All language subtitles for Macbeth 1982 DVDRip

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian Download
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ترجمه اختصاصی کانال فیلم آوانگارد مترجم: روشنا

فیلم‌های مهجور و هنری تاریخ سینما را از کانال فیلم آوانگارد تهیه کنید telegram.me/filmavantgarde

کدامین گاه دیگربار خواهد بودمان دیدار به تندرکوب و رخش انداز و باران بار؟

بدان هنگام کاین آشوب بنشیند شکست آید یکی را دیگری رویِ ظفر بیند

و پیش از آنکه خورشید از افق دامن فروچیند - به کدامین بود - باشِستان؟ -

به خارستان - :چه زشت است زیبا، چه زیباست زشتی -

-بگردیم در میغ دودِ پلشتی

روزی به این زشتی و زیبایی هرگز ندیده بودم

تا فوِرس چند مانده است؟

اینان چیستند !چنین ژولیده! چنین ژنده پوش

به زمینیان نمی‌مانند و با این همه بر زمین‌اند. زنده‌اید؟

یا چنان چیزی که ازِتان پرسشی توان کرد؟

گویا سخنم را درمی‌یابید

که هر سه تن زود انگشتان ترک خورده را بر لبان خشکیده نهادید

می‌باید زن باشید

اما پس این ریش‌ها چیست؟

...بگویید، اگر می‌توانید بگویید که چیستید

!درود، مکبث !درود بر تو، سپهسالارِ گلامز

!درود، مکبث !درود بر تو، سپهسالارِ کودور

!درود، مکبث که ازین پس پادشاهی خواهی کرد

سرور گرامی، از چه یکه خورده‌اید و از سخنانی چنین دلنواز هراسان می‌نمایید؟

شما را به حقیقت سوگند

بگویید که زاده‌ی پندارید یا همانید که می‌نمایید؟

دوستِ بزرگوارِ مرا با لقب کنونی‌اش درود می‌گویید و آنگاه

چنان نویدِ بزرگِ بزرگی و امیدِ پادشاهی می‌دهید که گویی هوش از سرش ربوده است

اما با من سخنی نمی‌گویید

و اگر شما را توان آن است که در زهدانِ زمان بنگرید و بگویید

و چه خواهد زاد، با من سخن بگویید با منی که نه چشمی بر مهر شما دارم

و نه از کین‌تان بیم

ای کهتر از مکبث و مهتر از او

نه به نیکبختیِ او و با این همه نیکبخت‌تر از او

شاهان از تخمه‌ی تو خواهند بود اگرچه تو شاهی نکنی

پس درود بر شمایان

!مكبث و بُنکو

!بدرود

بنکو

و مکبث

!بمانید، ای کم گویان با من بیشتر بگویید

من می‌دانم که با مرگ پدرم سینِل سپهسالار کلامزم. اما سپهسالار کودور چرا

که سپهسالار کودور زنده است و نیک‌مردی است کامروا. و پادشاهی

نیز در وهم وی نمی‌گنجد چنان که سپهسالاریِ کودور

بگویید که این خبرِ شگفت از کجاست؟ بگویید، شما را فرمان می‌دهم

خاک را نیز همچون آپ حباب‌هاست

اینان از حباب‌های خاک بودند کجا رفتند؟

به هوا آنچه تن‌آور می‌نمود

و بر باد رفت !كاش مانده بودند

به راستی، چنان چیزهایی بود که درباره‌شان سخن می‌گوییم؟

یا نکند ریشه‌ی عقل-دزدک خورده‌ایم (گیاهی که خوردنش سبب دیوانگی می‌شود)

