Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
بامابین تقدیم میکند .:: Bamabin.com ::.
[زیرنویس اختصاصی وبگاه بامابین]
- پدر، منو ببخشید چون گناه کردم...
- آخرین باری که اعتراف کردین کی بود...؟
- ۱۵ سال پیش...
میترسم خدا رو رها کرده باشم...
- واقعاً کردین...؟
- میخوام انتقام بگیرم...
به خاطر ظلم بزرگی که در حقم کردن...
- چه بلایی سرت آوردن پسرم...؟
- ۱۵ سال آزگار از زندگیم رو ازم دزدیدن...
و تنها زنی رو که عاشقش بودم هم ازم گرفتن...
حالا وقتشه که انتقام بگیرم...
بامابین، تنها پلتفرم دانلود و تماشای آنلاین فیلمها و سریالهای نایاب با زیرنویس فارسی! .:: Bamabin.Com ::.
«کنت مونتکریستو»
- توی چه عمقی هستیم...؟
- دریا خیلی مواجه...!
- ادموند! ناخدا میخواد باهات حرف بزنه...!
- نمیشنوم چی میگی...!
- ناخدا میخواد باهات حرف بزنه. همین الان...!
- ژان، تو جای من وایستا. سکان رو نگه دار. مسیر ۲۷۰...
- مواظب باش...!
- حالش چطوره...؟
- میترسم تا صبح دووم نیاره...
- با من کار داشتین...؟
- کجاییم...؟
- تازه از دماغهی کُرس رد شدیم...
- بادبان اصلی چی شد...؟
- تقریباً تعمیر شده... - گوش کن ادموند...
دیگه حرف، حرف روز نیست...
ساعتها مهمن...
میخوام ناخدای کشتی فرعون بشی...
- ناخدا، من ناوسروان هستم. این وظیفه حق منه...
- وظیفهی تو اینه، دانگلار...
که کالا بخری و ازش محافظت کنی...
وظیفهی من هدایت این کشتیه...
از این به بعد...
ادموند دانتس ناخدای این کشتیه...
تا وقتی که به مارسی برسیم...
روشنه...؟
- بله قربان، روشنه...
- حالا برو بیرون. تو بمون ادموند...
اون صندوق رو باز کن...
یه نامهی مهر و موم شده توشه...
نه. بذارش توی جیبت که جاش امن باشه...
باید این نامه رو به یه آدم خیلی مهم...
توی پاریس برسونی...
عجلهایه ادموند...
- وظیفهم رو انجام میدم قربان...
باید به کی بدمش...؟ - بیا نزدیکتر...
حالا ازت میخوام...
که برگردی بالا و ما رو ببری خونه...
- بله قربان...
صدامو میشنوی...؟
- بله قربان...!
- بادبان اصلی رو بکشید بالا...!
- بجنبید! بادبان اصلی رو میکشیم بالا...!
- با این باد دکل کنده میشه...!
- چارهی دیگهای نداریم...!
باید از این طوفان رد بشیم...!
بادبان اصلی رو بکشید بالا...!
- چشم قربان! اطاعت میشه...!
- چه فکری کردی با خودت؟! دیوونه شدی...؟
بادبان داره از هم میپاشه...!
- برو کمکشون! باید سرعت بگیریم...!
- داری به من دستور میدی...؟
- ناخدا منم، دانگلار! کاری رو که میگم بکن...!
برو کمکشون! من از اینجا میبرمتون بیرون...!
[مارسی]
فعلاً محکم ببندینش...
فردا تعمیرش میکنیم...
ژاک... - بله ناخدا...؟
- باید تخلیه کنیم... - بله...
- بار آقای مورل رو خالی کنید...
آقای مورل...! - ادموند...
از ایوان دیدم که اومدی توی بندر...
ولی ناخدا لکلر رو ندیدم...
- خبر بدی دارم...
ناخدا لکلر دیگه بین ما نیست...
