بگیریم.
مطمئن باش چیز جدیای نیست.
اگه ترک مویی باشه چی؟
اگه ترک مویی باشه، دیگه هیچوقت نمیتونی ازدواج کنی!
اگه باشه و همینطور روش فشار بیاری، ممکنه به شکستگی واقعی تبدیل بشه.
و اگه حتی یه آسیب کوچیک هم باشه،
و درست خوب نشه، ممکنه بشکنه.
ولی فردا میفهمیم، اگه ترک مویی باشه،
سه هفته یه آتل پلاستیکی میبندی، چند تا مسکن میخوری،
ولی خوب میشی و کلاً فراموشش میکنی.
جوونی و زود خوب میشی.
گوشیم کدوم گوریه؟
بگو ببینم تودور.
انقدر زل نزن بهم، حرفت رو بزن. به نظرت چیه؟
فکر کنم اونجا خونریزی کرده...
این جواب یه پرستاره.
بیمار قبل از عمل سینتروم مصرف میکرد، درسته؟
آره.
و تو قطعش کردی.
و به جاش براش کلگزان شروع کردی.
درسته؟
آره.
کی کلگزان رو تزریق کرد؟ - من.
یه چایی درست کن.
چایی میخوریم، بعد میریم بخش.
اسماراندا اینجاست؟
بله، هست.
استرس داری؟
نه.
فشار خونش چنده؟
فشارش بالاست، وقتی آوردنش ۱۶۰ روی ۱۰۰ بود.
و بعد از عمل هم وضعیتش ثابت بوده، ۱۵۰ روی ۹۰.
دستکش.
تخلیه از کی شروع شد؟
فکر کنم... حدود ساعت ۱۲...
«حدود» ساعت ۱۲؟
نه.
از... ساعت ۲ بعدازظهر.
ببخشید.
اون رو بزن کنار، میخوام یه نگاه بندازم.
من میتونم انجامش بدم.
ببخشید.
خوبه.
- دخترشونید؟ - بله.
برو جلو.
تو برو، منم میام.
خیلی خب. خداحافظ.
تا الان، یه آقایی میومد.
اون شوهرم بود.
ایتالیا کار میکنه. من تازه رسیدم.
- از وضعیتش خبر داری؟ - بله.
بهت گفت که عمل خیلی خوب پیش رفته.
آره.
یه چیزی هست که ازش راضی نیستم.
اونم اینکه خونریزی بند نیومده و خون داره جمع میشه.
نیازی نیست بترسید.
دکتری که همین الان دیدین، جراح حاذقیه.
امشب شیفته و مادرتون رو زیر نظر دقیق نگه میداره.
در حالت ایدهآل، خونریزی خودش بند میاد.
اما اگه بند نیومد،
فردا مجبوریم دوباره عملش کنیم.
- این بهترین گزینهست. - اون دیگه طاقت یه عمل دیگه رو نداره.
خیلی ضعیف شده.
شاید از نظر شما اینطور باشه.
از چیزی که از مادرت دیدم، میتونم بگم چقدر قویه،
و چقدر میخواد که زنده بمونه.
اگه جای تو بودم و دقیقاً نمیدونستم
اوضاع از چه قراره، منم همینقدر ناراحت میشدم.
با توجه به شرایط، این بهترین گزینهست.
ما بیمارای دیگهای هم داشتیم که شرایط مادرت رو داشتن.
متوجه حرفم میشی؟ - آره.
اگه فردا صبح دوباره عملش کنیم،
به خاطر اینه که این به نفعشه.
آره.
میبینم که داره زجر میکشه و خیلی نگرانم.
هیچکس نمیخواد که اون بیشتر از این زجر بکشه.
بهم اعتماد داری؟
سعی کن یه کم ایمان داشته باشی.
خواهش میکنم!
من بهتون اعتماد دارم.
- من بهتون اعتماد دارم. - ممنونم.
من پسر واسیله فرارو هستم.
اون دیشب کشته شد.
میخوام یه کلمه باهات حرف بزنم.
بابت پدرت متاسفم. تسلیت میگم.
ممنونم. من جیانی فرارو هستم.
دکتر ماریوس کالیمانسکو.
میدونی چرا دنبالت میگردم؟
نه.
میخوام بدونی بابت اتفاقات صبح متاسفم.
درد داشتم و وقتی شنیدم میخوان پدر مردهام رو کالبدشکافی کنن، از کوره در رفتم.
- واسه همین سعی کردم از اونجا ببرمش بیرون. - آره.
حرفم رو میفهمی، نه؟
آره.
من خسارتهایی که خودم و فامیلام زدیم رو جبران میکنم.
یه تحقیقات پلیسی در جریانه.
بهترین کار اینه که بری پیش پلیس و باهاشون حرف بزنی.
اینکه به من بگی فایدهای نداره.
من قبلاً با وکیلم صحبت کردم.
قبلاً هم با قانون مشکل داشتم و دیگه نمیخوام دردسر درست بشه.
دقیقاً.
فقط میخوام بدونی که من آمادهام.
تو بهم بگو چقدر میشه، پولش رو دارم.
چه پولی؟
تو بگو خسارت چقدر بوده و تو هم کاری کن که قضیه حل بشه.
خواهش میکنم پول رو بذار تو جیبت!
میتونم پول رو بیارم دم خونهت، میدونم کجا زندگی میکنی.
اگه میخوای به حرف زدن ادامه بدیم، لطفاً پول رو بذار تو جیبت.
ممکنه کسی ما رو ببینه!
اینکه پولی بدهکار هست یا نه، چیزی نیست که ما بخوایم تصمیم بگیریم.
