Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
نسخه بازسازیشده در سال ۲۰۲۲
ترجمه و تنظیم : تیما گروپ telegram: timagroupfilm
ماشینو بذار تو پارکینگ. - آقا دیگه کاری باهام ندارن؟ -
نه، مرسی.
عزیزم، صدامو میشنوی؟
ارکستر سالن رقص بغلی داره برامون میزنه.
چی شده؟ - میرم ببینم، هیندا. -
میترسم ویلی - چیزی نیست بابا. -
آروم شدی حالا؟
آره.
شاید یکی از خدمتکارا بوده؟ - همشونو امشب مرخص کردم. -
تو رو خدا، التماست میکنم، ترکم نکن
نه، این خوب نیست.
و حالا بالا
۱۰۸. نوبت توئه. من یکی دارم.
۲۰۲ همونو بزن.
و یه ضرب بزن، خب؟
تو از من بهتری، بردی.
به سلامتی
این چند روز کجا بودی؟ - یه مأموریت داشتم. -
خب، چطور بود؟ - چیز هیجانانگیزی نبود. -
از گروهبانی بالاتر نمیرم.
اوه، این فورچونه پیر
چه خبر از ناپلئون رماننویسا؟ خوبی؟
و تو، راسو از برج نوکتیز؟
خوبم. سر کاری؟
رفیق جون، انقدر کار کردم که از حد گذشتم.
الهام ازم فرار کرده.
جدی میگی؟ - آره بابا. -
من، فورچونه بیدون، بیفکر موندم
واقعاً؟ - افتضاحه. -
هی، میرال - چی شده؟ -
میرال.
رئیس پلیس قضایی دنبالت میگرده. - جدیه؟ -
یه موضوع مهمه، قربان.
الان میام. - باشه. -
رییس، بذار رو حساب من.
اگه برنگشتم، بذار به حساب دوستم
ای بابا نه دیگه
خدافظ، امیل. - خدافظ، رفیق.
خدافظ، فورچونه. - خدافظ، میرال. -
اوه، ببخشید
اوه، ببخشید
اوه، ببخشید
انگار از مترو بیرون اومدم باورم نمیشه.
بفرمایید
آقای رئیس، آقای میرال اومدن. - بیاد تو. -
سلام، میرال. - سلام، رئیس. -
بشین. - مرسی. -
تا حالا اسم ویلی کنتون رو شنیدی؟
آره، صد در صد. من نامزد مونیک اوبرِیام.
منشی آقای کنتونه. - اوه، ببین کیه... -
آره دیگه. - اها -
خب، دیشب آقای کنتون کشته شده،
و زنش ناپدید شده.
ولی... دختره چی شد؟
من چیزی نمیدونم.
الو؟
بله.
یازده؟ یورش دادستانی؟ باشه، فهمیدم.
الان میپیوندم، جناب دادستان.
این بار،
میرال کوچولوی من با یه جنایت درست و حسابی طرفه.
خب آره. - بیا با من. -
حرکت کنید، بجنبید
بجنب خانوم
پیاده شو میخوای بیای بیرون یا نه؟
خبریه؟ - نه، همشون همینجان، بازرس. -
خیلی خب.
جسدشه.
درست میگی. - میتونی بپوشونیش. -
بگو ببینم، امروز صبح کسی از توی باغ ماشین رد کرد؟
نه، همشون جلو در وایساده بودن.
آها
خبر جدیدی هست؟
دقیقاً، رئیس.
داشتم تو باغ نگاه میکردم رد چرخ دیدم.
فقط مربوط به یه ماشینه.
خب، خلاصهش اینکه
ساعت ۸ صبح اومدی تو سالن که پردهها رو بکشی کنار.
بله، قربان.
و جسد آقا رو اینجا پیدا کردی، روی فرش، از پشت چاقو خورده.
بله، قربان.
رفتم بقیه رو صدا کردم، اونام سریع رفتن سراغ پدرزن آقا،
پروفسور برگمن که همین دور و برا زندگی میکنه.
اونم با دکتر کورنلیوس فوری اومد.
وقتی فهمیدن خانومه خونه نیست،
دیگه قاط زد و همهجای خونه رو گشت.
داد میزد، صداش میکرد
دکتر کورنلیوس جسد آقای کنتون رو برد تو اتاقش،
و پروفسور برگمنم برگشت خونهش.
کافیه دیگه.
آقای قاضی، یه سوال دارم. - بفرمایید. -
بگو ببینم، آخرین بار کی آقای کنتون رو زنده دیدی؟
دیشب ساعت یک، وقتی با خانومش برگشتن.
تنها داشتم منتظر آقا بودم
همون موقع گفت میتونم برم خونه.
خب، چیکار کردی؟
رفتم پاریس. - پیاده؟ -
با تاکسی. - آره، چک کردیم. -
چیزی برای اضافه کردن دارید؟ - بله، قربان. -
صبح که راننده، بکر، رسید گاراژ، فهمید که...
یکی از ماشینهای نو رو دزدیدن.
یه گرند اسپرت هشت سیلندر.
بازرس، برو خونهی پروفسور برگمن
و بگو بیاد شهادت بده.
آقایون
دکتر کورنلیوس از دانشکدهی پزشکی استکهلم.
دوست و همکار پروفسور برگمن.
مجروح به هوش اومده، ولی حالش خیلی بده.
میخواین بازجوییش کنین؟
یه پرونده برای دادستان. - طبقه بالا، اولی. -
اجازه بدین...
کمک... کمک
اون... اونجاست.
خودشه، خودشه
بگیریدش
اونجاست.
تو رو خدا ولم کن، ولم کن
ویلی
ویلی
اینجاست. - عزیز دلم... -
عزیز دلم
مُرد. تموم شد.
پسر بیچارهم.
آقایون...
لطفاً...
تو ماشین یه زن بیهوش بود؟
بله، بیهوش بود قربان.
واستادم، آوردمش تو ماشینم،
و بردمش به قصری وسط جنگل که با مادرم اونجا زندگی میکنم.
آقای داربل...
ماشینی که تصادف کرده بود چه شکلی بود؟
یه گرند اسپرت هشت سیلندر.
ممنونم، آقای داربل.
خانم مونیک اوبرِی، شما منشی آقای کنتون هستید؟
بله، قربان.
دیروز چیز عجیبی متوجه نشدید؟
نه، آقای کنتون اون روز به من مرخصی داده بود.
جناب کنت.
ببخشید، جناب کنت، ولی...
با توجه به شبی که گذروندیم...
خیالم راحت نیست.
از اونجایی که من در خدمت جناب کنت هستم،
فکر میکنم خوبه که جناب کنت...
یه معرفینامه درستوحسابی برام بدن...
