All language subtitles for The.Gate.Of.The.Sun.The.Departure.2004.576p.fa

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

معرفی و زیرنویس فارسی فیلم های مهجور @oldman505‬

‫حالت چطوره، ام حسن؟‬

‫سلام، یونس.‬

‫هنوز نمرده‌ای؟‬

‫بعد از تو.‬

‫می‌توانم همین الان دفنت کنم، یونس.‬

‫آن چیست؟‬

‫پرتقال‌های فلسطین است که ام حسن آورده.‬

‫نه!‬

‫بیا وطن را بخوریم قبل از اینکه ما را بخورد.‬

‫تمام پرتقال‌های فلسطین را بخور،‬

‫جلیل را بخور،‬

‫بیا فلسطین را بخوریم.‬

بر اساس رمان «باب‌الشمس» نوشته الیاس خوری

‫بچش.‬

باب‌الشمس (دروازه خورشید)

بخش اول: عزیمت

بیروت / شاتیلا

زمستان ۱۹۹۴

در این سالها بخاطر توافق‌نامه‌ ی اسلو فلسطینی‌های لبنان ناامید شده

بودند چرا که عملاً آرمان بازگشت آواره ها به سرزمین‌هایشان منتفی شده بود

وضعیت فلسطینی‌های ساکن اردوگاه شاتيلا در این مقطع، بسیار اسفناک

و آمیخته با فقر، ناامیدی و آوارگی مضاعف بود. سال ۱۹۹۴، سالی

است که فلسطینی‌های لبنان، خود را در میان پیامدهای تلخ جنگ داخلی

لبنان و همچنین سرخوردگی ناشی از توافق‌نامه‌های اسلو یافتند

‫خلیل، اعترافی دارم که باید به تو بگویم:‬

‫من از کلم متنفرم.‬

‫کلم؟‬

‫تو تلفظ می‌کنی «کلم» را شبیه یک کلم.‬

‫کنجد دیوانه‌کننده است!‬

‫با سیر و لیمو، قیامت است!‬

‫عزیزم...‬

‫عزیزم...‬

‫دیوانه‌ی من.‬

‫سامح ابودیاب!‬

‫بیا پایین!‬

‫دارم باهات ازدواج می‌کنم!‬

‫او در حال فرار است.‬

‫او مطمئناً همدست است.‬

‫«مردانی در آفتاب»،‬

‫«خطر نظامی آمریکا»،‬

‫«هملت»،‬

‫هیچ چیز جز سیاست نیست...‬

‫یک کتاب‌خوان دیگر!‬

‫باید در ماه عسلشان باشند.‬

‫ارده دوست داری؟‬

‫بچش!‬

‫این هم مدرک!‬

‫آن‌ها در زمان محاصره اردوگاه‌ها با هم آشنا شدند.‬

‫شمس برای مبارزان اسلحه تامین می‌کرد.‬

‫اما چرا این سامح؟‬

‫به او می‌گوید «دارم با تو ازدواج می‌کنم» و بعد به او شلیک می‌کند.‬

‫فکر می‌کنی با تمام هم‌دسته‌هایش خوابیده؟‬

‫ما دنبال دکتر خلیل ایوب می‌گردیم.‬

‫به تو یاد نداده‌اند چطور سلام کنی؟‬

‫ببخشید، ام حسن.‬

‫- می‌دانی کجاست؟ - نه. و شمس؟‬

‫حتماً با او فرار کرده است.‬

‫ما فکر می‌کنیم آن‌ها همدست هستند.‬

‫و شما می‌خواهید او را از اینجا دستگیر کنید؟‬

‫برو خانه، کوچولوی من.‬

‫همسرت به زودی فارغ می‌شود؟‬

‫با اولین دردهای زایمان به من خبر بده.‬

‫خلیل...‬

‫بلند شو.‬

‫انگار به بدبختی‌های بیشتری نیاز داشتیم!‬

‫یونس در بیمارستان است.‬

‫ابو سالم؟‬

‫دچار سکته و فلج نیمه بدن شده،‬

‫او را مثل سگ در بیمارستان رها کردند!‬

‫بلند شو، لطفاً.‬

‫تو را به خدا با من بیا.‬

‫من با پرسنل بیمارستان صحبت کردم،‬

‫می‌توانی آنجا پنهان شوی و از یونس مراقبت کنی.‬

‫او تمام روز را روی زمین گذرانده؟‬

‫دستور از دکتر امجد است.‬

‫زینب، یک اتاق آماده کن!‬

‫او غیرقابل حرکت است.‬

‫- امین کجاست؟ - نمی‌دانم!‬

‫یک پتو و یک اتاق!‬

‫آن تخت را از اینجا ببر بیرون.‬

‫برس و ضدعفونی‌کننده بیاور.‬

‫اینجا بوی وحشتناکی می‌دهد!‬

‫سریع‌تر!‬

‫- امین کجاست؟ - نمی‌دانم.‬

‫او دیوانه است!‬

‫این همه هیاهو برای چیست، خلیل؟‬

‫ام حسن، من قبول کردم که او اینجا پنهان شود‬

‫به این شرط که خودش را یک دکتر واقعی فرض نکند.‬

‫نمی‌خواهم بشنوم. ما با هم توافق کرده بودیم.‬

‫یونس چطور است؟‬

‫آمبولی مغزی.‬

‫به او رقیق‌کننده خون دادی؟‬

‫پناه بر خدا. او حداکثر ۳ روز زنده می‌ماند.‬

‫به خانواده‌اش زنگ بزن تا برای تشییع جنازه بیایند.‬

‫تو، به محض اینکه او مرد،‬

‫فوراً بیمارستان را ترک می‌کنی،‬

‫و به سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) می‌روی.‬

‫هر کاری که لازم باشد برای یونس انجام خواهی داد.‬

‫زینب تنهاست، او دست‌پاچه شده است.‬

‫سر تو دارد می‌ترکد، و زندگی من دارد می‌پاشد.‬

‫بلند شو و به آن‌ها بگو من بی‌گناهم.‬

‫من عاشق شمس بودم، همین و بس.‬

‫تو نمی‌توانی بمیری.‬

‫خواهش می‌کنم.‬

‫این تویی که از من محافظت می‌کنی.‬

‫شخص خوابیده مثل مرده است.‬

‫روح او هنگام بیداری به بدنش بازمی‌گردد،‬

‫اما روح مرده دیگر بازنمی‌گردد.‬

‫او رنج می‌کشد. دنیای او دیگر دنیای ما نیست.‬

‫باید چه کار کنم، ام حسن؟‬

‫همان کاری که او از تو می‌خواهد انجام بده.‬

‫او حرف نمی‌زند.‬

‫چرا، او حرف می‌زند. سعی کن صدایش را بشنوی.‬

‫در رمانی خواندم‬

‫بسیار مهم است که با یک فرد در کما صحبت کنی.‬

‫برای تو داستان خواهم گفت.‬

‫داستان دکتر خلیل که عاشق شمس بود.‬

‫این یکی را که دلت نمی‌خواهد.‬

‫من داستان تو را خواهم گفت، داستان یونس و نهیله.‬

‫گوش کن...‬

‫تن ما داستان ماست.‬

‫یالا، بلند شو.‬

‫چشمانت را باز کن. فقط باید یک کلمه بگویی.‬

‫پس بلند شو!‬

‫ما با مقامات اردوگاه صحبت خواهیم کرد،‬

‫تو به آن‌ها خواهی گفت که من هیچ نقشی در این قتل نداشته‌ام.‬

‫چه پایان عجیبی!‬

‫اشک‌های دروغین، برای این همه تراژدی واقعی.‬

‫وقتی جمال عبدالناصر در سال ۱۹۶۷ استعفا داد، پس از شکست مصر در جنگ شش‌روزه شعار خود را از «آزادی فلسطین» به «رفع آثار تجاوز» یعنی پس‌زمینه‌گیری سرزمین‌های اشغال‌شده در جنگ تغییر داد

‫روی زمین تف کردی و گفتی: «ما از صفر شروع می‌کنیم.»‬

‫و سال ۱۹۷۰، بعد از قتل‌عام در اردن درگیری‌های خونین سال ۱۹۷۰ بین ارتش اردن به رهبری شاه حسین و سازمان‌های فلسطینی به رهبری یاسر عرفات‬

‫به جای اینکه به مادری بگویی پسرش مرده است، گفتی:‬

‫«ما از صفر شروع می‌کنیم.» و رفتی.‬

‫پس از حمله اسرائیلی‌ها به بیروت،‬ بعد از اینکه سازمان آزادی‌بخش فلسطین از اردن اخراج شد، پایگاه اصلی خود را به لبنان، به ویژه بیروت، منتقل کرد. این جابه‌جایی در نهایت یکی از زمینه‌های اصلی حمله اسرائیل به لبنان و محاصره بیروت در سال ۱۹۸۲ بود