که عقل را دربند می‌کند؟

فرزندانت شاه خواهند شد

تو پادشاه خواهی شد

.و سپهسالارِ کودور نیز مگر همین نگفتند؟

با همین آهنگ، با همین واژه‌ها

این وسوسه از علمِ غیب

نه بد تواند بود نه خوب

اگر بد است چرا با بیان حقیقت آغاز کرده است و مرا پشتوانه‌ی کامروایی بخشیده است؟

من سپهسالارِ کودورم اگر خوب است

پس چرا دل به وسوسه‌ای می‌سپارم که خیالِ هول‌انگیزش موی بر اندامم راست می‌کند

و قلبی چنین استوار را وامی‌دارد که به خلافِ سرشتِ خویش

ترس‌های رویارو کجا !و خیال‌های هولناک کجا

اندیشه‌ام که در آن جنایت هنوز جز نقشِ خیالی نیست

چنان چهارستونِ تنم را می‌لرزاند

که دست به کار شدن را همچون خیالی نقش بر آب می‌کند

بخت اگر خواهد مرا پادشاهی دهد مرا پی کوششِ من تاج بر سر تواند نهاد

!هرچه بادا باد گذار زمان بر سخت‌ترین روز است

در روز پیروزی مرا با ایشان دیدار افتاد و مرا خبر است بی‌چند و چون

که ایشان را دانشی‌ست از آدمیان بیش

آنگاه که در آتش اشتیاق می‌سوختم که از ایشان بیشتر پرس‌وجو کنم

و در هوا ناپدید. همچنان که از این ماجرا در شگفت فرو مانده بودم، پیک‌های پادشاه

در رسیدند و همگان مرا به نام سپهسالارِ کودور درود فرستادند

به همان لقبی که پیش از آن این خواهران جادو مرا درود گفته بودند

و آنگاه با اشارت به آنچه خواهد آمد :چنین گفتند

نیک آن دیدم تا این را با تو در میان گذارم با تو عزیزترین شریکم در بزرگی

تا بدانی تو را چه بزرگی‌ای نوید داده‌اند و به سببِ بی‌خبری

از شادمانی آن بی‌بهره نمانی

این را در دل بدار و خدانگهدار

تویی سپهسالارِ گلامز و کودور

و همان خواهی شد که تو را نوید داده‌اند

اما از نهادِ تو بیم دارم

که چندان سرشار از شیرِ مهربانی انسانی است که دور است راه میانبر را در پیش گیرد

تو خواهان بزرگی هستی و از بلندپروازی نیز بهره‌وری

اما نه از آن شرارتی که همراهِ آن می‌باید

آنچه را که سخت خواهانی پارسایانه خواهانی

بازی نادرست نخواهی اما بُرد نادرست را خواهانی

تو آن چیزی را خواهانی ای سپهسالار بزرگ گلامز

که فریاد می‌دارد «چنین کن «تا که من از آنِ تو باشم

و آن ترسی که تو را از کار بازمی‌دارد و بر میلت چیرگی دارد

بشتاب و اینجا بیا

تا شور و شرِ خویش را در گوش تو ریزم و با جسارتِ زبانم گوشمال دهم

هر آن چیزی را که تو را از آن حلقه‌ی زرین دور می‌دارد

همان حلقه‌ی زرینی که گویی دستِ سرنوشت و یاریِ عالمِ غیب بر سر تو نهاده است

چه خبرها؟ - پادشاه امشب به اینجا می‌آید -

سرورت با او نیست؟ اگر چنین می‌بود خبر می‌داد تا آماده شویم

خبر درست است. سپهسالارِ ما در راه است یکی از همرَدِگان من خود را

و یک نفس تاخته تا پیام او را برساند

گرامی‌اش دارید که خبرهای بزرگ آورده است

غَراب را چه آوای خراشیدهای ست آنگاه که در آمدنِ شوم انجامِ دانكن را آواز می‌دهد

بشتابید ای ارواح

!پاسدارِ اندیشه‌های مرگبار هم اینجا مرا از زنانگی‌ام تهی کنی

و سراپا بیآکنید از هولناک‌ترین سنگدلی

خونم را سنگین‌مایه كنید و راه و روزنِ هر نرم‌دلی را بربندید

تا هیچ عذاب وجدانی

عزمِ مرگبارم را نلرزاند و با خود به آشتی نکشاند

ای کارسازانِ جنایت، هرجا که چشم به راهِ شرارت‌های طبیعت نشسته‌اید

با تن‌های ناپیدایتان به پستان‌های من درآیید !و شیرم را به صفرا بدل كنید

فراز آی، ای شبِ تار و خود را در سیاه‌ترین دودِ دوزخ فرو پوش

تا کاردِ بُرایِم نبیند آن زخمی را که می‌زند

و آسمان از گوشه‌ی پرده‌ی تاریکی‌ام ننگرد و فریاد برندارد که

دلبندم

!سپهسالارِ بزرگِ گلامز !سپهسالارِ ارجمندِ کودور

ای بزرگ‌تر از این دو !با مبارک‌بادهای آینده

نامه‌هایت چه مرا از این عالمِ بی‌خبریِ اكنونی بیرون کشید

و نویدِ آینده داد

دانکن امشب به اینجا می‌آید

کِی می‌رود؟

فردا، چنان‌که عزمِ اوست

!فردایی که خورشید هرگز نخواهد دید

سپهسلارِ من، چهره‌ات کتابی را می‌ماند که از آن چیزهای شگفت خوانده می‌شود

برای فریفتنِ زمانه همرنگِ زمانه شو به چشم و دست و زبان خوشامدگوی باش

چون گُل بی‌آزار بنمای

اما ماری باش در زیر آن

کارِ آن کَس را که در راه است می‌باید ساخت

کارِ کارگرانِ امشب را به كفِ من واگذار

که همه‌ی شبان و روزانِ آینده‌مان را قدرت و سروریِ مطلقِ شاهانه

دنباله‌ی سخن را به وقتِ دیگر بگذاریم

گشاده‌رو باش و بس

تُرُشرویی نشانه‌ی ترس است دیگر کارها را به من واگذار

!هان، هان، بانوی میزبان گرانمایه‌ی ما

ما را به خاطر زحمتی که می‌بریم شکر گویید

همه‌ی خدمت‌گزاری‌های ما یکایک اگر دو چندان و ده چندان نیز می‌شد

در برابر آن همه سرفرازی‌ها که شهریار سرای ما را از آن سرشار کرده است

چه ناچیز و بی‌رنگ می‌بود به سبب آن شرف‌ها که در گذشته

بر ما ارزانی داشته‌اید و آنچه به تازگی بر آنها انباشته‌اید، همیشه دعاگوی درگاه

کجاست سپهسالارِ کودور؟ ما امشب را مهمان توییم

بندگانت خود را و همه دار و ندار خود را سپرده‌ای می‌دانند از آنِ شهریار

تا هرگاه رایِ عالی قرار گیرد آنچه شما را ست به خدمت بازفرستند

دستتان را به من دهید

و مرا نزد میزبانم برید

اگر این کار به یکباره شدنی بود و به انجام می‌رسید

اگر این خونریزی پی‌آمدِ دلخواه را به بار می‌آورد

و با پایان کار او کامروایی به بار می‌آمد

هرچه زودتر بهتر می‌بود

اگر کار همین یک ضربت می‌بود و به آن پایان می‌گرفت

همین‌جا، آری همین‌جا بر روی همین کرانه و پایانِ زمان

تمامی آخرت را با آن سودا می‌کردم

اما چنین کارها را همین‌جا نیز داوری‌ای هست

آنکه سرمشقِ خونریزی دهد همان سرمشق روزی گریبان او را گیرد

و وی را به همان بلا دچار کند کفِ یکسان‌بخشِ داد

جامِ شرابی را که به زهر آلوده‌ایم به کاممان می‌ریزد

:او اینجا از دو جهت آسوده خاطر است نخست از این جهت که من خویشاوند اویم و رعیت او

که هر دو نسبت را چنین کاری نشاید دو دیگر آنکه، میزبانِ اویم

که می‌باید در به روی آنکه خیالِ کشتن‌اش را دارد بربندد

نه آنکه خود کارد(چاقو) به روی او بگشاید

جز اینها، این دانکن قدرتش را با چنان نرمی به کار برده

و در مقام والای خویش چنان به پاکدامنی زیسته که نیکخویی‌های وی

همچون فرشتگان به زبانِ صور از این کار شومِ شگرف، از ستاندنِ جانش

و رحم، همچون نوزادی عریان سوار بر گرده‌ی تندباد

یا بر بالِ کروبیانِ آسمان یا بر پشتِ پیک‌های ناپیدای هوا

این کرده‌ی هولناک را چنان در هر چشمی خواهند دمید

که باد در اشک غرقه شود

