All language subtitles for Under_the_Banner_of_Heaven_S01E01_1080p_WEB_H264_CAKES_NHI_fa

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish Download
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز .::. DigiMoviez.Com .::.

جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی‌موویز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez

ترجمه از پرولیتور و مرتضی لک‌زایی Prolator & Morteza_Lkz

‫- بابا! زود باش! ‫- آره؟

‫منو با طناب بگیر!

‫بابا!

‫عزیز دلم باید چمن‌ها رو کوتاه کنم

‫اینو یه ساعت پیش گفتی

‫آه، قیافه ناراحت، آره؟

‫باشه، همیشه همینه

‫همیشه جواب میده

‫دختر باهوشی هستی ‫قبول دارم

‫خب بذار ببینیم

‫باشه ‫این یکی خیلی وحشیه!

‫خب، صاف وایسا، آنی

‫گرفتمش!

‫گرفتمش ‫یه گوساله گرفتم

‫یه گوساله گرفتم!

‫صاف وایسا! صاف وایسا!

‫می‌خواید علف‌ها رو ببافید؟

‫دوستم بلده ببافه

‫جب؟

‫- بله؟ ‫- تلفن

‫- من باید برم داخل ‫- از اداره‌ست

‫خب

‫مواظب کلاهم باش

‫- به نظر میومد اورژانسی باشه ‫- باشه

‫پس آتش بازی چی میشه؟

‫هر سال توی روز پیشگامان ‫آتش بازی انجام میدن

‫ما هم سال دیگه می‌ریم می‌بینیم

‫آروم ‫آروم، آروم

‫آنی ‫آنی، بابا داره با تلفن صحبت می‌کنه

‫چرا باید بری سر کار؟

‫- آنی، گفتم... ‫- به حرف مامانت گوش کن

‫بهت گفتم اون لباس رو دربیار و...

‫آدرس رو بهم بده ‫شرمنده

‫باشه، الان میام

‫مامان کجاست؟

‫هنوز خوابه ‫می‌خوای برم...

‫بیدارش کنم؟

‫- خودم میرم پیشش ‫- باشه

‫- مامان

‫مامان؟

‫هی!

‫باید دعای امشب رو زودتر انجام بدیم، مامان

‫از سر کار بهم زنگ زدن باید برم

‫- اوه ‫- اشکال نداره

‫بله

‫کلیسا رو یادته؟

‫باشه، درها رو باز کنیم ‫هی آنی؟

‫همه مردم اومدن

‫وقتشه

‫خب، اینجا بشینید

‫میشه امشب من دعا رو بخونم؟

‫آره

‫ولی لیست آرزوهات رو نخونی، کرولاین

‫- قرار نیست... ‫- ای خدای آسمان‌ها و بهشت

‫لطف و رحمت خود را به تمام مُبلغین ‫در سراسر دنیا و همچنین رهبر ما...

‫آقای کیمبل ارزانی بدار ‫[دوازدهمین رهبر گروهی مذهبی در یوتا]

‫و بابابزرگ رو در بهشت نزد خود نگه ‌دار

‫چون تنهاست ‫تا ما به اون ملحق بشیم

‫بابابزرگت که توی بهشت نیست، عزیزم

‫الان توی حمامه

‫و ممنونم که به بابام کمک کردی ‫دوچرخه‌م رو درست کنه

‫و همین‌طور به‌خاطر جشن تولدمون

‫میشه لطفا یه اجاق گاز اسباب‌بازی ‫هدیه بگیرم

‫و همینطور اون کفش‌های اسکیت ‫که واسه کریسمس خواستم...

‫- ولی کسی بهم هدیه نداد؟ ‫- کرولاین. کرولاین، بسه

‫چشم‌هاتو ببند

‫ای خدای آسمان‌ها و بهشت

‫میشه ما ابزاری در دستان تو باشیم...

‫تا هر کجا خرابی دیدیم ‫آباد کنیم

‫و لطفا زمانی که نیستم ‫نگهدار خانواده‌م باش

‫اونا تا ابد عشق من و جان من هستن

‫به نام عیسی مسیح ‫آمین

‫آمین

‫آفرین، عزیزم

‫خب، بجنبین ‫قراره واستون قبل خواب داستان بگم؟

‫- آره ‫- دندوناتو مسواک زدی؟

‫بله

‫چیزی نیست

‫قول میدم

‫شیطان

‫نه

‫نه

‫بسه، ما باید سر پا بایستیم

‫زود باش

‫به موریس هم بگو ‫وسایل انگشت‌نگاری رو با خودش بیاره

‫و یه دوربین فیلم‌برداری

‫ازتون می‌خوام از گوشه‌گوشۀ ‫این خونه فیلم بگیرید

‫فکر نمی‌کنم بتونم دوباره ‫برگردم اون تو

‫خودت رو جمع‌وجور کن

‫به‌خاطر اونا

‫بجنب

‫همونجا وایسا! ‫همونجا وایسا!

‫دستا بالا

‫دستاتو ببر بالا

‫تکون نخور!

‫همونجا وایسا! همین الان!

‫[ بر اساس داستانی واقعی از کتاب ] ‫[ زیر بیرق بهشت، نوشتۀ جان کراکور ]

‫خب تمام لباساش خونی بود

‫و توی خونۀ همسایه قایم شده بود

‫تلفن خودش قطع شده بود ‫برای همین گفت

‫از تلفن همسایه برای تماس با 911 استفاده کرده

‫واسم اقوام مرحوم رو پیدا کن لطفا

‫- الان دیگه مال شماست ‫- ممنون

‫هی، شما دارید برمی‌گردید به اون خونه؟

‫- آره، الان داریم می‌ریم ‫- عالیه

‫کارآگاه، مزاحم قرارتون با...

‫با خواهر مونشاین شدیم؟

‫فامیل پسره لافرتیه. مثل...

‫دنی لافرتی

‫سلام

‫سلام، قربان

‫خانم 24ساله بوده ‫بچه 15ماهه بوده

‫مظنون شوهره‌ست که ‫از یه خانوادۀ بزرگ کلیسای مورمون‌هاست ‫[زیرشاخه‌ای از مسیحیت]

‫منظورم اینه، خیلی احترام و اعتبار دارن

‫انگیزه رو مشخص کن ‫تبدیلش کن به اعتراف

‫سر و تهش رو هم بیاریم

‫چطوره من باهاش صحبت کنم؟

‫یه مورمن با یه مورمن دیگه

‫مال خودت

‫یه دقیقه وقت نیاز داری؟

‫پشت سرت میام

‫آلن، افسر پلیس پایری هستم

‫می‌خوام دستبندت رو باز کنم

‫اگه مشکلی نیست

‫ممنون

‫اینم باز کنم

‫خوبه

‫ایشون همکار من هستن ‫کارآگاه تابا

‫می‌دونی فقط قراره ازت سوال کنیم

‫فقط چند تا سوال ‫اگه مشکلی نیست

‫باشه، عالیه

‫آخرین باری که زن و بچه‌ت رو زنده دیدی ‫کی بود؟

‫من اینکارو نکردم

‫اینو گفتی

‫حالا می‌تونی بهم بگی ‫آخرین بار کی دیدیشون؟

‫ام..

‫آره، امروز صبح بود

‫قبل از طلوع خورشید

‫- باشه، عالی ‫- قبل اینکه برم سر کار

‫و شغلت چیه؟

‫کار ساختمانی انجام میدم

‫کاشی‌کاری

‫می‌تونم با رییست تماس بگیرم...

‫فقط برای اینکه زمان کاریت ‫رو تایید کنه؟

‫من واسه خودم کار می‌کنم

‫آها، متوجه‌م

‫می‌دونی چیه، پسرم؟

‫می‌تونی این ماجرا رو خیلی ساده‌تر کنی

‫مشکلی نیست، آلن ‫بعضیا تنها کار می‌کنن

‫- بعضیا تنها کار می‌کنن ‫- حتما

‫باشه...