‫و دوباره بعد از...‬

‫تو تف کردی، گویی می‌خواستی زمان را پاک کنی.‬

‫«ما از صفر شروع می‌کنیم.»‬

‫و حالا تو ماندی و اشک‌های مصنوعی‌ات.‬

‫یالا، بلند شو!‬

‫بیچاره... مثل دیوانه‌ها با خودش حرف می‌زند.‬

‫تو نمی‌خواستی اینجا دفن شوی.‬

‫می‌خواستی در جلیل بمیری.‬ جلیل منطقه‌ای تاریخی در شمال فلسطین است که در جریان جنگ ۱۹۴۸ از آن جدا شد و تحت حاکمیت اسرائیل درآمد

‫فراموش کردی؟ مرا فراموش کردی؟‬

‫من خلیلم.‬

‫دکتر خلیل.‬

‫من فقط همین یک نام را دارم.‬

‫نه مثل تو.‬

‫باید تو را چه بنامم؟‬

‫در اردوگاه‌ها، ابو سالم است.‬

‫در روستا، «او» یا «پدر ابراهیم».‬

‫در ماموریت، ابو صالح بودی.‬

‫در غار باب‌الشمس، یونس بودی.‬

‫نام تو چیست؟‬

‫«ما از صفر شروع می‌کنیم.»‬

‫بیا از اول شروع کنیم...‬

‫در آغاز فلسطین بود،‬

‫میهن...‬

‫تو داستان عشقت را به من گفتی:‬

‫با ازدواجی شروع می‌شود که مادرت تمایلی به آن ندارد.‬

‫پسری از مبارزان جنگل که علیه انگلیسی‌ها می‌جنگد‬ در سال ۱۹۳۶ یک قیام سه‌سالهٔ همه‌جانبه علیه قیمومیت بریتانیا و پروژهٔ صهیونیستی آغاز شد

‫با دختری ازدواج می‌کند که مادرش او را چنین می‌نامد...‬

‫دختر سگ.‬

‫مدرسه عین الزیتون‬

‫چه کسی اینجاست؟‬

‫شیخ ابراهیم.‬

‫لباس می‌پوشم و در را باز می‌کنم!‬

‫خوش آمدید، شیخ.‬

‫چای؟‬

‫نه، سرت شلوغ است. فقط دو کلمه حرف با تو دارم.‬

‫کارهای زیادی دارم، کاظم بیگ ضیافت داده است.‬

‫او خاندان سرسق لبنان را دعوت کرده‬

‫و آن‌ها همراه انگلیسی‌ها می‌آیند...‬

‫و یهودی‌ها.‬

‫قضیه فروش زمین‌هاست...‬

‫لعنت بر کسانی که زمین را می‌فروشند.‬

‫دخترهایت چطورند؟‬

‫خوبند، خدا را شکر، به من در کار بیگ کمک می‌کنند.‬

‫- صلوات فرست بر پیامبر. - اللهم صل علی محمد.‬

‫او امر به ازدواج کرده.‬

‫اولاد و نسل زینت زندگی است.‬

‫من دارم پیر می‌شوم‬

‫دوست دارم یونسم از فدوای تو بچه‌دار شود.‬

‫دوست دارم به تو پاسخ مثبت بدهم...‬

‫اما با تو صریح خواهم بود:‬

‫از وقتی بیوه شدم، کاظم بیگ برایمان تصمیم می‌گیرد.‬

‫فدوا و لمیا نشان شده‌اند.‬

‫یونس در کوهستان با انگلیسی‌ها می‌جنگد...‬

‫بیگ مخالفت خواهد کرد.‬

‫اما من نمی‌توانم به تو نه بگویم.‬

‫هنوز می‌توانم کوچکترین دخترم، نهیله را به تو بدهم.‬

‫او هنوز بالغ نشده، و آزاد است. نظرت چیست؟‬

‫به خدا توکل می‌کنیم.‬

‫فقط همین دختر را پیدا کردی؟‬

‫مگر ما به اندازه کافی فقیر نیستیم؟‬

‫نیاز به فقیرتری داشتیم؟‬

‫حتی بدبخت‌تر؟‬

‫من این ازدواج را نمی‌خواهم.‬

‫مگر او تنها دختر روی زمین است؟‬

‫می‌خواهم یونس برایم نوه بیاورد.‬

‫چرا با این یکی؟‬

‫همه چیز در این خانه خشک شده است.‬

‫به هر چه دست می‌زنی نابود می‌شود.‬

‫خداوند این عهد را لعنت کند!‬

‫داری برای پسرت دختر یک بیوه را می‌گیری؟‬

‫اما تو که می‌دانی پشت سرش چه می‌گویند.‬

‫خدا تو را ببخشد. آن‌ها آدم‌های ساده‌ای مثل ما هستند.‬

‫یونس با دختر شواح ازدواج خواهد کرد.‬

‫من این‌طور تصمیم گرفته‌ام.‬

‫باید غسل کنم.‬

‫کفش‌هایت را درآور!‬

‫قامت ببند!‬

‫نمازهای تو چه فایده‌ای برای ما دارد؟‬

‫دیگر از این خاک و غبار خسته شده‌ام!‬

‫دست از قصه غبار بردار!‬

‫می‌دانی او درباره آب چه می‌گوید؟‬

‫اینکه مثل خون می‌چسبد، اینکه کثیف است.‬

‫اینکه مرگ در درون آن است‬

‫و بو می‌دهد!‬

‫بله! بو می‌دهد!‬

‫تو هم خاک‌آلود هستی.‬

‫بیا بگذار بشویمت.‬

‫در این سن و سال، دوباره من باید تو را بشویم!‬

‫من از ۱۲ سالگی که با پدرت ازدواج کردم، دارم او را می‌شویم.‬

‫ریش و این حرف‌ها... قصه‌هایت را برای دیگران بگو!‬

‫مثلاً برای چه کسی؟‬

‫او فقط به فکر خودش است و خدا هم فقط تو را به من داد.‬

‫ام حسن می‌داند چه بر سر من آمد.‬

‫او همان کسی است که جانت را نجات داد.‬

‫قبل از تو، من ۵ بچه داشتم.‬

‫ام حسن آن‌ها را از شکمم بیرون کشید و در مرگشان به من دلداری داد.‬

‫وقتی شیر می‌دادم،‬

‫نوک سینه‌هایم زخم شده بود.‬

‫او از من می‌خواست شیر بدهم و من می‌گفتم «چطور؟»‬

‫با این نوک سینه‌های زخمی‌ام...‬

‫دیگر از این داستان جانم به لب رسیده!‬

‫آن را حفظ هستم!‬

‫به خدا دیگر نمی‌توانم تحمل کنم!‬

‫کاری می‌کنی فرار کنم!‬

‫فقط تو زنده ماندی.‬

‫سینه بی‌نوک مرا گاز می‌گرفتی،‬

‫خدا می‌داند چقدر دردم می‌آمد...‬

‫یونس، خوب به حرف‌هایم گوش کن:‬

‫پدرت می‌خواهد تو با دختر شواح ازدواج کنی.‬

‫نامش نهیله است.‬

‫من این ازدواج را نمی‌خواهم.‬

‫- او زیباست؟ - خیلی کم‌سن است.‬

‫دوست داری چطور باشد؟‬

‫پوست‌سفید... چشم‌درشت... زیبا.‬

‫تو فقط کپیِ مادرش نصیبت می‌شود.‬

‫من بی‌هیچ ابهامی دهانش را می‌بوسم!‬

‫من می‌خواهم ازدواج کنم!‬

‫امید که شادی ما را لبریز کند‬

‫چرا که امشب شب عروسی توست‬

‫عروس زیبا و لطیف است‬

‫و تو، سرشار از شجاعت‬

‫دست‌های نهیله شیرین و دلپذیرند.‬

‫خوشم نمی‌آید!‬

‫بس کن!‬

‫این مرا خوشحال نمی‌کند!‬

‫حنا آماده است؟‬

‫مهمان‌ها دارند می‌آیند!‬

‫ام یونس!‬

‫دیگر کافی است. هوا تاریک شده، چیزی نخواهیم دید.‬

‫یک جوش در چشمش دارد!‬

‫نه، یک خال است.‬

‫همان کثافت است.‬

‫دیروز، یونس و همسرش و تو را در خواب دیدم.‬

‫- خب که چه؟ - خدا را شکر خیر بود.‬

‫او خانه‌تان را پر از بچه کرده بود.‬

‫و تو آن‌ها را به دنیا آوردی؟‬

‫من یک بار او را به دنیا آوردم، اما کسی چه می‌داند...‬

‫یکی کافی نیست.‬

‫دارند خطبه را می‌خوانند!‬

‫بیا ببین، نهیله!‬

‫می‌خواهی ما تو را برهنه ببینیم؟‬

‫هرگز لکه ننگی بر پیشانی نخواهد بود!‬

‫این را برای مادرت ببر و برگرد.‬

‫برو دیگر!‬

‫او و خواهرهایت می‌توانند بروند.‬

‫از در پشتی.‬

‫آن‌ها منتظر تو هستند.‬

‫نمی‌خواستم به تو بگویم...‬

‫اما من و خواهرهایت داریم از روستا می‌رویم.‬

‫کجا می‌روید؟‬

‫به ترشیحا ترشيحا یک روستای فلسطینی در جلیل غربی بود که امروزه بخشی از شهر اسرائیلی معالوت-ترشيحا در شمال اسرائیل است ‬