دادگاه تصمیم میگیره که چی بدهکاری، به کی بدهکاری و چقدر بدهکاری.
خیلی خب. اگه اینطوری میخوای...
فکر کردم میتونیم سریعتر حلش کنیم، ولی اگه تو اینطور میگی.
خیلی خب. متاسفم که تو این شرایط همدیگه رو دیدیم.
عصر بخیر.
- یه لحظه صبر کن. - داری چیکار میکنی؟
ولم کن.
آروم باش مرد. نمیخوام بهت صدمه بزنم.
فکر میکنی میخوام بهت صدمه بزنم؟
فقط میخوام یه چیزی ازت بپرسم.
بپرس.
پدرت هنوز زندهست؟
نه.
نه؟
تصور کن اون رو تو خیابون تا حد مرگ کتک بزنن،
و یه عده بیان بهت بگن، «همونطور که مرده تحویلش بده به ما،
تا بتونیم شکمش رو باز کنیم و ببینیم چطوری مرده.»
درست نمیگم؟
به نظرت چطوری مرده، رفیق؟
اون به خاطر این مُرد که با چماق زدن تو سرش.
من با چشمای خودم دیدم که کشتنش.
و بعد مثل سگ لگدش میزدن.
حالا پلیس میگه بیاید شکمش رو باز کنیم ببینیم چطوری مرده؟
شاهدایی هستن که دیدن چطوری زدن تو سرش.
من با چشمای خودم دیدم. مادرم دید.
خب حالا چی؟
همهتون میخواید از قاتل حمایت کنید، مگه نه؟
واسه همینه که میخواید شکمش رو باز کنید؟
اونا پدرم رو جلوی چشمام کشتن.
شهادت من تو دادگاه کافی نیست؟
چون من یه تیگانام؟
فکر نمیکنم لازم باشه بحث رو به اون سمت بکشونیم.
پلیس تصمیم گرفته که کالبدشکافی لازمه، پس باید انجام بشه.
من نمیخوام که پدرم رو تیکه پاره کنن.
واسه همین اومدم پیش تو.
تا درکم کنی و پدرم رو بهم بدی،
و من هر چی بخوای امضا میکنم.
فقط میخوام اون کاری که لازمه رو براش انجام بدم، همونطور که مسیحیا انجام میدن.
من نمیتونم این کار رو بکنم.
واقعاً نمیتونم!
اون تو تخت بیمارستان نمرده.
پلیس آوردتش اینجا.
یه لحظه صبر کن... پس اون اینجا نیست؟
اون تو سردخونهست. ولی پلیس آوردتش.
اون بخشی از یه پروندهست.
همه اینا کار پلیسه.
یعنی بهم تحویلش نمیدی؟
قطعاً نمیتونم تحویلت بدم.
میفهمی که اون توسط یه مشت اراذل کشته شده؟
ولی این یه پرونده پلیسیه.
هیچ پروندهای در کار نیست!
تو اصلاً حرف منو نمیفهمی.
تو هم دست داری تو این ماجرا؟
اگه بخوای اینطوری با من حرف بزنی، به هیچجا نمیرسیم.
اگه من برم تو اون بیمارستان و پدرت رو بهت بدم،
پلیس منو دستگیر میکنه.
من مستحق اینم؟
توی چشمام نگاه کن و بهم بگو.
من مستحق اینم؟
خیلی خب آقا.
فردا صبح میرم پیش پلیس. خودم رو تسلیم میکنم.
هر کاری که لازم باشه انجام میدم.
ولی یه درخواست دارم.
قبل از فردا شکمش رو باز نکنید.
کسی که شکمش رو باز میکنه من نیستم.
هر کسی که هست.
ما نباید آدمای مرده رو تیکه پاره کنیم!
خودمو تسلیم میکنم، هر چی بگی انجام میدم.
فقط بابامو تیکه پاره نکن.
آخه من...
همین یه چیزو ازت میخوام.
خودت میبینی که دارم سعی میکنم اینو درست کنم.
خودت میبینی که میخوام اوضاع رو روبهراه کنم.
بعد از اینکه مثل یه سگ کشتنش؟
خیلی خب.
باشه.
با رئیس پلیس حرف میزنم.
قولت رو دادی. دیگه کاری به کارت نداریم.
آقای فرارو!
خیلی ممنونم!
خیلی به این موضوع فکر کردم...
به این نتیجه رسیدم که آدمای مهم،
آدمای بزرگ،
مجبورن با اطرافیانشون سختگیر باشن،
حتی بدجنس.
این چیزیه که واقعاً بهش باور دارم.
ما باید بدجنس باشیم.
راستش...
باید بدجنس باشیم
تا نذاریم آدما بیش از حد احساس راحتی کنن.
مخصوصاً کسایی که دوستشون داریم.
باید به خاطر خودشون بدجنس باشیم.
باید بهشون سخت بگیریم تا بهتر بشن، بیشتر یاد بگیرن، بیشتر کار کنن.
باید مجبورشون کنیم.
میفهمی؟
آره.
منظورت اینه که این وظیفهته.
آره.
پس وظیفهت اینه که به آدما انگیزه بدی.
آره.
یه چیزی تو همین مایهها.
واسه همینه که بدجنسم.
و لازمه که اینطوری باشم، بدجنس.
ولی گاهی یه فکر دیگه میاد تو سرم.
اگه اونقدر که فکر میکنم آدم بزرگی نباشم چی،
و فقط یه آدم بدجنس باشم؟
فکر میکنی اینطوریه؟
آره.
خب.
