Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
،قویتر از همیشه باشید .ایران آزاد نزدیکه
«دائـــو» حرکتی است، ابدی و دوّار...
...که در همهچیز جاریست و جهان را به هم پیوند میدهد.
خب...
سلام، ژاکلین. چطوری؟
- خوبم، ممنون. - خوبی؟
خوبم.
نه بابا، این که شکنجه نیست.
فقط دوست ندارم مرکز توجه باشم.
دلیلش به طور کلی اگه بخوام بگم، همینه.
داریم با آدمهای مختلف دیدار میکنیم.
قدم اول، ساختن این خونوادهست.
قراره یه خونوادهی واقعاً قلابی باشه.
قراره بازیگرها باشن، بازیگرهای حرفهای
و کلی آدم دیگه که تا حالا بازیگری نکردن،
دوستها، فامیل، از این جور چیزها.
اگه میخوای یه چیزایی رو از خودت دربیاری، راحت باش.
- با همون میزانی که خودم میخوام؟ - دقیقاً.
راست و دروغش دیگه گردن خودته.
میخوام باهات همکلام بشم، ولی قراره وارد دنیای قصهها بشیم.
خیلی خب.
من کیام؟ من...
من فرانسین آیِوی هستم.
مادر سه تا بچه بزرگم.
من یه زن...
فرانسویم، با اصالت آفریقایی،
که جنوب فرانسه زندگی میکنم، مادر هستم، کار میکنم،
و تو یه جامعه آفریقایی زندگی میکنم...
که گسترش پیدا کرده،
که در گذر زمان بزرگتر شده،
و ما رو شکل داده، چون بخشی از ریشه و بنیان ماست.
وقتی تارزان میدیدیم، فرداش تو مدرسه،
بهت میگفتن «جوجو بوانا». همیشه دعوا بود.
از همون اولش متوجه
تفاوتش شده بودم.
بعدش کاری کردم بهم احترام بذارن.
- تو دعوا خوب بودی؟ - خیلی خوب.
توی کله زدن.
- جدی؟ - آره.
ما از اون نسل اولیها هستیم.
ما بچههای نسل اول مهاجرهاییم.
یادمه که پدرم با کشتی اومد.
توی انبار کشتی قایم شده بود.
رسید به مارسی.
پدرم همیشه فکرای بزرگ داشت.
سوار اتوبوس شد که بره پاریس.
توی راه، اتوبوس توی یه شهر کوچیک
توی سن-ماریتیم توقف کرد.
اتوبوس تو کولاک گیر کرد.
پدرم اون شب رو توی یه کافه گذروند.
دنبال هتل میگشت.
بهش گفتن: «تو به هیچ عنوان نمیتونی اتاق بگیری چون سیاهپوستی.»
اولین باری بود که یه آدم سیاهپوست میدیدن.
من؟ میتونم خودمو در نقش یه مربی ببینم...
نمیدونم...
چه نقشی رو دوست ندارم بازی کنم؟
یه زن توسریخور و مطیع.
به غیر از زنی که شوهرش رو میکشه.
بقیهرو میتونم بازی کنم!
یه زن سیاهپوست
که به اندازه یه زن آمریکایی یا اروپایی موفقه.
فکر کنم واسم سخت باشه.
البته، هنوز امتحانش نکردم.
تا حالا امتحان نکردم.
همینه.
باید به دوربین نگاه کنم؟
هر جور دوست داری.
من مسئول بهداشت یه بیمارستان کودکان هستم.
کار کردن با افراد مریض میتونه سخت باشه.
ولی ده ساله که اونجام...
نمیخوام عوضش کنم.
یه دختر دارم که تنهایی بزرگش کردم.
پدرش... ترکمون کرد...
- دوباره شروع میکنم. - خوبه!
فقط بداههگویی کن.
- بداههگویی کنم؟ - آره.
ای بابا!
ادامه بده.
من یه...
بذار اینطور بگم که من یه مادر مجردم.
دارم دختر ۲۲ سالهام رو بزرگ میکنم.
بهش یاد دادم که رو پای خودش وایسه،
و از مردها واهمه نداشته باشه.
متأسفانه وقتی اونا میرن،
تلویزیون و لباساشون رو هم با خودشون میبرن،
و جز دردسر هیچی برامون نمیذارن.
بعضی وقتا چیزایی رو حس میکنم، چیزایی رو میبینم.
حالا دیگه رها میکنم تا هر اتفاقی میخواد، بیافته.
یه جورایی کارم شفا دادنه. فکر کنم میتونم به آدما کمک کنم،
دردشون رو آروم کنم... ولی جار نمیزنم.
دوام آوردم و اینجام.
این چیزا آدم رو سرسخت میکنه.
تبدیل میشی به یه تمساح، یا اژدها.
ولی دارم سعی میکنم این زره رو از تنم دربیارم.
واقعاً کمکم نمیکنه.
دخترم میخواد که با یکی سر و سامون بگیرم.
تا تنها نباشم.
اون اصرار داره. نمیدونم چی پیش میاد.
به هر حال، اگه اون بچهدار بشه، لطف خداست.
برکت خداست.
اسم من گلوریاست، ۵۰ سالمه.
یه دختر دارم.
جیمز ازم خواستگاری کرده.
باشه حالا...
شما دانشجویید. چطوری میخواید این کار رو بکنید؟
میخوایم ازدواج کنیم.
ولی نه همین فردا که؟
- سال دیگه. - صبر کن.
نه، خوب گوش بده.
وقت داری.
درسته، خب چرا الان نه؟
- چرا صبر کنیم؟ - حاملهای؟
حاملهای؟
چرا میخوای ازدواج کنی؟
بهم بگو.
زندگی یه مسیر طولانیه.
نمیتونی همینطوری طلاق بگیریا...
- طلاق نمیگیریم. - من همچین چیزی نگفتم.
لعنتی!
برای نسل من، ازدواج مثل غل و زنجیر بود.
و بعدشم تموم شد.
همه چیزای قشنگی که با هم داشتیم:
محبت، آرامش، تعطیلات، آخر هفتهها...
چون وقتی رابطهت رسمی میشد،
دیگه توش گیر میافتادی.
واسه من برعکسه.
ما به هم قول میدیم، جونمون رو واسه هم بدیم...
این قشنگه، ولی...
من نمیخوامش...
متأسفم.
دیگه راه زیادی نمونده.
- میشناسیش؟ - آره.
دسترسی به این روستا راحته.
اسم روستا...
کاشئوئه.
خوش آمدین.
همینجا نگه دار.
بفرمایید.
به روستای اجدادت خوش اومدی.
اشکالی نداره.
ارزش این سفر طولانی رو داشت.
رسیدین!
بالاخره رسیدین!
دخترمه.
سلام دخترعمه.
به سلامت رسیدین.
- برای مراسم اومدی؟ - آره.
این عمهمه.
- گلوریا منو میشناسی؟ - بله که میشناسم.
بچهها چطورن؟ دخترت کجاست؟
ببین کی اینجاست.
- سفر چطور بود؟ - خوب بود. واسه اون یکم مسیر طولانی بود.
خستۀ راه نباشید.
- پسر پدربزرگت. برادرم. - برادرت؟
- خواهرزادهت. - ایناهاش.
- این دخترمه. - دخترت؟
برو به عموهات سلام کن.
اون دخترته؟
اسمت چیه؟
- داره اسمتو میپرسه. - نور.
سفر خوبی داشتی؟
نور! بالاخره اومدی!
- رسیدیم خونه. - سفر خوب بود؟
چطوری؟
خیلی وقته ندیدمت.
خیلی وقته ندیدمتون.
دلم براتون تنگ شده بود.
ما هم دلمون برات تنگ شده بود.
بیا اینجا!
این خونه پدربزرگته.
چه خبره؟
چی شده؟
گریه نکن...
این عکس پدربزرگته.
اینا اجداد ما هستن.
عکسهای اجدادمون.
بعضی از عکسها رو میشناسی. دربارهشون شنیدی.
اون دخترته؟
برای مراسم بابا اومدی...
که انجامش بدیم.
بعدشم میخوایم اون رسم رو اجرا کنیم.
طبل میزنیم و بعد اوچوس رو اجرا میکنیم.
ایچاپ رو میکاریم.
اینا رسوم روستای ما هستن.
بعدش کوتکوت نواخته میشه.
فرهنگمونه.
همه چی درست میشه.
مترجم: اشکان هیدی
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
گریه نکن.
نه، صبر کن. انقدر اغراق نکن!
همیشه من خریدها رو انجام میدادم.
بابا منو همه جا میفرستاد.
تو نه ظرف میشستی و نه کارای خونه رو میکردی.
نمیکردی.
قرار نبود ما بخوایم که انجام بشه!
اینقدر منو سرزنش نکنین!
- کسی تورو سرزنش کرد؟ - آره.
وقتی میرفتیم بیرون،
حتی نمیتونستیم مثل زنها لباس بپوشیم.
یادت میاد؟
اون بخشی از فرهنگ عامیانه بود.
برای اینکه قوی بار بیاین.
اگه به خواهرت بگی چاقالو، توهینآمیزه.
نه، توهینآمیز نیست، فقط شوخیه.
این فقط بین ما نبود.
آخرش سر همینا مثل سگ پاچهگیر میشی.
ولی مگه تو عصبانی نبودی؟
به ضرس قاطع میگی عصبانی بودم. تو به ما فشار آوردی، اعتراف کن!
ما اونجا بودیم که ازت محافظت کنیم.
کی اذیتت کرد؟
کی؟ تو، با اون کفشت!
نه، ولی تو بودی که...
خسته شدم از دستشون!
ولی مراقب باشین، پسرعموها! ما دیگه بچه نیستیم.
جدی میگم.
بیا بریم بیرون حساب همو برسیم!
ولی آروم باش.
زندگی کردن با شما آسون نبود.
خوب میشد اگه برای یه بار هم که شده قبولش میکردین.