‫آنجا کار خواهم کرد.‬

‫خواهرهایت باید بروند...‬

‫به خاطر بیگ...‬

‫خداوند به تو شادی ببخشد.‬

‫من و یوسف به دوستانمان ملحق می‌شویم.‬

‫برو، پسرم.‬

‫اگر نرقصیم، گردنت را می‌شکنم!‬

‫- هدیه عروسی‌ات: ۲ فشنگ. - فقط همین؟‬

‫می‌دانی قیمت مهمات چقدر است؟‬

‫در عروسی، آدم می‌رقصد.‬

‫امید که شادی ما را لبریز کند‬

‫چرا که امشب شب عروسی توست‬

‫عروس زیبا و لطیف است‬

‫و تو، سرشار از شجاعت‬

‫عطر سینه‌هایش بیماران را شفا می‌دهد‬

‫وقتی باسنش می‌لرزد، سامسون دیگر تاب ندارد‬

‫او چشمک می‌زند، به من اشاره می‌کند‬

‫چه شیرین است آرمیدن در کنار معشوقم‬

‫زن چشمک زد و به او اشاره کرد‬

‫و مرد از جیب خود هدیه‌ای بیرون آورد‬

‫که به من تقدیم می‌کند‬

‫می‌خواستم او زیبا و چشم‌درشت باشد.‬

‫او زیبا و چشم‌درشت است.‬

‫نهیله، روشنایی روستا‬

‫نهیله، بسیار زیبا و بسیار دانا‬

‫کفش‌هایت را درآور.‬

‫مراقب باش... آروم.‬

‫تو از یک پسر هم تخت‌تری.‬

‫- پس موهایت چه؟ - به خاطر شپش‌ها.‬

‫- با خودت چه کردی؟ - افتادم.‬

‫مادرت می‌گوید خون ما سرخ نیست. این را به او بده.‬

‫می‌خواهم به چریک‌ها ملحق شوم.‬

‫یک دختر، در میان چریک‌ها؟‬

‫من مثل یک مرد با تفنگ شلیک می‌کنم.‬

‫ما در گروه چریک‌ها با انگلیسی‌ها می‌جنگیم‬

‫و کسانی که زمین را به یهودی‌ها می‌فروشند، مجازات می‌شوند.‬

‫چطور می‌جنگید؟‬

‫ما پا جای پای عزالدین قسام می‌گذاریم.‬

‫انگلیسی‌ها با کشتن او فکر می‌کردند دارند مقاومت را در هم می‌شکنند.‬

‫ما انگلیسی‌ها را از فلسطین بیرون خواهیم راند،‬

‫آن‌ها کشورمان را به یهودی‌ها تحویل نخواهند داد.‬

‫آن‌ها می‌خواهند به آن‌ها کمک کنند تا اینجا را کشور خودشان کنند.‬

‫پس تکلیف ما چه می‌شود؟ اینجا کشور ماست، فهمیدی؟‬

‫- چه کار می‌کنی؟ - من یک مبارزم.‬

‫من به سربازان انگلیسی حمله می‌کنم‬

‫و خائنانی که زمین را به یهودی‌ها می‌فروشند.‬

‫تا حالا کسی را کشته‌ای؟‬

‫معلوم است، چون من یک مبارزم.‬

‫داری من را می‌ترسانی.‬

‫دهقانان فلسطین برای زمین خود خواهند جنگید.‬

‫یهودی‌ها آن‌ها را بیرون راندند‬

‫با کمک انگلیسی‌ها.‬

‫نهیله!‬

‫شوهرت کجاست؟ گذاشتی برود؟‬

‫بلند شو و برو تمیزکاری کن.‬

‫بالا می‌بری و پایین می‌آوری!‬

‫یالا، این‌قدر شل نباش!‬

‫دست‌ها کشیده!‬

‫کار یهودی و آزادی یهودی‬

‫جدایی‌ناپذیرند.‬

‫دیگر حالم از این اوضاع به هم می‌خورد، پایانی ندارد.‬

‫- و شوهرت؟ - او دوست ندارد من بیرون بروم.‬

‫مدرسه عین الزیتون‬

‫ساکت! دیگر نمی‌خواهم صدایتان را بشنوم!‬

‫این فلسطین است.‬

‫- این... - فلسطین است!‬

‫- این... - فلسطین است!‬

‫- کشور ما نام دارد... - عین الزیتون!‬

‫- کشور ما نام دارد... - عین الزیتون!‬

‫غلط است! این فلسطین است! کشور ما نام دارد...‬

‫- فلسطین! - بسیار خوب.‬

‫این نقشه تقسیم بین فلسطینیان و یهودیان است‬

‫که توسط سازمان ملل تصویب شده.‬

‫اگر بتوانم به چشمانم اعتماد کنم،‬

‫صهیونیست‌ها می‌خواهند کشور را اشغال کنند و ما را بیرون برانند.‬

‫وگرنه، چرا خارج از محدوده خود شهرک‌سازی می‌کنند؟‬

‫اطراف عکا،‬

‫سراسر جلیل،‬

‫اطراف قدس،‬

‫و درست همین‌جا پشت در خانه‌های ما.‬

‫شهرک‌ها به عنوان پایگاه‌های پیشرو عمل می‌کنند‬

‫تا برای جنگ آماده شوند.‬

‫آن‌ها آماده می‌شوند و ما خوابیده‌ایم.‬

‫ساکت، وگرنه گردنت را می‌شکنم!‬

‫شیخ ابراهیم!‬

‫کشورهای عربی اشغال شده‌اند...‬

‫ساکت!‬

‫ساکت!‬

‫چه می‌خواهی؟‬

‫اینکه یک پسر باشم. درس بخوانم.‬

‫ساکت!‬

‫خجالت نمی‌کشی؟ بیا خانه!‬

‫- می‌خواهم یاد بگیرم. - آروم باش، ام یونس!‬

‫سلام بر شما و صلح میان شما.‬

‫برای چه کار آمده‌ای؟ برو خانه!‬

‫بگذار برود!‬

‫می‌خواهم درس بخوانم!‬

‫من به تو درس می‌دهم، دخترم.‬

‫کتاب‌ها را بهت می‌رسانم.‬

‫ساکت!‬

‫- و آن؟ - «ت».‬

‫نه. سه نقطه «ث» است. دو نقطه «ت».‬

‫- و آن؟ - «ب».‬

‫بسیار خوب.‬

‫من هم می‌توانم بخوانم.‬

‫«به نام خداوند بخشنده و مهربان، ستایش او را،‬

‫«مالک روز جزا، او که می‌پرستیم و از او یاری می‌جوییم،‬

‫«ما را به راه راست هدایت فرما، راهِ کسانی که رستگار شدند، آمین.»‬

‫زنان فقط باید قرآن بخوانند.‬

‫یونس، یونس...‬

‫دلت برای همسرت تنگ شده؟‬

‫و مادرت؟‬

‫و پدرت؟‬

‫چرا ران‌هایت را نشان می‌دهی؟‬

‫بیا به خانه!‬

‫«قسم به انجیر و زیتون...»‬

‫«انجیر و زیتون...»‬

‫«کوه سینین...»‬

‫«ال» ندارد.‬

‫- آن سلیطه را دیده‌ای؟ - کاری به کارش نداشته باش.‬

‫«ما انسان‌ها را آفریدیم...»‬

‫«ما انسان را‬

‫«در نیکوترین شکل آفریدیم.»‬

‫نه نه نه. نیازی نیست هیچ تلاشی بکنی.‬

‫بیا...‬

‫آرام...‬

‫رهایش کن، او اولین کسی نیست که باردار شده!‬

‫به من چه ربطی دارد؟‬

‫وقتی باردار بودم، تا بالای بالا بالا می‌رفتم.‬

‫حیف که پایین آمدی.‬

‫چه سلیطه‌ای!‬

‫من سلیطه‌ام؟ شوخی نکن!‬

‫در شهر عکا،‬

‫هیچ مشکلی بین طبقه کارگر عرب و یهود نیست.‬

‫اما اینجا هست.‬

‫مثل حیفا و قدس.‬

‫به نظر می‌رسد همسرت پسری در شکم دارد.‬

‫بیا، پسرم.‬

‫بیا چند تا زیتون بچین.‬

‫نه، نه، تلخ است.‬

‫زیتون‌ها تلخ هستند!‬

‫تلخ است!‬

‫سربازان یهودی دارند می‌آیند!‬

‫داستان می‌توانست از آنجا شروع شود.‬

‫همسرت را در باغ زیتون می‌بینی، و این یعنی عشق.‬

‫اما حقیقت آنجا نیست.‬

‫نهیله زمانی عشق تو شد که از او جدا شدی.‬

‫گفتی که کلمه «وطن» را هنگام سقوط جلیل فهمیدی.‬

‫و همچنین: «میهن، مانند عشق،‬

‫«سقوط کردن از پرتگاه و احساس نزدیک بودن به مرگ است.»‬

‫اما شمس نمرده است.‬

‫و من نه مرده‌ام و نه زنده.‬

‫چطور توانستی همسر باردارت را در روستا رها کنی‬

‫تا با ابوعساف بروی و اسلحه بیاوری؟‬

‫تو آن تاریخ را خالکوبی نکردی که آن را به یاد داشته باشی‬

‫بلکه برای اینکه همیشه از آن رنج بکشی.‬

‫وقتی روستایت ناپدید شد، آنجا نبودی.‬

‫گاهی می‌گویی به جنگ رفتی،‬

‫و گاهی می‌گویی نرفته‌ای.‬

‫«ما فلسطین را از دست دادیم چون نجنگیدیم،‬

‫«مثل یک رؤیا... یک لحظه جنون...»‬

‫مثل نمی‌دانم چه.‬

‫این اراجیف چیست؟‬

‫تو، تو جنگیدی‬

‫اما کجا بودی، آن شبی که پالماخ آمد‬ پالماخ یک یگان ویژه و بسیار تأثیرگذار از نیروهای شبه‌نظامی صهیونیست‌ها بود که در دوران قیمومت بریتانیا بر فلسطین شکل گرفت و بعدها ستون فقرات ارتش اسرائیل را تشکیل داد