به پلیس.
رو من حساب کن، ادوار. - ممنونم. -
جناب پروفسور برگمن،
آیا دشمنی برای آقای کنتون میشناسید؟
نه، قربان. - به کسی مشکوک نیستید؟ -
چرا.
آقایون،
فکر میکنم هدف اصلی من بودم، که خوشبختی دخترمو خراب کنم.
ولی برای اینکه دقیقتر بگم کی مشکوکه،
بذارین یه کم برگردم عقب.
تو سوئد بودم، تو آزمایشگاهم تو جزیرهی گوتلند داشتیم رو گازی کار میکردیم که خودم اختراع کرده بودم،
یه گاز به اسم سوپرلایت، برای مقابله با گازهای خفهکننده.
تا اینکه یه گروه بینالمللی...
خواستن فرمول اختراعمو بخرن.
من قبول نکردم.
چند وقت بعد، آزمایشگاهمو منفجر کردن.
پلیس بررسی کرد و فهمید عامل حمله
یه خلافکار معروفه که اسمش رو خودشو گذاشته مفیستو.
مفیستو؟ من میشناسمش.
منم همینطور. - منم همینطور. -
من نه. -
یه شعبدهبازه که تو اروپا
با لباس شیطون اجرا میذاشت.
دنبالش بودن واسه دزدی، ولی از دستمون در رفت.
پلیس سوئد هم نتونست کاری کنه.
پرونده بسته شد، به خاطر دخترم که نگران جونم بود،
و ما اومدیم فرانسه زندگی کنیم.
یه ملک این نزدیکی خریدم،
و پشت باغ یه آزمایشگاه ساختم،
که تحقیقاتم رو ادامه بدم.
خب، خبری از اون خلافکار نشد بعدش؟
چرا، دو تا نامه اومد.
تو اولین نامه،
گفته بودن که نمایندهای از اون گروه میاد.
ولی من هیچ جوابی ندادم.
واسه همین دومین نامه اومد،
که توش تهدید کرده بودن من و خانوادم پشیمون میشیم.
بذارین نشونتون بدم.
بفرستینشون
برای شناسایی اثر انگشت که امروز بررسیشون کنن.
چشم، جناب قاضی.
ژاک. - چی شده؟ -
بیا دفتر آقای کنتون، باید باهات حرف بزنم.
باشه.
خب؟
ادوارد دیشب با ماشین رفته بیرون.
میدونستم.
صاحب گاراژ توی بولوار گفت ساعت یه و نیم باک رو پر کرده.
آقای داربل رو میشناسی؟
چند بار با آقای کنتون دیدمش.
بیا بیرون
بیا بیرون
میدوه و میدوه، راسوی جنگل، خانما
کجا رفت؟ - زیرزمینی. -
در خونه در دیگهای هم هست؟ پشت خونهست.
از اون طرف؟ - آره. -
بگیر، این تفنگه. اگه لازم شد، بدون ترس شلیک کن.
میدوه و میدوه، راسوی جنگل، خانما
میدوه و میدوه، راسوی خوشگل جنگل
از اینجا رد شده.
کسی بیرون نیومده؟ - هیچکس. -
خب؟ کسی بیرون اومد یا نه؟ - نه، هیچکس. -
اون کفشهایی که اونجا بودن چی؟ - مأمور شما با خودش برد. -
مأمور من؟ - بله. -
از کدوم طرف رفت؟ - از در، مثل همه. -
ساعت ۱۱ امشب بیا اینجا. باهات حرف دارم.
خانم مونیک.
خانم مونیک.
میتونی بری خونه. نزدیک یازدهه.
کمک... کمک
میرال
فورچونه بیدون تو اینجا چیکار میکنی؟
از صبح دارم پروندهتو دنبال میکنم. دارم برای رمان جدیدم تحقیق میکنم.
احمق - عاشق اینجور ورزشام -
آره؟ عاشقشی؟
پیش مونیک بمون. من میرم ببینم چی شده.
با خیال راحت برو.
نترس، من اینجام.
چی شده؟ آزمایشگاهم منفجر شد.
...به سمت شاتورو.
از اون لحظه به بعد، دیگه رد و نشونی ازش پیدا نکردن.
مفیستو با یه خوانندهی موزیکهال به اسم فنی پالمدر همدست بود،
که در ۲ فوریه ۱۹۲۸ دستگیر شد و به ۵ سال زندان محکوم شد.
یکی دیگه از همدستا، زندانی زندان روان بود...
کی اونجاست؟ کی اونجاست؟
مفیستو
اینجام
احمق
هاها چه استقبال خنکی
سلام رفقا
اومدم معذرت بخوام. بابت اون مأمور.
دیگه وقتش بود.
واقعاً نمیخوای تو تحقیقاتت کمکت کنم؟
قبلاً هم گفتم نه.
اشتباه میکنی. - شاید. -
آره، چون... چون دارم میرم.
سفر بخیر. - به مارسی. -
راه خوشی داشته باشی.
مارسی، بریم
هنوز نرفتی؟ - خدافظ. -
میدونی، ما نویسندههای مردمی،
هوادارای عاشقپیشهای داریم که از همه جای دنیا برامون نامه مینویسن.
و بین این میلیونها طرفدار،
یکیشون تو مارسیه،
اسمش... فنی پالمرِده.
فنی پالمره؟ - آره. -
اون که زندونه -
نه. - آره. -
نه بابا. - گزارش منو نگاه کن، رفیق. -
گزارشت دیر رسیده.
به خاطر رفتار خوب با قید وثیقه آزاد شده.
الان تو یه کلوبی تو مارسی میخونه، اسمش آس دُ لا مارینه.
خدافظ رفیق عزیزم.
صبر کن.
بهتره خودم برم رسیدگی کنم.
الو؟ لطفاً وصل کنین به نویی، شماره ۳۰۲۲.
الو؟ نویی ۳۰۲۲؟
الو؟ ژاک خودتی؟ - خودمم. -
فکر کردم قطع شدیم. یه چیز خیلی مهم باید بهت بگم.
تو خونهی آقای کنتون همو ببینیم.
ببین، اگه اشکالی نداره، ترجیح میدم تو کافهی دو بوآ همو ببینیم، خب؟
باشه، پس بعداً میبینمت. - فعلاً. -
خب؟ - خب چی؟ -
خب خب چی؟ - میرم خونهی رئیس. -
اونجا منتظرم باش.
پس داری میری؟
آره دیگه، دارم میرم. - خب پس منم میرم -
پس با هم میریم
من عاشق اینجور ماجراجویام
متوجه شدم.
اوپورتو.
ظهر تو فرودگاه بورژهام، شب تو مارسیام.