مرا مهمیزی نیست تا به پهلوی عزمِ خویش فرو کوبم، اما بلندپروازی پَرانی هست

که چنان بلند بر زین می‌پرد که از دیگر سو به سر درمی‌غلتد

شامش را دارد تمام می‌کند اما چرا از تالار بیرون آمدی؟

سراغ مرا گرفته است؟ - نمی‌دانستی؟ -

در این کار بیش از این پیش نخواهیم رفت او تازه مرا جاه بخشیده

و مردم از هر گروهی مرا به زیورِ زرینِ رای نیکوی خویش آراسته‌اند

که تا در اوج درخشندگی‌اند می‌باید به خود زد نه آنکه چنین زود دورشان افکند

کجا شد آن ردای امیدی که خود را در آن پیچیده بودی؟ نکند امیدت از سرمستی به

و اکنون چشم گشوده تا رنگ و رو باخته در پیِ بی‌پروایی‌های خود

از این پس عشق تو را نیز به خود همچنین خواهم شمرد

تو را چه بیمی ست از آنکه در کردار و دل به دریا زدن همان باشی که در

تو هم خواهان داشتن آن چیزی که ارجش می‌گذاری و زیبِ زندگی‌اش می‌شماری

و هم گرامی داشتنِ ترس خویش و با ترس روزگار گذاشتن

من دلِ آنچه را که از دستِ مرد برمی‌آید، دارم. اما

آنکه دلِ بالاتر از آن را داشته باشد مرد نیست

پس کدام جانوری بود که تو را واداشت تا این ماجرا را با من در میان گذاری؟

اگر دلِ آن را داشته باشی، مَردی

و هرچه خود را بالاتر از آنچه بخواهی که هستی می‌باید هرچه مردتر باشی

آنگاه به زمان سازگار بود نه مکان و تو می‌خواستی هر دو را سازگار کنی

اما آنها اکنون سرِ سازگاری دارند و همین سازگاریشان است که تو را

من بچه به پستان گرفته‌ام و می‌دانم که چه حالی دارد عشق به کودکی که

اما من اگر همچنان که تو در این کار سوگند خورده‌ای، سوگند خورده بودم

که دمار از روزگارش برآورم پستان از میان لثه‌های

بی‌دندانش بیرون می‌کشیدم و مغزش را در هم می‌کوفتم

اگر نتوانستیم چه؟ - ما نتوانیم؟ -

تو کمر به این کار ببند تا ببینی که می‌توانیم

چون دانکن به خواب رود

با دو پرده‌دارش چنان شرابخواری و نوشانوشی به راه اندازم

که هوش، این پاسدارِ مغز در سرشان بخار شود

و خانه‌ی خِرَدشان شیشه‌ای خالی

آنگاه که تَنِ شراب‌آکنده‌شان مُرده‌وار در خوابی خوکانه فرو رود

من و تو با آن دانکنِ بی‌نگهبان جه نتوانیم کرد؟

و بر آن افسرانی که اسفنج‌وار هرچه توانسته‌اند شراب در خود کشیده‌اند

چه تهمت‌ها که نتوانیم نهاد؟ آنانند که می‌باید بارِ گرانِ این جنایتِ

جز پسر مَزای

که سرشتِ ناترس را جز نرینه آوردن نشاید

چون آن دو نگهبانِ خواب‌زده را خون‌آلود کنیم

و خنجرهای خودشان را به کار گیریم آیا همه نخواهند گفت که این کار

چه کسی جز این باور تواند کرد چون فریادِ ما بر مرگ او به آسمان رود؟

من آماده‌ام و اندام به اندامم را همچون زه کمان از پیِ این كارِ گران می‌کشم

برو و با فریباترین نمایش بر زمانه بخند

چهرهِ دروغین می‌باید نهان کند آنچه را که قلبِ دروغ‌زن می‌داند

دیشب آن سه خواهرِ جادو را به خواب دیدم

همانان که با شما حقیقتی را در میان گذاشتند

من دیگر به ایشان نمی‌اندیشم با این همه

ساعتی را به سخن گفتنی در آن باره صرف توانیم کرد

اگر شما فرصتی عنایت کنید - هرگاه که برای شما زحمتی نباشد -

اگر به هنگام خشنودی خاطر مرا بجویید

بر شرفِ شما خواهد افزود

اگر پر شرفم خواهد افزود و چیزی از آن نخواهد کاست

و وجدانم آسوده و پیمان وفاداریم نیالوده می‌ماند چرا درباره‌ی آن رأی نزنیم؟

!در این میان، خوش بیاسایید

سپاس، سرور، شما نیز همچنین

این چیست؟ خنجری‌ست پیش چشمم

دسته‌اش به جانب دستم

بیا

به چنگم درآ

به چنگم نیستی

آه، ای رویای شوم

به چشم در می‌آیی اما به چنگ نه؟

یا خنجری خیالینی

آفریده‌ای دروغین زاده‌ی ذهنی تب‌زده؟

اما هنوز می‌بینمت، به شکل، همان‌گونه بساویدنی که این یک که از کمر برمی‌کشم

تو مرا به همان راهی رهنمایی که رهسپارش بودم

و به همان سلاحی که دست به کارَش

نمی‌دانم چشمانم فریبِ دیگر حس‌هایم را می‌خورند

یا از همه‌ی آنها بیدارترند :هنوز می‌بینمت

پر تیغ و دسته‌ات چکه‌های خوب

که پیش از این نبود نه، چنین چیزی در کار نیست

این آن كارِ خونبار است که خود را این چنین در پیش چشمانم می‌آراید

اکنون بر روی نیمی از جهان طبیعت مُرده‌وار خفته است

و رؤیاهای شریر در پی آزار خواب در پرده آرمیده‌اند

اکنون جادویی، هِکات (ماده، ایزد اساطیر یونان سرکرده‌ی جاودان)

خداوندِ مُرده‌رنگِ جاودان را نیاز به درگاه می‌آورد

جنایتِ تکیده‌استخوان به ندای دیده‌بانش گرگ، که زوزه‌ی وی ساعتِ اوست

نرم نرم، شبح‌آسا، همچون تارکوئینِ زناکار، با شلنگ‌های (آخرین پادشاه رُم)

به سوی خیالی که در سر دارد گام برمی‌دارد

تو نیز مشنو که گام‌هایم به کدام سو روانند مباد که سنگ‌هایت زبان به یاوه درآیی

بگشایند و بگویند به کجایم و این دهشت را که در خور این ساعت است

از آن بزدایند. اما تا من همچنان لاف می‌زنم، او زنده است

گرمای کار از سرمای سخن سردی می‌گیرد

می‌روم و می‌کنم صدای زنگ مرا می‌خواند

اما تو، ای دانکن، بدان گوش مدار که این آن صدای ناقوس

عزایی‌ست که تو را به بهشت می‌خواند یا به دوزخ

آنچه ایشان را مست کرده مرا جسارت بخشیده است

آنچه ایشان را فروخوابانده مرا برافروخته است

!هان

!خاموش

ناله‌ی جغد بود ناله‌ی آن جارچی شوم

که سردترین «شب به خیر» را می‌گوید

او در کار است. درها گشوده‌اند و خادمانِ سیاه‌مستِ سرای خرناس‌کشان

بر وظیفه‌ی خویش خنده می‌زنند در جامشان چنان دارویی کرده‌ام

که مرگ و زندگی بر سرِ زندگی یا مُردگی‌شان در کشاکش‌اند

!کیست؟ چیست؟ های

وای! ترسم از آن است که بیدار شده باشند و کار به انجام نرسیده باشد

آنچه نقشه‌مان را بر آب می‌کند آن است که به قصدِ

کشتار دست به کار شده باشیم و کار به انجام نرسد

آری! خنجرهاشان را آماده گذاشتم نمی‌شود نیافته باشدِشان

اگر در خواب به پدرم نمی‌مانست خود این کار را می‌کردم

!شوهرم

...کار را تمام کردم

صدایی نشنیدی؟

ناله‌ی جغد را شنیدم و فریاد زنجره‌ها را

چیزی گفتی؟

وقتی پایین می‌آمدم؟ - آری -

در اتاق دومین که خوابیده است؟ - دانلبین -

!چه منظره‌ی غم انگیزی - !چه حرف ابلهانه‌ای! کدام منظره‌ی غم انگیز -

یکی در خواب خندید «!دیگری فریاد زد «جنایت

چنان که یکدیگر را از خواب پراندند و دعایی خواندند

«!یکی فریاد زد، «خداوندا، ما را بیامرز و دیگری گفت، «آمین!». گویی مرا دیده بودند

وحشت‌شان به گوشم رسید و مرا یارای آمین گفتن نبود

این همه سخت در اندیشه‌ی آن مباش

اما چرا آمین بر زبانم نیامد؟

بر زبان منی که بیش از همه نیازمندِ آمرزش بودم آمین» در گلویم فروماند»