سه روزه که توی دریا آروم گرفته...
- تو کشتی فرعون رو برگردوندی...؟
- بله قربان...
- خدا خیرت بده...
- آقای مورل، میتونم...
از وظایفم معاف بشم تا برم به خانوادهم خبر بدم که زندهم...؟
- البته. برو پسر...! - ممنون...
- بعداً میبینمت... - بله...
مرسدس...!
- ادموند...؟
وای خدای من...
وای خدای من...
کی برگشتی...؟ - همین الان رسیدم...
- وای خدای من...
دیگه امیدمون رو از دست داده بودیم...
- من اینجام. پیشتم... - یه ماه دیر کردی...
- بدترین طوفانهای دنیا رو رد کردیم...
فقط فکر تو بود که نگهم داشت...
- دیگه تا وقتی که ازدواج نکردیم، نمیذارم بری...
- میتونیم فردا ازدواج کنیم... - اول باید نامزدیمون رو اعلام کنیم...
نامزدیمون رو...
- درسته. یادم رفته بود...
آه میکشه... - پسر عموم...
- فرنان! از مدرسه نظامی برگشتی...؟
و ستوان شدی...؟
تبریک میگم...
همهچی روبهراهه...؟
- آره. فقط از دیدنت تعجب کردم، فکر میکردم...
شاید غرق شده باشی...
- خوشبختانه نه...
- خب، اومده بودم ببینم...
چیزی کم و کسر نداشته باشی...
- هرچیزی که...
نیاز دارم، دارم...
- چه خوب...
من باید برم. باید برم سر پستم توی سربازخونه...
دانگلار...
- چی شده...؟
- از خونهی مرسدس میام. ادموند اونجا بود...
نمیذارم مال اون بشه...! - آروم باش...
- تو نمیفهمی...
ما هر دو کاتالانی هستیم. تقدیر ما اینه که با هم ازدواج کنیم...
باید تمومش کنم. اون باید عاشق من باشه...
- میتونی دعوتش کنی به دوئل... - نمیتونم...
اگه بکشمش، خودکشی میکنه...
- دانگلار...!
بهت نیاز دارم...! - الان میام آقای مورل...! یه دقیقه...!
میتونست امروز رو بهمون مرخصی بده...
- کشتیتون وضعش خرابه...
- ناخدا لکلر مُرده...
- آره، میدونم...
- و بعدش مورل ادموند رو ناخدا کرد...
همه...
دارن مسخرهم میکنن...
- من نگرانیهای دیگهای دارم... - فرنان، صبر کن...
داشتم فکر میکردم...
- چی...؟
- قبل از اینکه لکلر بمیره، یه نامه داد به ادموند...
مخفیانه...
- یه نامه...؟
- شاید بتونیم ازش استفاده کنیم...
- منظورت چیه دانگلار...؟
- ما...
هدف مشترک داریم، نه...؟
- آره. به نظر همین طوره...
- «دادستان کل محترم...
بدین وسیله مطلع میشوید...
که به آقای ادموند دانتس...
نامهای از طرف غاصب، ناپلئون...
به همراه دستورالعمل...
برای تحویل...
به کمیتهی بناپارتیست در پاریس داده شده...
به عنوان مدرک...
این نامه را...
همراه شخص او خواهید یافت...»
- «یا در خانهاش...»
- «یا...
در خانهاش...»
چطوری امضا کنم...؟ بدون اسم خودمون...
- نظرت چیه...
دربارهی «امضا: دوستدار تاج و تخت و کلیسا»...؟
- عالیه...
«امضا:
دوستدار تاج و تخت...
و کلیسا...»
بفرما. دیگه جای نگرانی نیست...
- چرا دارین این رو مینویسین...؟ ادموند پسر خوبیه...
میخواین گیرش بندازین...؟ - باشه بابا...
