Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
،قویتر از همیشه باشید .ایران آزاد نزدیکه
مترجم: اشکان هیدی
قبلاً به خودم میگفتم فیلمساز،
یه مستندساز.
هرچند فیلمهام به موضوعات گستردهای میپرداختن،
مثل گسترش سلاحهای هستهای یا غولهای دخانیات.
چیزی که همیشه محور اصلی فیلمهام بود،
اتفاقاتی بود که تو زندگی خودم میافتاد،
که اغلب خونوادهام رو هم درگیر میکرد.
و تو، آدریان، بخش بزرگی از اون بودی.
میتونی یه تیکه از این برام ببری، بابایی؟
بیشتر وقتها که داشتم صحنههایی مثل این رو فیلمبرداری میکردم،
واقعاً هدف خاصی تو ذهنم نبود.
ولی همیشه تصور میکردم که یه روزی،
بعضیهاشون رو با تو تماشا میکنم.
مثلاً وقتی که اواسط دهه سوم زندگیت باشی...
و خودت هم بچهدار شده باشی.
حاضری؟
آره.
تله کوچیکه رو خودت ساختی.
یه بار گفتی مثل بادبادکبازی میمونه
فقط زیر آب.
اوه!
چند تا گرفتیم؟
این خیلی بزرگه.
این بزرگترین چیزیه که تا حالا گرفتیم.
فکر کنم آره؛ خیلی گندهست.
به نظرت باید چند تا از خرچنگها رو آزاد کنیم؟
آره، به نظرم باید همین کار رو بکنیم.
چون ممکنه این بزرگه خیلی عصبانی باشه.
شاید باشه، آدریان.
همینطوری و اتفاقی ازت فیلم گرفتم،
فقط چند دقیقه در ماه یا تقریباً همینقدر،
همونطور که داشتی بزرگ میشدی.
اما سالها که گذشت،
کلی فیلم جمع شد.
یه چیزی گرفتم! مطمئنم یه چیزی گرفتم.
عالیه!
احتمالاً بتونم ازش به جای طعمه استفاده کنم، بابا.
شاید.
ببین، این یکی کوچیکه.
فکر میکنی چرا اینقدر ماهیگیری رو دوست داری؟
نمیدونم، فقط عاشق...
اون چیزهای عجیب و هیجانانگیزِ تهِ دریام.
هیچوقت نمیدونی چی گیرت میاد.
نوجوان.
و دوره نوجوانی یعنی گذروندنِ...
یه نوجوان داره دوره نوجوانی رو میگذرونه.
دقیقاً همینطوره.
که همون...
آره، این خوبه؟
- آره، خوبه. - آره، خوبه؟
حالا که دارم به فیلمهای اون سالها نگاه میکنم،
یه بخشهایی از چیزایی که اون زمان تو زندگیمون اتفاق میافتاد رو پیدا کردم.
اینکه تو مشغول چی بودی، و
من مشغول چی بودم
و چطور جفتمون داشتیم به روزی که قرار بود
تو بمیری نزدیکتر میشدیم.
من این فیلمها رو تماشا میکنم تا هم خودم رو متقاعد کنم
که یه روزی بودی، نفس میکشیدی
و هم خودم رو متقاعد کنم که دیگه نیستی.
هفت سال از رفتنت میگذره.
و هنوزم هر روز دلم برات تنگ میشه.
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
گروه پیشگام: ارائه کننده برترين آثار سینمایی @PishgumTeam
«بازسازی»
این آدریانه با مامانش، مریلین.
تو فیلمی که اسمش رو گذاشتم «در پاراگوئه».
«در پاراگوئه» به موضوعات مختلفی میپردازه،
مثل ویرانیهای ناشی از یه سری جنگهای فاجعهبار
که دیکتاتورهای پاراگوئهای راه انداختن.
اما بیشتر به پیچیدگیهای فرزندخواندگی از خارج از کشور میپردازه.
ما تو پاراگوئه بودیم تا دخترمون، ماریا رو به سرپرستی بگیریم.
بذارش اینجا.
یکم دیگه خاک میخوایم.
یعنی بیشتر...
آجر بیشتر.
سنگهای بیشتر؟
آخرش تو پاراگوئه به مدت سه ماه در طول فرآیند فرزندخواندگی،
بلاتکلیف گیر افتادیم.
و دیدم دوربینم بیشتر و بیشتر داره به سمت پسرم کشیده میشه.
این یه خونهی رستورانیه.
تازشم یه تخت هم داره.
یه دقیقه.
چی میل دارین؟
سیبزمینی سرخکرده دارین؟
برید اونجا بشینید.
یه ثانیه دیگه میام اونجا.
برای خودتون سالاد بکشین، لطفاً.
برای خودتون سالاد بکشین.
اومم، خوشمزهست.
حتی اون موقع هم میتونستم ببینم که این برای من،
یه جور دوران طلایی زندگی خانوادگی و فیلمبرداری بود.
پسر، خیلی خوشمزه بود.
مامان، طول میکشه تا اونو بخوری!
قورتش دادم. ببخشید، داشتم از گشنگی میمُردم.
روده بزرگه داشت روده کوچیکه رو میخورد.
هی گارسون، استیک من مثل سنگ سفته!
نه، سفت نیست.
عاشق زنم بودم، عاشق بچههام،
و عاشق لذت و کار فیلمبرداری از
لحظاتی از زندگی که جلوی دوربین اتفاق میافتادن.
از کدوم کشور میاید؟
آمریکا.
قراره خیاط بشه!
فیلم «در پاراگوئه» برای اولین بار در جشنواره فیلم ونیز اکران شد.
ونیز شروع خیلی خوبی برای اکران فیلم بود.
اما همونطور که معلوم شد،
اکرانهای بعدی تا مدت نامعلومی عقب افتادن...
تا وقتی که من و همسرم بتونیم با این قضیه کنار بیایم...
که بخش دیگهای از زندگی خانوادگیمون رو عمومی کنیم.
همینطوری هم سالها طول کشیده بود تا «در پاراگوئه» رو تموم کنم.
و هرچی سالها میگذشت،
اوضاع توی خونه بیشتر و بیشتر متشنج میشد.
مریلین کاملاً روشن کرده بود که دیگه ترجیح میده ازش فیلم گرفته نشه.
و حالا که بچهها هم توی سن نوجوونی بودن،
کموبیش حسوحال کل خونه همین بود.
ماریا؟
میشه لطفاً بهش دست بزنم؟
یه لحظه صبر کن، عزیزم.
بگو چیکار کردی.
جیش کردم.
واقعاً؟
آره.
اون بالا؟
آره.
بذار بهش دست بزنم.
اونجا؟
میتونی به اینجاش دست بزنی.
چی میبینی؟
رنگینکمون.
رنگینکمون؟
ماریا؟
صفحه چندی، عزیزم؟
باید برم ببینم.
یه جورایی، اون دوران طلاییِ کذاییِ فیلمبرداری از لحظات زندگی خانوادگیم
انگار داشت به آخرش میرسید.
آدریان، ازت خواستم تا فیلمبرداریم تموم نشده صدا رو کم نگه داری.
صداش کمه دیگه.
الان ازم فیلم نگیر.
بابایی،
میخوام برات یه کادو درست کنم!
اوه، چه خوب.
اسمش «تلویزیون آشپزی»ـه.
تلویزیون آشپزی دیگه چیه؟
از اون تلویزیونهای خوبه،
نه از اون بدهایی که آدم رو خنگ میکنه.
از اون خوبهاشه.
تصویرش رو از کجا میبینی؟
خب، تصویرش همینجا روی این کاغذه،
ولی یه جورایی مثل نمایش عروسکیه.
من میرم پشتش و بعدش حرف میزنم.
اونوقت داستان شروع میشه.
ولی آخرش باید یه چیزی اونجا بنویسم.
دوستت دارم، بابایی.
منم دوستت دارم، عزیزم.
خیلی نازی، بابایی.
اینم توی فیلم میفته؟
احتمالاً.
چرا میگی احتمالاً؟
بستگی داره به اینکه حذفش کنم یا نه.
- چی؟ - اینکه حذفش کنم یا نه.
بستگی داره به اینکه ادیتش کنم، یعنی از فیلم ببرمش یا نه.
دلم میخواد نگهش داری.
باشه، نگهش میدارم.
باشه!
تقریباً توی تمام فیلمهام، زندگی خانوادگیم مثل لنزی بود که از طریقش
سعی میکردم دنیای اطرافم رو درک کنم.
در واقع، تکیهکلام محبوب مادرم این بود:
همهچیز با خانواده شروع میشه و با خانواده تموم میشه.
اما با اینکه بچههام عاشق این بودن که ازشون فیلم گرفته بشه،
و منم عاشق فیلمبرداری ازشون بودم،
ظاهراً دیگه بسشون بود.
مطمئن نبودم از اینجا به بعد باید چیکار کنم.
تا اینکه یه تماس تلفنی دریافت کردم.
راهپیمایی شرمن (1986) (از همین کارگردان)
ولی باید سر و صدا نکنم
چون بابام طبقه بالا خوابیده.
میدونی، فکر کنم همین الانشم به اندازهی کافی به جدی بودن...
و اعتبارِ این پروژهم شک داره؛ دیگه وای به حال اینکه...
منو با این سر و وضع ببینه که نشستم...
دارم با دوربین خودم حرف میزنم.
سلام آبجی.
سلام!
بابا کجاست؟
اوه، اون عقبعقبهاست.
تماس از طرف یه تهیهکننده هالیوودی بود
که علاقهمند بود یکی از مستندهام رو بازسازی کنه
و از روش یه فیلم داستانی بسازه.
من فیلم «راهپیمایی شرمن» رو اواسط دهه سی زندگیم ساختم،
زمانی که هنوز مجرد بودم و خانواده و دوستام
کمکم داشتند نگران مجرد موندنم، میشدن.
سلام، ددی.
سلام، از دیدنت خوشحالم.
- منم از دیدنت خوشحالم.
چارلین حداقلش اینه که خیلی دربارهت حرف زده.
اوه، و همینطور درباره تو.
میشه تمومش کنی؟ میشه تمومش کنی؟
به اون لنز دست نزن.
دست خودم نیست، باید بهش دست بزنم. خاموشش کن!
این موضوع مهمیه. این هنر نیست، این زندگیه!
خیلیخب.
«راهپیمایی شرمن» فیلمی بود که توش جایگاه خودم رو به عنوان یه فیلمساز پیدا کردم،
با این تصمیم که از اتفاقاتی که تو زندگی خودم میافتاد فیلم بگیرم.
من تو یه خونوادهی پزشک بزرگ شدم.
پدربزرگ، پدر و برادر.
و اوایل، روش فیلمسازی من براشون یه کم عجیب به نظر میرسید.
خوشحال میشم اگه شر این چشم گنده از اینجا کنده بشه.
اما بالاخره بهش عادت کردند.
ساختن «راهپیمایی شرمن» یه ماجراجویی بود،
یه فیلم جادهای، که توش نمیدونستم جاده من رو به کجا میبره.
ولی خب موفق شدم تو طول مسیر با چند تا زن آشنا بشم.
حالا که پیشنهادی برای بازسازی «راهپیمایی شرمن» مطرح شده بود،
یه جورایی نسبت به فیلمم احساس مالکیت و حساسیت داشتم.
تصمیم گرفتم با کسایی که یه جورایی مشاورهای مورد اعتمادم بودند مشورت کنم،
یعنی برادر و خواهرم.
به نظرم فیلم فوقالعادهایه،
و فکر کنم حقش بود که روی پرده بزرگ سینما بره.
روی پرده بزرگ بود...
یه پرده بزرگتر.
مگه یه فیلم میتونه دو بار شکست بخوره؟
تامی، مودب باش!
به نظرم ایده خیلی بدیه.
واقعاً؟
واقعاً اینطوری فکر میکنی؟
بستگی داره به...
به اینکه طرف با فیلم چیکار میکنه؟
خب، این نگرانی منم هست.
میتونه یه فیلم خوب بسازه؟
ولی اگه یه جورایی روش کنترل داشته باشی
و اونا بگن که قراره یکی از تهیهکنندهها باشی،
اونوقت شاید جواب بده.
