Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
میدونم که خبر خیلی بدیه، ولی بفهمید که قابل درمانه.
شرایطتون جدی، اما قابل درمانه.
- درسته، هم... - بله؟
- میشه یه سوالی بپرسم؟ - حتما. البته.
درمانش...
باید مرخصی استعلاجی بگیرم؟
آره، نه فورا، ولی حین درمان باید بگیرید.
درمان یعنی، مصرف قرص؟
نه، یا جراحی و یا پرتودرمانی، که هر دو عوارض خودشون رو دارن.
اگه چیزی رو متوجه نشدید بگید.
جراحی یعنی برداشتن پروستاتتون که باعث عقیم شدن میشه.
که البته پرتودرمانی هم باعث همین میشه.
هر دو شیوه روی نعوظتون تاثیر خواهند داشت.
البته میشه کمی با تمرین بهترش کرد.
ولی احتمالا دیگه مثل قبل نعوظ نخواهید داشت.
بیاختیاری هم یکی دیگه از عوارض شایعش هست، البته خیلیها هم بهش مبتلا نشدن.
پیشنهاد من جراحی هستش، ولی خب تصمیم با خودتونه.
خیلی از مردها بالاخره به چنین چیزی دچار میشن.
اگه بیمار سنش بالا باشه گاهیاوقات درمانش نمیکنیم، ولی سن شما بالا نیست.
بهتره یکم بهش فکر کنید.
در حال حاضر سوالی دارید؟ هر سوالی بود من هستم.
نه.
[چهارشنبه، ششم اوت]
- میشه یه سوالی بپرسم؟ - البته.
- مطمئن نیستم کامل متوجهاش شده باشه. - جدا؟
- تو اینطور فکر نکردی؟ - نه؟
خب خیلی کم پیش نمیاد که بیمار نتونه...
شاید از حد معمول بیشتر باشه.
خیلی سوالی نداشت، ولی اینطور نیست که معمولی نباشه.
مریض بعدی؟
جواب بده لطفا. چی گفت بهت؟
نمیشه بدون جواب بفرستنت بری که.
- بیورن هولم؟ - چیکار باید بکنن؟
خب نمیدونم، ولی... بدخیم که نیست، هست؟
گمونم. دقیقا متوجه نشدم چی گفت.
- نپرسیدی؟ - باید مرخصی استعلاجی بگیرم.
تا وقتی جوابت رو نگرفتی باید بپرسی!
- بیا لطفا. - چرا؟
یه نفر رو باید ببینی.
- میرم میپرسم. - نه.
- آره. - نه.
میشه به هر دوشون بگی برگردن داخل؟
- سلام. - چطورین؟
[سکس، رویاها و عشق]
[رویاها و عشق]
[عشق]
تمام آثار هنریای که اینجا میبینیم حرفی واسه گفتن دارن.
به نظرم ضروریه که...
دکوراسیون ساختمان شهرداری رو به عنوان پیامی به ما مردم اسلو ببینیم.
و با در نظر گرفتن همین، خواهید دید...
که ساختمان ارزشهای انسانی رو نمایان میکنه.
به عنوان مثال اون کتیبه...
صورتهای فلکی مختلف زنان و کودکان رو نشون میده.
سمت چپ، زنی تنها با فرزندش.
و در کنارش، دو زن با یک بچه.
برداشت من از این تایید سرپرستی مادرهای تنها و سرپرستی کودک بین همجنسان هست.
و واضحتر بگم، قطعا ادای احترام شهرداری به همجنسگرایی هستش.
عالی نیست؟ راستی این دوستم ماریان هستش.
اگه خواستید میتونید بیایید پیشمون. بریم مثالهای بهتری روی دیوار غربی ببینیم.
«مترجم: «تارخ علیخانی تلگرام: aManOfWar@
توی این کشور ما عاشق دستاوردهای ورزشی هستیم.
واسه همین عاشق اینم که ورزشی که انتخاب کردن...
ورزشیه که تا حدودی زنانگی رو در بر میگیره.
یعنی اسکیتسواری!
- اینجا نماد اسلو رو میبینیم. - دختر اسلو.
یا به قول خودم «زن اسلو».
ببینین چطوری ایستاده و تماشا میکنه و گوش میکنه.
به شهرش مینگره، به نظرم واقعا قشنگه.
این سمت بهتون دو مجسمه رو نشون میدم...
که با بقیه تفاوت دارن. ماهیگیران از نیلز فلاکستاد.
که نمایانگر مهمترین صنعت اسلو هستش.
ولی نباید فراموش کنیم که ماهیگیر همچنین نماد باستانیای از مسیح هستش.
واسه همین دوست دارم بهش به چشم مجسمهای از مسیح بخشنده و مهربان نگاه کنم...
که دستش رو بالا برده و به تمام شهروندهای اسلو برکت میده.
و هر چیزی که شامل رویاها و نگرانیهاشون میشه...
همچنین نیازهاشون، نه فقط نیازهای جنسی، که دوست دارم این یکی مجسمه رو به اون ربط بدم.
این تنها مجسمهایه که واضح به مسائل جنسی میپردازه.
همنشینیای بین یه نفر رو میبینیم.
زوجی در سمت راست و مردی مجرد در سمت چپ.
دیدارشون همراه با کشش جنسی هستش.
مشخصا اتفاقی داره...
بین زن و مرد در سمت راست رخ میده...
ولی اگه حواستون به مرد سمت راست باشه...
میبینید که نگاه اون هم به مرد دیگر هستش؟
حالا دستهاش رو ببینین که جلوی قسمت شرمگاهیش رو گرفته.
این به چه معنیه؟ پایانش همراه با آمیختگی جنسی اون سه نفره؟
یعنی به زبان ساده یک سکس سه نفره؟ چنین اتفاقاتی رخ میدن.
ملت نیازها و ترجیحات جنسی مختلفی دارن...
که مسیح ازشون اطلاع داره و اون رو بخشی از خلقت میبینه.
چیزی که مخصوصا از نظر من جالبه اینه که...
چنین نقطهی برجستهای نمای بیرونی ساختمان شهرداریمون به مسائل جنسیتی اختصاص داده شده.
از نظر من خیلی تاثیرگذار و بافکرانهست.
- ولی یکم تنگ نیست؟ - چطور؟
آخه خیلی به نظر سخت میاد...
این قراره ستون جشن سالگرد صد سالگی اسلو باشه.
یه جشن ملیه، همراه با ذوق و دورهمی...
بله، و کلی رویداد با همین مضمون سرتاسر شهر در نظر گرفتیم.
تا روزها ادامه دارن.
آره، پروسهی در جریانیه که ما...
دقیقا چه چیزی توی تصوراتتون هستش؟
وقتی ندونیم روی چه چیزی کار میکنیم در نظر گرفتن بودجه سخت میشه.
پیشنهادات واضحی داریم...
ولی فقط یه روز نیست.
قراره شامل همه بشه.
قطعا! واسه همهست! ولی آخه «همه» شامل کی میشه؟
مگه «همه» ما نیستیم؟
چیزهای مناسب خانمها و آقایان متفاوتن...
و در کنار هم «همه» هستیم.
فردا میبینمتون.
- خداحافظ. - خداحافظ.
- خوب پیش نرفت. - رفت!
نه، خوب پیش نرفت. بریم یه جایی قهوه بخوریم؟
مگه نباید به قایق برسیم؟
لزومی نداره تا دو ساعت دیگه نسوددن باشیم.
کلی وقت داریم.
- فکر خودت بودن. - آره، ارائه من بود.
همه ایدههاشون رو ارائه میدن، بعد با هم تصمیم میگیریم.
و مشخصا یه شرکت مشاوره هست که پیشنهادی داره.
ولی باید در جهت نیازهای مردم باشه.
اینطور فکر میکنی؟
- من؟ خودت هم اینطور فکر میکنی. - جدا؟ چطور؟
وقتی واسه این شغل درخواست دادم گفتی...
«کار کردن واسه شهرداری فرصتی واسه کمک کردن به مردمه.»
- من گفتم؟ - آره.
- داشتی از شغلت حرف میزدی؟ - شاید.
«شاید»...
خیلی بدون فکر حرف میزنی ماریان.
«وقتی اسمم رو میاری از لذت لبریز میشم...
که بلدی اسمم چیه.» یادته اینو واسم نوشتی؟
آره، معلومه.
یه جمله از رگنار هاولنده. چی شد که یهویی یادش افتادی؟
نمیدونم. احتمالا بخاطر این که گفتی «ماریان».
بازم از امشب واسم بگو.
امشب از این قراره که...
یه گروه جمع کردم که روی جزئیات کار کنن.
یه آهنگساز هست، یه معمار...
یه طراح رقص، و ما...
و زمینشناس چی؟ میدونه منم میام؟
آره معلومه.
راجع بهش خیلی حس خوبی دارم.
احتمالا صرفا تصورات خودمه، ولی به نظرم موفق خواهی شد.
موفق شدن...
و از اون جایی که فرصتیه که با بقیهی آدمهای اونجا آشنا بشی...
انقدر هم بد نیست دیگه...
ولی میخوام با خیلیها آشنا بشم.
- چی، چطوری؟ - نه، من فقط...
راستش نمیفهمم که... آخه انگار خیلی واسه تو مهمه.
- که با کسی آشنا بشی؟ - اوهوم.
نه.
نه، موضوع این نیست.
- نه، این نیست. - نیست؟
آخه اینطوری نیست که بگم دلم واسه دوستپسر داشتن تنگ شده، نکنه میگم؟
نه، نمیگی.
احتمالا صرفا از دیدگاه خودم میبینمش.
خیلی در مورد دیدن بقیه استرس میگیرم.
ولی تو گفتی با دیدن بقیه مشکلی نداری.
آره، ندارم.
ولی وقتی گفتی خیلی استرس داری که کسی رو پیدا نکنی...
راجع به چی استرس داشتی؟
واقعا نمیدونم.
قبلا عاشق تنهایی بودی.
بخاطر امنیتیه که رابطه میاره؟
- شاید... - خیلی بهش فکر کردم.
من توی زندگی احساس ناامنی ندارم. تو هم نداری.
نه.
خب عاشق متاهلم بودنم.
نسبت به تو در این مورد سادهترم.
بعد هفت، هشت سال زندگی توی اون آپارتمان، تصمیم گرفتی یه میز واسه کنار تختخواب بخری؟
اصلا به فکرم خطور نکرده بود. از کجا میتونم بخرم؟
فروشگاه آیکاایآ گمونم. یا یه دونه دسته دوم از اینترنت بخر. چه مدلی میخوای؟
باید ارتفاعش کم باشه که به تخت بیاد.
