All language subtitles for Dont.Call.Me.Mama.2025.NORDiC.1080p.WEB-DL.DDP5.1.H.264-FA

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

بزن بریم. حالا یه سَلامتی می‌گیریم.

یه سَلامتی واسه چهار سالِ دیگه!

خب، چی می‌گین؟

چهار سال دیگه!

اما یه نفر هست که خیلی دلم می‌خواد ازش تشکر کنم،

و اونم اون خانومیِ که اونجا وایساده.

باهوش‌ترین و خوشگل‌ترین زنِ دنیا.

ما دو تا همیشه با هم یه تیم بودیم، من و تو.

لطفاً برای ایوا یه دستِ پُر بزنید.

به من نگو مامان!

باشه، پِتِر. منظورت چیه؟

پِتِر! منظورت چیه؟

راجع به کتاب؟ آره...

خب من می‌گم این یه توصیفه... آره، این قضیه بچگی.

آره، در مورد بچگیه دیگه.

و بعد یه چیزی راجع به... یه ربطی به ننه داره.

که احتمالاً هیچ‌وقت از طرف اون دیده نشد یا اصلاً به حساب نیومد.

فکر کنم بیشتر پدرس باشه.

آره، مگه اون رابطه با بابا نیست که اصل کاره؟

من ننه گفتم؟ تو که فهمیدی منظورم بابا بود، نه؟

- همه فهمیدن دیگه. - آره، همه اونایی که کتابو خوندن.

اگه تو حالا کتابو خونده بودی، الان حرفی برای گفتن داشتیم.

- چقدر باحال می‌شد. - همه کلاسای تو باحاله.

خب بچه‌ها، تموم شد. مرسی برای امروز.

- حالا چی‌کار می‌کنی؟ - غذا می‌زنم.

- چطوره بریم سلف یه قرار بذاریم؟ - آره.

یالا بجنبین!

- بابا، باید بابت این کارا حقوق بدن. - تو چقدر تنبلی آخه!

- مگه تا حالا کار داوطلبانه به گوشت نخورده؟ - اونا رو صاف بذار تو یه خط.

پتر، کاری، بس کنین این مخ‌زنی رو. می‌تونین سریع‌تر کار کنین.

خوبه. بذارشون همون‌جا.

- سلام. - سلام.

الو، الو؟ صدام میاد؟

حزب کارگر.

سلام. مگه قرار نبود بیای کمک کنی بچینیم؟

حالت خوبه؟

شاید یه کم بری قاطی باقالیا برات خوب باشه.

اه، تف توش!

می‌خوایم دخلشو بیاریم؟

- آره، می‌شه. - بزن بریم. من یه اره تو کیفم دارم.

الان کلی پناهجو دارن میان.

اینا کلی منابع دارن، تحصیل‌کرده‌ان، و یه سود گنده واسه ما هستن.

از همه می‌خوام مثبت فکر کنن. هر کسی می‌تونه یه کاری کنه، -

- تا حس کنن خوش‌اومدن و زودترین فرصت قاطی ما بشن.

فک کن: وقت آزاد نداری؟

می‌تونی یه جوون پناهجو رو ببری ماهیگیری یا ببریش بولینگ -

- یا یه شام به یکی از خانواده‌های بچه‌دار بدی؟

چهارشنبه مرکز پناهجویی، بیاین جلسه داوطلبامون.

امیدوارم خیلیاتون رو اونجا ببینم. اینو با هم ردیف می‌کنیم.

دمش گرم آیرین.

اگه حزب پیشرفت سر کار بود، اونوقت نظر ما مردم اینجا به حساب میومد.

خوشبختانه حالا اینجا جلسه انتخاباتی نیستا...

پس ماهایی که نصف بیشتر عمرمون رو اینجا کار کردیم تکلیفمون چیه؟

حالا ما رو گذاشتن تهِ اولویت.

این دیگه قراره اتفاق بیفته، باید ببینیم چه جوری می‌شه بهترین استفاده رو ازش کرد.

باید با هم دست به یکی کنیم و هر کاری از دستمون برمیاد برای کمک انجام بدیم.

۱۳۲۹۰ کرون. ۶۴ نفر کمک کردن، ۱۹ روز مونده.

- اونایی که ناشناسن کین؟ - اونایی که فقط یه خورده کمکمون کردن.

این آیرین رو ببین... این چه دوره‌ای رفته؟

آره بابا، کارش خیلی درسته.

ماله‌کشی واسه یه هدف خیر.

لازم نیستش همچین کاری بکنی. همین کمک جمع کردن خودش کم نیست.

راحت بنداز گردن من.

نمی‌دونم چه کلاس بی‌حیایی‌ای رفتی که اینجوری شدی،

ولی خب، بدک نیستش.

نمی‌تونم.

اصلاً نمی‌تونم.

همه دارن دید می‌زنن.

همه می‌دونن.

آره بابا. حس می‌کنم. می‌بینم.

- فقط حس می‌کنی اینجوریه. - نه، من دارم می‌بینم.

من نمی‌دونم تو حالت چطوره، ولی می‌بینم که اوضاع خوب نیستش.

خیلی خیلی شرمنده‌ام واقعاً.

بابت کاری که کردم.

آره، می‌دونم.

سلام اوا! چقدر خوبه آدم می‌بینتت!

- همچنین. همه چی خوب پیش می‌ره؟ - آره، آره.

- با کندی آشنا شو. - سلام. اوا.

- سلام. - اوا دبیر دبیرستانه.

چقدر دیدنت لذت‌بخشه.

سلام!

ایشون اوا هستن.

زنِ شهرداره.

و شهردار هم که... آره دیگه، آره.

شهردار رفیق شفیق شوهرمه.

- من قراره دوستِ ساموئل باشم و بهش سر بزنم. - چه خوب.

خیلی آدم دوست‌داشتنی‌ایه.

فکر کردم یه روز بریم سینما، یه فیلم باحال ببینیم.

- جای خوب سراغ دارین؟ - آره، کلی جای خوب هست.