آره، این حرف خیلی هوشمندانهای بود که برادرم الان زد.
خب، من دکترم.
اون دکتره...
- چه انتظاری داری؟ - اون دکتره...
من حامی حقوق حیواناتم.
من جونورای وحشی رو رام میکنم!
آره، من با حیوونا کار میکنم.
خب چطوری میخوای این یارو رو کنترل کنی؟
که یه وقت تو یه روز جمعه نقد فیلم نیویورک تایمز رو نخونم
که توش نوشته باشه: «راس مکالوی روح خود را به حراج گذاشت.»
یه ستاره.
یه ستاره و نصفی...
شاید.
خب، اونا اجازه میدن منم یه نظراتی بدم.
اونا میخوان توی نوشتن فیلمنامه از نظرات من استفاده کنن.
خب، اینطوری که خوبه.
آره، راستش اصلاً فکر نمیکنم ایدهی روشنی داشته باشن
از اینکه چطوری قراره انجامش بدن؟
من واقعاً فکر میکنم اگه تصمیم بگیری انجامش ندی،
بعداً تا ابد به خودت و این تصمیمت شک میکنی.
خب، من دارم قدم اول رو برمیدارم.
چی؟
دارم قدم اول رو برمیدارم، ببینیم چی میشه...
به نظرم فکر خوبیه.
رفتم لس آنجلس.
یه جلسه برام ترتیب داده شده بود تا با «استیو کار» صحبت کنم،
کارگردان یه سری کمدیهای تجاری موفق.
اولین بار کی «راهپیمایی شرمن» رو دیدی؟
زمانیکه اولین باری از پیبیاس پخش شد، من نیویورک زندگی میکردم،
و از کانال سیزده پخش شد، که یکی از شبکههای محلی پیبیاس تو نیویورکه.
آره.
و فکر کنم منتظر بودم تا
«سیرک پرنده مانتی پایتون» شروع بشه،
و اتفاقی به این برخوردم.
و یادمه مامانم هم داشت تماشاش میکرد.
درست از همون اولش دیدمش
و من رو جذب خودش کرد.
فکر میکنی هیچکدوم از اینا واقعاً ربطی به سبک زندگیت داره؟
طرز لباس پوشیدنت، طرز زندگیت؟
و اون دنیایی بود که تا حالا ندیده بودم.
شخصیتها انگار یکی پس از دیگری
برام جذابتر و جذابتر میشدن.
و بعدش همونطور که جذب دوستداشتنی بودنِ تو و این مسیر شدم...
تو ۱۶ فوریه ۱۸۶۵،
نیروهای شرمن اینجا در سواحل رودخونه کنگاری جمع شدن.
این فرصت رو پیدا کردم که چند باری ببینمش.
و بعدش همیشه تو ذهنم موند و همیشه دوسش داشتم،
و سالهای سال ندیدمش،
ولی همیشه یادم بود و با دوستام دربارهش حرف میزدم.
بعدش وقتی من و جیسون با هم آشنا شدیم،
همیشه ایدهای تو ذهنم داشتم...
از فیلمی که میشد از دل این کار درآورد؛
ایدهای که تو اون تمام اجزای مستندی که دیده بودم و
برام عمیقاً ارزشمند بود، حفظ شده بود.
و حالا تجربهای که از فیلمسازی واقعی دارم،
و اینکه چطور داستان ساخته شدن یه فیلم رو تعریف کنم.
از مجرد بودنت حوصلهم سر رفته.
خب، تلاشهایی برای درست کردن این وضعیت کردم.
آره، خب ببین، اون یکی مسئله کسلکننده هم همینه، "شکست".
وقتشه که دست به کار بشی.
تو این مسیر عرضه کافی نداشتی،
واسه همین خودم باید دست به کار بشم.
مجبورم.
ببین، حالا چارلین میخواد امی آدامز نقشش رو بازی کنه.
آره، اون عالیه.
اتفاقاً تو لیست ما هم هست.
واقعاً هست؟
- آره. - واقعاً هست؟
اتفاقاً تو لیست ما هست واسه...
تقریباً تو تکتک لیستهای ما هست.
آره، آره، تقریباً تو تکتک لیستهای ما هست.
اون عالیه.
وای خدای من، بهترینه.
پسرم، آدریان، ازم خواست به استیو و تیمش یه فرصت بدم
تا فیلم قدیمی من رو به یه اثر داستانی تبدیل کنن.
این یه جورایی شوخی همیشگی بین ما بود.
میگفت:
«مستندهات رو دوست دارم بابا، ولی وقتشه یه فیلم واقعی بسازی.»
اون داشت بیشتر و بیشتر علاقهمند میشد به
فیلمسازی به عنوان یه شغل احتمالی.
و به ذهنم رسید که شاید
بازسازی «راهپیمایی شرمن» بتونه راهی رو براش باز کنه
تا وارد دنیای چیزی بشه که خودش بهش میگفت «فیلمهای واقعی».
«استیون اسپیلبرگ»
تو چشمیِ دوربین تصویر خوب به نظر میاد؟
همینه که هست، بابا.
همینه که هست...
این یه نمای ثابته که خودت انتخابش کردی.
بالاخره موافقت کردم که حق امتیاز «راهپیمایی شرمن» رو بفروشم.
و در عوض، حق ساخت یه مستند جدید رو به دست آوردم.
در مورد بازسازی خیالی مستند قدیمیم.
از آدریان پرسیدم که دوست داره از باباش موقع امضای قرارداد فیلم بگیره یا نه.
میگم که،
تعجب میکنم که حداقل یه زوم آروم یا یه همچین چیزی نمیخوای.
برو جلو و یه زوم آروم انجام بده.
خب، بذار اینو امضا کنم، بعدش میتونی یه زوم آروم انجام بدی.
اینکه دوربین همینطوری روشن باشه خستهکنندهست، اینجور نماها رو وقتی میتونی بگیری که
داری از خودت فیلم میگیری.
نکته داشتن فیلمبردار اینه که، واقعاً میتونی...
یه نمای جذابتر بگیری.
خیلی خب، دوربین رو از روی سهپایه بردار و یه نمای جذابتر...
نمیخوام از روی سهپایه بردارمش.
خب، سهپایه رو جابهجا کن. نمیخوام از روی سهپایه بردارمش.
- خب، سهپایه رو جابهجا کن. - باشه.
خیلی عجیبه.
باورم نمیشه. خیلی عجیبه.
طنز ماجرا اینجاست که «راهپیمایی شرمن» قراره توسط کس دیگهای ساخته بشه.
کی این تصمیم رو گرفته؟
و چطور میتونیم از دستش فرار کنیم؟
نه، نمیخوام از دستش فرار کنم. میخوام موفق بشه.
فکر کنم، میدونی، اگه بتونه یه فیلم داستانی مستقل واقعاً خوب
از روی «راهپیمایی شرمن» بسازه،
خیلی خوشحال میشم.
فقط دقیقاً نمیدونم چطور ممکنه انجام بشه.
منظورم اینه که، دارم میگم من جایگزینشدنی نیستم
تو هم همینطور.
و دیدن تلاش بقیه برای این کار، خیلی خندهدار خواهد بود.
چارلین سوانزی یکی از قدیمیترین دوستامه.
توی دبیرستان وقتی داشت یه کارگاه شعر برگزار میکرد باهاش آشنا شدم.
میدونی، من از اون افتضاح «ازرا پاوند» یه درس گرفتم،
اونم این بود که اصلاً لعنتی اهمیتی نداشت.
منظورم اینه که، اصلاً مهم نبود ازرا پاوند چی فکر میکنه.
زمان نامحدود (1993) (از همین کارگردان)
چارلین توی خیلی از لحظات مهم زندگی
خانوادگیم کنارم بوده.
آدریان، سلام عزیزم!
این بچه یه جورایی...
این بچه خیلی باهوشه!
یه کم دور و بر دوربین بوده.
باهوش بودنش به خاطر اون نیست،
دور و بر دوربین بودن آدم رو احمق میکنه!
این بچه باهوشه.
خب، هشتم آگوست میام، و اگه نیومدم
به خاطر اینه که اونقدر دارو مصرف کردم
که واقعاً مغزم نمیکشه از الان برای جلوتر برنامه بریزم.
و بدم میاد اون تستهایی که قراره در مورد حافظه ازم بگیری رو انجام بدم
وقتی حتی اسم خودم رو یادم نمیاد،
چه برسه به سوالاتی که قراره ازم بپرسی.
اونا دارن...
آدمهای پیر رو...
در مورد اینکه...
خاطراتشون چقدر دقیقه، تست میکنن.
ولی این بخشی از یه مطالعه علمی و دادهمحوره.
خیلی طولانیه... حتی اسم هم داره.
اسمش یادم نمیاد.
چون برام مهم نبود.
و معمولاً اینطوریه که چیزایی که برات مهمه رو یادت میمونه.
به هر حال.
چی ازم پرسیدی؟
حافظهت چطوره، چارلین؟ حالا که حرف از حافظه شد.
نمیدونم، خیلی پیچیدهست، مثل کندوی عسله.
ولی به نظرت
حافظه کوتاهمدتت با بالا رفتن سن خوب کار میکنه؟
نه، معلومه که نه.
- ای بابا. - نه، معلومه که نه.
من میتونم تیکههای عجیبی از داستانها
و چیزهایی درباره
چیزهایی که درباره تو یادمه رو به یاد بیارم.
همینطوری یهو میان تو ذهنم.
نمیدونم، حافظه اینطوریه، فقط
منو غافلگیر میکنه.
داری فیلم میگیری؟
داره ضبط میکنه؟
- آره. - داره ضبط میکنه؟
آفرین، آفرین!
آفرین، آفرین!
حالا که به این نگاه میکنم، به نظرم هنوزم زندهای...
در نوعی «نیمزندگی» که حالا شده تنها تصویری که از تو مونده.
منظورم اینه که تو اینجا توی این فیلم زندهای،
ولی توی دنیای واقعی... دیگه نیستی.
آدریان، جای مورد علاقهای که با هم رفتیم کجا بوده؟
مونیخ چی؟
خب، اونجا خوب بود.
فقط یه روز اونجا بودیم.
من بودم؟
جشنواره فیلم مونیخ؟
درسته، یادت نیست؟
و همونجا بود که فیلم اشکال پیدا کرد.
درسته.
همه چی قاطیپاتی شد چون شمارههای اشتباهی روی حلقههای نگاتیو فیلم زده بودن.
وقتی این کارو میکنی چی میشه؟
خب، مردم نمیفهمن کدوم حلقه فیلم اوله.
چون اگه اینجا شماره دو بذاری و آخرش شماره یک، چی میشه؟
دقیقاً همین اتفاق افتاد.
و کلی طول کشید تا حلقهها رو درست کنن.
داستانی که فکر میکردم دارم با فیلمسازیام تعریف میکنم،
داستان زندگیهایی که تو دههها جریان داشته.
حالا از هم گسیختهست.
گیجکننده.
حلقههای فیلم همهشون جابهجا شدن.
اول، یه پدر هست،
و اون یه پسر داره، من.
ولی بعدش همه چی از اول شروع میشه.
حالا من پدرم. و یه پسر دارم، اونم تویی.
ولی یه چیزی خراب میشه، یه چیزی خلاف جریان فیلمنامه پیش میاد.
و بعد یهو تو دیگه نیستی.
صحنه عروسی رو دوست داشتی؟
آره، عاشق اون قسمتم.
اون قسمت مورد علاقهته؟
عاشق وقتیام که ازدواج میکنی.
با مامان.
فکر میکنی ممکنه یه روز بخوای ازدواج کنی؟
با تو، بابایی و مامان.
فقط با مامان یا بابایی؟
مامان و بابایی.
فقط مامان و بابایی. ♥
آره، تو رفتی.
البته که نرفتی.
نه کاملاً.
چون من هنوز تمام این
لحظاتی که باهات ثبت کردم رو روی فیلم دارم.
آدریان،
میدونم فکر میکنی باید برای یه پروداکشن هالیوودی کار کنم.
ولی میتونی، واسه همینه که...
من سر در نمیارم.
مثل کاری که «استیو کار» میکنه،
اون اول روی فیلمهای پولساز کار میکنه.