‫خب آدرس این جایی که کار می‌کنی کجاست؟

‫بالاتر از آی-15 نرسیده به بزرگراه سندی

‫عالی ‫آدرسش رو داری

‫نمی‌دونم

‫نمی‌تونم...

‫نمی‌تونم الان تمرکز کنم

‫میشه لطفا لباسام رو عوض کنم؟

‫خواهش می‌کنم

‫نه. شرمنده الان نمیشه

‫خواهش می‌کنم باقی اعضای خانواده‌م رو ‫پیدا کنید

‫برادرام، همسراشون و بچه‌هاشون

‫چرا باید همه‌شون رو پیدا کنم؟

‫اگه یه نفر اون بیرون باشه ‫که داره اعضای خانواده منو می‌کشه...

‫پس، می‌دونی...

‫اونا هم ممکنه جونشون در خطر باشه

‫آدرس‌هاشون رو بهمون بده

‫همین الان می‌ریم از سلامتشون ‫خبردار می‌شیم

‫آدرس‌هاشون رو نمی‌دونم

‫تو نمی‌دونی برادرات کجا زندگی می‌کنن؟

‫نه، اسباب‌کشی کردن

‫سم اسباب‌کشی کرده

‫رابین هم همینطور

‫بهتون دروغ نمیگم قربان ‫خواهش می‌کنم

‫و کی می‌خواد بهشون ‫آسیب بزنه؟

‫خب...

‫از سال گذشته یا حتی قبلتر...

‫مردهای عجیب و غریبی...

‫به خانواده‌م نزدیک شدن

‫ریش داشتن ‫ریش بلند

‫- مثل کولی‌ها؟ ‫- آلن، می‌دونی چقدر پیش اومده...

‫که این داستان «ولگردها زنم رو کشتن» ‫رو شنیدم؟

‫نه ولگردها نه

‫مثل آدم‌های توی انجیل

‫پیامبرای کتاب مورمون

‫خواهش می‌کنم کمکم کنید ‫باقی اعضای خانواده‌م رو پیدا کنم

‫کاراگاه؟

‫تنها شماره‌ای که خاطرش بود...

‫شمارۀ برادر بزرگترش، ران بود

‫ولی کسی جواب تلفن رو نداد

‫خب، این ساعت دیگه ‫مورمون‌ها خوابن

‫نه، نه. تلفن رو جواب میدیم ‫مخصوصا بعد از ساعت 10 شب

‫اوه ببخشید

‫ران آدمی نیست که تلفن رو جواب نده

‫پس مامورها رو بفرستین در خونه‌ش

‫وقتی آدرس بقیه رو ازش گرفتید

‫به همین ترتیب ‫در خونه باقی هم برید

‫- متوجه شدم، قربان ‫ممنون

‫ما قرار نیست اون داستان...

‫غریبه‌های ریش‌دار رو باور کنیم، نه؟

‫مطمئنم وقتی توی لاس‌وگاس بودی...

‫کلی ریش دیدی

‫ولی اینجا کلیسا به شدت ‫باهاش مخالفه

‫پس ممکنه معنای خاصی داشته باشه

‫از جای دیگه اومدن، و اگر اینطور باشه ‫از کجا؟

‫معنیش اینه که داره سعی می‌کنه ‫با اون صورت اصلاح شدش...

‫حواس ما رو پرت کنه

‫وقتی جسد یه زن متاهل پیدا میشه...

‫همیشه مظنون شماره یک کیه؟

‫شوهر ‫چرا؟

‫چون همیشه کار شوهره ‫هر دوتامون این داستان لعنتی می‌دونیم

‫مودب باش، لطفا

‫درست

‫ببین، هرچی اینجا دارم می‌بینم ‫ختم میشه به احساس گناه

‫و قصد توهین به آشنایی شما ‫از طریق کلیسا ندارم

‫ولی به نظرم ‫ترجیح میده من باهاش صحبت کنم...

‫تا یه مورمون دیگه

‫بذار ده دقیقه باهاش تنها باشم

‫ازش اعتراف می‌گیرم

‫یه زمانی من تحت قیومت ‫خانواده‌ش بودم

‫هیچ کدوم از اینا با عقل جور در نمیاد

‫نه، من کاری می‌کنم ‫سریع و بدون درد تمام بشه

‫باشه

‫باشه

‫امروز برادرت ران رو دیدی؟

‫نه

‫نه، ران رو حدود...

‫یک ساله ندیدم

‫چرا؟

‫چون تلفنش رو جواب نمیده

‫ولی اگه آدرسش یادت باشه می‌تونم...

‫چند تا مامور بفرستم در خونه‌‌ش

‫فکر می‌کنم بعد از آخرین باری که دیدمش

‫اونم نقل‌مکان کرده باشه

‫امم، گوش کن

‫منم یه زمانی شوهر یه زن خوشگل بودم

‫قلبا رو بدجوری شکوند ‫بهم خیانت کرد

‫بعضی شبا دوست داشتم دست بذارم ‫دور گردنش و خفه‌ش کنم

‫برای اون همه عذابی که بهم داد

‫زن تو هم با کسی ارتباط داشت؟

‫یا تو بودی...

‫که با کسی دیگه رابطه داشتی؟

‫ببین، همکارم اینجا نیست

‫اسقفتون هم اینجا نیست

‫فقط خودمونیم

‫قربان شما هم عضو کلیسای مورمون‌ها هستی؟

‫نه، هیچوقت نبودم

‫مشکلی هست؟

‫اگه می‌خوای بدونی مسبب ‫این ماجرا کیه

‫دنبال اونا بگرد

‫مورمون‌ها، روحانیونشون

مگه تو و همسرت مورمون نبودین؟

‫بودیم

‫همسرم هنوز هم بود

‫هفت روز هفته

‫تو باید با تمام وجود عاشق همسرت باشی

‫و باید در کنارش باشی ‫و نه کس دیگری

‫اصل و پیمان 22

‫آلن، زنت رو با تمام وجود دوست داشتی؟

‫- داری چکار می‌کنی؟ ‫- هیس

‫- بله ‫- با هم توی معبد...

‫زانو زدین و عهد و پیمان بستین؟

‫هنوز هم توصیه‌نامه معبد رو داری؟

‫سوال ساده‌ای بود، آلن ‫اینا سوالات ساده‌ای هستن

‫چنین سوالاتی مجاز نیست

‫واسم مهم نیست که مجاز هستن یا نه

‫ممنون

‫دستات رو بذار روی میز

‫اگه به خداوند پشت کرده باشی...

‫مطمئنم که اداره علوم قضایی ‫تا فردا صبح...

‫مجرم بودنت رو اثبات می‌کنه

‫من توی معبد باهاش آشنا شدم

‫با خانواده‌م بردمش کلیسا

‫به اینا به عنوان مدرک بی‌گناهی نگاه می‌کنی ‫ولی اینطور نیست

‫تو عهد و پیمانت رو شکوندی...

‫اونم تهدید کرد که ازت جدا میشه؟

‫داستان اینطوری بود؟

‫می‌تونم دعواهاتون رو تصور کنم

‫به‌خاطر همین کشتیش؟

‫نه

‫یا اینکه اونم از انجیل روگردان شده بود؟

‫نه، برعکس

‫سوگند که اون خورده بود ‫غیرقابل شکستن بود

‫یه دختر مورمون تمام‌وکمال

‫بی‌نقص بود

‫اتفاقا خوب شد برنده نشدم

‫به عنوان نفر دوم ‫هنوزم بهم 450 دلار میدن

‫این فقط 50 دلار از جایزۀ برنده کمتره

‫و لازم هم نیست مثل دختره که اول شد...

‫توی شهر تویین فالز ‫منتظر افتتاح یه مغازه جدید بمونم

‫من یه دختر آزادم

‫آفرین به تو، دخترم

‫خوبه

‫و اگه بخوام شانسم رو امتحان کنم...