می‌تونم بازم بیارم.

- میرم بیرون بازم بیارم. - صداشو کم کن!

رقصیدن دوست داری؟

ساموئل اسم خیلی قشنگیه.

- یه نخ سیگار می‌دی به ما؟ - چی؟

- یه سیگار داری که بتونی بهمون بدی؟ - چی گفتی؟

سیگار. بازم داری؟

دارم شوخی می‌کنم.

ممنون.

«آدما و دزدا». فیلم خوبیه.

مائرا که پنج سالشه می‌گه خوبه.

- کجایی هستی؟

- دانمارکی حرف می‌زنی؟

باشه. تو دانمارک زندگی کردی؟

فکر کردم باید برم دانمارک، واسه همین از یوتیوب یاد گرفتم.

یوتیوب؟ دمت گرم بابا.

نروژی، دانمارکی... تقریباً همین‌طور.

آره، شبیهِ هم هستن.

ولی خب...

راننده اتوبوس برقی. آره، راننده اتوبوس برقی.

آره، شاید خیلی ادبی و شیک نباشه حرف زدنش.

ولی من عاشقشم. واقعاً؟

خیلی ساده‌س. ساده؟

هر چی که هست رو همون‌جوری می‌گی.

رُکه دیگه. صادقانه‌س.

آره، شاید همین‌طور باشه.

"آی وای، چقدر عصبانیم. چقدر کج‌خلق و بداخلاقم."

این یه آهنگه.

آی وای، چقدر عصبانیم. چقدر کج‌خلق و بداخلاقم.

آخه اینجا تو این مَحل، هیچی به هیچی نیست و کار نمی‌کنه.

کسی رو دیدی؟ ها؟

- من تو رو می‌شناسم. / - آخه نمی‌شه همینطوری سؤال بپرسی.

معلومه که می‌تونم. / مگه من مادرت نیستم؟

هرچی دلم بخواد می‌پرسم. / تازه، از چشمات می‌فهمم.

یه انگلیسی رو کشوندی آوردی خونه؟

آخ بله، هِلو. اِسم مَن...

ماریا، صبر کن. / برم صورتمو آب بزنم.

- اونایی که باهاشون زندگی می‌کنی، خوبن؟ / - آره، خیلی ماهن.

اونجا اوضاع چطوره؟ / تو خودت چطوری؟

آره...

ولی خب کلی سوری اومدن، واسه همین پناهگاه حسابی تحت فشاره.

واسه همین شاید بخوام برم اونجا یه کمکی بکنم.

- شاید. / - جداً؟

نباید بذاری حالتو بگیرن.

- منظورم پناهجوها نیستنا، ولی... - آره، گرفتم چی گفتی.

نباید بذاری مجبورت کنن زیادی کار کنی.

نه، بابا.

من فقط همون‌قدری کار می‌کنم که خودم دلم می‌خواد.

من اسمم امیره. ۱۸ سالمه، اهل سوریه‌ام.

سلام امیر. از آشناییت خوشحال شدم.

تو اسمِت چیه؟

من فاوِن هستم. ۱۹ سالمه، اهل اریتره.

سلام فاوِن. منم خیلی خوشحالم که می‌بینمت.

تو چی؟ اسمِت چیه؟

اسامه.

سلام. خوشحال شدم دیدمتون.

گفتم با یه متن کوچیک در مورد خودمون شروع کنیم.

مثلاً: "اسم من..."

و بعدش شاید: "من آرزوم اینه که..."

و می‌تونید یه چیزایی هم راجع به... بله، امیر؟

- اگه بخواید من می‌تونم ترجمه کنم. - آره، اگه زحمتی نیست.

باشه؟

مرسی. فکر کنم خوب شد.

اگه کمکی خواستین، فقط بهم بگین.

چرا اینقدر ولو شدی؟

من دیشب اِم‌دی‌اِم‌اِی زدم.

چی گفتی؟

دیروز اِم‌دی خوردم.

آخه چرا؟

- یه خورده عجیبه. ولی خب... - چی شد مگه؟

سیگورد وقتی اسلو زندگی می‌کردیم، همیشه تو کار این بود، -

- این آخر هفته‌ام یه چیزایی جور کرده بود.

خب اینجا که آخر هفته‌ها کلاً کاری نیستش.

ما هم تصمیم گرفتیم به عنوان یه فعالیت دو نفره این کارو بکنیم.

وای دهنت سرویس.

آخه این چه کاریه. فکر کن اگه لو بره چی؟

- بابا لو نمیره. - کی می‌دونه آخه.

ولی خب، سکس با اِم‌دی وحشتناک‌ترین چیزی بود که تجربه کرده بودم.

یه دنیای جدید بود واقعاً.

انگار هم توی کالبدت بودی هم بیرونش.

الان واقعاً داری چرت و پرت می‌گی.

انگار قبل از اینکه لمسم کنه، این کار رو کرده بود.

- من می‌رم سونا. تو هم میای؟ - اینا رو بگیر. من حالا یکم بیشتر شنا می‌کنم.

برو اون‌طرف، بذار بقیه هم شنا کنن.

- مگه بده؟ - فقط چون مجبورن، دارن می‌نویسن.

در مورد هیچی نیستش.

- پناهنده‌ها رو می‌گی؟ - نه، جوون‌ها رو.

اِم‌دی‌اِم‌اِی بزنیم؟

آره.

می‌گن مردم باهاش سکس‌های خیلی خفنی دارن... یا روش.

انگار به هم نزدیک‌تر می‌شن. می‌گن خیلی باحاله.

می‌خوای بریم سر نبش یه ذره اِم‌دی‌اِم‌اِی بخریم؟

آره، خب خیلی هم کار عادی‌ایه.

واسه آدمای معمولی و کسل‌کننده. ما که از اوناش نیستیم.

منظورت اینه که کلاً اهلِ خریدنش نیستی،

یا اینکه هیچ‌وقت حاضر نمیشی امتحانش کنی؟

ببین، اگه دوست داری یه کم به زندگی هیجان بدیم...