با هواپیما میری؟ - آره، منو که میشناسی. -
۴ سال تو جنگ خلبان بودم.
ببین، اگه مشکلی پیش اومد، به هتل ژنو تو مارسی تلگراف بزن.
گرفتم. - پسر -
با هواپیما داره میره مارسی.
آقای لوران، لطفاً. - خودمم، خانم. -
ببخشید آقا، ولی یه لطف خیلی بزرگ میخوام.
خواهش میکنم.
یه دوستی تو هندوچین دارم.
امشب دیگه پست نمیره.
ممکنه این نامه رو شما براش بفرستین؟
با کمال میل. - خیلی ممنونم. -
سیگار میخواین؟ - ممنونم، خانم. -
خیلی لطف کردین.
یه مارتینی لطفاً.
لویی، هواپیمای برگِه آمادهست - ببخشید، صدام کردن. -
قابلی نداشت.
خدافظ خانم. - خدافظ آقا، ممنونم. -
خواهش میکنم.
الو، الو
ایر یونیون.
راپید آزور. مسافرای مارسی، لطفاً.
ببخشید خانم.
خانم یا دوشیزه؟
تا حالا سوار هواپیما شدی؟
منم نه.
مامانم گفته بود وسط راه پیاده نشم.
میگن حس عجیبی که تو هواپیما داری...
صداهای خفهشده وسط صدای موتور هواپیماست.
من عاشق اینجور هیجاناتم.
خلبانو سر و سامون دادی؟ - آره، سیگارشو کشید، همهچی رو رواله. -
حساب کتاب درسته.
پایان قسمت اول.
قسمت دوم راسو از برج نوکتیز
لو پتیت پاریزین لطفاً خانم. - بفرمایید دوشیزه. -
مرسی خانم.
این چیه؟ قیمتو زیاد کردی؟ - ۵۰ تا بیشتره. -
داستان جدیدی اومده؟ - آها -
یه داستان جنجالی. جنایت نویی.
اوه، آره
یه جوون آمریکایی که زنشو دزدیدن و خودش...
شب عروسی کشته شده.
درسته.
زن رو پیدا کردن؟ - آره، آره. -
یه اشرافزاده، کنت داربل، سر راه پیداش کرده، بیهوش تو ماشین رهاشده.
بردش پیش پدرش، پروفسور معروف سوئدی، برگمن.
بردش خونه و تحویل داد.
قاتل چی شد؟
اوه... نمیدونم کجاست، ولی شناسایی شده.
کیه؟
یه خلافکار بینالمللی به اسم مفیستو.
آره، آره، قبلاً تو سالنهای موزیکال کلاهبردار بوده.
هیچوقت نتونستن بگیرنش.
امیدواریم این بار، پلیسا خوششانستر باشن.
یه پلیس معروفو گذاشتن دنبالش.
ژاک میرال.
که بهش میگن راسو از برج نوکتیز.
راسو؟ خوب میشناسمش.
زن داداشم سرایدار ساختمونشه. یه آدم خاصیه.
با اون، مفیستو باید حواسشو جمع کنه.
میگن رفته یه مأموریت مخفی.
با همچین اسمی...
خلبانو سر و سامون دادی؟ آره، سیگارشو کشید.
همهچی مرتبه.
اون پاتوقت کجاست؟ - وایسا، دارم جهت میگیرم. -
نمیدونم دقیق.
وایسا، دنبالشون میریم.
فکر کنم اون طرفیه. - بریم ببینیم. -
پس راه بیفتیم.
خیلی وقته از مارسی اومدی بیرون؟
دختر جون، یه کلمه از حرفات نمیفهمم
ما همین امروز صبح رسیدیم مارسی.
یه دست بازی کنیم؟ - آره. -
بزن بریم.
بکش.
باختی. - باختی. -
باختم؟ اوه
دوباره امتحان کن.
باخت. - باخت. -
دوباره؟
بکش.
بردی. - بردی. -
عالی بود محشر - سه فرانک -
سه فرانک.
بفرما.
چه خرگوش خوشگلی
بیا عزیزم، بریم. خدافظ.
خدافظ.
اجازه هست؟
قالی بخرید آقا، خیلی خوشگله، بفرمایید.
برو گمشو از اینجا برو دیگه
دست از سرمون بردار.
چی میل دارین آقایون؟
یه نیم لیتر. - نیم لیتر؟ شما چی آقا؟ -
یه شربت انگور سیاه با آب. - چشم. -
خب، فکر کنم با یه مارسیای خوشگل طرفیم
احمق من اهل بورژهم.
اشتباه طبیعته، فقط همین.
بگو ببینم، پیاده از اونجا اومدی؟
خواهرت چی شد؟ داره اون دورا میپره؟
اوه، خانوم خوشتیپ دنیای اشراف
هی، این آهنگو میشناسی؟ - آره، واسه چی؟ -
بخونش. - جلوی همه؟ -
آره. - دیوونهای مگه؟ -
خب چرا؟ - واسه دل من. -
نه، واسه دل دختر کوچولو.
ما اینجا اومدیم آواز بخونیم یا چی؟
بیا دیگه، خجالت نکش.
اوه نه
بیا دیگه، برامون بخون. ماها که اهل خونهایم، نمیبینی؟
ولی بلدش نیستم
باشه، فهمیدم.
اون پاریسیه خودش بلده، اون میخونه برامون.
بیا دیگه آهنگ، آهنگ
آهنگ آهنگ
زود باش دیگه - آهنگ، آهنگ -
بیا دیگه، بخونش برامون
الان من یه صندلی خوب هم گیرم اومده.
براتون میخونم که خوشحال شین.
ولی باید باهام تو قسمت بند همصدا بشین.
این آهنگو برات میخونم.
اسمش هست: زندهباد زنهای تپل
بیا دیگه، شروع کن.
همه رفیقامو میبینم، گاستون، موریس یا والنتین،
همه عاشق زناییان که صافن مثل تخته نون.
میدونم که الان مد شده،
و تو مترو هم راحتتره، انصافاً.
ولی من زنای تپل و پُر رو ترجیح میدم.
وقتی بخوری بهشون، درد نداره
هر وقت یکیشونو میبینم سر راهم،
دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم،
شروع میکنم مخ زدن.
زندهباد زنهای تپل،
با وزن ۱۲۵ کیلو
زندهباد زنهای تپل، مخصوصاً جلوی ماشینا
برا پارک کردن که عالیان، جدی میگم.
وقتی یه ماشین ۳۰ اسب میاد سمتت،
میری پشتشون قایم میشی،
و اگه ضربهای هم بیاد، خیالت راحته،
نه خطری داره، نه تصادف مهمی میشه.