‫و توی تلویزیون کار کنم...

‫لازمه که برم توی یه شهر بزرگ

‫می‌دونی، عزیزم..

‫نیویورک و شیکاگو ‫حتی نصف اون چیزی که...

‫توی فیلم‌ها نشون میدن ‫خوب نیستن

‫فقط یکم صبوری کن ‫باشه؟

‫خداوند برای همه دخترهاش ‫یه مشیت الهی در نظر گرفته، درسته؟

‫خب، معلومه که مشیت خدا...

‫این نیست که من برم شیکاگو ‫یا نیویورک

‫پیش اون موش‌های کثیف ‫و دموکرات‌ها و آدم‌های دیوونه

‫من میرم یه شهر بزرگ

‫- که پایبند به ارزش‌ها باشن ‫- خوبه

‫- مثل سالت‌لیک‌سیتی ‫- خب ما نمی‌خواییم تو...

‫تا زمانی که درست رو تمام نکردی ‫جایی بری

‫فکر می‌کنم منجیِ ما ‫ترجیح میده من...

‫درسم رو توی دانشگاه جوانان بیرمنگام تمام کنم

‫دانشکده خبرنگاریشون...

‫تو تمام کشور معتبره

‫چطوره بهش فکر کنیم؟

‫استخاره کنیم؟

‫و مطمئن بشیم این یه تصمیم ‫یه دفعه‌ای بخاطر...

‫شکست امروز نیست، چطوره؟

‫هر وقت من یه ایده‌ای دارم ‫یا خیلی بزرگه، یا خیلی دوره

‫بله، درسته

‫من میرم سالت‌لیک‌سیتی

‫میرم به دانشگاه جوانان بیرمنگام

‫می‌خوام توی تلویزیون کار کنم

‫هی بچه‌ها وقتی برندا رفت ‫کی اتاقش رو می‌خواد؟

‫من! من!

‫کی اتاق بزرگه رو می‌خواد؟

‫- نه! من می‌خوام ‫- من

‫ممنون بابا

‫اومد اینجا به یوتا

‫تا کمک کنه صهیون رو بسازیم ‫[واژه‌ای عبری در کتاب مقدس]

‫حالا فکر می‌کنم ‫من مسئول این اتفاق هستم

‫مسئول کدوم اتفاق؟

‫که پاشو به اونجا باز کردم

‫و گذاشتم اونجا بمونه

‫شرط می‎بندم فکر می‌کنی مو لای درز ‫سوگندی که خوردی نمیره

‫که تاریخچۀ ما رو می‌دونی

‫انجیل رو

‫تمام حقیقت ما رو

‫بذار اینو بهت بگم

‫اگه اطمینان داری

‫تا این حد مطمئنی

‫یعنی هیچی نمی‌دونی، قربان

‫تنها افسوس من اینه که...

‫از داخل صهیون بیرون نبردمش

‫که از دست مردممون نجاتش بدم

‫که تا جایی که می‌تونستم ‫از این ماجراها دورش نکردم

‫اثر انگشت‌ها بدرد نمی‌خورن

‫ممکنه یه نفر یا چند نفر باشن

‫آزمایشگاه سالت‌لیک ‫تا فردا نتیجه رو مشخص می‌کنه

‫فقط می‌خوام بدونم کی در اون ‫اتاق بچه رو باز کرد

‫و اون کار رو با اون دختر بچه کردن

‫اگه آلن باشه، محکومش می‌کنیم ‫می‌بریمش پیش دریپر

‫و جلوی جوخۀ آتش

‫فقط دوتا شماره از پنج تا برادرش ‫پیدا کردم

‫یکی تلفنش قطعه ‫و اون یکی هم فقط زنگ می‌خوره

‫آخرین خونه‌ای که ران توش زندگی می‌کرده خالیه

‫مشاور املاک میگه الان تقریبا یکساله ‫که برای فروش گذاشته شده

‫پدر قربانی اینجاست ‫من میرم بهش اطلاع میدم

‫نه، اینکار رو الان انجام نمیدیم

‫- اینکاریه که باید انجام بدیم ‫- اینجا انجام نمیدیم

‫اول آدرس باقی اعضای خانوادۀ آلن ‫رو پیدا می‌کنیم

‫که هر سوالی شد بتونم جواب بدم

‫شهر کوچیکه، برید

‫در رو ببندین، لطفا

‫کابوس دید

‫یه ساعت طول کشید ‫تا تونستم جلوی جیغ زدنش رو بگیرم

‫لعنتی

‫ببخشید، عزیزم

‫- فکر می‌کنم دیگه وقتش شده باشه ‫- نه، نه

‫نمی‌خوام بهش دارو بدم

‫خودت می‌دونی چه بلایی سرش میاره

‫باشه

‫می‌دونم سخته...

‫اما فکر می‌کنم این یه آزمایش الهی ‫برای ماست

‫برای مهمونیِ دخترا که فرداست...

‫- فکر می‌کنی باشی... ‫- حتما. معلومه

‫می‌دونی که حتما میام

‫تو که عمرا بتونی یه کیک رو ‫از تو قالب دربیاری

‫خدا می‌دونه

‫آخرش هم همش رو می‌ریزی رو پاهات...

‫روی کفشات

‫پس حتما میام

‫عزیزم، به کمکت نیاز دارم...

‫خانواده لافرتی رو یادته؟

‫پدرشون فیزیوتراپ بود

‫اسم پسرش هم ران بود ‫شرکت ساختمانی لافرتی؟

‫آره، آره ‫ران و دایانا؟

‫درسته

‫ما دو تا کشته داریم

‫- خدای من ‫الان توی اروژانس هستی

‫نه، تصادف نبوده، عزیزم

‫اوه، امم

‫فقط می‌خواستم بدونم...

‫آدرس هیچکدوم از لافرتی‌ها رو داریم

‫شاید توی دفترچه راهنمای کلیسای قبلی مثلا؟

‫آره واست نگاه می‌کنم

‫ممنون ‫دوست دارم

‫- منم دوست دارم ‫- باشه، خداحافظ

‫باشه

‫کسی به زور وارد خونه نشده

‫چیز با ارزشی برده نشده

‫البته به‌جز جون دو تا آدم

‫فقط هتک حرمت به ‫سوگند پیامبران قدیم

‫اگه بی‌گناهی...

‫یه اطلاعاتی بهمون بده

‫یه اسم ‫یه داستان خیانت

‫یه کینه، کسی که چشمش دنبالش بوده باشه

‫هرچی

‫همه

‫چشم همه دنبالش بود

‫همه می‌خواستن یه نقصی تو وجودش پیدا کنن

‫یا اینکه اون نجاتشون بده

‫گاهی هردوتاش با هم

‫فقط برم اینو بذارم یه جایی

‫- بابام چشم دیدنش رو نداره ‫- نه، نه، نه

‫منو اینجا باهاشون تنها نذاریا

‫باشه

‫فقط یادت باشه ‫«کم گوی و گزیده گو»، باشه

‫منظورت چیه؟

‫- ها؟ ‫- سلام!

‫سلام

‫مامان، بابا، اینم از برندا

‫خب، خوشحالیم که بالاخره ‫زیارتت کردیم

‫چه‌قدر طول کشید تا ‫جرئتش رو پیدا کنه

‫جرئت؟

‫تا حالا دختری رو خونه نیاورده بود

‫- هیچوقت ‫- جدی؟

‫اولین و آخرین

‫این هم اولین و آخرین منه ‫دوریین

‫- منم آمون هستم ‫- سلام

‫- بله، می‌دونم ‫خیلی تعریفتون رو شنیدم

‫- اوه خبر ما تا آیداهو هم رفته؟ ‫- و همینطور از آلن

‫شایعه‌پراکنی کار شیطونه

‫من شنیدم...