:به گمانم صدایی شنیدم که فریاد می‌زد دیگر مخسبید که مکبث دست به خون

خوابِ بی‌گناه! خوابی که آستین پاره‌ی محنت را رفو می‌کند

خوابی که مرگِ زندگیِ هر روزه است و شوینده‌ی زحمتِ زندگی

دوم خوراکی که طبیعتِ بزرگ می‌دهد و بهین خورش در بزمِ زندگی

:باز به همه‌ی اهل خانه فریاد برداشت !دیگر مخسبید

گلامز خونِ خواب را ریخته است پس کودور دیگر روی خواب را

!مکبث دیگر روی خواب را نخواهد دید - که بود که چنین فریاد کرد؟ -

با چنین اندیشه‌های دیوانه‌وار جانِ نازنینِ خود را تباه مکن

برو، آبی بیاب و این شاهدِ ناپاک را از دستانت بشوی

این خنجرها را چرا از آنجا آوردی؟ اینها باید از آنجا باشند

آنها را ببر و خادمانِ خفته را به خون بیالای

دیگر نخواهم رفت از اندیشیدن به آنچه کرده‌ام بیم‌ناكم

تا چه رسد به دوباره دیدنش - !ای سست‌نهاد -

خنجرها به من بده خفتگان و مردگان نقشِ بر دیوارند

کودکانند که از نقشِ شیطان می‌هراسند اگر هنوز خون از او برود

با آن روی خادمان را گلگون خواهم کرد زیرا این گناه باید دامن‌گیر ایشان شود

این در کوفتن از کجاست؟

مرا چه می‌شود که هر صدایی می‌هراساندم؟

این دست‌ها چیست؟

آه، که چشمانم را از چشم خانه بر می‌کَنَند؟

آیا تمامی اقیانوس بیکرانِ نِپتون این خون را از دست‌هایم خواهد شست؟

نه، این دست‌های من است که

دریاهای بیشمار را خون‌رنگ خواهد کرد و هر سبز را سرخ‌گون

دست‌های من نیز همرنگِ دست‌های توست اما شرم دارم که دلی رنگ‌باخته چون دل تو

از درِ جنوبی در می‌زنند به اتاقمان برویم

کمی آب رنگِ این کار را از ما خواهد شست. پس از آن دیگر کارها چه آسان

عزمِ استوار تو را وانهاده است باز در می‌زنند

جامه‌ی خوابت را بپوش، مبادا یکباره ما را بخوانند و ببینند که بیدار بوده‌ایم

اما چنین درمانده غرقه‌ی اندیشه‌های خویش مباش

تا کار خود را به یاد نیارم کاش می‌توانستی دانکن را با کوفتنِ در

!از خواب برخیزانی

!چه در زدنی

دروازه‌بانیِ دوزخ آدم را استادِ کلیدچرخانی می‌کند

تو را به جانِ ابلیس بگو که کیستی؟

این لابد دهقانی‌ست که در انتظار فراوانی محصول ناکام شده و خودش

بفرما تو. چندتا دستمال هم با خودت بیاور که اینجا باید خیلی عرق بریزی

این دیگر کیست؟ تو را به نامِ آن یکی شیطان، بگو

این لابد كاسب زبان‌بازی ست که با هزار قسم كفه‌های ترازو را

سبک و سنگین می‌کرده و در راه خدا کلک‌های فراوان زده

اما با زبان‌بازی نتوانسته به بهشت برود

بفرما تو، زبان باز

كیست؟

این دیگر یک خیاط انگلیسی ست که از پارچه‌ی شلوار چسبان فرانسوی

هم کش می‌رود بفرما، خیاط

اینجا (با آتش جهنم) می‌توانی اطویت را گرم کنی

!ول‌كُن نیست تو دیگر کیستی؟

!اما جهنم که به این سردی نیست دیگر باید این دربانیِ شیطان را ول کرد

اما باید از هر حرفه‌ای کسانی را راه بدهم

که از راه هوس‌بازی به آتش جاودانی می‌رسند

!آمدم، آمدم! آمدم، آمدم

خواهش می‌کنم انعام دربان را فراموش نکنید

رفیق، مگر شب خیلی دیر به بستر رفتی که به این دیری هنوز از جا برنخاسته‌ای؟

تا خروس خوان دوم مِی‌گساری کردیم

و می‌دانید که مِی‌خواری مایه‌ی سه چیز را فراهم می‌کند

کدام است آن سه چیزی که به ویژه مِی‌خواری مایه‌اش را فراهم می‌کند؟

عرض کنم، سرخی بینی و خواب و شاش

شهوت را هم بیدار می‌کند و هم (بیدار) نمی‌کند

یعنی هوس را بیدار می‌کند اما آلتِ فعل را می‌خواباند

بنابراین، می‌شود گفت که مِی‌خواریِ زیاد شهوت را گول می‌زند

هم سربلندش می‌کند هم سرافکنده

و هم روبه‌راهش می‌کند هم از کار افتاده

هم به او دل می‌دهد هم توی دلش را خالی می‌کند

هم بلندش می‌کند هم بر زمینش می‌زند

سرانجام با زبان‌بازی به خواب می‌کشاندش

و همین که خوب گولش زد ولش می‌کند و می‌رود

به گمانم مِی‌خواری دیشب باید تو را خوب گول زده باشد

بله

اما من جزای دروغش را كف دستش گذاشتم به گمانم زورم خیلی به او می‌چربید

چون هرچند او گاهی لنگِ مرا می‌گرفت و بالا می‌آورد

اما من هم چرخی زدم و بالا آوردمش و بر زمین زدم

روز به خیر، عالی‌جناب - روز هر دو به خیر -

پادشاه برنخاسته است، سپهسالارِ ارجمند؟

هنوز نه

مرا فرموده بود که صبحِ زود به سراغش روم

آیا شاه امروز از اینجا می‌رود؟

بله، خود چنین فرموده است

پریشان‌شبی بود

آنجا که ما خفته بودیم باد دودهنج‌هامان را سرنگون کرنا

و می‌گویند که از آسمان ناله‌های زار می‌آمده است و شیون‌های شگفتِ مرگ

و پیشگویی‌هایی به آواهای ترسناک از غوغاهای سهمناک

و ماجراهای پرآشوب که تخمشان به تازگی در زهدانِ زمانه‌ی فاجعه‌بار کاشته شده

مرغی ناپیدا -نشان شب- همه شب فغان کرد و آورده‌اند که

زمین نیز تب و لرز داشت - ناخوش شبی بود -

!دیوانگی چه شاهکاری به بار آورده است

كافرانه‌ترین جنایت دست به آستانِ مبارکِ خداوندگار برده

و گوهر ِجانِ آستان را

از آن ربوده است - چه می‌گویی؟ جان؟ -

یعنی پادشاه؟ - خود به اتاق روید -

و دیده بردوزید بر آن منظری که هر چشمِ بینا را کور می‌کند

از من سخن گفتن می‌خواهید خود بنگرید

!برخیزید! برخیزید !زنگ آژیر را بنوازید

!جنایت! خیانت

!بنکو و دانلبین

ملکم! برخیزید! خوابِ ناز این شکلکِ مرگ را از خود دور کنید

و مرگ را خود، بنگرید! برخیزید !برخیزید و سیمای قیامت را به چشم ببینید

ملکم! دانلبین! چنان برخیزید که گویی از گور برخاسته‌اید و شبح‌وار گام بردارید

!تا با این هول رویارو شوید

چه شده است که بانگ شیپوری چنین هولناک خفتگانِ سرای را

به یک‌جا فرا می‌خواند؟ بگویید - بانوی بزرگوار -

چه بگویم که شما را تابِ شنیدنش باشد؟

بازگفتنش در گوش یک زن چه بسا او را بر جا از پا درآورد

!بنکو

!شهریارمان را کشته‌اند - وای، وای، چه؟ در سرای ما؟ -

هولناک است، هرجا که باشد

دافِ عزیز حرفت را پس بگیر

و بگو که راست نبود

چه خوش-روزگاری به سر برده بودم

اگر ساعتی پیش از این ماجرا مُرده بودم زیرا از این دم

دیگر چه سود از زیستن در این جهان فانی با مرگِ نکونامی و نیک‌مردی

همه چیز دیگر جز بازیچه نیست جامِ زندگی به ته رسیده است

و جز درد چه مانده است که این خُم‌خانه بدان بنازد

پدرِ تاجدارتان را کشته‌اند - وای، به دست کدام کَس؟ -

گویا نگهبانانِ خوابگاهش این کار را کرده‌اند

دست‌ها و چهره‌هاشان همه آغشته به خون بود

خنجرهاشان هم، که همچنان خون‌آلود بر بالین‌شان یافتیم

مات و گیج بودند. جان چه کسی را !به چنین کسانی می‌شد سپرد

با این همه، پشیمانم از خشمِ خویش که چرا ایشان را کُشتم

چرا چنین کردی؟

چه کس را یارای آن است که در یک آن هم بر سرِ عقل باشد و هم حیران

هم آرام و هم خشمگین، هم پای‌بندِ پیمان و هم بی‌طرف؟

یورشِ عشقِ خروشانم

عقلِ درنگ‌کار را از میدان بدر کرد

دانکن آنجا افتاده بود

پوستِ سیمگونش آغشته به خونِ زرگون

و زخم‌های دهان گشوده‌اش گویی هر یک دهانه‌ای بود برای فرورفتنِ تباهی در تن

و آنک، قاتلانش، غلتی زده در رنگ‌های رنگرزی‌شان

و خنجرهاشان بی‌شرمانه آغشته به خون و خوناب

کیست که او را دلی پر مهر باشد و آن دل را دلیری نمودنِ مهرِ خویش

و باز دست به کاری نزند

تو اکنون هم پادشاهی

هم سپهسالارِ کودور هم سپهسالارِ گلامز

همگی، همچنان که آن زنانِ طالع‌گو نوید دادند

اما مبادا که برای رسیدن به آن دست به پلیدترین کارها زده باشی

اما گفتند که پادشاهی از تو به فرزندانت نخواهد رسید

که من سردودمان و نیای شاهانِ بسیار خواهم بود

و اگر از دهانشان سخنِ راست بدر می‌آید

چنانکه گفته‌هاشان در حقِ تو چنین درخشان از کار درآمده است

و اگر در حقِ تو نیکی کرده و حقایق را گفته‌اند

چرا نوحه‌خوانِ سرنوشت من نیز نباشند

و مرا امید نبخشند؟

!اما، بس است. دَم دَرکِش

امشب خوانی شکوهمند گسترده‌ایم، سرورا درخواست می‌کنم که شما نیز به ما

فرمان شما را ست، شهریارا که مرا وظیفه‌ی فرمانبرداری تا ابد

سر بر خطِ فرمان نهاده است

امروز پس از نیمروز قصدِ سواری دارید؟ - آری، خداوندگار مهربان -

جشنِ ما را از یاد مبرید

خداوندگارا، هرگز

ترس از بنکو سخت در دل ماست

در پادشاهی طبع او چیزی فرمانرواست

که از آن می‌باید هراسید

و آن دلیری بسیارِ اوست

و با آن پُردلی وی را خِرَدی‌ست

راهنمای دلیری او به کار کردنِ با پروا

تنها از اوست که بیمی به دل دارم

و فرشته‌ی نگهبانِ من سرکوفت‌خوارِ فرشته‌ی اوست

چنان که می‌گویند فرشته‌ی مارک آنتونی در برابرِ فرشته قیصر بود

هنگامی که آن خواهران نخست نامِ شاهی بر من نهادند

بدیشان پرخاش کرد و ایشان را فرمود تا با او سخن گویند

آنگاه آنان پیشگویانه وی را به نام پدرِ دودمانی از شاهان درود فرستادند

بر سر من افسری نهادند بی‌بَر

و در دستم دستواره‌ای سترون تا دستی که از تبار من نباشد

آن را از چنگم بدر بَرَد پسری از من جانشین من نباشد

اگر چنین باشد، پس من در راه فرزندان بنکو جان خویش را آلوده‌ام

و خون دانکن نازنین را ریخته‌ام و زهر دژکامی به جام آسایش خویش

تنها برای آنان است که گوهرِ جاویدِ جان خویش را به كفِ دشمنِ انسان سپرده‌ام؟

تا ایشان را به شاهی رسانم؟ تخمه‌ی بنکو را؟

تا چنین مبادا ای سرنوشت برخیز

!و با من تا پای مرگ درآویز

دیروز نبود که با هم گفت‌وگو کردیم؟

همچنان است که شهریار می‌فرمایند

باری، در گفته‌های من درنگیدید؟

بدانید که این او بود که شما را چنان سیه‌روز می‌داشت

و شما گناه آن را به پای مایِ بی‌گناه می‌نوشتید در آخرین گفت‌وگومان

این نکته را بر شما باز نمودم نشان به نشان، که چگونه بازیچه‌ی دست

و شما را زیر پا نهاده بودند و کدام ابزارها در کار بود و کدام دست

و هزار چیز دیگر که هر سبک‌مغزِ کم‌خِرَدی نیز ناگزیر بگوید که

«اینها همه کار بنکو بود»