‫و روستایتان را منفجر کرد؟‬

‫ما مردانتان را خواهیم کشت!‬

‫به زنانتان تجاوز خواهیم کرد!‬

‫منطقه ممنوعه برای اعراب!‬

‫گم شوید! فرار کنید!‬

‫- آن‌ها کجا هستند؟ - نمی‌دانم.‬

‫- تو رئیس هستی؟ - من کمونیستم.‬

‫زن‌ها، با ابوصالح پنهان شوید!‬

‫پیرمردها و بچه‌ها را ببرید! سریع!‬

‫منطقه ممنوعه برای اعراب!‬

‫ما مردانتان را می‌کشیم و به زنانتان تجاوز می‌کنیم!‬

‫برو، من خودم یک کاری می‌کنم.‬

‫ایست!‬

‫می‌بینید که ما تسلیم شده‌ایم!‬

‫به من گوش کن، می‌خواهم حرف بزنم.‬

‫من یوسف ابراهیم الحجار هستم.‬

‫ما داشتیم می‌رفتیم.‬

‫روستا سقوط کرد، مردان ما شکست خوردند.‬

‫ما تسلیم می‌شویم، می‌خواهیم با ما رفتار انسانی شود.‬

‫به من گوش کن.‬

‫باید با ما مثل غیرنظامیان در زمان جنگ رفتار کنید.‬

‫ما گداییِ ترحم نمی‌کردیم،‬

‫اما اگر با ما خوب رفتار کنید،‬

‫ما صد برابر آن را جبران خواهیم کرد.‬

‫خوب می‌دانی‬

‫که ارتش عرب برای شکست دادن شما به فلسطین خواهد آمد،‬

‫و ما همان‌طور با شما رفتار خواهیم کرد که شما با ما رفتار کرده‌اید.‬

‫بیایید همین حالا توافق کنیم.‬

‫خدا شاهد من است...‬

‫تمنا می‌کنم،‬

‫می‌توانم همسرِ فلجم را با خود ببرم؟‬

‫برو!‬

‫تو، بنشین!‬

‫جسدها را از جلوی چشمم دور کنید!‬

‫سریع!‬

‫جوانان را بگیرید!‬

‫و به آن‌ها شلیک کنید!‬

‫گورتان را از اینجا گم کنید!‬

‫منطقه نظامی، ورود غیرنظامیان ممنوع!‬

‫۱۵ مه ۱۹۴۸‬

‫پدرم کجاست؟‬

‫پدرت؟ او ناپدید شد.‬

‫قرار است کجا برویم؟‬

‫خدا بزرگ است.‬

‫کمکش کن.‬

‫کجا بودی؟‬

‫در سوریه. رفتم دنبال اسلحه.‬

روستای شعب در جلیل نخستین اردوگاه آوارگان فلسطینی

‫پدر و مادرت کجا هستند؟‬

‫نمی‌دانم.‬

‫هر نفر یک مشت زیتون،‬

‫نصف پیمانه عدس، یک‌چهارم پیمانه گندم.‬

‫عجله نکنید!‬

‫پدر و مادرت کجا هستند؟‬

‫کسی این بچه را می‌شناسد؟‬

‫پسرم گرسنه است!‬

‫کسی او را می‌شناسد؟‬

‫آدم‌هایی از البروه هستند،‬

‫و الزیب و کویکات.‬

‫کافی نیست!‬

‫برو از ام حسن بپرس.‬

‫این جمیل است، از کویکات.‬

‫نق نزن. من می‌دانم مادرت کجاست.‬

‫بدریه، او را پیش مادرش ببر.‬

‫بگیرش.‬

‫و تو؟‬

‫خانواده‌ات را تنها می‌گذاری تا بروی...‬

‫نهیله!‬

‫او را رها کردی تا تنهایی زایمان کند.‬

‫ام حسن، من در مأموریت بودم.‬

‫یهودی‌ها امشب یا فردا به شعب حمله می‌کنند.‬

‫ما اسلحه کمی داریم و مهماتمان تقریباً صفر است.‬

‫آن مرغ‌ها را به من بده!‬

‫به هیچ وجه!‬

‫عدنان! کافی است!‬

‫این پیرمرد خسیس مرغ دارد!‬

‫ارتش نجات می‌خواهد همه‌اش را بخورد؟‬

‫آن‌ها در کویکات به ما کمک کردند؟‬

‫آن‌ها هیچ کاری نکردند!‬

‫کدام بهتر است؟‬

‫یک روستا بدون مرغ یا یک مرغ بدون روستا؟‬

‫ارتش نجات چه کار خواهد کرد؟‬

‫زنده باد ارتش نجات عرب‬

‫تو، توپ را بساب!‬

‫این چیست؟ می‌خواهند با مرغ به من رشوه بدهند؟‬

‫من فقط یک بار گرفتم، آن هم برای مردانم.‬

‫تاریخ «ستوان مرغ‌ها» را به یاد خواهد آورد.‬

‫ستوان مهدیِ مرغ‌ها!‬

‫بحثی در این نیست.‬

‫بهت گفتم بساب!‬

‫یک، دو...‬

‫طیورتان را پس بگیرید.‬

‫ما داوطلبانی از ارتش‌های عربی هستیم که برای نجات فلسطین آمده‌ایم،‬

‫یک ارتش واقعی و با انضباط! نه یک مشت دهاتی بی‌سر و پا!‬

‫دهقانان عزیز...‬

‫اسلحه می‌خواهید؟‬

‫من هیچ اسلحه‌ای ندارم.‬

‫اگر می‌خواهید شلیک کنم، دستوری ندارم.‬

‫مرغ‌هایتان را نگه دارید.‬

‫تو متوجه نشدی.‬

‫این جنگ ما را در هم خواهد شکست،‬

‫زیاد طول نخواهد کشید.‬

‫بدون دستور، صفر دستور،‬

‫بدون دستور، اصلاً هیچ دستوری نیست.‬

‫مرغ‌هایت را به خوردِ آدم‌های خودت بده.‬

‫سربازانت گرسنه هستند،‬

‫مرغ‌ها را بگیر، بعداً با هم صحبت می‌کنیم.‬

‫ما حرفی نداریم که با هم بزنیم.‬

‫یهودی‌ها می‌گویند دارند خط تقسیم را «ایمن‌سازی» می‌کنند.‬

‫و اینکه وقتی آرامش برقرار شود،‬

‫آن‌ها از جلیل عقب‌نشینی خواهند کرد.‬

‫آن توپ را تمیز کن وگرنه دهانت را سرویس می‌کنم!‬

‫مفهوم است؟‬

‫اما چرا باید عقب‌نشینی کنند؟‬

‫ما دستوری نداریم و کشورهای عربی در حال مذاکره هستند!‬

‫پس نافرمانی کن.‬

‫من یک سربازم.‬

‫یک سرباز نافرمانی نمی‌کند.‬

‫شما فقط دهقان هستید،‬

‫شما می‌توانید نافرمانی کنید.‬

‫یهودی‌ها از غرب حمله خواهند کرد.‬

‫باید از ورودی غربی شعب محافظت کنیم.‬

‫از نظر منطقی، ما باید عقب‌نشینی کنیم.‬

‫آنجا شعب است. و آنجا، ارتش نجات.‬

‫ورودی غربی.‬

‫یهودی‌ها از آنجا حمله خواهند کرد،‬

‫زمانی که خورشید توی چشم‌هایمان باشد.‬

‫اگر از این ورودی محافظت کنیم، حس می‌کنم می‌توانیم مقاومت کنیم.‬

‫برایم مهم نیست تو چه حسی داری.‬

‫بدون ارتش نجات، هیچ کاری از دست ما برنمی‌آید.‬

‫عدنان، تو و ۴ نفر دیگر... ما به مین نیاز داریم.‬

‫داری از من نافرمانی می‌کنی، یونس؟‬

‫خودش بهت گفت: ما فقط دهقانیم.‬

‫دارند می‌آیند!‬

‫پناه بگیرید!‬

‫تا آن‌ها را ندیده‌اید شلیک نکنید!‬

‫ورود اعراب ممنوع!‬

