Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
تقدیم به نگاه زیباتون زيرنويس از مهدي shine021
یالا.
روی داورا بالا نیار.
از پسش برمیای، بلا. فقط روی داورا بالا نیار.
تقتق.
- مامان!
سلام!
سلام عزیزم.
این که به نظر من وقت خواب نیست.
چرا، هست.
تو که هیچوقت خونه نیستی.
من هیچوقت خونه نیستم؟
واقعاً؟
یالا.
مامانت راست میگه، ملکهی رقص.
بپر توش.
صبر کن، من ایموجیام.
ولی تدی رو داری.
ای بابا، جدی؟
مطمئنی میخوای بخوابی؟
کرکسها خوبن.
خانومه توی باغوحش گفت کرکسها فقط چیزایی رو میخورن که از قبل مرده باشن.
باشه، تولهسگ.
دوستت دارم.
دوستت دارم.
بخواب دیگه.
شببهخیر.
در رو باز بذارم؟
یه کم.
شببهخیر مامان.
شببهخیر بابا.
شببهخیر.
من هنوز
خوابم نمیاد.
میتونم بازم باهات بازی کنم؟
من مامانتم.
سلام، صبحبهخیر.
اسمم ایزابلا مارتینه.
و... این داستان زندگی منه.
هفت سالمه. با مامانم زندگی میکنم
و شدو، راسل مارتین و اورسولا مارتین.
ما خانوادهی خیلی شادی هستیم.
بلندتر، بلندتر.
صداتون به ما نمیرسه.
چرا اینقدر عجیب وایساده؟
سرگرمیهام رقص، کتاب و حیوونان.
عینک.
مامان، خیلی خوب شدی.
ممنون.
نمیتونم محتویاتم رو بخرم.
این قاب پشتی؟
آره، دیدیش؟
بلا داره سخنرانیِ «داستان من» رو تمرین میکنه.
شاید وقتی برگشتم بتونم بشنومش.
ممنون بابت شام و صبحونه.
میشه لطفاً یه دونات بهم بدین؟
کلاً به هدف نخورد.
هفتهی بعد برمیگرده.
نمیخوام جلوی کلاس جدیدم حرف بزنم.
اونا هیچکس رو نمیشناسن.
دقیقاً نکته همینه.
الان این کارها رو میکنیم که ازش نترسیم، دخترجون.
اون قیافهی شجاعی رو که من میگیرم، بگیر.
آهان، همین شد.
یه چیز خاص دربارهی من، جای زخممه.
بهش میگم زیپ، چون شبیه زیپه.
وقتی از حصار میرفتم بالا این زخم رو برداشتم، وقتی مامانم و...
بابام تو رو برده بودن پیکنیک، با دوستاشون.
این رو دوست ندارم.
شاید بهتره یه چیز خاصِ دیگه دربارهی خودت انتخاب کنیم.
آره، یا اصلاً از پیکنیک حرف نزن.
باید دروغ بگم؟
نه، نه اینکه دروغ بگی.
شاید یه کم متفاوت تعریفش کن.
بالاخره یه داستانه.
ممنون.
فقط مامان و بابا رو والدین خوبی نشون نمیده.
بازم اینو میارم.
بازم دیر میام خونه.
اشکالی نداره؟
خب، انگار چارهای جز این نیست، نه؟
همینه.
منم همینو میپرسم.
آره، معلومه.
ما تو یه تیمیم.
باشه، تو یه تیمیم.
آره.
دوستت دارم.
منم دوستت دارم.
بههرحال کلی کار دارم که باید انجام بدم، پس...
سلام عزیزم.
سلام عزیزم.
گفتم بیام خونه و با تو غذا بخورم.
بابا کجاست؟
توی دفتر خوابش برد.
میرم بیدارش کنم.
نه، نه، نه.
بذار بخوابه.
به استراحت نیاز داره.
بستنی با طعم خمیر کوکی برای ناهار؟
اگه اجازه ندم، چه جور مادری میشم؟
املت تخممرغ چطوره؟
صبحونه رو یادم رفت.
درسته.
یادم رفت.
ماکارونی چطوره؟
غذای موردعلاقهت.
قبلاً درباره حرفی که زدی اشتباه میکردم.
باید همیشه راستشو بگی، هر اتفاقی هم که بیفته.
دروغ نمیگم.
از جونم بیشتر دوستت دارم.
این رو میدونستی؟
آره.