- دو تا لازم میشه. - نه.
نمیشه تخت دو نفره باشه و یکی میز کنارش باشه که، غمانگیزه.
که چی بابا؟ چرا غمانگیز باشه؟
دو تا خریدن اینطوری نیست که...
سلام! تو هم میری مهمونی؟
- مهمونی؟ - بیشتر دورهمیه.
- یا یه جلسه انگیزشی. - خیلیخب، من میرم خونه.
نسوددن زندگی میکنی؟ خبر نداشتم.
نه نمیکنم، صرفا اینجا یه جا اجاره کردم.
تابستون قراره اونجا باشم.
هایدی، دوستمه، و تور هم همکارم.
خوشوقتم.
- خوش بگذره پس. - حتما.
- فردا میبینمت؟ - حتما. خداحافظ.
- دکتره؟ - نه، پرستاره.
- باید یه آینه پیدا کنم. - من میرم بیرون پس.
سلام.
نمیشه واقعا اعتماد کرد که ملت متوجه منظور حرفهات شدن.
کل روز داشتم به اون بیمار فکر میکردم.
- خوشحالم که فهمیدی. - خب منو یاد بابام انداخت.
- خودمم گاهی اینطوریم. - جدا؟
خب پیش میاد که جرئت نداشته باشم سوال بپرسم که یه وقت احمق جلوه نکنم.
- آهان. اهل کجایی؟ - هوبول، توی شهرستان اوستفولد.
- توی مزرعه بزرگ شدی؟ - نه، ولی مامانم چرا.
- که اینطور. - ولی مزرعهدار نبودن.
عادی بودن. بابام توی کار ساختوساز بود.
- و تو هم پرستار شدی. - آره، در نهایت دیگه.
فکرش رو نمیکردم از هوبول یا اصلا اوستفولد باشی.
چرا؟ چون خوشقیافهام؟
- از نظرت خوشقیافهای؟ - شوخی کردم.
ولی چند باری که بیرون بودم بهم گفتن.
نه، واقعا؟
«انقدر خوشقیافهای بهت نمیاد از اوستفولد باشی.»
واقعا ملت چنین چیزی گفتن؟
نه. یا آره، یه چند باری شده.
شاید بخاطر لهجهست. نمیشه جدی گرفتش.
- مشخص نیست از اوستفولد باشه. - نه.
سعی میکنم مخفیش کنم.
ما هم مشخص نیست از دوکا ایم.
- نه، فکر نکنم. - دوکا؟ کجا هست؟
خیلی از گیوویک دور نیست. بین گیوویک و فاگرنس.
- کلبهات کجاست؟ - اونجا.
- همون قرمز کوچیکه؟ - آره، همون اولی.
- درست کنار اسکله قایقها. - آره.
- خداحافظ. - خداحافظ.
- وای، این یکی؟ - آره.
- چه خونهای، حتما پولداره. - پولدار؟
- سلام. - سلام.
ارائه چطور پیش رفت؟ امروز بود؟
خوب نبود. خیلی خوب حرفم رو بیان نکردم.
نه، خیلی خوب پیش رفت.
مطمئنم خوب پیش رفته. تو عالی بیان میکنی.
تقریبا به ایدههات حسودیم میشد.
- سلام. اوله هارالد هستم. - ماریان.
پس ماریان تویی! هایدی ازت واسمون گفته بود.
- تو بخشی از چیز نیستی... - نه، من دکترم.
همینطوری اومدی؟ چی بهشون میدی؟
- آبجو و شراب. خوردنی. - باربیکیو کنیم! خیلی کارش درسته.
به من مربوط نیست. بریم دخترها، بابایی جلسه داره.
آهای... برو داخل. بقیه داخلن.
- بریم خونه دیگه. بیا. - نه!
قبلا بهت گفتم. بابایی جلسه داره.
- لطفا؟ - ول کن. یک، دو، سه!
این روزها مفهوم «فمینیسم» خیلی چیزها رو در بر میگیره.
آره، انقدر پخش شده که دیگه معنیش رو از دست داده.
- سلام! - خیلی خوشحالم که اومدی.
- سلام به همگی. - اسماعیل.
- هایدی، معمار تویی؟ - سلام. ایبل هستم.
- ماریان. - سلام آنا. خوشحال شدم دوباره دیدمت.
- این ماریان. - من ربطی به این قضیه ندارم.
درسته، ناخواسته شنیدم که راجع به فمینیسم حرف زدین؟
کنجکاوم. از نظرتون داریم نون داغ به نانوا میفروشیم؟
- مطمئن نیستم، بستگی داره... - بستگی داره دیدت بهش چی باشه.
دیشب مامانم بهم زنگ زد و در این مورد بهش گفتم.
بهش گفتم پروژهی شهرداریه، ولی با بخش فمینیسمش کنار نمیاد.
میگه ربطی به اون نداره. داره سعی میکنه یه پرستار سرخانه پیدا کنه.
ولی بلد نیست چطوری درخواست بده، الکی بهشون زنگ میزنه که خیلی...
پس به نظرت باید با بهتر کردن خدمات و راهحلها...
سالگرد رو جشن بگیریم؟
- این دو تا با هم در تضاد نیستن. - نه، اصلا.
- تو کارمند شهرداری هستی؟ - آره، بخش فرهنگ.
و رهبر پروژه سالگرد هم هستن.
درس تاریخ خوندم.
پایاننامه دکترام هم خیلی خوب بوده.
- عه، ایول! - در مورد تاریخ مد نوشتم.
- در چه مورد؟ - پر اسپوک. اسمش رو شنیدی؟
سلام، این...
آره. سلام.
بله، این... میشه... نه؟
همونطور که توی ایمیل گفتم...
سعی داشتم این جلسه انگیزشی یا عملی باشه.
خیلی مشابهان، الان فهمیدم.
اگه اصولی شروع کنیم، یعنی از شروعش...
و از اونجایی که همسایه عزیزی دارم که زمینشناسه...
به این فکر افتادم...
که شاید این دیدگاه افکار جدیدی رو رقم بزنه.
- نمیدونم که شما... - هم، بله؟
قصد داشتم چند کلمه...
راجع به ساختار زمینشناسی شهر حرف بزنم.
و اگه تونستم نظرتون رو جلب کنم ادامه بدم.
پیشنهاد میکنم بریم روی پشتبوم...
که نما بهتره. از اونجا کل شهر رو میتونیم ببینیم.
چه جالب.
- لطفا همراهم بیایید. - عالی.
پیرهنت... خیلی قشنگه.
- عه، مرسی! - منم بهش توجه کردم.
خجالت میکشم. گرونترین پیرهنیه که خریدم.
حصار نیست پس لطفا بشینید.
دوست ندارم کسی بیفته.
- میشه پام رو بذارم اینجا؟ - حتما، چیزی نیست.
- روی تخت کی رو داریم لگد میکنیم الان؟ - من.
- اینجا میخوابی؟ - باید روتختی رو عوض میکردم.
- نه، چرا؟ - نه، فقط... من اینجا بزرگ شدم.
یعنی خونهی قدیمیای که اینجا بود.
تقریبا اتاقم همینجا بود.
- پس اینجا اتاق پسرهست. - آره، اتاق پسره.
- واست هیجانانگیزه؟ - آره، یکم.
گمونم خودمم هیجانزده شده باشم.
خیلی بزرگ نیست.
نه ولی، اگه بخوای... جا هست.
اگه بخوای، جا هست.
درسته...
میخوام با این شروع کنم که بگم همهچیز در حال فروریزشه.
دائما. واسه همین چیزی اصولی نیست.
ولی حقایق تاریخیای داریم.
اسم دیگ اسلو از...
تپههای نوردمارگا و اکبرگ اومده که به تپهها میرسن...
و حالتی مثل یه دیگ به خودشون میگیرن.
چیزی که امروزه بهش میگیم اسلو، از سه نوع سنگ ساخته شده.
یه بخش داریم که سنگ بستر هست...
که از سنگهای سختی مثل گنیس و گرانیت تشکیل شده.
این بخش از اوستمارکا تا اکبرگ کشیده شده...
و به بونهفیوردن سرازیر میشه.
بعد «مرکز» رو داریم.
که بیشتر از سنگهای نرمتر دوران کامبروسیلورین تشکیل شده...
مثل سنگ آهک و تختهسنگ، و کلی رسوبات و خاک رس.
و اگه به ارتفاعات اطراف نگاه کنیم...
مثل نوردمارکا و سورکدالن...
بیشتر سنگهای آتشفشانی میبینیم، مثل گدازه و بازالت.
اینها سنگهایی هستن که به اصطلاح «رو به بالا میان»...
همونطور معلم دبیرستان برام توضیح داد.
و همه اینا توپوگرافیای رو میسازن که شبیه یه دیگه.
نمیدونم من باید تفسیر کنم که زمینشناسی چه اثری رو زندگیمون داره یا نه.
ولی آره، فکر میکنم جایی که راه میری، جایی که قدم میذاری...
و همینطور چیزهایی که دور و برمونه، مثل ساختمونها یا پوشش گیاهی...
روی ذهنمون تاثیر میذاره.
فکر میکنم میشه اینو مثل بوی لباسهای کسی دونست...
که از دئودورانت یا عطر یا چیزهای اینطوری استفاده نمیکنه.
به اون بو واکنش نشون میدی.
یه جور شخصیت داره و میتونه به چالش بکشت.
توی بدنت حسش میکنی.
و به همون شکل، فکر میکنم روی روحمونم اثر میذاره.
آره، میتونیم بریم پایین. کسی میخواد یکم شراب بخوره؟
- بله، لطفا. - یا چیز دیگهای؟
بریم پایین.
مواظب سرت باش.
وقتی معمار گفت کسی به مادرش کمک نمیکنه...
وقتی خیلی چیزها درست کار نمیکنن، کل این جشن رو...
انگار اصلا بهش فکر نکردم. که تمرکزمون باید جای دیگه باشه.
فکر میکنم زیادی سختش میکنی.
این که یه چیز مهم باشه دلیل نمیشه چیز دیگه بیاهمیت باشه.
دائم این پیش میاد. یه ایده واقعا خاص داری...
که کاملا مال خودته، ولی بعد تردید میاد سراغت.
- آیدا، اینطوری نمیشه. - باید خستهکننده باشه.