زنای تپل مثل سپرن زندهباد زنای تپل
زندهباد زنهای ۱۲۵ کیلویی
زندهباد زنهای ۱۲۵ کیلویی
تو هر مهمونی میبینی آقایون
دخترای لاغرو واسه رقص انتخاب میکنن.
بیچاره چاقالوها باید کل شبو
رو صندلی بشینن.
ولی من همیشه بلند میکنم واسه رقص
یه مامانبزرگ گنده، حسابی سنگینوزن
با دوتا دستم به زور بغلش میکنم.
بهم میخندن، ولی برام مهم نیست.
چون زندهباد زنای ۱۲۵ کیلویی
زندهباد زنای تپل، مخصوصاً واسه چاقا
برای عرق ریختن بهترن، خودم امتحان کردم،
از دمبل، دویدن یا دوچرخه بهتره
برای ورزش واقعاً عالیان.
از نظر بهداشتی هم خیلی مفیدن، وقتی یکی یه کم تپل میشه.
اگه میترسی چاق شی، گرد شی یا تپل شی،
با زنای تپل وزن کم میکنی
بزن بریم
در واقع، باید بگم خیلی خوشحالم کردی.
خوشحالم، واقعاً. - واقعاً؟ -
یه چیزی میخوام ازت بپرسم.
نمیای این طرف؟ اونجا ساکتتره.
تا جایی که ساکت حساب میشه، آره.
بریم.
اوه، رفیق، دمات گرم - مرسی رفیق. -
در خدمتم. - خب ببین... -
در مورد یکی از مشتریاتونه، فَنوش.
آه، فنوش کوچولو دختر خوبیه.
دل مهربونی داره و حسابی خرید میکنه.
میفهمم، ولی سوال من اون نبود.
نمیدونم کجاست، ولی میخوام پیداش کنم.
منم نمیدونم کجا میتونی پیداش کنی.
مدت زیادیه رفته؟
بستگی داره زیاد رو چی تعریف کنی.
منظورمو میفهمی دیگه.
اوه، اوه، اوه... یعنی اصلاً نمیدونی کجا رفته؟
نه چیزی بهم گفت، نه چیزی گفت. ولی میتونی بری سراغ خالهش.
شاید خالهش یه چیزی بدونه. - همینجا زندگی میکنه؟ -
آره، میتونی هر روز پایین، تو بندر پیداش کنی.
ماهی میفروشه.
مرسی، میرم یه سر بزنم.
همینه دیگه؟ - آره، فقط همینو میخواستم بدونم. -
فورچونه فورچونه
چشات روشنه مثل مدیترانه،
و عمیق مثل اقیانوس.
فورچونه بیا اینجا، عجله کن
یعنی تنهام میذاری؟
دلم تیکهپارهست، ولی باید برم، عزیزم.
خب بریم یا نه دیگه؟
خانم پالمره، لطفاً. - اونجاست. -
ممنون. - از اونور اشتباهی رفتیم. -
ترسوی بیعرضه بیچاره ویکتور.
اون دختر کوچولوم همینطور
نگران نباش. عمو یوسبیو میاد نجاتشون میده.
تو چی میدونی؟ برو پی کارت، باشه؟
من فورچونه بیدونم. - شما؟ -
آره. - فورچونه بیدون؟ -
اگه تو فورچونهای، منم میس فرانسم
به جون خودم
اونم منشیمه اونجا وایساده.
شما فورچونه بیدونی؟ - دقیقاً خودم. -
خدایا بذار یه نگاه بندازم بهت
فنوش اگه اینجا بود، از خوشحالی بال درمیآورد.
همش از شما حرف میزنه، براتون نامه مینویسه...
منم کلی گریه کردم واسه...
اوه، نه واسه من. - اذیتش نکن دیگه. -
پس اومدی دنبال فنوش من؟ - دقیقاً همینطور. -
میخوام بدونم کجا میتونم پیداش کنم.
اون اینجا نیست.
رفته پاریس.
با یه مرد بزرگ... یه چی میگن؟ جادوگر بزرگه
اسمش یادم نیست.
نسترداموس. میشناسیدش؟
نسترداموس؟ - آره. -
نه. - نمیشناسیدش؟ -
تو فونتنِه-سو-بوآ هستن. - فونتنِه-سو-بوآ؟ -
وقتی برگشت، میبینمش.
پاریس که کاری نداشتم. راستی جوجهتیغی دوست دارین؟
نقطهضعفمه - براتون یه پاکت درست میکنم. -
یه نقطهضعف دیگه هم داری، خانوما
براتون پاکت درست میکنم. خانما رو بذارین واسه بعد.
خیلی بهم میرسین، خانم پالمره. - بخورین نوشجون، بدو دیگه -
عکسمو براتون میفرستم. - عکستون؟ وای خدای من -
چه ذوقی دارم میذارمش تو قاب.
آقای کارمند... - چی شده؟ -
یه تلگرام فرستادم هنوز نرسیده. منتظر جوابشم.
خب من تلگراف رو فرستادم. - فرستادینش؟ -
یعنی گم نشده دیگه؟
حداقل اونجا غواص دارن
غواص خودتی... مؤدب باش لطفاً -
مؤدب؟ الان نشونت میدم مؤدبی رو
میرم شکایت میکنم، ببخشید دیگه...
آقا اجازه هست رد شم، لطفاً؟
رد شو، کلفت - ببین چه بامزّهست این -
بامزه خودتی، تپل خانوم - قابل ترحّمه سلام خوشگله -
سلام خوشگل - بگو ببینم... -
ببین، برای اوراق قرضه دفاع ملی اینجاست؟
نه نه، باجه شماره یک. - آها، باجه شماره یک -
اون اوراق خزانه چی؟
بغلش. - بغلشه. -
ببین، بلیت نمایشگاه استعماری رو چی کار کنیم؟
میخوای؟ - معلومه. -
وایسا، ته راهرو...
سمت چپ.
آهان... ته راهرو و سمت چپ
خب پس اینجا تو چی میفروشی اصلاً؟
من؟ - آره. -
خودمم نمیدونم. - اَه -
آهان، تلگرام
عه، چه خوب
میخوام یکی بفرستم واسه خالهم. خوشحال میشه.
چرا واسه مادربزرگت نه؟
کی با تو حرف زد اصلاً؟
اگه قراره به کل خاندانش نامه بده، وای به حال ما
عمراً (با لهجهی پرووانسالی)
داره با لهجه پرووانس صحبت میکنه.
چیزی فهمیدی آقا؟ - معلومه که فهمیدم، منم همین نظرو دارم. -
چی گفت؟ - زبان خارجیه، هیچی نفهمیدم -
ببین، یادت باشه ۱۳:۵۰ میریم، خب؟
معلومه که یادمه. - این چه قیافهایه پس؟ -
خب... اُه اُه بگو ببینم.