آروم باش کادروس، داریم شوخی میکنیم... - چه شوخیای...؟
اینجوری زندگیش رو خراب میکنین...
دارین متهمش میکنین که دشمن تاجوتخته...
- آروم باش... - دارین یه نقشهی شوم میکشین...
- راضی شدین...؟
بگیر. واسه شراب قلابیت...
- کادروس، بیا تو آشپزخونه کمکم کن...
- فرنان...
کار احمقانهای نکن...
میشنوی چی میگم...؟ فرنان...!
- میخوام...
میخوام جلوی همهتون...
حرفایی که تو دلمه رو بگم... اول از همه...
آقای مورل، من و مرسدس میخوایم ازتون تشکر کنیم...
که حامی...
جشن نامزدی ما هستین...
نمیتونستم آرزوی خدمت...
به مرد بهتری رو داشته باشم... و برام افتخاره...
که ناخدای...
کشتی فرعون هستم.
- خب، ممنون بابت این حرفای قشنگت ادموند...
یا بهتره بگم ناخدا دانتس...
خانمها و آقایون...
به افتخار این زوج خوشبخت...
پیوندشون مبارک باشه...
به سلامتی ادموند...
و مرسدس...
- به سلامتی ادموند و مرسدس...!
- دانگلار...
تو لیوانت رو به سلامتی این زوج عزیز جامت رو بلند نکردی...
خوش نمیگذره بهت...؟
- وقتی مسئولیت محمولههای فرعون رو بهم دادین...
گفتین که قراره یه روز کشتی خودم رو فرماندهی کنم...
به نظرم...
الان وقت مناسبیه، قربان...
- تو فقط یه سفر با ما کردی...
ادموند از بچگی با من دریانوردی کرده...
نوبت تو هم میرسه...
- یه چیز دیگه هم هست که میخواستم بهتون بگم...
- چی...؟ - موقع برگشت...
ناخدا لکلر خواست...
که بریم سمت جزیرهی الب...
من سعی کردم منصرفش کنم...
و جناب دانتس هم کمک چندانی نکرد...
- الب که سر راهتون نبود... - دقیقاً...
- چرا میخواست...
بره اونجا...؟
- ظاهراً ناپلئون بناپارت...
- با بناپارت حرف زد...؟
- ملوان دیده بود که مثل دو تا دوست قدیمی با هم حرف میزدن...
- خواهش میکنم این رو پیش خودتون نگه دارید...
حالا که ناپلئون تبعید شده...
همه سلطنتطلب شدن...
- به افتخار پادشاهمون...
که بالاخره تونست ما رو از شر زیادهرویهای ناپلئون نجات بده...
پادشاهیش دراز باد. به سلامتی پادشاه...!
- به سلامتی پادشاه...!
- و برای خوشبختی همیشگی شما، رنه...
- ممنون، ژرار...
- آقای دو ویلفور، ما سلطنتطلب هستیم...
ما از بناپارت متنفریم و اجازه نمیدیم دخترمون...
با کسی که این تمایلات رو داره ازدواج کنه...
- همونطور که رنه میدونه، وفاداری من به تاج و تخت...
اونقدر زیاده که باعث شد از اسم پدرم دست بکشم...
- پس دیگه از اسم «نوآرتیه دو ویلفور» استفاده نمیکنید...؟
- نه، حالا فقط «دو ویلفور» هستم...
حتی برام سخته...
که اسم نوآرتیه رو به زبون بیارم...
پدرم...
نظرات سیاسی متفاوتی با من داشت و این منو شرمنده میکنه...
به سلامتی پادشاه...
- به سلامتی پادشاه...!
- ادموند...
میتونم با دختر عموم برقصم...؟
- البته. خواهش میکنم...
- ما کاتالانی هستیم مرسدس... با غریبهها ازدواج نمیکنیم...
ما با خودمون میمونیم. قانون ما اینه...
- قانون نیست، فقط یه رسمه...