نمیتونی از مامان فرار کنی. بریم خونه و یه قصه قبل خواب بخونیم.
میفهمم که لازمه خوب فکر کنی.
مسواک زده بودی و داشتی میرفتی بخوابی!
بیا بریم یه قصه بخونیم.
- بیا بریم. - سلام، سولویگ.
- بذار کمکت کنم. - چیزی نیست.
باشه. اودا کجاست؟ تنها خونهست؟
اودا با گیر خونهست. خوابیدن.
- بیا. - چیزی نیست.
فقط من خوابم نمیبره. بریم خونه عزیزم.
- بیا. - میتونه اینجا بخوابه. تو برو خونه.
- ولی این هفته نوبت منه. - نه، همینطوری میمونه.
سولویگ، بیا با هم بریم خونه. میرم کیفم رو بردارم.
- بیرون همهچیز خوبه؟ - آره.
هیچی براشون درست نکردی؟
- من فقط میرم. - کار درستی نیست، اوله.
پای ماهی داشتیم، نه؟
- و شراب سفید. - چه عالی.
دوست ندارم غذا رو دور بریزم.
- آیدا، چرا نریم خونه عزیزم؟ - سولویگ، بریم.
- منم دارم میرم. - میتونم یه چیزی بپرسم؟
- معلومه. - هم مامانم و هم خالم سرطان داشتن.
بله؟
ببخشید... فقط میخواستم بدونم...
ببخشید! خوبم.
فقط میخواستم بدونم هیچ ارتباطی بین سرطان و بیخوابی هست؟
هیچ مطالعه قطعیای در این مورد نشنیدم.
پس نگران نباش.
بیا. پس میتونی تا قایق بری؟
آیدا، فردا میبینمت. خوب بخوابی.
- باشه، خداحافظ. - قبل چهارشنبه ایمیل میزنم.
- عالیه. خداحافظ! - تا بعد.
- ببخشید بابت این قضیه. - نیازی به معذرتخواهی نیست.
- سلام! - دلم میخواد بیشتر حرف بزنیم.
- منم همینطور. - که بفهمم داستانت چیه.
نمیدونم داستانی دارم یا نه، ولی...
این که کی هستی. به هر حال، واقعا از حرف زدن باهات لذت بردم.
منم همینطور. خب...
- خداحافظ، موفق باشی. - خداحافظ.
- سلام. - سلام.
- داری تعقیبم میکنی؟ - سوال منم همینه.
سه بار تو یه روز؟
کجا داری میری؟
- بیرون شهر؟ - نه، بیرون نمیرم.
- خب؟ - جایی نمیرم.
- فقط سوار کشتی میشی؟ - آره.
فقط سوار کشتی میشم، میرم و برمیگردم. گاهی این کار رو میکنم.
مهمونی چطور بود؟
مهمونی، خب...
در واقع خیلی ناگهانی تموم شد. آره، عجیب بود.
فقط رفتم چون هایدی میخواست منو با یه همسایه آشنا کنه.
و اون... خب، طلاق گرفته و زنش تو خونه بغلی زندگی میکنه.
- آهان. - سلیقهات نیست؟
چرا، کاملا.
شاید. ببینیم چی میشه.
و تو فقط سوار کشتی میشی و میری و برمیگردی؟
آره، بعضی وقتها که خوابم نمیبره و بیقرارم...
کشتیسواری میکنم.
بیشتر برای این که...
- برای این که دنبال مردها بگردم. - خب.
- گرایندر رو میشناسی؟ یا تیندر، حتما. - معلومه، گرایندر رو هم میشناسم.
میتونی ببینی کی آنلاینه و کی از همه نزدیکتره.
یه چیزی هست در مورد بودن توی فضای بسته، مثل یه کشتی.
میتونی ببینی کی اونجاست.
و وقتی رو صفحه میبینیشون، میتونی سرت رو بلند کنی.
و شاید درست جلوت باشن.
- امشب کسی آنلاینه؟ - نه، الان نه.
- ولی پیش میاد؟ - معلومه. زیاد.
خب، بعدش چیکار میکنی؟
هیچی، بعضی وقتها فقط. شاید فقط نگاه رد و بدل کنیم.
- یا میریم روی عرشه. - و سکس میکنین؟
جدا؟ بیشتر فقط حرف میزنیم.
شاید یه قراری بذاریم.
برای من بیشتر هیجانشه.
این که تو چشم یکی خیره بشی و بفهمی هر دوتون تحریک شدین.
ولی تا حالا تو کشتی نسوددن سکس داشتی؟
چند بار. ولی مسیرش انقدر کوتاهه که کار زیادی نمیشه کرد.
درسته.
- یه جورایی مثل کروزینگه. - کروزینگ چیه؟
هیچی نمیدونی؟
یعنی بری جاهای خاص برای سکس اتفاقی.
خیلی جاها هست برای کروزینگ. معمولا گوشههای خلوت پارکها یا جنگلها...
جایی که مردها میرن تا مردهای دیگه رو ببینن.
و سکس کنن.
آره.
ولی فقط این نیست. توی این کشتی، بیشتر فقط حرف میزنیم.
و بعضی وقتها، وقتی تو پارک کروزینگ میکنی...
میشینی و بعد از سکس حرف میزنی.
و اون صحبت بعد از سکس خیلی خاصه.
چون اینا آدمهایین که هیچی ازشون نمیدونی.
شاید اسمشون رو هم ندونی. شاید هیچوقت هم نفهمی.
و بودن تو یه فضای خنثی یه جور...
- نزدیکی عجیب ولی دلنشین ایجاد میکنه. - درسته.
که باعث میشه باز شدن و حرف زدن راحت باشه.
درباره چی حرف میزنین؟
هرچی. همه جور آدم هست.
بعضیها هنوز با خودشون کنار نیومدن.
و بعضیها اصلا خودشون رو گی نمیدونن.
فقط از سکس با مردها لذت میبرن.
و بعضیها خیلی غمگینن و پر از عذاب وجدان.
شاید یواشکی از شام خانوادگی یا جشن بچههاشون زدن بیرون...
و لازمه راجع بهش حرف بزنن.
بعضیها فقط میخوان راجع به علنی کردنش حرف بزنن.
- ولی تو علنی کردی دیگه، درسته؟ - من؟ آره.
برای من راحت بود. ولی داستانهای عجیب میشنوی.
پدر و مادرهایی که کلا قطع رابطه میکنن.
واقعا زشته.
امشب، اون مردی که میخواستن منو باهاش آشنا کنن، اون...
اصلا از اون تیپ مردهایی نبود که حتی بهش فکر کنم.
بعد رفتیم روی پشتبومش. میخواست یه چیزی نشونمون بده.
و اونجا، یه دفعه یه حس نزدیکی شدیدی اومد سراغم.
و دیگه دستهام رو نتونستم کنترل کنم. زدم به باسنش.
- واکنشش چی بود؟ - من هیچوقت چنین کاری نکرده بودم.
واکنشش؟ خب، تعجب کرد. منم همینطور.
- ولی فکر کنم خوشش اومد. - خودت خوشت اومد؟
- آره، خوشم اومد. - خب...
چجور مردیه؟
یه جورایی هم حقهبازه، هم گرم و صمیمی، هم شیطونه، همه با هم.
و چجور مردهایی تو رو تحریک میکنن؟
هیچ ایدهای ندارم. کاملا غیرقابل پیشبینیه.
و تو چی؟ چی تحریکت میکنه؟
- فکر کنم یه نوع خاصی از پوست. - خب؟
خیلی سخته توضیح دادنش.
من میتونم با... عرق تحریک بشم.
پوست قسمت داخلی رانها، وقتی عرق کرده...
خب...
من میتونم با کلی چیز مختلف تحریک بشم.
میخوای دوباره ببینیش؟
اون مرد اهل نسوددن رو؟ آره... آره؟
یا نه؟ من...
نمیدونم. این چیزها همیشه پیچیده میشن.
کاش میشد امشب باهاش سکس کنم...
و دیگه هیچوقت نبینمش.
چون دنبال رابطه نیستی؟
هم آره، هم نه...
- میز کنار تخت داری؟ - میز کنار تخت؟
آره، دو تا.
وقتی تو کلبهام، گذاشتمشون انباری.
چرا میپرسی؟
- اینجا پیاده میشی؟ - اوهوم. تو میمونی؟
موفق باشی.
- مرسی. - خداحافظ.
سلام.
سلام.
تا حالا شب خوبی داشتی؟
شب خوب؟
داشتم کار میکردم.
- و حالا؟ میری پیش همدمت خونه؟ - نه.
نه، همدمی در کار نیست.
- چرا انقدر دیر کار میکردی؟ - یه مریض داشتم.
- من روانشناسم. - وای!
آره، واکنش خودمم همینه.
وای.
خب، چطوره؟
الان، حسش مثل کار تو کارخونهست. کار خط تولید.
چجوری؟
چجوری...
منظورم اینه...
اگه با این انتظار بزرگ شده باشی...
که تو زندگی هیچچیز نباید دردناک یا چالشبرانگیز باشه...
با کوچکترین سختی میپاشی.
فکر میکنی یه روز بد داشتن طبیعی نیست.
و فکر میکنی باید درمان شی.
تقریبا حس میکنم گفتنش اشتباهه، ولی من...
بعضی وقتها فقط میخوام بهشون بگم خودتون رو جمع و جور کنین.
خیلی ارزونتر درمیاد.
خب، من تو گرایندر دیدمت.
- من واقعا انقدر علاقهای به... - میتونم برم.
نه اصلا، راحت باش بمون.
غیر از این، دنبال شریک میگردی یا فقط سکس؟
- «فقط» سکس؟ هیچی «فقط» سکس نیست. - نیست؟
خب، نه...
فکر نمیکنم. حداقل برای بیشتر آدمها.
ولی شاید تو کسی باشی که خیلی سکس داره؟
آره. فکر کنم من... آره.
- با شرکای مختلف؟ - آره.
- شریک ثابت نداری؟ - نه، من...
- اگه اشکالی نداره، اونجا میشینم. - باشه.
من راحتم که شریک ثابت نداشته باشم.
خب چه حسی داره؟
سکس داشتن، این روزها؟
خب، اینطوریه که... شوخی میکنی؟
- نه. - نه؟
چه حسی داره این روزها سکس داشتن...
خوبه. دقیقا منظورت چیه؟
نمیدونم... احساس امنیت داری؟
امنیت؟ آره.
ولی نه، همه این حس رو ندارن.
بعضی بدنها انقدر سفتن...
