Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
.::: مترجم مرتضی راکی :::. کانال تلگرام : @nestedsub
بفرمایید.
این یکی رو فعلا اینجا میذارم.
اینجا. قشنگ و محکم.
فرانک؟
ایشون استانیسلاس هستن. این هفته جای دوم کار میکنه.
خوبین؟
- سلام، خوش اومدین. - ممنون.
- سلام. - سلام.
نقطه های اتصال رو بهت نشون میدم.
باشه.
این رو بپوش.
بفرمایید.
اینجا. اوکی.
یه ترک کوچولو اینجا هست.
- اگه لازم بود جابجا شیم بهم بگین. - باشه.
فقط همین ترک اینجا و تموم.
تموم شد.
آقا. میشه لطفا با من بیاین؟
خیلی خب.
بفرمایید.
- دارم اذیتت میکنم؟ - آره، یه کوچولو.
- سلام. - سلام.
- سلام. - ببخشید.
- بیا، یه کیسه بده. - نه.
من حامله ام، مریض نیستم.
مریض نیستی، ولی رو حالت تاثیر میذاره.
- واقعا؟ - آره.
- قسم میخورم. - باشه.
لعنتی. باز که اینجوری شد.
تو دو هفته دو بار. و آپارتمان های دیگه ساختمون رو دزدی نمیکنن.
دفعه پیش، فقط لپ تاپت رو بردن.
- دنبال چی میگردن؟ - نمیدونم.
نمیدونی؟
خب، چیکار کنیم؟
- دوباره میرم اداره پلیس. - باشه.
دوباره برو اداره پلیس.
خوبی؟
خوبم، تو خوبی؟
- قهوه؟ - آره، عالی میشه. ممنون.
- کلید رو پیدا کردن؟ - فکر نکنم.
- چیزی ندزدیدن؟ - نه. اینطور به نظر نمیاد.
و لئو هنوز نمیدونه؟
با ۱۵ روز مونده به زایمان، نمیخوام بهش بگم.
فکر نمیکردم تا این حد پیش برن.
فکر نکنم هنوز چیزی دیده باشی.
- چند تا دیگه هم اونجا هست، رمی. - اینجا رو نگاه کن. یه عکس برات میگیرم.
- حتما. - بچه ها، وقت رفتن به خونه است.
بریم خونه.
گرفتم، پاسکال.
وقتی تموم شدین بهم خبر بدین. رمی رو دوباره میفرستم
بریم بالا.
خوبی، فرانک؟
- همه چی آرومه. - هی!
اون بالا چه خبره؟ فرانک افتاد!
سلام، به لئو زنگ زدین. پیغام بذارین، بهتون زنگ میزنم.
فرانک!
فرانک!
لئو!
- لئو! - بله؟
خوبی؟
سعی کردی بهم زنگ بزنی؟
آره.
میخواستم بدونم اگه... چیزی لازم داری.
خوب پیش رفت؟
آره.
میخوای برات قهوه درست کنم؟
نه، ممنون.
خیلی خسته ام. میرم بخوابم.
دختره رو میبینم،
و حتی نمیشناسمش.
آره، باشه. ما قراره...
فکر میکردم فقط پسرا...
من... تو دریا روی قایقم هستم.
داری چیکار میکنی؟
چرا این کارو با من میکنی؟ فکر میکنی من به این مزخرفات نیاز دارم؟
دیگه با من نمیخوابی. شباتو رو پشت بوم میگذرونی.
کل دوران بارداریم اینجوری افتضاح بوده.
ازت حمایت میکنم، ولی احمق نیستم.
چیزی نمیگم، ولی کور نیستم.
بگو چه خبره.
لئو!
بهش دست نزن.
بچه ها، دیگه میتونین تمومش کنین!
چیزی که دنبالشیم رو بدین وگرنه ادامه میدیم.
بهت هشدار میدم، فاز دوم رو دوست نخواهی داشت.
باید یکم بیشتر بگردی.
و ماسکت رو بردار.
نمیفهمم.
این بچه رو نمیخوای؟
این زندگی آروم کوچیک رو؟
به چی اهمیت میدی؟
میخوای نقش منتقم رو بازی کنی، ها؟
راستشو بخوای.
ولی میدونی، فرانک،
گفتن حقیقت هیچوقت عذابت رو از بین نمیبره.
اشتباهت رو.
چه حیف.
چه تراژدی.
که این مرد، که این همه از خودش رو وقف کارش کرد،
در نهایت به همسر حامله اش تو سرش شلیک کرد قبل از اینکه به زندگی خودش پایان بده.
و واسه چی؟
ها؟
بعضیا میگن اون خیلی شکننده بود.
که نمیتونست فشار، دروغها،
مرگ پدرش، تکرار شدن الگو رو تحمل کنه.
بعضی وقتا باید بدونی کِی باید بیخیال شی، فرانک.
لجباز میمیری، ولی به هر حال میمیری.
خب، وقتشه بریم فاز دوم.
کیف رو برام بیار.
(بدون سیگنال)
بیا.
مراقبش باش.
- بهش دست نزن! - نه!
- بهش دست نزن! - نه!
بهش دست نزن!
چیکار کردی؟
چیکار کردی؟
نه!
لئو!
لئو!
افسران سابق، افسران عزیز،
درجه داران، کارآموزان ۲۰۱۴ و خانواده هاشون.
ستاد جی آی جی ان - ۱۰ سال قبل
این مراسم اهدای نشان، نشون دهنده پایان
یه دوره آموزشی طولانی و سخته
که توش ارزشهای اساسی رو یاد گرفتین
که واحد تاکتیکی ما رو قوی میکنه
تعهد، به چالش کشیدن خودتون،
روحیه همبستگی و از خودگذشتگی،
وفاداری و خیلی چیزای دیگه.
این نشان رو به عنوان یه نقطه شروع ببینین
نه یه پایان.
اون رو به عنوان نمادی از وظیفه تون برای رسیدن به تعالی هر روز در نظر بگیرین.