بعدش وقت داره هر کاری که دوست داره انجام بده.
لازم نیست نگران پول باشه.
پس میخوای من بیشتر شبیه «استیو کار» باشم؟
آدریان، من دارم سعی میکنم فیلما رو اونجوری که خودم میخوام بسازم.
آره، ولی...
همیشه که همهچی بابِ میل آدم پیش نمیره.
درست مثل همون حرفی که خودت بهم میزدی؛
نمیتونی، میدونی...
نمیشه یهو از اون بالا بالاها شروع کرد.
شاید لازم باشه یه مدت واسه این و اون پادویی کنی و قهوه دستشون بدی.
یا پروندهها رو بایگانی کنی و تو کانکس عوامل دنبال خُردهکاریهای بقیه بدویی.
حداقل تا چند سال قبل از اینکه حتی کار مهمی انجام بدی.
و خیلی از آدمها همچین کارهایی میکنن.
پس نمیفهمم چرا تو خودت رو بالاتر از اینها میبینی.
ولی من این کار رو کردم. شغلم رو اینطوری شروع کردم.
و موفق هم بودی، ولی دارم میگم،
چرا چند تا فیلم پرفروش اینجا نمیسازی؟
ای بابا، آدریان، اینطور نیست که من بتونم همینطوری انتخاب کنم که یه کار معروف...
بهت پیشنهاد شده بود که برای جگوار تبلیغ بسازی
و تو ردشون کردی.
خب، اون مال سالها پیش بود، آدریان.
چرا باید همچین چیزی رو رد کنی؟
اصلاً برام منطقی نیست.
چون نمیخواستم تبلیغات تلویزیونی بسازم.
ولی همیشه هم قرار نیست همهچی اونجوری باشه که تو دلت میخواد.
تو موقعیت خیلی خوبی داری، این طرز فکر واقعاً از سرِ شکمسیریه.
باید از سر راه برمیداشتمش.
اوه لعنتی؛
بهت که گفته بودم، اون فجیعترین مدل زمینخوردنم بود!
آره، کارت عالی بود آدریان.
و تمــــــام...
داشتم میزدم تو صورتت.
میخوام یه کار بزرگ بکنم، و قرار نیست...
قرار نیست از طریق مدرک باشه.
نمیخوام با مدرک ادبیات انگلیسی یا فیلمسازی فارغالتحصیل بشم
و این کار و اون کار رو انجام بدم.
مثلاً خیلی دوست دارم برای اچبیاو کار کنم، یا یه دوره کارآموزی برای...
«استیو کار» بگیرم و حسابی درگیر اون پروژه بشم، و بعد
شاید واقعاً ازم خوششون بیاد و یه پله ارتقا پیدا کنم
و بعد یه پله دیگه.
میدونی، اینجوری پیش میره، اینو میفهمم.
ولی فکر کنم مسیر من از طریق کتابی باشه که
مدتهاست دارم سعی میکنم بنویسم.
بر اساس زندگی و تجربههام نوشته شده،
و کلی تجربههای مسخره داشتم.
مگه روی فیلمنامهای بر اساس اون رمان کار نمیکردی؟
آره.
ولی خب، ضمناً...
یه شرکت راه انداختم به اسم نان هایر، Nonehigher.com
بالا اومده، یه سر بهش بزن.
فعلاً که اساساً یه وبلاگ موسیقیه.
ولی هدف نهاییم اینه که یه خط تولید تیشرت داشته باشم.
بازم یه چیز دیگه که دارم پشت گوش میندازم.
[آدریان مکالوی دات کام] «راهکارهای چندرسانهای و بازاریابی»
تو اون مقطع، آدریان داشت پروژههای مختلفی رو در زمینههای مختلف دنبال میکرد،
اما به نظر میرسید تقریباً همهشون به فیلمسازی برمیگردن.
تصویربردار: آدریان
چی؟
سلام.
سلام.
میتونم تماشات کنم؟
آره، حتماً.
چی؟
گفتی چند سالته؟
من؟
هشت سالمه.
آره، خواهر من نه سالشه.
جدی؟ منم دارم نه ساله میشم.
واقعاً؟
آره.
پس کلاس اولی؟
چی؟
پس کلاس اولی دیگه؟
نه!
منظورم اینه که، دوم!
سوم؟
چی؟ خیلی خب، پس یه کلاس پایینتره دیگه.
اوه!
باید مراقب باشی.
میدونم. باشه.
نمیتونم درست انجامش بدم ولی، تو فقط اینطوری انجامش میدی...
وقتی همه وسایل محافظتم رو دارم،
اینطوری انجامش میدی، اینطوری...
آره.
اینطوری، اینطوری. آره.
و بعد میتونم اینطوری بچرخونمش.
خیلی خفنه.
آره.
اینطوری.
اوه، ببخشید.
اشکالی نداره.
دو، سه.
خیلی خب، کات.
خب برگشتم خونه،
برگشتم به جنوب.
کسایی که دارن بازسازی «راهپیمایی شرمن» رو تهیه میکنن
ازم خواستن نریشنهایی که اونا برای یه نمونه کار نوشته بودن رو ضبط کنم.
قرار بود از نماهای واقعی «راهپیمایی شرمن» تشکیل بشه.
اونا قبلاً برام قرار ملاقات با چند تا خانم خوب جور کرده بودن،
و من داشتم به بعضی از...
برداشت دوم.
اونا قبلاً برام قرار ملاقات با چند تا خانم خوب جور کرده بودن،
و من داشتم به بعضی از دوستدخترهای سابقم هم سر میزدم.
هنوز امیدوارم که عشق رمانتیک
اینجا توی جنوب مدرن هنوز ممکن باشه.
چند هفته بعد،
اونا نمونه کار نهایی رو برام فرستادن.
پس برگشتم خونه،
برگشتم به جنوب.
ما رو به حال خودمون بذارید.
بهتره ما رو به حال خودمون بذارید.
یک کمدی نیمساعته، تکدوربین و با فیلمنامهی از پیش نوشتهشده دربارهی عشق در...
جنوب مدرن، که بر اساس مستند کالت سال ۱۹۸۶ ساختهی راس مکالوی ساخته شده است.
فیلمِ داستانی اونطوری که میشناسیش...
استیو و تیمش در لس آنجلس با
یه شبکه تلویزیونی کابلی معروف قرارداد بسته بودن.
به جای یه فیلم سینمایی،
ایده حالا این بود که «راهپیمایی شرمن» رو به یه سریال تلویزیونی درام تبدیل کنن.
اوه خب، تلویزیون هم خوبه.
والا، نمیدونم الان وضعیتش چطوریه.
اولش به عنوان یه فیلم داستانی بلند شروع شد.
بعدش تبدیل به یه سریال شد.
درسته، سریال ایامسی.
- درسته. - درسته، سریال ایامسی.
با کارگردانی استیو برای قسمت اول...
داشتم در مورد کل پروژه شک میکردم.
باید برمیگشتم به دنیایی که ازش فیلم گرفته بودم.
تا به خودم یادآوری کنم که دوستام آدمهای واقعیای بودن
که زندگی واقعی داشتن، نه بازیگرهایی که از یه فیلمنامه پیروی میکنن.
شبیه هم به نظر میاد؟
آهان، دیدمش. اوه، چه باحال!
وقتی استیو و شبکه شروع کردن به صحبت با نویسندهها،
تصمیم گرفتم برگردم کارولینای شمالی.
مطلع شده بودم که دوستم، فیلیپ آزبورن،
که توی «راهپیمایی شرمن» بازی کرده بود، فوت کرده.
اونو سفتش کنم؟
آره، اونو رگلاژش کن
حالا دوباره بذارش سر جاش و ببین چی میشه.
شرط میبندم مثل ساعت کار میکنه.
آره، شرط میبندم عالی کار میکنه.
پسر فیلیپ، فیل جونیور،
کسبوکار خانوادگی رو دست گرفته بود.
فیلیپ؟
خوشحالم میبینمت، چطوری راس؟
خوبم فیلیپ.
عالی، عالی.
خیلی خوبه که میبینمت رفیق.
- خوشحالم میبینمت. - خیلی خوبه که میبینمت رفیق.
ببین کی اینجاست!
یه بنده خدایی اینجا هست که الان صاحب این یکیه.
هیچوقت نخواستی خودت یکیشون رو برونی؟
من چند تا ماشین قدیمی انگلیسی دارم.
یه بنتلی قدیمی دارم که باهاش رانندگی میکنم، واسه همین ازش لذت میبرم.
بنتلی میرونی؟
آره، یه بنتلی مارک ۶ مدل ۱۹۵۲ دارم.
پس وضعت خوبه.
خب راستش، این ماشین در اصل مال پدرم بود
و به من ارث رسید.
ما اکتبر ۲۰۱۰ از دستش دادیم.
و اون میگفت که خیلی راضیه.
از زندگیای که کرده بود حال خوبی داشت.
وقتی میایم اینجا، میگیم اون هنوز زندهست، بخاطر
کارهایی که با هم کردیم،
کارهایی که قبلاً انجام میدادیم،
و چیزهایی که کلی خاطره خوب ازشون داریم.
درسته.
یادت میاد فرمون ماشینم رو باز میکردی؟
خب میدونی، اون خودش یکی از ویژگیهای امنیتی بود
که به قول معروف برای حفظ کردن ماشینت استفاده میکردن.
میبینی، فرمونت رو با خودت میبردی.
با خودت میبردیاش و هر جا میخواستی میرفتی.
میبردیاش توی خونه.
درسته.
اینطوری کسی نمیتونه ماشینت رو بدزده. درسته.
فیلیپ الان خیلی از کارها رو خودش انجام میده.
آره، دیدمش. فیلیپ الان خیلی از کارها رو خودش انجام میده.
فقط یه پسر داری، درسته؟
درسته.
یه پسر و یه دختر.
خیلی حیف شد که دخترت اونطوری شد.
آره، یه چیزی بود...
از شنیدن این خبر متاسفم.
ولی خب، اینم از اون چیزاییه که پیش میاد دیگه.
آره، به اون دختر فکر میکنم، منم دلم براش تنگ شده.
واقعاً تنگ شده.
چطور فوت کرد، فیلیپ؟
سرطان داشت.
سرطان؟
خیلی بده، خیلی بد.
مادرت هم سرطان داشت؟
آره، اونم سرطان داشت.
آره.
مادرم همیشه تشویقم میکرد
که به آرزوم برای هنرمند شدن برسم.
اما وقتی جوون بود فوت کرد،
خیلی قبل از اینکه فیلمساز بشم.
رفتم که به مزار خانوادگیمون تو شارلوت سر بزنم،
اما فهمیدم سنگ قبر مادرم به طرز عجیبی ناپدید شده.
اوه، اونجاست.
و مشخصاً، این یکی خیلی وقته که اونجاست.
داری خیلی آروم بُکسُوات میکنی،
ولی اصلاً یک ذره هم جلو نمیری.
این سبک زندگی هیپی فقط...
سبک زندگی هیپی نه!
همین سبک زندگی هیپیه دیگه.
تو نیویورک و بوستون، میتونی سوار مترو بشی
و بری سمت ساحل، میدونی که.
ولی اینجا باید پنج مایل تو یه جادهی داغون، رانندگی کنی،
اونم یه جاده باتلاقی و گِلی که تازه پشهها هم بهت حمله کنن
و آخرش هم کلی دردسر بکشی و تو گل گیر کنی
و بعدش هم مجبوری پیاده برگردی.
و هیچوقت هم به ساحل نمیرسی.
وقتی جنوب بودم، به یه دوست دیگه سر زدم
که تو «راهپیمایی شرمن» حضور داشت،
وینی وود.
وقتی داشتیم «راهپیمایی شرمن» رو میساختیم،
کلی لحظات اتفاقی
فیلمبرداری شد، میدونی، از زندگی اینجا.
و اونا الان توی یه فیلم وجود دارن.
حالا بعد از ۳۰ سال، به نظرت چطور میان؟
خب،
الان عجیبه که اون فیلم
یه جور آرشیو خاطرات برای منه.
آره.
میدونی، قشنگ یادمه که بودن توی «جنسیس» چه حسی داشت،
و خیلی از کارایی که کردم،
یادمه.