نه. ولش کن. ما حالمون خوبه. بذار همینطوری که هستیم بمونیم.

- الآن ناراحت شدی. - نه.

خوبیم ما. همه‌چی اوکیه.

- بیا اینجا ببینم. - فقط می‌خوام برم حموم.

سلام، امیر.

- اینجا چی کار می‌کنی؟ - اومدم شعرمو بدم.

آخه من سه‌شنبه میام که. - تا سه‌شنبه خیلی مونده.

فقط خیلی ذوق داشتم که تو بخونیش.

- مرسی. منم خیلی خوشحال می‌شم. - خواهش می‌کنم.

اگه دلت بخواد، حتماً می‌تونی یه کتاب قرض بگیری.

- واقعاً می‌شه؟ - آره بابا، معلومه.

- چی می‌خوای بخونی؟ - عاشقانه.

پس دیگه می‌خوای از «مردم و دزدها در شهر هل» یکم بری بالاتر؟

فکر کنم دیگه برای قدم بعدی آماده‌م.

خوبه. بذار ببینم چی داریم.

این شاید معروف‌ترین رمان عاشقانه نروژی باشه.

«ویکتوریا». اثر هامسون.

شاید واست یه کم پیچیده باشه، ولی می‌تونی امتحانش کنی.

اگه ازش خوشت نیاد، ایرادی نداره.

- دوسش داری؟

پس منم ازش خوشم میاد.

تا دو هفته می‌تونی ببریش. یه کارت امانت هم برات ردیف می‌کنم.

باشه.

- مرسی.

سلام. باید با امیر آشنا بشی.

- اینگبورگ.

اینگبورگ بهترین رفیقمه. همکارمم هست.

- امیر می‌خواست یه کتاب امانت بگیره.

- سه شنبه می‌بینمت، اوکی؟

در خروج درست همون‌جاست.

خوشحال شدم دیدمت.

حالا می‌فهمم چرا خودتو انداختی تو کار.

این یه هیکل مشتیه. نمی‌تونی زیرش بزنی.

دلم هزار پاره می‌شه،

در حالی که منتظر یه زندگی جدیدم که خوشبختم کنه.

یا منتظرم برگردوننم به مملکتم.

قلبمو با این اضطراب و وحشت له می‌کنم، که هر کدومشون یه ساز می‌زنن.

توی یه اتاق پر از تاریکی. واقعاً دیگه نوری نیست؟

یا این فقط ذهنمه که کور شده.

باید چیکار کنم که یه کم امید پیدا شه؟

تنها چیزی که نصیبم شد، چند روز خوب توی یه لحظه بود.

ولی من باز ادامه می‌دم به جنگیدن.

آخه کیه که بگه گل رو آسفالت درنمی‌آد؟

آرزوم اینه که بشم... یه آدم پولدار؟

من اهل سوریه‌م.

عالی بود. خیلی ممنونم. واقعاً محشر بود.

فاوِن، تو می‌خوای...؟

برامون بخونی؟

- سلام. - سلام اوا. کلاس خوب بود؟

آره، خیلی. باید با امیر حرف بزنم.

یه خبر بد بهش دادن. دیگه نمی‌تونه اینجا بمونه.

- می‌فرستنش بره؟ - نه، به نروژ شمالی.

کلی خانواده بچه‌دار دارن میان، واسه همین این جوونای مجرد باید پاشن برن جای دیگه.

- هیچ کاری نمی‌تونی بکنی؟ - این دیگه تو حیطه وظایف من نیستش.

- کاری از دستم برمیاد؟ - به همینایی که اینجان درس بده.

نه، به خاطر امیر. اون استعداد نویسندگی داره.

یه متنی تحویل داده که اصلاً شبیه کار بقیه بچه‌ها نیست.

کاری از دست من برنمیاد. امیر خودش از پسِ خودش برمیاد.

- مطمئنی که... - آره، کاملاً مطمئنم.

من باید برم. باید برسم به یه جلسه.

اخطارِ اضافه بار اعلام شد،

- و همه هم قبول کردن که یه مدت کوتاه بیان.

- یه نفر کمتر باشه مگه بد میشه؟ - این حرفو نمی‌تونی بزنی.

اونا کمک حرفه‌ای می‌خوان، نه فقط یه جا برای خواب.

ولی این که من یه گروه دارم که باعث می‌شن همدیگه رشد کنن، -

- خودش باعث جا افتادن اینا میشه. تازه کلی هم صرفه‌جویی مالی میشه.

تو خودت جزئی از این ماجرای جامعه‌پذیری هستی. خیلیا از بچه‌ها هم از درس دادنت ممنونن.

داریم راجع به یه استعداد تابلو و واضح حرف می‌زنیم.

یکی که باعث می‌شه کل گروه انگیزه بگیرن و برن بالاتر.

یعنی ترجیح می‌دی یه پناهجوی دیگه رو که تو زبون ضعیف‌تره، رد کنی بره؟

حرف من این نیستا.

خوب می‌فهمم که کار کردن با یه شاگرد باانگیزه چقدر باحال‌تره.

ولی نباید استراتژیمون این باشه.

ضمن اینکه من نمی‌تونم تو هر مورد تکی قاطی بشم.

- چرا نمی‌تونی؟ - چون من شهردارم دیگه.

- شمام زیاد می‌رین؟ - نه، فقط یه دسته کوچولو.

ولی آگنس باید بیاد دیگه؟

آره، آگنس باید بیاد.

چیز عجیبی نیستش که. ما توی یه حزب کار می‌کنیم.

معلومه که باید با هم سفر کنیم. مخصوصاً الان که فصل انتخاباته.

- خب از من چی می‌خوای؟ - بس کن دروغ نگو.

- دروغ نمی‌گم. - من باید بدونم!

وقتی قراره با اون تو یه هتل بمونی، من باید بدونم.

من از هر کس دیگه‌ای بیشتر حقمه که بدونم.