پیوستن به جی آی جی ان یه تعهد مادام العمر هست.
افسران و درجه داران ۲۰۱۴،
مربی هاتون الان نشانتون رو بهتون میدن.
میتونین اون رو با وقار و افتخار بپوشین.
ژاندارم لازارف.
یه لحظه حساس!
- باب اسفنجی! - گربه لاغر!
اون رو با وقار و افتخار بپوشین.
- تبریک میگم. - ممنون.
به نیروهای خودتون ملحق بشین!
ببخشید.
- تبریک میگم، مرد. - به تو هم تبریک میگم.
خیلی سختی کشیدیم، ولی انجامش دادیم.
میخوام یه نفر رو بهت معرفی کنم. همینجا وایسا. مانون؟
آفرین.
- سلام. - مانون، فرانک.
فرانک.
- سلام. - تبریک میگم.
چند سالته؟ اون چند سالشه؟
- "من دو سالمه." شوخی میکنم. اون دو سالشه. - دو سال.
- سلام. - مامانم.
- سلام. - سلام.
- فرانک، نیکو. - از دیدنتون خوشبختم.
- به شما هم تبریک میگم. - ممنون.
- به دخترم افتخار میکنم. - آره، واقعا سخت بود.
- ولی آدم رو قوی میکنه. - آره.
خب، فکر کنم اون از قبل هم خیلی از این چیزا داشته.
- شب بخیر. ممنون. - خداحافظ.
اگه چیزی لازم داشتین، این یه رسمه.
زنهای افسرهای سابق به زنهای افسرهای جدید کمک میکنن.
- البته. - مشکلی نیست.
- باشه. - خواهش میکنم.
- خیلی ممنون. ممنون. - البته.
تبریک میگم.
- از اینکه شما رو پیش خودمون داریم خوشحالم. - ممنون.
شنیدم مهارتهای صخره نوردی رو از پدرتون به ارث بردین.
ما تو واحدمون کمبود چابکی داشتیم.
آره، اونا اینو بهم گفتن.
و... اینو نگه داشتم. مال پدرتون بود.
فکر میکنم اون دوست داشت شما اینو داشته باشین.
- اینو اون نوشته؟ - آره.
ممنون.
- گارد بالا! - لعنتی.
- گارد بالا. - آره.
یک، دو.
حرومزاده خوبه.
این نیکوی منه!
ژاندارمری!
- نیکو؟ - بله، من اینجام.
بیاین، به صورت ستونی.
خفه شین!
هدف در دفتر بالای پلهها دیده شد.
هدف زده شد.
و حذف شد.
بیا.
ژاک؟
اسم من لئونور هست. من یه ژاندارم هستم.
میخواستی با یه خانم صحبت کنی. من به حرفات گوش میدم.
خیلی خب، ژاک. دستاتو بالا ببر!
دستتو بالا ببر!
کنار نرده رو زمین دراز بکش.
خیلی خب، ژاک!
تقریبا تموم شد. رو زمین دراز بکش.
مجبورم این کارو بکنم. باشه؟ واسه امنیته.
خواهش میکنم!
هی، مرد.
میخوام به سلامتی لئو به خاطر این مذاکره عالی یه نوش بزنیم.
- درسته! - لئو قهرمان!
و همچنین میخوام اشاره کنم
- که با اینکه ما زیاد نیستیم... - آره.
...از اونجایی که ظاهرا ما اون چیزی که لازمه رو نداریم.
آره!
خوبه که ما دل و جرات،
ظرافت و لطافت داریم که به شماها تو مذاکره کمک کنیم.
- به سلامتی لئو! - به سلامتی لئو!
این احمقه باز داره خشابشو خالی میکنه.
اوه، تاوانشو پس میده.
آفرین.
ممنون.
خب چیکار کنیم؟ همدیگه رو ببوسیم؟
- بیا، بسه دیگه. - نمیدونم. باید دستتو بگیرم؟
- نمیتونم بهت دست بزنم؟ - نه، بهم دست نزن.
فرانک برای نیکو.
دارن به سمت پارکینگ میرن.
- شروع کنین، دوستای من. - گرفتم.
- بفرمایید. داری راه میفتی. - خفه شو.
دارن میان.
تو کیفتونه، مگه نه؟
تو جیبات گشتی؟
- برو. دوباره بلیطشو گم کرده. - باشه.
جیباتو چک کردی؟
- تکون نخور! - لعنتی!
دستاتو بده!
وایسا، لعنتی!
- وایسا! - تکون نخور!
- ولم کن، لعنتی! خواهش میکنم! - خفه شو.
- اگه تکون نخوری دردت نمیاد. - خفه شو.
آخ، خیلی محکم منو فشار میده!
هی، کارآموزا! بجنبین، وگرنه قبل از آخر هفته اخراجتون میکنم.
ما که کل روز رو وقت نداریم!
منتظرتون بمونم یا چی؟
برعکسش کردی.
بیا، بالا برو!
بیا.
هی، بچه ها، صبحونه نخوردین یا چی؟
هی، لائوگا. داری رو اعصابم میری.
میبینیم که رو تیر چقدر زبون درازی.
- چشم، گروهبان. - با من بیا.
بیا، برو جلو.
- تا آخرش؟ - آره. اون موقع میبینیم چه حسی داری.
- بیا دیگه! - باشه.
نشونشون بده چی داری، بن!
هی، مرد عنکبوتی.
- ما که کل روز رو وقت نداریم. - بیا دیگه!
- اون خیلی خوبه، ها؟ - بیا دیگه.
- بیا دیگه! - این باعث شد خفه شی.
- بیا دیگه! - مگه کارابینش یه کم شل نشده؟
هی، بچه پررو. مواظب باد باش!
حالا میتونم زبون درازی کنم؟
نیکو بد نیست! من اونو با خودمون میخوام.
آره، منم نگهش میدارم.