اما حالا برای من، نگاه کردن به این فیلم
طوریه که انگار اون خاطرهها...
یعنی منظورم اینه که واقعاً دوباره برام زنده میشن.
وقتی خودم رو در حال دوشیدن شیر گاو میبینم،
حس پستان گاو رو کاملاً درک میکنم.
میتونم حس کنم لمس کردن و بوییدن یه گاو چه جوریه.
پس این واقعاً خاطرات رو فعال میکنه.
این به عنوان حافظه عمل میکنه.
و من میتونم این رو موقعی که داری فیلمهای دیگهت رو میسازی ببینم،
وقتی داری پیرتر میشی و سعی میکنی اون خاطرات رو بازیابی کنی.
چون ما با بالا رفتن سن،
فکر کنم به حافظه خیلی حساستر میشیم.
میدونی، حافظه تا حدی درباره وصل کردن گذشته به حال هم هست.
این چیه؟
این یه آشغال جنگیه، عزیزم.
دارم سعی میکنم یادم بیارم چی گفتی که اینقدر منو کلافه کرد،
چون واقعاً، کاملاً حرف اشتباهی بود که به یه زن زده بشه.
یادم نمیاد با هم فیلم ساخته باشیم.
واقعاً؟
واقعاً یادم نمیاد.
چه فیلمی ممکنه با هم داشته باشیم؟
خب، من یه فیلم ساختم به اسم راهپیمایی شرمن.
تو هم توش بودی و عالی بودی،
توی نقشی که تو اون فیلم داشتی.
مردم عاشقش بودن.
یادم نمیاد...
یادم نمیاد.
- واقعاً؟ - یادم نمیاد.
یادت نمیاد وقتی با من اومدی به
یه پناهگاه نظامی نزدیک خونهتون؟
منظورم اینه، حرفایی که به یه زن میزنی اصلاً از سرِ فروتنی نیست.
یعنی، اصلاً بحث این نیست؛ این حرفا حتی جذاب هم نیست، چه برسه به اینکه...
من قبلاً اون رو ندیده بودم.
- برام مهم نیست، راس!
دارم سعی میکنم بهت بگم.
تعطیلات رو عقب بنداز.
چون داشتم میاومدم شهر.
این مسخرهست.
راس، مشکل تو همینه.
چیزی که اون میخواد بشنوه، چیزی که همه زنها میخوان بشنون،
چیزی که بچهها میخوان بشنون،
تو باید پرشورتر باشی، راس.
حالا، اگه به دِدی گفته بودی، لطفاً عقب بنداز...
تو درباره این حرف میزنی که اشتیاق لازمه
تا یه زندگی معنادار داشته باشی.
برام مهم نیست، راس!
دارم بهت میگم...
این صحنهایه که تأثیرگذاره،
و فکر میکنم مردم در طول این سالها واقعاً قدرش رو دونستن.
یادت نمیاد؟
نه.
هیچی ازش یادم نمیاد.
چیزی که از تو و خودم با هم یادمه، اون نیست.
خب... ام...
حس میکنم میتونم بخندونمت.
اینجا مثل قبرستونه.
نه اینطور نیست، مثل موی زائده، بوتهها رو کنار بزن!
برو تو اونجا!
باهاش کنار بیا، راس. اینجا مثل قبرستون نیست. مشکل تو هم همینه.
تو فرق بین سکس و مرگ رو نمیدونی!
سکس و مرگ؟
سکس و مرگ!
این زندگیه!
حتی وقتی باهاش مواجه میشی هم نمیتونی تشخیصش بدی.
نمیتونی بفهمی کدوم یکیه.
و تو هم باعث میشی بینندهها و مخاطبها بخندن.
و قبلاً هم تو کلاس ما رو میخندوندی.
کلاس؟ کدوم کلاس؟
فرد، اینجا پیش من وایسا.
میخوام برای یه دقیقه معشوقم باشی.
میخوام همهتون تصور کنین که...
تو یه معلم بودی، شعر درس میدادی.
به دانشآموزهای دبیرستانی.
به چی؟
تو شعر درس میدادی.
میخوای چیزی که حس میکنی رو بگی
تا مردم بفهمنش و به خودت برگردوننش.
خب، باید چیزی که حس میکنم رو به این مرد بگم، من عاشقشم
چون باید کاری کنم اونم عاشقم بشه.
حالا میتونم به دو روش باهاش حرف بزنم.
فرد،
به من نگاه کن.
عاشقتم، فرد.
برنامه شعر در مدارس رو یادت میاد؟
اولین بار اونجا دیدمت.
نمیدونم، ولی همهچیز همینطوری ناپدید میشه.
همینطوری ناپدید میشن.
چارلین.
یه روز، آدریان به پدر و مادرش، راس و مریلین گفت
که یه خواهر کوچولو میخواد تا تو ساحل باهاش بازی کنه.
اون من بودم؟
آره.
بعد یه روز، شنیدن که تو یه کشور خیلی دور،
به اسم پاراگوئه...
وقتی من و همسرم تصمیم گرفتیم از هم جدا بشیم،
رفتم توی یه خونه اجارهای که خیلی از خونه دور نبود.
دادگاه بهش میگفت
جدایی آزمایشی.
پسرم تو ورمانت بود و داشت دانشگاه میرفت.
خواهرش هم با مادرش خونه موند.
و یهو دیدم دارم تنها زندگی میکنم.
من و همسرم نگران تأثیرش بودیم
تأثیری که جدایی روی بچههامون میذاشت.
اما اونقدر نگرانش نبودیم
که بتونیم جلوی اون جدایی رو بگیریم.
و یهو پسرم برگشت بوستون
و اومد پیش من زندگی کرد.
توی ورمانت، کارش به اورژانس بیمارستان کشیده بود.
رفته بود مهمونی و با ترکیب ودکا و قرص اکس زیادهروی کرده بود.
من و مادرش با عجله رفتیم برلینگتون.
قبلاً هم این مسیر رو رفته بودیم.
آدریان قبلاً هم با الکل و مواد مخدر درگیر شده بود.
مستیهای طولانی، اخراج شدن از دبیرستان به خاطر داشتن ماریجوانا.
به یه دوره آموزشی در طبیعت یوتا فرستاده بودیمش،
مخصوص بچههایی که مشکل سوءمصرف مواد داشتن.
و کلی درمانگر و روانپزشک پیدا کردیم تا بهش کمک کنیم.
اما هر وقت فکر میکردیم اوضاع داره یه کم بهتر میشه،
یه بحران جدید پیش میاومد.
ویدیو: آدریان
آدریان، من کاملاً از اینکه مینویسی، ادیت میکنی و فیلم میگیری حمایت میکنم...
به نظرم بین اینترنت، فیلمسازی، نوشتن
و راه انداختن یه برند لباس،
وضعیتم خیلی خوب میشه و از زندگیم راضی خواهم بود.
درسته، ولی تو با بقیه کارهات داری خودت رو نابود میکنی.
مثل اتفاق دیشب، میدونی، چرا اینجور کارها رو میکنی؟
چرا؟
- چون فقط... - چرا؟
نمیدونم.
با این الکل و مشروب خوردنت داری به خودت آسیب میزنی و...
من دیشب هیچی نخوردم.
خب دیشب نخوردی، ولی...
دیشب یه چیزی مصرف کردی
و خودت میدونی که میتونی واقعاً به خودت صدمه بزنی.
خب،
همیشه یه ریسکی وجود داره.
اسکی هم همینطوره، رانندگی هم همینطور...
اینطوری نیست که دارم هروئین تزریق میکنم.
نه، حداقل بابت این شاکرم.
برو روی رزومههات کار کن و بفرستشون.
منم میرم آیس کافی بگیرم.
میتونی برام یه ونتی یا هر چی که هست بگیری؟ بزرگترینش.
آره.
میتونی دابل اسپرسو بگیری؟
آره.
فقط یه کم کافئین میخوام، باشه؟
باشه.
وقت بذار ناخنهای پات رو کوتاه کن.
نگران رفتارهای پرخطر پسرم با مواد و الکل بودم.
اما یهو، مشکلات خودم هم پیش اومد که باید باهاشون کنار میاومدم.
بعد از امآرآی، رادیولوژیست بهم زنگ زد و گفت.
در مورد آقای مکالوی، بیمار شما تماس میگیرم.
گفت: «واو، آیا علائمی داره؟»
سردرد نداره، هیچ علائم عصبی هم نداشته.
گفتم نه، فقط داشتم دنبال
فشار میگشتم.
ببین، این چیزیه که دارم بهش نگاه میکنم
داره به مغزش فشار میاره
و باعث شده بخشی از بطن مغز فرو بریزه.
ولی میتونی اینجا ببینیش. میتونی ببینی چقدر بزرگه.
این بخش خیلی مهمی از مغزه که میتونه
عواقب عصبی هم داشته باشه.
منظورم اینه که، این مغز توئه.
احتمالش زیاده که ازش جون سالم به در ببرم.
اینطور به نظر میاد.
تقریباً مطمئنم که نمیمیری.
ما اساساً از خط وسط پیش میریم.
به سمت تومور، از همون شکاف کوچیکی که بهت گفتم،
و بعد عملاً بخش نرم تومور رو در میاریم و بعد
پوسته تومور رو، اگه بشه گفت، جمع میکنیم،
تا کل تومور رو خارج کنیم.
بعد اون پرده محافظ مغز رو سر جاش میذاریم و بخیه میزنیم.
و بعد استخوان رو با پلاکها و پیچهای فلزی کوچیک سر جاش میذاریم،
و بعد پوست و جمجمه رو برمیگردونیم و بخیه میکنیم،
تا خوب بشی.
خب راس، بهم بگو، تو تاریکترین لحظاتت
نگران چی هستی؟
خب،
نگران اینم که یه اتفاق عجیب و غریب بیفته.
و اینکه بمیرم.
و اینکه آدریان
هنوز سر و سامون نگرفته باشه.
درسته.
خیلی نگران اینم.
آدریان هنوز یه علامت سؤاله.
فکر کنم در نهایت حالش خوب بشه.
ولی نمیخوام الان ترکش کنم، واقعاً نمیخوام.
درسته.
منظورم اینه که، خیلیها به این نگاه میکنن،
این سازه قشنگی که
همسایهام داره میسازه،
و فقط فکر میکنن یه جعبه گلکاریه.
یعنی، بالاخره بهار داره میاد و
گلها هنوز شکوفه میدن، و،
ولی من در حالی که دو روز تا عملم مونده بهش نگاه میکنم و فکر میکنم،
این یه تابوته.
یه جعبهست. یه تابوت برای یه آدم.
ولی خدایی، این خیلی افکار مرگباریه.
این عمل ۹۵ درصد احتمال موفقیت داره.
پس چرا گیر دادم به اون ۵ درصد؟ چرا؟
فکر کنم به خاطر اینه که ۵ درصد احتمال داره
دیگه دخترم رو نبینم.
ماریا کماکان مایهی دلخوشی و شادیه، یه دختر فوقالعاده نازنین و ماه،
و واقعاً دلم براش تنگ میشه.
و اون ۵ درصد احتمالی که ممکنه پسرم رو نبینم.
این دو سال اخیر با آدریان خیلی سخت گذشته.
اون بیست و یک سالشه و کلی مشکل داره.
اما این بچه مهارتهای فوقالعادهای هم داره
و تواناییهایی که بالاخره خودش راهش رو پیدا میکنه.
پس همهی اینها الان توی این معادلهی خیلی پیچیده دخیلن
وقتی به چهل و هشت ساعت آینده فکر میکنم.
یه هفته بعد از عملم،
آدریان یواشکی یه دوربین فیلمبرداری کوچیک آورد توی اتاق بیمارستانم.
گفت فکر کرده اینطوری زودتر حالم خوب میشه.
یادمه که چقدر ذوق داشتم دوباره فیلمبرداری کنم.
منظورم اینه که هیچوقت نمیدونی قراره چی گیرت بیاد.
غافلگیری عمیق سینی غذا...
خیلی برام ارزشمند بود که اون دوربین رو برام آورد،
و همینطور اینکه مسئولیت خبر دادن به
خانواده و دوستان رو به عهده گرفت
تا اونا رو در جریان روند بهبودم بذاره.