‫دانشگاه آیداهو رو بدون گرفتن مدرک ‫ول کردی

‫بله، قربان

‫همونطور که رهبرمون کیمبل گفتن ‫«جایی باشید که مقدس باشه»

‫بله، همینطوره

‫اینکه توی مدرسه آیداهو موهای باقی دخترها رو

‫بگیری چون از شدت خوردن مشروب

‫دارن بالا میارن، چیز مقدسی نیست ‫واسه همین...

‫امم

‫دانشگاه جوانان بالتیمور ‫جای خیلی بهتریه

‫برای اونایی که می‌خوان طبق ‫موازین انجیل زندگی کنن

‫بله، همینطوره

‫دیگه موازین نمی‌مونه واسه آدم...

‫وقتی دم‌خور یه خوکچه مثل این باشه

‫این داداشم سمه، برندا

‫جیکوب، رابین، بیایید سلام کنید

‫ایشون برنداست ‫اینم همسرم ساراست

‫- سلام ‫اینم بچه‌هامون. کجایید؟

‫جونیور، جوزف، جِرِد، جنی

‫از دیدنتون خوشوقتم ‫جیکوب، جرد

‫جوزف، جونیور و جنی

‫دمت گرم

‫آلن، حالا دیگه حرفت باورم شد

‫همه‌ش بهمون می‌گفت ‫چقدر تو خوشگلی

‫ولی حرفشو باور نکردم ‫الان باور می‌کنم

‫- سلام ‫- ببخشید، من رابینم

‫اینم همسرم، لین

‫- سلام ‫- سلام

‫این از جوجه‌های ما... ‫یه تعدادشون لااقل

‫- سلام ‫- تو هم باید جیکوب باشی

‫آره

‫خدای من ‫همه همینا هستن؟

‫نه، اینجا واقعا کارخونه جوجه‌کشیِ لافرتیه

‫- منم اسمشون رو نمی‌تونم حفظ کنم ‫- ساموئل

‫باید بری به باربیکیو رسیدگی کنی

‫یادت نره

‫هی، ساموئل؟

‫منو این خوکچه اینجا هستیم...

‫تا شما شام ما رو آماده کنی

‫همۀ دخترای آیداهو شبیه تو هستن؟

‫نه، قربان

‫باقیشون دلنشین، و خوش‌صحبت

‫و زیبا هستن قربان

‫تو که خیلی زیبا هستی

‫بوش میاد؟ ‫بوی شامه

‫امیدوارم گرسنه‌ت باشه

‫- خواهش می‌کنم بیا پیش ما ‫- اوه، باشه

‫- خوش اومدی ‫- من باید برم

‫آلن

‫همه‌تون می‌خوایید به من زل بزنید

‫انگار من یه آدم فضایی‌ام؟

‫بله

‫- بله؟ ‫- باشه

‫صبر کن، تو از کجا می‌دونی ‫از ران خوشش اومده بود؟

‫همیشه همه از ران خوششون میومد

‫حتما باعث شد حسودی کنی

‫نه

‫بهش عادت داشتم

‫من و همسرم، اون موقع رازی بینمون نبود

‫ولی فقط ران نبود

‫که نمی‌تونست ازش چشم برداره

‫اوه!

‫دیگه کی؟

‫خب، برادرم دن هم بود

‫داشت تو موهات لونه می‌ساخت

‫خدای من، شرمنده

‫- نه، دشمنت شرمنده ‫اینا نشونه خوش شانسی هستن

‫ممنون که واسمون آوردیش ‫برندا

‫من واست لیموناد آوردم

‫مگه اینکه لیموناد دوست نداشته باشی

‫- حتی ازت سوال نکردم ‫- نه، نه دوست دارم

‫اینم همسرم، ماتیلدا

‫- اینم دخترامون ‫- من ماتیلدا هستم، اینم دان

‫اینم دخترامونن ‫دخترام...

‫دخترامون ‫- آره دخترامون

‫- اما می‌دونی در حد شوخی بود ‫بی‌منظور بود

‫فقط داشت سر به سر من می‌ذاشت ‫فکر کنم

‫- میشه یه سوال بپرسم؟ ‫- خدای من

‫بله، البته

‫توی دانشگاه بیرمنگام همه‌تون ‫به سخنان خداوند پایبند هستید؟

‫دلیل اینکه می‌پرسم اینه که ‫چندتا از دخترای دانشگاه رو دیدم...

‫و خیلی مطمئن نیستم که...

‫پشت سر استاد ‫خیلی پیرو خدا بوده باشن

‫خب، ما سیگار نمی‌کشیم ‫قهوه نمی‌خوریم

‫یا از اینجور کارای خیلی بد

‫مطمئنم منظورت همینا بود ‫- خیلی مطمئن نباش

‫آدم خیلی عجیب‌غریبیه

‫- منحرف جنسی ‫- نه منظورم نوشابه پپسی بود

‫منظورم، کافئین و شکر بود

‫این چیزا خیلی زود می‌تونه ‫یه دانشجوی دانشگاه رو بکشه

‫چیزی که مهمه ‫انرژیِ طبیعیه

‫مثل علفی که تازه کوتاه شده

‫اگه آب اینا رو بگیری...

‫انگار عشق خداوند رو ریختی توی ‫لیوان داری سر می‌کشی

‫نمی‌دونم داری شوخی می‌کنی یا نه

‫منم همینطور

‫ولی من خوردم، مگه نه؟

‫ادرارت سبز میشه

‫سلام

‫خواهر لافرتی

‫سراغ منم اومدن

‫خواهش می‌کنم، میشه کمکم کنی؟

‫می‌دونی که من ‫اینجا زندگی نمی‌کنم

‫به کمک خانواده‌ت نیاز دارم

‫خدای من...

‫باشه، بیا تو

‫ببخشید ‫گذاشتم یکی بیاد داخل

‫- خیلی بد شد ‫- اشکالی نداره. اشکالی نداره

‫ترتیبشو میدم ‫حواست باشه کنار خودمون بشینن

‫باشه

‫هی، برندا

‫دو تا صندلی خوب واسه خودمون پیدا کردم ‫آماده‌ای؟

‫برندا، چرا نمیایی پیش ما...

‫می‌تونیم کنار هم بشینیم

‫- می‌تونیم بیشتر باهم آشنا بشیم ‫- نه، دان، دان

‫بعضی وقت‌ها زوج‌ها رو از هم جدا می‌کنیم ‫که پیش هم بشینیم، آلن

‫- برندا، من دایانا هستم، زن ران

‫دوتا صندلی اونجا واستون نگه داشتیم

‫تو که مشکلی نداری، دن؟ ‫البته که نه

‫- البته که نه، دایانا ‫- تو صندلی رو می‌خوای؟

‫- آره، معلومه که می‌خوام ‫- خیلی از دیدنت خوشحالم

‫- با همه آشنا شدی؟ ‫- خدای من

‫- فکر کنم ‫- امکان نداره

‫تعدادشون خیلی زیاده ‫و درست وقتی که فکر می‌کنی...

‫همه‌شون رو دیدی ‫سر و کلۀ چندتا دیگه پیدا میشه

‫- راست میگم ‫- بذار من درستش کنم

‫ببخشید

‫به یوتا خوش اومدی ‫خانم سیب‌زمینی

‫مگه از آیداهو نیستی؟

‫- داری سر به سرش می‌ذاری؟ ‫- بیا، اینو بگیر

‫فقط یکم، باشه؟

‫اوه، خبر نداری چقد ریاضی و علوم

‫صرف یه سیب‌زمینیِ خوب میشه، آقا

‫- جدی؟ چقدر؟ ‫- نمی‌دونم

‫فقط محض اطلاعات ‫من نمی‌خوام مثل بابای باهوشم...

‫علوم کشاورزی رو ادامه بدم

‫آره، من می‌خوام تو تلویزیون کار کنم

‫با این چهره‌ای که داری...