- ما هم اونو میخوایم. - باشه. ما رفتیم.
باشه، بیا پایین!
بریم.
باشه، برگردیم سر کار.
باشه، دوباره بیا پایین.
بیا، وایستا! دستکشا بالا!
بیا دیگه!
بیا دیگه!
- بیا دیگه! - خوبه.
بیا دیگه! گارد بالا!
بیا. از خودت محافظت کن. پشتتو نکن! وایستا.
چرا تنهایی؟
من محافظ بیضه ندارم. سایز خودمو پیدا نمیکنم.
میبینم، تو یه کمدینی. وایستا، همونجا بمون.
برونو، بیا اون خنده رو از رو صورتش پاک کن. داره رو اعصابم میره.
من از این خوشم میاد.
- با اون؟ - آره، برو، نشونمون بده.
- برو برونو! بیا برونو! - همینه.
همینه. بیا برونو! لگد بزن!
طاقت بیار، بیا دیگه!
- برو برونو! - برو بن!
بیا، بگیرش!
بیا دیگه!
بیا دیگه. برو!
بلند شو!
بیا دیگه!
آفرین.
هی.
باشه، خوبه.
خوبه. کارت خوب بود، بچه.
خوش اومدین.
اون رو با وقار و افتخار بپوش.
- خوبی؟ - تبریک میگم.
آره!
آره، برو جلو!
- کجا میذاریش؟ - اینجا بچسبونمش؟
- آره. - بفرمایید.
- خوبین؟ جا افتادین؟ - آره، خوش شانس بودیم.
فقط چند تا چیز مونده که اونم تموم میشه.
- چند تا اتاق خواب داره؟ - سه تا.
درسته. دیگه مثل قبل نیست.
من روز به روز برای اون زندگی میکنم
وقتی آکوردهاش درونم ذوب میشن
اون زیباترین داستان عشق منه
این یه اولین باره که هیچوقت آسیب نمیزنه
من برای اون زندگی میکنم اون منو وادار میکنه
از شهری به شهر دیگه سفر کنم
لازم نیست در موردش حرف بزنیم، ولی...
امروز ناراحت شدم که تو یه همچین روزی تو کاملا تنهایی.
منظورم اینه، میدونی وقتی که...
وقتی یه بچه عرب کوچولو باشی، اسمت بنجامین باشه،
و تو یه دهکده کوچیک تو ژورا بزرگ شی،
باور کن، دوست پیدا کردن خیلی آسون نیست.
و من هر دو پدر و مادرم رو هفت سال پیش از دست دادم.
وقتی منو به فرزندی قبول کردن اونا دیگه خیلی پیر بودن،
و مادرم مدت کوتاهی بعد از پدرم فوت کرد.
همین دیگه.
من رسما گند زدم به فضا.
هیچوقت از خودت نپرسیدی که پدر و مادر واقعیت کی بودن؟
اونا پدر و مادر واقعی من بودن.
من هیچوقت اولویت مادرم نبودم پس چرا اون باید اولویت من باشه؟
به همین سادگی.
- باشه. - باشه؟ همه چی آرومه؟
به سلامتی.
من برای اون زندگی میکنم
خیلی بده!
من برای اون زندگی میکنم
اون تو و منیم
اون تو و منیم
من برای اون زندگی میکنم
من برای اون زندگی میکنم
آره!
تکنیکهایی که بهم گفتی،
اونا حتما خیلی به... کمک میکنن.
- آره، ولی... - منظورم اینه که...
که کسایی که باهاشون حرف میزنی رو بفهمی .
یه ساعته دارم در مورد این بهت میگم.
میخواستم بهت بفهمونم که من فهمیدم.
- چی رو فهمیدی؟ - اینکه حتما باید...
منظورم اینه، که خیلی جالب بود. اینکه...
- بفهمی... - خیلی جالبه.
بهت کمک میکنه خیلی سریع تشخیص بدی که با کی طرفی.
اوه، واقعا؟
خب، تصور میکنم که بعد از دو سال شناخت من...
- حتما منو کاملا شناخته باشی. - فقط ده دقیقه طول کشید.
جدی میگی؟ انقدر تابلو بود؟
خیلی.
میخوایم کل شبو در مورد کار حرف بزنیم؟
آه... نمیخواستم بگم، چون یه ساعته با داستانای تکنیک مزخرفت منو خسته کردی.
من دو ساله دارم امیدوارم با هم باشیم.
اوه، لعنتی، چقدر وقت تلف شد!
این خیلی احمقانه است.
منظورت اینه که با همدیگه باشیم؟
اوه، واقعا! لعنتی!
اوه، واقعا! لعنتی!
خیلی کارا هست که باید جبران کنیم.
- اوه، ببخشید. - خاک تو سرت.
برو دیگه، گمشو از اینجا!
اوه!
خاک تو سرت.
- چیه... - خب، اون حالش بده.
- این احمق نمیتونه الکلشو نگه داره. - وایستا، تو و لئو؟
- نه... - امکان نداره!
- نگاه کن، حالش بده! - امکان نداره!
به نظر میاد داریم میریم...
- بن کجاست؟ - اون خیلی رقت انگیزه.
بن؟ بن تو ماشینه. همه جا رو بالا آورده.
- نمیخوای اونو ببینی. - بالا آورنده.
چه شبی بود.
خوابای خوب ببینی.
اوه، اون اینجاست!
اون اینجاست.
- خداحافظی کن. - خداحافظ، بچه ها!
- خداحافظ! - من با لوران خداحافظی نکردم.
- خداحافظ، تیم! - بعدا میبینمتون!
دخترت واقعا یه مبارزه.
میدونم، مگه نه؟
هشت ماهه حامله، تا شش صبح میرقصید.
آره، ولی الان دارم حسش میکنم.
خب، شب بخیر.
شب خوبی بود.
عالی بود.
خب، شب بخیر.
خوب بخوابی.
تو خیلی احمقی!