که میتونی ببینی چقدر زور میزنن تا یه چیزی، هرچیزی باشه، بیرون بدن.
چه مایع منی باشه، چه احساسات.
ولی شاید خیلی پورن دیده باشن.
درسته. پس پیشنهادش نمیکنی؟
پورن؟ چرا.
اگه هیچچیز دیگه نباشه، میتونه کمک کنه بفهمی چی رو دوست داری.
چیزهای عجیبوغریب؟
عجیبوغریب... خب چی عجیب حساب میشه؟
این بیشتر ساختهی ذهن نیست؟
نمیدونم. فکر میکنم اکثر چیزها میتونن لذتبخش باشن.
من از این خوشم میاد که چندتا مرد همزمان منو بکنن.
یا روم بشاشن.
فکر میکنم هر دوش میتونه خیلی تحریککننده باشه.
ولی وقتی اتفاق میافته، من بهش نمیگم عجیبوغریب.
- نه؟ - صرفا خوبه.
یا لذتبخشه.
ولی شاید منظورت از عجیبوغریب همینه؟
نه، من...
نمیدونم.
تو به هیچی علاقه نداری؟ نه به سکس، نه به دوستپسر؟
مگه اینا در تضادن؟
بیشتر آدمها هر دو رو نمیخوان؟
هم کلی شریک جنسی داشتن و هم یکی که فقط عاشق تو باشه؟
- این دوگانگی نیست؟ - لازم نیست باشه.
من چه بیفکر بودم. نپرسیدم چیکار میکنی.
یا این که شب خوبی داشتی یا هر چیز دیگهای.
ببخشید بابتش. خیلی بیادبانه بود.
من معمولا انقدر خودخواه نیستم. خیلی لطف کردی اومدی پیشم.
قدردانی میکنم، فقط بدون. ولی الان دیگه تقریبا رسیدیم.
- فکر کنم برگردم داخل. - باشه.
شب خوبی داشته باشی.
اسمت چیه؟
- بیورن. - بیورن...
اسم من توره.
متوجه شدم.
خداحافظ، تور.
خداحافظ، بیورن.
من قراره بمیرم؟
نه، قرار نیست بمیری.
فقط این که...
من حس کسی رو ندارم که سرطان داره.
نه...
میدونم که این خبر خیلی دردناکیه.
ولی زود اومدی پیش من. زود مراجعه کردی.
- حالت خوب میشه. - آره...
پیشآگاهی خیلی خوبه. یادت باشه.
ولی گفتین که باید درمان شم، درسته؟
بهترین درمان رو برات پیدا میکنیم.
یعنی یا شیمیدرمانی، پرتودرمانی یا جراحی، درسته؟
احتمالا بله.
من نمیتونم...
من نمیتونم این کار رو کنم!
نمیتونم اون مرد کچلی باشم تو تلویزیون که میاد دربارهاش حرف میزنه.
ولی لازم نیست این کار رو بکنی.
- نه، هیچکس مجبور نیست این کار رو بکنه. - من اونجوری نیستم!
[پنجشنبه، 14 اوت]
فکر کنم اون اینجوریه.
اینجا نوشته که استندآپ کمدینه.
شنیدی اسمش رو؟
آره. برات سخته همدلی کردن؟
نه، نیست.
من باهاش همدلی دارم ولی این براش از نظر مالی سود داره.
کلی همدردی تو اینستاگرام میگیره، کتاب مینویسه...
ولی از یه نظر خوبه. شاید به بقیکمک کنه.
ولی میشه یه نمونه موفق دیگه از این که چطور با بیماری کنار بیای.
ممکنه باعث شه بقیه احساس شکست کنن چون انقدر خوب کنار نیومدن.
- فهمیدم. - از کجا معلوم. ناهار میری؟
نه، مرخصی میگیرم.
جوزف جای منو پر میکنه. اومد.
- سلام. - یه جوئل نامی زنگ زد با شما کار داشت.
جوئل؟
شخصیه. میخواست بهش زنگ بزنین.
ممکنه هوئل بوده باشه؟ اوله هارالد هوئل؟
نشنیدم دقیق.
- یه زنگ سریع میزنم. - باشه. من رفتم.
- باشه، خداحافظ. - خداحافظ.
- کسیه که میشناسی؟ - شاید؟
سلام! منو میشناسی؟
- از قایق؟ - آره.
داری میری خونه؟
چیزی شده؟
هی... بذار ببینم.
- میتونی نفس بکشی؟ - نمیدونم چی شده.
میتونی دستت رو بلند کنی؟
هی، میتونی دستت رو بلند کنی؟ خب، خوبه.
- حالم خوبه. - ببین منو.
ولی به نظر میاد یه مشکلی هست.
خبر بدی شنیدی؟
- حالم خوبه. - مطمئنی؟
مرسی.
- هی... - گوش کن، حالم خوبه.
- مطمئنی؟ - آره، کاملا.
«من یه عشق ذاتی به انسانیت دارم.
به همهی انسانها.
و شفقت هم دارم.
فکر نمیکنم برای بودن فقط با یه مرد ساخته شده باشم.
تقریبا بچگانه به نظر میاد که فقط یه آدم رو دوست داشته باشی.
هیچوقت هم نمیتونم وفادار باشم.
نه به خاطر مردهای دیگه، به خاطر اینه که من از خیلی آدمها ساخته شدم.»
این کدوم کتابه؟
یه دفترچه یادداشت. اسمش اتی هیلیسومه.
اسمش بود. دارم دفترچهها و نامههاش رو میخونم.
همین آخری رو تو راه اومدن اینجا خوندم. خیلی دوستش دارم.
- فکر میکنی مال منه؟ - نمیدونم.
میتونی وقتی تمومش کردم قرضش بگیری.
- تو چی میخونی؟ اگه چیزی میخونی؟ - بیشتر کتابهای علمی میخونم.
خیلی از داستان خوشم نمیاد.
«بعد این اتفاق افتاد، بعد اون اتفاق...»
- به نظرم واقعی نمیاد. - درسته. ولی دفترچه فرق داره.
ذاتی غیرقابل پیشبینیه و شامل چیزهای گذشته و حال میشه.
هیچ منطق بازنگرانهای نداره.
من بیشتر درباره سنگها میخونم.
درباره سنگها هم مینویسم. فکر کنم بیشتر از خوندن مینویسم.
- فهمیدم. - معمولا روی اون صندلی میشینم.
- و مینویسم. - درباره سنگها.
درباره سنگها. با یه پتو روم.
امتحانش کن. خیلی راحته.
مرسی.
پس اینجا میشینی با لپتاپت و مینویسی؟
نه، بیشتر با دست مینویسم.
جدی؟
به ذهنم رسید که دیگه دستخط کسی رو نمیبینی.
خب، این دستخط منه.
چی فکر میکنی؟
[به نظرم جدی میاد. اینم دستخط من.]
مرسی. به نظر میاد...
قدیمیه؟
- خب، مهم نیست. - ولی باید معذرت بخوام.
قرار بود برات شام درست کنم.
من آشپزی رو دوست دارم.
ولی امروز طبق برنامه پیش نرفت.
شام خیلی خوب بود.
ولی...
اورولوژیست...؟
آره، اورولوژیست.
داشتم فکر میکردم...
شکم، این بخش از بدن...
ما فکر میکنیم خصوصیترین بخشه.
میتونه منبع لذت باشه.
ولی همچنین با ادرار، مدفوع، چیزهایی که زشته، همراهه.
برای همین چه درست کار کنه چه نه، همیشه با شرم همراه شده.
- ولی... زمینشناس؟ - آره.
- بگو ببینم. - خب...
خیلیها زمینشناس میشن تا تو صنعت نفت کار کنن.
شاید هدف منم همین بود قبل از این که شروع کنم.
قبل از این که بفهمم سنگ چیه.
- قبل از این که عاشق سنگ بشی. - آره... آره؟
الان، سنگ شاید مهمترین چیز زندگیم باشه.
و میتونم...
میتونم صدای آواز سنگها رو بشنوم.
اگه من...
و عاشق این کارم...
اگه روی یه صخره یا یه تپه کنار دریا دراز بکشم...
و گوشم رو بچسبونم به سنگ، میتونم صداش رو بشنوم.
هیچ فکر جادوییای توش نیست.
صرفا یه ترکیبه...
از حس فیزیکی تماس سنگ با پوست...
و همهچیزهایی که درباره اون سنگ میدونم.
فکر کنم یه ادغام میان دانش و حس فیزیکی باشه...
که حس یه تپش زنده رو میده.
این چیزیه که من میتونم بشنوم، ولی تو هم میتونی حسش کنی.
تو هم میتونی بشنویش.
این... برای تو هم صدق میکنه.
وقتی فوقلیسانس رو شروع کردم...
یه دوستم برام ماکت توپوگرافی اسلو رو ساخت.
اون اولین باری بود که بعد شاعرانهاش رو کشف کردم...
خیلی دوست دارم اون ماکت رو ببینم.
- خب، هنوز دارمش. - جدی؟
آره؟
آره، آره.
وای!
- خیلی بزرگه! - آره.
- قشنگه، نه؟ - خیلی قشنگه!
عاشق اینم که گونههای مختلف رنگهای مختلف دارن.
یه حسی از ویژگیهاشون میگیری.
- اون چیه؟ - اون شیل هست.
و این یکی؟
سنگ آهکه.
به چی فکر میکنی؟
پوستت. خیلی خوشم میاد ازش.
و خوشم میاد که انقدر به کارت علاقهمندی.
جدی؟ من به چیزهای دیگه هم اهمیت میدم.
چیزی که تو کل دنیا بیشتر از همه دوست دارم، وقت گذروندن با دخترهامه.
اونا مهمترین چیز زندگیم هستن.
الان نگفتی سنگها مهمترین چیزن؟ بالاخره سنگ یا بچهها؟
هردوش. لازم نیست یکی رو انتخاب کنی.
فقط زبانه که ما رو گول میزنه که اینطوری فکر کنیم.
چیه؟
دارم به حرفهات گوش میکنم. فکر کنم این کتاب رو دوست داشته باشی.
ممکنه بخوای شب اینجا بمونی؟
آره، خیلی دوست دارم.
ولی فکر نکنم بمونم. فکر کنم برم.
- اشکالی نداره اینجا بشینم؟ - نه، حتما.
- خب... - آره؟
- آره... - چی باعث شد بیای این قایق؟
رفته بودم دیدن یکی. الان دارم برمیگردم خونه.