‫باید بازیگر بشی

‫- اوه، خدایا، نه ‫- نه؟

‫نه، می‌خوام گوینده اخبار بشم

‫چه هیجان‌انگیز

‫خب دوست دارم یه روزی بشم

‫تا زمانی که بچه‌دار بشم البته ‫و بعدش می‌دونید دیگه...

‫یه مدت بذارمش کنار

‫اشکالی که نداره همه‌شو با هم داشته باشی، داره؟

‫به حرفش گوش نکن. فقط داره اذیت می‌کنه

‫- کارش ساخت‌وسازه ‫- نه

‫اون بهترین شرکت ساختمانی توی یوتا رو تأسیس کرده

‫البته. معذرت می‌خوام

‫راستش، خونۀ جدیدت رو توی راه دیدیم

‫- نظرت چیه؟ ‫- آره، عالیه. مگه نه؟

‫اوه، آره

‫ران عضو شورای شهره

‫مشاور اول توی حوزه اسقفیه، و...

‫ادامه بده. داری منو فوق‌العاده نشون می‌دی

‫بابای کله‌سیب‌زمینیِ برندا هم اسقفه

‫جدی؟

‫اوه، آره، خب،

‫توی شورای شهر نیست

‫و ساختمون چهارطبقه نمی‌سازه، پس...

‫چطوری وقت می‌کنی هم به خانواده ‫و هم به این کارهات برسی؟

‫اوه، بعداً کلی وقت هست

‫می‌دونی، جهان آخرت جاودانه‌ست

‫وای خدا. درست شبیه بابام هستی

‫من باید... زود برمی‌گردم

‫- باشه ‫- خب؟ شرمنده

‫خوشگله، مگه نه؟

‫پسر بزرگ رو من گرفتم،

‫و تو ته‌تغاری رو گرفتی،

‫و بعد می‌تونیم درباره‌شون حرف بزنیم

‫شنیدم با آلنِ ما آشنا شدی. اوه، ببخشید

‫متنفرم وقتی این کارو می‌کنم

‫شنیدم با آلنِ ما توی کلیسا آشنا شدی

‫- آره، آره ‫- منم توی کلیسا با دن آشنا شدم،

‫وقتی برای تبلیغ به اسکاتلند اومده بود

‫اوه، فکر نمی‌کردم اجازه داشته باشی

‫با مُبلغ مذهبی‌ت ازدواج کنی

‫فکر کنم یه‌کم آب‌لیمو می‌خوام

‫چیه؟

‫چیه؟

‫اوه

‫شما دو تا، اون با تو...

‫اوه

‫اما من و دن همچین کاری نکردیم

‫دخترهام بابای متفاوتی دارن،

‫و دن یه فرصت دوباره بهم داد،

‫نذاشت خجالت‌زده بشم

‫اگه از یه کاتولیک طلاق گرفته باشه، خجالتی نداره،

‫درسته، ماتیلدا؟

‫خب، راستش دن به خواهرم علاقه داشت اولش،

‫نه من

‫حتی آب مقدس هم به خواهرم داد

‫خدا می‌دونه دیگه چی بهش داده

‫نه، نه

‫ببخشید، نباید این حرفو می‌زدم

‫خدا می‌دونه چی‌کار کردن

‫فقط دعا خوندن، یک‌عالمه دعا

‫- می‌شه... ‫- بله

‫نگران نباش. تو امشب اینجا مثل ستاره‌ می‌درخشی

‫از تک‌تک لحظات لذت ببر

‫ماتیلدا فقط ذوق‌زده می‌شه

‫حالت چطوره؟

‫اینم از گوشت بریون

‫ممنون. حاضره

‫اوه. وقت غذاست

‫هو!

‫همه‌چی مرتبه؟

‫مرسی

‫چه باشکوه شدید

‫آره!

‫و همون‌قدر که همه دوست داریم...

‫تا دیروقت بمونیم، اما نمی‌تونیم

‫ازمون خواسته شده که خدمت کنیم

‫به برادرمون

‫خب، بله، من و همسایۀ قدیمی‌مون ‫خصومت‌های خودمون رو داشتیم،

‫خصومت دنیوی و معنوی

‫حالا که خانواده‌ای نداره بهش سر بزنن،

‫پیش من اومد و درخواست بخشش و رهایی کرد

‫منم بهش گفتم بخشش مال من نیست که بدم...

‫اما رهایی، خب...

‫ما خانوادۀ لافرتی هستیم

‫و بیشترِ زمینش پر از سنگ می‌مونه،

‫اما بهش اعلام کرده‌ن که باید تا دوشنبه ‫زمین آمادۀ کشت‌وکار بشه

‫وگرنه دولت فدرال ملکی که شرعاً مال خودشه رو می‌گیره

‫تا یه بزرگ‌راه بسازه

‫بله، قدیس‌های پروردگار ممکنه با هم مخالفت کنن،

‫اما وقتی غیرخودی‌ها بهمون حمله می‌کنن،

‫آیا اجازه می‌دیم که برادرانمون زنده‌زنده خورده بشن؟

‫هرگز

‫هرگز

‫برگزیدگان پروردگار هرگز نباید اجازه بدن

‫تا چیزی که شرعاً مال ماست رو ازمون بگیرن

‫پس دو روز وقت هست، آقا...

‫تا بقیۀ زمینش رو پاکسازی کنیم

‫نه، رابین، یک روز

‫چون یک‌شنبه‌ها کار نمی‌کنیم،

‫همه‌ش فردا باید تموم بشه

‫یه دلیلی داره که خانواده‌ها تا 80 کیلومتر اون‌ورتر

‫اسم لافرتی رو شنیده‌ن

‫چون در کنار هم...

‫هر کاری می‌تونیم بکنیم

‫رابین، دعای پیش‌ازغذا رو تو بخون

‫بله، آقا

‫ای پدر آسمانی عزیز، از شما سپاس‌گزاریم

‫بابت این روز باشکوه سپاس‌گزاریم،

‫بابت این فرصت که در هنگام درماندگیِ هم‌نوعمان

‫به او خدمت کنیم

‫اون خودش رو...

‫می‌دونید، خیلی باایمان می‌دونست

‫و توی آیداهو، بین خانواده‌ش، شاید، اما...

‫اما توی یوتا، بین خانوادۀ ما...

‫اگر به یکدیگر و به تو ایمان داشته باشیم،

‫از تو می‌خواهیم که همراه روح‌القدسِ خود، کنار ما باشی

‫و کار ما را سبک گردانی

‫اول پدرم بود که اینو فهمید

‫می‌دونی، اینکه زنم

‫مثل پدرم سفت‌وسخت...

‫قوانین رو تلقی نمی‌کرد

‫بابت این مسئله پدرم اونو قضاوت کرد

‫خودت ترجیح می‌دادی زنت چطور باشه؟

‫هی، گوش کن، گوش کن

‫به‌خاطر عقاید من نبود که کارمون به اینجا کشید

‫چرا تو بهم نمی‌گی؟

‫زن‌های مورمون...

‫یاد گرفتن که مطیع باشن،

‫که به شوهرشون خدمت کنن،

‫که حرف‌شنو باشن

‫و باشه، برندا این‌طور نبود

‫این باعث می‌شد که مستحقِ چنین فاجعه‌ای باشه؟

‫و دختربچه‌م؟

‫نه...

‫آلن

‫پس احتمالاً اون‌قدری که فکر می‌کنی مورمونِ خوبی نباشی

‫مورمون‌های خوب، ما...

‫دوست دارن خودشون رو ‫به‌عنوان یک خانوادۀ بزرگ بدونن،

‫که در کنار هم، هر کاری می‌تونیم بکنیم

‫اما مگه این رو هم بهمون یاد ندادن که فقط

‫یک پیامبر و یک رهبر می‌تونه باشه؟

‫یالا، نوشیدنی. نوشیدنی!

‫یالا، اینجا هوا گرمه. نوشیدنی!