‫منطقه ممنوعه برای اعراب!‬

‫خیلی وقت است که درسی نگرفته‌ام.‬

‫«قلب تو می‌تواند از شوقی به شوق دیگر سفر کند‬

‫«اما او فقط عاشق اولین عشق خواهد ماند‬

‫«جوان پناهگاه‌های بسیاری را خواهد شناخت‬

‫«در زندگی‌اش‬

‫«اما او فقط دلتنگِ اولین خانه‌اش خواهد شد»‬

‫یونس کجاست؟‬

‫او کجاست؟‬

‫هیچ‌وقت جرئت نکردم از تو بپرسم...‬

‫چطور همیشه می‌دانی خورشید کجاست؟‬

‫از بوی درختان، دخترم.‬

‫بوی آن‌ها هر ساعت تغییر می‌کند.‬

‫وقتی خورشید به آن‌ها می‌تابد،‬

‫من بوی سپیده‌دم را استشمام می‌کنم.‬

‫گرما را حس می‌کنم.‬

‫ببین... شرق آنجاست.‬

‫و کعبه آن طرف است.‬

‫و وقتی باران می‌بارد؟‬

‫خدا بزرگ است!‬

‫ما از طریق تل‌اللیات حمله خواهیم کرد.‬

‫بدون توپ؟ غیرممکن است.‬

‫می‌توانیم آن‌ها را از غرب محاصره کنیم.‬

‫غیرممکن است.‬

‫آنجا باز است. شناسایی خواهیم شد.‬

‫واقع‌بین باش: بدون توپ، فقط می‌توانیم منتظر بمانیم .‬

‫ما ۶ روز است که منتظریم!‬

‫پس همان کاری را که گفتم می‌کنیم: لبنان، و بعد برمی‌گردیم.‬

‫اگر عقب بکشیم، هرگز برنخواهیم گشت.‬

‫متوجه باش، ۲۰۰ سرباز و ۱۰ تانک وجود دارد.‬

‫نه.‬

‫دیشب دیدم که تانک‌ها رفتند.‬

‫قصه‌های زنانه.‬

‫ما به لبنان عقب‌نشینی می‌کنیم و برمی‌گردیم.‬

‫تمام شد.‬

‫من، من دارم می‌روم خانه! دیگر تحملش را ندارم!‬

‫این سرزمین ماست!‬

‫این‌ها خانه‌های ما هستند!‬

‫نمی‌توانیم ترکشان کنیم!‬

‫من، دارم می‌روم خانه.‬

‫ولم کن!‬

‫به سمت توپ‌ها!‬

‫دستور داریم؟‬

‫گور بابای دستورات! به یهودی‌ها شلیک کنید!‬

‫حمله عرب‌ها!‬

‫ارتش نجات با آن‌هاست!‬

‫لباس‌های من کجاست؟‬

‫لباس‌هایم نیستند!‬

‫آن‌ها قرمز را با قرمز، و راه‌راه را با راه‌راه می‌گذارند.‬

‫یهودی‌ها اهل نظم و ترتیب هستند.‬

‫این مال کیست؟‬

‫مامان! مال تو!‬

‫به چه می‌خندی؟‬

‫به بدبختی‌هایمان، پدر... به بدبختی‌هایمان.‬

‫همگی به من گوش کنید.‬

‫به من گوش کنید!‬

‫جلیل سقوط کرده است.‬

‫به ما دستور عقب‌نشینی داده شده است.‬

‫حقیقت دارد!‬

‫ارتش عرب اجازه می‌دهد یهودی‌ها دوباره شعب را اشغال کنند.‬

‫نیروی هوایی ترشیحا را کوبید‬

‫و ظرف ۳ روز جلیل سقوط کرد.‬

‫حقیقت دارد، این یک واقعیت است.‬

‫البقیعه، معر و جیش بمباران شدند.‬

‫رهبرانمان ما را فروخته‌اند.‬

‫جوانان تصفیه خواهند شد.‬

‫صبر کنید!‬

‫باید خودتان را سازماندهی کنید!‬

‫صبر کنید!‬

‫آرامش خود را حفظ کنید!‬

‫جوانان بالای ۱۱ سال، به لبنان!‬

‫ما مقدمات بازگشت از عین ابل را فراهم خواهیم کرد.‬

‫زنان، کودکان و سالخوردگان،‬

‫می‌توانند با ما بیایند یا بمانند.‬

‫ما به یک ارتش واقعی نیاز داریم.‬

‫برویم!‬

‫برویم، پدر.‬

‫من می‌مانم. مسجد به یک شیخ نیاز دارد.‬

‫بروید.‬

‫من، من می‌مانم.‬

‫ما در عین ابل خواهیم بود.‬

‫ما برخواهیم گشت.‬

‫چه کسی پدر یک مبارز است؟‬

‫بیایید!‬

‫تو!‬

‫ایست!‬

‫التماستان می‌کنم، او نابیناست!‬

‫رهایش کنید!‬

‫او نابیناست!‬

‫رهایش کنید!‬

‫راه بیفتید!‬

‫گورتان را به لبنان گم کنید!‬

‫به سمت لبنان بروید!‬

‫هر غیرنظامی در این منطقه با خطر شلیک گلوله روبروست!‬

‫به شمال بروید!‬

‫سریع بیایید!‬

‫طاقت آب ندارد!‬

‫نهیله؟‬

‫- مادرشوهرت عصبانی خواهد شد. - برایم مهم نیست.‬

‫فدوی مرده است.‬

‫به لمیاء تجاوز شد. او در لبنان است.‬

‫می‌خواهم بروم خانه.‬

‫من دارم به خانه برمی‌گردم.‬

‫من به خانه می‌روم.‬

‫من به خانه می‌روم.‬

‫اگر برگردیم ما را می‌کشند!‬

‫ما خواهیم مرد!‬

‫می‌خواهم نزد خانواده‌ام در دیر الاسد بروم.‬

‫من می‌روم.‬

‫به سمت لبنان!‬

‫این منطقه را ترک کنید!‬

‫بلند شو.‬

‫هر غیرنظامی در معرض خطر شلیک گلوله است!‬

‫این منطقه را ترک کنید!‬

‫باید برویم. چاره‌ای نیست.‬

‫یک پسر...‬

‫نام تو را ناجی می‌گذارم. «نجات‌یافته».‬

‫خدا پشت و پناهت باشد.‬

‫بیا کمی شیر بنوش!‬

‫بیا کمی شیر بنوش!‬

‫این گاوها نذری برای دختر پیامبر هستند.‬

‫بنوش! شیرشان متبرکت می‌کند!‬

‫خدایا! نگذار او بمیرد!‬

‫نه، نه، نمیر!‬

‫نمیر!‬

‫به سمت شمال بروید!‬

‫منطقه ممنوعه برای اعراب!‬

‫پنهان شوید! شلیک می‌کنند!‬

‫دیگر شلیک نمی‌کنند، مامان.‬

‫سلام علیکم. ما کجا هستیم، برادر؟‬

‫در لبنان.‬

‫قانا درست همان‌جاست.‬

‫ناجی در آمریکا پزشک است.‬

‫او عکس و پول می‌فرستد.‬

‫اما آن روز، ما نشسته بودیم، ما اینجا و فلسطین آنجا.‬

‫هیچ‌کس آن را درک نمی‌کرد.‬

‫هیچ‌کس نمی‌خواست جابجا شود، و بعد به قانا رفتیم قانا در استان جنوبی لبنان قرار دارد. این شهر تقریباً در دوازده کیلومتری شمال مرز با اسرائیل واقع شده است

‫به ما گفتند این موقتی است.‬

‫این وضعیت موقت هنوز هم تمام نشده است.‬

‫سوری‌ها پادگان شعب را خلع سلاح کرده‌اند حکومت حافظ الأسد می‌خواست روی گروه‌های فلسطینی کنترل داشته باشد و اجازه ندهد یک نیروی مستقل فلسطینی در لبنان شکل بگیرد که خارج از نفوذ دمشق عمل کند.‬