- من الان میرم بخوابم. - آره؟
من خسته ام، میفهمی؟ من مردم.
- هی! - آره.
- هی! میخوای با اون قرار بذاری؟ - نه!
- بسه دیگه. - میخوای بکنی.
- ما اصلا قرار نیست بکنیم. - بیا، بسه دیگه.
دیگه وقتشه زایمان کنم. تو خیلی از حد گذروندی.
هی! من هیچوقت واقعا با اون زن حرف نزده بودم.
- اوه، آره؟ - ولی وقتی وقت میذاری که یه...
- بسه دیگه. - ولی نه، جدی میگم.
- باشه. ادامه بده. - جدی میگم.
وقتی وقت میذاری که یه گفتگوی واقعی باهاش داشته باشی،
اون دختره، واقعا فوق العاده است.
- فوق العاده؟ - فوق العاده.
خیلی شیکه. میدرخشه.
اون درخشانه.
- خیره کننده. - تو خیلی رو اعصابی.
- ادامه بده. - شب بخیر.
- یه خواب راحت داشته باشی. مهمه. - آره.
- خب، شب بخیر. - خداحافظ.
- اوه، این بچه پررو! - لعنتی، تو...
کجا داریم میریم؟
- لعنتی. تو خیلی رو اعصابی. - ها؟
- داریم میریم قدم بزنیم؟ - آره.
به یه هوای تازه احتیاج دارم.
یالا، ولم کن. خاک تو سرت!
حالا میخوای در مورد چی حرف بزنی؟ مدیریت بحران؟
بخش روانشناسی!
اون خیلی موذیه!
بفرمایید.
- پخته؟ - آره.
خب یعنی چی ما امروز به ژنرال اهمیت نمیدیم؟
من چی؟
دیگه احترامی وجود نداره.
وای، این خوب به نظر میاد.
این پسر منه! درسته، بچه ها.
بیا، بکش!
بیا، عزیزم!
آره!
تو خیلی متقلبی.
- نمیتونی بذاری اونا ببرن، ها؟ - اون همیشه تقلب میکنه.
من گذاشتم اون ببره.
- من گذاشتم اون ببره. - اون دوم شد.
شروع اشتباهی بود یا چی؟
اون یه بازنده بد اخلاقه.
ما قهرمانیم.
مثل پدر، مثل پسر. شما یه نسل از متقلبید.
یه نسل جدید از متقلب.
شما همه همدستید.
نگران نباش. اینو ببین.
به این خوکچههای کوچولو نگاه کن!
- فرانکی، میدونی باید چیکار کنی. - تو عقلتو از دست دادی؟
فکر میکنی من این همه سخت کار کردم فقط برم الان بچه دار شم؟
اینم تو صورتت.
من واقعا بچه ها رو دوست دارم وقتی مال کس دیگه ای باشن.
پدرخوانده بودن بهم میاد. من پدرخواندهی عالیای میشم.
- تو بچه خوشگلی میشی. - باشه، بچه ها.
با چشمای شهوانی.
و موهای چتری کوچولو.
یه کم موی چتری کوچولو.
کی آبجو میخواد؟
- من میخوام. - من خوبم.
یه کم آب سیب.
اوه، پستونکتو گم کردی.
فکر میکنم استدلالت کاملا احمقانه است.
نمیتونی همچین چیزایی رو ادعا کنی.
میخوای چی بگم؟ پس من کاملا احمقم.
میدونی از دست دادن پدرت تو هشت سالگی یعنی چی؟
زندگیت قراره اینجوری باشه؟
هیچی نمیسازی چون میترسی؟
ناراحت کننده است، نه؟
میخوای مثل بعضی از بچه های گروه بشی
که ساعت ۱۱ شب ورزش میکنن چون کسی رو تو خونه ندارن؟
منظورت از "هیچکس" چیه؟ اونم بچه نمیخواد.
چرا منو اذیت میکنی؟ فقط چون شماها مثل خرگوشین، دلیل نمیشه ما هم باشیم.
مطمئنم تو و لئو پدر و مادرای عالیای میشین.
بسه دیگه!
- ولی اون راست میگه، مرد. - تو هم میخوای الان شروع کنی؟
اگه یه پایه و اساس نداشته باشیم، نمیتونیم کاری که انجام میدیم رو انجام بدیم.
امکان نداره.
نمیتونی بدون یه خانواده تو خونه، وارد عمل بشی،
بدون یه سر آروم.
اگه بی تفاوت باشی، اونوقت چی میشی؟
یه آدم عصبی میشی یه خطر برای خودت و گروه.
فکر میکنی این تو رو ضعیف تر میکنه ولی اینطور نیست.
تو هیچ تصوری از قدرتی که بهت میده نداری.
اون صبح اونجاست.
خب، بچه هات رو تو سختی ول میکنی؟
میخوای تو ترس زندگی کنی؟ این بهت کمک میکنه.
- نمیخوام اذیتت کنم. فقط... - تو منو اذیت نمیکنی.
بدون مانون و بچه ها، من الان جایی که هستم نبودم.
حتی با اینکه بعضی وقتا رو اعصابم میره.
- اون یه دردسره! - من خرابش کردم.
- تو خرابش کردی. عالی بود. - شوخی میکنم.
جدی میگم.
۹ سال بعد
یالا، نیکو. تعطیلات کجا داری میری؟
- نمیگم. یه سفر خانوادگیه. - فقط لوکیشن رو بفرست.
- نه! - کجاست، تو تایلند؟
بهت نمیگم.
میترسه ما سر برسیم.
نه، فقط میخوام یه کم آرامش و سکوت داشته باشم.
الو؟
الو؟ کی برمیگردین خونه؟
ما تازه یه جلسه تمرینی رو تموم کردیم. به زودی تو ورسای خواهیم بود.
تا پنج دقیقه دیگه اونجا خواهیم بود. همه چی خوبه؟
آره، همه چی خوبه.