- کی رو دیدی؟ - یه دوست.
- شام؟ - یه شام سبک.
«شام سبک تو نسوددن»؟
شبیه اسم یه آلبوم فولک میاد.
شمع، هارمونیکا...
- تئوری توطئه. - حتما. من موسیقی فولک دوست دارم.
آره، منم همینطور.
و تو چی؟ کار کردی امروز؟
دارم یه خونه رو بازسازی میکنم. کل روز کفپوش کار کردم.
لعنتی.
- قرار بود امروز بارون بیاد. - ناراحتی که نیومد؟
وقتی بارون میاد شنا کردن باحاله.
وقتی کارم تموم میشه، معمولا میرم شنا.
صاحبکارهام یه محل شنا دارن.
- تو شنا دوست نداری؟ - عاشق شنام.
وقتی شنا نمیکنی چیکار میکنی؟
کار خاصی نمیکنم.
- جدول حل میکنم. - جدول؟
- تو هم میکنی؟ - نه. من کتاب میخونم.
آها، فهمیدم.
تو دوست داری کلمهها پشت سر هم با یه نظم بیان؟
آره.
میفهمم. من دوست دارم یه ذره آشفتهتر باشن.
یه جور هرجومرج که باید معنیش رو پیدا کنم.
درسته.
چتریهات خیلی قشنگه.
- مرسی. - میتونم...
میدونی اگه ماشین داشتیم، چیکار میتونستیم بکنیم؟
میتونستیم بریم خلیج بهشت، شنا کنیم و بعد عشقبازی کنیم.
میتونستیم این کار رو بکنیم.
میتونستیم، آره.
ولی، جاهای دیگهای هم هست غیر از خلیج بهشت.
میخندی؟ خندهدار بود؟
نه، فقط خیلی خوشحالم که دیدمت. تا حالا این کار رو نکرده بودم.
حداقل نه انقدر خودجوش. تو چی؟
آره، معلومه. یا، آره.
درواقع خیلی وقتها، یا خب، بستگی داره.
الان، زنم رفته خونه پدر و مادرش. پدرش مریضه.
واسه همین وقت بیشتری برای خودم دارم.
- آهان. ازدواج کردی؟ - معلومه. تو نکردی؟
- نه. - فکر میکردم هر دومون کرده باشیم.
- عه. - خیلیخب.
باشه، عیبی نداره. ولی قیافت شبیه آدم متاهله.
تعجب کردی؟ قیافت متعجبه.
متاهل و متعجب؟ آره، شاید یکم تعجب کردم.
بیشتر از این بابت که وقتی متاهلی توی تیندری.
نمیترسی زنت بفهمه؟
اون که توی تیندر نیست، هست؟
نمیدونم. ولی شاید دوستاش باشن.
نه، نه.
شاید باور نکنی، ولی واقعا زنم رو دوست دارم.
بیست ساله ازدواج کردیم. آخر هفته تو ووس باهمیم.
- اهل ووسی؟ - آره، من و زنم هر دو.
من تو جایی بزرگ شدم که نیم کیلومتر فاصله خانه تا صندوق پست بود.
اون مسیر رو آدم رو عوض میکنه.
نمیتونی تصور کنی چه انتظاراتی تو اون راه شکل میگیره.
- من اهل دوکام. - خب، پس میفهمی چی میگم.
فکر کنم صندوق پست شما هم خیلی دور بوده.
- نه، نیم کیلومتر نه. - خب، ولی منظورم رو گرفتی.
پس تو هم میفهمی که هیچ ارتباطی...
بین انتظارات و زندگیای که نصیبت میشه نیست.
ولی تو ازدواج نکردی؟ نه؟ باشه.
خب، اگه آره. خودت بهتر میدونی.
ولی حس کردم یه چیز متفاوتی در موردت هست.
نمیدونم تو چطوری، ولی بیشتر زنهای مجرد انتظار بیشتری دارن.
شاید اعتراف نکنن، ولی...
یه دوستی دارم که سر این موضوع خیلی با هم مخالفیم، ولی اون...
اون هر زنی که تو تیندر میبینه فکر میکنه فاحشهست.
من هیچ وقت با یه فاحشه نبودم یا نرفتم سراغشون.
اون بوده، قبل از تیندر. ولی من نه.
اون بهم گفت تیندر براش مثل یه «روسپیخونه مجانی»ـه.
و از یه نظر، هست. ولی فقط این نیست.
چون من زنهای زیادی میبینم که خودشون رو عرضه میکنن...
ولی توقعهای بالایی دارن از یه چیز دیگهای...
که اصلا نمیشه بهش رسید.
و این فقط باعث میشه احساس گناه کنم.
و واسه همین من... نه.
باور دارم وقتی آدم متاهله، انتظاراتش کمتره.
و این...
- بد گفتم؟ - اصلا.
نسبت به زنت عذاب وجدان نداری؟
معلومه که دارم. خیلی زیاد.
معلومه که عذاب وجدان دارم، ولی اون یه چیز دیگهست!
شاید فکر کنی من عوضیترین آدم روی زمینم.
ولی من این همه نیاز جنسی تو وجودمه.
و من...
من خیلی آدمدوستم! آدمها...
تو به نظر آدم خوبی میای، و چیزی که همین الان داشتیم...
اون یه چیز کاملا متفاوته با...
با هرکس دیگه.
پس فکر میکنم، چرا باید انقدر اشتباه باشه؟
معلومه که عذاب وجدان دارم.
فکر کنم یکم خرابش کردی.
- چطور؟ چیز اشتباهی گفتم؟ - نه، فقط...
فکر کنم باید برم خونه.
تو واقعا منو نمیشناسی.
ولی من...
من آدم خوبیم.
آره، واقعا باور دارم که هستی. تو آدم خوبی هستی.
قطعا. ولی...
یکم دیگه نمیمونی؟ خیلی گرفته به نظر میای.
نه، من... میرم خونه.
- واسه امشب ممنون. خوب بود. - مرسی.
خداحافظ.
[یکشنبه، 17 اوت]
[دوشنبه، 18 اوت]
واقعا گفت تیندر شبیه روسپیخانه مجانیه؟
- آره. - خب این یعنی تو چی هستی؟ فاحشه؟
آره، یا اون. من نیت دیگهای نداشتم.
فقط میخواستم باهاش سکس کنم.
هردومون یه چیز میخواستیم، پس همون شد.
بعدش، حرفهایی زد که هیچ زنی نمیزد.
ولی مطمئن نیستم این اخلاقها باعث بشه آدم بدی باشه.
خب، اون متاهل بود.
شاید اگه میدونستم، باهاش نمیخوابیدم.
- این موضوع منو اذیت میکنه. - چی اذیتت میکنه؟
این که مستقیم از بوسیدن اوله هارالد...
رسیدی به سکس با یه غریبهی تصادفی کنار اسکله.
ولی واقعا کاملا بیدردسر بود.
فقط منو خیلی خوشحال کرد. یه جور آزادی داشت.
یه صمیمیت ساده با یه غریبه میتونه خیلی لذتبخش باشه.
اینطوری میگی انگار تا حالا سکس اتفاقی نداشتی، ولی داشتی.
شاید به خاطر شرایط بود، این که تو کشتی آشنا شدیم.
خیلی راحتتر و بیقیدتر بود تا یه قرار رسمی.
مثل وقتی نیست که تو تیندر قرار میذاری یا تو بار میشینی...
که شبیه یه معاملهست.
نه، فقط یه فضای آزاد بود. با شرایط برابر هم رو دیدیم.
- حوصلهات رو سر بردم؟ - نه، ولی باید بذاری...
بذار تو گوشت، چون الان میخوان...
- سلام. - سلام. سالنها رو دیدم.
بد نبودن، ولی خیلی بهتره که اینجا این کار رو انجام بدیم.
با یه سیستم صوتی، مردم تو کل شهر میتونن بشنون.
- پروژه تایید شده؟ - نه.
- به نظر میاد رای بیاره که رد بشه. - رد بشه؟ چرا؟ کی؟
امروز صبح. میخواستم بهت بگم، ولی تو داستان سکست رو گفتی.
میخوایم به هر حال یه کاری بکنیم. یه حرکت اینجا، یه کنسرت فیلمبرداریشده.
میتونه خیلی خوب باشه.
باید ببینیم از پس چی برمیاییم.
هنوز قطعی نشده.
الان یه علاقهی زیادی واسه پروژهای هست که...
کناسگورد یه نمایشگاه درباره هنرمندان دوران جنگ جهانی دوم مدیریت کنه. هنر پارتیزانی.
میرم با کاریلونیست حرف بزنم، بعد دوباره میام بالا.
من واسه این خیلی زحمت کشیدم. خیلی بهم انرژی داده بود.
و حالا باید با کناسگورد و جنگ جهانی دوم کار کنم؟
حس میکنم توخالی و خشک شدم. فقط میخوام ولش کنم.
نمیتونی ول کنی.
منم از کارهایی که تو میکنی، آزرده میشم.
نمیتونم ازش بگذرم، ماریان.
مستقیم از بوسه با زمینشناس...
به سکس با نجار رسیدی!
تو، مسئولترین آدمی که میشناسم!
فکر میکنی این بیمسئولیتیه؟
- نمیدونم. - من فکر نمیکنم بوده باشه.
فکر میکنم اصول اخلاقی من خیلی سفت و سختن.
ولی راجع به سکس نیستن، راجع به رفتارمون با همدیگهست.
دقیقا همون چیزهایی که تو توی تور تالار شهر عالی گفتی!
در مورد آزادی حرف زدی، آزادی جنسی...
آره، و خیلی از اون چیزها از خودته.
همش درباره تو بود. حتما فهمیدی دیگه؟
تو کارهایی میکنی که من هیچوقت نمیتونم بکنم.
ولی دوست داشتی بکنی؟
نمیدونم.
فکر کنم یه جورایی تهدیدم میکنه، این کارهات.
اون آزادیت. اون رفتارت که خط قرمزها رو رد میکنه.
این منو چی نشون میده؟
یه آدم ترسو، سرکوبشده، حوصلهسربر که از زندگی میترسه؟
- موضوع این نیست، هایدی. - ته دلم میدونم.
ولی وقتی باهات حرف میزنم، اینطوری فکر میکنم.
تو باعث میشی اینطوری فکر کنم.
این به این معنی نیست که زندگیم کسلکنندهست...
صرفا چون با یه نجار تصادفی نمیخوابم.
خوابیدن با اون نجار...
منو آزاداندیش و زندگیم رو عالی نکرد.