و من مجبور نیستم ازش پیروی کنم...
- تبریک میگم پسرم...
- ممنون پدر...
- ماه پیش...
مرسدس هر روز سراغت رو میگرفت...
- هنوز وقت داری نظرت رو عوض کنی...
- برای چی...؟
- میخوای بیوهی یه ناخدا بشی...؟
- چطور میتونی همچین حرفی بزنی...؟
- اون هیچوقت بیشتر از یه ناخدا نمیشه...
ولی من یه روز ژنرال میشم...
با من آیندهی بهتری داری...
- بسه دیگه...!
- حالت خوبه...؟ - آره، خوبم...
- اون مسته، ولش کن...
- کادروس...
دید که با نامه از مِیخونه رفتی بیرون...
باهاش چیکار کردی...؟
- همونی بود که امید داشتی کارساز بشه...
این واسه کمکت...
و این واسه دردسرش...
- ولی انگار هیچ نتیجهای نداشت...
- خواهیم دید...
- چطور جرئت میکنی بیای اینجا...؟ - الان میفهمید...
این رو روی میز شکایات پیدا کردیم...
هیچکس نمیدونه از کجا اومده...
- این دانتس رو زندانی کردین...؟
- هنوز نه. خواستم اول به شما اطلاع بدم...
- پیداش کنید و بیاریدش...
با محافظت کامل بیاریدش دفترم...
- ادموند، این برای تو و مرسدسه...
برای شروع زندگی مشترکتون...
- شما خیلی به ما لطف کردین... - بازش کن دیگه...
- قربان... - خواهش میکنم. لیاقتش رو داری...
- میتونم بسپارمش دست شما، پدر...؟
مرسدس، من به ناخدا لکلر قول دادم...
که از طرفش یه نامه رو به یه نفر توی پاریس برسونم...
میخواستم بپرسم دوست داری باهام بیای...؟
- میتونیم یه هفته بریم...
یا حتی بیشتر...
میشه ماه عسلمون...
- پاریس...؟
من تا حالا پاریس نرفتم...
- منم نرفتم...
حالا که زن و شوهر میشیم، میتونیم با هم سفر کنیم...
- ادموند دانتس اینجا زندگی میکنه...؟
- ولی الان اینجا نیست. خونهی آقای مورله...
- ادموند... - بله...؟
- فردا یه حلقه میندازی دستم...
که تا ابد نگهش میدارم و وقتی تو سفری...
عشقت رو بهم یادآوری میکنه...
پس منم یه چیزی دارم که بهت بدم...
که وقتی دوری، به یاد من باشی...
مال پدرم بود...
- خیلی قشنگه... - بازش کن...
دقیق بهت ساعت رو نشون میده...
تمام ساعتهایی که دلت برام تنگ میشه...
- ممنون...
موسیقی شاد...
- دیدی بهت گفتم...؟
- ادموند دانتس کیه...؟
- منم... - اومدیم دستگیرت کنیم...
- به چه دلیل...؟ - به زودی میفهمی...
- منظورتون چیه...؟ - چی شده...؟
- دستور آقای دو ویلفورته، معاون دادستان...
بیا و کار احمقانهای نکن...
- آقا! آقا...!
- ادموند، چی شده...؟ - نمیدونم...
- من باهاشون میرم...
با ادموند برمیگردم...
- حتماً یه سوء تفاهمی پیش اومده... بریم...
- چی شده...؟
ارائهای از وبگاه بامابین
- مواظبش باشید...
اینجا چیکار میکنی کادروس...؟ - شما این نامه رو دادین...
به پلیس...
آره، شما دو تا این کار رو کردین...
بهشون میگم که شما این نامه رو نوشتین...
- این کار رو بکنی قلبت رو از سینهت...
میکشم بیرون و نشونت میدم که هنوز میتپه...
- برو خونهت کادروس...
و طوری رفتار کن که شتر دیدی، ندیدی...