شما ما را از این آگاهیدید - چنین کردم و بیش از این -

و بر سر همین نکته است که امروز گرد آمده‌ایم. آیا در نهادِ خویش

چندان شکیب می‌بینید که از اینها همه درگذرید؟

آیا چنان انجیل‌پرستید که با این همه ستم

این بزرگوار و فرزندانش را دعای خیر گویید؟

من مَردم

های، در دفترِ آمار شما نیز مَرد بشمارید

چنانکه سگان تازی و شکاری و دو-نژاد و بدنژاد و گرگ‌زاد

نیز همه سگ به شمارند. اما در دفترِ بها

حسابی دیگر است چُست و سست را پرهوش را، خانه‌ها و شکاری را

و هر یکی را، بر حسبِ بهره‌ای که دستِ بخشنده‌ی طبیعت در نهادش

نهاده است، در همان سیاهه‌ای که نام همگان را یکسان در آن می‌نویسند

چیزی می‌افزایند همین‌گونه بر نام مردان

و اما، اگر شما را نیز در دفترِ مردانگی جایی‌ست و نه پست‌ترین جا

بگویید تا من با دلتان از کاری دم زنم که به انجام رساندنش

دشمن‌تان را از میان برمی‌دارد

و شما را در دل و جان ما می‌نشاند

همان دشمنی که زندگانیش مایه‌ی ناخوشی ماست

و مرگش سرمایه‌ی خوشی

سرورا

کژرفتاری‌ها و ستمگری‌های جهان چنان جانم را به لب رسانده

که مرا از درافتادن با آن باکی نیست

و من نیز از شوربختی‌ها چنان فرسوده‌ام و با بخت چنان دست به گریبان

که آماده‌ام زندگی را در هر ماجرایی به خطر اندازم که یا بهبودش بخشم

بدانید که بنکو دشمن شما بود

چنین است - چنان‌که دشمنِ من نیز -

و چنان دشمنِ جانی

که هر دم از زندگانیش تیغی‌ست بر رگ من

و گرچه مرا توانایی آن هست که به چنگال قدرت خویش او را از پیشِ چشم

و اراده‌ی خویش را آشکارا بر این کار بگمارم اما پاسِ خاطرِ تنی چند را

که دوستان من و اویند، چنین نمی‌بایدَم کرد که مهرشان را از کف نمی‌توانم داد

بلکه بر مرگ همان کَس که خود از پایش درافکنده‌ام زاری می‌بایدَم کرد

و از این‌روست که به یاری شما دل بسته‌ام

تا به چند دلیل بی‌چون و چند کار را از چشم مردم پوشیده دارم

خداوندگارا، گوش به فرمانم

بنکو

اگر روانت در طلبِ پرواز به بهشت است

می‌باید هم امشب طلبکار شود

کامروا گشتن اما به ناخرسندی یعنی همه چیز را دادن و هیچ نیافتن

دل به مرگ سپردن به که نابود کردن

و در لذتِ پر بیم به سر بردن

خداوندگارا! چرا گوشه گرفته‌اید و با اندوه‌بارترین خیال‌ها همنشینید

و به اندیشه‌هایی می‌پردازید که می‌باید با آنانی

که به ایشان می‌پردازند از این جهان رفته باشند؟

آنچه را که هیچ چاره‌ای نباشد می‌باید از یاد برد آنچه باید بشود شده است

ما مار را زخم زده‌ایم اما نکشته‌ایمَش

آن زخم باز به هم برخواهد آمد و او باز همان خواهد بود که بود

و همان دندان همچنان در کمینِ شرارتِ ناتوان‌مان خواهد نشست

اما بند بندِ هستی از هم گسسته باد !و هر دو جهان در هم شکسته باد

تا چند نان خوردن با هراس و خفتن با عذابِ این رؤیاهای شوم

که شبانگاه می‌لرزانندمان پیوستن به کاروان رفتگان

و به آنان که در طلبِ آسودگی خویش به مُلکِ آسایش روانه‌شان کردیم

شکنجه‌ی جان در آسیمگیِ بی‌پایان دانکن در گور خویش

خفته است! چه خوش خوابی از پی تبِ پرتابِ زندگی

خیانت آنچه می‌توانست کرد دیگر نه پولاد در وی کارگر است

نه زهر، نه بدخواهی خودی نه لشکرِ بیگانه. هیچ چیز

آرام باش، خداوندگار من این چهره‌ی دژم را خرم کن

امشب را در میان میهمانان خویش خندان و خوشرو باش

چنین خواهم بود، دلبندم اما تو نیز همچنین پاش

بنکو را از نظر دور مدار

او را به چشم و زبان بسیار ارج گذار در این روزگارِ خطرخیز

می‌باید در این جوی‌های چاپلوسی گَرد از رخسارِ شرفِ خویش شست

و چهره‌ها را نقاب دل‌ها کرد تا پوشیده مانند

از این اندیشه‌ها دست بردار - آه، همسر عزیزم، سرم کژدم‌زار است -

می‌دانی که بنکو و پسرش فلیانس زنده‌اند

اما طبیعت که ایشان را سندِ جاودانگی !نداده است

اما تا به چنگِ مای‌اند امیدوار باید بود

پس غم مدار که پیش از آنکه رنجره‌ی پولک‌بال

به ندای خدای سیه‌کارِ جاودان زنگوله‌ی خمیازه‌کشِ شب را

با زنجیره‌ی خواب‌آور آوایش به صدا درآورد کاری کرده خواهد شد

که دل‌ها را بلرزاند - چه خواهد شد؟ -

در پی دانستنش مباش

نازنین که چون کرده شد بر آن آفرین گویی

بیا، ای شبِ دیده‌دوز

و با دستانِ ناپیدای خون‌آلودت

از هم بگسل آن رشته‌ی بزرگ زندگی را !که هراسانم می‌دارد

روشنایی تیرگی می‌گیرد

و زاغ به سوی بیشه‌ی زاغستان بال می‌کشد

نیک‌سرشتان روز از توش و توان رفته فرو می‌خسبند

و آنگاه سیه‌کارانِ شب از پی شکارهای خویش برمی‌خیزند

از سخنانم در شگفتی اما آرام باش

آنچه پایه‌اش بر شر است به شر نیرو می‌گیرد

پس، خواهش می‌کنم، با من بیا

هر یک پایگاهِ خویش را می‌دانید - بنشینید -

بر مهتر و کھترتان از دل، درود ما خود در میان جمع می‌نشینیم

تا فروتنانه میزبانی کرده باشیم اما بانوی میزبان بر جایگاه شاهانه‌ی

و به هنگام از وی خوشامد خواهیم طلبید

سرورم، از جانب من دوستان را همگی خوشامد گویید که دلم ایشان را خوشامد

ببین که ایشان تو را در پاسخ از دل سپاس می‌گویند. هر دو سوی میز برابر

من اینجا در میانه می‌نشینم از گفت و خَنْد هیچ فروگذار مکنید

بر گرد میز به زودی پیمانه‌ای می‌باید زد

رویت خونین است - آری، خون بنکوست -

بر روی تو بهتر تا در توی او کارَش را ساختی؟

گلویش را بریدم این از او

!آفرین بر بهترینِ گلوبُران

اما چه خوب آن کَس که با فلیانس همین کرده باشد

اگر تو کرده باشی خوب‌ترینی

ای خداوندگارِ عالم

قلیانس گریخت

وه که باز آن بلا به جانم می‌تازد

اگر چنین نمی‌شد چه درست می‌بودم صاف همچو مرمر، سخت همچو خارا

رها همچو هوا. اما اکنون درگیرم اسیرم، به کُند و زنجیرم