نگاه کن انگلیسیه با خارپشتای دریایی گیر کرده
انگلیسیه؟ (با لهجهی محلی)
اوه خدای من اهل اینجایی واقعاً؟
دیگه آخرشه.
وای، من چقدر خنگم. باید میفهمیدم.
پسر خوشتیپی مثل تو...
یه چیزی خاص داری.
ولی بازم نمیدونه من کیام
۱۳:۵۰ از مارسی میرم. ژاک.
بفرمایید
یه تلگرام برات اومده. - مرسی، ادوارد. -
برینگ،
رئیس شورا، استکهلم.
خیلی ممنون بابت محبتتون،
تو این شرایط سخت.
پروفسور برگمن.
رئیس آکادمی علوم،
فیلادلفیا.
بفرمایید
خانم کنتون زنگ زد گفت دکتر فوری بیاد اونجا.
حال آقای برگمن خوب نیست. - بهش بگید الان راه میافتیم. -
خانم مونیک، یه لطف خیلی بزرگ ازتون میخوام.
میترسم به استاد حملهای بشه.
هیلدا خیلی حالش گرفتهست.
ممکنه بیاین شب پیشمون بمونین؟
حتماً، آقا.
چی شده؟ - نمیدونم. -
یهو افتاد رو زمین. - این همه شوک نابودش کرده. -
من...
میخوام برم تو اتاقم.
میتونم، میتونم راه برم.
میترسم. - دلیلی برای ترس نیست. -
دو تا بازرس دارن خونه رو زیر نظر دارن.
یه حس بدی دارم.
باید بخوابید، خانم. بیا، میبرمت.
بیا بریم ببینیم خوابیده یا نه.
خوابه.
یه بلیت درجه دو تا مارسی لطفاً.
۱۷۷ فرانک و ۲۵ سانتیم. بفرمایید اینم ۲۵ سانتیمش. -
بفرمایید خانم. - ممنونم آقا. -
یه بلیت درجه یک تا پاریس لطفاً. - یکطرفه درجه یک؟ -
بله. - ۷۱ فرانک و ۵۰ سانتیم. -
مرسی.
یه بلیت درجه یک پاریس لطفاً.
۷۱ فرانک و ۵۰.
پایان قسمت دوم.
قسمت سوم: دستفروشهای مرموز
بیا اینو بخون رفیق بیدون.
آخر کارهای این مفیستوی مرموز به کجا میرسه؟
بعد از اینکه مرد ثروتمند آمریکایی ویلی کنتون رو کشت،
خواست زنشو هم بدزده،
آزمایشگاه پروفسور برگمن رو هم منفجر کرد،
و هواپیمای پاریس-مارسی رو هم خراب کرد،
که یه بازرس پلیس قضایی توش بود، که دنبال اون میرفت،
ژاک میرال
روزنامه لو پُتی پاریزین خوب کار میکنه
ژاک میرال، معروف به راسو از برج نوکتیز،
به خاطر زرنگیش معروفه.
ببین تو رو خدا
آیا موفق میشه مفیستو رو رسوا کنه؟
اگه من کمکت کنم، چرا که نه؟ - شوخی بسه، برو فونتنِه دنبالش. -
سعی کن فنی رو پیدا کنی. - امیدوارم خوشگل باشه -
هنوز دنبال دختری؟ - یه کم. -
خدافظ.
دخترم از توجه شما خیلی ممنونه.
ولی از وقتی شوهرش مرده، هیچکسو نمیخواد ببینه.
هیچکسو.
تو یه حال روحی خیلی خاصیه...
این واقعاً وحشتناکه.
تو دفتر ویلی که میگشتم، به این نامهها از طرف خانم اوبرِی رسیدم.
اون معشوقهش بوده.
مونیک کوچولوی من،
مطمئنی به هیچکس نگفتی داری میری مارسی؟
مطمئنم.
چرا اینو ازم میپرسی؟ - همینجوری. -
ژاک.
ژاک
خب، واسه همینه.
دوبار پشت سر هم خواستن خلاصم کنن.
آره، میخواستن بکشنم.
خیلی ترسناکه، چون امشب تو خونهی آقای برگمن،
بازرس کشیکو از پشت زده بودن بیهوش کرده بودن.
به هوش اومد؟ - آره. -
مهاجمشو دید؟ - بله. -
چی گفت ازش؟
یه مرد قد بلند، صورتش با یه شال روشن پوشیده بود،
کلاه لبهدار بزرگم سرش بوده.
بعد از حمله چی کار کرد؟
رفت سمت ویلا و رسید به یه بازرس دیگه...
اون یکی دیدش که سوار یه ماشین مسابقه شد و از بلوار در رفت.
تقریباً چه ساعتی بود؟
بین ۱۱:۳۰ تا نیمهشب.
یازده و نیم...
دو و ربع...
بمون، آقای میرال، بمون.
دخترم یه سری نامه پیدا کرده...
که نشون میدن شما دوست صمیمی شوهرش بودین.
من، آقا؟
بله، شما خانم
من اون نامهها رو ننوشتم.
نگران نباشید.
نمیخوام شما رو بکشم دادگاه.
بگیرید، آقای میرال.
هر جور خواستین ازش استفاده کنین.
ولی درک میکنید،
خانم مونیک، که موندنتون تو این خونه،
دیگه ممکن نیست.
گریه نکن.
میدونم راستشو گفتی.
خانمها و آقایون
باعث افتخارمه که در یک لحظه، جلوی چشمهاتون یه نفر از جمع محترم رو غیب و ظاهر کنم.
در کمتر از چند ثانیه...
از بین افراد محترم جامعه.
و حالا تشویق کنید برای نمایشهای فوقالعادهی
سگ جنگی مشهور بوردو
قویترین مرد هر دو نیمکرهی زمین
و دوشیزه فَنوش،
نوهی فادیلا، مشهورترین...
جادوگر گذشته، حال و آینده
بفرمایید، خانمها و آقایون صندلی معمولی فقط سه فرانک.
سه فرانک
طبقه دوم، یک فرانک
فقط یه فرانک
برای سربازا و پرستار بچهها،
پنجاه سانتیم پنجاه سانتیم
ده سانتیم ده سانتیم
آهان - خیلی معطلت شد. -
زودتر نمیتونستم بیام.
خب؟ همهچی ردیفه؟ - آره، ردیفه. -
خانمها و آقایون، برنامه رو شروع میکنیم...
با صندوق تراژیک، یا ناپدید شدن یک مرد
همونطور که میبینید،
خالیه.
نه کلکی تو کاره، نه همدستی.