بالاخره اجازه پیدا کردم از بیمارستان برگردم خونه.
من و همسرم طلاق رو موقتاً عقب انداختیم.
طی دوران توانبخشی، فهمیدم که روانپزشک آدریان
اون رو مبتلا به اختلال دوقطبی تشخیص داده
و برای درمانش لیتیوم تجویز کرده.
آدریان با بیمیلی قبول کرد که روند درمان رو ادامه بده.
یه ماه بعد از برگشتنم از بیمارستان،
من و همسرم تصمیم گرفتیم که طلاق بگیریم.
بعد از بیست و چهار سال زندگی مشترک، همینقدر بگم که
جدایی خیلی دردناک بود.
و دوباره، هر دومون نگران تأثیرش روی بچههامون بودیم،
اما نه اونقدر که از طلاق صرفنظر کنیم.
خونه رو فروختیم و شروع کردیم به جمعوجور کردن وسایل.
آدریان، تو چی هستی؟
یه ماهی مرکب.
تا وقتی که کارگرهای اسبابکشی میز تلویزیون رو بردن،
یادم رفته بود که سالها پیش، یه تلهموش پشتش گذاشته بودیم.
چند ماه بعد، مجبور شدم برای نمایش...
مروری بر فیلمهام برم پراگ.
اتفاقی که اصلاً دلم نمیخواست بیفته
با توجه به همهی اتفاقاتی که تو خونه داشت میافتاد.
سینما پونرپو سالن نمایش «آرشیو ملی فیلم»
جشنوارهی «یک جهان ۲۰۰۹» (جشنواره بینالمللی فیلمهای مستند حقوق بشر)
مسئول آپاراتخونه حواسش پرت بود.
یواشکی رفتم توی اتاق آپارات.
اتفاقاً صحنهای از مراسم عروسیم داشت پخش میشد.
در دارایی و نداری. در بیماری و سلامت.
در دارایی و نداری.
در بیماری و سلامت.
برای عشق ورزیدن و گرامی داشتن تا ابد.
برای عشق ورزیدن و گرامی داشتن تا ابد.
یادمه حس کردم میخوام پخش رو متوقف کنم،
برم توی سالن سینما و یه چیزی رو اعلام کنم.
ما تا مرگ ما رو از هم جدا کنه، با هم نموندیم.
ما داریم طلاق میگیریم.
شاید این فیلم به عنوان یه مستند فیلمبرداری شده باشه، ولی الان دیگه یه فیلم داستانیه.
فکر میکنی ممکنه یه روزی بخوای ازدواج کنی؟
با تو، بابایی و مامان
فقط مامان و بابایی.
ساختنش خیلی آسون بود.
چقدر طول کشید تا بسازیش؟
چند روز.
و از کجا میدونستی خدا چه شکلیه؟
اخبار ساعت شش (۱۹۹۷)
خب، راستش نمیدونم.
ولی این منو یاد خدا میندازه.
منو یاد خدا میندازه.
فکر کنم خدا این شکلی باشه.
فکر میکنی خدا این نقاشی رو دیده؟
معلومه.
خب، نه از داخل...
از پنجره نشونش میدم.
لطفاً پنجره رو باز کن.
همونجا.
این یه تصویر مرموز از خداست.
حالا میخوای بری کمپ؟
واسه همین دوربین رو گذاشتم زمین و رفتم کمپ.
ولی یادمه فکر میکردم اینجا خدا یه جورایی شبیه دوربین فیلمبرداریه.
بعضی از فیلمهایی که وقتی بچه بودی ازت گرفتم، خیلی قشنگن.
و دلیلش اینه که با فیلم گرفتمشون، نه با اچدی.
موافقم و فکر میکنم که
برگشتن به دوران بچگی و فیلمبرداری شدن
بزرگترین حسرتی که دارم اینه که منو نذاشتی توی...
یه جور تبلیغات بچهگونه
تا حدی یه ستاره کودک بودم، ولی...
فکر کنم با اینکه سعی نکردیم ستاره کودک بشی، در حقت لطف کردیم.
فکر کنم خیلی راحت میتونستی منو ستاره کودک کنی.
از قبل بودم، یه جورایی در حد لیست دی بودم،
لیست زد.
چطور باهاش کنار میای؟
نمیدونم.
فقط برام سواله که تا حالا به این فکر کردی که
نقشها رو گاهی اوقات بیشتر عوض کنیم.
خب، بیا.
گرفتیش؟
آره.
باشه.
گرفتمش.
گرفتیش؟
.میتونم فیلم بگیرم
باشه.
اوووه.
نندازیش.
کجا باید...
منو میبینی؟
آره!
خیلی خب.
اینا هنوز مرتب نشدن.
خوب نمیتونم ببینمشون.
یه جورایی خیلی ریزن.
توی این دوربین.
اگه دوربین خوب کار نمیکنه، چطوری تنظیمش کنم؟
خب، فکر کنم اگه دقت کنی میتونی ببینیشون.
فقط دوربین رو جابهجا کن تا دستام رو ببینی
که دارم صدفها رو نگه میدارم...
دقیقاً وسطشونه، آره!
میدونی چیه؟
- چی؟ - میدونی چیه؟
به نظرم تو آدم جالبی هستی.
به نظرم تو آدم جالبی هستی.
فکر کنم من یه جورایی خستهکننده باشم.
تو مثل مردی هستی که پشت دوربینه. فکر کنم من یه جورایی خستهکننده باشم.
هیچکس اونقدری که باید نمیتونه تو رو ببینه...
خب میتونن، من هر از گاهی میام جلوی دوربین.
مثلاً حدود یک درصد از فیلمهات.
خب، یه دلیلی براش هست.
مردم نمیخوان فیلمی درباره من ببینن.
اونا میخوان فیلمی درباره چیزی که من میبینم تماشا کنن.
اما شاید...
بتونی تغییرش بدی.
شاید در آینده تغییر کنم؟
شاید.
یه جورایی تاره، میدونی؟
جدی؟
احتمالاً چشمی دوربین نیاز به تنظیم داره.
چی؟
چرا فعلاً خاموشش نمیکنیم؟
حتماً.
فقط کافیه این دکمه کوچیک رو فشار بدی.
مطمئنی این همون دکمهست؟
آره، الان روی حالت فیلمبرداریه.
خیلی خب.
املت سه تخممرغی میخوری یا دو تا؟
سه تا، لطفاً.
خب، آدریان.
بله؟
بهم بگو نظرت درباره بابات چیه.
دارم حسابی ازت مراقبت میکنم.
همیشه همینطوری ولی...
اینجا اصلاً جای مناسبی نیست.
اینجا موقتیه، آدریان.
خیلی در مورد خونههای موقتی غر میزنی.
محیط اطراف خیلی روم تأثیر میذاره.
خیلی وقتا از دستم عصبانی بودی
سر این چیز و اون چیز.
تو بعضی وقتها میتونی خیلی دست و دل باز باشی...
از این خوشم میاد که سعی میکنی منو...
تو هر پروژهی خلاقانهای شریک کنی.
ولی جدی آدریان،
بعضی از اتفاقاتی که
توی این یکی دو سال اخیر افتاده،
واقعاً...
دردناک و پیچیده بوده و
ما هم تو این مسیر چند تا اشتباه کردیم ولی...
فقط چند تا؟
چی؟
- فقط چند تا؟ - چی؟
خب، چند تا...
شاید بیشتر از چند تا، ولی
تو هم قطعاً اشتباهات زیادی داشتی.
و گاهی فکر نمیکنم حتی حاضر باشی قبولشون کنی.
ما قبلاً در موردش حرف زدیم.
من چیزهایی رو پشت سر گذاشتم که برای خیلیها قابل درک نیست.
مثلاً چی؟
چیزهایی که نمیخوام در موردشون حرف بزنم.
فکر میکنم این موضوع واقعاً باعث بیدار شدن بدترین جنبههای وجودم شد،
بعضی از گرایشهای بد توی خودم...
رذایل اخلاقی و اضطراب.
خب، اون فقط برای کمک به تو بود.
شاید چند تا اشتباه کردیم.
فکر کنم داری قضیه رو خیلی دستکم میگیری.
آدریان، الان میافته.
نمیافته بابایی، من زندگی رو لبهی پرتگاه دوست دارم.
دیدی...
اوه!
میتونست بدتر از این باشه.
سلام.
من و مارک با هم پشت تلفنیم.
سلام راس.
میدونی، قضیه اینه که فکر میکنم تلویزیون الان خیلی خوب شده...
تیم لس آنجلس دوباره زنگ زد.
سریال تلویزیونی راهپیمایی شرمن حالا داشت بازنویسی میشد
به عنوان یه سیتکام نیمساعته.
تقریباً سه سال از شروع تولیدش گذشته بود،
و من تردیدهای بیشتری نسبت به این پروژه داشتم.
تازه، واقعاً چیزی هم نبود که بخوام
برای مستند پشتصحنهام فیلمبرداری کنم.
فقط یه سری جلسات که ترجیح میدادن من ازشون فیلمبرداری نکنم.
خودم رو در حال فیلم گرفتن از لحظات تصادفی بیرون پنجره دیدم.
اما بعد بهم خبر دادن که پیشنهادی که برای یه فیلم دیگه داده بودم،
فیلمی که باید توی فرانسه فیلمبرداری میشد، تأیید شده.
اسم فیلم قرار بود «خاطره عکاسی» باشه.
این نقشه مال چند سال پیشه؟
خب، باید حداقل...
سی، سی و پنج سالی بشه.
میتونی تصور کنی یه روزی بری یه همچین سفری، آدریان؟
پرسه بزنی و واقعاً ندونی داری کجا میری؟
حس میکنم قبلاً این کار رو کردم.
واقعاً؟
کجا انجامش دادی؟
جاهایی که واقعاً نمیخوام راجع بهشون حرف بزنم.
باشه...
برای این فیلم، میخواستم ردپای گذشتهام رو دنبال کنم، زمانی که همسن پسرم بودم.
زمانی که مطمئن نبودم میخوام با زندگیم چیکار کنم.
در حالی که توی آمریکا،
پسرم داره سعی میکنه بفهمه میخواد با زندگیش چیکار کنه.
حافظهی تصویری (۲۰۱۱)
سلام آدریان.
سلام بابایی.
میتونی منو ببینی؟
آره، میبینم...
دوربینه؟
یه دوربین پشت سرمه و اقیانوس هم جلومه.
آدریان، روزهات رو چطور میگذرونی؟
راستش، سعی میکنم کار کنم ولی،
واقعاً هیچ کاری پیش نمیره...
مدتی بعد از این گفتگو،
آدریان تصمیم گرفت مصرف داروی لیتیومش رو کم کنه.
اون گفت که این دارو باعث شده کلی وزن اضافه کنه
و حسابی کسلش کرده.
اون حس میکرد لیتیوم خلاقیت و اون شور و حالش رو ازش گرفته.
«خاطره عکاسی» برای اولین بار در جشنواره فیلم ونیز اکران شد.
یکی از هیئتها داره میرسه.
و از اونجایی که آدریان توی فیلم حضور داشت، اون هم همراهم اومد.
حداقل نسخه اولیه فیلم رو بهم نشون داد.
اولش واقعاً شوکهکننده بود.
و اگه پای بابام در میون نبود، احتمالاً...
نمیگم میرفتم شکایت میکردم، ولی قطعاً یهکاری میکردم...
اوه، بیخیال.
دارم شوخی میکنم.
ولی نه، اگه اون سطح از صمیمیت نبود،
کمی قضیه فرق میکرد.
ولی فکر کنم ارزشش رو داره بگم که اگه واقعاً
با هر کدوم از صحنهها مخالف بودی، اول از همه حذفش میکردم.
و اون مشخصاً اون صداقت رو داره.
اگه گفته بودم که واقعاً با این موضوع راحت نیستم،
قطعاً توی فیلم نمیموند.
خیلیها میپرسن،
«آیا از دیدن خیلی از این تصاویر روی پرده معذب نشدی؟»
«و اینکه پخش بشن و جلوی چشم عموم قرار بگیرن؟»
جوابش مثبته.