در بند شک‌ها و ترس‌های خیره‌رو از جانب بنکو که جای نگرانی نیست؟

نه، خداوندگار مهربان او بی‌هیچ جای نگرانی در چاله‌ای افتاده

با بیست زخمِ کاری بر سرش که کمترینش مرگ آور است

برای این کار سپاس‌گزارم

افعی بزرگ به خاک افتاد اما بچه ماری که گریخت

اگرچه هنوز دندان برنیاورده روزی بنا به طبیعت خویش زهر به بار خواهد

اکنون برو فردا باز هم با هم سخن خواهیم گفت

میهمانان که به خورش‌فروشی نیامده‌اند میهمانان را پیوسته خوشامد می‌باید گفت

میهمانی بی‌خوشامد که میهمانی نیست در خانه‌ى خود خوراک خوردن بهتر تا

به میهمانی‌ای که در آن آداب چاشنیِ کباب نباشد بی‌آداب مجلس را رنگ و آب نباشد

!ای یادآورِ شیرین سخن

باری، خوش گوار بادا سور !با اشتهای خوش و تندرستی

اگر بنکوی نازنینمان نیز در میان‌مان می‌بود از بزرگان کشور در جمع‌مان

دلم می‌خواهد نبودنش را به حسابِ نامهربانی‌اش بگذارم تا رویدادی ناگوار

سرورا، علتِ غیبت بدقولی اوست

شهریار ما را به همنشینی خود سرفراز نمی‌کنند؟

سر میز جایی نیست - سرورا، اینجا یک جای خالی هست -

کجا؟ - اینجا، خداوندگارا -

از چه پریشان‌خاطرید؟

این کار کدامتان است؟ - کدام كار، خداوندگار مهربان؟ -

مگو که این کار کارِ من است كاكُلِ خونینت را برایم مجُنبان

آقایان، برخیزید شهریار ناخوش است

بنشینید، دوستان ارجمند. دمی دیگر به خود می‌آید. مگر تو مرد نیستی؟

هستم و آن هم چگونه مَردی که چشم بر چنان چیزی تواند دوخت که حتی ابلیس هم

!های، چه یاوه‌هایی !این نقش خیال از ترسِ توست

این همان خنجر در هوا نقش بسته‌ای ست که می‌گفتی تو را به سوی دانکن راند

این ترس و لرزها که هیچ به ترسِ راستین نمی‌مانند از آن قصه‌های‌ اند که زَنَکی

در زمستان پای اجاق برای مادربزرگش حکایت کند و او هم آن را باور دارد

این شکلک‌ها چیست که می‌سازی؟ اکنون که کار تمام است چرا به این کرسی

خدای را، بنگر

!ببین

هان! چه می‌گویی؟

من چه توانم کرد که تو نه سر توانی جنباند و نه سخن توانی گفت؟

اگر بنا باشد که گورخانه‌ها و گورها به خاک سپردگانشان را پس فرستند

!چینه‌دانِ مرغانِ هوا گورستان‌مان باد

دیوانگی‌ات مردانگی‌ات را پاک برده است

اگر این منم که اینجایم

او را دیدم - !وه که شرم‌آور است -

چه خون‌ها که نمی‌ریختند پیش از این در روزگارِ دیرین

پیش از آن که رسم انسانیت مردمان را خوی انسانی بخشد

و از آن پس نیز چه جنایت‌ها که نکرده‌اند چه جنایت‌ها که گوش را تابِ

روزگاری بود

که چون مغز کسی را می‌کوفتند مرد می‌مُرد و بس

اما امروز باز برمی‌خیزند

با بیست زخم کاری بر تارکِ سر و ما را از جا می‌پرانند

!این شگفت‌تر از آن جنایت

خداوندگار ارجمند، دوستان بلندپایگاهتان جای شما را در میان خود خالی می‌بینند

آه، از یاد برده بودم

دوستان ارجمندم، حیرت مکنید

من دچار ناخوشی‌ای شگفتم که نزدیکانم از آن آگاهند و می‌دانند که چیزی نیست

!بفرمایید، همگی را شادی و تندرستی باد من نیز نشستم

پیمانه‌ای دهیدم لبالب

این را به شادی همه مجلسیان می‌نوشم

و به شادی دوست عزیزمان بنکو که در میانِ ما نیست

!و جایش خالی ست می‌نوشم به شادی او و همگان

!و بنوشیم همگی به شادی هم

!بفرمانیم. نوش بادا، نوش

!برو

از برابر چشمم دور شو

!خاکت نهان كند

استخوانت پوک است خونت سرد

و آن چشمانِ خیره تهی از هر معنا

همنشینان عزیز، گمان نکنید که اینها چیزی ست

نه، هیچ چیز نیست جز عیش بر هم زنِ امشب

در دلیری نه کم از هیچ دلاورم. پیش آی چون خرسِ کلان‌پیکرِ روسی

چون کرگدن زره‌پوش، چون ببر مازندران به هر شکل که خواهی باش، جز این

تا ببینی که پی‌های استوارِ مرا هیچ چیز نمی‌تواند لرزاند

یا باز زندگی از سر گیر و با شمشیر در بیابان با من به میدان درآ

اگر لرزشی در من دیدی پهلوان-پنبه‌ام بنام

!دور شو، سایه‌ی ترسناک

!مسخره‌ی پوچ، دور

های

همین که می‌رود دوباره مَرد می‌شوم خواهش می‌کنم، باز هم بنشینید

عیشمان را تباه کردی مجلس شیرین‌مان را بر هم زدی

چگونه تواند بود که چنین چیزهایی باشد و چون ابرِ تابستانی ناگهان ما را فروگیرد

و در حیرت فرو نبرد؟ از شما در شگفتم و هم از حال خویش

که از دیدن چنین منظری چگونه رنگ از رُخانِ من از ترس می‌‌پرد

اما سرخی گونه‌های شما همچنان برجاست

خداوندگارا، کدام منظر؟ - از این پریشان‌حال‌تر می‌شود -

هم اکنون شب‌بخیر. پایبندِ ترتیبِ رفتن مباشید و هرچه زودتر بروید

شب به خیر !شهریار به سلامت‌تر باد

شب همگی به خیر و خوشی

خون می‌طلبد

می‌گویند خون خون می‌طلبد

آورده‌اند که سنگ از جای غلتیده و درخت به زبان آمده

و فال‌زنان از پرواز زاغ و زاغچه و کلاغ

پرده از نهفته‌ترین رازِ مردِ خونی برگرفته‌اند

چه پاسی ست از شب؟

پاسِ گیر و دارِ شب با روز که ندانی کدام است و کدام

این را چه می‌گویی که مکداف از آمدن به میهمانی شاهانه‌ی ما سر باز زده است؟

کسی را برای خبرگیری از او فرستاده‌اید؟

کسی را هم خواهم فرستاد در خانه‌ی هیچ‌یک‌شان نیست که خبرچینی نداشته

فردا به سروقتِ خواهران جادو خواهم رفت بامدادِ پگاه

می‌باید بیش از این با من بگویند زیرا دیگر سرِ آن دارم که

از بدترین راه بدترین چیزها را بشنوم در برابر خواسته‌ی من

هیچ سدی نمی‌باید بر جا بماند چنان خود را در دریای خون کشانده‌ام

که واپس کشیدنم همان اندازه جان‌فرساست که پیش خزیدنم

مرا چیزهایی شگفت در سر است که بی‌هیچ درنگ

در کارشان می‌باید به سَرچنگ درآیند و در کار آیند

تو را مایه‌ی خوشی همه‌ی جان‌ها کم است خواب

بیا، برویم تا بخُسبیم

ترسِ شگفت و وهم‌آفرینِ من ترسِ مردِ ناآزموده‌ای ست که می‌باید