‫مردان را گرفتند و با خود به سوریه بردند.‬

‫به زندان.‬

‫کامیون‌های لبنانی ما را به اردوگاه‌ها بردند.‬

‫برخی در صیدا، برخی دیگر در صور، طرابلس، بیروت.‬

‫ما همه جا پخش بودیم، نصف یک روستا اینجا،‬

‫و نصف دیگرش خدا می‌داند کجا.‬

‫سپس تحقیر فرا رسید.‬

‫نوعی رؤیا. نه اینجایی و نه آنجا.‬

‫می‌خوری، می‌خوابی، بیدار می‌شوی، هیچ اتفاقی نمی‌افتد.‬

‫منتظر می‌مانی...‬

‫نام خداوند متعال را روی دیوار بگذارید.‬

‫او به روحش کمک خواهد کرد تا از بدنش خارج شود.‬

‫بگیر.‬

‫نگهش دار. نمی‌خواهم بمیرد.‬

‫مرگ یک رحمت است.‬

‫عکس‌های نهیله و فرزندانش را آویزان خواهم کرد.‬

‫وقتی بیدار شود، دوباره کسانی را که دوست دارد خواهد دید.‬

‫او از نهیله خوشش نمی‌آمد!‬

‫بله، او عاشقش شد، در آن روزی که...‬

‫به محض اینکه او را دید، از او متنفر شد!‬

‫یک دهقان را چه به عشق و عاشقی!‬

‫داستانش را برایت تعریف می‌کنم.‬

‫ما قبل از ترک فلسطین، آن را دوست نداشتیم.‬

‫یونس تنها زمانی عاشق نهیله شد که از هم جدا شدند.‬

‫با مردن، او را خواهد یافت!‬

‫هرگز!‬

‫بعد از فرارش از سوریه،‬

‫بدبختی ما را در لبنان دید.‬

‫او در وسط اردوگاه قد علم کرد‬

‫و شروع کرد به فریاد زدن: «ما از صفر شروع می‌کنیم!»‬

‫«ما پناهنده نیستیم، ما مبارزیم!»‬

‫با هر مصیبت،‬

‫پایش را به زمین می‌کوبید و فریاد می‌زد: «ما از صفر شروع می‌کنیم!»‬

‫اگر او آنجا بیدار می‌شد،‬

‫فریاد می‌زد: «ما از صفر شروع می‌کنیم!»‬

‫بیرون بیایید!‬

‫از چادرهایتان بیرون بیایید!‬

‫نگاه کنید چطور زندگی می‌کنید!‬

‫آن‌ها می‌خواهند ما را به موش‌های لال تبدیل کنند!‬

‫تو فقط باید به خانه‌ات بروی. اینجا تو یک پناهنده‌ای.‬

‫خب پس!‬

‫آن‌ها می‌خواهند ما «پناهنده» باشیم.‬

‫ما «پناه» نیاوردیم،‬

‫ما از مرگ گریختیم!‬

‫ما مبارزیم‬

‫ما خواهیم جنگید، و در صورت لزوم خواهیم مرد!‬

‫برو در خانه خودت بمیر!‬

‫تجمع در اینجا ممنوع است.‬

‫به چادرهایتان برگردید!‬

‫ما پنهان نخواهیم شد‬

‫ما سکوت نخواهیم کرد.‬

‫ما از صفر شروع می‌کنیم! ما به فلسطین برمی‌گردیم!‬

‫از صفر!‬

‫از صفر!‬

‫فردی معروف به یونس ابراهیم الاسدی‬

‫که نزد ساکنان اردوگاه شناخته شده است‬

‫به خاطر عدم تعادل روانی‌اش...‬

‫درباره چه کسی صحبت می‌کنی؟‬

‫...عدم تعادل روانی،‬

‫ما تصمیم می‌گیریم که او آزاد شود،‬

‫و به مدیریت اردوگاه تحویل داده شود.‬

‫می‌توانی بروی.‬

‫- تفنگم. - مصادره شد.‬

‫من بدون تفنگم اینجا را ترک نمی‌کنم!‬

‫خب؟‬

‫من عدم تعادل روانی دارم.‬

‫تفنگت داخل کمد است.‬

‫۵ تای دیگر هم هست. آن‌ها را بردار.‬

‫اما اول، تو باید من را به صندلی ببندی.‬

‫سریع.‬

‫برای مواد منفجره، با علی «هفت چشم» تماس بگیر.‬

‫او در معدن سنگ کار می‌کند.‬

‫به او بگو هیثم تو را فرستاده. عجله کن.‬

‫صبر کن!‬

‫باید من را بزنی.‬

‫بن‌گوریون گفت در مرز به محض دیدن شلیک کنید

در سال‌های پس از جنگ ۱۹۴۸، بن‌گوریون با موج بازگشت پناهندگان فلسطینی به روستاهایشان مواجه شد. او در مقام نخست‌وزیر و وزیر دفاع، به ارتش اجازه داد تا در امتداد

خطوط مرزی، مناطق تیراندازی آزاد ایجاد کند. این سیاست که به عنوان سیاست تیر به قصد کشتن شناخته می‌شود، مستقیماً به او و ژنرال موشه دایان نسبت داده شده است‬