خیلی از اونها قطعاً دیدنشون سخته.
رو حساب بزرگ شدنم، حتی توی همین یکی دو سال اخیر.
همینطور در مقایسه با وقتی که بچه کوچکتری بودم، ولی...
اون...
حتی اگه بیشتر از اینا بیرحمانه باشه،
کمک میکنه، اوه...
که دوباره کل تم فیلم رو برگردونه و
به قویتر شدنش کمک کنه.
بهعلاوه حالا میتونی بری جشنوارههای فیلم.
درسته. بهعلاوه حالا میتونی بری جشنوارههای فیلم.
منم خیلی خستهام.
میخوام از مهمانهام تشکر کنم.
ممنون، خیلی ممنون.
بعد از ونیز، با هم به جشنوارههای فیلم دیگهای رفتیم.
مثل همیشه، آدریان دوربینش رو هم با خودش آورده بود.
اما متوجه شدم که از اینور به اونور یادداشتبرداری هم میکرد.
حالا برام سواله که روی اون تیکه کاغذ چی نوشته بود.
این چیزیه که بعد از اینکه شب رفتم توی اتاقم، فیلمبرداری کرده.
شاید برای موزیکویدئویی بوده که داشت میساخت
اما هیچوقت نمیفهمم که واقعاً چی بوده.
آدریان علاقه خاصی به موزیکویدئوها داشت.
مخصوصاً اونهایی که حضور خودش رو توی جشنوارههای فیلم نشون میداد.
وقتی بالاخره این ویدئو رو پیدا کردم
که آدریان توی جشنواره فیلم ونیز گرفته بود،
اصلاً نمیدونستم باید چطور باهاش برخورد کنم.
منظورم اینه که، یه جور شوخی کنایهآمیز با خودش بود
به عنوان یه آدم کلهگنده توی جشنوارههای فیلم؟
یا اینکه تا یه حدی،
واقعاً نشوندهنده زندگیای بود که برای خودش میخواست؟
نمیگم ذاتاً مشکلی با این موضوع دارم،
اما برای آدریان، شاید مثل سم بوده.
حالا نگرانم که شاید فیلم گرفتن از پسرم
و اینکه اجازه دادم با من به اکرانهای فیلم بیاد
یه جورایی باعث بیثباتیاش شده باشه.
شاید یه درک تحریفشده از واقعیت بهش داده باشه.
و اون نظری که یه خبرنگار درباره فیلم داد، هنوز عذابم میده.
میگفت حس کرده من با پسرم خیلی سختگیر بودم،
خیلی قضاوتش کردم.
چرا این کارها رو میکنی؟
چرا؟
من فقط...
نمیدونم...
داری به خودت آسیب میزنی، نمیدونم...
مستی و...
من دیشب هیچی نخوردم.
خب، نه دیشب ولی... من دیشب هیچی نخوردم.
با این الکل و مشروب خوردنت
داری به خودت آسیب میزنی و...
چیزی که اون خبرنگار نمیدونست
چون من توی فیلم بهش نپرداختم
همون هفت سال، جهنم و رنج پراکندهای بود
که پسرم به خاطر الکل و مواد
و مشکلات روانیاش پشت سر گذاشته بود.
«خاطره عکاسی» نسخهای از یه بچه رو نشون میده که مشکل داشت، اما
کسی که در نهایت حالش خوب میشد.
حالا فکر میکنم همین نسخه،
یه نسخه کاملاً دروغین،
همونی بود که آدریان در نهایت به عنوان حقیقتِ خودش پذیرفت.
حتی بعد از دورهای که توی «خاطره عکاسی» پوشش داده شد،
آدریان همچنان مشکلاتی داشت،
از جمله درگیریهای جزئی با پلیس بوستون.
حتی گذاشتم بره.
یه فرورفتگی روی کاپوت ماشینم هست، خب؟
و شاید آخرین چیزی که باعث شد آدریان
در جریان تعقیب و گریز برای پیدا کردن عاملان بمبگذاری ماراتن بوستون،
مامورهای افبیآی برای مدت کوتاهی ازش بازجویی کنن،
چون یه نفر یه گزارش ناشناس داده بود که آدریان شبیه یکی از بمبگذارهاست.
مامورها خیلی زود فهمیدن که اون کسی که دنبالش بودن نیست.
اما آدریان تصمیم گرفت که وقتشه از بوستون بزنه بیرون.
همونطور که به دوستاش گفت،
حتی افبیآی هم اینجا منو زیر نظر داره.
پس اون یه سری دامنههای اینترنتی که جمع کرده بود رو برداشت،
و فروختشون.
رفت کلرادو تا یه شروع تازه داشته باشه.
وقتی فیلمهایی که تو کلرادو گرفتی رو میدیدم،
فیلمهای اسکیت بیشتر از همه منو تحت تاثیر قرار داد.
محو تماشای سایهت شده بودم وقتی روی برفها میلغزید.
و وقتی سرفه کردی،
دقیقاً همون سرفهای بود که وقتی بچه بودی میکردی.
وقتی این فیلم رو دیدم، انگار یهو تونستم برم توی کالبد تو.
یادم اومد که چقدر دوست داشتی از مسیر اصلی جدا بشی
و راه خودت رو از شیب پیدا کنی.
وقتی بچه بودی و با هم اسکی میکردیم،
گاهی اوقات میایستادیم فقط برای اینکه به سکوت گوش بدیم.
نمیدونم اینجا هم داشتی همین کار رو میکردی یا نه.
هیس.
فقط گوش کن.
قبلاً به خودم میگفتم فیلمساز.
قبلاً به خودم میگفتم پدرت.
قبلاً به خودم میگفتم فیلمساز.
قبلاً به خودم میگفتم پدرت.
قبلاً به خودم میگفتم پدرت.
تا اینجای کار، هرچیزی که در این فیلم نمایش دادم، بخشی از کارهایی بوده که من
و تو مشغول آنها بودیم، در حالی که جفتمون داشتیم به روزِ مرگ تو نزدیکتر میشدیم.
آنچه در ادامه میآید، روایتِ همان سال است؛ آخرین سال از زندگی تو.
چند سالی میگذره،
بعد با هیون کیم آشنا میشم، یه فیلمساز از کره جنوبی.
عاشق هم میشیم.
اون میاد پیش من زندگی میکنه.
اوایل رابطهمون، ازم خواست که از صورتش فیلم نگیرم.
نکنه خلاف سنگینی کردی که من خبر ندارم؟
نه، چون جلوی دوربین طبیعی نیستم.
فقط میخوام زندگی خصوصی خودم رو داشته باشم.
فقط چون آدمی نیستم که اهلِ شو و اجرا باشه،
من یه تماشاگرم.
توی این فیلم قراره یه زن مرموز باشی.
عاشق مرموز بودنم!
با اینکه نمیذاره از صورتش فیلم بگیرم،
ولی هیون فوقالعادهست.
یه وقتایی واقعاً شگفتزده میشم از اینکه اصلاً چطور همدیگه رو پیدا کردیم.
دخترم «ماریا» داره کمکم با هیون آشنا میشه.
یا یه کوچیکترش.
خب، به نظرم اندازهی این خوبه.
کدو تنبل هم که گرفتیم.
هیون داره یه فیلم دربارهی پیامدهای جنگ کُره...
روی سه نسل از خانوادهش، میسازه.
وقتی نگاهش میکنم، برام جالبه که چقدر سبک فیلمسازیمون شبیه همه.
انگار داریم به یه زبون حرف میزنیم.
[دفتر خدمت شهرداری] گواهی تولد، گواهی ازدواج، گواهی فوت
چه حسی داری؟
خب، خیلی خوشحالم.
فقط کاش میذاشتی ازت فیلم بگیرم، همونطور که تو از من میگیری.
نه، قبول نمیکنی؟
حتی برای...
حتی برای کادوی عروسی؟
میخواین دست همو بگیرین؟
اوه، باشه.
آمادهای؟
- آره، آمادهایم. - شما آمادهاید؟
خیلی خب.
میشه برگردی سمتش و بعد حرفای منو تکرار کنی؟
من، راس.
من، راس.
تو رو، هیون، میگیرم.
تو رو، هیون، میگیرم.
که همسرم باشی.
که همسرم باشی.
و بهت قول میدم.
و بهت قول میدم.
عنوان رسمی قاضی لوپز، «مجری عقد» (عاقد) هست.
انگار که قراره این تبادل رسمی عهد و پیمان ازدواج رو جدیتر کنه.
دوستیام رو،
حمایتم رو،
حمایتم رو،...
شاید براش یه کم عجیب و نه چندان رسمی باشه،
که هم من و هم هیون داریم این مراسم رو با دوربینهای خودمون ضبط میکنیم.
حالا شما رو زن و شوهر اعلام میکنم.
تبریک میگم.
تبریک میگم، خواهش میکنم.
خوش بگذره.
تصمیم گرفتیم هیچ دوست یا عضوی از خانواده رو دعوت نکنیم.
و اینطوری، فقط با حضور قاضی لوپز ازدواج کردیم.
و البته روح اعضای سابق شورای شهر.
دخترم سر میزنه تا برای من و هیون شام درست کنه.
خب فکر میکنی بعد از تموم کردن برنامهای که الان توش هستی،
چه اتفاقی برات میافته؟
میخوام برم سر کار.
میخوام یه شغل پیدا کنم، کار کنم و بعد شاید برم یه دانشگاه دیگه.
میخوایم یه سگ دیگه بگیریم.
بابایی.
ماریا، زود باش، بریم.
اون طرفش رو بگیر، اون یکی سمتش رو بلند کن.
بریم، ما داریم میریم سفر.
خیلی خب، تقریباً آمادهایم.
فکر کنم این خوبه...
ماریا داره بزرگ میشه و به نظر میاد اوضاعش خوبه.
بزرگترین نگرانی من همچنان
پسرمه که الان دو ساله تو کلرادو زندگی میکنه.
وقتی تلفنی حرف میزنیم، بهم میگه که داره پیش میره
تا کسبوکار رسانهایاش رو راه بندازه.
میگه داره برای مشتریهای اسکیبازش فیلمهای نمونه ضبط میکنه.
میگه دلش برامون تنگ شده.
آخرین باری که به دیدن آدریان رفتم،
به نظر میرسید حالش خوبه.
ولی همیشه با این حس از پیشش برمیگردم که احتمالاً همهچیز دستگیرم نشده.
آدریان بهم گفته بود که شروع کرده به فیلمبرداری
برای یه مستند درباره دوستاش و اینکه زندگیشون چطوریه.
ما داریم فیلم خودمون رو میسازیم،
و در حال حاضر داریم با حرف زدن پیش میبریمش.
دقیقاً.
هیچکس نمیتونه کمکم کنه.
هیچ دکتری نمیتونه کمکم کنه.
هیچ دوستی نمیتونه کمکم کنه.
- نه در نهایت... - هیچکس جز خودم نمیتونه کمکم کنه.
تازه اگه اصلاً خودم بتونم به خودم کمک کنم...
از دیدن کتابچهی تولید فیلم ریمیک کلی کیف میکنی.
دارن به همه بخشها و همه بازیگرهای ممکن فکر میکنن.
من میتونم فقط خودم باشم ولی خب...
میدونی؟
ولی باید نقش بابات رو بازی کنی. میدونی؟
خیلی خفن میشه.
منظورم اینه که چطور ممکنه تو رو برای نقش بابات انتخاب نکنن؟
چون تقریباً همسن هستین.
نمیدونم. چون تقریباً همسن هستین.
به خاطر اینه که اونا یه جورایی میخوان...
فقط کافیه ریش بذاری.
اونا یه ستاره میخوان که...
میدونی، یه جورایی چیزهای عامهپسند داشته باشه.
رفیق، تنها کاری که باید بکنی اینه که ریش بذاری
و میتونی بابات باشی، پس...
پیداش میکنیم.
رفیق، این چرت و پرته.
یه تیکه گل روی زمینه.
صبر کن، صبر کن، وایسا! زیر این کیف چیه؟
علف.
اینا دیگه چیه؟
همهاش علفه؟
این علفه؟
این مال اونه...
اما فیلمهایی که آدریان از خودش به جا گذاشت،
کمکم بیشتر و بیشتر درباره مصرف مواد شد.