باید از این جور چیزا به من اطلاع بدی.

اگه هی بخوای اینجوری فکر کنی، قاطی می‌کنی‌ها.

از کجا بدونم اگه فرصتش پیش بیاد، دوباره ادامه نمی‌دی؟

عاشقتم.

- باید یاد بگیری دوباره بهم اعتماد کنی. - خب تقصیر من نیستش که این اتفاق افتاده.

نمی‌تونم الان این مکالمه رو ادامه بدم. تاکسی منتظرمه.

سلام. حالت چطوره؟

نمی‌دونم والا. ببخشید، سر کلاس نتونستم بیام.

بی‌خیال بابا. اصلاً مهم نیست. آیرین بهم گفت قضیه چیه...

من داشتم دنبال این بودم ببینم چی کار می‌شه کرد.

چی می‌گی؟

- یوستین قبول می‌کنه؟ - اتفاقاً ایده خود اون بود.

همون‌طور که خودش همیشه می‌گه: هر کاری از دستمون بربیاد، می‌کنیم.

تا وقتی که بشه. و تا اونجایی که من فهمیدم...

- می‌شه بمونم؟ - آره.

- خیلی لطف می‌کنید. - نه بابا.

اتاق ماریا که بلااستفاده افتاده. تا هر وقت خواستی می‌تونی بمونی.

- پیشِ شما؟ - آره.

چی بگم والا؟

- حتماً یه چیزی هست...

تو که تدریستو همین‌جا ادامه می‌دی، مگه نه؟

- معلومه که ادامه می‌دم.

- باید همین‌جا بمونم؟

- اوکیه؟

تخت خوبیه.

کلاس آموزش نروژی.

این مالِ قدیمیِ دخترمه... اینو می‌تونم بردارم.

- نه!

- بده من اونو الان!

به نویسندگی‌ات فکری کردی؟

نمی‌خوای یه حرکتی بزنی؟

چی می‌گی؟ درس بخونی مثلاً؟

من که بدون اقامت نمی‌تونم درس بخونم.

نکنه بهت ندن؟ خب آره دیگه.

ولی... خب احتمالاً می‌گیرمش.

درست می‌شه بابا.

نویسندگیِ خلاق برای خارجی‌ها

امیر ایوب درخواست دوستی‌تو قبول کرد.

«موش‌ها بستنی قیفی رو که روش پودر پروپاوان، -

ترالن و آتاراکس ریخته، پس می‌زنن.

اون صدها چشم کوچیک موش رو می‌بینه که دارن نگاهش می‌کنن، -

- وقتی می‌ره توی گودال‌های زیر "ماریاتورگت".»

موش موشه، موش موشه.

هیچی حالیم نشد. - خب.

کاری، می‌شه خواهش کنم از اول فصل دوباره بخونی؟

"تیک تاک. الان دیگه شروع می‌شه.

شاید همین صدای تق‌تق ساعت باشه که نمی‌ذاره آدم بیفته.

عقربه‌ی ساعت قدیمی هی می‌افته و هی بلند می‌شه.

هی و هی. هی و هی.

چهار تا تابستون مونده تا اون تابستونی که ساعت رو برمی‌دارن."

آخر هفته‌ی دیگه چه برنامه‌ای داری؟

آها، باشه. پس تو هم باید بری مرکز شهر؟

دمت گرم. تو که عاشق پارتی‌ای.

- اوا. - داشتی با کی صحبت می‌کردی؟

- فقط یه رفیق بود.

یکی که واقعاً اومده دانمارک.

- سوری؟

پس چرا با هم سوری حرف نمی‌زنید؟ چرا دارین دانمارکی گپ می‌زنید؟

چرا با همون ... سوری حرف نمی‌زنید؟

- عربیه بابا.

- سلام!

یوستین، امیر رو بهش معرفی کن.

- سلام.

قراره اینجا زندگی کنه.

می‌شه یه لحظه باهات حرف بزنم؟

اوا، تو دیگه چه کارایی می‌کنی؟

چی؟ یه غریبه آوردی توی خونه‌مون.

فکر کردم باید یه کم بیشتر خودمون رو نشون بدیم.

- اه، تورو خدا بس کن. تو دیگه واقعاً...

چی؟ فکر می‌کنی من چی‌ام؟

- خب بگو دیگه.

به خاطر انتخاب‌های مزخرف تو، من نمی‌تونم سرمو تو شهر بلند کنم.

این باعث می‌شه تصویرت بهتر شه. اینو بذار پای کمپین انتخاباتی.

- این فقط یه انتقام مسخره‌ی بچه‌گونه‌ست.

دیگه نمی‌خوام در موردش حرف بزنم. می‌رم شنا.

منو نمی‌خواد اینجا؟

آره... خب آخه...

- می‌آی بریم استخر؟

اینو خودم بهت یاد می‌دم.

باشه.

خوبه؟ حس می‌کنی داری رو آب می‌مونی؟

آفرین! رو آب موندی!

فقط سرتو بنداز عقب.

من هواتو دارم. یه بار دیگه. - نمی‌تونم بابا.

چرا نمی‌تونی؟ یاد می‌گیری دیگه.

یکم دستاتو تکون بده. آره، همینه.

نه، نه، نه!

منو داری؟

باید کل آب رو هل بدی عقب.

فکر کنم واسه امروز دیگه بسه.

اِ و آر. می‌گه "اِسمشه".

- "اِسمشه". - عالی شد.

قشنگه.

خوبه.

خیلی خوبه.

- فعلاً. - خدافظ.

خدافظی.

درخواست پیام جدید

بشیر اسماعیل. دمت گرم واسه دیشب!

ممنون بابت کمک. من خودم می‌تونم ساکو بردارم.

- نمی‌آی بالا؟ - آره.

می‌تونی یه کمکی بهمون بکنی.

بعضیا میگن این غذا بی‌مزه‌س.

آخه تو که عادت داری به غذای تند و تیز...

- سلام. - سلام اوا.