- ولی میخواستم بهت بگم که... - وایستا، یه تماس دیگه دارم.
به هر حال به زودی اونجام. باشه؟ به زودی میبینمت.
- بله، اریک؟ - بله، فرانک؟
من سر کارم، تو هتل.
تو یکی از اتاقا صدای تیر اومد.
- به پلیس زنگ زدی؟ - تازه اتفاق افتاده، واسه همین به تو زنگ زدم.
گوش کن، یه زنگ میزنم ببینم میتونیم دخالت کنیم یا نه، ولی...
میدونی چیه؟ ما خیلی دور نیستیم پس میایم اونجا.
- هیچکس اون بالا نمیره. ما داریم میایم. - باشه.
به زودی میبینمت.
چی شده؟
تو یکی از اتاقای تریانون صدای تیر اومده.
ما داریم تو هتل تریانون توقف میکنیم. تیراندازی شده.
- به زودی میبینمت. - خب، بریم.
.::: مترجم مرتضی راکی :::. کانال تلگرام : @nestedsub
بله، ژنرال. ما تازه رسیدیم.
میتونیم تا پنج دقیقه دیگه عملیاتی بشیم.
قطعا. گرفتم.
فقط هر چی میتونین حمل کنین رو بیارین. میخوام یه کم اطلاعات جمع کنم.
آماده شین، بچه ها.
ما دخالت نمیکنیم. منتظر نیروی کمکی هستیم.
- باشه. - باشه.
برمیگردم.
فرانک.
- خوبی؟ - خوبم. ممنون که اومدی.
- مدیرت اینجاست؟ - اون تو لابیه.
- سلام، من مدیر هتل هستم. - میتونین وضعیت رو خلاصه کنین؟
بعضی از مشتریا صدای تیر شنیدن. ما به پلیس زنگ زدیم، ولی فکر میکنم...
نیکو، پله ها.
و دوستت...
- آقا، لطفا! - ...بهت یه زنگ زد.
بیا اینجا.
قطع کن!
فوری! به آمبولانس زنگ بزنید!
دو نفر افتادن!
تکرار میکنم! دو نفر افتادن! به آمبولانس زنگ بزنید!
لعنتی.
نفس بکش.
نیکو.
نیکو!
بیا دیگه. نفس بکش، نیکو.
نفس بکش.
طاقت بیار.
نیکو!
لعنتی.
لعنتی.
لعنتی.
لعنتی، نیکو.
ببخشید که مزاحمتون شدم ولی به اسلحه و جلیقتون احتیاج دارم.
ممنون.
خب، بریم.
حالت چطوره؟
خوبم.
چقدر تو بازداشت بودی؟
بیست و چهار ساعت.
- بهت گفتم دخالت نکن. - ما نکردیم، سیلوین.
من اطلاعات میخواستم. اون مردا تو لابی ظاهر شدن.
قرار نبود تو وارد اون لابی بشی.
اگه تو رو ندیده بودن، شاید بی سر و صدا میرفتن.
وظیفه من اینه که وانمود کنم اونا رو نمیبینم؟
نه، وظیفه تو اینه که از دستورات من پیروی کنی.
میخواستی سرخود بری. حالا همهمون تو دردسر بزرگی افتادیم.
تو دو تا مرد داشتی، که مسئولیتشون با تو بود،
بدون محافظت، وارد یه موقعیت بالقوه خطرناک شدن. خیلی بی مسئولیتی.
نمیتونستم بدونم اونا ظاهر میشن.
ما بهت یاد دادیم همه چیز رو پیش بینی کنی!
میدونم چقدر تو و نیکو به هم نزدیک بودین.
این یه فقدان بزرگ برای همهمونه.
هیچوقت نمیتونستم تصور کنم مجبور بشم یه همچین کاری انجام بدم.
ولی من چاره ای ندارم.
مجبورم ازت بخوام که گروه رو ترک کنی.
به اعتماد من خیانت کردی.
و تو خیلی خوب میدونی که اعتماد پایه و اساس واحد ماست.
میخوام بدونی که بن هیچ دخالتی تو این قضیه نداشت.
من مسئولیت کامل رو به عهده میگیرم.
ما قصد نداریم بنجامین رو اخراج کنیم.
منو ببخش.
همه اش تقصیر منه.
برو گمشو!
مامان، کمکم کن!
اون داره منو اذیت میکنه!
هی میاد تو اتاق من. میخوام تنها باشم!
- میخوام تنها باشم! - من بابا رو میخوام!
کمک میخوای؟
آره.
من...
من میرم قدم بزنم. باید برم بیرون.
لعنت بهش.
نیکو، تو پدر فوق العاده ای بودی.
یه شوهر بی نظیر.
خیلی زود، خیلی ناگهانی رفتی.
ولی به عنوان یه قهرمان رفتی.
شجاعت، وفاداری و مهربونیت
چیزایی هستن که میخواستی به خاطرشون به یاد آورده بشی.
نمیخواستی کسی بهت ترحم کنه.
پس، به خاطر تو،
ما قدرتش رو پیدا میکنیم که ادامه بدیم.
به بهترین چیزی که بودی چنگ میندازیم.
اگه هر وقت خواستی با من حرف بزنی به مامانت بگو. اون به من زنگ میزنه.
- و ما حرف میزنیم، باشه؟ - باشه.
خیلی خب.
نمیفهمم. مگه همیشه این رویات نبوده؟
هیچوقت نگفتی میخوای گروه رو ترک کنی.
- هیچ ربطی به تو نداره. - پس چرا؟
به خاطر ما.
منظورت از "به خاطر ما" چیه؟
ما.
زندگی ما، با هم.
چیزی که میتونیم با هم بسازیم.
شاید یه نشونه باشه.
نشونه چی؟ من نمیخوام چیزی بسازم.
میخوای ما کارای کوچیک و مزخرف داشته باشیم که یه زندگی کوچیک و مزخرف داشته باشیم
تو خونه ای که وقتی تقریبا موقع مردنمونه قسطاش تموم میشه؟
قرار نبود زندگیمون اینجوری باشه، لئو.