من حتی انقدرها به سکس علاقه ندارم.
فقط مثل هر چیز دیگهای اتفاق افتاد و خیلی لذت بردم.
باشه. ولی قضیه واسه من با اوله هارالد هم پیچیدهست.
اون یه دوسته!
من تو کشتی دیدمش.
بهش خوش گذشته بود و میخواست دوباره باهات تماس بگیره.
جدی؟ خوشحال شدم شنیدم.
هایدی، من خیلی ازش خوشم میاد. فکر میکنم فوقالعادهست.
چی میگی؟ دوباره میبینیش؟
شاید، از کجا معلوم؟
ولی تقریبا مطمئنم که ما زوج نمیشیم.
وقتی گفت دخترهاش از همهچیز براش مهمترن، این برام روشن شد.
- چرا؟ میخوای تو مهمترین باشی؟ - نه، معلومه که نه.
فقط یادم انداخت که این چقدر پیچیدهست.
دخترهاش باید مهمترین چیز توی زندگیش باشن.
ولی اگه یه آدم جدید بیاد توی زندگیشون ممکنه چنین حسی نداشته باشن.
- نباید اینطوری فکر کنی، ماریان. - نه؟ من خودم بچه طلاقم.
به بچهها فکر نکردن واقعا خودخواهیه!
اگه بخوام با اوله هارالد قرار بذارم، باید وارد زندگیش بشم.
این که وارد زندگی کسی بشی، کار خوبی نیست؟
بچهها عاشقت میشن.
آره، شاید، ولی...
وارد شدن یعنی قبول کردن مسئولیت.
و اون خانواده مشکل داره.
دو تا بچهی ناامن و یه همسر سابق همسایه بغلی که مشروب میخوره.
فکر میکنی سولویگ مشکل الکل داره؟
- آره. - من فکر نمیکنم.
رفتارش دقیقا رفتار یه الکلی بود. منو یاد بابا انداخت.
خب، اگه همهی اینا رو میبینی، بچههای ناامن و...
- مگه این دقیقا موقعی نیست که... - یکی باید وارد بشه؟ نه.
من مناسب اون مسئولیت نیستم. حرکت مسئولانه اینه که دور بمونم.
این دیگه خیلی بدبینانهست، ماریان.
من فکر میکنم وارد شدن حتی بدبینانهتره.
نه. نه!
من ته دلم حس میکنم که اشتباه میکنی.
اگه بخوام وارد بشم، باید با سولویگ باشه. اون بیشتر نیاز داره.
[جمعه، 22 اوت]
داری برنامهی عملها رو بررسی میکنی؟
- میتونم یه چیزی بپرسم؟ - آره.
اشکالی داره برم بخش و به بیماری که تازه عمل کرده سر بزنم؟
آشناست؟ یا اینجا بوده؟
خب، بوده، ولی...
- یعنی کسی که باهاش سر و کار داری. - نه، اینجا نه.
و من نمیشناسمش، نه اینطور که...
اولین بار توی کشتی دیدمش.
اول تو گرایندر، بعد روی عرشه.
هیچی نشد، فقط حرف زدیم، بعد گونهام رو بوسید.
همین. و میدونه که من اینجا کار میکنم.
باشه. نمیدونم چی بگم.
- چرا میخوای ببینیش؟ خوشت اومده؟ - نه! نه...
- نه. - نه؟
فقط میخواستم حالش رو بپرسم. صرفا واسه نیت خیر.
ولی اگه اشتباه برداشت بشه...
فکر میکنی اشکالی داره دعوت به شام یکی رو قبول کنم...
که تقریبا مطمئنم نمیخوام باهاش وارد رابطه بشم؟
خب، تا وقتی که برداشت اشتباه بهش ندی...
احتمالا همون قبول کردن برداشت اشتباهه.
همینه دیگه.
خب...
به عنوان پرستار شیفت برو، نه به عنوان خودت.
باشه.
سلام کارینا. فقط دارم به یه مریض سر میزنم.
برو.
سلام. فقط اومدم حال همسایهتون رو بپرسم.
سلام. فقط گفتم حالت رو بپرسم...
شارژر گوشیمو پیدا نمیکنم.
این یکیه؟
آهان، همینجاست. میتونی برام وصلش کنی؟
- مرسی. - میذارمش همینجا.
شنیدم دیروز عمل داشتی، و این که خوب پیش رفته؟
خب، پروستاتم دیگه نیست.
- امیدوارم همهچیز رو برداشته باشن. - آره، امیدوار باشیم.
از کجا فهمیدی اینجام؟
خب، من اینجا کار میکنم. برنامه عملها رو بررسی کردم.
- اسمم رو نمیدونی. - پیدا کردنش سخت نبود.
میدونم اسمت بیورنه...
و بعد از نوبت دکترت تو راهرو دیدمت.
بعد از آخرین دیدارمون خیلی بهت فکر کردم.
- نباید اونطوری ولت میکردم. - بهش فکر نکن.
- معلوم بود چقدر ناراحت بودی. - فقط نمیخواستم کسی دور و برم باشه.
- میفهمم. - آره.
در هر صورت، عالیه که خیلی زود عمل شدی.
- آره، فوقالعاده بود. - الان چه حسی داری؟
بد نیست، جز این که خیلی احساس نفخ دارم.
بدترین بخشش همینه.
واسه اینه که شکمت رو واسه لاراسکوپی باد میکنن.
باید راه بری تا بره بیرون. گوز بدی.
- آره، همین رو گفتن. - میخوای الان یه قدم بزنیم؟
- الان؟ - چرا که نه، باهات میام.
- ببین، لازم نیست... - بیا دیگه.
- فکر نکنم بتونم وایسم. - کمکت میکنم. این مال توئه؟
آره، ولی...
- بیا بریم. - اون یکی رو آروم.
مرسی.
- و اون یکی. - آره. همینجا.
- خب، شد. - لطفا اینو نگه دار.
حتما. چرخها قفل شدن.
- خب. آمادهای؟ - آره.
باشه.
- یکم دیگه. - فکر کنم میخوام برگردم. آره.
- باشه؟ - باشه.
خب. بد نشد.
من که مطمئن نیستم.
- کی مرخصت میکنن؟ - فکر کنم پسفردا.
- نه، نمیشه. - احتمالا میشه.
- این از چیزی که فکر میکنی زودتر میگذره. - جدی میگی؟
آره.
داشتم فکر میکردم...
کسی رو داری که کمکت کنه؟ مثلا خرید و این چیزها.
چند هفته باید از بلند کردن چیزهای سنگین پرهیز کنی.
- دوست دارم. - معلومه که داری.
یه دوستم گفت کمکم میکنه. حالم خوب میشه.
باشه، خوبه.
شمارت چنده؟
90-25-22-13.
لازم نیست که...
- حالا تو هم شمارهی منو داری. - باشه.
اگه کمکی خواستی برای خرید یا هر چیز دیگه، زنگ بزن.
جدی میگم. فقط زنگ بزن.
بالاخره هردومون تو نسوددن زندگی میکنیم.
اگه تو سارپسبورگ زندگی میکردی، اصلا زحمتش رو نمیکشیدم.
- یادت باشه راه بری، تا گاز تخلیه شه. - نهایت تلاشم رو میکنم.
- خیلی ممنون. - قابلی نداشت.
خیلی لطف کردی اومدی حالم رو پرسیدی.
و این که پیشنهاد کمک دادی و اینا.
خداحافظ، بیورن.
- داری برمیگردی نسوددن؟ - آره.
برنامه همینه. شاید تو راه یه قهوه بخورم.
یا شاید قبل از کشتی یه لیوان آبجو بخورم.
نمیدونی چه خوششانسی.
وقتی نمیتونی داشته باشیش چقدر فوقالعاده به نظر میاد.
فقط یه جایی بشین و یه قهوه بخور.
به مردم نگاه کن.
[بیورن: واقعا کی هستی؟]
[تور: تور :)]
[بیورن: این برای یه روانپزشک کافی نیست.]
[بیورن: شاید پیشنهادت برای کمک رو قبول کنم]
[تور: خوبه :)]
[دوشنبه، 25 اوت]
- الوستاد رو دیدی؟ - مریض همین الان اونجاست.
ببخشید.
من با ایگل یه توافق مشخص داشتم. این برام عجیبه.
ما آخر هفته شام خوردیم، گفت... قول داد...
- خب، شما به من ارجاع داده شدین. - ارجاع داده شدم به؟
اگه بخواین میتونم بررسی کنم...
- سویلند رو ندیدی؟ - مگه توی اتاق عمل نیست؟
فکر میکردم باشه. ولی این مریض با ایشون نوبت داشت.
حتما یه اشتباهی شده. این خیلی ناراحتکنندهست.
- نمیتونین پیجش کنین؟ - وقتی مشغول عمله، نه.
- ولی نتایج آزمایشهاتون اومده. - نه، نه. میخوام از ایگل بگیرم.
شاید بتونین پیجش کنین؟
میتونم بررسی کنم ببینم واقعا تو عمل هست یا نه.
خوبه.
ما قرار بود عمل رو تو هامبورگ انجام بدیم.
- چون اون کلینیک بهترینه. - حتما میدونین.
- البته به جز کپنهاگن. - اونا هم خیلی خوبن.
ولی وقتی با هامبورگ حرف میزدیم، گفتم که ما ایگل رو میشناسیم.
اونا گفتن: «چرا بیایین هامبورگ، وقتی یکی از بهترینهای اروپا تو نروژه؟»
جالب اینه که عموی ایگل، هاکون سویلند، پدر منو درمان کرد.
نه برای همین بیماری. اون جراح قلب بود.
و کلبهاش کنار خونهی والدینم بود، اون بالا توی میسوستر.
- فهمیدم. چه تصادفی. - درسته؟
ایگل یه جراح فوقالعادهست، معلومه.
همین الان کارش تموم شد. تا چند دقیقه دیگه میاد پایین...
یکم تاخیر داشتن.
تا ده دقیقه دیگه میاد پایین.
مرسی.
- پدر سوره تا 105 سالگی زنده بود. - ولی دیگه نیست.
بهار فوت کرد، ولی تا آخرین لحظه سرحال و هوشیار بود.
- آره، همینطور بود. - کمتر کسی انقدر خوششانسه.
- درسته، و برادرش هنوز زندهست. - برادر من نه، عموم.
آره، عموی ایشونه. خب، همجنسگراست، ولی...
حیفه، چون دیگه وارثی نداره، ولی...