‫خیلی‌خب، گوش کنین

‫«هنگامی که برادران وحدتِ هدف را نشان دهند،

‫«کار، زحمت و اضطراب ما کاهش می‌یابد

‫عبودیت ما سهل و بارمان سبک می‌شود»

‫گوش کنین، نوشیدنی بزنین. همگی گوش کنین

‫تا کلِ زمین رو تمیز نکردیم، کسی حق نداره شاش کنه

‫شنیدین چی گفتم؟ هیچ‌کس

‫حتی تو، فسقلی

‫اوه، بی‌خیال بابا!

‫کل روز وقته. بجنبید!

‫یالا

‫چی‌کار می‌کنه؟

‫یکی پیدا کردم!

‫- گنده‌ست! ‫- باشه!

‫گنده‌ست!

‫آلن، باید بگم امروز کارت عالی بود

‫که تراکتور رو روندی

‫چه غلطی می‌کنی؟ دن!

‫خنده‌دار نبود

‫امروز واقعاً...

‫به خانواده‌م افتخار می‌کنم

‫ببینید چی‌کار کردید

‫هوم

‫بله

‫حالا احساس می‌کنم می‌تونم خبرمون رو در میون بذارم

‫من و مادرتون توسط پیامبر به یک رسالت بزرگ...

‫فراخونده شدیم

‫افتخار بزرگیه

‫اما ما هیچ‌وقت ترکتون نکردیم

‫یا کسب‌وکارمون رو ول کرده باشیم،

‫چه برسه به دو سال

‫و، پسرها...

‫ملکی که بهش رسیدگی نشه ‫با علف هرزه شلوغ می‌شه

‫مهم نیست ملکمون چه‌قدر زیباست،

‫ملکمون باید هوشیارانه حفظ بشه

‫و با شرایط اقتصادی چالش‌برانگیز،

‫وقت مناسبی نیست

‫وقتی ما نیستیم، یک نفر باید جا پای من بذاره

‫دعا کردم که بفهمم چی‌کار کنم،

‫و روح‌القدس جواب داد

‫دن هیچ‌وقت روی یک چیز متمرکز نبوده

‫اما حالا از دانشکدۀ مفصل‌درمانی فارغ‌التحصیل شده

‫اون بزرگ‌ترین پسرمه که راه منو ادامه بده

‫تحت‌تأثیر این مسئله قرار گرفتم

‫همه‌مون به دن

‫ایمان خواهیم داشت...

‫تا در غیاب من، خانواده و کسب‌وکار خانوادگی‌مون رو

‫به عهده بگیره

‫رابین، تو می‌شی

‫دست راستِ دن

‫چشم، آقا. چشم، آقا

‫جیکوب، سم...

‫می‌خوام خونه‌مون رو نسبت به وقتی که از اونجا می‌رم ‫در وضع بهتری ببینم

‫هوم؟

‫و، آلن...

‫به نظر می‌رسه سرت خیلی شلوغ شده باشه

‫همین راهو ادامه بده

‫چشم، آقا

‫هوم

‫دن، دعا رو تو بخون

‫پدر آسمانی عزیز، از اینکه بهم ایمان داشتی

‫و من رو انتخاب کردی

‫از تو سپاس‌گزارم

‫می‌خوام ازت طلب راهنمایی کنم

‫در این مدت که والدینمون نیستن

‫و خب، همون‌قدر که اون‌ها حواسشون به زنم بود،

‫اونم حواسش به ماها بود

‫ممنونم

‫اون تویی

‫تو تحققِ وعدۀ پدر آسمانی هستی...

‫اینکه اون یه آدم توانا و نیرومند رو می‌فرسته

‫تا همه‌چی رو سروسامان بده

‫خب، شش تا بچۀ توانا و نیرومند رو برام فرستاد، اما...

‫برگزیدۀ من تویی

‫- تو این خانواده رو رهبری می‌کنی ‫- هیس

‫پس نذار پدرت تو رو

‫از اون دعوت حق منحرف کنه

‫مال توئه

‫بله

‫قربان، همسرتون یه آدرس بهم داد

‫- آدرس کی؟ ‫- رابین لافرتی، قربان

‫من می‌رم ببینم

‫باشد که پدر آسمانی‌ات همراه او باشد

‫پس وقتی دیگه کلیسا نمی‌رفتی،

‫اون‌موقع بود که دیگه خانواده و برادرهات ‫رو ندیدی؟

‫خب...

‫آره، درست به نظر میاد

‫دلت برای کلیسا تنگ هم شده؟

‫بله

‫کدوم بخش‌هاش؟

‫چیزی که یاد گرفتیم وقتی بچه بودیم...

‫خانوادۀ مورمونِ بزرگ‌ترمون...

‫این فکر که هوای همدیگه رو داشتیم

‫و بیشتر از همه، چیزی که دلم براش تنگ شده...

‫اون روزهایی هستن که من

‫هنوز معتقد بودم که خدامون یعنی عشق

‫«اگر یکی از شما دانایی کافی را ندارید،

‫از خدا بخواهد، و به او داده خواهد شد»

‫و هنگامی که جوزف از رستگاری خود پرسید...

‫دو شخصیتی

‫که درخشندگی‌شان خارج از توصیف بود

‫بالای سرم ایستادن

‫پس پرسیدم...

‫کدام کلیسای حقیقی‌ست؟

‫و پروردگار گفت: «هیچ‌کدام»

‫جوزف اسمیت، وقتی فقط 15 سالش بود،

‫شروع به ساخت کلیسای حقیقی خودش کرد

‫چرا؟

‫چه چیزی باعث این شد؟

‫عشق

‫یک نور اتاقم رو پر کرد

‫یک پیام‌آور بهم گفت که خدا یک کار برای من داره،

‫که یک کتاب توی زمین دفن شده

‫که توی اون تمامِ انجیلش

‫بر روی صفحات طلایی نوشته شده

‫و روح‌القدس بهش گفت تا با اِما ازدواج کنه،

‫که با عشقِ اون دختر،

‫خدا مقدس‌ترین حقایقش رو بهش می‌گه

‫اگه خدای ما عشقه...

‫پس قلب من رو... با تو سرشار می‌کنه

‫اون کلیساییه که دلم براش تنگ شده

‫اما تاریخمون اینجا تموم نمی‌شه، می‌شه؟

‫«کشتار مانتن مدوز»، سال 1859

‫می‌دونی سرگرد کارلتون اونجا چی پیدا کرد؟

‫به اسم خدا دستور دادن ‫که چه بلایی سر اون غیریهودی‌های بی‌گناه

‫و بچه‌هاشون بیارن؟

‫- ازت سؤال کردم ‫- کافیه

‫فقط داری اوضاع رو آشفته می‌کنی، آلن

‫دیگه نمی‌خوام داستانی بشنوم

‫- کاش اون‌ها... ‫- هی...

‫از اسقفش بپرسن، اما اون...