من جراح خوبیم،
مدیر بیمارستان خوبیم،
از قوانین پیروی میکنم، هیچوقت قانونشکنی نمیکنم،
با خودم راحتم...
ولی آدم بزرگی نیستم.
برای بزرگ بودن، باید یه چیزی از خودت به جا بذاری.
مگه نه؟
نمیدونم.
هیچوقت اینطوری بهش فکر نکرده بودم.
من کار خودمو میکنم،
بیمارها رو میبینم،
توی اتاق عمل کنارت هستم و میدونم که به آدما کمک میکنم.
مگه نباید همین کارو بکنیم؟
تا جایی که میتونیم به آدما کمک کنیم.
مگه دلیل اینکه اون بیمارستان بزرگ دانشگاهی رو ول کردی
و برگشتی اینجا همین نبود؟
که مردم شهر کوچیکمون هم دکترای خوب داشته باشن.
گرممه.
میتونم پنجره رو باز کنم؟
بازش کن.
این یکی جدیده.
عیسیست؟
نه، زرتشته.
آره.
حق با توئه. ما باید به آدما کمک کنیم.
تو باید کمک کنی،
من باید کمک کنم،
ما باید کمک کنیم،
همه کمک میکنن، حق با توئه.
میدونی که همه،
تقریباً همه توی بیمارستان بهت احترام میذارن و تحسینت میکنن، مگه نه؟
تو کارهای زیادی انجام دادی.
چه کارهایی؟
جدای از تمام جراحیهایی که انجام دادی، آدمایی که نجات دادی،
کارهای خیلی زیاد دیگهای هم کردی.
وقتی ساوسکو به دردسر افتاد،
وقتی براش پرونده درست کردن.
وقتی متهمش کردن.
تو پا پیش گذاشتی و ازش دفاع کردی وقتی هیچکس دیگه این کارو نکرد.
بعدش همه پریدن وسط که حمایتش کنن، ولی...
اگه تو پیشقدم نمیشدی هیچ اتفاقی نمیافتاد.
من برای این احترام قائلم.
فقط من هم نیستم که اینطوری فکر میکنه.
و در مورد اون اتاق عمل و اون مدیر...
هنوزم هستن کسایی که میگن من فقط برای تضعیف اون این کارو کردم.
- اونا همچین حرفی نمیزنن. - خب...
- و وقتی سعی کردی... - صبر کن دانا.
چیزی که داری میگی این نیست که من آدم بزرگیام.
داری میگی من کارای آبرومندی انجام دادم،
و یه سری کارهای اداری.
دقیقاً همینو گفتم، فقط با کلمات متفاوت.
همهی ما که فکر میکنیم آدمای مهمی هستیم،
در واقع فقط داریم کارهای اداری انجام میدیم.
ما علم رو تغییر نمیدیم. این توانایی رو نداریم.
ته دلمون میدونیم، ولی نمیخوایم اعتراف کنیم.
واسه همین وقتمونو تلف کارهای پیشپاافتاده میکنیم،
بعدش ناله میکنیم که وقت نداریم به کارهای مهم برسیم.
دهنمونو باز میکنیم که مثل شیر غرش کنیم،
ولی فقط یه صدای گریه ازش درمیاد.
همهی ما که فکر میکنیم آدمهای مهمی هستیم
وقتی ته دلمون میدونیم که نیستیم
همهمون وقتمون رو تلفِ یه مشت چرت و پرت اداری میکنیم
بعدش از سرِ استیصال، رو اعصاب بقیه راه میریم
مگه یه وزیر تو این ساختمون زندگی نمیکنه؟
آره
فکر کنم بیشتر شبیه خونهی تعطیلاتشه
گاهی اوقات میاد اینجا
تعطیلات...
بعدشم پسر من، یوآن
میبینی
من مدام بهش پیله میکنم
برو مدرسه
علاقه داشته باش
آرمان داشته باش
سرت تو کتابات باشه...
هیچی
به زور بیداره
نگاش میکنم
و یه آدم شکستخورده میبینم
هجده سالشه، چه شکستخوردهای؟
من تو هجده سالگی رویای بردن جایزه نوبل پزشکی رو داشتم
- همزمان دو تا دوستدختر داشتم. - خب بردی؟
داری مسخرهام میکنی؟
شاید لازم نباشه همه مثل تو رویا داشته باشن که دنیا رو عوض کنن
خیلی خب، نه اونطوری
ولی میدونی رویای اون چیه؟
دوچرخهسواری نمایشی
افتاد و پاش شکست
یوآن پاش شکست؟
نه
افتاد، حالا هم از ترسِ اینکه پاش شکسته باشه داره سکته میکنه، ولی نشکسته
اون ضربالمثل رو شنیدی
که میگه هر کلاغی فکر میکنه جوجهاش قوئه
این یه کلکه
که باورش کنی بچههای معمولی، خاص هستن
میشناسیش؟
من بچه ندارم
از این جور کلکها سر در نمیارم
پنجره رو ببند، الان هوا سرده
صبح بخیر
صبح بخیر
من ماریوس کالیمانسکو هستم، مدیر بیمارستان
آلین پاسکالو، متخصص پزشکی قانونی
قرار نبود دیرتر بیای؟
نه
من دو ساعت پیش رسیدم اینجا.
این همون تیگانایه که دیشب کشته شد؟
- پریشب. - آره، پریشب.
آره، خودشه.
حسابی شکمش رو پاره کردی.
در جستجوییم...
چیزی پیدا کردین؟
لوبیا.
لوبیا خورده بود.
شوخی نمیکردم.
جدی بودم.
این یه پرونده قتله، نمیتونم اطلاعات رو باهاتون در میون بذارم.