- این دانتس همونه...؟ - بله قربان...
- من آقای دو ویلفورت هستم، معاون دادستان مارسی...
دنبالم بیا. شما همینجا بمونید...
اونجا وایستا...
موقع دستگری توی جشن نامزدیت بودی؟
- بله قربان...
فردا عروسیمه...
- چه جالب... و تو ملوانی...؟
- از یه سفر ۴ ماهه برگشتم...
- یه سفر...؟ به کجا...؟
- مصر و قسطنطنیه...
- ام، به من گفتن...
که نظرات سیاسی شما...
خیلی افراطیه...
- من واقعاً نظر سیاسی خاصی ندارم...
- ناپلئون رو دوست داشتی...؟ - مثل بقیه...
- و پادشاه رو دوست داری، نه...؟
- البته...
- تو...
دشمنی داری...؟ - چی...؟
- جواب بده...
- تا جایی که میدونم، نه قربان...
- با این حال، ظاهراً یکی تصمیم گرفته...
برات دردسر بزرگی درست کنه...
- چطوری...؟
- یه نفر امروز این نامه رو به پلیس داده...
که توش نوشته به تو یه نامه دادن...
از طرف غاصب، ناپلئون...
همراه با دستور...
که به کمیتهی بناپارتیست پاریس برسونی...
- میتونم ببینمش...؟ - جلو نیا...
موقع برگشت از شرق...
کشتی فرعون توی جزیرهی الب توقف کرد...؟
- بله قربان، درسته... - چرا...؟
- ناخدای مرحوم ما...
- حرف بزن...
- میخواست به ناپلئون بناپارت ادای احترام کنه...
ناخدا لکلر توی نیروی دریایی امپراتوری بود...
و فکر کنم همدیگه رو میشناختن...
- و...
به غاصب ادای احترام کرد...؟
- فکر میکنم...
من همراهش نرفتم توی جزیره، پس...
- حتماً شاهدی برای همهی اینا داری...؟
- خدمهی فرعون بهتون میگن...
من روی کشتی بودم...
- بهت مأموریت دادن یا نه...
که یه نامه رو با این دستور...
به یک یا چند نفر در پاریس برسونی...؟
- بله...
قربان...
- اون نامه کجاست...؟
- خب، اینجاست... همراهمه...
- این مُهر غاصبه... - اون رو نمیتونم بگم...
- و نخوندیش...؟
- مُهرش باز نشده...
توش چی نوشته...؟
- اگه میافتاد...
دست آدمهای بد...
خسارت جبرانناپذیری به پادشاه...
و کشورمون میزد...
- من هیچ خبر نداشتم... خدا رو شکر که نشد...
- درسته...
خب، فکر کنم...
کارمون تموم شد...
آزادی...
- آه. ممنون قربان...
- متأسفم که تو همچین روزی مزاحمت شدیم...
- بله. ممنون...
- یه سوال دیگه...
قرار بود این نامه رو...
به کی بدی...؟
- به یه آقایی به اسم نوآرتیه...
توی پاریس...
- برگرد...
- بله قربان...؟ - باید دربارهی...
این نوآرتیه تحقیق کنم... بازرس...!
آقای دانتس رو ببرید...
و منتظر دستورات بعدی باشید...
- متأسفم قربان...
نمیفهمم... - برید بیرون...
حتی برام سخته...
که اسم نوآرتیه رو به زبون بیارم...
پدرم نظرات سیاسی...
خیلی متفاوتی با من داشت...
- چرا اینقدر طول کشیده...؟ - من بازپرس رو خوب میشناسم...
میرم به این مسخرهبازی خاتمه میدم...
- من همینجا میمونم...
منتظر ادموند میمونم...
- ناخدا دانتس...
آقای دو ویلفورت عذرخواهی کرد بابت اینکه بیخودی نگهتون داشته...
من با کالسکه همراهیتون میکنم تا خونهی آقای مورل...