همهمون بزرگ شدیم.
- زیادهروی بود؟ - قبول دارم.
قبول دارین؟
تو چی؟
پیر؟ هر دوشون اینطوری بودن، مگه نه؟
قبول داری که یکم تند میرفتید؟
چی رو قبول کنم؟
قیافهشو نگاه کن!
قبول کنم؟ باشه، حله.
نه، حل نیست.
بگو. چی رو قبول داری؟
قبول دارم، همین.
قبول دارم... بفرما.
زمان همه چیز رو مشخص میکنه.
حالا دیگه اونقدر هم عصبانی نیستی.
- هزینه ایاب و ذهاب رو میدی؟ - اگه بخوای، آره.
- میدی؟ - آره.
نگران نباش.
از کار کردن تو مزرعه خسته شدم.
اگه داری میری، منم باهات میام.
باشه، مشکلی نیست.
کی میری؟
یکشنبه.
- یکشنبه هفته دیگه؟ - آره.
ما بهش میگیم آسومه.
آسومه.
عمه؟
من اومدم خونه.
چطوری؟
این دخترمه. نور.
اومدی که نوهام رو بهم معرفی کنی؟
دقیقاً.
- کجاست؟ - اینه.
پاشو بیا بشین رو پام.
میخواد تو رو بذاره رو پاش.
- یکم سنگینم. - آروم.
بشین.
اومدی که نوهام رو بهم معرفی کنی.
من اینجام.
اومدی به خونهام.
خیلی خوشحالم!
خیلی خوشحاله!
چه خوب.
اینجا قبرهای اوناست.
تا حالا این شکلی ندیده بودیشون.
سالانیا کاشیکاریشون کرد.
اون یکی مال پدربزرگمونه.
و اون یکی هم مال پدرمونه.
ما دو سال پیش برای مراسم وداع اومدیم.
حالا دوباره برای مراسمت اینجاییم.
میخواستم بهت بگم که...
نوهات نور، سال دیگه ازدواج میکنه.
میدونم دوست داشتی تو اون مراسم باشی.
نمیتونم...
داری با پاهات بهم فشار میاری.
هی، بدک نیست!
زنده باد عروس و داماد!
یه بوسه!
تبریک میگم!
خدا بهتون عمر طولانی و بچههای زیاد بده.
- خدا کمکتون کنه. - آمین.
دخترم، درست سر وقت اومدی.
برات آرزوی خوشبختی دارم
و امیدوارم زندگی برات آسون باشه.
ممنونم.
برکت زندگی ما.
از وقتی بچه بودی میشناسمت.
- خوشحالم که میبینم ازدواج کرده. - اون تو مدرسه جونمو نجات داد.
شاگرد ممتاز!
خیلی قشنگه، واقعاً.
زنده باد عروس و داماد!
بیاین اینجا!
زنده باد عروس و داماد!
تبریک میگم بچهها!
آخ، عزیز دلم!
عمو...
تبریک میگم!
خیلی وقته ندیدمت!
- دخترم! - نفر بعدی منم!
آروم، آروم...
لبخند بزن.
خیلی خب، عالیه.
دستتو از جیبت دربیار.
وقتشه پول رو نشونمون بدی.
برات گرون تموم میشه!
عموها و عمهها...
صبر کن، ناسلامتی من عمهام!
- ببخشید. - آنیک، این دیگه خیلی زیادهرویایه!
عالی شد.
خیلی خب. یکی دیگه.
داماد، یه لبخند حسابی!
ما ستارهاییم!
عمو! بیا اینجا!
پدربزرگ آلفونس.
در خدمتم.
کمی آب برای آرامش.
به نام پدر.
آمانیان، اینم آب.
پر کن.
یکی دیگه...
پدر از ما بپذیر.
نوههات اینجان.
من میریزم.
سالانیا، داریم گوش میدیم.
فورموس آمانیان، نوههات اینجان.
صبح دیدیم که رسیدن.
بیرون خونه نشسته بودیم.
صبح تأثیرگذاری بود...
وسایل پدرشون رو آوردن.
برای همین اینجاییم،
که بهت بگیم به سلامت رسیدن.
از تو میخوایم که براشون آرامش به ارمغان بیاری و مراقبشون باشی.
دعا میکنیم که مراسم به خوبی شروع بشه و تموم بشه.
ما اینجاییم تا از بابا و اجدادمون بخوایم
که راهنمایی و محافظتمون کنن.
میخوایم همه خوب و در آرامش باشن.
شنیدی، لیما؟
من انجامش دادم.
ما از بچهها خواستیم قبل از ایچاپها بیان اینجا.
این رسم ماست.
فورموس آمانیان، صدامو میشنوی؟
مرگ حقه، خواست خداست.
پس اونا برای مراسم پدرشون اینجان.
پدرشون همینجا به دنیا اومده،
و بعدش راهی خارج شده.
اونجا بچهدار شده.
و بعد از مرگش
اونا برای مراسم برگشتن اینجا.
خوشحالیم که اومدن.
میشنوی فورموس آمانیان، ما برای سلامتی و آرامش دعا میکنیم.
من همینجا حرفمو تموم میکنم.
وقتی دور از وطن بچهدار میشی
باید مطمئن بشی
که اون بچهها میدونن ریشهشون کجاست.
تا بتونن یه روز برگردن و بگن:
«این روستای پدر منه».
این باعث افتخار ماست
که بشنویم بچههامون میگن
دارن میرن به روستای پدرشون.
و وقتی دوباره به خارج برمیگردن،
شانس و فرصتها براشون چند برابر بشه.
خوشحالم که خونواده رو میبینم و اینجا هستم.
ما یکم دیرتر رسیدیم، ولی رسیدیم.
دخترمو با خودم آوردم تا بتونه خونوادهش رو ببینه
و با رسوم ما آشنا بشه.
اولین باره که میام اینجا.
خیلی خوشحالم.
خیلی دوستش داشتم و از شدت احساسات، گریه کردم.
واقعاً خیلی خوشحالم.
منم آرزوی آرامش دارم
برای کسایی که پیش ما هستن
و کسایی که دیگه بین ما نیستن.
پس ازتون ممنونم.
منم فقط آرزوی آرامش دارم.
برای همه آرزوی آرامش و سلامتی میکنم.
امیدوارم همه با آرامش به کار و زندگیشون برسن.
همین چیزیه که میخوام.
شنیدی بابا؟
شنیدی آمانیان؟
میگه این آمانیانه، پدربزرگت،
پدر لوئیس.
و این تیکههای چوب...
اینا پدربزرگهای پدربزرگهات هستن.
کسی اسمشون رو یادش نیست چون واسه خیلی وقت پیش بوده.
باید از پدرهامون میپرسیدیم.
کسی بهمون نگفت.
باید ممنون عموهامون باشیم...
خونواده، نسل به نسل، در چهار گوشه دنیا پخش شده.
واقعاً عالیه که دور هم جمعیم.
سفیدپوست هست، سیاهپوست هست،
ولی همهمون از یه خونیم.
هیچ... اصلاً...
ما هیچ فرقی بینشون نمیذاریم.
از این بابت، باید از استعمار فرانسه تشکر کنیم.
نه، هووو!
نه به استعمار.
- پرتغالیها نژادپرست بودن. - فرانسویها هم همینطور.
سه هفته برای اجرای برنامهم توی یه ایربیانبی تو شهر کان بودم.
آپارتمان عالی بود.
چهار تا تابلو توی آپارتمان بود.
یه تابلوی بزرگ سیاه و سفید از یه کوالا بود.
یه تابلوی اسب، یه تابلوی گاومیش
و یه تابلوی زن سیاهپوست!
میدونی، مثل اون «زنهای زرافهای» با گوشوارههای بزرگ. (زنهای قوم کایان)
منم دارم دستوپامیزنم.
مجبور شدم برم انگلیس دنبال یه لقمه نون بخور نمیر بگردم.
اینجا تو فرانسه هیچی نیست.
ما اصلاً وجود نداریم!
من یه وصله نچسبم، این یه واقعیته.
رو اعصاب همهام.
قراره یه کم دیگه هم اذیتتون کنم، به روشهای مختلف.
خیلی سخته!
برام مهم نیست. میخواستم خودمو اون بالا ببینم.
ببینم چه حسی داره، ببینم از پسش برمیام یا نه.
تبریک میگم!
- سلام خاله. - سلام به تو!
خیلی وقته ندیدمت.
چطوری؟
خدای من، ماشاالله دیگه مردی شدین!
بزرگ شدیم دیگه!
این پسرته؟ تابلوئه!
ماری-ترز! خیلی وقته ندیدمت!
ماری-ترز!
اون کیه؟
مایلن! نشناختیش؟
کوچولوها دیگه کوچولو نیستن.
پنج سالش بود!
منو یادت نمیاد؟
یادت نمیاد؟
چقدر زیبا شده!
چقدر بزرگ شده!
خیلی وقته گذشته. از دیدنت خوشحالم.
همه خوبن.
همه چی روبهراهه؟
مجبوریم خوب باشیم، نه؟
کسبوکار خودمو راه انداختم.
بچهدار شدم...
چند تا بچه داری؟
الان شش تا دارم.
شش تا!
کی باورش میشه؟!
- چه خوشگلی! - ممنونم.
خیلی خوشحالم که میبینمت.
- موفق شدی، تموم شد. - خدا رو شکر.
- منم خوشحالم! - خیلی خوشحالم که اومدی.
- چطوری؟ - خوبم. خدا رو شکر.
خیلی سختی کشیدم. ولی خیلی خوشحالم که امروز اینجام.
واقعاً خوشحالم.
دخترتم خیلی زیباست.
واقعاً لحظهی خیلی خاصیه.
انگار دارم خواب میبینم.
دیدنت به اندازهٔ کل امروز منو تحتتأثیر قرار داده.
لطف خداست که اینجام.