این قرار نبود باشه. متاسفم.
حدود ساعت ۸ شب بود
که واحد ژاندارمری ملی (GIGN) به صحنه رسید
و با دو نفر تو لابی روبرو شدن.
این تبادل آتش متاسفانه منجر به مرگ دو سارق
و مرگ یکی از اعضای ژاندارمری ملی شد که قصد دخالت داشت.
خب، آیا اون دو دزد که برای پلیس شناخته شده بودن،
در حین سرقت دستگیر شدن؟
ما هنوز منتظر...
این مزخرفات رو شنیدی؟
میخوان به ما بقبولونن اون مردا دزد بودن؟
دزدایی که اینجوری تیراندازی و دعوا میکنن؟
فکر نمیکنی یه چیزی این وسط درست نیست؟
در مورد زانوت چی گفتن؟
- گفتن اوضاعش خوب نیست. - یعنی چی؟
من نمیمونم.
شوخی میکنی.
بر اساس ام آر آی فکر میکنن آسیب دائمی باشه.
و من نمیتونم روش فشار بیارم.
یه کار اداری بهم پیشنهاد دادن،
ولی اگه قرار باشه کل روز کارای دفتری انجام بدم، ترجیح میدم برم.
- بن، خیلی متاسفم. همه اش تقصیر... - فرانک، بذار یه چیز رو رک و راست کنیم.
دیگه هیچوقت در مورد اینکه تو مسئول بودی با من حرف نزن.
اگه فکر میکردم اشتباه میکنیم، قبل از اینکه بریم تو بهت میگفتم.
ما وظیفهمون رو انجام دادیم. تموم شد و رفت.
اینجا.
- ممنون. - خواهش میکنم.
من حامله ام.
ولی من...
فکر میکردم تو نمیخواستی.
آره، منم همین فکر رو میکردم.
ولی...
من این بچه رو میخوام.
دو دقیقه منو ببخشید.
خب، آره، آسانسور نداره،
ولی شما این مزیت رو دارین که تو بالاترین طبقه هستین
و نور طبیعی عالی دارین.
نظرتون چیه؟
فکر میکنم خوبه.
گروه مداخله ژاندارمری ملی
IRCGN - موسسه علوم قانونی ژاندارمری ملی
این نشانشه، و اینم نتایج آزمایشه.
- ممنون. - خواهش میکنم.
به هیچکس نگو این کار رو اینجا انجام دادی. این فقط دردسره.
باشه. ممنون.
سلیم لکداوی. عضو سابق نیروهای ویژه.
اون برای DGSI کار میکنه.
اون از این وزارتخونه به اون وزارتخونه میره و کار انجام میده.
واضحه که اون دو نفری که تو اتاق کشته شدن توریست نبودن.
- لعنتی، این خیلی جدیه. - به نظر میاد آره.
اگه نصیحت منو میخوای، ازش دور بمون.
آماده ای؟
چشماتو محکم ببند، لولو.
سورپرایز!
- تولدت مبارک. - ممنون.
- تولدت مبارک. - تولدت مبارک، عزیزم.
- همه چی خوبه؟ - آره.
خیلی خوشگل شدی.
- همونیه که میخواستی؟ - آره.
فرانک و لئو تو این سورپرایز بهم کمک کردن.
برو جلو، عزیزم.
برو جلو. آره. محکمتر.
بیا، محکمتر.
بیا، لولو. بزنش بترکونش.
همینه!
آفرین!
- مال منن! - اونا فقط مال منن!
نوبت توئه.
پای چپ رو زرد.
با من. کی رو زرده؟
دست راست رو قرمز.
- به نظر خوشحال میاد، درسته؟ - آره، خیلی ذوق زده است.
- خوبی؟ - خوبم.
دست چپ رو سبز.
بستگی به روزش داره.
با آنتوان سختتره.
لوسین زیاد گریه میکنه، ولی...
ولی آنتوان نگرانم میکنه.
حرف نمیزنه یا چیزی رو بروز نمیده.
میبینم که عصبانیه، ولی نمیخواد با من حرف بزنه.
نمیخواست امروز بیاد.
چرا؟
نمیخواست تو رو ببینه.
تو اینجایی؟
دنبالت میگشتم.
- خوبی؟ - هوم.
آنتوان.
چند ماهه میخوام یه چیزی بهت بگم.
میخواستم باهات حرف بزنم، ولی نمیدونستم چجوری.
یا کی...
میدونم از من عصبانی هستی.
و حق داری عصبانی باشی.
منم خیلی از خودم عصبانیم.
اگه من تصمیم نگرفته بودم که برم تو اون هتل...
شاید هیچکدوم از اینا اتفاق نمیفتاد.
ولی میخواستم بدونی که این داره منو از درون میخوره.
هر روز بهش فکر میکنم.
هر شب.
ولی برام مهم نیست.
تو برام مهم نیستی.
متاسفم. این چیزی نبود که میخواستم بهت بگم.
میخوام کنارت باشم.
کمک تو یه ذره هم برام مهم نیست.
شنیدم چیزایی در مورد مرگ بابا میدونی.
این درسته؟
شنیدم مامان با یه نفر حرف میزد.
میخوای چیزا رو درست کنی؟ اول از همه به همه بگو چی میدونی.
سلام.
سلام.
ببخشید، یه کم گم شدم. با اینجا آشنا نیستم.
فقط یه جای آروم میخواستم.
خب، فکر نکنم اینجا کسی مزاحممون بشه.
گوش میدم.
میشه نشونم بدین؟
- ضبط نمیکنی، درسته؟ - نه، حتی خاموشش میکنم.
- ممنون. - انجام شد.
گوش میدم.
میخواستم یه جلسه اول داشته باشم
تا بفهمم اگه چیزای مهمی رو به شما بگم، خودم یا آدمای نزدیکم رو تو خطر میندازم یا نه.