- عالیه... - دنبالم بیاید...
- میشه اینو باز کنید...؟
- وقتی رسیدیم...
سوار شید...
- ادموند...! - مرسدس...
منو میبرن خونهی آقای مورل... - بشینید...
- اونجا میبینمت...
- ادموند...!
ادموند...!
- مارکی خونهست...؟ - داره آماده میشه بخوابه...
- بهش بگید باید ببینمش... فوریه...
- کجا دارید منو میبرید...؟
- پیاده شید دانتس...
- تا توضیح ندید هیچ جا نمیرم...
چرا منو آوردید اینجا...؟
- ادموند...! - اینو باز کنید...
- ادموند، چی شده...؟ - نگهش دارید...
- مرسدس...! - چه خبر شده...؟
- من اصلاً نمیدونم...! - کجا میبرنت...؟
- یه سوء تفاهمه...
- ادموند...! - نگهش دارید...!
- ادموند...!
- برمیگردم دنبالت...! - منتظرت میمونم ادموند...!
- برو...
- آقای دو ویلفورت، این وقت شب...
اینجا چیکار میکنید...؟ - عذر میخوام قربان...
ولی ماجرایی که الان باهاش درگیر بودم...
یه جاسوس ناپلئون رو لو داد...
پادشاه در خطر جدیه...
باید برم پاریس تا باهاش صحبت کنم، اما برای این کار...
به یه نامهی معرفی نیاز دارم...
- پسرم کجاست...؟
- بردنش...
آقای مورل برنگشته...؟ - هنوز نه...
- مرسدس...
بردنش کجا...؟ - سمت دریا...
- میرم از مافوقم بپرسم...
چه خبر شده... - ممنون فرنان...
بیاید آقای دانتس، دیر وقته... باید برگردیم...
- مگه ادموند چیکار کرده...؟ من نمیفهمم...
پسر من چی کار کرده...؟ - نمیدونم...
- تقریباً رسیدیم قربان... - نه، نه قلعهی ایف...
- سلام جناب فرماندار...
- از اوناست...؟ - هوم...
- قربان، من به هیچ جرمی متهم نشدم...
- این برگه چیز دیگهای میگه...
- چی میگه...؟
- میگه تو جاسوس ناپلئونی...
- دروغه... باور کنید...
- امثال تو همه همینو میگن...
زندانیای سیاسی میرن سیاهچال...
ببرینش...
- دستبندای زندانی رو باز کنید...
برو تو...
- صبح زود اومدین پدر...
- چی تو رو کشونده پاریس...؟
- دستتون چی شده...؟
خونریزی داشته...
- آره...
چیزی نیست...
دیشب دستم خورد به یه نردهی زنگ زده، برید...
قهوه میخوری...؟
- نه. برای یه کار فوری اینجام...
ولی باید قبلش باهاتون حرف میزدم...
- چه کاری...؟
- اومدم پادشاه رو از یه توطئه علیه خودش باخبر کنم...
یه نامهی خطرناک از ناپلئون...
که برای شما فرستاده شده بود پدر، به دست من رسید...
خوشبختانه موفق شدم نابودش کنم...
و حامل نامه رو هم ساکت کردم...
تا گردن شما زیر تیغ گیوتین نره...
- توی نامه چی بود...؟
- بهتره شما ندونید...
- میتونم حدس بزنم...
ناپلئون داره فرارش از جزیرهی الب رو آماده میکنه، نه...؟
- کی بهتون گفته...؟
- من همه جا آدم دارم ژرار...
- پس درسته...؟
- قبلاً فرار کرده...
سه روز پیش با ۷۰۰ نفر وارد فرانسه شده...
- غیرممکنه...
- داره به سمت شمال میره...
همهی افسرها دارن بهش اعلام وفاداری میکنن...
الان ۶۰۰۰ نفر آمادهی جنگ باهاش هستن...
- خدای من...