- یه دستیار آشپزخونه پیدا کردم. - تو بگو باید چی‌کار کنم...

این تنها راز منه.

پاپریکای دودی. نمی‌دونم می‌شناسیش یا نه.

- نمی‌دونم. - عیبی نداره.

کاری باید بکنم؟

می‌دونی چیه؟ به نظرم تو باید یه لیوان شراب بزنی.

بعدم خانم بشینه یه جا، و ما ازش پذیرایی کنیم.

می‌تونی چندتا عکس واسه اینستاگرام بگیری؟

نمی‌تونم که. مگه زیادی... نیست؟

این دیگه ایده خودت بودا.

اگه دوست داری، تو می‌تونی میز رو بچینی.

بشقاب‌هاش اینان.

قاشق و چنگال و اینجور چیزام اینجاست.

یکم فشرده‌تر بشینید.

داره عکس می‌گیره.

حالا یه خنده بکنید.

آها، شد. عالی می‌شه.

سلام اِوا. یوستین...؟

رفته سر کار.

- بشیر کی هست؟ - نمی‌دونم.

بشیر اسماعیل. ایشون دیگه کیه؟

خبر نداری مگه؟

یه پیام ازش برام اومد. نوشته بود «ممنون بابت دیشب».

خودم که می‌دونم کار توئه. نه بابا، من نبودم.

خب پس کی باید بگه آخه؟

اگه در مورد کی هستی دروغ گفته باشی، مجبورم به پلیس زنگ بزنم‌ها.

نه! چرا.

تو داری خونه شهردار زندگی می‌کنی، -

- کسی که داره به همه میگه باید شماها رو تو زندگی‌مون راه بدیم.

آخه من که نمی‌دونم تو کی هستی، از کجا اومدی.

- یا اصلاً چه غلطی کردی. - غلط؟

اگه ندونم کی هستی، نمی‌تونم تو رو اینجا نگه دارم.

اوا...

تو می‌دونی من کی‌ام. می‌دونی که!

نه.

نه.

حق با توئه.

اسم اصلی من بشیره.

من فقط به خودم می‌گم امیر.

چون بشیر بعد از هفت سال موندن تو دانمارک، پناهندگی‌ش رد شد.

کل خانواده رو فرستادن سوریه.

من دانمارکی بودم.

حس می‌کردم دانمارکی‌ام.

می‌رفتم مدرسه.

دوست و رفیق داشتم.

کلاً همه‌چی رو باختیم رفت.

دیگه نمی‌شد دوباره درخواست پناهندگی بدیم.

کار بشیر دیگه تموم بود.

ولی واسه امیر نه.

باید از همون اول باهات روراست می‌بودم.

هیچ‌کی تو نروژ اینجوری که تو به من نگاه می‌کنی، نگاه نکرده.

و من هیچ‌وقت انقدر خوشحال نبودم، یا انقدر امیدوار...

از موقع دانمارک تا حالا.

ـ این دو تا چشونه؟ ـ نشنیدین اینا با هم خوابیدن؟

جدی می‌گی؟ وای، دهنشون سرویس!

اون کاری که شد غلط بود.

دیگه نباید تکرار شه.

متوجهی؟

الو؟

تو که کلاً پَری.

- چیزی نیست که. - بس کن دیگه بابا.

یا سرطان گرفتی، یا داری با یوستین قاطی باقالیا می‌شی!

نه، اون یکی دیگه عمراً اتفاق نمی‌افته.

- خب پس چته؟ - هیچی.

هیچی.

"دلم برات تنگ شده، مامان. همش دارم فکر می‌کنم حالت چطوره.

خاطراتم با صدای بچه‌هایی که ته راهروی مرکز پناهندگی دارن گریه می‌کنن، قطع می‌شه.

چشمامو باز می‌کنم و برمی‌گردم به واقعیت. می‌تونم از پسش بربیام؟

یه کورسوی امید، در حالی که منتظر یه جوابی‌ام که تکلیفمو روشن می‌کنه، -

این که می‌تونم بمونم یا باید پاشم برگردم به همون جنگ و آشوب.

برگردم پای تلویزیون الجزیره و همون صدای اذان از مسجد.

برگردم پیش مامان، جایی که حداقل هنوز به اون فکر و خیال امید دارم.

فکرِ این‌که از این‌جا بزنم به چاک.

آخه ترجیح می‌دم توی یه قایقِ پر از امید، غرق شدن رو ریسک کنم...

...تا این‌که تو کشوری باشم که مرگ درِ خونه‌ت رو می‌کوبه،

و دیگه نتونی جلوش وایستی.

چیزایی که سرم اومده... زنده‌م ولی از بیرون مرده حساب می‌شم.

داغونم، و مدام از خودم می‌پرسم:

اصلاً قبل از این‌که بمیرم، اجازهٔ زندگی کردن پیدا می‌کنم؟"

دوچرخه داری قرض بدی؟

واسه چی؟ خودم می‌تونم برسونمت.

بعد بعضی وقتا با دوچرخه می‌رفتم تا ته شهر.

- وایسی سر کوچه؟ - آره.

- این دوچرخه مال دختراست که. - می‌شه یه کم سوارش شم؟

باید پدال بزنی دیگه.

حالا یواش برو.

سلام. شما به اوا زنگ زدید. الآن نمی‌تونم تلفنو جواب بدم.

- سلام. - سلام.

- خوبی؟ - آره.

- بریم؟ - آره.

معنیش چیه؟

- بگو معنیش چیه! زود باش. - نه.

نمی‌تونی بخونیش ولی معنی شو نگی.

- هیچی نفهمیدم که.

عاشقشی؟

عذاب وجدان گرفتی؟

الان چه حسی داری؟

- هزار تا چیز.

ولی از همه اینا بیشتر چی؟

حس می‌کنم دارم زندگی می‌کنم!

وای، لعنتی!

الو؟

اوا؟

اوا!

- الو؟

سلام.

فکر کردم امشب می‌رسی‌ها.