و مخصوصاً درگیریهای خودش با اعتیاد.
پس این اکسیه، مثل راکسی؟
چی شد که اینو خریدی، انگیزهات چی بود؟
مثل آبنبات میمونه.
آبنبات دوست داری؟
نه، راستش من از آبنبات متنفرم.
گوش کن.
منم دقیقاً مثل تو شروع کردم.
فکر میکنم که...
مستند کردنش جالب بشه
در مورد مشکل مواد مخدر و داروهای تجویزی آمریکا...
و خودِ من.
که احتمالاً بزرگترین بخش ماجراست.
منظورم این نیست که چون خودمم، بلکه چون...
یعنی...
میدونم فکر میکنی احتمالاً اینا چرت و پرته، ولی...
یعنی هنوز اینجام، و...
یه شب، از یه بیمارستان تو کلرادو بهمون زنگ زدن
و گفتن آدریان برای یه دوره یه هفتهای تو بخش ترک اعتیاد بستری شده.
وقتی از بخش ترک اعتیاد میاد بیرون، بهم میگه فیلمش در مورد این شده که
چطور اعتیاد به مواد مخدر زندگیش رو نابود کرده.
و چطور رابطهاش با دوستدخترش رو خراب کرده.
کسی که خودش هم درگیر مشکلات اعتیاد بوده.
من عادت نداشتم وقتی میرم پیش آدریان دوربینم رو ببرم،
ولی این بار ازم خواست که با خودم ببرمش.
حدود سه هفته پیش،
از یه مرکز درمانی به اسم سنتنیال پیکس اومدم بیرون.
راستش اونجا تو سنتنیال کلرادو نیست، بلکه
کمی بیرون از بولدره.
فقط یه هفته اونجا بودم، در واقع یه بخش روانی بود.
واسه همین بند کفش ندارن و...
منظورت چیه که بند کفش نداشتن؟
چون اونا...
خب، الان چند تا دارم ولی،
چون نمیخوان آدما خودشون رو دار بزنن
واسه همین بند کفشت رو میگیرن.
فکر کنم تو اینجور جاها خیلی عادی باشه.
من اونجا بودم تا سمزدایی کنم یا ترک کنم
مواد افیونی یا مشخصاً،
هروئین سیاه و
میدونی، فکر میکنم خیلی کمک کرد و
دارم سعی میکنم از اونجا به بعد پیشرفت کنم.
داشتم اکسیکانتین مصرف میکردم. (مسکن مخدر بسیار قوی و شدیداً اعتیادآور)
نه اونقدر مرتب که...
قبلاً واقعاً علائم ترک رو تجربه کرده باشم.
ولی ازش لذت میبردم، میدونی.
باعث میشد اضطرابم کم بشه و بهم انرژی میداد
و حس خوبی داشت.
ولی پیدا کردنش خیلی سخت و خیلی خیلی گرون شد.
و واسه همین یه نفری پیدا میشه که پودر داره.
و این پسره، دارن، منو صدا زد تو اتاقش
و میدونی، بهم یه خط ازش تعارف کرد و
میدونی، من هیچوقت، هیچوقت واقعاً...
قصد نداشتم هروئین رو امتحان کنم، فکر کنم بیشتر آدما
همین رو میگن، ولی
عملاً همون چیزیه که اکسیکانتین هست...
و این حرف راسته، منظورم اینه که همهشون مسکنان.
همهشون اساساً یه چیزن و به گیرندهها میچسبن.
خب...
اون موقع خیلی غمگین و افسرده بودم یا هر چی.
و گفتم «گور باباش» و امتحانش کردم.
اینطوری هم نبود که همون لحظه معتاد بشم.
قضیه اینطوری نیست.
میدونی، یه روند آرومه، و جایی که این اواخر...
تقریباً تو این یک سال و نیم اخیر
دو سال اخیر، واقعاً...
شروع کردم به مصرف روزانه.
منظورم اینه که، کل روز و کل شب.
خیلی، خیلی حس خوبیه.
یه جور آیینه و آرامشبخشه.
میدونی، فقط...
یه کمی سرخوشی میاره، انگار یه پتوی گرمه.
حسِ مسکنها اینطوریه.
و یه مدتی بهت انرژی میده، و...
آره،
باعث میشه عالی بخوابی و از اینجور چیزا.
واسه همین اولش مثل یه داروی معجزهگر به نظر میاد.
اما دلیل اینکه مردم شروع به تزریق میکنن اینه که...
حس میکنم بیشتر مردم اینو میدونن، ولی
وقتی تحمل بدنت بالا میره،
دیگه اونقدرها هم ارزون نیست.
چون...
میدونی، من میتونم یه گرم رو تو حدود
یه ساعت دود کنم اگه بخوام.
به راحتی یا حتی کمتر.
و اون هشتاد دلار میشه، میدونی.
فکر کنم راهی بود که باید میفهمیدم، یا
میدونستم، ولی نمیخواستم قبولش کنم.
اینکه تو گرفتاری.
اگه نه با هروئین، پس با مسکنها.
پرکوست و اکسیکانتین.
و بابتش خیلی احساس گناه میکنم.
خیلی حواسم پرت بود.
با اون به اصطلاح شغل و تدریسام.
فکر نمیکنم... میدونی
میدونی، نمیگم تقصیر من نیست،
این همهاش تقصیر منه، ولی
باعث میشه احساس افتضاحی داشته باشم.
خب، منم بابتش احساس بدی دارم.
چه اتفاقی برای تو و دوستدخترت افتاد؟
اصلاً خبر نداشتم که داری هروئین مصرف میکنی.
ما کاملاً بهش وابسته بودیم، واسه همین
اگه حتی ده ساعت بهش نمیرسیدیم
مثل سگ مریض میشدیم.
به همین سرعت.
منظورت اینه که بالا میآوردین؟
نه.
بهش میگن خماری کشیدن.
عرق میکنی.
و همونطور که گفتم، تو...
خیلی سردته ولی کلی عرق میکنی.
میدونی، کلی درد و مرض میاد سراغت.
خوابت نمیبره، پاهات بیقراری میکنه، کلاً داغونی.
داغون و بدتر از اون.
خلاصه با ماشین میرفتیم توی خیابون سیوششم، تا تهش...
حالا دقیقاً نمیدونم کجای شهر حساب میشد...
بعد میرفتی سراغِ...
میدونی دیگه، همون یارو مکزیکیها؛ کارتل... از بچههای کارتل مکزیک.
و ما هم...
هر سه روز یه بار، ۴۵۰ دلار بهشون میدادیم.
حدود یک سال.
خدای من...
پول خیلی زیادیه.
آره، هست.
و دیگه از اون موقع ندیدیش؟
نه، آخرین باری که ازش خبری داشتم روز کریسمس بود.
واقعاً فکر میکردم قراره باهاش ازدواج کنم و
احتمالاً بچهدار بشیم و این حرفا، واسه همین
غمانگیزه، میدونی، من فقط...
برام مهم نیست گذشتهاش چی بوده، اون یه سری
اتفاقات فاجعه توی گذشتهاش داشته
و اینجور چیزا، ولی خب فکر کنم
منم به روش خودم همینطورم، پس نمیتونم واقعاً قضاوتش کنم و نکردم، واسه همین
فکر میکردم خیلی باهاش خوب رفتار کردم.
آدریان، اینکه اون رو با هروئین آشنا کردی، رفتار خوبی نیست.
ولی، منظورم این نیست که...
اونطوری که فکر میکنی نیست.
اگه هیچوقت باهاش
هروئین سیاه اینجا مصرف نمیکردم
یا کلاً
الان هنوز باهاش بودم.
ولی خب...
نمیدونم کجاست، یا چه اتفاقی داره میفته...
چهار ماه میگذره.
آدریان دوباره لغزش میکنه.
اون قبول میکنه پنج هفته توی یه مرکز ترک اعتیاد شبانهروزی بیرون دنور بمونه.
به من و مادرش اجازه میدن فقط برای چند ساعت
فقط در یک روز ملاقاتش کنیم.
بعد از اینکه دورهاش توی مرکز ترک اعتیاد تموم میشه،
آدریان توی غرب میمونه و به چند تا خونه مخصوص افراد پاک میره.
و به فیلمبرداری ادامه میده.
این چیزیه که آدریان توی آپارتمانش در بولدر فیلمبرداری کرده.
احتمالاً برای مستندی که داره درباره کشمکشهاش میسازه.
یادش رفته بود میکروفونش رو روشن کنه.
سلام بابا.
آدریانم.
بابت دیروز متأسفم. روز سختی داشتم.
یه روزِ بهشدت سخت.
لطفاً بهم زنگ بزن.
خیلی مهمه که بفهمم دارم چیکار میکنم.
و درست انجامش بدم.
سلام بابا.
باید تمومش کنم.
باید یه راهی یا...
یه چیزی باشه...
که برام خوشحالی و...
شور و هیجان بیاره.
دیگه واقعاً نمیتونم این کارو با خودم بکنم...
میدونی چی میگم؟
لطفاً بهم زنگ بزن.
دوستت دارم.
میخوام برگردم خونه.
تو و مامان رو ببینم.
من و مادر آدریان تصمیم میگیریم برای شکرگزاری بیاریمش خونه
و سعی کنیم راضیاش کنیم تا کریسمس بمونه.
خواهر کوچیکش قراره بعد از دو سال بتونه برای اولین بار ببینتش.
و اون بالاخره میتونه برای اولین بار هیون رو ببینه.
توی این سالها، گهگاه بچههام رو میبردم تا اجرای «مسیحای هندل» رو ببینن.
در واقع، این رسم از وقتی شروع شد که
هنوز چند هفته تا تولد آدریان مونده بود.
من و مامانش وقتی باردار بود رفتیم.
و من میتونستم دستم رو روی شکمش بذارم و
میتونستم لگد زدنهای ریتمیک آدریان رو حس کنم.
حالا، بیست و هفت سال
بعد، ما اینجاییم.
ما برای آدریان از یه روانپزشک وقت گرفتیم
که قبول کرد سابوکسون تجویز کنه،
دارویی که ولع مصرف مواد افیونی رو سرکوب میکنه.
آدریان شروع به مصرف دارو میکنه.
آدریان به نظر میرسه از برگشتن خوشحاله.
میبرمش سینما تا فیلم ببینیم،
کاری که سالها بود انجام نداده بودیم.
اون برای من و هیون واسه شام، سالمون درست میکنه.
اون به دیدن مامانش و خواهر کوچیکش میره.
ازم میخواد ازش فیلم بگیرم که داره یه ترفند ویپ
که توی کلرادو یاد گرفته رو اجرا میکنه.
آدریان حالا میگه شاید تصمیم بگیره برای همیشه برگرده بوستون.
حتی یه لیست از آپارتمانهایی که قراره ببینه تهیه کرده.
من در سکوت از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجم.
اوه، اینم از این.
آره، درسته، مثل این تیکههای کوچیک که خیلی بلندن.
اون بعضی وقتا موهای منو کوتاه میکنه.
نه، من هیچوقت این کارو نکردم.
- آره، انجام دادی. - نه، من هیچوقت این کارو نکردم.
مرتبشون کردی.
فکر کنم حافظهش از تو بهتره، بابایی.
شاید.
به من اعتماد نکن.
ازش پرسیدی که میخواد موهاش کوتاه بشه؟
آره، گفت آره.
با یه جفت...
با یه جفت قیچی میتونم موهات رو کوتاه کنم.
موهامو کوتاه کنی؟
- آره. - موهامو کوتاه کنی؟
فکر میکنی میتونی خوب از پسش بربیای؟
آره.
موی بابایی رو کوتاه کن، آدریان.
نه!
چند روز بعد از اینکه آدریان فوت کرد،
این گلها توسط دوستاش فرستاده شد.
اون دوباره لغزش کرده بود و اوردوز کرده بود
و روز قبل از کریسمس توی حموم خونهمون فوت کرد.
چون داشت سابوکسون مصرف میکرد و به نظر میرسید حالش خیلی خوبه،
ما شوکه شده بودیم.
پزشک قانونی بعداً بهمون گفت که فنتانیل باعث مرگش شده.