- به زودی ورود شکوهمندی به پاریس خواهد داشت...
پیشنهاد میکنم بدوی بری پیش پادشاه عزیزت...
و همین الان ماجرای نامه رو بهش بگی...
مطمئن باش ژرار که این کار رو...
برای محافظت از پادشاه نمیکنی...
فقط برای پیشرفت شغلیته...
از دور دارم نگاهت میکنم...
اونهمه آدم رو به «دلایل سیاسی» محکوم کردی...
باعث میشه حسی هم داشته باشی...؟
چرا اینقدر بیرحمی...؟
به خاطر جاهطلبیه...؟
- نه، من هر کاری میکنم به نام قانونه...
- دروغه... تو فقط از روی جاهطلبی کار میکنی...
برای همینه که اسمت رو عوض کردی...
که از «نوآرتیه» خلاص شدی، آقای دو ویلفورت...
برو...
برو به پادشاهت بگو از فرانسه فرار کنه...
تا وقت هست...
- دربارهی گیرندهی نامه چیزی نمیگم...
- معلومه که نمیگی...
اگه بگی، شغلت نابود میشه...
از نظر قانون میشی بدتر از یه انگل...
همهش به خاطر اسم من...
اسم نوآرتیه که من به داشتنش افتخار میکنم...
- مافوقتون چی گفت...؟
- داره تحقیق میکنه...
بهش گفتم که برام خیلی مهمه...
نخوابیدی...؟
- وقتی نمیدونم ادموند کجاست چطور میتونم بخوابم...؟
- کجا میری...؟ - میرم ببینم چه خبره...
خب...؟
- آقای دو ویلفورت برای یه کار فوری رفته پاریس...
- با بازرس حرف زدی...؟
- آره. دربارهی قایق هیچی نمیدونه...
- بردنش سمت دریا... من اونجا بودم...
اگه برده باشنش زندان قلعهی ایف چی...؟
- ولی هیچ دلیلی نداره...
- بیا تو...
پیداش کردی...؟
- نه...
- باید یه جایی باشه...
نمیتونه...
غیبش زده باشه...
به زودی برمیگرده...
میبینی...
از این در میاد تو...
مثل همیشه...
- لباس فرمش رو بدید به شماره ۳۴...
اینو بپوش...
- من نباید اینجا باشم...!
- صدات رو...
جلوی من بلند نکن... هیچوقت...
- کاری که گفته میشه رو بکن، شماره ۳۴...
- من یه قانون گذاشتم...
که هیچ زندانی نباید زنده از سیاهچالها بیرون بره...
۶ ساله که اینجام و از اون موقع، این قانون رعایت شده...
از تو هم انتظار دارم تمکین کنی...
عجله کن...
دو روز نه آب و نه غذا...
بامابین، تنها پلتفرم دانلود و تماشای آنلاین فیلمها و سریالهای نایاب با زیرنویس فارسی! .:: Bamabin.Com ::.
..:: کانال تلگرام و اينستاگرام بامابین ::.. .:: Telegram: @BamabinOfficial ::. .:: Instagram: @Bamabin_Com ::.
- مرسدس...
مافوقم بالاخره فهمید...
چه بلایی سر ادموند اومده...
- بهم بگو...
- به خیانت متهم شده و بردنش قلعهی ایف...
از اون موقع اونجا نگهش داشتن...
- خدای من...
- هیچکس زنده از اونجا برنگشته...
شاید الان مرده باشه...
- نه...!
نه ادموند...
میدونه که من منتظرم برگرده...
برمیگرده پیشم... میبینی...
افسرت مطمئنه که بردنش اونجا...؟
- کاملاً مطمئن...
- چرا خدا...؟
چرا...؟
با سپاس از انتخاب سایت بامابین برای تماشا !برای دسترسی راحتتر و کامل به آرشیو، از «اپلیکیشن گوشی» استفاده کنید
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.