بجنب.
بابا!
بابا!
بابا!
صبح بخیر.
صبح بخیر.
کارآگاه باچیو کورنل، دایره قتل.
تو کالیمانسکو یوآن هستی؟
آره.
میتونیم بیایم تو؟
آره، بیاین تو.
پدرت خونهست؟
نه.
نه؟
نه، تازه از خواب بیدار شدم.
زودتر رفت. دکتره. رفته بیمارستان.
ما داریم روی یه پرونده قتل تحقیق میکنیم و اطلاعاتی داریم که تو یه دوچرخه داری.
میخوایم یه نگاهی بهش بندازیم.
من دوچرخه ندارم.
یه دوچرخه زرد با لاستیکهای پهن نداری؟
نه.
- نه؟ - نه.
به ما گفتن تو یه دوچرخه کوهستان زرد با لاستیک پهن داری.
قبلاً داشتم، ولی دیگه ندارم.
- الان کجاست؟ - فروختمش.
فروختیش؟
کی؟
دو هفته پیش.
واقعاً؟ - آره.
به کی فروختیش؟
یه یارویی تو اینترنت.
اسم یارو رو یادت میاد؟
نه، نپرسیدم.
اصلاً اسمش یادت نیست؟
اهل همینجاست؟
فکر کنم اهل شهر باشه.
یادت میاد چه شکلی بود؟
مسنتر بود...
از من مسنتر بود و قدبلندتر.
هیکلش ورزیده بود؟
آره، بزرگتر.
ولی نه چاق.
چطوری با هم ارتباط گرفتین؟ پیام دادین یا زنگ زدین؟
- توی اینترنت؟ - آره.
یه آگهی گذاشتم و...
- و اون بهت پیام داد. - آره.
میشه گوشیتو ببینم؟
- همراهم نیست. - کجاست؟
طبقه بالا، تو اتاقم.
برو بیارش. ما همینجا منتظر میمونیم.
شارژش تموم شده؟
اصلاً ربطی به اون نداره.
معلومه که ربط داره.
ما میتونیم شماره رو ببینیم و بفهمیم کیه.
مگه اینکه با شماره مخفی زنگ زده باشه.
یادم نمیاد.
راستش مهم نیست. فقط برو بیارش.
ما راه و چاه شمارههای مخفی رو خوب بلدیم.
باشه، میرم میارمش.
با بابام حرف زدم، گفت وقتی برگشت خونه باید برگردین.
جدی؟
- آره. - واقعاً اینو گفت؟
پدرت کی برمیگرده؟
- آخر وقت امروز. - آخر وقت یعنی کی؟
حدود پنج یا شش.
خیلی خب، پس باشه.
ما حدود پنج یا شش برمیگردیم.
دقیقاً برات توضیح میدم که به دخترت چی گفتم.
وقتی از اتاق عمل اومدی بیرون، خونریزی داشتی.
و متأسفانه خونریزی قطع نشده.
حالا، برای اینکه ببینیم از کجا میاد،
باید دوباره عملت کنیم.
در واقع، همین الانم میدونیم از کجا میاد.
نباید چیز خیلی پیچیدهای باشه.
- خیلی ممنونم دکتر. - خواهش میکنم.
امروز چهار تا عمل دیگه هم داریم.
اونا رو عقب میندازیم و با مورد شما شروع میکنیم.
حتماً.
و این کار رو انجام میدیم، نه به خاطر اینکه خطرناکه
بلکه چون با هم دوستیم.
- باشه؟ - ممنونم.
خیلی خب.
خداحافظ دکتر.
- خداحافظ. - ممنونم.
کمی بالاتر.
اسماراندا؟
لطفاً ساکشن رو از تودور تحویل بگیر.
تودور، بیا سمت من.
از اینجا بیا.
- معده رو یکم نگه دار. - بله.
دستت رو ببر اون تو.
همین الان.
کدومشه؟
لطفاً برو بیرون!
- قراری که گذاشتیم این بود؟ - برو بیرون!
چه غلطی کردی که بهم قول دادی؟
شکمش رو نگه دار!
برو بیرون!
یعنی چی که شکایت نمیکنی؟
شنیدی چی گفتم.
شکایت نمیکنم.
- جدی میگی؟ - کاملاً جدیام.
اون در هر صورت میره زندان، حتی اگه تو شکایت نکنی.
خب اقدام کن...
مگه تو همیشه مدافع عدالت نبودی؟
اینکه تحت هر شرایطی کار درست رو انجام بدی؟
- آره. - خب؟
دستت شکسته؟
اون...
- با من حرف بزن! - نشکسته.
فقط یکی از دندههام یکم درد میکنه، همین.
دست و فکم سالمن.
باید گواهی پزشکی بگیری.
نمیگیرم.
نه گواهی میگیرم، نه شکایت میکنم.
- هر کاری میخوای بکن. - چرا؟
نباید شکم باباش رو پاره میکردی.
اصلاً واسه چی نیاز به کالبدشکافی داشتی؟
که بفهمم چطوری مرده.
مثل سگ مرد، زیر کتک کشته شد.
ظاهراً تو بهتر میدونی.
ماریوس، اینجا بیمارستان توئه.
اون احمق و دار و دستهاش اینجا رو به گند کشیدن.
مگه اینجا رو داغون نکردن؟
- خب؟ - خب چی؟
خب چون بیمارستانم رو داغون کرده، شکم باباش رو پاره کردی؟
بندازش زندان، شکم باباش رو پاره نکن.
وقتی نمیتونم پیداش کنم، چطوری بندازمش زندان؟
وقتی فرار کرده، چطوری میخوای حبسش کنم؟
به خدا اگه میتونستم حبسش میکردم!