حالا کی از افراد محترم جامعهست...
که دلش میخواد غیب بشه؟
من - من آقا -
شما اونجا بفرما
بفرما بفرما
میخوای کتتو دربیاری؟
چند سالته آقا؟
سربازی رفتی؟
پیادهنظام.
سابقهدار بودی؟
سلام
وقتی اون نامهها رو پیدا کردم، فکر کردم میمیرم.
و دیروز، وقتی که دیگه برای همیشه بُردنش...
ببین، گوش بده.
خانم اوبره به پدرت گفت نامهها جعلیان.
ولی متأسفانه همهچی نشون میده که واقعین.
وقتی با کنتون آشنا شدی، آیا از اون جدا شده بود؟
پس چرا نگهشون داشته بود؟
نمیدونم. شاید میترسید یه جنجالی راه بیفته.
نه اثر مدادی هست...
نه اثری از پاککن.
هیچ غلطی توش نیست.
کسی که اینو نوشته... آدم حسابیه.
آره.
باحال بود، نه؟
بههرحال، یه وقت دیگه برات تعریف میکنم.
اوه لا لا
آقای بیدون، خیلی لطف کردین که دعوت ما رو برای شام قبول کردین.
خیلی هم خوشبرخورد هستین...
یه اثر هنری کوچیک، توی دستای به این قشنگی چه افتخاری
منم خیلی خوشحالم که با هنرمندی مثل شما سر میز شام نشستم.
و البته همراهی...
با ورزشکاری برجسته مثل آقای داگو بوردو.
و شعبدهباز نابقهای مثل آقای معروف نوستراداموس
به تردستیم علاقهمند شدی؟
دیوانهوار
همش با خودم میگم چطوری اینقدر سریع یه نفر رو غیب میکنی...
و بعدشم برش میگردونی
آها، اونجاست موضوع
امشب میخوای کمکدستم باشی، همهچیو با چشمت میبینی.
اوه، آقای بیدون
نذارید بندازنتون تو جعبههاش
من عاشق همچین جور ورزشهام
بفرمایید
آقای میرال اومدن. - بفرمایید تو. -
سلام رئیس.
سلام میرال.
میخواستم بدونم، دوست عزیزم میرال، تحقیقاتمون به کجا رسیده.
بهنظرم وقتشه یه جمعبندی بکنیم.
منم همینطور فکر میکنم. - بشین. -
خب، سرنخ فنی چی شد؟
منتظرم هر لحظه اطلاعات جدید برسه.
در هر حال سرنخ جدیایه.
این فنّی که با مفیستو کار میکرد، اون شعبدهبازه،
الانم داره با یه نفر دیگه کار میکنه، که خودش رو چی مینامیده؟ بله...
نوستراداموس.
چیزی ازش میدونیم؟ - امشب میفهمم. -
آره، با کلی بررسی و تطبیق اطلاعات، چندتا چیز جدید فهمیدم.
اینهاش.
اول اینکه، داربل قبل از ازدواج، خانم کنتون رو میشناخته،
و بعد از مرگ شوهرش، هر روز دیده باهاش بوده.
بعدشم ادوار، خدمتکار کنتون،
قبلاً برای داربل کار میکرده.
و بالاخره،
بهطور عجیبی بهنظرم، داربل درست همون موقع تو محل حادثه بوده...
که خانم کنتون رو از اونجا نجات داده.
آره.
آره، معلومه،
اینها همهاش میتونه مدارک جدی باشه.
درسته، نه؟
فقط یه چیزی، دوست عزیزم میرال،
فکر کنم یه سرنخو از قلم انداختی.
کدومو؟
ببخش رک میگم... - بفرما رئیس. -
ولی من همین الان نامههای خانم اوبره به ویلی کنتون رو بررسی کردم.
جعلیان
کی گفته؟ - اون همچین کاری نمیکنه. -
بذار ببینیم.
تو سفر، دو بار خواستن بکشتنت.
دقیقاً.
غیر از من، کی خبر داشت که داری میری؟
خانم مونیک اوبره.
خب پس؟
خب چی؟ - خب معلومه، عشق کورت کرده. -
مجبورم پرونده رو بفرستم دادسرا.
یعنی بازداشتش؟ - همینطوره. -
مگه اینکه تا فردا صبح، مدرکی برای بیگناهیش بیاری.
تا فردا صبح؟ - آره. -
میارمش.
دستات خیلی نرمه، میدونی؟
میگم خیلی هم قوی هستی.
اِی، رفیق وصیتنامهتو نوشتی دیگه؟
ولی نه به اسم تو
برامون کارت پستال بفرست
آره، رنگی باشه لطفاً
اِی، حیون خونگیم، لطفاً
مرسی آقا، ولی ببینم...
من عاشق این سبک ورزشم
یک
دو سه
تموم شد
موزیک
خانمها و آقایون، دیگه چیزی باقی نمونده. برنامه تموم شد.
برنامه تموم شد
میخوایم ببینیم میخوایم ببینیم
میخوایم ببینیم
میخوایم ببینیم
میخوایم ببینیم
اوه عزیز دلم...
میبینی دیگه
حالت چطوره؟ - خوبم. -
سه فرانک دیگه هم بده.
هفت شد
پنج تا دیگه
چهارتا دیگه
دستوره اینه.
با صدای سوت حمله میکنین. واضح بود؟
پایان قسمت سوم.
شنیدی چه خبر شده خانم میشو؟ - نه خانم ونسن. -
تو بازار گفتن اون مفیستوی مرموز...
همونی که آمریکاییه تو نویی رو کشت؟
و اونایی که آزمایشگاه پروفسور برگمانو منفجر کردن؟
آره، خب؟
ظاهراً دیشب خواسته خانم مونیک اوبره، منشی آمریکاییه رو، بکشه
منشی ویلی کنتون
اوه، عوضیه لعنتی
کی میگیرنش بالاخره؟
بازرس ژاک میرال مسئول پروندهست.
مثل اینکه خیلی زرنگه.
ما تو چه قرنی زندگی میکنیم خانم ونسن؟
اوه، بله خانم میشو
قسمت چهارم انتقام عشق
رئیس پلیس قضایی گفت...
که احتمالاً قصد خودکشی بوده.
من همچین فکری نمیکنم.
مونیک افتاده وسط یه نقشهی خیلی حسابشده.
و از نظر من، مفیستو قصد جونشو داشت.
خب منتظری چی؟ نجاتش بده. - آره، نجاتش بده -
امیدوارم تا دو ساعت دیگه بههوش بیاد.
قاتلو تونست ببینه؟
شاید.
در هر صورت، دکتر، من خیلی به شما اعتماد دارم.