پرواز زودتر گرفتم. دلم برات لک زده بود.

چه خوب شدی تو. موهاتو کوتاه کردی؟ یا چی؟

کوتاه کردم؟ چی می‌گی تو؟

تو خیلی سکسی هستی، می‌دونی؟

سفت‌تر. محکم منو نگه دار.

وای، دهنش سرویس، چقدر خوب بود.

- غیرممکنه بابا.

جدی می‌گی؟

بزنم؟

اوکی. سه، دو، یک، حرکت!

- وایسا. - بزن دیگه!

آره! زدی که!

- باید یه حالی به خودمون بدیم. - آره.

بزن بریم از اینجا.

یه جا می‌شناسم که خفن‌ترین کلوچه‌های دنیا رو داره.

کلوچه؟

اوا؟ اوا؟

سلام! گفتم قیافه‌ت چقدر آشناست.

عه! سلام! خودتی که.

- اینم امیر، باهاش آشنا شو. - سلام.

من لیسه هستم. مثل اینکه تو همون کمپ پناهندگی دیدمت.

من زن یکی از دوستای یوستینم.

وای، چقدر تعریفتو شنیدم.

چقدر عالی که تونستی پیش اوا و یوستین بمونی.

آره، واقعاً ماهن.

آره، اگه همه عین شماها بودن، کلاً هیچ دردسری نداشتیم.

حالا ول کن این حرفا رو. باید راه بیفتیم بریم.

- یه روز بریم یه چیزی بزنیم؟ - آره.

- عالی می‌شه. - حتماً. خداحافظ.

نامه‌هه از اداره مهاجرت! اومد!

از اداره مهاجرت؟ بازش نکردی؟

- نه، دلشو ندارم. توروخدا. - من باز کنم؟

- چی شد؟ - آره! قبوله!

- چی؟ - می‌گم آره! قبوله!

آره! آره!

آره! آره!

گرفتمش بالاخره!

«بر اساس اطلاعات جمع‌آوری شده، تصمیم گرفتیم که درخواست شما...

...واسه اجازه اقامت توی نروژ، تأیید شده.

لازمه اینو بدونی که تصمیم ما بر مبنای...

...قوانین و دستورالعمل‌های جاریه.»

کس دیگه‌ای که قضیه اسمتو بدونه تو نروژ نیست که؟

ـ قضیه دانمارک؟ ـ هیچکی.

سلام!

ـ سلام. ـ یه لیوان واسه خودت بریز.

ـ نه مرسی. ـ حالا بشین دیگه! یه لیوان بزن.

می‌رم پایین.

اقامتش اوکی شده. می‌خوایم جشن بگیریم.

یه کم ذوق نشون بده بابا!

شنیدم لیسه رو توی کشتی دیدین. اونجا چی کار می‌کردین؟

همون سوِلِرها. خودت که می‌دونی.

- رفته بودیم سوِلِر بخوریم. - چه خبره اینجا؟

- منظورت چیه؟ - چیزی بین شما دو تا اتفاق افتاده؟

خل شدی؟

این دیگه چه سؤالِ مریض و داغونیه آخه.

دهنت سرویس، چقدر مسخره‌ای تو!

- باز با اَگنِس شروع کرده؟ - نمی‌دونم که بابا.

اصلاً نمی‌دونم برام مهمه یا نه.

وای وای! بالاخره یکی رو پیدا کردی. می‌دونستم.

می‌دونستم دیگه!

یه نفر رو دیدی. آخه از چشمات معلومه.

باید بهم بگی کیه.

- کیه؟ - نمی‌تونم بگم.

خب... یه همکلاسی قدیمیه. تو نمی‌شناسیش.

- همین دور و اطرافه؟ - نه بابا.

- تو "برگن" زندگی می‌کنه. - باید همه چیو برام لو بدی.

- کیه؟ - نه... متأهله.

آهان.

خداییش حقته. واقعاً می‌گم.

و حالا معلومه که "یوستین" یهو نگران و کلافه شده.

این دیگه خیلی چرته. / ولی اون که عاشقت شده.

پس باید ببینی چقدر دل و جرئت داری ریسک کنی.

تو که...

ببخشید، اون حرفی که زدم رو بی‌خیال.

نمی‌خوای وایسیم امیر برسه؟ / نه، بهتره همین حالا شروع کنیم.

تازه فقط لقمه‌ایه. / نه اینکه "فقط".

این امیر اومده، انگار دوباره یه بچه دبیرستانی داریم.

اونا که هیچ مسئولیت پدر مادری ندارن. مجبور نیستن از مهمونی‌ها جمعش کنن.

رسماً فقط یه اتاق رو دادیم دست شهرداری، همین.

اونم مجانی. خب آره...

اگه فکر کردی ما والد سرپرست شدیم، نه بابا، خیالت راحت.

دختره از اینجا رفت، اون اومد جاش نشست.

انگار دوباره یه جوونِ سَرِتق اومده تو خونه.

ما تانگو رو شروع کردیم.

- محشره. چقدرم ماهری. - آخه کی فکرشو می‌کرد؟

ولی خب مجبور شدیم یکم کمک بگیریم. آخه مربی تانگومون آرژانتینیه.

"ببخشین، می‌شه این حرکتو بهمون یاد بدین؟"

بعد اون یهو اومد و ستون فقراتمو گرفت.

وای! یه جوری گرفت!

منو دور خودش چرخوند، پاهامم همین‌جوری دنبالش می‌رفت.

- با خودم گفتم: "وای، من چقدر خفنم!" - خوبه که من اصلاً اهل حسادت نیستم.

- ببخشین، دیر رسیدم. - نه، اصلاً موردی نیست.

باید یه خبر بدم... منو واسه مصاحبه خواستن.

آکادمی هنر نویسندگی؟ وااای، این که فوق‌العاده‌س!

مصاحبه؟ چیو می‌گی؟

آکادمی هنرهای نوشتاری یه رشته‌ای داره

واسه اونایی که نروژی زبون مادریشون نیست.