فقط دارم میگم... بین خودمون بمونه.
لطفاً حواست باشه که با همونی برگردی که باهاش اومدی.
با بچههام برمیگردم. خیالت راحت.
یه ذره شکم آوردی!
داری شوخی میکنی؟ کی داره اینو میگه!
مادرم سالهاست که نانتر زندگی میکنه.
من سال ۱۹۷۱ رفتم اونجا.
جدی میگی؟
اونجا بزرگ شدم.
بعدش رفتم مانت.
متأسفانه پدرم دیگه بینمون نیست.
ولی مادرم هنوز اونجاست.
اصلاً نمیدونم.
پسرم اونجاست.
- دخترم هم... - سرش تو گوشیشه.
آره، برخلاف همیشه!
زیباست.
بیا دیگه. اسمت چیه؟
بیا...
اسمت چیه؟
حالت خوبه؟
سلام آقا کوچولو. چه خبر؟
گم شدی؟ میخوای بریم پدر و مادرت رو پیدا کنیم؟
رابین هودی؟
.باهامون بیا
بیا، بریم پیداشون کنیم.
اسمت آیزاکه؟
اسمش آدامه.
اسمش آیزاکه.
اون پیش برادرشه.
باید توش استاد بشی.
بیا اینجا.
- لبخند بزن... - لعنتی!
اینطوری؟
...یه شهابسنگ، یه ستاره دنبالهدار...
چه جذاب!
سلام عرض شد.
خیلی قشنگه.
فوقالعادهست.
میتونستیم جای اونا باشیم.
هی، دارم شوخی میکنم.
نمیخوای تو روز بزرگ دخترم خُلقم رو تنگ کنی؟
نه، غلط بکنم.
خیلی عالی شدی.
تو هم همینطور. خیلی شیک شدی.
تو بیشتر.
یه کم به خودم رسیدم.
برای تو که زحمت زیادی نداره.
ثریا چطوره؟
رفته.
الحمدلله دیگه.
- مگه نه؟ - آره.
اجازه میدی؟
یه تار مو.
به خاطر این که تو دردسر نمیافتم.
نه، راحت باش.
یه تار مو توی موهات.
توی موهات... منظورم روی چشماته.
جالبه، نه؟
چرا بچهها ازدواج میکنن؟
ما که این کارو نکردیم.
شاید دلیلش همینه. میخوان کاری رو بکنن که ما نکردیم.
- آره. - دلیلش همینه.
ما جوون بودیم.
عاشق... و تو خیلی زیبا بودی.
- و تو خیلی تند میدویدی. عین یه دونده. - یادته؟
تو المپیک میتونستی برنده بشی.
توی ذهنم برنده شدم.
نه، واقعاً برنده شدی.
خیلی تند میدوی.
ببین، جوونا این روزها مرتکب ازدواج میشن.
آره، آره.
جیمز و نور رو ببین.
این حرف از کجا اومد؟ یه عروسی پر زرق و برق... از طرف من که نبود!
والت دیزنی لعنتی.
مگه نمیذاشتی کارتون ببینه تا فقط یه ذره آرامش داشته باشی؟
- مثل همیشه جذابی. - حقیقته!
حالت خوبه؟
فقط میگذرونم.
با تردید.
جد من،
برادرزادههات اومدن ببیننت.
از راه دور اومدن.
چیز مهمی نیست، اومدن برات یه بطری باز کنن.
چون اینجا جاییه که پدربزرگ و پدرشون به دنیا اومدن.
جد من، اینم برادرزادهت.
اومده که ازت...
برای خودش بخت خوش تو زندگیش طلب کنه.
دستات رو به هم بمال...
و صورتت رو پاک کن.
جد من، برادرزادهت اینجاست،
اومده که ازت طلب بخت خوش بکنه
و به سلامت برگرده خونه.
دستات رو بشور و صورتت رو تمیز کن!
جد من،
حالا نوبت برادره.
اینم اون.
باشه، دوست دارم تو فیلم باشم.
- میخوای ازم فیلم بگیری؟ - آره
خوبه. امیدوارم فیلم قشنگی بشه.
آره، میتونی از این سنت فیلم بگیری.
- مراسم واقعی یا یه مراسم نمایشی؟ - نمایشی.
نمایشی؟ باشه.
دوست داری چه نقشی بازی کنی؟
میخوام نقش آشپز رو بازی کنم
که همه چیز رو هماهنگ میکنه.
جَو رو آماده میکنه.
و میرقصه.
فیلمهای مورد علاقهی من فیلمهاییه که درباره فرهنگه.
دوست نداری فیلمهای احساسی ببینی؟
چند تایی دیدم.
پس دوستشون نداری؟
خب...
من اینجا نشستم...
من اینجا روی تختم...
من عاشق شوهرم هستم.
عاشقشم و اونم دوستم داره.
منم، بولو.
یه پیامی دارم
از فرانسه و داکار.
بلندتر بگو.
یه پیامی از فرانسه هست.
همینطور از داکار. اونا سهمشون رو پرداخت کردن.
مردم داکار ۲۰۰ هزار فرانک کمک کردن.
مادربزرگها، عمهها، عموها...
شنیدیم.
مبالغ بیشتری هم از طرف مردم اروپا هست.
اونا فرستادن، من رفتم جمعشون کردم.
۴۰۰ هزار تاست.
هنوز کارمون تموم نشده.
پاکت رو باز کن.
ژان-کلود، باید بیای اینجا.
ژان-کلود، پول اینجاست.
مردم پرتغال هم سهمشونو فرستادن.
مردم داکار و فرانسه.
واسه مراسم نگران بودم...
ولی با این همه، یه جشن مفصل میشه.
خیلی زیاده.
خدا با ماست.
سالانیا، تو بزرگِ این خونهای.
تو تصمیم میگیری کی پول رو نگه داره...
و بعدش باهاش چیکار کنیم.
قبلاً در موردش حرف زدیم.
از نظر من،
آلفونس اینجاست، بذارید اون پول رو نگه داره.
اصلاً مشکلی نیست.
همیشه ژان-کلود پول رو نگه میداشت،
هیچی هم گم نمیشد.
از زمان پدرمون، ژان-کلود پول رو نگه داشته.
پس خودش قراره نگهش داره.
بزرگِ جمع تصمیمش رو گرفته.
پس اون نگهش میداره و حرف آخر همینه.
مهم نیست شما چی میگی،
باید به تصمیمش احترام بذارید.
آلفونس پول رو نگه میداره.
آلفونس نگهش میداره.
فکر کردی من سر از پول اروپایی در نمیارم؟
بشمرش و بده بهش.
همین.
جز حقیقت چیزی نگفتی.
لوئیس بچههاش بزرگ شدن.
واسه مراسم اینجان. میتونستن فقط پول رو بفرستن.
ولی حالا که اینجان،
تو پول رو به من میدی،
و من میدمش به پسر بزرگش.
من پول رو میشمرم،
بعد میدمش به اون
و اون مسئولشه.
- فردا میدیمش بهش. - نه، همین الان.
باشه، فهمیدیم.
پیرمرد، پولو بگیر.
اگه لازم شد چیزی بخرین، ازش بخواین.
اینم پول.
مادر، شنیدی چی گفت؟
همه موافقین؟
- من نگهش دارم؟ - آره.
تموم شد.
- اینجا نگهش میدارم. - فکر خوبیه.
فردا حیوونا رو میخریم.
هنوز داری حرف میزنی؟ تموم شد دیگه.
خیلی خوشحالم.
- خوشحالی؟ - آره. خوب ازش مراقبت کن.
کارمون تموم شد؟ میتونیم بریم؟
تموم شد؟
خب...
الان جلسه داشتیم و حرفای همه رو شنیدیم.
خیلی نزدیک بود!
در مورد کمکهزینهها...
همونطور که دیدین،
اگه هوشیاری ما و مخصوصاً آلفونس نبود،
یه مقداری از پول رو از دست داده بودیم.
حالا که همه کمکها رو
با هم جمع کردیم، به اضافه پولی که خودمون گذاشتیم،
یه بودجه ۳۶۰۰ یورویی داریم.
خب؟
پس دیگه نباید از این بودجه، بیشتر خرج کنیم.
یادتون نره که کلی آدم قراره بیان.
قراره بهمون فشار بیارن.
رو همین حساب باید هوای همدیگه رو داشته باشیم.
بابا کسی بود که...
اون اولین نفری بود که رفت فرانسه.
خیلی برای این خونه زحمت کشید.
خیلی کار کرد.
پس باید هر کاری از دستمون برمیاد انجام بدیم
تا یه مراسم خیلی بزرگ و قشنگ براش بگیریم.
چون اون اینجا آدم بزرگی بود.
کسی که باید بهش احترام گذاشت. یه مرد خوب بود.
آره، با همهتون موافقم.
پای حرفی که زدیم میمونیم و از بودجه فراتر نمیریم.
چند روزی قراره سخت بگذره،
ولی خب دیگه، همینه که هست.
خب حالا چطوری کارها رو تقسیم کنیم؟
چون خودتون دیدین دیگه، اوضاع میتونه خیلی زود از کنترل خارج بشه.
ما یه لیست آماده کردیم که تا جای ممکن آماده باشیم.
لیست شامل برنج و روغنه.
راجع به بقیه خریدها، یعنی میوه و سبزیجات،
کریستین بهش رسیدگی میکنه.
یادتون نره نوشابه و چند بطری ویسکی هم بخرین.
شراب خرما، حدود ۳۰۰ لیتر.
روزی ۱۰۰ لیتر.
سه روز؛ جمعه، شنبه و یکشنبه.
خیلی زیاده!
خیلی زیاده!
واقعاً زیاده.
ما اینجا داریم چیکار میکنیم؟
داریم این کار رو میکنیم که به بابا ادای احترام کنیم یا فقط میخوایم مهمونی بگیریم؟
منظورتو نمیفهمم.