خوشحال میشم ببریدش کلینیک دکتر بوردون.
خب، اینم از این.
خب، چی شد؟ - یه نصفی. -
تکرارش کن.
میدونی ساعت چنده؟ باز پولمونو ریختی تو حلقت؟
ولم کن بابا - بیدون کجاست؟ -
اگه کسی چیزی پرسید، بگو خبر نداری.
شلوغ نکن باهاش چیکار کردی؟
اگه یه بلایی سرش آورده باشی، میدم بگیرنت
چی گفتی؟ دوباره بگو ببینم. - یه غلطی کردی -
بگو کجاست وگرنه لو میدم. - فعلاً اینو بگیر -
بیوجدان
بیدون کجاست؟
بگو دیگه بیدون کجاست؟
من اصلاً بیدونو نمیشناسم.
مواظب باش، امشب روت شکاف میندازم رفیق.
تو بودی که لو دادی منو
خودت لو دادی، دیلاق. - ولم کن آخ -
مادونا مقدس - بعداً واسه ننهات گریه کن. -
یالا، راه بیفت.
صبر کن، آشغال (به ایتالیایی)
خب آقای بیدون؟
خواب خوب رفتی؟ - وای خدای من -
راستی نمایش چطور بود؟ - حسابی گرفت. -
خب پس باز کن دستامو.
رئیس میخواد سرتو زیر آب کنه. - دیوونه شدی مگه؟ -
من ضعیفم، اگه بخوای، یه جوری حلش میکنیم.
آهان خوبه خوبه
قبوله. من عاشق این مدل ورزشم.
خب، چند تا اسکناس؟
دهتا.
بیشتر میارزم، ولی گرونه، قبول دارم.
پس بیخیال
پونزده تا اسکناسه - زیادی گرونه. -
چی گفتی؟ - نه نه، گرون نیست اصلاً. -
پس بیست تا - از این ورزشا بدم میاد -
مهم نیست. امضا میکنی؟ - نه. -
نه؟ - آره، آره -
پس یه لطفی بکن، دستامو باز کن، به خدا.
یالا امضا کن
خودکارم - گرفتمش، مال خودمه الان. -
دستات بالا
بلند کن دستتو، خب؟
تیر میزنم، جدی میگم. - بزن خب، تپل خان. -
با بچه طرف نیستیها.
چه موجود بدبینی هستی تو.
سلام به همگی.
سلام رفیق پیر. - وایسا ببین، پلیسه -
پلیس هیچکس تکون نخوره
بچهها
بزن بریم
لتوپارت میکنم، عوضی
ولش کن
بیا اینجا، یالا
بکشش لوئی کوچولو
ببرش اینو - چی شده؟ -
زیر اون در چیه؟ - هیچی نیست. -
خنگ بازی درنیار
بیارش اینجا. بندازش رو میز.
تکون نخور جواب بده
کی بهت پول داد این کارو بکنی؟
نسترداموس. خیلی کنجکاو شده بود.
دروغ نگو. - واقعیه -
و مفیستو چی؟
الان دیگه مطمئن شدم. بریم.
اگه میگفتی پلیسی، همون اول کار میکشتمت.
اونقدر زرنگبازی درمیاری که تهش یه احمق بهنظر میای.
یالا، زودباش، هر چی میدونی بگو.
بدو دیگه، هر چی بلدی رو کن الان.
خب باشه. - میگم الان. -
نسترداموس.
پس تا فردا دیگه؟
تا فردا.
شنیدی چی گفت؟
نه نه من نمیخوام نمیخوام
یه نامه از دفتر اسناد رسمی برام اومده که رسمی تأیید میکنه...
ویلی کنتون منو بهعنوان وارث اصلی خودش معرفی کرده.
توی وصیتنامهش هم گفته که دوست داره توی هتل خودش زندگی کنم.
میخوام نقلمکان کنم.
کی میری؟
امروز.
این امکان نداره
چرا که نه؟
چون... چون نمیخوام. - نمیخوای؟ -
ولی من میخوام.
هیلدا، بهت اجازه نمیدم
بهت اجازه نمیدم با آقای داربل دوباره دیدار کنی
هر وقت دلم بخواد میبینمش.
بیشرم
یادت رفته... - چی؟ -
که تو این شرایط، عقل سلیم باید جلوتو بگیره...
بفهم چی میگم. - ولم کن -
بذار برم ولم کن
تو رو خدا ولم کن، ولم کن
آروم باش
باشه.
حق با توئه.
خانم اوبره، لطفاً. - اتاق شماره ۴، آقا. -
دکتر کورنلیوس؟ - بله، خانم. -
خانم اوبره خوابه. - منتظر میمونم. -
حالش خوبه؟
چی ریختی توی اون لیوان؟
یه دارو.
چه دارویی؟
کدوم دارو؟
تموم شدی رفیق، نه؟
بذارش رو پیانو. - ادوار -
خانم؟ - بیا اتاقم رو حاضر کن. -
چشم، خانم. مسیر رو که بلدی.
زود باش دیگه
الو؟
الو، آقای داربل؟
گوش کن، خوب گوش کن.
به دلایل خیلی مهم امشب به خونهی پدرم نیا.
نه، مجبور شدم برم. توی ویلای کنتون منتظرت میمونم.
نه، نمیتونم توضیح بدم چی شده.
آره، تقصیر توئه.
نه، بیشتر از این نمیتونم بگم. از بابت تو میترسم.
آره، امشب... امشب همهچی رو میفهمی.
باشه.
تا امشب.
واسه من که همهچیز روشنه.
پس چرا میخواست خفم کنه؟
خانم، با یه آدم تحت تعقیب طرف بودیم.
چیزی که حالا براتون عجیب به نظر میرسه،
ممکن بود باعث شه گمراه بشیم، تحقیقات رو به هم بزنه.
ژاک همچین فکری نمیکرد.
آقای میرال شاید نه، اما ما چی؟
ما اون اعتماد و دلایل شخصیای که اون داشت رو نداشتیم.
ما فقط به کارمون نگاه کردیم.
آروم باش دخترم...
میتونی یه نشونهای، چیزی از اون مرد یادت بیاد بدی؟
چیزی ندیدم، فقط یه لحظه دیدمش.
قد بلند بود و فکر کنم یه شال روشن انداخته بود.
مثل اون یکی.
میفرستیمت زندان.
چی گفتی؟
برای چند روز.
بهمحض اینکه مفیستو دستگیر بشه، دیگه خطری تهدیدت نمیکنه.
به ژاک بگید عجله کنه. - آره، دستگیریش دیگه نزدیکه. -
ببخشید.
میخواید همون راه برید؟ امشب یا فردا شب میشه.
کورنیلیوس دیگه دستگیر شده.