اوا کمک کرد واسه درخواستش. - تبریک می‌گم.

به سلامتی!

- مصاحبه کِیه؟ - جمعه تو برگن.

- من می‌تونم ببرمت. - نه، مرسی. یه رفیقم می‌برتم.

- کی؟ - یکی که باهاش تمرین می‌کنم.

امیر، نمی‌خوای بشینی یه چیزی بخوری؟

باید برم حموم. خیس عرق شدم.

- چه پسر گلی. - آره، هم بامعرفته هم مؤدب.

اوا می‌گه انگار خیلی استعداد داره.

- این شرابه فقط... - می‌زنه تو سر.

بیداری؟

باید برم. می‌بینمت.

تو اینجا تو مدرسه چیکار می‌کنی؟

هیچی، اومدم این کتابا رو تحویل بدم.

ما که تو یه ساختمون زندگی می‌کنیم. می‌تونستی همون خونه بهم بدی.

همینجوری گفتم یه سر بزنم.

باشه.

اگه جای تو بودم، یه کم مراقب باشم.

کاری می‌تونه واسه پسرا خیلی بی‌رحم باشه.

- منظورت چیه؟ - هیچی، منظورم اینه که...

نمی‌دونم دهنش چقدر قرصه.

با من قهری؟

اوا.

اوا!

داری چه غلطی می‌کنی؟ نکنه اون مرده که زن داره؟

نتونستم...

نتونستم بگم...

آخه داری چکار می‌کنی؟

عاشق شدم.

آخه اوا...

نمی‌فهمی این کار از بیخ غلطه؟

تو نمی‌دونی... تو نمی‌دونی چی...

آخه خودت نمی‌بینی؟ تو که توو مرکز پناهنده‌ها کار می‌کنی.

مهم‌ترین چیز براش اینه که بتونه همین‌جا وایسه.

خودت چی تو سرته؟

فکر کن اگه واقعاً نخواد بمونه.

اونوقت چی؟

این حرفو نزن.

اِوا!

- سلام. - سلام، اِوا.

ای وای... خدایا.

تو که به کسی هیچی نگفتی، آره؟ در مورد ما؟

- نه. - حق نداری بگی.

- محاله. - اِوا.

می‌دونم، باشه. فقط بهم قول بده که...

فقط قول بده هیچ‌وقت از این غلطا نمی‌کنی.

- قول می‌دم، اوا. - دمت گرم.

سلام.

چیه این؟

داخل خونه سیگاری شدی تو؟

آره دیگه، دارم یه کام می‌گیرم.

باشه. می‌رم دوباره بخوابم.

«خداحافظ، آیندهٔ تموم‌نشدنی. فقط می‌مونه که آدم عاقل‌تر شه.»

اون خیلی فرصت نداره عاقل‌تر شه، اما امروز نمی‌دونه چرا.

اون امیدواره، همون‌طور که می‌گن.

کلمهٔ "امید" از "پریدن از روی" چیزای خطرناک میاد.

مثلاً همون چیزی که آدم ازش زهره‌اش می‌ترکه.

دلش می‌خواد زود برگرده یه جایی،

...که سرحال و نو بشه، بتونه دوباره از اول شروع کنه.

آخه حتی یه پوتینم می‌دونه که ترس داشتن که مساوی با خطر نیست.»

اوکی. ممنون از امروز.

من می‌تونم رانندگی کنم.

حالت خوبه، پتر؟

- حالت خوبه؟ - آره، حالم خوبه.

- کاملاً مطمئنی؟ - آره.

می‌دونی که اگه چیزی هست می‌تونی باهام حرف بزنی‌ها.

مرسی. ممنون واسه امروز.

رفته با یکی دیگه؟

- چی؟ - ببخشید.

مصاحبه‌م خوب پیش رفت.

ممنون که کمکم کردی.

بهم دست نزن.

- راجع به ما چیزی گفتی؟ - معلومه که نه.

شما الان با همید؟

اوا، من واقعاً دوست دارم.

- نه به این صورت. - خب پس به چه صورت؟

تو ازم سوءاستفاده کردی. تو منو بازی دادی!

تو ازم استفاده کردی! تو جای مامان من هستی!

اوا، اینجوری که نبود...

از ماشینم برو بیرون. دیگه نمی‌خوام ببینمت.

گمشو بیرون از ماشینم!

سلام، ایوا. یه دقیقه می‌تونی بعدش وقت بدی؟

- آره، حتماً. - اوکی. پاشو بیا بالا دفترم.

*امیر دیروز اومده بود اینجا. خیلی حالش خراب بود.*

واسه همین، می‌خوام ببینم اصلاً چی شده.

- چی می‌گی؟ - مجبور شده از اینجا بره؟

آره، درسته.

- فکر می‌کردم که همه چی داره خوب پیش می‌ره. - آره، همینطوری بود.

ولی من...

فقط فکر نمی‌کنم ما دیگه کِشِشِ اینو داشته باشیم که...

آره، با یکی تو شرایط اون بخوایم کنار بیایم.

احتمالاً یه کم ساده‌لوحانه بود از طرف ما که فکر کردیم...

آره.

چی شده که اینو میگی؟ مگه کار بدی کرده؟

نه، به هیچ وجه.

فقط...

همونطور که گفتم، کارمون نگرفت.

باید اعتراف کنم، یه فکر خیلی مزخرف اومده تو کَلَم.

پس مجبورم صاف و پوست‌کنده ازت بپرسم.

بپرس.

تو و امیر با هم رابطه جنسی دارین؟

چی گفتی؟ ما با هم ... داریم؟

- یه رابطه جنسی... - خل شدی؟

این یه فکر کاملاً مریضه!

این جزئی از کارمه خب.

این فقط هجده سالشه، بعدم کلاً مسئولیتش گردن منه.

امیدوارم اینو متوجه بشی.

- واسه همین، ببخشید. - عیب نداره.

- خب مجبور بودم بپرسم دیگه. - متوجه‌ام. فقط...