اینقدر دوستم داری؟
آره.
خوشم میاد وقتی اینو میگی.
مامانی، دوستت دارم.
میخوای یه چیز بامزه بهت بگم؟
باشه.
بعضی وقتا به این فکر میکنم که تو و من یه نفر بودیم.
اینقدر خوشحالم میکنه که گریهم میگیره.
یادت میاد؟
تو شکمت بچه هست؟
نه.
یادت میاد قبل از اون کجا بودی؟
نه.
تو توی قلبم بودی.
میتونم برم توی قلبت؟
دلت نمیخواد.
ببخشید.
فکر کردم خوشت بیاد.
گفتی از اتاقم بیرون نمیری.
انگار تنهایی.
میتونم بغلت کنم؟
نمیخوام بابا تو رو ببینه.
از دستم عصبانیای؟
میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
حتماً.
این بوی چیه؟
از اجاقه؟
داری چی میپزی؟
دوست لازم داری؟
خیلی خوشم میاد که مستقل شدی.
ولی برای اینکه سالم و امن بمونی، به یه بزرگتر نیاز داری.
زود باش، عجله کن.
بیا.
زود باش.
عجله کن.
برو، برو، برو.
وای.
...ترسناکه.
ممنون.
دیگه مرخص میشم.
بابت اون قضیه ببخشید.
اشکالی نداره. خوشحال میشیم کمک کنیم.
خوشحالم اومدین.
اگه باز هم به مشکلی خوردین...
حتماً، همون لحظه بهتون خبر میدم.
'بابا'
'جانم؟'
'جانم؟'
'جانم؟'
اینجا چه خبره؟
- یکی توی خونهست. - چی؟ بلا کجاست؟
خوبه، توی ماشینه. تازه خیلی بهتر از من به نظر میاد.
خوبه که حالت خوبه.
کجا رفته بودی؟
داشتم بهت زنگ میزدم و پیام میدادم.
ندیدمشون. ببخشید.
رفتم توی آشپزخونه.
زیر پیشخون، یه زنه خودش رو چپونده بود توی...
چی؟
قایم شده بود.
آره.
انگار داشت منو دست مینداخت یا یه همچین چیزی.
نشئهای؟
نه.
نه.
همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد.
فقط بلا رو برداشتم و دویدم.
صبح یه کم کشیدم، ولی به خدا قسم.
تو بلا رو صدا نکردی.
معلومه که نکردم.
شبیه تو بود.
بلا، گفتم توی ماشین بمون.
آسیب دیدی؟
چی شده؟
لازم نیست بترسی، مامان.
اون مهربونه.
همون دوستیه که تو و بابا خلقش کردین.
بیخیال.
راستشو بهم بگو.
دارم راستشو میگم.
اون خیلی خوب قایم میشه.
مامانِ دیگه از کجا اومده؟
نمیدونم، مامان.
اون پشت درهای ما زندگی میکنه.
پشت درهای ما؟
یعنی چی؟
بعضی وقتا اونجاست.
بعضی وقتا هم نیست.
یه کارای جادویی هم بلده.
مثلاً میتونه خیلی بزرگ بشه.
یا خیلی کوچیک بشه.
و شکلکهای بامزه دربیاره.
تا حالا باهات بدرفتاری کرده؟
مثلاً میترسونتت؟
نه، اصلاً.
اون هنوز زندهست.
مثلاً چی؟
میخک.
گل؟
آره.
بعضی وقتا.
باشه.
مامانِ دیگه چرا میخواد اینجا باشه؟
بلا، باید در این مورد حرف بزنیم.
بوی یکی دیگه رو میدی.
نه، نمیدم.
بلا، خودمم.
من مامانتم.
میشه فقط تا وقت خواب حرف بزنیم؟
آره.
وقتی اینجوری حرف میزنی، واقعاً میترسم.
امشب چی بازی کنیم؟
بریم دریا رو ببینیم؟
میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
چرا باید وارد قلبم میشدی؟
تا بتونم ازت محافظت کنم.
بچههای خاصی مثل تو رو میشناسم.
و قلبشون در آستانهی اینه که برای همیشه بشکنه.
بذار بدرخشه.
واقعاً؟
این قلب تو بود که صدام زد.
بکن پایینتر.
خودت میدونی یه چیزی توی این خونه خرابه.
دیدی؟
فقط کافیه بگی آره.
نه، جدی میگم، روث.
راهش دوره.
میفهمیم.