اگه بخوام چیزای مهمی رو براتون فاش کنم.
اول از همه میخوام بدونم، آیا میتونین تضمین کنین
که اسم من هیچوقت فاش نمیشه؟
و اینکه آیا شما کنترلی روی تیم تحریریهتون دارین یا نه.
روزنامه نگارا مجبور نیستن منابعشون رو فاش کنن.
- ولی میتونن. - میتونن، ولی ما این کارو نمیکنیم.
شما به اتفاقات تریانون اشاره کردین. شما چطور درگیر شدین؟
من اونجا بودم. من بخشی از تیم تاکتیکی بودم.
بیرون؟
نه. داخل.
خانم وزیر.
ایشون آقای لوفور، از DGSI هستن.
- خانم وزیر. - بفرمایید.
گوش میدم.
من پرونده رو براتون توضیح میدم، خانم وزیر.
هفت ماه پیش، سرهنگ جان برنان عضو سابق نیروی دریایی ویژه (Navy SEAL)،
عضو سیا، با محافظش به فرانسه اومد
تا یه معامله تسلیحاتی بزرگ با استرالیا رو مذاکره کنه.
روز جلسه، تحت رهبری DGSI
و فرماندهی آقای لوفور، که اینجا حضور دارن،
قرار بود دو نفر که برای DGSI کار میکردن
یه سری از مدارک رو تحویل بگیرن.
ولی، همونطور که میدونین، اوضاع اونجوری که برنامه ریزی شده بود پیش نرفت.
و بعدش، مداخله ناگوار ژاندارمری ملی (GIGN) اتفاق افتاد،
که ما رو مجبور کرد هویت دو قربانی رو پنهان کنیم.
فکر میکردیم ماجرا تموم شده،
ولی تازه از یه وضعیت جدید باخبر شدیم
که میتونه خیلی خطرناک باشه.
ما از یه خبرنگار مخفی شنیدیم
که فرانک لازارف، افسر سابق ژاندارمری ملی (GIGN) که یکی از افراد ما رو تو هتل کشت،
با یه خبرنگار تماس گرفته تا بهش بگه
که مدارکی در مورد هویت افراد ما داره.
چه مدارکی؟
یه کم خون، روی نشونش.
DNA غیرقابل انکاره.
اگه سیا بفهمه چی شده یه فاجعه دیپلماتیک میشه.
نمیتونیم بذاریم این ماجرا علنی بشه.
کارت رو میدونی.
هر جوری که میخوای انجامش بده ولی اون مدرک رو پس بگیر.
و وقتی پسش گرفتیم، باید باهاش چیکار کنیم؟
داریم میریم سینما؟
میخوای بری؟
آره.
اگه بخوای میریم.
بریم.
پرونده شناسایی
لئو!
لئو!
خوبی؟ خوب خوابیدی؟
اون داستانی که قبلا برات تعریف کردم یادت میاد؟ نگاه کن.
چهار ساعت وقت داری، نه یه دقیقه بیشتر، که نشون رو برام بیاری.
اگه تا ساعت ۲ بعد از ظهر چیزی که میخوام رو نداشته باشم،
یه گلوله تو سرش خالی میکنم و با آهک دفنش میکنم.
بهش دست نزن! صدامو میشنوی؟
- میارمش. باشه. - باشه.
یه موبایل بهت میدیم با دستورالعمل اینکه کجا ما رو پیدا کنی.
راستی، توصیه میکنم سمت پلیس نری. الان تحت تعقیبی.
استانیسلاس بوکرت با سه گلوله تو بدنش مرده پیدا شد.
اثر انگشت تو روی اسلحه پیدا شده.
همه دیدن که نزدیک ساکرهکر دنبالش میکردی.
و ظاهرا،
تو محل کارت رو به یه شکل عجیب و ناگهانی ترک کردی.
همه چی واضحه؟
ببخشید بچه ها، یه کیف یادم رفت.
- کجاست؟ - فکر کنم تو دستشویی.
هی، بچه ها!
من مظنون رو دیدم. رفته روی پشت بوم!
از اون طرف برو.
وایستا!
هی! تکون نخور!
داره میاد سمت شما.
تکون نخور!
رو زمین!
رو زمین!
تکون نخور!
وایستا!
داره میره پایین. بریم!
بریم! داریم میریم پایین!
پایین تر!
دیگه نمیبینمش!
یالا!
دیگه اونقدرام گردن کلفت نیستی، نه؟ گاردتو بگیر. جدی باش.
- یالا. خوبه. - بن!
هی.
- مهدی؟ - بله؟
- میشه دو دقیقه حواست بهشون باشه؟ - حتما.
زود برمیگردم بچه ها.
اگه دیگه کلید رو نداشته باشی، برنامهات چیه؟
نمیدونم، ولی باید یه کم وقت بخرم.
و باید برم لئو رو بیارم.
بن، اگه نخوای دخالت کنی، من میفهمم.
یه پیام بفرست که داری با چیزی که میخوان میری.
یالا بچه ها. یه کم محکمتر.
یه موقعیت GPS برام فرستادن.
تو جنگل رامبوییه هست. ۹۰ دقیقه وقت داریم.
- این خوبه؟ - آره، هر چیزی خوبه.
- بفرمایید. - ممنون.
موبایلم.
نشون.
اول میخوام زنم رو ببینم.
بریم!
خوبی؟
زیر صندلی موتور.
زیر صندلی موتور رو نگاه کن.
همه چی درست میشه.
بیا اینو تمومش کنیم.
یه پیام کوچیک برای همه مخاطبینت میذاریم،
تا اونا کاراتو بفهمن.
"من این زندگی رو نمیخوام."
"من این بچه رو نمیخوام."
"منو ببخشید."
"فرانک."
سرویس اطلاعات داخلی
موقعیت موبایل لازارف وسط جنگل رامبوییه ثبت شد.
باشه، بهشون اطلاع میدم.