منتظرتون بودیم، آقای کورنیلیوس.
میخوایم چند تا چیز راجع به هویتتون بدونیم.
یه مقدار شفافسازی.
فعلاً فقط میدونیم که دکتر کورنیلیوس...
سال ۱۸۷۲ توی لایپزیگ به دنیا اومده.
ولی همچین کسی وجود نداره.
کمکی به تحقیقاتتون نمیکنم.
من کارمو کردم، حالا شما انجام بدین.
نمیخواین جواب بدین؟
میدونین دارید با جونتون بازی میکنید؟
این اقدام به قتل نشون میده که از قبل برنامهریزی شده بوده...
و هیچ بخششی از طرف هیئت منصفه در کار نیست.
یه فرصت دارین واسه نجات دادن خودتون.
شما مفیستو هستید؟
مفیستو کیه؟
برای شما، میرال. - بله. -
مرسی، رئیس.
الو؟
آه، تویی؟
گرفتم. تا امشب.
چند تا دوست هم میارم.
اجازه هست؟
برای آخرین بار آقای کورنیلیوس، میخواید حرف بزنید یا نه؟
شما کی هستید؟
من بهتون میگم کی هستید.
شما همدست مفیستو هستید.
شما همون کسی بودین که نامههای خانم اوبره رو جعل کردین...
تا پلیس به اشتباه بیفته.
نمیخواید چیزی بگید؟
خیلی خب، بیخیالش میشیم.
در هر صورت...
امشب مفیستو رو توی ویلای کنتون دستگیر میکنم.
میشه گفت یه قرار گذاشتیم با هم.
موفق باشی.
موفق باشی.
مرسی.
میترسم.
میترسی؟
آره.
حس میکنم همش دور و برمه، ولم نمیکنه.
ولی این خونه و خونهی بابات، حسابی تحت نظر پلیسن.
تو مِفیستو رو نمیشناسی. رابرت، التماست میکنم،
منو از این کابوس نجات بده، کمکم کن فرار کنم.
هیلدا - نگران تو هم هستم. -
کنتون دوستم داشت، مِفیستو کشتش.
و تو هم دوستم داری.
رابرت، خواهش میکنم منو ببر
آره، ولی بابات چی میشه؟
بابام؟
گوش کن.
میخوام یه چیزی بگم...
بین ما یه سری چیزاست...
کسی نباید صدامونو بشنوه.
تو رو خدا برو، برو، برو
ولش کن
حرومزاده
برو جلو.
شالتو دربیار.
برگمان مِفیستو
من؟ مِفیستو؟ - آره، خودت. -
دیوانهست.
جرئت داری بگی تو مِفیستو نیستی؟
حتی اگه موهاتو سفید کرده باشی و سیبیلتو زده باشی،
یه چیزی هست که نمیتونی عوضش کنی: نگاهت.
و اون یکی،
اون عروسکشه، میشناسمش
میخواد بگه دخترشه
آره درسته، میخواستم برم، دیگه تحملشو نداشتم.
هنوزم انکار میکنی مِفیستو نیستی؟
آره، خودمم.
من همونیم که پروفسور برگمان رو ناپدید کردم.
و هویتش رو ازش گرفتم.
منم که ویلی کنتون رو کشتم تا ثروتش رو بالا بکشم.
منم که آزمایشگاهی که اینجا ساخته بود رو داغون کردم.
منم که اون نامهها رو به اسم مونیک اوبره نوشتم.
همهش برای این بود که پلیس رو گیج کنم.
و منم دوبار خواستم از شر شما خلاص شم.
حالا راضی شدی؟
کی بهت خبر داد من از مارسی رفتم؟
نمیگم.
کی؟
نمیگم.
پس اسم واقعیتو بهمون بگو.
اون... هیچوقت نمیفهمین. - چرا؟ -
چون...
چون...
یه گوشهی کوچیک و دورافتادهای هست،
خیلی دور،
خیلی خیلی دور،
که دو تا پیرمرد و پیرزن بیخبر، فکر میکنن من مُردم.
بهتره همیشه همینطور فکر کنن.
پس اونقدرا هم آدم بدی نیستی؟
نه.
حتی یه آدم درستوحسابی بودم... تا اون روزی که...
با اون زن آشنا شدم.
بهخاطر اون شدم دزد،
جعلکار، آدمکش.
حتی ممکن بود بدترشم بشم.
تو بودی که منو تبدیل کردی به یه نابغهی جرم،
تو بودی که مِفیستو، اون شیطونو ساختی،
و تازه با اینکه به همه چی پشت پا زدی...
قسمهام؟ خب اینم از قسمم.
چی کار کردی؟ - قسم خوردم نذارم بره زیر گیوتین. -
به قسمم وفا کردم.
پایان
عزیزم، خیلی خوشحالم که از دست اون آدمای کسلکننده راحت شدم.
آره، حق داری.
اگه نمیترسیدم بگم جملهم یهکم قدیمیه،
میگفتم: بالاخره تنها شدیم
ولی خب ژاک، بیخیال، بیا بگیمش. بالاخره تنها شدیم
ورزش موردعلاقهتو خوب میشناسم.
میخواستم برات یه آهنگ بخونم،
فکر کردم این آواز عاشقونه خوشحالت میکنه.
خیلی لطف داری آقای بیدون.
ولی لطف بزرگتر اینه که آهنگتو برامون بخونی.
واقعاً میخواین؟
آره، این جمع با موسیقی آشناست،
ولی شعرشو بلد نیستن.
خوششون میاد، مگه نه؟
میخوای؟ خب، میخونم.
الان دیگه زن دارم. خوشحالم، خیلی هم راضیم.
ولی درباره خانما، نظرم عوض شده.
قبلاً فقط زنهای چاق رو دوست داشتم.
الان فقط زن خوشگل خودم رو دوست دارم.
اونم منو دوست داره، باهم خیلی خوشبختیم.
قشنگترین چیز زندگی اینه که عاشق باشی.
حالا یهکم آهنگمو عوض کنم،
میخواین باهم همصدا بخونیم؟
زندهباد زنهای ریزهمیزه نه، هیچچی قشنگتر از اونا نیست.
زندهباد زنهای ریزهمیزه من عاشقشونم.
موافقین یا نه، خانما و آقایون،
یه زن کوچولو خیلی مهربونتره.
اگه نازک و ظریف باشه،
تو بغل گرفتنش راحتتره.
سبکه مثل پرنده، لطیفه مثل نی.
زندهباد زنهای کوچولو دیونم میکنن
برای درخواست زیرنویس فارسی فیلمهای خود به کانال تلگرام تیما گروپ مراجعه کنید telegram: timagroupfilm
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.