زندان...
اون قبلاً هم زندان بوده. اصلاً براش مهم نیست.
میره اونجا که دوستای جدید پیدا کنه.
فکر کردی چون دلم خواست شکمش رو پاره کردم؟
پارهاش کردم چون قانون اینو میگه.
برای پرونده بهش نیاز دارم.
علت مرگ، آلت قتاله، همه این کوفت و زهرمارها.
شاهد نداشتی؟
الان داری به من یاد میدی چطوری پرونده قتل رو پیش ببرم؟
واقعاً با پاره کردن شکم باباش، درس خوبی بهش دادی...
عصبانیش کردی، اونم منو زد.
حالا چی؟ میخوای بگیریش و ده سال بندازیش زندان؟
آره.
آفرین!
قانون و نظم. آفرین!
تو کار خودتو بلدی، منم کار خودمو.
آره.
با این آدما، وقتی گیرشون انداختی باید سفت و سخت برخورد کنی.
باید بزنی اونجایی که دردشون میاد، باید لهشون کنی.
وگرنه اونا تو رو له میکنن!
مثل یه احمق میمیری، با قانون و همه چی.
سیلویو، من زیر سایه قانون تو کتک خوردم.
واسه همینه که شکایت نمیکنم. میفهمی؟
هر جور راحتی.
تو همیشه بهتر میدونی.
هر کاری میخوای بکن.
مثل همیشه نقش آدم خوبه رو بازی کن.
بهتر بشی. میبینمت.
ممنون. خداحافظ.
گوشیت روشنه؟
اصلاً نمیدونم کجاست. چرا؟
یکی از بچه هام بهت زنگ زد.
اومد دم خونت، پسرت بهش گفت وقتی خونهای بیاد.
چی میخواست؟
یه چیزی در مورد دوچرخه. نمیدونم.
کدوم دوچرخه؟
نمیدونم. بهش زنگ بزن و بپرس.
خداحافظ.
و بعد از اینکه پلیسا رفتن، با دوچرخه زدی به چاک؟
آره.
کسی دیدت؟
کسی منو ندید.
پلیسا چیکار کردن؟
هیچی.
بهشون گفتم وقتی بابام اومد خونه برگردن، اونا هم رفتن.
کی برمیگرده؟
- بابام؟ - آره.
حدود پنج یا شش، بعدش دوباره میره بیمارستان.
همه میدونیم چیکار کردی، و هممون به خاطرش بهت احترام میذاریم.
ببین قراره چیکار کنیم.
امشب میای اینجا، دقیقاً همینجا.
- ساعت سه صبح. - باشه.
یکی از رفقامون با ماشین میاد دنبالت و از مرز ردت میکنه میبرتت صربستان.
بعد یه رفیق دیگه میاد دنبالت و میبرتت اتریش.
نمیدونستم تو کشورهای دیگه هم رفیق داریم.
ما خیلی جاها هستیم. اصلاً خبر نداری.
این تازه اولشه.
اگه پلیسا برگشتن، یا هر کس دیگهای پرسید، همینو بگو.
- فروختیش. باشه؟ - باشه.
دوچرخه رو ولش کن، خودم درستش میکنم.
و به هیچکس چیزی نگو. نه به بابات، نه به مامانت.
مامانم مرده.
باشه. به هیچکس نگو. گرفتی؟
نه در مورد چیزی که اتفاق افتاده، و نه در مورد جایی که داری میری.
آره.
- به هیچکس. - به هیچکس!
خوبه!
ممنونم.
خیلی خب، برو.
- یادت نره، باشه؟ - باشه.
آره، اون یه دوچرخه نسبتاً عجیبغریب داره.
- هنوزم دارتش؟ - معلومه که داره.
الان باهاش حرف میزنیم، اگه خونه باشه، هرچند بعید میدونم.
قفل بود. به نظر نمیاد خونه باشه.
یوآن!
بیایید تو!
یوآن!
جواب نمیده.
پسرا...
گاهی اوقات این کارو میکنه.
اگه بخواین، میتونین همینجا منتظر بمونین.
نه آقا، ما نمیخوایم وقت کسی رو تلف کنیم.
فقط میخواستیم دوچرخه رو چک کنیم، چون یه دونه دقیقاً شبیه این دزدیده شده.
داری میگی که پسر من دوچرخه دزدیده؟
دکتر، من دارم میگم امیدوارم اون یه دوچرخه دزدی نخریده باشه،
چون میدونم این دوچرخهها خاص هستن.
اون دستدوم خریدهتش، درسته؟
پولشو بهش دادم. و آره، گرون بود.
اون از "چیز" خریدهتش.
از یه نفر.
دقیقاً نکتهش هم همینه.
کجا نگهش میدارین؟
توی گاراژ.
میتونیم الان ببینیمش؟
اینجا نیست.
چی اینجا نیست؟
دوچرخه. یوآن و دوچرخه از هم جدا نشدنیان.
شاید یوآن بدون اون رفته باشه.
حالا که تا اینجا اومدیم، بهتره یه نگاهی بندازیم.
ما فقط داریم کارمون رو انجام میدیم.
بیا.
اینجا چیکار میکنی؟
چرا جواب گوشیتو نمیدی؟
گمش کردم. چه بلایی سر صورتت اومده؟
بعداً بهت میگم. این آقایون میخوان در مورد دوچرخه باهات حرف بزنن.
به نظر میاد که دیگه نیست.
امروز صبح بهشون گفتم که فروختمش.
این چیزیه که امروز صبح گفتی.