آره، نجاتمون دادی از اینکه مجبور بشیم اتاق مهمون بگیریم.
نمیخوام این کارو بکنم.
میخوای با اورسولا حرف بزنی؟
سلام، مامانته.
بلا اینجاست.
شاید باید ماجرای مامانِ دیگه رو که اون روز پیش اومد به مامانبزرگ بگیم.
مگه نه؟
نه.
دلش میخواست باهاش آشنا بشه.
آره.
فعلاً اینو بین خودمون نگه داریم تا... خب، بتونم برم دکتر.
قبوله؟
آره.
باشه.
سلام مامانبزرگ.
بلا؟
اوضاع چطوره؟
خوبم.
برای مهمونی امشب هیجانزدهای؟
آره، سالگردتون مبارک.
فکر کردم امشب رو بیخیال بشیم.
اوه، مامانش اومد.
خوبه.
خداحافظ.
پرستار بچه اومد.
گفتم باهات حرف بزنم.
ببخشید که نمیتونم بیام مهمونی.
چرا نمیای؟
خب مامان، به نظرم یه عروسی کوچولوی خوب باید همینجوری باشه.
میدونی، فکر کنم زیادی بهشون سخت گرفتم.
یعنی، این دیگه زیادیه.
پیش مامانبابات دختر خوبی باش.
چشم.
دوستت دارم، بلا.
منم دوستت دارم، مامانبزرگ.
سلام، کالوین.
دیر کردی رفیق.
بیست دقیقه دیگه توی تخت بمون.
ببخشید، حتماً.
بلا کجاست؟
چند ساعته ندیدمش.
پس قایم شده.
هوم.
عجب، ببینم کجاست.
خوبه.
هی!
گرفتمت!
نه!
دارن بهم شلیک میکنن!
سلام، بلا.
میخوای پرواز کنی؟
ممنون خانم.
نه، جادوگر که نه!
بخواب، دیرکوس!
فکر نکنم این کافی باشه.
هیچوقت برق و براقیت زیادی نیست.
آها، راست میگی.
درسته.
حتماً باید برق بزنه.
سلام، کالوین.
کلوین.
بله؟
میتونم یه چیز مخفی بهت نشون بدم؟
آره، حتماً.
آره، آره، آره.
منم جادو بلدم.
نگاه کن.
صبر کن، چی؟
بیا دیگه، میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
داری چیکار میکنی؟
بیا دیگه، کلوین!
چی؟
باشه.
سلام، کلوین.
به مامان و بابا نگو چطوری دیدیش.
باشه، هرچی.
اینجا چه خبره؟
فقط ساکت باش.
یکم ازش رد شو دیگه.
سلام، بچهها، چطورین؟
همهچی...
اینجا عادیه؟
آره.
میای یه سر پایین پیش بقیه؟
نه، خیلی نه.
اَه، بیخیال بلا، بیا دیگه.
آخه چندتا نکته گفتی که خودت هم دربارهشون مطمئن نبودی.
یه کم
ترسوندن.
اوه، پس دربارش شنیدی.
آره.
بله.
عالیه.
خب، اِ...
عمو فرانک میتونه بغلت کنه؟
نه، تو که واقعاً عموی من نیستی.
من فقط دوستِ بابام.
لازم نیست حتماً با هم فامیل باشین تا خانواده باشین، باشه؟
ببین، راست میگه.
راست میگه.
باشه.
فرانکِ معمولی میتونه بغلت کنه؟
این چطوره؟
یه دستدادنِ اینجوری.
چیزی نمیگم، ولی همه دارن نگاهمون میکنن، پس...
قیافهتو باز کن، بابا.
باشه، ببخشید.
اِ...
ببخشید.
ما وقتی ازدواج کردیم، مراسم مفصلی نگرفتیم.
ما...
بهجاش این خونه رو خریدیم.
اون پول رو عاقلانه خرج کردیم و...
و...
راستش، این همون چیزیه که همیشه میخواستم؛
اینکه یه خونه داشته باشم، یه جایی که بشه بهش گفت خونه.
این خانواده و این خونه، همهچیز منن.
و...
ولی میدونم این یه انتخابه و میدونم گاهی سخته.
زندگی میتونه یه میلیون مسیر مختلف داشته باشه.
معلومه که همینطوره. فقط میخوام خوشحال باشیم.
خیلی خوشحالیم که امشب همه اینجایین و باهامون جشن میگیرین.
آره.