‫احتمالاً اون هم نمی‌دونه

‫اون‌ها با ترکیب‌های مخفی‌شون

‫حقیقت ما رو پنهان کردن

‫اگه هنوز هم واقعاً معتقدی که خداتون عشقه،

‫پس نمی‌دونی کی هستی... برادر

‫این ایمان... ایمان ما،

‫آدم‌های خطرناکی رو به عمل میاره

‫- جب هستم ‫- آره، گفتم خبر بگیرم

‫خب، مورمون‌های خوب ‫وقتی توی حیاطشون آتیش گرفته

‫برای خودشون نمی‌رن دیزلی‌لند،

‫غذا توی سطل‌آشغال آشپزخونه کپک زده

‫کم‌کم حس می‌کنم این قضیه

‫از خشونت خانگی بزرگ‌تر باشه، بیل

‫می‌دونی، اون خونه فقط 20 دقیقه تا خونۀ آلن فاصله داره

‫شک ندارم بقیۀ قوم‌وخویش‌هاش هم همین نزدیکی‌ان

‫گوش کن، تا مدرک محکم پیدا نکردیم،

‫اوضاع رو پیچیده نکن

‫دنبال اثرانگشت می‌گردم، ببینم اصلاً مظنونت

‫امشب توی این خونه بوده یا نه

‫باید بهم اعتماد کنی

‫قبلاً این مسیرو رفتم

‫خوبه

‫می‌بینمت

‫الو؟

‫آقای رایت؟

‫کارآگاه تابا از ایست راک‌ول، یوتا

‫واقعاً متأسفم که این خبر رو بهتون می‌دم، قربان

‫اما امروز بعدازظهر جسد دخترتون

‫و بچه‌ش رو پیدا کردیم

‫هی، الآن با پلیس کیمبرلی، آیداهو صحبت کردم

‫بدون اجازۀ من به پدرِ مقتول خبر دادی؟

‫تا حالا کارهای چندتا پرونده جنایی رو انجام دادی؟

‫برای من حسابشون از دستم در رفته

‫و گفتم الآن وقت خوبیه که شروع کنیم

‫طبق روال عادی پیش بریم

‫منتظر بودم که تمام سؤال‌ها رو حاضر کنم

‫تا مجبور نباشم دو بار بهش زنگ بزنم

‫ازت خواستم بری خونه‌ها رو بگردی ‫و لافرتی‌ها رو برام پیدا کنی

‫همین و بس

‫توی هر شاخۀ شجره‌نامۀ خانوادگی کوفتی‌شون

‫- ده تا لافرتی جدید هست ‫- به منطقۀ مورمون‌ها خوش اومدی!

‫دیگه توی وگاس نیستی، رفیق،

‫و اینجا رئیس نیستی

‫کارآگاه، از رنگ پوستم آگاهم

‫از بیشتر افراد اینجا تیره‌تره

‫- چی؟ ‫- و اینم خوب می‌دونم که

‫توی شهری که 99درصدش مورمون هستن، ‫براشون خوشایند نیست

‫- اوه، بی‌خیال ‫- اما با چنین پرونده‌هایی

‫خیلی بهتر از تو آشنا هستم

‫درحال‌حاضر، چهار تا اثرانگشت داریم،

‫و یک مظنون توی بازداشتگاه داریم

‫چهار تا اثرانگشت ناقص

‫با دو تا دستم می‌تونم چهار اثرانگشت ناقص درست کنم،

‫و اون پسره که داخله هم همین‌طور

‫با چهار تا دست خیلی آسون‌تره

‫درسته،

‫اما ما فقط 18 تا افسر داریم،

‫و اکثرشون تا حالا جسد ندیده‌ن

‫پس قبل از اینکه الکی یکی از افرادت رو

‫پای تلفن‌های بیدارباشِ شهری که ‫ساعت 9 می‌خوابن، هدر بدم

‫گفتم عاقلانه‌تر اینه که با یک منبع واقعی حرف بزنم

‫و حدس بزن چی

‫خواهش می‌کنم

‫پدرزنت الآن بهمون گفت

‫که چند ماه پیش برندا خواهرش رو برای بستنی

‫برده بود بیرون و گفته

‫که از تو می‌ترسیده چون تو...

‫کتکش می‌زدی

‫پس حرف کی رو باید باور کنم،

‫بابای اسقفش یا تو و داستان‌های عاشقانه‌ت؟

‫خب، من کتکش نزدم

‫معلومه که نزدی. پس پدرش داره دروغ می‌گه؟

‫منظورم این نیست

‫یک بار دعوامون شد...

‫و پشیمونم

‫اما می‌تونم بگم که من اولین مرد تاریخ نیستم

‫که پدرزنش ازش خوشش نمیاد

‫آیزاک هیل...

‫پدر اِما بود

‫فکر می‌کرد جوزف فریبکاره

‫آلن، چی‌کار می‌کنی؟

‫پس وقتی جوزف از اِما خواستگاری کرد...

‫بهم بگو قدرت والاتر کیه،

‫پدرم یا خدا؟

‫اگه جوزف حرف‌های پدر اِما رو ‫بالاتر از حرف‌های خدا می‌دونست،

‫اون کلیسای حقیقی رو داشتید؟

‫نه

‫وقتی با زنم آشنا شدم، سوگندم از ته دل بود

‫پس نذاشتم نظر پدرش باعث لغزشم بشه

‫این باعث نمی‌شه که قاتل باشم

‫آره، خب، کندن سیم جاروبرقی‌ت

‫و پیچیدنش دور گردنِ زنت

‫قبل اینکه گلوش رو ببری

‫و قطع‌کردن سرِ دختر 15ماهه‌ت

‫قاتلت می‌کنه، کثافت حروم‌زاده

‫هی

‫هی

‫در چند مورد آدم‌های بی‌گناه داشتیم،

‫یک مرد بی‌گناه واقعی ‫همین‌جایی که هستی نشسته بود،

‫خودشو به درودیوار می‌زد

‫اسم یه‌سری افراد رو می‌گفت

‫در عوض تو اینجا نشستی و بهمون می‌گی که

‫نگران برادرهات هستی

‫که نمی‌تونستن از زنت چشم بردارن،

‫و پدرت گفته دختر خوبی نیست

‫و می‌دونی چیه؟ اگه من جای تو بودم...

‫ترجیح می‌دادم چنین خانواده‌ای مرده باشن

‫تا اینکه صحیح‌وسالم باشن

‫امشب به برادرهات هم آسیب زدی، آلن؟

‫نه، آسیب نزدم

‫و این‌قدر می‌گم تا بهم گوش کنی

‫مردهای ریش‌دار خانواده‌م رو فاسد کردن

‫و هر ثانیه که اینجا کنار من هدر بدی،

‫روح‌القدسِ تو اون بیرونه

‫و داره مردهای مقدس بیشتری رو ‫به خون‌ریزی ترغیب می‌کنه!

‫بشین!

‫و عذر می‌خوام...

‫قربان

‫اگه اصرار داری به یه خدای مورمون اعتقاد داشته باشی،

‫پس برو

‫برو و به پیشگاهش دعا کن،

‫همون‌طور که جوزف بهت یاد داده

‫ازش طلب دانایی کن

‫اوه، شرمنده

‫داشتم به تمام واحدها دستور بازداشت می‌دادم،

‫برای افراد گم‌شده، رابین و خانواده‌ش

‫برای ولگردهای ریش‌دار هم دستور بازداشت بدم؟

‫- آره ‫- باشه

‫کالبدشکافی ساعت 9 صبح انجام می‌شه

‫نمونه‌خون و اثرانگشت‌ها هم تا اون‌موقع باید آماده باشه

‫بازم به پسره فشار بیاریم یا صبر کنیم؟

‫می‌دونی، توی فلوریدا،

‫هنری لی لوکاس وقتی شروع کرد به گفتن حقیقت،

‫ادعا کرد 60 نفر رو کشته،

‫همه‌ش هم قتل‌عام مراسم شیطانی

‫چه وحشیانه

‫تو برای مأموریتت کجا رفتی؟

‫دنور

‫خب، شاید دنور شیطان‌پرست داره

‫اما حومۀ سالت‌لیک‌سیتی نداره

‫خب...

‫دو سال پیش، یه مرد به‌اسم آرتور بیشاپ،

‫پنج تا پسر رو اغوا کرد ‫و از خانواده‌هاشون دور کرد

‫همین‌جا توی یوتا

‫و جایی که مزرعۀ پدرومادرم هست،

‫یه دختر جوون رو دزدیدن

‫جسدش توی یه نهر پیدا شد، و یک هفته بعد،

‫یه نفر رزهای سیاه روی قبرش گذاشته بود

‫با یه نامه و یه صلیب برعکس

‫پرستش شیطان، وحشت شیطانی، ‫هر اسمی می‌خوای روش بذار،

‫آلن قبلاً اقرار کرده که ایمانش رو از دست داده، و...