اشکالی نداره.

باشه.

آره.

ما... ما تلاشمونو کردیم دیگه.

امیدوارم بفهمی که منم باید یه صحبتی با امیر بکنم.

- معلومه که آره. - خوبه.

آره.

باشه.

دستت درد نکنه.

- سلام. - سلام. خوبی؟

آره. فقط می‌خواستم... می‌خواستم...

- سلام کاری. امیر اینجاستش؟ - آره.

می‌خوام یه خورده باهاش حرف بزنم.

آخه امیر یه مدت خونه ما زندگی می‌کرد، واسه همین... آره.

- الان بهش می‌گم. - باشه.

- دیگه اوضاع چطوره؟ - هیچی، خوب پیش می‌ره.

- سلام. - سلام.

ما می‌تونیم همین جوری...

- من برمی‌گردم. - خیلی لطف کردین.

- کاری؟ - نه بابا، مگه خل شدی؟

آیرین؟ دوستات؟ - نه، هیچ‌کس.

مطمئنِ مطمئنی که این قضیه رو لو ندادی؟

این خیلی خیلی حیاتیه! باید عین حقیقتو بهم بگی!

منو باور کن. ایوا، منو باور کن.

نگران نباش.

آروم باش.

معلومه که به کسی نگفتم.

باشه. ببخشید.

ببخشید اگه اون حرفای بدو بهت زدم.

اشکال نداره، ایوا.

ایوا... ایوا.

ببخشید.

امیر کجاست؟ انداختمش بیرون.

اِوا؟

اِوا. الو!

من فقط می‌خوام... چیکار داری می‌کنی؟

من دارم می‌رم بخوابم. بشین.

من دارم می‌رم بخوابم. می‌گم بشین پایین!

من نمی‌فهمم این وسط چه خبره.

شما دو تا همه‌ش با هم هستین.

رفتار تو عجیب غریبه.

رفتار اونم عجیب شده.

من فقط باید بدونم بین تو و امیر چیزی هست یا نه.

راستشو بگو، دیگه نمی‌کشم. می‌فهمی اینو؟

خیلی کار احمقانه‌ای بود کلاً.

فقط واسه این کارو کردم که لجبازی کرده باشم باهات. که...

که دهنت سرویس شه.

اون دروغ گفته.

اسمش امیر نیست.

اون...

با یه اسم الکی درخواست پناهندگی داده.

هویتش جعلیه.

تو چند وقته خبر داشتی؟

اوا؟

نگام کن.

چون این قضیه خیلی مهمه.

از کِی تا حالا می‌دونستی؟

من شهردارم.

تو هم زن منی.

اوا.

این تقصیر تو نیستش.

ما قدردان زحمتی که داری می‌کشی هستیم.

کلی آدم ناامید اینجا هست، و من اینو می‌فهمم. من آدمِ...

ولی خب، ما باید قانون داشته باشیم.

و باید با کسایی که راستشو نمی‌گن سفت و سخت برخورد کنیم.

و امیر هم...

اون دروغ گفته راجع به...

...این‌که اهل کجاست، اسمش چیه...

آدمایی مثل امیر دارن جای اونایی رو می‌گیرن که واقعاً بهش نیاز دارن.

من نمی‌دونستم چطور باید قضیه رو جمعش کنم.

یا اصلاً چه جوری واکنش نشون بدم.

مشخصه که ما برای امیر آرزوی بهترین‌ها رو داریم.

و می‌فهمیم که تو یه موقعیت کاملاً غیرممکن گیر کرده بوده.

ولی خب، قضیه اینه که...

اگه مردم نتونن اعتماد کنن،

به اینایی که میان اینجا آدمای راستگویی هستن، دیگه...

کل سیستم رو اعتماد بنا شده. اعتماد نباشه، همه‌چی می‌پاشه به هم.

حزب پیشرفت عاشق این قضیه می‌شن، واسه همین خیلی مهمه که

ما شدیداً با تقلب و دروغ برخورد کنیم.

این دیگه قابل تحمل نیست.

ملت می‌خوان پولشونو پس بگیرن دیگه.

تقریباً ۴۵۰ هزار تا جمع شده‌ها.

این دیگه خیلی... پول گنده‌ایه.

- می‌تونم بیام تو؟ - نه.

چرا همه چیو به آیرین گفتی؟

- منم می‌تونم همینو از تو بپرسم. - من هیچی نگفتم.

تو زندگی منو به فنا دادی.

من همه‌چیمو واسه تو به خطر انداختم، تو زندگی منو داغون کردی.

باید پس بگیری حرفتو.

هر کاری بگی می‌کنم. فقط کافیه بگی.

- باید بری. - هر کاری بگی می‌کنم.

هر کاری بگی می‌کنم! مجبوری این کارو بکنی!

امیر، بسه دیگه. بهش دست نزن.

- برو تو.

یالا. حالا می‌ری.

- می‌شه بری تو؟

- اوا، جون مادرت!

خودت می‌دونی که منو دیپورت می‌کنن! منو می‌فرستن برگردم سوریه!

من نابود می‌شم! منو می‌کُشن! بسه دیگه اوا!

یالا، می‌ری تو.

امیر!

یه کم خودتو کنترل کن.

- دیروز بود؟

حله بابا. اوکی می‌شه.

تبریک، قبول شدیم.

چهار سال دیگه تو مشتمونه!

هنوز خیلی کارها مونده‌ها، ولی خب...

دلیل این که من عاشق سیاست شدم، احتمالاً همین حس تیمی بود.

یه تیم کامل که همه یه هدف دارن و یه جا می‌رن.

و اینجوریه که ما برنده‌ می‌شیم! آره!

ولی یه نفر هست که من واقعاً می‌خوام ازش تشکر کنم،

و اونم خانمیه که اونجا وایساده.

عاقل‌ترین و خوشگل‌ترین زن دنیا.

ما دو نفر همیشه یه تیم بودیم، من و تو.

لطفاً حسابی دست بزنید به افتخار اوا.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.