خب معمولاً روال کار همینه.
باید هر کاری از دستت برمیاد انجام بدی...
این برای من نیست، برای توئه.
باید تا حد توان به پدرت ادای احترام کنی.
پس این همه ازخودگذشتگی چیه؟
برای گاوها، خودتون باید تصمیم بگیرین
که میخواین چند تا گاو بخرین.
شش، هفت، هشت... ده تا؟
خیلی زیاده!
یه گاو چنده؟
ما رو هزارتا حساب کردیم.
- هزار یورو؟ - هزار یورو؟
میشه ۶۰۰ هزار فرانک سیافای.
خیلی زیاده!
ما هم همین رو گفتیم، حالا باید پاش وایسیم.
پیشنهاد من اینه هر کاری میتونیم انجام بدیم،
بالاخره پول که چیزی نیست.
ما باید به پدرمون ادای احترام کنیم و یه مراسم عالی بگیریم.
قبوله؟
آره.
اگه درست انجامش بدیم، همهمون خیالمون راحت میشه.
گلوریا!
کل پول دست توئه!
حالت خوبه؟
خیلی گرونه.
چرا شماها کاپیتانین؟
چون ما بهترتریم... تازشم از همه بزرگتریم.
- نه، نیستین! - چرا، هستیم.
- این که مهم نیست. - چرا، مهمه.
- ما بزرگتریم، پس ما یارکشی میکنیم. - خیلی مسخرهست!
کالی، بیا دیگه.
خادم.
ایزیا.
من آدام رو برمیدارم.
شائل.
من... آیزاک رو برمیدارم.
سالومه.
پس منم سوان رو برمیدارم.
بجنب، پاس بده!
کالی، تکروی نکن.
من دفاع ندارم!
کی قیافه بابا رو...
وقتی اینطوری نگات میکرد، یادشه...
کی میتونه اون رو فراموش کنه؟
سوال اصلی همینه.
همین الانشم، یه کاری میکنه من آدم سربه راهی باشم.
قبل از هر شیطنتی، چک میکردی ببینی داره نگات میکنه یا نه.
گاهی اوقات حتی میزدی زیر گریه. همهمون این دوره رو داشتیم.
منم همین نگاه رو برای بچههام استفاده میکنم.
خیلی اذیت شدی.
شلاق رو یادتونه؟
تهدید به شلاق.
بیشتر برای پسرا بود، نه؟
نه، برای من و خواهرهام هم بود... شلاق؟
از شلاق حرف میزدی...
برای من شلاقی در کار نبود. انگشتهاش کافی بود.
کدوم شلاق؟
حتی برامون توضیح هم میداد:
«این فقط به خاطر اینه که دوستت دارم.»
«پس باید خیلی دوستم داشته باشی!»
عین یه نسل آسیبدیدهان.
میشنوم که یه سریا ناله میکنن:
«بابام زد تو شکمم و من جیغ کشیدم...»
پاشو آیزاک.
- ها؟ - پاشو!
- ولی... این فن منه... - بیدار شو!
- هنوز بچهست! - خفه شو بابا. کی از تو نظر خواست؟
«دارم بهت میگم: کاری که کردی خیلی بد بود.»
«پس برای فردا، غذا... خبری نیست.»
زهرهترکم کرد.
خیلی خسیس بود!
- کتک زدن الان جرمه. - از زندان میترسی؟
من از زندان میترسم.
جدی میگم، قانون عوض شده.
آره!
ولی قانونهای خونه سر جاشه...
- ما بچهها رو جور دیگهای تربیت میکنیم. - ولی تو خونه چی؟
تو خونه، هیچ قانونی وجود نداره.
شلاق، کمربند...
بیخیالش.
تموم شد... چی؟
هنوز اون نگاهه هست. با اون صدای کوچیک...
بدترین خشونت، فیزیکی نیست؛ روانیه.
یه چیزی مثل این برمیداشت.
یه چراغخواب.
سیمش رو میکند،
وانمود میکرد میخواد بزنه به برق،
بعد دو تا سیم رو میذاشت روی زانوهام.
اونقدر میترسیدم که برام واقعی بود.
حس میکردم برق گرفتم، با اینکه اصلاً برقی در کار نبود.
من تبدیل شدم به مردی که امروز هستم...
کاش میتونست امروز اینجا باشه،
تا بچههام رو ببینه، تا بتونم ازش تشکر کنم.
هر روز از پدرم تشکر میکردم.
ولی اون مال قدیم بود.
آره... دوره و زمونۀ متفاوتی بود.
کی از ژان-پیر کتک خورده؟ دستها بالا.
اون کسیه که بیشترین تعداد آدم رو، اینجا کتک زده، حالا...
ما اینجا جمع شدیم برای جشن.
ولی باور کن، نفرت از ژان-پیر خیلی عمیقه.
اما تجربهاش قیمت نداره.
اون مسیرهایی رو قبل ما طی کرده، حالا اون، بزرگتره،
پدرِ سالمند، نزدیک ۸۰ سال...
۸۰ سالشه.
این آقا کلی پیرهن بیشتر از ما پاره کرده.
هر لحظه ممکنه بمیره.
- شما بازی نمیکنید! - میتونیم بازی کنیم؟
نه، نمیتونید.
- میخواین با ما دربیفتین؟ - نه، نمیخوایم.
باشه، ولی اون نه.
خط قرمز ازدواج واسه ما کجاست؟ بهم بگو.
حد و مرزها کجان؟
اگه من، اتین...
بهت بگم که من و جبرئیل...
- ما چیزی بالاتر از یه دوست معمولی هستیم. - شروع نکن!
یعنی من دیگه عضوی از این خونواده نیستم؟
خواهش میکنم. دارم دلی حرف میزنم.
اگه بهت بگم که من و جبرئیل
یه پیوند خیلی قوی داریم چی؟
خواهش میکنم، توروخدا!
میشه صادقانه جوابم رو بدی؟
من اینجام چون عاشق خونوادهم هستم.
خیلیهاتون رو سالهاست ندیدم. من دورتر زندگی میکنم.
زندگی من، الحمدلله، خیلی قشنگتر از زندگی شماست!
حالا دیگه داری دنبال دردسر میگردی! آره، خودِ تو!
شوخی کردم! ولی قبلش جدی بودم.
دارم میپرسم: هنوز عضوی از خونوادهام؟ آره یا نه؟
آره.
اونم عضوی از خونوادهته!
چرا؟ رو چه حسابی؟
معلومه که عضو خونواده هستی!
من عضو درجه یک خونواده نیستم،
ولی اگه حرف از عشق باشه...
بابا بیایید همگی آروم باشیم. مادر عروس اینجاست.
بیاید همگی... اتین!
جبرئیل کجاست؟
ما میخوایم جبرئیل رو ببینیم.
نشنیدم چی گفتی.
الان کری، ولی خیلی زود لال میشی.
هنوز جوابمو ندادی.
اگه به سوالت جواب بدم، قبول میکنی امروز حرف بزنی؟
حتی اگه بخوای، فردا هم برات حرف میزنم.
فردا؟ نه، همین امروز.
- از زندگی خودت بگو. - مشکلی نیست.
بفرما، شروع کن.
خب، بیا در مورد دو تا همسرت حرف بزنیم.
تو یه چندهمسری.
بهش میگن چندهمسری. هفت تا بچه.
- هشت تا. - هشت تا؟ باشه.
- نفقه رو هم که پیچوندی. - اتین، آروم باش!
دیگه داری زیادهروی میکنی.
میبینی؟
این دیگه زیادهرویه.
من دارم حرفمو میزنم. حقیقت کون خیاره.
این حقیقت نداره.
تو بهش گفتی چندهمسر.
- چی؟ - بهش بگو.
بس کنین...
شروع نکنین.
یه ذره احترام سرتون بشه.
داری بهم میگی چندهمسری؟ نه، جدی میگم!
پیرمرد رو ولش کن.
- بس کن! - بیا ببینم!
دیگه شوخی ندارم.
چی؟ کجا میخوای بری؟
داره شوخی میکنه.
رفیق، داریم کجا میریم؟
همدیگه رو بغل کنین.
- حالا جفت کردی؟ - من اینجام.
ازم فاصله بگیر.
فاصلهت رو حفظ کن.
بغل! بغل!
به سلامتی خونواده!
♫یک، دو... کهنهسربازها...♫
ما اومدیم!
هی! اجازه گرفتی از آسایشگاه بیای بیرون؟
من راهشو نشونشون دادم!
اونا قاتلن! مراقب باش.
گل نشد.
سر پستت وایسا
- آخه من چیکار کنم؟ - دفاع کن!
ریدُفسکی
پاهامو کبود کردن.
چیزی نیست. فوتباله دیگه.
لئوناردو!... لئوناردو!... لئوناردو!
میدونی، من بابام رو نمیشناختم.
هر از گاهی میومد پیشمون و بعدش میرفت.
فقط سرگردون بودم...
ما دو نفر بودیم،
ولی یکیمون آخرش مرد.
میدونستم بچههای دیگهای هم داره،
اسمهاشون رو میدونستم.
آخه اونا چی؟
اونا اصلاً میدونستن من وجود دارم؟
دردناک بود... درد بدیه.
پدرم رو تو اواخر عمرش بیشتر دوست داشتم.
سرسخت بود.
احتمالاً به خاطر این بود که ترکمون کرده بود.
اینکه تو این کشور موند.
امیدوار بود... یا انتظار داشت بچههاش تو زندگی موفق بشن.
ولی ما این رو نمیدونستیم.
آخرش، تقریباً ازم عذرخواهی کرد.
گفت متاسفه.
این رو جلوی نور گفت.
به نظر میرسید...
تقریباً کوچیک شده باشه.
و فکر کنم حتی بیشتر از قبل دوستش داشتم.
هر کی بگیرتش...
میخوریم. میخوریم و مینوشیم.
برای بچههای بابا، میخوریم و مینوشیم...