هنوز سرحاله، قطعا. ما تو خانوادمون خیلی عمر میکنیم.
- آره... - آره، همینطوره.
105 سال؟ بعضیها انقدر نچسبن که بعد حرف زدن باهاشون دلت میخواد دوش بگیری.
بهت برخورد؟
اونم مثل بقیه میترسه همدمش رو از دست بده. از مرگ میترسه.
تو بهت برنخورد؟
چون نمیخواست معاینهاش کنم؟
ایگل زبونشون رو بلده. من خوب درکشون میکنم.
یه چیز دیگه... رفتی اون دوستی که تو گرایندر پیدا کرده بودی رو دیدی؟
آره، سر زدم.
پیشنهاد دادم تو خرید بهش کمک کنم.
یه حد و مرزی هست دیگه، میفهمی؟
نمیشه به کسایی که تو گرایندر میبینی پیشنهاد پرستاری خونه بدی.
به من ربطی نداره، ولی برای خودم هم همینطوره.
منم نمیتونم به یکی به خاطر این که کلبه والدینمون کنار همه، امتیاز بدم.
- نه... - نه. و یه چیز دیگه.
اگه این یه دختر بود که توی تیندر دیده بودی...
یه لحظه هم معطل نمیکردم، نه میگفتم.
ولی الان نمیگم، که برام گیجکنندهست.
به خاطر اینه که هر دوتون مردین که من اینجوری میشم...
به هر حال، این مریض آسیبپذیره، پس فکر میکنم...
نه، این...
واسه زدن مخش چنین کاری نمیکنم.
- اصلا علاقهای ندارم. - به من ربطی نداره.
و فکر نمیکنم سیگنال اشتباهی داده باشم.
فقط فکر میکنم کمک کردن به کسی برای خرید که اشکالی نداره، نه؟
نه، احتمالا حق با توئه.
- معلومه که حق با توئه. ولی گوش کن... - چی؟
یه چیزی هست که هی تو ذهنمه، باید بگم.
یه موضوع جداست، باشه؟
هیچ ربطی به گرایندر نداره، ولی چیزیه که زیاد بهش فکر میکنم.
ما بیماران همجنسگرا زیاد داریم.
مطمئنم من زودتر از تو تشخیصشون میدم.
یه نگاه میکنم میفهمم، و چیزی که میبینم اینه که...
چون میدونم عواقب اون تشخیص برای اون مردها چیه.
و این چیزیه که هیچوقت بهشون نمیگی.
به ناتوانی جنسی و ناباروری اشاره میکنی...
ولی تقریبا هیچ نمیگی که برداشتن پروستات چه اثری روی سکس داره.
نه تنها نعوظت رو از دست میدی، چیز رو هم...
وقتی رابطهی مقعدی داری، اگه کسی از پشت بگیرتم، رک بگم...
آلتش رو فشار میده به پروستاتم.
که خیلی لذتبخشه.
این یه بخش خیلی بزرگ از لذته که...
که وقتی پروستات رو برمیدارن از بین میره.
و این فقط...
فکر کنم نسبت به مردهای همجنسگرا بیشتر دلم میسوزه تا بقیه.
چون میدونم واقعا در عمل چه معنیای داره.
یه جورهایی فقدانش بزرگتره.
هیچوقت به این فکر نکرده بودم. متاسفم.
اشکالی نداره.
و کاملا بیربطه، فقط...
نه، نه.
انقدر بهش فکر کردم که مجبور شدم بگم.
خیلی خوشحالم که گفتی. مرسی.
خب، دیگه گفته شد.
[سهشنبه، 26 اوت]
دوستم قرار بود کمکم کنه، ولی مجبور شد سگش رو ببره دامپزشکی.
- همونی که قرار بود توی خرید کمکت کنه؟ - آره، فردا میره خرید.
ولی اونوقت امشب چیزی نداری.
اشکالی نداره.
پس من میبرمت خونه، بعدش برات خرید میکنم.
- نه، نه. واقعا لازم نیست. - اشکالی نداره. جدی.
- سوندت خوبه؟ - خیلی اذیتم میکنه، ولی...
- خوب محکم شده؟ - هست، سر جاشه.
هی...
کیسه هنوز پر نیست.
یادت دادن چطوری خالیش کنی؟
- پوشک هم گرفتی؟ - آره.
نسخه هم گرفتی؟
هر چی نسخه بود دادن. حتی ویاگرا!
- برای این که دوباره نعوظ داشته باشی. - میدونم.
- وقتی شنیدی ناراحت شدی؟ - آره، میشه گفت.
ولی نیتشون خیره.
خوبه که در موردش حرف زدن. مهمه.
فقط باید با ریتم خودت پیش بری.
فکر کنم باید بریم.
ما تمرکزمون روی اینه که مریضها دوباره خوب بشن.
ولی واقعا توانش رو نداریم...
که با اندوهی که بعضیها بعد از عمل حس میکنن کنار بیایم.
این که یکی بیاد داخل بدنت و چیزی رو برداره یا تغییر بده...
ممکنه حسش... خب مثل تجاوز نباشه...
ولی شاید بیشتر شبیه ورود اجباری باشه.
بیدار میشی و بدنت کاملا فرق کرده.
بعضیها یه حس از دست دادن دارن.
نمیتونیم عوضش کنیم...
ولی بهتره بپذیریم که بعضیها ممکنه غصه بخورن.
و اون غصه شاید نیاز به زمان داشته باشه تا خوب شه یا تبدیل به چیز دیگهای بشه.
- چیز دیگهای؟ - آره.
من دقیق نمیدونم، ولی چیزی که یاد گرفتم اینه که بدن یه میدان جنگه.
به نفعمونه اینو جدی بگیریم...
همهچیز رو آروم بپذیریم و باهاش نجنگیم.
این فقط درباره بیماری نیست. درباره جنسیت و میل هم هست.
زن اولم سرطان داشت.
قبل از این که همدیگه رو ببینیم.
چند بار ازدواج کردی؟
- دو بار. - عه.
هیچوقت دوست نداشتی ازدواج کنی و بچهدار بشی؟
نه.
فکر کنم دوباره میتونم ازدواج کنم.
چی باعث میشه فکر کنی بار سوم جواب میده؟
- وقتی عاشق میشی اینطوری فکر میکنی. - ولی دیدی که چطوری میتونه عوض بشه.
من نمیفهمم چرا مردم این نیاز به ازدواج رو حس میکنن.
اگه عشق هست و میخوای با هم باشی، همین کافی نیست؟
یه چیزی در مورد اون قولی که میدی وجود داره.
قولی که دو بار شکوندیش...
ولی هنوز حاضری بار سوم دوباره بدی؟
پس ازدواج با یه دروغ بزرگ شروع میشه.
و همه میدونن که دروغ پایهی سستی برای ساختنه.
از نظر من ازدواج یه جور واحد تولیدیه...
که هدف اصلیش بچهدار شدنه.
- تو اینجوری میبینیش؟ - آره.
در اصل همینطوره.
با یه پروژه مشترک شروع میشه، ولی آخرش میفته گردن بچهها...
که پروژه رو ادامه بدن...
وقتی والدین دیگه نمیتونن یا نمیخوان سرمایهگذاری کنن.
اونا میتونن جدا شن و از نو شروع کنن...
ولی بچهها تا آخر عمر گیر اون ازدواج میمونن.
- متاسفم. - صرفا اینطوری میگی دیگه.
فقط پر از عذاب وجدان میشم. ولی اشکالی نداره.
من همیشه همینطوریم.
واقعا؟
آره، همیشه.
پس نباید ازت بخوام با من ازدواج کنی؟
اشکالی نداره. هیچوقت این کار رو نمیکنم.
مرسی.
قول میدم. ولی...
اشکالی داره اگه بگم...
عاشق شدم؟
اشکالی نداره. میتونی بگی.
همیشه همینطوریای؟ انقدر مهربون؟
همیشه.
زندگی خیلی کوتاهه، میدونی.
بیورن، کیسهات... فکر کنم باید خالی بشه.
عه. راست میگی.
- کمک میخوای؟ - نه، نه.
نه! نه...
من خوبم. لطفا نیا تو.
- هی، میتونم... - خوبم.
- سطل داری؟ - تو آشپزخونهست.
- زیر کابینت. - باشه.
- اونایی که تو عکسها هستن کیان؟ - داگ هامرشولد اون یکی رو گرفته.
- خوبه. - آره. به نظرم تاثیرگذاره.
اون یکی عکس پالمهست.
یه جور همجنسگرایی ظریف توشه.
تو بیمارستان خیلی نخوابیدی.
نه.
از وقتی عمل کردم زیاد نخوابیدم. بیدار دراز میکشم و فکر میکنم.
به چی؟
به همهچیز. که چقدر بیمعنی بوده.
بیمعنی؟ واقعا اینطوری فکر میکنی؟
گفتنش وحشتناکه، ولی کمکم داره برام روشن میشه.
صبح روز عملم، داشتم اخبار رادیو رو گوش میکردم.
گفتن واکسن ایدز به زودی در دسترس قرار میگیره.
جدی؟
همهگیری کرونا این فرصت رو داد که فناوری امآرانای رو آزمایش کنن.
آره شنیدم. عالی نیست؟
آره، ولی درست همون روز...
«طعنه سرنوشت»، همین نیست؟
بعد از این که تابستون 1986 همجنسگرا بودنم رو علنی کردم...
قبل از این که من به دنیا بیام.
- جدی؟ - آره.
زود بعدش یه مستند تلویزیونی درباره ایدز دیدم.
مثل فیلم ترسناک بود! حرفهای معمول اون موقع رو میزدن.
که ایدز یه بیماری وحشتناک و مرگباره که بیشتر سراغ مردهای همجنسگرا میره.
و من حس کردم دارم مجازات میشم، برای جرئتی که کردم و علنی کردم.
که حقم بوده.
همهچیز برام عوض شد. شدیدا ترسیدم.
اگه سکس میکردم و یه ذره منی روی پوستم میریخت، همین کافی بود که وحشتزده بشم.
چه برسه به این که با کسی بخوابم که نخواد کاندوم استفاده کنه.
سخت بود که پافشاری کنم، خودمم ازش خوشم نمیومد.
بعدش میشکستم. همیشه میدویدم آزمایش میدادم.
توی سالن انتظار کلینیک مینشستم و احساس کثیفی و شرم داشتم.
و اون سه ماهی که طول میکشید تا جواب نهایی بیاد...
از اضطراب فلج بودم.