‫روزانه حداقل ۳۰ نفر برمی‌گردند.‬

‫به نظر می‌رسد تب دارند.‬

‫تبِ بازگشت.‬

‫تو را همین‌جا می‌گذارم. اینجا گشت‌ها کمتر هستند.‬

‫مراقب باش.‬

‫منتظر تاریکی شب می‌شویم و به خانه می‌رویم.‬

‫تو به خانه برمی‌گردی.‬

‫چطور مگر؟‬

‫تو برمی‌گردی و من می‌مانم. می‌خواهم پسرم را ببینم.‬

‫اگر دستگیر شوی چه؟‬

‫تو غار و رفقا را می‌شناسی: راه را ادامه خواهی داد.‬

‫و زندگی‌اش نوعی رؤیا بود.‬

‫او به دیر الاسد می‌رفت و دوباره به لبنان برمی‌گشت.‬

‫آن مبارز می‌رفت تا در جلیل همسرش را باردار کند.‬

‫ما از روی بویش می‌فهمیدیم که برگشته است.‬

‫او با خود بوی تند و شدیدی به همراه داشت!‬

‫از چه بویی حرف می‌زنی؟‬

‫او در غاری خود را می‌شست‬

‫که نهیله آن را مرتب کرده بود‬

‫و به آن «باب الشمس» می‌گفتند.‬

‫او می‌آمد،‬

‫او بیرون می‌آمد، آن‌ها در باغ‌های زیتون با هم خلوت می‌کردند.‬

‫آن‌ها به هیچ غاری نمی‌رفتند.‬

‫غارهای دیر الاسد پر از اجنه هستند.‬

‫یک روز بز سیاهی آنجا گم شد،‬

‫و از طرف دیگر، در طبریا پیدا شد،‬

‫پشم‌هایش از ترس سفید شده بود.‬

‫آن‌ها در باب الشمس با هم دیدار می‌کردند،‬

‫و داستان عاشقانه‌شان را آنجا رقم زدند.‬

‫حقیقت همین است.‬

‫یونس، یک عاشق؟‬

‫یک دهقان چیزی از عشق نمی‌داند.‬

‫عاشق تو هستی.‬

‫فقط من می‌دانم که تو قهرمان بودی،‬

‫نه به خاطر جنگیدنت، بلکه به خاطر عاشق بودنت.‬

‫به من خواهی گفت که عاشق من هستم.‬

‫که داستان تو به من کمک می‌کند داستان خودم را زیباتر جلوه دهم،‬

‫تا شکستم را در رابطه با کسی که به من خیانت کرد پنهان کنم.‬

‫داستان من بماند برای بعد.‬

‫داستان تو هنوز تمام نشده است.‬

‫باید از اینجا برویم. اسرائیلی‌ها به دنبالت هستند.‬

‫بیا.‬

‫اینجا منتظرم باش. مراقب ابراهیم باش.‬

‫تو را بر اساس احکام الهی به عقد خود درمی‌آورم.‬

‫به عبارت دیگر،‬

‫ابراهیم یک حرام‌زاده است؟‬

‫بلند شو.‬

‫در عروسی، فقط یک خوشه وجود داشت.‬

‫دختران من روی انگورها راه نخواهند رفت.‬

‫یادت هست؟ من افتادم و زانویم آسیب دید.‬

‫خدای من...‬

‫چیزی را فراموش کردم.‬

‫آیا از همین برای بچه‌ها هم دارید؟‬

‫نه، همین مدل یا مدل دیگری که برای بچه‌ها موجود باشد.‬

‫کودک چند ساله است؟‬

‫چهار ساله.‬

‫عدنان!‬

گیلدا یک فیلم نوآر محصول سال ۱۹۴۶ که ریتا هیوو رث نقش اصلی آن را بازی کرده است

‫آن بوسه فایده‌ای ندارد.‬

‫باید چه کار کند؟‬

‫گازش بگیرد.‬

‫تو وحشی هستی! بهترین کار با زبان است.‬

‫با زبان؟‬

‫لیس می‌زنی.‬

‫زبان در دهانش.‬

‫تو عجیبی...‬

‫وقتی لاغر بودم از بدنم خوشت نمی‌آمد، و حالا...‬

‫تو مثل یک سیب گرد هستی.‬

‫تو هم کاملاً گرد شدی.‬

‫مثل یک سیب.‬

‫- خیلی بزرگ است. - سایزش چقدر است؟‬

‫این‌قدری...‬

‫او با من به زبان عبری صحبت می‌کند.‬

‫خدایا او چقدر زیباست!‬

‫این چهره، وقتی که خواب است...‬

‫او شبیه مادر توست.‬

‫نه.‬

‫مال تو.‬

‫یونس آنجا بود و تو با او بودی.‬

‫ابراهیم را بیدار نکن.‬

‫او یونس بود. تو با او بودی.‬

‫باید خسته باشی... بنشین.‬

‫برایت چای درست کنم؟‬

‫بله، برایت چای درست می‌کنم.‬

‫مادرت می‌خواهد تو را ببیند.‬

‫نه اینجا. یکی از همین روزها می‌روم ببینمش.‬

‫باب الشمس فقط برای ما دو نفر است.‬

‫این برای تو و برای ابراهیم است.‬

‫من آن‌ها را درست کردم.‬

‫بوی آویشن می‌دهند.‬

‫وقتی دلم برایت تنگ شود، این پیراهن را تن ابراهیم خواهم کرد‬

‫و دلتنگی‌ام تسکین خواهد یافت.‬

‫وقتی دلم برایت تنگ شود، پیراهنم را عوض نخواهم کرد.‬

‫وقتی پاره‌پاره شد، خواهی دانست که دلم برایت تنگ شده بود‬

‫و باید یکی دیگر برایم درست کنی.‬

‫من نمی‌خواهم خیاط باشم،‬

‫می‌خواهم از بچه مراقبت کنم.‬

‫دلت برایم تنگ نمی‌شود؟‬

‫نه، من تو را در کنار خودم می‌خواهم.‬

‫نه، من نمی‌خواهم.‬

‫من چه می‌خواهم؟‬

‫من تو را اینجا نمی‌خواهم.‬

‫اینجا تو را به زندان خواهند انداخت.‬

‫بهتر است دلتنگ یکدیگر باشیم.‬

‫و تو،‬

‫آیا با من می‌آیی؟‬

‫نه، بهتر است دلتنگ یکدیگر باشیم.‬

‫این نارنجک‌ها از کجا آمده‌اند؟‬

‫تو خودِ سازمان اطلاعاتی.‬

‫آن‌ها را کجا مخفی می‌کنی؟‬

‫چه کسانی در گروهت هستند؟‬

‫به نظر می‌رسد از مشت خوردن خوشش می‌آید.‬

‫ما تو را آزاد خواهیم کرد.‬

‫ما همین حالا هم همه‌چیز را می‌دانیم.‬

‫اما اگر جرئت کنی‬

‫از مرز اسرائیل عبور کنی،‬

‫کاری می‌کنم آخرین دندان‌هایت را قورت بدهی.‬

‫چیزی نیست...‬

‫خدا را شکر،‬

‫زنده‌ای. می‌توانستند تو را بکشند.‬

‫فکر کردیم می‌خواهی یک سال تمام بخوابی.‬

‫چشمانت سالم هستند. دندان‌هایت را درست می‌کنیم.‬

‫جای تعجب ندارد.‬

‫یک آتش‌بس با اسرائیل برقرار شده است،‬

‫سازمان ملل در تلاش است برای توافق مذاکره کند،‬

‫و تو سرگرم مسلح کردن خودت هستی.‬

‫دردت آوردم؟‬

‫یونس...‬

‫باید استراحت کنی.‬

‫درونم احساس می‌کنم که پدرم مرده است.‬

‫خیلی دیر آمدی...‬

‫این پدر من است؟‬

‫حرف بزن!‬

‫ابراهیم کوچک‬

‫نه!‬

‫می‌خواهی غذا بخوری؟‬

‫بس کن!‬

‫او غذا خورد...‬

‫نه، داشت بازی می‌کرد‬

‫سنگ به سرش خورد.‬

‫فرماندار نظامی‬

‫به من اجازه نداد او را به مدرسه، نه، به بیمارستان ببرم!‬

‫بس کن!‬

‫او مرد... چطور، خدای من؟‬

‫کافی است.‬

‫باید به سالم شیر بدهم.‬

‫باید بروم.‬

‫چطور می‌توانی بخوابی وقتی بچه کوچک دارد جیغ می‌کشد؟‬

‫بلند شو و به او شیر بده!‬

‫بلند شو! دیوانه شده‌ای؟‬

‫بلند شو!‬

‫دیگر شیر نداری. او را خواهی کشت!‬

‫شیطان تو را ببرد!‬

‫ام‌خلیل به او شیر می‌دهد.‬

‫سنگی به سرش خورد و خونریزی کرد،‬

‫او گفت: «سرم درد می‌کند.»‬

‫آن‌ها من را ۳ ساعت در تاریکی رها کردند،‬

‫و بعد آن مرد با من به عربی عراقی صحبت کرد.‬

‫او از من درباره تو پرسید.‬

‫در نهایت گفت که مجوز را به من می‌دهد‬

‫اگر گواهی پزشکی درباره آسیب‌دیدگی کودک برایش ببرم.‬

‫گفتم ما پزشک نداریم،‬

‫اما او گفت: «دستورات همین است.‬

‫«اگر به من کمک کنی، کمکت خواهم کرد.»‬

‫وقتی برگشتم،‬

‫بچه داشت می‌مرد.‬

‫نه. او مرده بود.‬

‫نرو.‬

‫اینجا بمان.‬

‫برایت تعریف می‌کنم.‬

‫او نزدیک کیبوتس با یمنی‌های عبری‌زبان بازی می‌کرد.‬

‫داشت بازی می‌کرد...‬

‫و او را با سر مجروح پیش من برگرداندند.‬

‫من رفتم تا فرماندار نظامی را ببینم،‬

‫و او گفت‬

‫که تو را بازداشت می‌کند،‬

‫که تو را خواهد کشت‬

‫و تو را در میدان شهر خواهد انداخت.‬

‫مادرت می‌گوید من او را کشتم.‬

‫مادرم دیوانه است.‬

‫و دروغگو! می‌گوید من شیر ندارم.‬

‫نگاه کن!‬

‫دردم می‌آورند، خیلی زیاد است.‬

‫بله، پر از شیر هستند.‬

‫من درک می‌کنم که تو از کشتن کودکان خودداری کردی.‬

‫می‌دانم که مخالف عملیات مونیخ بودی، یک حمله تروریستی علیه اعضای تیم المپیک اسرائیل بود که توسط گروه فلسطینی سپتامبر سیاه انجام شد.

‫هواپیماربایی‌ها و عملیات‌هایی که غیرنظامیان را هدف قرار می‌دادند،‬

‫و حتی مشارکت در جنگ لبنان.‬

‫تو می‌گفتی:‬

‫«ما این‌طور نمی‌جنگیم.‬

‫«ناچیز شمردن زندگی دیگری، انسان را از حق دفاع از زندگی خود محروم می‌کند.»‬

‫اما به من بگو،‬

‫چرا برج دیده‌بانی را منفجر نکردی؟‬

‫ترسیده بودی؟‬

‫احتمالاً ترسیده بودی.‬

‫اما نه، قهرمان نمی‌ترسد.‬

‫پس چرا؟‬

‫ترس از یونس یک قهرمان می‌سازد،‬

‫ترس از من یک ترسو می‌سازد.‬

‫تو در دوران قهرمانی زندگی کردی.‬

‫زمانه من فاقد قهرمانی است‬

‫حتی اگر...‬

‫برای جلوگیری از اقدامات تلافی‌جویانه کیبوتس را منفجر نکردی،‬ کیبوتس یک اجتماع کشاورزی جمعی در اسرائیل است که بر اساس مالکیت مشترک و برابری بنا شده است