اون دوچرخه زرده رو فروختی؟
آره.
اونجا چیکار میکنید؟
رفتم طبقه بالا... که...
مجبور بود بره دستشویی.
چرا بدون اجازه من داره تو خونهام میگرده؟
لازم داشتم برم دستشویی، و...
شماها اینجا چه غلطی دارین میکنین؟
بهتون گفتم، میخوایم دوچرخه رو چک کنیم.
تو چت شده؟
چرا داری گریه میکنی؟
به خاطر طرز حرف زدنت، و اینکه آسیب دیدی.
وقتی صبح با هم حرف زدیم...
گفتی دوچرخه رو دو هفته پیش به یه محلی فروختی، درسته؟
ولی دیروز با همون دوچرخه رفتی دکتر، مگه نه؟
درست میگم؟
درسته یا نه؟
از همین لحظه به بعد، فقط با من حرف میزنی.
پسرم رو هم تنها میذاری. فهمیدی؟
دکتر، ما داریم روی یه پرونده قتل تحقیق میکنیم...
قتل؟
از کی تا حالا؟ فکر کردم قضیه یه دوچرخه دزدیه.
داشتیم بهتون میگفتیم.
احتمالاً دوچرخه رو دزدیدن و موقع حمله ازش استفاده کردن...
بذار یه چیزی بهت بگم.
من راهتون دادم تو خونهام، به سوالاتون جواب دادم.
با هم رفتیم تو گاراژ که دنبال دوچرخه بگردیم، اونوقت شما چیکار کردین؟
همکارت تو خونهام ول میچرخه، و حالا میفهمم
که صبح پسرم رو که هنوز به سن قانونی نرسیده، بدون حضور من بازجویی کردین.
این یه تحقیقاته. متوجهید؟
تحقیقات؟
داری پسرم رو که هنوز به سن قانونی نرسیده به چیزی متهم میکنی؟
نه، فقط میخوایم چند تا سوال ازش بپرسیم.
عالیه! احضارمون کنین به اداره پلیس.
مطمئنید؟
کاملاً.
پس با حکم برمیگردیم. باشه؟
کاملاً درسته. تا اون موقع...
شب بخیر.
اون چی بود؟
نمیدونم.
چی میخوان؟
نمیدونم چی میخوان.
تو چیکار کردی؟
من هیچ کاری نکردم.
با اون دوچرخه زرده چیکار کردی؟
فروختمش.
کی؟
کی؟
دو هفته پیش.
پس اون دوچرخهای که دیروز باهاش دیدمت چی بود؟
اونو من قرض گرفتم. اشتباه میکنی.
جدی میگی یوآن؟
ولم کن، من کاری نکردم!
جون مادرتون ولم کنین!
سلام ماریوس.
سلام آلینا.
چه بلایی سرت اومده؟
جای چیه رو صورتت؟
خوبم.
میتونی سیلویو رو صدا کنی؟
خونه نیست.
خونه نیست؟
اون ماشینش نیست؟
خودشه...
اینجا گذاشتش و بعد برگشت ایستگاه.
الان درگیر یه پروندهان.
پیاده؟
از کجا باید بدونم؟
هنوز تلفن ثابت دارین؟
آره داریم.
چطور؟
همینطوری پرسیدم...
میتونی بیای دم در؟
سیلویو!
بس کن! ساعت یازده شبه.
جناب اوبادائو!
همه همسایهها رو بیدار میکنی!
عقلت رو از دست دادی؟
- چرا جواب نمیدی؟ - بیا تو.
نمیام تو.
بیا دیگه.
تو بمون تو حیاط خودت، من همینجا تو خیابون میمونم.
- بیا دیگه... - نمیام تو.
هر چی میخوای بگی رو بگو.
- من؟ - آره.
تو بودی که زنگ میزدی و دنبالم میگشتی.
پس میدونی که زنگ میزدم و جواب نمیدی.
چرا جواب نمیدی سیلویو؟
چون الان نمیتونم باهات حرف بزنم.
چرا نمیتونی باهام حرف بزنی؟
چون یه تحقیقاتی در جریانه و تو هم بخشی از اون هستی.
تو چقدر احمقی! مگه من شکایتی کردم؟
اون یارو منو زد، اونجا رو به گند کشید، همین بود...
اون نه ماریوس، این، اون قضیه نیست.
پس چیه؟
تو دوست منی و واقعاً برام مهمی.
ولی این قضیه بزرگه و نمیتونم حرف بزنم. میفهمی؟
یوآنِ من کاری کرده؟
بذار اوضاع آروم بشه، بعد حرف میزنیم.
سیلویو...
نمیتونم حرف بزنم، باور کن.
سیلویو.
داری برام دردسر درست میکنی. کجاش نامفهومه؟
- سیلویو... - گمشو از اینجا برو!
برو گمشو! همین الانشم بخاطر تو تو دردسرم!
بله.
برات یه کم گلگاوزبون آوردم.
خاصیت خوابآوری داره، کمکت میکنه بخوابی.
باشه.
پات چطوره؟
بهتره.
میشه بهم بگی چی شده؟
هیچی نشده.
میدونی که برام خیلی عزیزی.
این رو میدونی؟
هر کاری میکنم تا کمکت کنم.
هر کاری.
حرفم رو باور میکنی؟
آره.
خوبه.
پس بهم بگو چی شده.
تا بدونم باید چیکار کنم.
میدونم یه اتفاقی افتاده.
فقط نمیدونم چی.
نمیخوام از زبون بقیه بشنوم.
میخوام خودت بهم بگی.
من یه نفر رو کشتم.