ما هنوز تازه‌کاریم

!عجوزگانِ پنهانکارِ سیه‌کارِ نیم‌شب

در چه کارید؟

کاری که نامی‌ش نیست

شما را به همان پیشه‌ای که در پیش دارید و من از چند و چونِ آن هیچ نمی‌دانم

که مرا پاسخ گویید: گرفتم که بر سرِ آن بادها را به هم بربستید و بر سینه‌ی

گرفتم کشت‌های گندم نارسیده را فروخواباندید و درختان را سرنگون

گرفتم دژها را بر سر پاسدارانشان فرو ریختید

که نابودی نیز خود به فریاد آید :به آنچه می‌گویم، پاسخ گویید

بگو - بپرس -

پاسخ خواهیم گفت

از زبان ما می‌خواهی شنید یا از زبان استادان‌مان؟

ایشان را فراخوانید تا ببینمشان - خونِ ماده گرازی را که 9 توله‌ی خود -

را خورده است بریزید و با عصاره‌ی چوبه‌ی دارِ قاتل بیامیزید

از زیر یا زِبَر، بیا و زبردستی‌های خود را بنما

...بگو، ای نیروهای ناشناس - او اندیشه‌های تو را می‌داند -

به سخنش گوش فرا ده، اما هیچ مگو - مکبث! بترس از سپهسالارِ فایف -

بترس از مکداف - مرا رها کنید. بس است -

هرچه هستی، از هشدارت سپاسگزارم أما كلمه‌ای دیگر

و فرمانبر کسی نیست. اما یکی دیگر هست تواناتر از این

!مکبث! مکبث! مکبث - كاش سه گوش می‌داشتم -

:خون‌ریز باش و بی‌باک و آهنین‌عزم پر نیروی بشری خنده زن

زیرا هیچکس که از زهدان زنی زاده شده باشد مکبث را آسیبی نتواند رساند

دلیر باش چون شیر؛ گردن‌فراز باش و در دل مدار

هیچ آزارِ این و رنجشِ آن را و اینکه اینجا و آنجا برای سرنگون کردنت

مکبث هرگز روی شکست نخواهد دید مگر آن روز که جنگل بزرگ بِرنام

از فراز تپه‌ی دانسینین روی بدو آورد

که هرگز چنین نخواهد شد

کدام کَس جنگل را به فرمان در تواند آورد

و درخت را فرمان تواند داد که ریشه‌ی در خاک فروبسته‌ی خویش را بَرکند؟

!چه خوش‌فالی! چه خوش

مکبثِ بلندپایگاهِ ما پیمانه‌ی عمرش به سر آید

و جان به جان‌ستان بسپارد

اما دلم همچنان برای دانستن یک چیز می‌تپد

بگویید با من :شما که این همه می‌دانید

آیا فرزندان بنکو هرگز بر این پادشاهی فرمانروایی خواهند کرد؟

بیش از این مخواه که بدانی - دانستنش خشنودم می‌کند: اگر نگویید -

نفرین ابدی بر شما باد! بگویید - !نشان دهید -

برابر چشمش دارید و دلش را بیازارید سایه‌آسا پیش آیید و بگذرید

:سخت به روح بنکو می‌مانی

فرو شو! تاج‌ات بر تخم چشمم داغ می‌نهد

كاكل‌ات، ای تاجدارِ دومین به كاكل نخستین می‌ماند

سومین نیز همچو پیشین پتیاره‌های پلید! این چی‌ست که

چهارمین؟ ای چشم‌ها !از چشم خانه برآیید

یعنی که این صف تا روز قیامت دنباله دارد؟

هفتمین؟ بس است، دیگر نمی‌خواهم دید. و با این همه

آینه‌ای بر دست که بسیاری دیگر را به من نشان می‌دهد

هر یکی را گوی دوتویه و دستواره‌ی سه‌پاره‌ی شاهی در دست

!چه دیدار هولناکی و اکنون می‌بینم که راست است

زیرا بنکوی خونین‌کاكل به خنده با من

بدیشان اشارت می‌کند

شهریار چه فرمایشی دارند؟

خداوندگارا - خواهرانِ جادو را ندیدی؟ -

نه، خداوندگارا

از کنار تو نگذشتند؟

به راستی نه، خداوندگارا

سوزان باد هوایی که ایشان بر آن سوارند

!و به نفرین آنان که بدیشان پشت‌گرم اند

صدای پای اسب به گوشم رسید که آمده است؟

خداوندگارا، دو یا سه تن که خبر آورده‌اند

مکداف به انگلستان گریخته است

به انگلستان گریخته است؟

آری، خداوندگارا

ای زمان

تو بر هنرنمایی‌های هولناکم پیشی می‌گیری

بر دژ مکداف شبیخون خواهم برد و سپهسالارِ فایف را فرو خواهم گرفت

و همسر و کودکانش را و هر نگون‌بختی که از تخمه‌ی اوست

به دم تیغ خواهم سپرد

دیوانه‌وار لاف نباید زد

این کار را کرد باید پیش از آنکه عزم به سردی گراید

من دو شب همراهِ شما بیدار مانده‌ام و او را پاییده‌ام

اما در گزارش شما هیچ حقیقتی نمی‌بینم

کِی بود آخرین باری که به راه افتاد؟

از زمانی که شهریار به میدان جنگ رفته است، دیده‌ام که از بستر پرمی‌خیزد

بالاپوش‌اش را به دوش می‌افکند درِ گنجه‌اش را باز می‌کند

کاغذی برمی‌دارد و تا می‌زند و بر روی آن چیزی می‌نویسد و می‌خواند و سپس

و دوباره به بستر بازمی‌گردد. و این‌ها همه را در حالی می‌کند که در خواب ژرف است

شگرف-آشوبی ست در مزاج ...هم از خواب بهره‌ور بودن

!و هم کارهای بیداری کردن در این جنب و جوشِ خواب‌آلوده

جز راه رفتن و کارهای دیگر

هیچ شنیده‌ای گهگاه چیزی بگوید؟

قربان، سخنانی می‌گوید که نمی‌خواهم پشت سرش بازگو کنم

به من می‌توانید گفت و بسیار هم به جا ست

تا شاهدی در میان نباشد که بگوید درست می‌گویم

نه به شما خواهم گفت نه به هیچکسِ دیگر

!های، دارد می‌آید

همان کارها را می‌کند به جان خودم در خواب ژرف است

شمع را از کجا آورده؟

به دستور او همیشه شمع در کنارش هست

می‌بینی، چشم‌هایش باز است - اما حسِ بینایی‌شان بسته -

این چه کاری ست که می‌کند؟ ببین، دست‌هایش را چگونه به هم می‌ساید

همیشه همین کار را می‌کند گویی دست‌هایش را می‌شوید

دیده‌ام که یک ربع ساعت همین کار را می‌کند

هنوز یک لکه‌ی دیگر

!گوش دار، حرف می‌زند حرف‌هایش را باید یادداشت کنم

!گم شو، لکه‌ی لعنتی

یک، دو

وقت کار است !دوزخ چه دردناک است

اُف بر تو! سرور من. سرباز و ترس؟ ما را چه ترسی است از اینکه کسی

هنگامی که هیچکس را قدرت بازخواست از ما نباشد؟

اما کِه گمان می‌کرد که این همه خون

در تنِ پیرمرد باشد؟ - می‌شنوی؟ می‌شنوی؟ -

سپهسالارِ فایف زنی داشت

اکنون کجاست؟

یعنی که این دست‌ها هرگز پاک نخواهد شد؟

بس است، سرور من، پس است با این ترس و وحشت همه چیز را خراب

برو، برو. تو از چیزی خبردار شده‌ای که نباید

چیزهایی گفت که نمی‌بایست خدا داند که چه‌ها می‌داند

باز

بوی خون هست