بین ترس از مرگ و این فکر که...
چطور باید به آدمهای نزدیکم بگم، دستبهدست میشدم.
شبها بیدار میموندم و به پدر و برادرهام فکر میکردم...
که مجبور میشن به بقیه بگن من ایدز گرفتم.
آخرش، انقدر فشار و استرس شدید شد...
که به نظرم بهتر بود کلا سکس رو کنار بذارم.
کلا. ازش بگذرم.
از اضطراب خلاص بشم.
ولی بعد داروها اومدن. خیلی وقته دیگه حکم مرگ نداره.
ولی هنوز میترسی، نه...
از این که بیماریای بگیری که مجبور باشی تا آخر عمر دارو بخوری؟
و نمیدونی چطوری روی بدنت اثر میذاره. عوارض جانبی و...
پس پیآرایپی چی؟ چرا امتحانش نکردی؟
قطعا باید میکردم. الان میفهمم.
ولی وقتی اومد، حس کردم قطار رفته.
یه جورایی. نمیدونم، فقط خیلی... خستم.
ولی تو توی گرایندر هستی.
فقط برای نگاه کردنه. هیچ کاری نمیکنم.
خب؟
فکر نمیکنم چیزی ازم مونده که کسی رو تحریک کنه.
وقتی گفتن باید عمل کنم و سویلند گفت...
احتمال زیادی هست که دیگه نعوظ نداشته باشم...
به نظرم اون کوچیکترین مشکل بود.
ولی همون روز که رفتم عمل و احتمال ناتوانی جنسی...
یا حداقل عقیم شدن، هیچوقت دیگه انزال نداشته باشم...
همون روز، از همه روزها، بهم میگن...
که واکسن ایدز احتمالا داره میاد.
انگار به نقطه اول برگشتم.
به حرفهایی که روز اول دیدارمون زدی فکر کردم.
که مردم باید خودشون رو جمعوجور کنن.
منظورم این نیست که تو باید...
ولی شاید سعی کنی توی ترحم به خودت غرق نشی.
تو هنوز تموم نشدی.
حالا بیا تو تخت.
- میتونی خودت؟ - آره.
مرسی.
- داری چیکار میکنی؟ - میخوام کنار تو دراز بکشم.
- چرا؟ - چون دلم میخواد.
نمیخوام کاری بکنم، فقط میخوام کنار تو باشم.
نباید از سر ترحم بکنی.
نه، میکنم چون میخوام پیشت باشم.
به عنوان یه چیز خوب در نظرش بگیر.
به عنوان یه مسکن، واسه هر دومون.
جدی میگم.
صرفا سعی کن آروم باشی.
[چهارشنبه، 27 اوت]
من میرم سر کار.
- حالت چطوره امروز؟ - بد نیستم.
خوبه، ولی کیسه باید به زودی تخلیه بشه.
چیه؟
- شاید این الان عجیب باشه. - چی عجیب باشه؟
لزومی نداره چون باهام خوابیدی...
حس کنی که باید برگردی اینجا.
بیورن... بیورن، بیورن، بیورن.
باید بیشتر به مردم ایمان داشته باشی.
خداحافظ.
سلام آیدا.
سلام.
خیلی وقته اینجا نشستی؟
اومدم داخل، ولی هنوز توی تخت بودین.
- این هفته پیش مامان میمونی. - نمیخوام پیش مامان باشم.
نه، میفهمم، ولی...
برو داخل تا بیاییم با هم صبحونه بخوریم.
اول با ماریان خداحافظی کنم.
ببخشید.
لازم نیست عذرخواهی بکنی. من باید عذرخواهی بکنم.
آیدا از سحر روی ایوان میشینه. میترسه بره توی اتاق خودش...
و چون من خوابم معمولا میخزه میاد پیش من! این درست نیست!
یه کاریش میکنیم. با سولویگ حرف میزنم.
میدونی به نظرم بهترین چیز چی میبود؟
که اگه من و تو یه شب توی قایق نسوددن آشنا میشدیم.
تصادفا. به نظرت امکانش هست؟
- عه سلام! - سلام!
- اینجا نشستی؟ - آره؟
- اینجا زندگی میکنی؟ - از پیش اوله میای؟
- آره. - به آیدا گفتم نره بالا.
- ببخشید اگه مزاحم شد. - اصلا. نیازی به عذرخواهی نیست.
نه... زود بیدار شدی؟
- دارم میرم سر کار. - آهان.
- پس در هر صورت باید میرفتی؟ - آره.
- تو هم زود بیدار شدی؟ - از سه صبح بیدارم.
- وای! - آره...
یه فنجون قهوه میخوای؟ یکم پیشم میمونی؟
- فقط یکم؟ - آره... آره.
چه خوب. بیا!
بالشتم هست؟ مرسی.
بفرما.
از سه بیداری؟ مشکل خواب داری؟
خیلی.
چندین ساله همینم. دکتر هم رفتم.
میدونی، میگن...
خواب بد زندگی رو کوتاه میکنه. فکر کردن بهش خیلی ناراحتکنندهست.
- درک میکنم. - دراز میکشی و فکر میکنی...
«زندگیم داره کوتاه میشه.»
نمیدونم چرا چنین چیزی بهت میگن، کمکی که نمیکنه.
نه.
و به نظرم عده زیادی چنین حسی دارن.
جامعهشناسی؟
آره. آره گمونم باشم.
معلم موسیقی بودی، نه؟ وقتی نمیتونی بخوابی چیکار میکنی؟
من روانکاو تعلیمدیدهی موسیقیم.
ولی در حال حاضر بیکارم.
اینجا کار پیدا کردن سخته. دارم فکر میکنم که برگردم اسلو.
توی برگن یه پیشنهاد کاری دیدم.
ولی با اوله تصمیم گرفتیم که بخاطر بچهها نزدیک هم زندگی کنیم.
ولی مطمئن نیستم چیز خوبی باشه، میفهمی؟
گاهیاوقات حس میکنم زندگی کردن این پایین...
آخه من طبقه اولم دیگه.
که من اینجا نشستم که بچهها بتونن بین من و اوله در رفت و آمد باشن.
گاهیاوقات حس میکنم یه مجازاته. واقعا میگم.
تو شوهر و بچهای چیزی نداری؟
- نه. - نه...
خیلی آروم به نظر میای.
اولین باری که دیدمت خیلی آرام به نظر میرسیدی.
نه.
نه، واقعا چنین حسی ندارم.
- الان داره گریهام میگیره. - ببخشید!
اشکالی نداره فقط...
دائما حس میکنم دارم به یه دیوار میخورم.
دائما در تلاشم مسیرم رو پیدا کنم.
- ببخشید اگه حرف اشتباهی زدم. - نزدی.
صادقانه بگم به نظرم مشکلی نداره که چنین حسی دارم.
باید هم همین باشه.
ببخشید...
لزومی نداره عذرخواهی کنی.
شده به نحوی حس کنی که گیر کردی؟
توی شرایط، شخصیت و یا انتظاری؟
کاملا گیر کردی، فکر میکنی که...
- چی شد که به اینجا کشید؟ - کاملا. راستش خیلی زیاد.
ولی...
- ولی گوش کن. - بله؟
حتی اگه شرایط غیرممکن به نظر برسه و ناامیدیها تلنبار بشن...
هیچوقت نباید این باور رو از دست بدی که راه خروجی هست.
- صرفا باید تحمل کنی؟ - آره.
«سرسختیت به مانند روزگارت خواهد بود.»
- هایدی؟ - آره، از هایدی بود.
من دیگه برم، وگرنه دیرم میشه.
چرا من و تو و هایدی یه بار دور هم جمع نشیم؟
- خیلی خوب میشه! - با هایدی بریم اسلو و...
- آره. - میتونیم بریم بیرون که غذا بخوریم.
نمیخوام چیزی رو بین تو و اوله خراب کنم.
- میتونی پشت سر بذاریش. - جدی؟
- میتونی شمارهام رو از هایدی بگیری. - هایدی. بهت زنگ بزنم یا...
- من باید برم. - با هایدی حرف میزنم پس.
- مرسی که پیشم نشستی. - بابت قهوه ممنون.
- خوشحال شدم باهات حرف زدم. میبینمت! - منم! باشه! خداحافظ!
سلام. - مسافر شدی پس؟
- نه. - نه؟
شب رو خونهی فلانی بودی؟
- آره. - اوضاع خوب پیش میره؟
- آره. - خوشحال به نظر میای.
- صرفا هیجان دارم که میرم سر کار. - باشه.
نه، راستش واقعا خوشحالم.
انگار فکرم باز شده.
محشره.
- تو چی؟ تو هم خوشحال به نظر میای. - آره؟
گمونم باشم دیگه؟ راجع به رفتن سر کار هم هیجان دارم.
- سلام. - سلام.
زود بیدار شدی؟
با آنا و موسیقیدانها جلسه دارم.
خونهی اوله هارالد بودی؟
پروژه چطوری پیش میره؟ واسه سالگرد تصمیمی نگرفتن؟
چرا، قراره...
باشه...
آره، دیروز یه جلسهی مزخرف داشتم.
ولی در هر صورت اوضاع داره بالاخره اونطوری که میخوام پیش میره.
- وای! - اونطوری که فکر میکنی نیست.
فهمیدم احمقانست که کلی پول خرج یه مهمونی کنی.
قانعشون کردم که کاری کنن که ارتباط برقرار کردن با شورا راحتتر بشه.
که بتونن هر وقت که خواستن کمک بگیرن. خیلی ساده.
یه مراسم کوچیک روی سقف ساختمان شهرداری میگیریم، همونطور که آنا پیشنهاد داد.
یه قطعه نوشتیم که خوانندهای باید اجراش کنه...
که باید نمایانگر «دختر اسلو» باشه.
یه چیزی مثل روایت روزانهاش.
الان داریم همین رو تمرین میکنیم.
این خیلی سادهتر و بامعنیتره به نظرم.
پس دیگه نمیخوای استعفاء بدی؟
میخواستم استعفاء بدم.
فکر کن ببین چقدر دستاورد داشتی هایدی.
نمیشه الان استعفاء بدی. طرز فکر خیلی خوبی داری.
به امثال تو توی شهرداری نیاز داریم.
این دیگه تازگی داره! «توی شهرداری بهت نیاز داریم.»
- تو هم. به تو هم نیاز داریم. - ولی به تو نه؟
من؟ البته. من خود شهرداریم.
«مترجم: «تارخ علیخانی تلگرام: aManOfWar@
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.