درسته.
به سلامتی هفت سال دوستداشتنی.
به سلامتی!
به سلامتی!
خب.
به سلامتی بلا، عزیز دلم.
به سلامتی راس و اورسولا، بچهها.
به سلامتی!
ای بابا، محاصرهت کردیم.
دستهات رو ببر بالا و بیا بیرون.
هنوز آماده نیستم.
شاید سردته، رفیق.
هوم.
بذار ببینم چیکار میتونم بکنم.
بفرما.
ها؟
شمارهٔ مهمونی.
جدی؟
آره، بیا دیگه.
چرا نمیای خودت ببینی؟
میدونی این ضدیخها به چه درد میخورن، نه؟
نمیخوای بزرگتر بشی؟
انگشتهاش خیلی زیاده.
اشکالی نداره.
اشکالی نداره.
خودم درستش میکنم.
هی.
چه خبر؟
تو هم حسش میکنی؟
نه به اندازهٔ من.
خیلی دلم برات تنگ میشه.
عزیزم، چی شده؟
واقعاً خودتی؟
شاید.
اوه!
حالت خوبه؟
میام میبینمت.
بگو که صدمه ندیدی.
خب، من که...
لعنتی، کیه؟
من بودم.
آره، معلومه.
مواظب خودت باش.
خداحافظ.
همه فکر میکنن دیوونهم.
اصلاً کی اهمیت میده اونا چی فکر میکنن؟
براش پول فرستادن؟
خدا رو شکر.
خوبی؟
مطمئنی نمیخوای پلیس رو خبر کنی؟
بیخیال.
فرانک، فکر میکنی میخوان چیکار کنن؟
میخوان اون رو بازداشت کنن؟
خب، امشب میخواین چیکار کنین؟
نمیدونم.
یه فکری میکنیم.
من دیگه برنمیگردم اون خونه.
میدونی چیه؟
بس کن.
شماها امشب پیش من میمونین.
حرفم همینه.
فرانک، هنوز فرصت نکردم فکر کنم.
نمیدونیم این چیز چیه.
اصلاً نمیدونیم چه خبره.
میدونم، میدونم.
پس بیشتر از هر وقت دیگهای باید خانوادهت رو از اینجا ببری.
پسر، آخه...
موافقم.
فقط دارم به فکر همهتونم.
پس مادرت چی؟
ببین، مادرت از این چیزا سر درمیاره.
خودش گفت این قضیه لعنتی وحشتناکه.
فکر کنم میدونه.
کارشناسها کارشون درسته.
میریم هتل.
خب، چیکار میکنی؟
میخوای تو هتل زندگی کنی؟
رفیق، بیا پیش من.
یه کم بخواب.
بیخیال بابا.
نظرت چیه؟
ما مراقبش هستیم.
باشه.
آره؟
باشه.
بریم خونهی عمو فرانک.
خونهی جنزدهی خوبیه.
خونهی قدیمی آگوست.
این رو میشناسی؟
نه، چیزی نیست.
همهش پادکسته.
همهش چرنده.
کشیش چی؟
راستش یادداشت کردم که یه کشیش هست.
صبر کن، بوگی رو یادمون رفت.
شمارهی اون کشیشه رو که بچه بودی هنوز داری؟
نه، شمارهی هیچ کشیشی رو نداشتم، خدا رو شکر.
زيرنويس از مهدي shine021
لبخند بزن، بلا.
باشه.
شبمونی خونهی عمو فرانک.
مطمئنی اتاق مهمون دیگهای نمیخوای؟
دوست داری رو چی بخوابی؟
اینجا رو دوست داری.
اشکالی نداره همینجا بمونیم؟
آره، هرجا راحتترید.
وای، این باغچه رو ببین.
نمیریزه بیرون، ولی خیلی بهتر از هر چیزیه که تو عمرت دیدی.
اون صندلیه رو هم که دیگه نگو.
باحاله.
دو تا یخچال داره.
اگه دنبالمون بیاد چی؟
فکر نکنم همچین چیزی ممکن باشه.
فکر کنم فقط توی خونهست، نه؟
بلا؟
میگی کاپینی چی کار کرد؟
الان اینجاست؟
خب، هنوز زوده.
باشه، اگه دیدیش، بهش بگو بره
پی کارش، چون مامانهای دیگه ازش فرار میکنن.
لطفاً دیگه اینجوری صداش نکن.
ببخشید، ولی چی میخوای...