‫خب، اگه اعتقادنداشتن به فرقۀ مورمون

‫باعث محکومیت آدم بشه،

‫پس کلی آدم باید بیفتن زندان،

‫- ازجمله خودم ‫- حرفم این نیست

‫حرفم اینه که ترک‌کردن کلیسا،

‫باید باعث غم‌وغصۀ زیادی توی خانواده‌ش شده باشه

‫حتماً خیلی بهش فشار آوردن تا...

‫برگرده کلیسا...

‫تا به‌خاطر یه پسر سرکش

‫آبروشون نره. و لافرتی‌ها یه‌جورایی شبیه کندی‌ها هستن

‫خوب شد به نیکسون رأی دادم

‫اما چی می‌شه اگه... چی می‌شه اگه...

‫اگه در هم شکسته باشه چی؟

‫تحت اون‌همه فشار در هم شکسته شده باشه

‫و کل خانواده‌ش رو کشته باشه،

‫زن و دخترش رو گذاشته آخر،

‫و از خیابون رد شده،

‫به یکی گفته که کارش رو انجام داده؟

‫اون‌ها می‌خوان گیر بیفتن، نه؟

‫اعتبار و جلب‌توجه، قانون اول جامعه‌ستیزها

‫ما با چیزی که هست کار داریم، نه اما و اگر

‫گیریم حرفت درست باشه

‫اگه تا 36 ساعت دیگه بهش اتهام نزنیم،

‫می‌تونه راست‌راست بره بیرون

‫و وقتی رئیس برگرده...

‫خب، رئیس تا یک هفته دیگه

‫از یلواستون برنمی‌گرده، پس...

‫گوش کن، چنین پرونده‌هایی،

‫زیاد توی شک‌وشبهه باقی نمی‌مونه

‫اگه طبق حرف تو، خانوادۀ این بچه ‫این‌قدر محبوب و معروف باشه،

‫وقتی رئیس، بازپرس بخش یا مطبوعات ازش بو ببرن،

‫ازمون جواب و یه مظنون می‌خوان

‫و اگه نمی‌خوای گند بزنی،

‫نباید بذاری به دل مردم ترس‌ولرز بیفته،

‫یه مظنون می‌خوایم

‫از تو داری نابود می‌شی، مگه نه؟

‫چی؟

‫فقط باید محترمانه بخوای، جب

‫«می‌شه یه‌کم سیب‌زمینی بردارم، بیل؟»

‫بیل، این چیزها به کشتنت می‌ده

‫خب، بیا خوشحال بمیریم

‫بین خودمون می‌مونه

‫تو رفیق نابابی هستی، بیل

‫ممنون

‫کارآگاه؟

‫کارآگاه تابا

‫الآن دارم می‌بینمش توی محوطه

‫با مشخصاتی که گفتید مطابقت داره

‫- ریش داره؟ ‫- آره

‫و یه چیز سیاه مثل دوده روی دست‌هاشه

‫موقعیتتون کجاست؟

‫ببخشید مزاحم شدم

‫کارآگاه تابا از پلیس ایست راک‌ول

‫فقط خودتون و بچه‌ها تنها اینجا هستید، خانم؟

‫- مشکلی هست؟ ‫- شوهر ندارید؟

‫توی خونه مشکل برق داشتیم

‫- ببخشید ‫- هی

‫بیاین اینجا. بیاین اینجا، بچه‌ها. کنار هم

‫طوری نیست. من کنارتم

‫اون پشت. برید! برید، برید!

‫تکون نخور!

‫همون‌جا بایست!

‫دست‌ها روی سر!

‫دست‌هات رو بذار روی سرت همین حالا!

‫احمق نباش. دست‌هاتو بذار روی سرت

‫و به این مردان نشان بده

‫که با انجیل تو هم‌سو نیستن

‫به این مردان نشان بده که شرور و بدذات هستن

‫دست‌هاتو بذار روی سرت،

‫وگرنه مثل سگ کتکت می‌زنم

‫به اسم عیسی‌مسیح، دعا می‌کنیم

‫آمین

‫اسمت رو بگو

‫اسم من رابین لافرتیه

‫افسر دنی،

‫دوست جدیدمون رو تا ماشینم همراهی کن

‫کارآگاه

‫تو یه زمانی با این‌ها کلیسا می‌رفتی

‫احتمالاً خودت و خانواده‌ت رو بشناسن

‫برو خونه. مطمئن شو که در امان هستن

‫از اینجا به بعد رو بسپار به من

‫- جب ‫- هی!

‫- اوه! اوه! ‫- ای‌وای

‫- معذرت می‌خوام ‫- نه

‫سلام، مامان. سلام

‫فقط می‌خواستم غافل‌گیرت کنم

‫غافل‌گیری قشنگی بود

‫اوه، عزیزدلم

‫بشین. یه‌کم برات شیر بریزم

‫بشین

‫بهم می‌گه بشینم

‫اوه، هیچی سر جای خودش نیست

‫همه‌چی نابسامانه

‫یادته درباره چیزهای درهم‌شکسته توی زندگی

‫بهمون چی گفتی؟

‫که آزمونِ چیزهای بعدی هستن؟

‫یادته؟

‫- بله ‫- یادته؟

‫اوهوم

‫و اینکه گفتی،

‫توی بهشت،

‫همه‌چی بی‌نقصه،

‫بدنمون... و ذهنمون،

‫و می‌تونیم در کنار همۀ اعضای خانواده‌مون باشیم

‫و کنار بابا، همه با هم تا ابد

‫آره

‫اون مُرده، نه؟

‫بابات؟

‫آره، مامان

‫متأسفم. ده سال پیش فوت کرد

‫می‌خوام کنارش باشم،

‫و می‌خوام همین‌حالا هم برم، جب،

‫جایی که همه‌چی درسته

‫«آگاه باش،

‫«تو را اصلاح کرده‌ام

‫تو را برگزیده‌ام»

‫متأسفم. متأسفم

‫این پرونده...

‫اگه قضیه فقط یه شوهری نباشه

‫که نسبت به زنش دل‌سرد شده باشه چی؟

‫«تو را در آتش عذاب برگزیده‌ام»

‫«آگاه باش، تو را اصلاح کرده‌ام

‫«تو را در آتش عذاب

‫برگزیده‌ام»

‫اگه یه شیطان بیرونی نباشه چی،

‫یه نیروی بیرونی...

‫که راهش رو به اینجا پیدا کرده؟

‫اگه امشب فقط اولین لبۀ

‫یه استخون باشه چی...

‫که بالاخره داره راهش رو ‫به بیرون از بیابونِ خودمون پیدا می‌کنه؟

ترجمه از پرولیتور و مرتضی لک‌زایی Prolator & Morteza_Lkz

ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز .::. DigiMoviez.Com .::.

جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی‌موویز را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez

الهام‌گرفته از وقایع جنایی واقعی. بعضی شخصیت‌ها و صحنه‌ها و دیالوگ‌ها برای اهداف نمایشی ساخته شده‌اند

‫نیروی پشتیبانی. نیروی پشتیبانی

‫درخواست نیروی پشتیبانی از منطقه

‫یکی از مظنونین

‫یک عبارت به کار برد:

‫کفارۀ خون

‫اگه نظر منو بخوای

‫همه‌ش دیوونگیه

‫اما نظرتو نخواست

‫یک وجود شیطانی

‫توی خانواده‌شه

‫و این

‫آلت قتاله نیست

‫یه تهدیده

‫چیزهایی که

‫متوجه نیستی رو

‫کنار می‌ذاری

‫داستان چندهمسری

‫اجباریه چون...

‫اگه می‌خوای وارد

‫قلمروی آسمانی بشی، پس آره هست

‫دیگه هیچ‌وقت برنگردی!

‫اینجا در امان نیستی

‫به این خباثت

‫پایان می‌دم

‫اینجا اگه اشتباه کنیم

‫آدم‌های زیادی جونشون رو از دست می‌دن

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.