اون موقع، حتی نمیدونستم فنتانیل چیه.
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
این موضوع ترسوندتم.
حرکت توی صفحه گوشیش.
فقط تصویر خودمم بود ولی برای یه لحظه،
یه جورایی توهم زدم که آدریان بود
که داشت سعی میکرد از پشت شیشه شکسته ازم فیلم بگیره
انگار که درست زیر سطح گیر افتاده باشه.
گواهینامه رانندگی
آدریان این یادداشت رو نوشت و اینجا گذاشت.
فکر کنم بیشتر یه جور یادداشت برای خودش بوده.
خوندن یادداشت سخته، واسه همین خودم میخونمش.
من دائماً تحت یه حس تاریک و
تهدیدکننده زندگی میکنم که هیچی سر جاش نیست.
حس میکنم انگار نسخههای متعددی از خودم وجود داره.
نگرانی، ناامنی،
این ناراحتی واقعاً وحشتناکه.
من باور دارم که در اعماق وجودم،
یه معتادِ حقیر نیستم.
با این حال، بهت تضمین میدم که هر کسی تو کله من زندگی میکرد
به هر راه فرار فوریای متوسل میشد.
تنها امید واقعی من برای اینکه آرومآروم سعی کنم جلو برم این بود که...
و بعد یه چیزی اینجا ریخته.
واقعاً نمیتونم بخونمش.
ادامه داره.
خاطرات شگفتانگیز از اسکی، سفر و زندگی گذشته.
خیلی دلم میخواد این جنبه از زندگی رو تجربه کنم.
و بعدش دیگه ناخوانا میشه.
ضبط شده توسط یک دوست خانوادگی
♪ اون بالا بالاها ♪
♪ و رویاهایی که جرات داری در ♪ ♪ موردشون رویاپردازی کنی ♪
♪ اوه، چرا من نمیتونم؟ ♪
چه اتفاقی افتاد؟
فکر کنم اون طرف خیابون کسی هست که نیاز به مراقبتهای پزشکی زیادی داره.
شبی که آدریان مرد، وقتی داشتم احیاش میکردم،
هیون آمبولانس رو تا دم در راهنمایی کرد.
وقتی پلیس داشت از من اطلاعات میگرفت،
هیون مجبور بود با درماندگی نگاه کنه که چطور امدادگرا سعی میکردن آدریان رو احیا کنن.
هر بار که این اتفاق میافته، به یاد آدریان میافتم.
منم همینطور.
این پیانو چند نسل تو خانواده ما بوده.
توی چند تا از فیلمهام هم بوده.
زمان نامحدود (1993) (از همین کارگردان)
از شارلوت تا بوستون همراهم بود.
و از اون موقع، هر بار که مجبور شدم اسبابکشی کنم، باهام اومده.
و چون دیگه به خاطر آسیب مچ دست نمیتونم باهاش بنوازم،
تبدیل به یه بار اضافیِ سنگین شده.
وقتی مجبور شدم دوباره اسبابکشی کنم، بالاخره تصمیم گرفتم
که دیگه بسه و میخوام ردش کنم بره.
ولی آدریان ازم خواست این کار رو نکنم.
و حالا، هیون باهاش مینوازه.
آدریان یه ماه و نیم پیش ما موند.
همسن برادرزادهام بود، ولی
عجیب بود که حس میکردم مثل برادر بزرگترمه.
چون خیلی مهربون و باملاحظه بود.
وقتی بهش گفتی میخوای پیانو رو بفروشی، گفت:
«نه بابا، پیانو رو نفروش. یه روزی میخوام بدمش به بچههام.»
داشت آیندهاش رو با بچههاش تصور میکرد.
یه سال بعد از مرگ آدریان،
اداره مبارزه با مواد مخدر دهها نفر از فروشندهها رو دستگیر کرد و
اونها رو به جرم داشتن فنتانیل متهم کرد.
به ذهنم میرسه، هرچند احتمالش کمه،
که یکی از مردهایی که دارن محاکمهاش میکنن، ممکنه واقعاً همون کسی باشه که
یه بسته فنتانیل به پسرم فروخته.
فیلمبرداری توی دادگاه ممنوعه
و من فقط میتونم قبل از شروع جلسه تفهیم اتهام، یه شات بگیرم.
اما همینطور که نگاه میکنم متهمها یکییکی
میان جلوی قاضی،
از خودم میپرسم،
آیا این همونیه که به پسرم فنتانیل فروخته؟
با گذشت زمان، هنوز نمیدونم با این خشمی که بابت
از دست دادن آدریان دارم، چیکار کنم.
خشم از چین برای صادر کردن فنتانیل غیرقانونی.
خشم از کارتلهای مکزیکی که پخشش کردن.
خشم از سازمان غذا و دارو برای نظارت نکردن روی اکسیکانتین،
که کل این اپیدمی مواد مخدر از اونجا شروع شد.
خشم از پسرم که اجازه داد توی این گرداب غرق بشه.
خشم از خودم که متوجه نشدم مشکلات روانیش چقدر جدی بوده،
و خشم از خودم که اون شبی که مُرد،
اتاقش رو نگشتم.
فقط سه تا شات کوتاه ازت گرفتم
توی اون یک ماه و نیمی که پیش ما بودی.
خیلی معمولی فیلمبرداریشون کردم.
حالا که رفتی، گاهی این شاتها برام مثل گنج میمونن.
اما گاهی اوقات هم برام یه سیاهچاله باز میکنن.
تا یه سال بعد از مرگت،
شاید هم بیشتر،
اصلاً دلم نمیخواست دوربین دستم بگیرم.
دیگه نمیدونستم تلاش برای فیلمساز بودن یعنی چی.
فقط میتونستم مدام چیزهایی که تو فیلمبرداری کرده بودی رو ببینم.
و همونطور که این کار رو میکردم، شروع کردم دنیا رو از چشم تو ببینم.
و برای همین نگاه میکنم، و نگاه میکنم.
فوتیجهایی که تو گرفته بودی رو تماشا کردم،
فوتیجهایی که خودم گرفته بودم.
مدام تماشا میکنم.
اما ترسم الان اینه که با دیدنِ مدامِ این فوتیجها،
همه چیز کمکم طوری تغییر کنه که تو رو
شبیه یه شخصیت خیالی نشون بده.
کسی که هیچوقت وجود نداشته
مگر توی فیلم.
حق امتیاز نسخههای مختلف
بازسازی «راهپیمایی شرمن» منقضی شده.
هیچکس نتونسته بود راه رضایتبخشی برای انجامش پیدا کنه.
تا اینکه یه روز یه پیشنهاد دریافت کردم
برای یه رویکرد کاملاً متفاوت به اقتباس.
آره، خیلی بهتره.
بازم میگم، میخوایم این درام دقیقاً روی یک و سی و چهار صدم بمونه.
داری چی میگی اونجا؟
داری ازش یه سوال میپرسی.
♪ چطور میتونی فیلمساز باشی؟ ♪
اون سوال رو ازش میپرسی.
خیلی خب، منظورت از اون سوال چیه.
♫خیلی خوشحالم که میبینمت♫
♪ قشنگ بهش نگاه میکنی ♪
♫خیلی خوشحالم که میبینمت♫
♫برای اولین بار قشنگ بهش نگاه میکنی♫
♪ سلام ددی ♪
♪ از دیدنت خوشحالم ♪
♪ منم از دیدنت خوشحالم ♪
♪ چارلین، حداقلش اینه که ♪
♪ خیلی دربارهت حرف زده ♪
♪ اوه، و درباره تو ♪
♪ میشه بس کنی، میشه بس کنی؟ ♪
به لنز دست نزن
♪ خاموشش کن! این خیلی مهمه ♪
♪ این هنر نیست، این زندگیه! ♪
♪ راس، مشکل تو همینه ♪
♪ باید پرشورتر باشی ♪
♪ چطور میتونی فیلمساز باشی ♪
♪ اگه شور و اشتیاق نداشته باشی؟ ♪
♪ من کلی شور و اشتیاق دارم ♪
♪ من حتی اون رو نمیشناسم ♪
♪ اون اصلاً مهم نیست ♪
♪ من هیچی دربارهش نمیدونم ♪
♪ چیزی که مهمه ♪ ♪ کیفیت شور و اشتیاق توئه ♪
♪ خب که چی که نمیشناسیش! ♪ ♪ این اصلاً مهم نیست. ♪
♫خب که چی که نمیشناسیش♫
♪ این اصلاً مهم نیست ♪
نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و فکر نکنم که درباره همهی اینا چی میگفتی آدریان.
و اگه داشتی توی فیلمبرداری این کمکم میکردی،
پیشنهاد میدادی دوربین رو جابهجا کنم؟
شاید، چند تا زوم آروم انجام بدم؟
برام سواله که تو چی میگفتی.
«این نمای خوبیه.»
تو خیلی پرشور بودی، آدریان.
تو درباره همه چیز پرشور بودی.
زندگی واقعاً...
از هر نظر شگفتانگیزه.
هرچیزی که میبینم، برام یه غافلگیریه.
به دیوار نگاه کن...
اینا آدمایی هستن که قبلاً میشناختمشون و هنوزم به یادشونم،
با اینکه بیشترشون مُردن.
ولی من هنوز به خودشون و به مغزهاشون فکر میکنم.
هنوزم به این فکر میکنم که چه مغزی داشتن.
بابام اون بالا روی دیواره.
مامانم اون بالا روی دیواره.
خواهر و برادرام اون بالا کنار دیوارن.
همه بچههام روی دیوارن.
و اونا همیشه میان خونهام.
و کلی با هم خوش میگذرونیم.
به نظرم خانواده همه چیزه.
تنها کسی که توی خانوادهمون
هنوز کنارمون نیست، تویی.
و به نظرم تو فوقالعادهای که چطور میتونی
از هیچ، یه چیزی بسازی.
اون چیزی که دارم توش نگاه میکنم
زشتترین چیزیه که تا حالا دیدم.
منظورم اینه که، برای من یه تیکه وسیله زشته.
هیچ زیباییای توش نمیبینم
چون سر در نمیارم چیه.
اون بهم نگاه میکنه و من نمیتونم خودمو توش ببینم
و برای همین، دو برابر زشته.
فقط یه تیکه وسیلهست که باید همش نگهش داری
و با یه پوزخند بهم نگاه کنی،
من جز تو چیزی نمیبینم و از این وسیله خوشم نمیاد.
آدریان، اون خوابی که دیدی رو برام تعریف کن.
رفتیم به یه دریاچه.
یه دریاچه باحال، زیبا و بزرگ بود
و سوار یه زیردریایی شدیم، از پنجره نگاه کردم
و دیدم...
شروع کردیم به غواصی و...
یه ماهی مرکب غولپیکر دیدم، انقدر سهبعدی بود
که فکر کردم واقعیه. خیلی عجیب بود.
ترسیده بودی؟
نه، اولش نه.
و بعد رفتیم توی یه تونل.
خیلی فضای بستهای بود.
و من جیغ زدم:
«داریم اکسیژن از دست میدیم!»
و بعد...
توی واقعیت جیغ زدم: «داریم اکسیژن از دست میدیم!»
یعنی نه توی خواب.
ولی جیغش رو زدم، واقعاً جیغ کشیدم.
و بعد از خواب پریدم.
خیلی خیالم راحت شد که زندهام.
یه جورایی، از وقتی بچه بودی
وسواس پیدا کردی به ماهیهای مرکب غولپیکر.
وقتی نه سالت بود،
یه شعر درباره ماهیهای مرکب غولپیکر نوشتی.
شعرش اینجوریه:
وقتی ماهیهای مرکب تغذیه میکنن، عشق پیشروست.
اما وقتی شیرجه میزنن، عشق فقط یه تلاشه.
از یه جهت، شعرش واقعاً بیمعنیه.
اما از یه جهت دیگه معنی داره، حداقل برای من.
امیدوارم بدونی، آدریان
که هر چقدر هم عمیق شیرجه میرفتی
عشقم بهت هیچوقت تموم نشد.
گروه پیشگام: ارائه کننده برترين آثار سینمایی @PishgumTeam
مترجم: اشکان هیدی
به یاد آدریان مکالوی
به یاد چارلین سوانزی
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.