چه کاری از دستمون برمیاد براشون انجام بدیم؟
این ماهیها خیلی قشنگن.
آره، با برگهای بیساپ قاطی شدن.
پنج میلیون خرج مراسم امروز شد.
پنج میلیون که زیاد نیست. به نظرم بالای هشت میلیون باشه.
بچههای مانجاک قبلاً هیچوقت اینجا نیومده بودن.
اگه مریض بشن، دیگه دلشون نمیخواد برگردن.
اما اگه همهچیز خوب پیش بره، در صلح و صفا،
دلشون میخواد دوباره بیان.
- اذیتم کنی، کلاهت رو پرت میکنم دور. - هر کاری میخوای بکن!
وقتی بابات بیاد، بهش میگم چی گفتی.
منتظرش نمون، اون زیر درخت انبهست.
میرم بهش خبر بدم.
نیازی نیست صداش کنی. برو اون طرف.
بهت پولی داد؟
پونصدتا داد، اون ردش کرد!
ما نمیدونیم کی قراره برگردی.
منم نمیدونم، ولی قبل از رفتن بهت خبر میدم.
نگران نباش، بهت میگم.
تا پسفردا...
مراسم بابا رو ادامه میدیم.
همهمون خوشحالیم چون ما «بچههاش» هستیم
و میخوایم همهچیز خوب پیش بره.
بچههایی که از فرانسه اومدن...
شما دخترای خونه دارین کار میکنین.
و این خوبه.
ما برادرزادههای این خونهایم.
شما باید سهم ما از کار رو هم انجام بدین.
- با اون کجا داری میری؟ - دارم میبرمش خونه.
میخوام بپزمش.
من اینجا نیومدم که دعوا کنم.
بذارش زمین! ما بهش نیاز داریم.
داری «مادرت» رو میزنی؟
تو اون ماهی رو نمیبری.
خیلی دعواییه.
خداوند راه رو بهشون نشون بده.
امیدوارم پیشرفت کنن.
براشون آرزوی
بهترینها رو داریم.
همونقدر برات کافیه.
کمکم کن!
روز مراسم،
مادر و پدرِ فرد متوفی میان تا بچهشون رو تحویل بگیرن.
مادر... مادر و پدر میان؟
هر دوشون میان تا بچه رو تحویل بگیرن.
با هم میان؟
اونا بچه رو برمیدارن و با خودشون میبرن.
اگه دم مرگ باشی، این پدر و مادرن که میان.
انگار که بچه باشی؟
آره، مادرت مثل یه بچه تو رو پشتش میذاره.
پدرت جلو میاد و راهنماییت میکنه.
خونواده بنگوران مردگان رو همراهی میکنن.
واسه همینه که براشون یه خروس میخریم.
اگه داخلش کاملاً سفید باشه، یعنی اون آدم پاک بوده.
مراسم فقط واسه پدر منه؟
نه. مراسم واسه همه مردگانه.
بجنبین، عجله کنین...
ما امروز اینجا جمع شدیم...
واسه عروسی جیمز و نور.
با این کت و شلوار کنترلچی مترویی!
خیلی کنترلچی شدی!
ماشاالله به این لباس شنل باشکوه!
کیفیت، کیفیت!
بهترین ویژگی نور رو بهم بگو.
نور وفاداره.
همه ما هستیم!
بهترین ویژگی جیمز رو بهم بگو.
پسر من جیمز آشپزیش حرف نداره!
برو بریم!
♫شب که میشه...♫
♫همه گربهها خاکستریان...♫
♫اما جیمز و نور پر از رنگن، و این ما رو مملو از خوشحالی میکنه.♫
خوشحالی، خوشحالی...
صداتونو نمیشنوم. بلندتر!
ادامه بده برادر.
میتونم راه برم...
این یه معجزهست!
میتونم ببینم!
تو آزادی!
برادرم! برادرم!
آره!
برادرم! برادرم!
به ما بگو...
به ما بگو بهترین ویژگی جیمز و نور چیه.
نیکخواهی!
آرامش.
مشکلی نیست.
لذت.
هر چی که خوبه. خونسردی.
این چیزیه که براش دعا میکنیم.
منم یه لباس اینطوری میخوام.
- مثل مال اون؟ - دقیقاً همونطوری.
واسه چی؟
واسه اینکه بپوشم.
- چند سالته؟ - هفده.
واقعاً 17 سالته؟
- چه سالی به دنیا اومدی. - ۲۰۰۶.
- آخ متوجه اینا نشدم، زیبان. - آره.
واسه مامانن.
خبر داره؟
- مطمئنی؟ - آره.
نظرت درباره عروس چیه؟
- خوب به نظر میاد. - فقط «خوب»؟
- قشنگه. - خیلی قشنگه.
آره.
میتونم الان یکم اذیتت کنم؟
راحت باش.
فکر میکنی اون لباس بهت میاد؟
- نه؟ - نه.
اون بچهها رو اونجا میبینی؟
دختر پیِر؟
دارن روح پدرت رو صدا میزنن.
اونا دارن صداش میکنن؟
از تو میخوام که از همه محافظت کنی.
تا همه چیز خوب پیش بره.
دهنش رو بسته نگه دار.
نذار ناله کنه.
دهنش رو بسته نگه دار.
از ارواح میخوام که من رو با بچههام آشتی بدن
تا اونا هم با من و کل خونواده، خوب کنار بیان.
این دعای روزانهی منه.
آرامش برای همه.
و اگه مُردم، میخوام مراسم خاکسپاری درست و حسابی برگزار بشه.
و برای مرگم گریه نکنین، من به اندازه کافی عمر کردم که برم.
توی خونه، تو فقط واسه کار کردن هستی، همین و همین.
- زن بودن یعنی خدمتکار بودن؟ - آره.
تو خدمتکاری.
همه کار براش میکنی... به جز حموم کردنش.
متاسفم، ولی این افتضاحه.
خیلی افتضاحه.
خنده نداره، میدونم...
فقط مونده یه اسفنج برداری و حمومش کنی.
تازه هنوزم داری «رختشویی» میکنی.
باید به جاش بزنی تو دهنش.
نشورش، بزن تو دهنش.
یه مشت حسابی.
یا از شلاق استفاده کن.
حسابی بزنش.
اونوقت اونم تو رو بلند میکنه میکوبه زمین.
اگه جرئت کنی بزنیش،
مثل اونجا که با یه سیلی میزنی...
اونقدر میزنتت که بیحس بشی
و بعدشم برت میگردونه خونه مادرت.
اگه تو آوردن غذاش دیر کنی، میزنتت.
به گلوریا بگو چطور وقتی حامله هم بودی
مجبور بودی تو مزرعه کار کنی.
تا لحظهای که درد زایمانت شروع بشه کار میکنی،
و فقط اون موقع میتونی استراحت کنی.
بعضی زنا تو راه برگشت به خونه زایمان میکنن.
کار ما اینجا همینه، چیز دیگهای نیست.
مردایی هستن که با زنا با احترام رفتار میکنن...
و باهاشون درست رفتار میکنن.
آره، هستن.
ولی تعدادشون زیاد نیست!
- دیگه تموم شد. - تموم شد رفت.
دیگه خبری از این چیزا نیست... تموم شده.
نذارید دیگه از این کارها بکنن.
حالت خوبه؟
پاهاتو بلند کن.
آره.
من بچهها...
و نوههای قشنگی بزرگ کردم.
و...
خیلی خستهام.
خستهام. آدما جور بدی بهم نگاه میکردن.
من فرانسه رو خیلی خوب بلد نیستم.
وقتی هم خوب بلد نباشی،
مردم فکر میکنن تو...
هیچی نیستی.
ولی ما... جایی که الان هستم،
چیزایی هست... که سعی میکنم ببخشم.
سعی میکنم فراموش کنم.
ولی بعضی چیزا رو نمیتونم از دلم پاک کنم.
میگن مردا با بالا رفتن سن مهربونتر میشن
و زنا عصبانیتر.
وقتی نوهها از راه میرسن، مردا یهو مهربون میشن.
همین منو عصبانی میکنه.
چون مجبورم همه کارا رو خودم انجام بدم.
تعجبی نداره که یکم عصبانیام.
اون هیچ کاری نمیکنه، براش فرقی نداره.
مردم فکر میکنن همین که بچه و نوه
داشته باشیم، واسمون کافیه.
ولی گاهی دلمون میگیره.
♫ایبارا سختکوش بود.♫
♫حالا دراز کشیده و داره استراحت میکنه.♫
سلام، آمالیا.
سلام.
من اومدم...
کسی خونه نیست؟
چی شده؟
دارم بهتون میگم من اومدم.
کجایید؟
- کجایید؟ - ما اینجاییم.
ولش کن!
کسی خونه نیست؟
ما اینجاییم!
بهش دست نزن.
ژان...
نیکلاس.
کجایی؟
اینجام.
گلوریا، کجایی؟
- دیمینگا؟ - اینجام.
- پیر؟ - اینجام.
رسیدم.
چی شده؟
من خیلی برای این خونه زحمت کشیدم.
خیلی برای این خونه زحمت کشیدم، خیلی، خیلی، خیلی...
تا وقتی که از پا دراومدم.
به مهمونا برنج بدین، تا خوب بخورن.
تو کی هستی؟
بهشون چیزی برای خوردن و نوشیدن بدین!
کی داره با ما حرف میزنه؟
حداقل اسمت رو بهمون بگو؟
اسمت چیه؟
منم، لوئیس.
آه، درسته، اون واقعاً آدم سختکوشی بود.
از سن کم، حتی وقتی بچه بود،
برای این خونه کار میکرد.
حتی بعد از اینکه رفت،
و تا لحظه مرگش.
بذارین همه جشن بگیرن.
بهشون بگین مشروب بیارن.
بچهها تا اینجا اومدن تا مراسم تو رو برگزار کنن
ما نمیدونستیم، ولی اشتباه میکردیم.