دقیقاً چیه؟
نمیدونم.
هنوز وانمود میکنه آدمه، ولی بعدش انگار...
لعنتی واقعیه، رفیق.
جسم داره.
گل میخک میخواست.
آره.
شبیه توئه.
یعنی زانو بزنی و همهجا صلیب بذاری؟
خندهدار نیست.
ببخشید.
ببین، حرفم اینه که اینجا جات امنه، باشه؟
راستی راس، فکر کنم باید اینو پیش خودت نگه داری.
اون رو دربارهی بلا فیلم گرفتم.
چرا اون رو دادی بهش؟
واقعیه.
مامانی، ببین چی پیدا کردم.
وای، عجب.
آره، اون...
آفرین، عالی بود.
چشم تیزی داری.
قاب براق تو چطوری سر از اینجا درآورده؟
آره.
باشه.
بیا دیگه.
بیا از ساعت خوابت بگذریم.
بیا بریم دراز بکشیم.
آره، دوباره قصهش رو تعریف میکنیم.
آره، پس همهچی اینجاست.
دستشویی طبقه پایینه.
راحت باش، انگار خونه خودته.
پس هرچی شماها بگین، باشه؟
داره میاد.
خوشمزهست.
زيرنويس از مهدي shine021
نمیخواستم تو مهمونی بترسونمت.
دیگه نباید باهات حرف بزنم.
خودت گفتی دوستا هر اتفاقی هم بیفته، همدیگه رو میبخشن.
مگه دوستت نیستم؟
چرا.
من و تایلر ناراحت شده بودیم چون تو یه پوزه بودی.
بهخاطر من نبود، پِلا.
پدر و مادرت میترسن چون فکر میکنن همهچی رو میدونن، ولی نمیدونن.
تایلر فکر میکنه هنوز اون رژیم رو داری.
راسته؟
نه.
اجازه نداشتم خودم باشم.
اگه یه کار خاص برات بکنم چی؟
یه کاری که دوباره همه رو خوشحال کنه؟
ساکت باش.
خودت میدونی.
دلت چی میگه؟
دختر خوبم، بگو.
میتونی کاری کنی عمو فرانک بره؟
ایدهی خیلی خوبیه.
صبر کن، میخوای چی کار کنی؟
جواب مامانی رو بده؟
اوه، سلام پِلا.
پدر و مادرت هنوز خوابن؟
اوه، سلام هانامیتسو.
هی، چیزی نیست.
چیزی نیست.
میشه فقط باهام بیای بیرون؟
نه، نکن.
بیا دیگه.
مگه ما دوست نیستیم؟
داری سعی میکنی حرصم رو دربیاری.
فکر کنم اگه حس میکنی یه چیز واقعاً
باحالی داره اتفاق میافته، زنگ میزنم به بابات.
مامان!
چی شده؟
فکر نکنم عمو فرانک باشه.
نه، نکن!
تو که لهجهی خاصی نداری.
چی میخوای؟
تو هم مثل مایی.
چطوری چشمهات رو میبری؟
اِما، من چه کار اشتباهی کردم؟
فکر نکنم بتونم این کار رو بکنم.
اگه به پلیس بگیم، فکر میکنن ما این کار رو کردیم.
یا فکر میکنن من کردم.
اصلاً جنازهای هم نیست، لعنتی.
خیلی متأسفم.
برای چی؟
دیگه نمیخوام بهت دروغ بگم.
خواهش میکنم، التماست میکنم.
نکن!
خوشحالم یه کم خوابیدی.
میخوای یه چیزی بخوریم؟
مامان، حالت خوبه؟
فقط یه کم سکوت و تنهایی لازم داشتم.
شاید بتونیم ازش فرار کنیم.
میتونیم کاری کنیم بره سراغ یکی دیگه.
خودش همینطوری دستبردار نیست.
فقط میگم، اصلاً نمیدونیم چی میخواد.
خب، نمیتونه یکییکی از پا درمون بیاره.
فکر کنم داره بهمون نزدیک میشه.
بیا دیگه.
میخکها رو گفتم دیگه.
میخواد جاش رو با من عوض کنه.
منظورت تناسخه؟
نه، تناسخِ خودش.
اون میشه من.
فقط برای یه مدت کوتاه.
تا بتونه خانوادهمون رو درست کنه.
باشه، هیچوقت قبول نکن.
باشه؟ اصلاً و ابداً قبول نکن، بلا.