‫من نمی‌فهمم.‬

‫برای نهیله که از شدت غم دیوانه شده بود، می‌ترسیدی؟‬

‫او را رها می‌کنی و فرار می‌کنی، مثل هر مرد دیگری.‬

‫مرد بودن یعنی همین: فرار کردن.‬

‫این همان چیزی است که باید می‌دانستم؟‬

‫تو به لبنان برگشتی. یک سال برای سازماندهی فداییان.‬

‫اما روحت در جلیل ماند.‬

‫و بعد تصمیم گرفتی به عنوان پیشاهنگ به جلیل بروی.‬

‫این چیزی بود که تو گفتی.‬

‫این بهانه‌ای برای دیدن نهیله بود.‬

‫جرئت نکردی دوباره او را ببینی، و بعد از آن هم، جرئت نکردی با او صحبت کنی.‬

‫به این می‌گویند قهرمان.‬

‫یونس!‬

‫حالت چطور است؟‬

‫حالت چطور است.‬

‫دیگر کافی است!‬

‫زدن را بس کن.‬

‫سالم، بیا اینجا.‬

‫این درخت ۱۰۰۰ سال قدمت دارد.‬

‫به من گوش کن.‬

‫از زمان رومی‌ها،‬

‫پدرت اینجا پنهان می‌شد،‬

‫پدربزرگت،‬

‫و جد بزرگت.‬

‫یک روز تو هم اینجا پنهان خواهی شد.‬

‫خواب خورشید را پشت سرت دیدم، مانند الیاس پیامبر.‬

‫احساس کردم که صاحب یک دختر خواهم شد: نور، روشنایی.‬

‫بوی قهوه و آویشن می‌دهی.‬

‫به خاطر کار است.‬

‫قهوه آسیاب می‌کنم و آویشن می‌چینم.‬

‫و چه کسی می‌خرد؟‬

‫من اجناس را به آوی می‌دهم و او آن‌ها را در عکا می‌فروشد.‬

‫آوی؟‬

‫بله.‬

‫آوی،‬

‫آن یهودی.‬

‫فکر می‌کنی ما در دیر الاسد ثروتمندیم؟‬

‫ما هیچ‌چیز نداریم.‬

‫کار کردن با یهودی‌ها را توجیه می‌کنی؟‬

‫می‌توانستی طور دیگری زندگی را بگذرانی.‬

‫و این آوی، چطور آدمی است؟‬

‫او هم مردی است مثل بقیه.‬

‫موهایت را این‌طور درست می‌کنی؟‬

‫گاهی پیش می‌آید.‬

‫حواسم را پرت می‌کند.‬

‫دلم برایت تنگ شده بود، یونس.‬

‫می‌دانی،‬

‫می‌خواهم همه به فلسطین برگردند‬

‫و دختری داشته باشم‬

‫که بزرگ شدنش را ببینم،‬

‫و موهای بلندی داشته باشد.‬

‫الله‬

‫نور آسمان‌ها و زمین است‬

‫نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی باشد‬

‫آن چراغ درون شیشه‌ای است‬

‫و آن شیشه گویی ستاره‌ای درخشان است‬

‫که از درخت مبارکی افروخته می‌شود‬

‫درخت زیتونی که نه شرقی است و نه غربی،‬

‫که روغن آن نزدیک است روشنی بخشد گرچه آتشی به آن نرسیده باشد‬

‫نوری است بر فراز نوری؛ خدا هر که را بخواهد به نور خود هدایت می‌کند‬

‫نهیله نور را به دنیا آورد.‬

‫۶ ماه بعد، او دوباره باردار شد.‬

‫چه باروری شگفت‌انگیزی...‬

‫بچه‌ها من را می‌ترسانند.‬

‫به شمس گفتم: «بچه بی‌بچه».‬

‫با تحقیر به من نگاه کرد: «من با یک فدایی ازدواج خواهم کرد.»‬

‫یک فدایی بچه‌دار می‌شود.‬

‫بعد از به دنیا آمدن نور،‬

‫نهیله مدام باردار بود.‬

‫وقتی شکمش بزرگ می‌شد، مثل سیب زیبا بود.‬

‫او به روش خودش با تو ازدواج کرد.‬

‫تو او را واداشتی روی انگورها راه برود‬

‫او در یک زندان با تو ازدواج کرد.‬

‫گفتی او به آن اسرائیلی گفت: «من یک فاحشه‌ام.»‬

‫من گفتم: «فاحشه دیگر چیست؟»‬

‫تو گفتی: «یک فاحشه!»‬

‫و تو آن‌قدر خندیدی که اشک به چشمانت آمد.‬

‫با من بیا.‬

‫برو پی کارت! رهایش کن!‬

‫کمک!‬

‫رهایش کن!‬

‫کمک!‬

‫نام تو؟‬

‫نهیله، همسر یونس ابراهیم‬

‫چقدر زیباست!‬

‫چی؟‬

‫روشنایی، آقا.‬

‫من زمان زیادی را در تاریکی گذراندم...‬

‫شوهرت کجاست؟ آخرین بار کی او را دیدی؟‬

‫می‌شنوی؟‬

‫می‌شنوی، بله یا نه؟‬

‫بله، اما من نمی‌فهمم، شما به عربی فصیح صحبت می‌کنید.‬

‫اتهامات علیه تو جدی است.‬

‫چه اتهاماتی، آقا؟‬

‫باردار هستی، درست است؟‬

‫باردار هستی، کثافت؟‬

‫بله آقا.‬

‫خب؟‬

‫آیا برای باردار شدن به مجوز نظامی نیاز است؟‬

‫اعتراف می‌کنم. من باردارم. می‌توانم بروم؟‬

‫تو مردم روستا را می‌ترسانی.‬

‫آن‌ها می‌دانند که یونس فدایی است.‬

‫آن‌ها پرسیدند شوهرم کجاست.‬

‫یونس.‬

‫گفتم من چیزی نمی‌دانم.‬

‫آن‌ها از من سؤالی را پرسیدند که همه شما می‌خواهید بپرسید.‬

‫افسر پرسید: «چطور این کار را می‌کنی؟»‬

‫گفتم: «چه کاری؟»‬

‫«باردار شدن.»‬

‫«مثل همه زن‌ها،‬

‫چطور می‌خواهی اتفاق بیفتد؟»‬

‫یونس کجاست؟‬

‫نمی‌دانم.‬

‫- چطور این کار را می‌کنی؟ - چه کاری را؟‬

‫باردار شدن را؟‬

‫مثل همه زن‌ها. چطور می‌خواهی اتفاق بیفتد؟‬

‫- پس کار خودشه. - کار کی؟‬

‫شوهرت.‬

‫چرا جواب نمی‌دهی؟‬

‫جواب بده تا غائله را ختم کنیم!‬

‫یونس پدرش است؟‬

‫بعید می‌دانم.‬

‫ما می‌دانیم چطور حرف از زبانت بیرون بکشیم!‬

‫او را ببرید!‬

‫نه، اعتراف می‌کنم!‬

‫عالی شد. حرف بزن.‬

‫نمی‌دانم پدرش کیست.‬

‫یعنی، مطمئن نیستم.‬

‫چی؟ یعنی تو یک...‬

‫بله... من یک فاحشه‌ام.‬

‫آیا در دولت محترم شما، از این‌ها وجود ندارد؟‬

‫بنویسید:‬

‫من یک فاحشه‌ام‬

‫و نمی‌دانم پدرش کیست.‬

‫تا به حال دیده‌اید یک زن عرب چنین چیزی بگوید؟‬

‫عرب‌ها دروغگو هستند.‬

‫- نمی‌دانی پدرش کیست؟ - نه.‬

‫پدرشوهر شیخ و بزرگوار تو یک روسپی را زیر سقف خانه‌اش تحمل می‌کند؟‬

‫شما سقف خانه آن شیخ بزرگوار را دو بار منفجر کردید.‬

‫در عین الزیتون و در شعب.‬

‫اینجا خانه من است.‬

‫من به آن‌ها غذا می‌دهم‬

‫او، همسرش و فرزندانم.‬

‫من آزادم.‬

‫بلند شو، فاحشه!‬

‫سؤال بیشتری دارید؟‬

‫من خسته‌ام،‬

‫و بچه‌هایم با آن پیرزن تنها هستند.‬

‫نمی‌خواهی بگویی یونس کجاست؟‬

‫خبری ندارم.‬

‫و اعتراف می‌کنی که یک فاحشه‌ای، این شرم‌آور است.‬

‫شرم‌آور؟‬

‫ما را شکار می‌کنید، خانه‌هایمان را می‌دزدید و به من درس اخلاق می‌دهید؟‬

‫بله، من یک فاحشه‌ام، ف-ا-ح-ش-ه!‬

‫از اینجا گمشو بیرون!‬

‫از این به بعد،‬

‫می‌خواهم همه شما بدانید‬

‫که من نهیله هستم،‬

‫دختر محمد الشوا،‬

‫همسر یونس ابراهیم الاسدی،‬

‫مادر ابراهیم، سالم و نور،‬

‫باردار به فرزند چهارم،‬

‫و شما می‌دانید پدرشان کیست.‬

‫شما می‌دانید که او یک قهرمان است!‬

فیلمی از یسری نصرالله

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.