نباید بچههات رو تنبیه کنی.
اگه اشتباهی کردن، باید ببخشی.
اگه اومدن که عذرخواهی کنن، باید ببخشی.
ما پیامت رو شنیدیم.
حالا باید بخوریم، بنوشیم و جشن بگیریم.
قراره بهمون خوش بگذره.
خوشحالم.
خیلی خوشحالم.
از کاری که همین الان کردی خیلی خوشحالم.
خیلی خوشحالم.
کاری که کردی خیلی خوشحالم کرد.
خدا بهت آرامش بده.
باید با هم انجامش بدیم.
ما داریم میریم.
اون رفت.
ممنونم. ممنونم دخترم...
خیلی پیچیدهست.
به ما اینطور القا کردن که باورهای آنیمیستیمون
شیطانیان.
اما از نظر من، این باور که مردههامون همهجا دور و برِ ما هستن...
اصلاً چیز بدی نیست
ولی تو دنیای امروز، حتی همینجا توی آفریقا،
خیلی از جوونها پیوندشون رو کاملاً با این باورها از دست دادن.
نمیدونم مردم میتونن اونطوری که تو میخوای به قضیه نگاه کنن یا نه.
چون خیلی قدرتمنده.
همینطور میتونه شبیه به این باشه که
یه جور نمایشگاه که توش...
آدمهای خارقالعاده رو نشون میدی.
بعضی وقتا، وقتی راجع به یه سری چیزا حرف میزنی،
آدما فکر میکنن تو...
عجیبی.
بستگی داره کی داره نگاهت میکنه.
برای اینکه احساس ارزشمندی کنی، اول باید خودت رو دوست داشته باشی.
باید خودت رو بشناسی.
بعضی از آدمها اونقدری خودشون رو دوست ندارن،
یا اونقدری خودشون رو نمیشناسن که بتونن به اون سطح از عزتنفس و وقار برسن.»
با تمام این حرفها، من فقط همین یه دونه بچه رو دارم.
دارم اون رو دست یه مرد میسپرم.
میخوام بدونم اون چه جور آدمیه،
قراره چه چیزی به دخترم بده؛ و اصلاً منظورم مادیات نیست.
اینکه چطور قراره توی زندگی همراهش باشه.
این خیلی مهمتر از مراسم،
جشن بعدش، محل برگزاری یا کیک عروسیه...
دارم اون رو به یه مرد میسپرم.
اون مرد باید لایق دخترم باشه.
چون اون آدم خوبیه.
عصر بخیر.
این چه وقت اومدنه؟!
فکر کردم شاید یه کم سرت شلوغ باشه.
واسه همین تصمیم گرفتم بهت خبر ندم.
فکر کردم از دیدنم بیشتر خوشحال میشی.
ولی خوشحالم که اینجام.
خیلی قشنگه.
- اینجا خیلی قشنگه. - آره.
همه رو اینجا میشناسی؟
تقریباً.
کل خونواده هستن؟
بیشترشون.
و بعضیاشون رو هم خیلی وقته ندیدی؟
- بعضیاشون رو. - آره؟
من کسی رو نمیشناسم، ولی مشکلی نیست.
با این قضیه راحتم.
راستش.
برو، اگه میخوای با بقیه خوش و بش کنی.
من اینجام، حالم خوبه.
بعداً میبینمت.
- به سلامتی. - به سلامتی.
فرانسوا.
سلیمان.
از دوستان هستم.
منم همینطور.
از قدیم؟
از وقتی...
بیست سالمون بود.
- واقعاً؟ - آره.
سلام.
اون...
اون راضیه.
اینطوری فکر میکنی؟
- الان؟ - آره.
خوشحاله؟
- خوشحاله؟ - آره.
قطعاً خوشحاله.
گل از گلش شکفته.
چون تو بهتر از من میشناسیش.
نمیدونم...
اگه وقتی بیست سالت بود باهاش آشنا شدی، پس بهتر میشناسیش.
درسته.
من تازه باهاش آشنا شدم.
- به سلامتی، پیر بودی؟ - فرانسوا.
فرانسوا!
موسیو سلیمان.
- چطوری؟ - تو چطوری؟
خیلی وقته ندیدمت.
- خیلی وقت. - آره.
چرا شامپاین گرمه؟
یخچال خرابه؟
حس میکنم یه ذره تنش بینتونه؟
- نه، چطور؟ - نمیدونم...
آدم فکر میکنه... فقط پرسیدم.
- اون نگاه واسه چیه؟ - چی؟
- نمیدونم. - هیچی.
فکر کنم خبری برام داری.
من برات خبر دارم؟
ما همیشه چیزهایی برای گفتن به هم داریم.
چیزی هست بخوای بهم بگی؟
خیلی خوشحالم که عروسی داره خوب پیش میره.
- خیلی بهمون خوش میگذره. - آره.
- همین... - حله.
- و؟ - واقعاً خوشحالم.
فقط اینکه، قبلاً دیدم...
دیدم این آقا همینطوری داشت قدم میزد...
نمیدونم... خیلی ریلکس به نظر میرسید.
آره، اون از من خیلی ریلکستره.
- خیلی بیشتر از من. - جدی؟
خب اونجا اوضاع چطور پیش میره؟
- چطوری اتفاق افتاد؟ - اوضاع خوب پیش میره؟
ببین...
ما هنوز داریم همدیگه رو میشناسیم.
منظورت از نظر ذهنیه، یا تا حالا...
- نزدیکی داشتین؟ بوسه... - ما که دیگه بزرگسالیم.
- نزدیکی داشتیم. - داشتین...
باشه. خیلی چیزی لو نمیدی.
ولی نزدیکی...
- داره مخزنی میکنه! - پوستی؟
- اپیدرمی. - اپیدرمی. آره؟
به هر حال، به نظر نمیاد مخالفش باشی.
خوب به نظر میاد، انگار آدم خوبیه...
الان که نگاهت میکنم، سرحال به نظر میای.
«سرحال»؟ نمیدونم.
نمیدونم.
بهت گفتم دست از مشروب خوردن بردار، ولی گوش نمیدی.
بدنت رو نابود میکنه. یه نگاه به خودت بنداز...
یه مرد خوب باید برای خودش احترام قائل باشه.
اگه مردم ببینن همش داری مشروب میخوری،
برچسب یه آدم علاف رو بهت میزنن
که هیچ کاری از دستش برنمیاد.
اون جوونه.
باید بری سر کار و خرج خونوادهت رو دربیاری.
میتونی خوش بگذرونی، ولی باید کار کنی.
جوونای اینجا میخوان کار کنن، ولی کاری نیست.
اینجا هیچ کاری نیست که انجام بدیم، واسه همین کل روز رو میخوابم
و بعدش میرم پیش دوستام.
اگه کار نداشته باشی، فقط ول میچرخی
و مشروب میخوری و حرف میزنی.
ولی این معنیش این نیست که کار نمیکنیم.
اگه کار پیدا کنم، دیگه مشروب نمیخورم.
دیگه کسی اینجا نمونده.
الان اینجا هستن، ولی فردا میرن.
فقط من موندم.
دو تا مرد میخوام، ولی چهار تا هم باشه خوبه.
میتونم دو تا داشته باشم، ولی یکیشون رو قایم میکنم.
موقع سرو غذا، چک کن ببین قبلاً خوردن یا نه.
بشقاب رو بده بیاد.
- غذا؟ - آره.
- برای خوردن؟ - برای سرو کردنش.
قبول نمیکنم.
اصرار نکن، بهت نمیدمش.
قبول نمیکنم.
- اون قبلاً هم برداشتهش. - بذار خودش ببرتش.
میتونی ببریش.
- قبول نمیکنم. - بشقاب رو بده به من، لطفاً.
- لطفاً. - باشه، میدمش بهت. برو.
برو جلو.
کجا؟ اونجا؟
خوبی؟
خستهام.
تقریباً رسیدیم.
فقط دو روز دیگه مونده. حالت خوب میشه.
سختترین قسمتش تموم شده.
از کی شروع کرد به کباب کردن؟
لوئیس، تو رو خدا عجله کن.
- بجنب! خیلی کندی. - تو داری اینو میگی! خیلی حرف میزنی.
حواست با منه؟
دستمو ول نمیکنی؟
نه، ول نمیکنم.
منم ولت نمیکنم.
پریدیم.
توی فضا.
داریم سقوط میکنیم.
سقوط...
داریم سقوط میکنیم.
سقوط...
میخوامت.
همه حالشون خوبه؟
همه چی روبهراهه؟
عالیه.
وای خدای من! ببین کی اینجاست!
- منم... - باورم نمیشه!
- چطوری پسرعمو؟ - کالیپسو.
از دیدنت خوشوقتم.
من شارلوتم.
چطوری؟
- خوبم. - خب، معلومه!
کالیپسو رو دیدی.
جای هیچ شکی نیست.
- خب نظرت چیه؟ - نزدیکه زایمانته؟
- خیلی نزدیک. - سه هفته دیگه.
دختره یا پسر؟
- نمیدونیم. - سورپرایزه.
عمو دیوید!
برادرزادۀ من!
- به زنعموی جدیدت سلام کن. - سلام.
من کالیپسوام.
- عه بچه! - آره، بچهست.
- خوشحالی؟ - آره.
- خیلی وقته ندیدمت! - سلام آنتوان.
- لعنتی! آنتوان... - خیلی خوبه که اومدی.
مگه میشد اینو از دست بدم؟
شما دو تا همدیگه رو ندیدین؟
خیلی در موردت شنیدم...
- امیدوارم چیزای خوب شنیده باشی. - آره!
- ما هم همین کارو میکنیم. - نه، بهترش رو.
- کنار دریا. - درسته.
بیا با بقیه معاشرت کنیم.
سلام بچهها. چطورین؟
خوبین؟
- آره، تو چطوری؟ - داریم «بداههسازی» میکنیم.