فهمیدی چی میگم؟
داره دروغ میگه.
باید این موجود رو بکشیم.
آهان، چه عالی.
آره، همین کار رو بکنیم.
اصلاً میدونیم این کار شدنیه؟
نمیدونم، راس.
اون میخواد دخترمون رو ازمون بگیره.
میتونی بجنگی؟
کمکم میکنی؟
آره.
یا خدا.
باشه.
خب، میدونی باید از کی بپرسیم.
نه.
اون مدیوم رو درست بعد از مرگ بابات استخدام کرد.
اوه، همون کلاهبردارها؟
نه.
اونا حرفهایان.
یعنی کارشون همینه.
یعنی این قضیه واقعیه.
اصلاً میخوایم چیکار کنیم؟
بریم کلیسا؟
اونا به مددکار اجتماعی زنگ میزنن.
آره، منم همینطور.
آره.
مامان فکر نمیکنه فکر خوبی باشه.
خب...
آدم، باید بشنوی مامان دربارهات چی میگه.
خب، بحث این نیست.
اوه، ببخشید.
سلام، لیندزی.
آهان، آره.
امروز نمیام سر کار.
آخه...
آقای زل.
این واقعاً برای آدمها اتفاق افتاده.
این رو میفهمی، مگه نه؟
نمیدونم بچه بودن کار رو راحتتر میکنه یا نه، ولی این واقعاً سخته.
اون دوستپسره مرده؟
نمیدونم.
فکر کنم.
میدونی چرا این اتفاق افتاده؟
فقط میخوای مامانی دوباره دوستت داشته باشه؟
دوستم داره.
اون دوستپسره رو هم دوست داره؟
نمیدونم.
گاهی بزرگترها...
عاشق آدمهای دیگه میشن، حتی وقتی نباید.
ولی...
مامان همیشه دوستمون داره.
همهچی درست میشه.
ببخشید.
ببخشید.
باشه، باشه.
میتونی بری بالا، همونجا که بتونم ببینمت.
مواظب باش.
اوه، صبر کن.
میخوای صبر کنی تا من...
داری چی بازی میکنی؟
میتونی حشره باشی، منم لهت میکنم.
صبر کن.
اول میرم از بابام دعوت کنم بیرون.
باشه، بلا.
وقت رفتنه.
بیا پایین.
آره.
میبینمت.
بلا؟
بلا؟
دوستت دارم.
چی شده، بلا؟
امروز خوشحال نیستی؟
میترسم بری.
من همچین چیزی نخواستم.
چرا، خواستی.
کاری کردم بهخاطرت برق بزنه.
نه، این کارو نمیکنن.
شاید بترسه.
بیا دیگه، بلا.
بیا شکلک بازی کنیم.
من میشم تو، تو هم میشی من.
اونوقت حالت خوب میشه.
مثل من.
گرفتمت.
گرفتمت.
نه، اینو نمیخوام، لیندزی.
باید اینجا باشم.
اوه، شاید هم بیاد.
راستش، نه.
من نمیترسم.
بلا؟
اون کجاست؟
معلومه که دارن میان اینجا.
بلا، کجا بریم؟
هر جا که بخوای.
میخوام...
منم همینطور.
آره، منم همینطور.
ببخشید.
پدر و مادرت دارن بهت دروغ میگن، بلا.
اون دلش میخواد اینجا بودی.
هی مو، نوشته رسیدیم.
برو جلو و جوراباتو دربیار.
دیدی؟ گفتم عقلش رو از دست داده.
احتمالاً توی ظرف غذای سگ جیش میکنه یا یه همچین چیزی.
اه!
بهبه، چه خوشمزه!
باید همین الان بیان بیرون.
باید جوراباتو بدم به سگ.
باید اول بوی تو رو قبول کنن، بعد میتونی بیای تو.
دیگه کریستالا جواب نمیدن؟
من یهکم تندترشو ترجیح میدم.
چقدر قشنگن.
این خونه محافظت شده.
دوستای کلاهبردارم فردا میان.
اونا مشکلتو حل میکنن.
به نظر میاد یه نوشیدنی حسابی لازم دارین.
میخواستم بپرسم بابا چطوره؟
شنیدم مرتب باهاش حرف میزدی.
اتفاقاً آره، همینطوره.
عشق زندگیم بود.
پیدا کردن همچین عشقی سخته.
من باید بدونم.
عالیه.
اصلاً هم ناراحتکننده نیست.