کی رو؟
یه تیگان رو.
بخاطر اینکه تیگان بود کشتیش؟
نه.
پس چی؟
با یه میله آهنی اومد بیرون.
با چوب بیسبال زدم تو سرش.
این که دفاع از خود بوده. درسته؟
از پشت بهش ضربه زدم.
کی؟
من...
من و چند تا از بچهها...
لاستیک ماشینها رو پنچر میکردیم...
...ماشینهایی که تو پیادهرو پارک شده بودن.
اون برچسبها رو هم ما چسبوندیم.
و بعد؟
و دو شب پیش رفتیم برای یه ماموریت.
و اون با یه میله آهنی اومد بیرون...
ما هم سوار دوچرخههامون بودیم.
دنبال یکی از ما افتاد،
بعد افتاد دنبال من،
و من زمین خوردم...
و...
و بقیه داد زدن که اون یه تیگانئه
و چون من از همه نزدیکتر بودم
با چوب بیسبال زدم تو سرش
خب؟
و دیگه هیچی
افتاد و دیگه بلند نشد
و...
فردا صبحش تو اخبار دیدم که مُرده
آره...
خیلی خوبه که
که بهم گفتی.
میشه...
یه راهی پیدا میکنیم
من یه راهی پیدا میکنم.
من یه راهی پیدا میکنم.
میرم و...
برمیگردم...
سعی کن آروم باشی
چاییت رو بخور...
تشنهم نیست
وقتی بهت میگم اون چای لعنتی رو بخور
بخورش!
چی شده؟
باید ماشینت رو قرض بگیرم
میتونی بهم قرضش بدی، لطفاً؟
آره، معلومه که میشه
دو روز. نه بیشتر
نمیای تو؟
عجله دارم
حالت خوبه؟
کمرم یکم اذیتم میکنه، ولی خوبم
ماشینت خراب شده؟
یه مشت بچه داغونش کردن
لاستیکها رو پاره کردن، شیشه جلو رو خرد کردن. فردا عوضشون میکنم
ولی من باید امشب برم، پس...
همینطوری دم در واینسا
بیا یه دقیقه بشین
اگه بشینم، خوابم میبره
خیلی خب
ماشینت هنوز لیزینگیه؟
آره، چطور؟
همینطوری پرسیدم
سندش رو بهت میدم. چه اهمیتی داره که لیزینگه؟
مشکلی نیست
تا وقتی نخوای از مرز رد بشی، هیچ مشکلی نداره
داری از کشور میری؟
ازم نپرس
چه اتفاقی افتاده؟
خیلی نزدیک شدی
باید بهم بگی چه خبره
دانا، انتظار داری چی بهت بگم؟
اینکه دوستت ندارم؟
اینکه خجالت میکشم فقط واسه سکس میام پیشت؟
یا باید بهت بگم که ماشینت رو لازم دارم تا برم پسرم رو ببرم،
که ببرمش اونطرف مرز و قایمش کنم چون اون یه قاتله؟
یا بهت بگم که تو کل زندگیم سعی کردم آدم خوبی باشم؟
و حالا اون کل قضیه رو به باد داده.
اگه مادرش میدونست چیکار کرده، تنش تو گور میلرزید.
فکر کنم مادرش نجاتش میداد.
و این همون دلیلیه که من نجاتش میدم.
این تنها چیزیه که تو این دنیا برام مونده، همین بچه.
اون همخون منه.
مجبورم همینجوری که هست دوستش داشته باشم.
ولی بعدش به این فکر میکنم که مردم تو خیابون چطور بهم نگاه میکنن
وقتی بفهمن پسرم یه قاتله.
و بعدش از طرز فکرم خجالت میکشم،
چون اون پسر خودمه.
چه بلایی سر زندگیم اومده؟
کجای زندگی اشتباه کردم؟ اینهمه سختی کشیدم و هیچی درست نیست.
این همون چیزیه که میخوای بهت بگم؟
چی رو بهم بگی؟
تو خیلی خستهای.
با این حال نمیتونی رانندگی کنی.
یه ذره دراز بکش.
به حرفم گوش کن.
یه ساعت بخواب،
بعدش برات قهوه درست میکنم و میتونی هر جا میخوای بری.
بیدارت میکنم.
نمیخوابم.
بیخیال.
رو کاناپه دراز بکش.
من میرم تو اتاق خواب مطالعه کنم و یه ساعت دیگه بیدارت میکنم.
دیگه هیچی ازت نمیپرسم.
ماشین رو بردار و هر وقت روبهراه بودی برگرد.
برمیگردی پیشم؟
فکر کردی میخوام با ماشینت فرار کنم؟
میتونی ماشینو نگه داری.
برمیگردم پیشت.
معلومه.
«دنبال من نگردید! هیچوقت پیدام نمیکنید!!»
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
«خوش برگشتید! نسل ۱۹۹۵»
خوشحالم و افتخار میکنم که معلمتون بودم.
خیلی خوشحالم که بعد از ۳۰ سال دوباره میبینمتون.
میخوام بدونید که منم به اندازه شما تحت تأثیر قرار گرفتم.
و اگه بعضیهاتون رو نشناختم، عذر میخوام.
آکار دنیس.
اون نتونست به دورهمی برسه.
آلیمانسکو میهای
حاضر!
سلام آقا، سلام همکلاسیهای عزیز،
خیلی خوشحالم که میبینمتون.
بعد از دبیرستان، رفتم کلوژ تا ادبیات بخونم.
رومانیایی و فرانسوی خوندم.
بعدش ازدواج کردم.