- گاهی یه خبر از خودت بده. - میدم.
- چی به سرت اومده؟ - یه آدم خوب شدم!
الان دیگه آدم خوبیم.
و حس خیلی خوبیه.
دختره یا پسر؟
هنوز نمیدونیم. سورپرایز سرآشپزه.
- سورپرایز؟ - از طرف سرآشپز.
و با شناختی که از سرآشپز داریم، یه شاهکار میشه.
-اینطوری فکر میکنی؟ - بهتره که باشه!
- با تو، حتماً همینطوره. - بس کن...
بریم پیش مامانم.
- بعداً میبینمت. - میبینمتون، بچهها.
عصر بخیر!
سلام بر خونواده مانجاک من!
چطورین؟
همه چی خوبه؟
سلام مامان.
منم، منم...
- احوال همگی چطوره؟ - خوبیم.
با نامزد آینده و بچهام آشنا بشین. یه مانجاک دیگه تو راهه.
سلام مامان.
میشه با دوستدخترم آشناتون کنم؟
مامان؟
باشه...
سلام مانجاکو!
عصر خوبی داشته باشین.
- بریم. - باشه، عزیزم؟
بعضی خونوادهها میتونن پیچیده باشن.
سلام.
بیا... ایشون یکی از اون آدماییه که خیلی واسم مهمه.
- دیوید؟ - خواهر بزرگم.
- حالت خوبه آنیک؟ - مطمئن نیستم.
بیا بغلم، حالت بهتر میشه.
- دلم برات تنگ شده بود. - اون کیه؟
«اون» زنداداش جدیدته.
چه خوب که بهم گفتی!
اسمش کالیپسوئه.
- کالیپسو؟ از آشنایی باهات خوشوقتم. - خاصه، نه؟
خب، حالا که همه پرسیدن...
من نپرسیدم.
ولی چشمات پرسیدن.
نمیتونم نبینمش که.
خب بگو ببینم...
سه هفته؟ دو هفته؟
سه هفته.
خب... اول از همه تبریک میگم.
ممنونم.
و به خونواده خوش اومدی.
میشه یه لحظه قرضش بگیرم؟
- حتماً. - دور نمیشیم.
- سلام داداش. - خوبی؟
عالی.
- متوجه نشده بودی؟ - چی رو؟
داداش کوچیکت اینجاست.
- بغلم نمیکنی؟ - آره.
صبر کن.
منم دلم برات تنگ شده بود داداش...
- خب، دیگه زیادیه. - ولی حقیقته.
- همهچی روبهراهه؟ - آره، همهچی روبهراهه.
صبر کن، دوستدخترم همین دور و وراست.
میدونی، من عاشق شدم.
اینم برادر بزرگم، پیرو.
- از آشنایی باهات خوشوقتم. - بزرگ خاندان.
خیلی در موردت شنیدم.
فقط چیزای خوب گفتم.
فقط خوب؟
- بهش بگو. - آره.
فقط چیزای قشنگ.
- ولی... - حالت خوبه؟
نه، فکر نکنم خوب باشم.
غافلگیر شدی؟
آره، شدم.
غافلگیری خوبیه.
غافلگیری نیست.
بیخیال... این زندگیه دیگه.
من هیچ مشکلی با تو ندارم...
خیلی دوستداشتنیه.
خیلی دوستداشتنیه، به نظر خیلی هم باهوش میاد.
ولی شاید یه محدودیتی برای هوشت وجود داشته باشه.
- یعنی چی؟ - بیخیال.
جدی میگم... اینا دیگه چیه؟
- خود خوشبختیه. - خوشبختی؟
- برگشتم... - شوکه شدم.
- شوکه شدم. - ولی خوشحالی؟
نگران نباش، به هر حال از دیدنت خوشوقتم.
- جدی... - دمت گرم داداش.
- ولی... - زندگیه دیگه.
شوکه شدم.
هی، پسرعمو!
بهزودی میبینمت. و ببخشیدم.
موفق باشی. به یادت هستم.
- حالت خوبه؟ - اصلاً.
- میتونم بگم. - منم همینطور.
- دیگه دارم کم میارم. - آروم باش.
آره، بهتره آروم باشم.
یادته در مورد لو کوچولو بهت گفتم؟
- آره. - حالا دیگه لو بزرگه.
- لوئیس. - لوئیس؟ درسته.
- و تو...؟ - کالیپسو.
- کالیپسو؟ از آشنایی باهات خوشوقتم. - آره.
صبر کن، بهترینش رو گذاشتم برای آخر.
برادر بزرگم برنارد.
از آشنایی باهات خوشبختم.
خواهرزاده عزیزم.
- حالت خوبه اما؟ - آره. تو چطور؟
بیا اینجا...
ببین چی اون توئه.
و اون پسر کوچولوی بزرگ.
نه کوچیک، نه بزرگ، فقط خودم.
- همهچی روبهراهه؟ - آره.
همهچی روبهراهه داداش کوچیکه؟
خب اون نگاه واسه چیه؟
- انگار بهت بدهکارم... - نه، تو بامزهای.
اینطوری میای اینجا با دوستدختر حاملهت...
چطور باید میومدم؟
- میتونستی زنگ بزنی. - ناراحت نشو.
ناراحت نیستم.
- وقتی نبودم چه اتفاقی افتاد؟ - هیچی.
- میتونستی بهم زنگ بزنی و حالمو بپرسی. - درسته.
ولی جایی که بودم، زنگ زدن آسون نبود.
تو هم میتونستی زنگ بزنی.
- انتخابهای زندگیه. - آره، و منم قبولشون دارم.
بههرحال، خوب میشد اگه میتونستیم با هم حرف بزنیم.
باشه، دستتو از رو شونهم بردار.
دستتو از روم بردار.
اینطوری نباش.
- آروم باش. - ولم کن.
آروم باش.
چرا داری ادا آدم سرسختارو درمیاری؟
میبینمت.
- خیلی کوچیکه. - آره...
میبینیش؟
داره میاد؟
در اومد؟
نمیدونم چرا نگرانم.
نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته.
واسه این مراسم راهنماییمون کن.
ما دنبالت میکنیم.
لوئیس ما رو توی مراسم بازجویی راهنمایی میکنه
که بهش میگن اوچوس.
اوچوس؟
تا حالا نشنیده بودم.
روز اوچوس، روز حقیقته.
اون روز همهچی رو میفهمی.
تو با پدرت ارتباط برقرار میکنی.
اون بهت میگه که باید چیکار کنی.
تو ازدواج نکردی...
تو زیبایی و ازدواج نکردی.
تو زیباتری.
ازدواج مسئلهی زیبایی نیست.
مسئلهی شانسه.
فقط شانس. نه بیشتر از اون.
ازدواج پیچیدهست.
- خستهای؟ - اگه واقعاً میخوای...
این یه شغله.
تو انتخابی نداری، فقط باید دنبالش بگردی.
اگه خیلی دلواپس باشی نمیتونی متعهد بشی.
وقتی ازدواج کردی،
میبینی.
چه ازدواج کرده باشی چه نه، باید با شریکت کنار بیای.
به همین سادگیه.
این روزا،
ازدواج هیچ چیزی رو تضمین نمیکنه.
متاهل باشی یا نباشی، فرقی نداره.
همهش یکیه.
خیلی عالیه!
خیلی خوشحالم.
باید مردم رو سر جاشون بنشونیم. میتونم بسپارمش به تو؟
واقعاً قشنگه.
- ایده بچهها بود؟ - خودشون انتخابش کردن.
♫اوه لِ لِ! اوه لا لا!♫
♫چی شد؟♫
♫تازه ازدواج کردن.♫
♫اوه لِ لِ! اوه لا لا!♫
♫چی شد؟♫
♫تازه ازدواج کردن.♫
لوئیس مندی...
لوئیس مندی، این را برای تو نثار خاک میکنم
کمکمون کن.
هیچ چیز نمیخواهیم مگر صلح و صفا.
اینجا قبرستونه.
- قبرستون دهکده؟ - آره.
این جاده قدیمی بود، قبل از استعمار.
این مسیر قدیمی شهر بود؟
- آره، قبل از اینکه بیافته دست استعمارگرها. - آها.
- و تو اونو از بر کردی؟ - آره، خوب بلدمش.
روزی سه بار از این جاده میرفتم.
- خستهای؟ - نه، خوبم.
- تو چی؟ - منم خوبم.
- میخوای استراحت کنیم؟ - نه، خوبه.
«یادبود بردهداری و تجارت برده»
اونا اومدن اینجا.
اول، سفیدپوستا اومدن،
بدون اینکه جنگی راه بندازن.
و بعد رفتن.
بعدش با تفنگ برگشتن.
اون موقع بود که جنگ رو شروع کردن.
همه دهکدهها رو نابود کردن.
خیلیها رو اینجا کشتن.
بعد از جنگ، موندن و همه سیاهپوستا رو استعمار کردن.
به همه دهکدهها حمله کردن و شروع کردن به دستور دادن.
مردا شن میکَندَن و زنا حملش میکردن.
برای ساختن جادهای
از سمت بندر.
کار اجباری بود.
اگه مخالفت میکردی، کتکت میزدن.
مردم اینطوری زندگی میکردن، مثل بردهها.
سال ۵۸، کانکویلا شروع کرد به دعوت کردن ما به جلسات.
سالی که دومین بچهام به دنیا اومد.
ما تا سال ۱۹۶۱ جلسه داشتیم.
اون به اردوگاه سن دومینگو حمله کرد.
اما متأسفانه،
اونا سلاحهای خودکار کافی نداشتن.
این همون دلیلی بود که آمیلکار کابرال مجبور شد...
بله عمه. من فقط...
پدرم توی جنگل بود
و ماموریت داشت که سلاح جمع کنه
برای پیایآیجیسی. (حزب آفریقایی برای استقلال گینه و دماغه سبز)
وقتی رفتن به کومبونگور،
به کمین و مینهای سفیدپوستا خوردن
جان روی مین رفت.