بهش بگو سلام رسوندم.
سراغ تو رو گرفت.
سراغ منم رو گرفت؟
نه، بهندرت.
مامانبزرگ، پروندههای نامههات رو اونجا نگه میداری؟
چی گفتی عزیزم؟
عزیزم، منظورت ادرارته؟
من و مادرت قبلاً اینجا مینشستیم و با هم حرف میزدیم.
البته اون موقع که اصلاً با هم حرف میزدیم.
مردم میگن آدم نمیتونه خانوادهش رو انتخاب کنه.
تا آخر عمر مجبوری باهاشون سر کنی.
بزرگتر که میشی، میفهمی این حرف کاملاً درست نیست.
عشق هیچکس تضمینشده نیست.
همیشه یه انتخابه.
نباید به آدمایی که دوستشون داری دروغ بگی.
آره.
ولی همهمون دروغ میگیم.
آدمایی که دوستشون داری بهت دروغ میگن.
همونطور که آدمایی که آزارت میدن، میگن دوستت دارن.
پس مامانِ دیگهت گفت منو میبوسه که دیگه هیچوقت صداشو نشنوم؟
این از همه دروغها بزرگتره، مگه نه؟
منظورت چیه؟
هیچکس از زندگی نمیگذره بیاینکه چندتا زخم برداره، بلا.
همین زخمهاست که قدرتمون میکنه.
این یعنی انسان بودن.
ترسناکه، قشنگه و درد داره.
ولی خوششانسیم که این زندگی رو داریم.
هیچوقت اینو فراموش نکن.
چندتا از دوستای خیلی قدرتمندم فردا میان.
اونا از مامانِ دیگه نمیترسن.
اون از اونا میترسه.
اوهاوه.
کالری داره میاد.
ببینیم.
خب، خوشحالم دوباره میبینمت، روث.
با توجه به شرایطی که دارم.
سلام.
من لوئیس آنتونیام.
خوشحالم که اینجام.
معلومه که ما هم خوشحالیم.
واقعاً.
به خیلیها تو شرایطی مثل تو کمک کردم.
چیزی برای ترسیدن نیست.
وقتی پدربزرگ رو از دست دادیم، لوئیس راهنماییم کرد.
وقتی به ارواح میگه چی کار کنن، به حرفش گوش میدن.
لطفاً به آوردن اونها ادامه بدین.
هر دوشون میتونن اشیا رو با سرعتی حدود ۱۶۰ کیلومتر در ساعت پرت کنن.
من یه موجودم، یا هرچی که واقعاً هست.
یه موجود فریبکاره.
یه انرژی فاسده که از بُعدی دیگه نفوذ کرده و دنبال یه میزبان میگرده.
وحشتناکه.
اولی رو همینطور نگه دار.
این بهم میگه بدنت از داخل چه واکنشی نشون میده.
قلبم؟
آره، دقیقاً.
بد میشه اگه یکی داخل بدنم رو ببینه؟
داخل قلبت؟
احتمالاً تقصیر تو نیست.
این هیولاها همیشه جذب بچهها میشن، چون معصومن.
از لای شکافها وارد دنیای ما شدن، ولی برای موندن به اجازه نیاز دارن.
همین که معصومیت بلا از بین بره، دیگه اون شیطان رو نمیخوادش.
پس میگی باید کاری کنیم کمتر معصوم باشه؟
نه، نه.
ما اومدیم هیولا رو بکشیم.
این شمع رو روشن میکنیم تا اونایی رو که از آتش میترسن دور کنیم.
این آب رو میریزیم تا اونایی رو که از آب میترسن دور کنیم.
این نمک رو میپاشیم تا اونایی رو که از زمین میترسن دور کنیم.
میخوایم موجودی رو که به اسم مامانِ دیگه شناخته میشه، صدامون رو بشنوه.
دیگه قایمموشک بسه.
وقتشه بری.
ما ازت نمیترسیم، مامانِ دیگه.
دیگه خوشگذرونیت تمومه.
ارتباط برقرار شد.
طبقهی بالا.
تو اینجا جایی نداری!
این دختر تحت حفاظت منه!
اینجا قدرت دست ماست!
این زندگی بلاست، نه تو!
حرکت در محدودهی حسگر چهار، راهروی طبقهی بالا.
اون جلسه کجا برگزار میشه؟
الان تو محدودهی دو، طبقهی پایین؟
این دیگه چه کوفتیه؟
ازتون میخوایم بیخیال بلا بشین.