وایستا.
چی میخوای، عوضی؟
برو چک کن.
چی بود؟
خوبی؟
تموم شد.
آهان. باشه.
باشه. آره.
بهت زنگ میزنم.
چی شد؟
چی شد؟
اون شلیک سوم چی بود؟ کی شلیک کرد؟
برو چک کن!
بریم!
لعنتی.
برو!
- خوبی؟ - آره.
دارن نزدیک میشن. الان بهمون میزنن.
لعنتی.
مواظب باش!
برو پایین.
همون پایین بمون.
- خوبی؟ - آره.
داره خشاب عوض میکنه!
- لعنتی. لئو. - چی؟
اون زخمی شده.
- چی شده؟ - کمربند داری؟
- آره. - بده به من.
بیا.
دستت رو بیار بالا.
محکم ببندش.
محکم.
اوه، لعنتی.
اوه، لعنتی.
- نمیخوام از دستش بدم. - از دستش نمیدی.
به من گوش کن. ما از دستش نمیدیم. باشه؟
لئو، باید بری بیمارستان.
اونا منو میخوان. بهم اعتماد کن، زود برمیگردم.
اونو ببر مینیو. اونجا میبینمت. آروم برو.
- داری چیکار میکنی؟ نه! - آروم برو.
من از پسش برمیام. برو!
لعنتی.
یه نفر زخمی شد. تکرار میکنم، یه نفر زخمی شد.
موقعیتتون رو اطلاع بدین. تکرار میکنم، موقعیتتون رو اطلاع بدین.
هی، لئو.
خوبی؟
بالاخره قراره این بچه رو داشته باشی؟
من بهت حق انتخاب نمیدم.
من تو رو میبرم بیمارستان، پس لیاقت اینو دارم که پدرخوانده باشم.
داری چیکار میکنی؟
یالا، لئو. طاقت بیار. تحمل کن. تقریبا رسیدیم.
مظنون دیده شد.
بخش کروا پاتر. تکرار میکنم، بخش کروا پاتر.
داریم نیروی کمکی میفرستیم.
شماها کجایین؟
گاهی اوقات وقت بذار
برای لذت
برای لذت
وایستا!
طاقت بیار، لئو.
صدامو میشنوی؟
هی! دارم با تو حرف میزنم.
پیش من بمون، باشه؟
برو!
لئو، خوبی؟
دارم با تو حرف میزنم.
لئو؟
بن!
- کجایی؟ - دارم میام.
حال لئو چطوره؟
بن، لئو خوبه؟
زیاد نه. نمیتونم بیدارش نگه دارم.
بذار باهاش حرف بزنم.
لئو، فرانکم.
- صدامو میشنوه؟ - آره، بگو.
لئو.
طاقت بیار، عشق من.
ازت خواهش میکنم، قوی باش.
دوستت دارم. ما قراره اون بچه رو داشته باشیم. صدامو میشنوی؟
اون بچه ماست. هیچ اتفاقی برای بچه ما نمیفته.
صدامو میشنوی؟
لئو؟
لئو؟
- بن، چی شده؟ - فرانک؟
بیهوش شده.
یالا، بن. ازت خواهش میکنم.
هر چه قدر که میتونی سریع. عجله کن.
دارم تمام تلاشمو میکنم، مرد.
بله، الو؟
خیلی خب.
بهتون خبر میدم.
بریم.
بن، کجایی؟
تو جاده D7 هستم. به زودی میرسم به ورسای.
- از وسط قلعه، از تو پارک رد شو. - باشه.
مواظب باش!
لعنتی! مواظب باش!
اون چیه؟
لعنتی!
بخش زایمان اورژانسی
مظنونین دارن به بیمارستان مینیو میرسن.
بخش اورژانس بیمارستان مینیو.
دو دقیقه دیگه اونجام
فرانک!
فرانک! وایستا!
وایستا! فرانک!
یالا، تموم شد.
دستات بالا، فرانک.
بلند شو!
یالا، بیا نزدیکتر.
یالا. بیا اینجا، رفیق.
فرانک.
فرانک، احمق نباش! فرانک!
زود برمیگردم.
طاقت بیار، لئو.
طاقت بیار، من اینجام.
همه چی درست میشه.
بن! پرستار!
- اون زندهست. - طاقت بیار.
همه چی درست میشه.
لطفا کمک کنین!
لطفا کمک کنین!
کسی اینجا نیست؟
- آقا، چی شده؟ نمیتونین داد بزنین. - زنم حالش بده.
یه گلوله به شونهاش خورده. هشت ماهه حاملهست.
- کیسه آبش پاره شده. خون زیادی از دست داده. - باشه. داریم میبریمش اتاق عمل.
آقا، شما همینجا بمونین. ما ازش مراقبت میکنیم.
خانم، صدامو میشنوین؟
خیلی خب، اتاق عمل دو.
فرانک!
فرانک، دیگه تموم شد.
یالا.
لطفا بیا.
با ما بیا.
یالا.
بریم.
نگاه کن کی اینجاست.
سلام.
سلام. کیه اون؟
باباییه.
- سلام. - این باباته.
سلام، دخترم.
سلام، دخترم.
دادگاه پاریس
این نشونیه که لکه خون روشه.
و تو پاکت، نتایج آزمایش رو دارین.
بعد از اون، دیگه بستگی به مقامات بالا داره،
ولی شما دیگه مشکلی نخواهید داشت.
ممنون.
تحولات جدید در پرونده تریانون.
بعد از کشف مدارک جدید، به نظر میاد پرونده داره تغییر مسیر میده
و حالا یه مسئله دولتی شده.
قراره قاضی آزادی فرانک لازارف رو اعلام کنه،
کسی که متهم به قتل استانیسلاس بوکرت بود و حالا بیگناهیش ثابت شده.
زندان پاریس-لا سانته
.::: مترجم مرتضی راکی :::. کانال تلگرام : @nestedsub
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.