فریاد زد: «عمو، پام رفت روی مین.
پام کنده شد!»
پدرم نمیتونست همینطوری ولش کنه.
دوید تا کمکش کنه.
پرتغالیها همهجا مینگذاری کرده بودن.
وقتی پدرم برگشت تا نجاتش بده،
یه مین دیگه منفجر شد و درجا کشته شد.
خیلی از برادرا و خواهرا کشته شدن.
هلیکوپترا از سمت دریا بهمون شلیک میکردن.
اینطوری بود که برادرم یواخیم
جونش رو از دست داد.
برادرم آرماندو توسط تیربارچی هلیکوپتر از ناحیه گردن تیر خورد.
یه گلوله توی گردنش، یکی هم توی سرش.
این داستان رو برای بچههات تعریف کردی؟
نه، من این داستان رو برای بچههام تعریف نکردم.
این چیزیه که باید توی قلبت دفنش کنی.
اونا میدونن که ما توی مبارزات آزادیبخش ملی شرکت کردیم،
اما از سختیهاش خبر ندارن.
این اولین باریه که این داستان رو تعریف میکنم.
توئی بابا؟
حالت خوبه؟
چی برات بیارم؟
نوشیدنی میخوای؟
یه کم شراب؟
یه کم ویسکی؟
بابا، میخوای مشروب بخوری؟
گلوریا یه بطری میاره.
گلوریا کجاست؟
اینجاست.
بطری رو بهش بده.
بطری رو بگیر و بازش کن!
بطری دست کیه؟
اینجاست.
این رو پر کن و پشت سرت بریز.
همین خوبه.
گلوریا، بهش نوشیدنی بده.
بریز، گلوریا.
برو جلو.
زیر بوچگال.
اون تو.
عالیه.
یه کم بنوش.
بابا، اومدی بهمون سلام کنی؟
ما خیلی خوشحالیم.
تو خوشحالی؟
ما با بقیه زنها رقصیدیم
و بهشون یه مقدار پول دادیم.
ما رو دیدی؟
همهمون خوبیم.
لوئیس...
برو لوئیس کوچولو رو پیدا کن.
بطری کجاست؟
همنام من، خیلی خوشحالم.
فقط آرامش.
برو پشت.
فقط آرامش.
خوبه.
برو استراحت کن.
♫هیچ قراری برنامهریزی نشده...♫
♫جیبهای خالی، ولی تا سپیدهدم جشن میگیریم!♫
♫یه چیز قطعیه، ما اینجاییم!♫
♫خدا دیر یا زود از ما محافظت میکنه.♫
- افتادی؟ - افتادم!
♫مراقب باش،♫
♫عروس داره کیک رو میبُره!♫
مَرده به نظر آدم حسابی میاد.
آره، فکر کنم آدم خوبیه.
قرار نیست باهاش ازدواج کنم که!
نه، ولی باکلاسه.
- ازش خوشم میاد. - خوشتیپ، باوقار...
با من حرف زد... ازش خوشم میاد.
سعی خودشو میکنه.
دوست داره خودشو غافلگیر کنه.
خوبه.
عالیه. پس همه چی خوب پیش میره؟
خیلی خوب.
تو همیشه با...
مردها هستی.
آره، مردها...
چی؟ مردها ازت خوششون میاد؟
آره، با مردهای سفیدپوست.
میشه اینطور گفت، نه؟
به نظر متعجب میای.
میتونه مهربون باشه...
این جا زمین بازی اون نیست.
با دخترهای سفیدپوست، تو هر چی بگی گوش میدن.
با ما، بیشتر اینطوری هستی که... پا رو میندازی رو پا،
عزیزم، برو کنار، نمیتونم تلویزیون رو ببینم!
اینطوری میگم، ولی برام مهم نیست.
اصلاً اینطور به نظر نمیاد.
پس چرا داری عصبانی میشی؟
تو منو عصبانی میکنی.
چرا اینو میگی؟
چون داری کفرم رو درمیاری!
چرا؟
میخواد بدونه چرا؟
آره، چرا؟
شوخی کردم.
داریم شوخی میکنیم، مگه نه؟
- اصلاً خندهدار نیست. - نیست؟
- نه. - پس نمیخندیم.
نمیتونی همیشه به آدمها برچسب بزنی.
«اون عربه»، «اون سیاهه»...
انگار که همهشون سر و ته یه کرباسان!
من به هیچکس برچسب نمیزنم!
برچسب و کلیشه کیلویی چند؟! فهمیدی؟!
سیاه... سفید... تو... ما...
اینا همهش روشهای باکلاس و محترمانهست برای اینکه نگی «منظورم خودِ تویی»!
چون اونی که دارم دربارهش حرف میزنم، خودتی!
اون عوضیای که دارم در موردش حرف میزنم...
تویی.
- آره. - همین.
عجب وضع عن و گهی.
- در مورد کی حرف میزنی؟ - شوخی کردم.
داری در مورد چی حرف میزنی؟
چرا وانمود میکنی نمیفهمی؟
باید اون کلمات رو بشنوم.
به زبون بیارشون تا بفهمم.
قبلاً اینقدر حرف نمیزدیم.
بهش میگن بلوغ.
- بلوغ یعنی حرف زدن؟ - یعنی ابراز کردن خودت.
به غیر از خودت، کس دیگهای رو هم دوست داشته باش.
این برای خودت و کل دنیا خوبه.
قسم میخورم. امتحانش کن.
خیلی رک و راستی.
میدونی،
من انجامش میدادم.
اگه دست از نگاه کردن به بقیه برمیداشتی که دارن بهت نگاه میکنن.
که دارن به ما نگاه میکنن.
خیلی دوستت داشتم.
حالا خوشحالم.
باشه، بذار ببینم.
اصلاً معلوم نیست.
هنوز اولاشه.
ولی، هی...
خاکستر ریختم روت.
اصلاً معلوم نیست.
درد دارم...
دارم زجر میکشم...
یه کم زیادیه.
فرانسوا...
اوضاع چطوره؟
ولش کن.
کی اینطوری اذیتت کرده؟
بعداً میبینمت.
عصبانی نباش.
بیا بغلم.
- اینه، داداشم. - خب، بغلت کردم.
- ولم کن. - بیخیال...
ولم کن! دیوونه شدی؟
ولم کن!
تقصیر خودشه!
دیوید، کوتاه بیا.
اشکالی نداره.
چیزی نیست! چی میخوای؟
میخوای چیکار کنی؟
بکش کنار!
لو کوچولو، با توام!
از تو نمیترسم!
چی؟ یالا، بزن!
ژان، اون باید بهت احترام بذاره...
تو دیگه کدوم خری هستی؟
بشین.
مراسم تموم شد. وقت اوچوسه.
ما بوچگال رو احضار میکنیم.
میفهمیم لوئیس بابت چی مُرده.
میبینیم کار اشتباهی کرده یا نه.
بیا شروع کنیم.
لوئیس؟
تو توی بوچگالی؟
امروز روز اوچوسه.
طبق سنت،
میخوام ازت سوال بپرسم.
گاهی اوقات همدیگه رو آزار میدیم.
تا حالا از کسی دزدی کردی؟
چیزی برنداشتی؟
و توی خونه،
جایی که همهمون به دنیا اومدیم؟
کسی رو اذیت کردی؟
به کسی آسیب زدی؟
کسی رو آزار ندادی؟
به بچه کسی دست زدی؟
و مرگت؟
کار خدا بود؟
کار بیماری بود؟
خوشحالم.
اون به خاطر بیماری مرد.
همین خودش همهچیز رو میگه.
تموم شد.
صدای سالانیا رو شنیدی؟
میتونی تأییدش کنی؟
بچهها شنیدن.
به بچهها بگو بیان.
بچهها اینجان.
حالا هرکی میخواد حرف بزنه، میتونه بزنه.
همهمون خیلی خوشحالیم.
- گلوریا، صدای پدرت رو شنیدی؟ - شنیدم.
حالا چی میخوای بگی؟
خیلی خوشحالم.
خیالم راحته.
پدرم آدم خوبی بود. پاک بود.
اشکالی نداره، من خوشحالم.
- دیمینگا؟ - منم شنیدم.
دلم هنوز راضی نیست حرف بزنم.
همهتون شنیدین.
ما شنیدیم.
اینجا بریزم؟
پسرا، بیاید اینجا بریزید.
کارمون تمومه؟
میخوای بری دراز بکشی؟
برو و در آرامش استراحت کن.
بیا جاش رو عوض کنیم.
اینجوری بهتره.
کمی به سمت چپ، رو به در ورودی.
همین. خوبه.
اینم از این، کنار در.
حالا دیگه شما صاحب این خونهاید.
واینستا، ظرف رو پُر کن.
همهش رو بریزید، چیزی توش باقی نمونه.
ولی وقتی میرید دیگه هیچوقت زنگ نمیزنید.
تا وقتی برنگردید به فکر ما نیستید.
وقتی اینجایید، میگیم: «پدرمون خونهست.»
فقط وقتی واقعاً بهت نیاز داریم زنگ میزنیم.
این برای پیشرفت روستا خوبه.
جمعیتمون داره زیاد میشه. امیدوارم متحد بمونیم.
تا بتونیم نیروها رو یکی کنیم
و با هم پیش بریم...
- اینجا هم خوبه. - من میخوام برم.
بیسائو هم خوبه.
پرتغال...
و نیویورک.
اسم نیویورک به گوشت خورده؟
توی آمریکاست.
آره میشناسم.
میشناسیش یا فقط ادعاش رو داری؟
پارچه رو بده به من.
با هم دعوامون شد.
روغنم داره داغ میشه.
نشنیدم.
برو اونور.
همینطوری به مرتب کردن ادامه بده...
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
مترجم: اشکان هیدی
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.