خسته شده.
خانوادهش هم خسته شدن.
میبینیش، برایان؟
نه، چیزی ندیدم.
یواش بگو.
میبینیش؟
برو ردپاها رو بررسی کن.
همهچی روبهراهه.
مامانِ دیگه دقیقاً همونجاییه که میخواستیم.
آها، باشه.
باید از اینجا بزنیم بیرون.
کلی.
وای خدا.
چراغها رو روشن گذاشتیم.
شوخی میکنی؟
بلا، فکر کنم امشب برای اینکه از پس این ماجرا بربیایم،
همهمون باید خودمون رو جای یکی دیگه جا بزنیم.
منظورت چیه؟
دیگه فرار نمیکنیم.
اینجا خونهی ماست.
فکر کنم امشب باید لباس مبدل بپوشیم.
یه مهمونی کوچولو بگیریم.
میتونم چندتا از جواهراتت رو بپوشم؟
میتونی همهی جواهراتم رو بپوشی.
همینجوری.
باشه.
ما رو میبری اتاق لباسهای مامان، درسته؟
بهش بگو نباید کتاب رو زمین بذاره، باشه؟
باشه.
میتونم امتحانش کنم؟
حتماً، بفرما.
دلم میخواد.
باشه.
خوبم.
میتونم موهامو باز بذارم.
با کمال میل.
به سلامتی.
فکر میکنی بهاندازهی کافی داریم؟
آره.
شرط میبندم از ترس داره به خودش میلرزه.
مامان، این همه چیزیه که داریم.
نظرت چیه؟
خفن به نظر میام؟
به نظرم آره.
دارم بین یه دیلم و یه ساطور انتخاب میکنم.
نمیدونم.
اون صدا رو میشنوی؟
این آهنگه رو میشناسی.
یه لحظه صبر کن.
میخواد...
اونم تو همچین موقعیتی؟
چطور تونست؟
وای، نه.
چه حسی داری؟
یکی رو که دوست داری انتخاب کن.
ساطورت.
این واقعاً خوبه.
خوشحالم که اینو گفتی.
همیشه.
وقتی باردار شدم، با یکی دیگه ازدواج کرده بودم.
من بچهام.
اون موقع بود که با دَدو آشنا شدم.
به همون دلیل.
من هنوز اینجام، دَدو.
هنوز اینجایی؟
نمیخوام اینجا باشم.
توروخدا، مامانِ دیگه.
هر کاری میکنم.
فقط تنهام نذار.
شاید یه چیزی هست که باید نجاتش بدیم.
فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه.
خیلی راحتتره.
امیدوارم اونجا بهت خوش بگذره.
باید چی کار کنم؟
فقط یه بغل.
میتونی بگی آره؟
بلا، میتونم وارد قلبت بشم؟
میترسم.
نمیذارم دیگه هیچکس بهت آسیب بزنه.
این بزرگترین دروغ دنیاست، نه؟
هیچکس از زندگی نمیگذره، بیاینکه چندتا زخم برداره، بلا.
اینکه انتخاب کنی کی رو به قلبت راه بدی.
و کی رو پشت در نگه داری.
همین ما رو قدرتمند میکنه.
این یعنی انسان بودن.
هیچوقت مثل اونا غمگین نباش.
منم مثل اونا دروغگو هستم.
سلام، صبحبهخیر.
اسم من ایزابلا مارتینه.
و این داستان منه.
خیلی ذوق دارم که امسال تو مدرسه دوستای جدید پیدا کنم.
یه آهنگ بود که قبلاً دربارهی دوستا میخوندم.
توش میگه دوستای جدید نقرهان.
دوستای قدیمی طلا.
همهی دوستای قدیمیم رفتن.
دارم میرم خونهمون.
کرایسلر مارتین و راسل مارتین.
آره، شمارهگیری لازم ندارم.
یه چیز خاص دربارهی من زیپمه.
مامان منم یکی داره.
باشه.
سلام عزیزم.
هنوز درد میکنه؟
نه، بابا.
فقط میخاره.
میتونی به بقیه بگی اینو از کجا آوردی؟
نمیدونم.
فکر کنم مجبورم یه چیزی از خودم دربیارم.
خب، خوب شده.
مامان و بابام خیلی همدیگه رو دوست دارن.
چی؟
همه زنده موندن؟
زيرنويس از مهدي shine021
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.