از سال ۲۰۰۵ دارم تو دبیرستان میهای امینسکو تو بایا ماره، فرانسوی درس میدم.
بعداً طلاق گرفتم.
دو تا بچه دارم.
بزرگتره دانشجوی سال اول کامپیوتره،
و کوچیکتره کلاس هفتمه.
همین دیگه. ممنونم.
آنتوچی دانیل.
حاضر!
سلام به همگی.
کمکم دارم بیشتر و بیشتر شما رو میشناسم.
کوتاهش میکنم، چون کوتاهترین معرفیها بهترینن.
من مهندس نفتم.
نفت و گاز خوندم
و تو کل رومانی کار کردم،
تو همه مناطق، حتی روی سکوهای نفتی دریای سیاه.
الانم دارم یه پروژه رو تو زیمبابوه مدیریت میکنم.
چون بیشتر عمرم رو دور از خونه بودم،
دیرتر ازدواج کردم، واسه همین بچههام یکم کوچیکترن.
دختر بزرگم کلاس یازدهمه و پسر کوچیکم کلاس ششمه.
شش ماه دور از خونه، سه ماه خونه.
دنیا رو میبینم، درآمدم خوبه،
و هیچ شکایتی ندارم.
ممنونم.
آپتری اوآنا.
حاضر!
خوشحالم بعد از این همه سال دوباره میبینمتون.
بعد از دبیرستان، تو دانشگاه بخارست انسانشناسی خوندم.
بعدش کل دنیا رو گشتم.
جوری که دلم میخواست زندگی کردم، کاری که دوست داشتم رو انجام دادم.
الان تو موزه ملی دهقان رومانی در بخارست کار میکنم.
مجردم، بچه ندارم...
ممنونم.
آرون ایرینا.
حاضر!
آقا، همکلاسیهای عزیزم،
دلم براتون تنگ شده بود.
زمان دبیرستان همیشه شوخی میکردم که بیصبرانه منتظرم باردار بشم.
اون موقع هم سه تا بچه میخواستم. و الان سه تا بچه بزرگ دارم.
کوچیکترینشون دانشجوی سال اوله.
اونقدر عاشق دبیرستان بودم که
خودم معلم شدم.
تو یه دبیرستان تو بخارست هنر درس میدم.
در حال حاضر دارم روی دکترا تو دانشگاه هنر کار میکنم،
اونم تو بخارست، با پایاننامهای درباره بُعد اخلاقی آموزش بصری.
ممنونم.
ممنونم.
آورام یوآن.
حاضر!
خوشحالم که همهتونو میبینم.
سعی میکنم کوتاه حرف بزنم.
همونطور که شاید یادتون باشه، حتی زمان دبیرستان
میخواستم فلسفه بخونم، و خوندم، واسه همین هیچوقت یه شغل درستوحسابی دست و پا نکردم.
و چون هیچوقت معلم نشدم، آخرش سر از کارهای مختلف درآوردم.
الان یه شرکت رو اداره میکنم.
در مورد ازدواج و بچهدار شدن هم،
خیلی تنبل بودم، یه پسر دارم که کلاس نهمه.
خوشحالم که دوباره میبینمتون، همهتون دقیقاً همونجوری موندین. ممنون.
باچیو آلین.
حاضر!
آقا،
همکلاسیهای عزیز،
داستان من یه کم متفاوته.
بعد از دبیرستان، تو رومانی نموندم.
رفتم آلمان، بعدش انگلیس،
جایی که با همسر عزیزم ازدواج کردم.
از اونجا مهاجرت کردیم به آمریکا، جایی که خدا رو هم پیدا کردم.
به هر حال، رفتیم اورگان، که هنوزم همونجا زندگی میکنیم.
راستی، اگه یه وقت گذرتون به آمریکا افتاد،
با کمال میل به خونه ما دعوتین.
اونجا یه کسبوکار راه انداختیم که توسعهش دادیم و بعد فروختیمش.
بعد رفتیم سراغ املاک، که اولش سخت بود.
و در نهایت با کمک خدا موفق شدیم.
و حالا من یه پدربزرگم.
ما پدربزرگ و مادربزرگ خیلی جوونی هستیم.
ولی پدر و مادر خیلی جوونی هم بودیم.
ممنونم. خدا حفظتون کنه.
کالیمانسکو ماریوس.
حاضر.
بعد از دبیرستان، رفتم دانشکده پزشکی تو پایتخت.
با رتبه اول فارغالتحصیل شدم.
میتونستم تو هر بیمارستانی تو کشور بمونم،
ولی انتخاب کردم که برگردم به شهر خودمون.
جوون که بودم ازدواج کردم،
ولی متأسفانه، همسرم سالها پیش تو یه تصادف فوت کرد.
من موندم و یوآن، پسرمون.
من جراحم.
من...
رئیس بیمارستان شهرمون بودم.
جراح بودم، رئیس بودم. ولش کردم.
بعضیها میگن خیلی زود بود.
پسرم هم همین دبیرستان درس خوند.
حالا...
دانشجوی دانشگاه جانز هاپکینزه
تو ایالات متحده.
بهترین دانشکده پزشکی تو آمریکاست.
حتی تو دنیا.
سال اولشه...
اون...
به من گوش بدین!!!
به هر چی گفتید گوش دادم!
دارم در مورد پسرم حرف میزنم!
اون یه جراحه!
اون از من جراح بهتری میشه!
اون یه آدم مهمی میشه!
اون یه آدم بزرگی میشه!
خودم حواسم هست که اینطور بشه!
نه!!!
مترجم: اشکان هیدی
گروه پیشگام: ارائه کننده برترين آثار سینمایی @PishgumTeam
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.