همه‌ی عطرهای عربستان

بوی چسبیده به این دستِ کوچک را نخواهد برد

!چه آهی! چه دلِ پُردردی

جاہ و جلالِ چنان تنی را به بهای داشتنِ چنین دلی در سینه هرگز

البته، البته، البته - از خدا همین را بخواهید، آقا -

این دردی ست که درمان اش از من ساخته نیست. اما من می‌شناسم کسانی را

که در خواب راه می‌رفته‌اند و در بستر به پاکی چشم از جهان بسته‌اند

دست‌هایت را بشوی بالاپوش‌ات را بپوش

باز می‌گویم

بنکو در خاک خفته است از گور به بیرون نمی‌تواند آمد

به بستر رویم، به بستر

بر در دروازه می‌کوبند. بیا، بیا، بیا دست‌ات را به من بده

کارِ شده را ناشده نتوان کرد

به بستر. به بستر. به بستر

زمزمه‌های ناشایستی بر زبان‌ها ست

کارهای ناهنجار دردسرهای ناهنجار می‌زاید

سرهای آلایش‌ناک رازهای خود را در گوشِ کرِ بالش‌هاشان فرو می‌خوانند

او را به کشیش بیشتر نیاز است تا به پزشک

چیزی دم دست‌اش نباشد که بتواند به خود آسیب رساند

با این همه چشم از او برمدارید پس، شب به خیر

ذهنم را مات و دیده‌ام را خیره کرد

چیزهایی در سرم می‌گذرد که بر زبان نمی‌توانم آورد

دیگر برای من خبر میاورید بگذارید همه‌شان بگریزند

تا جنگلِ برنام به سوی دانسینین برنیاید مرا آلایشِ ترس نیست

!این پسرک، ملکم، کی ست

مگر او را زن نزاده است؟

ارواحی که سرانجامِ آدمیان را می‌دانند :با من چنین گفته‌اند

مترس، مکبث، هیچ مردی که از زهدانِ زن» «زاده شده باشد، بر تو چیره نخواهد شد

پس بگریزید، ای سپهسالارانِ دروغین و با شکم‌بارگان انگلیسی بیامیزید

سری که با من است و دلی که در من نه در برابرِ شک فرود خواهد آمد

نه از ترس به لرزه خواهد افتاد شیطان سیاه‌روی‌ات کند

!کله‌پوکِ رنگِ رو پریده این قیافه‌ی ابلهانه چی ست؟

...ده هزارند - !چه؟ گوساله‌ی رذل -

سربازان، آقا

چهره‌ات را خونین کن تا سرخیِ خون سفیدیِ !ترس را بپوشاند، پسرکِ بی‌جگر

!کدام سربازان؟ مسخره - سیاهِ انگلستان، قربان -

برو، گورت را گم کن بیمارت چگونه است، پزشک؟

چندان بیمار نیست، خداوندگارا که هجومِ خیال‌ها

آسوده‌اش نمی‌گذارد - درمان‌اش کن -

خاطر بیمار را درمان نمی‌توانی کرد؟

اندوهِ ریشه کرده در جان را از آن برنمی‌توانی کند؟

نقشِ پریشانی را از مغز نمی‌توانی بُرد؟ با نوش‌دارویی فراموشی‌زا

بارِ گرانِ افتاده بر دل را از سینه‌ی گران‌بار نمی‌توانی سترد؟

این دردی ست که بیمار خود می‌باید درمان كند

پس پزشکی‌ات را پیش سگان انداز سوار بفرست

پزشک

سپهسالاران از من می‌گریزند -بیا آقا، زودتر- اگر می‌توانستی

بیماری‌اش را بیابی و مزاج‌اش را پاک گردانی و آن را به تندرستیِ

چنان کفی برایت می‌زدم که بازتاب‌اش کف‌زنان مدت‌ها در هوا بماند

های، بندش را بکش ریواسی، سِنایی

مسهلی نیست که این انگلیسی‌ها را از اینجا بروید؟

از ایشان خبری نشنیده‌ای؟

خداوندگارا، بسیجِ شاهانه از آنان به ما خبری می‌دهد

درفش‌ها را بر باروهای بیرونی بیاویزید هنوز فریادِ «دارند می‌آیند» برپاست

اما استواری دژِ ما هر محاصره‌ای را به سخره می‌گیرد. اگر آنانی که

می‌بایست در صف ما باشند، به ایشان نییوسته و ایشان را نیرو نداده بودند

پنجه-در-پنجه با ایشان درمی‌افتادیم و ایشان را تا سرزمین‌شان پس می‌راندیم

مزه‌ی ترس را گویی فراموش کرده‌ام روزگاری بود

که از شنیدن فریادی در دل شب سراپایم یخ می‌بست و

از حکایتی هولناک موهایم چنان راست می‌شدند

که گویی جان دارند من از جامِ وحشت چندان سیر نوشیده‌ام

که هول، این همخانه‌ی اندیشه‌های خونریز-ام دیگر مرا نمی‌تواند لرزاند

خداوندگارا، شهبانو مرده است

روزی می‌بایست می‌مرد

زمانی می‌بایست این خبر را می‌آوردند

فردا و فردا و فردا

می‌خزد با گام‌های کوچک از روزی به روزی

تا که بسپارد به پایان رشته‌ى طومارِ هر دوران

و دیروزان و دیروزان کجا بودست ما دیوانگان را جز نشانی از غباراندوده

فرو میر، آی، ای شمعک فرو میر

آی، که نباشد زندگانی هیچ الا سایه‌ای لغزان

و بازی‌های بازی‌پیشه‌ای نادان که بازد چندگاهی پرخروش و جوش

نقشی اندر این میدان !و آنگه هیچ

زندگی افسانه‌ای ست کز لبِ شوریده مغزی گفته آید سر به سر خشم و خروش و غرش

!و غوغا، لیک بی‌معنا آمده‌ای که زبان باز کنی

زودتر بگو

چیزی را که دیده‌ام باید گزارش دهم اما نمی‌دانم چگونه

روی تپه دیده‌بانی می‌کردم

و چشمم به برنام بود که ناگاه به نظرم آمد جنگل به راه افتاده است

!پستِ دروغگو

اگر چنین نبود، هر بلایی که می‌خواهید به سر من بیاورید

از سه فرسنگی بیشه‌ی رونده را می‌توان دید

اگر دروغ گفته باشی به همین درخت آویزان‌ات می‌کنم تا جان‌ات برآید

اما اگر راست گفته باشی

مرا پروای آن نیست که تو با من همان کنی

اراده‌ام سستی می‌گیرد و درباره‌ی گفته‌ی دوپهلوی آن اهریمن

شک در دلم می‌روید که :دروغ راست‌نما گفت

تا زمانی که جنگل برنام» «به دانسینین برنیامده است، مترس

و اکنون جنگل به سوی دانسینین برمی‌آید سلاح برگیرید و بیرون شوید

از آفتاب نیز دیگر بیزارم ای کاش کارگاهِ جهان هم اکنون

از کار باز می‌ایستاد !وزان شو، ای باد! روان شو، ای بلا

!زنگ آژیر را بنوازید - جوشن‌پوش با مرگ هم‌آغوش بهْ -

بانگ و فریاد از این سو ست جبار، رو نشان بده

اگر به تیغِ کسی جز من به خاک افتی

ارواحی زن و فرزندانم مرا وانخواهند نهاد

این مزدوران بینوا را به خاک نتوانم افکند که بازوشان به مزد

زوبین می‌کشد. شمشیرم را یا به روی تو می‌کشم، مکبث، یا که جنگ ناکرده

تیغه‌ی ضربت‌نازده‌اش را باز در نیام می‌نهم. باید آنجا باشی

این همه چکاچاک گویی نام یکی از بلندآوازه‌ترینان را آواز می‌دهد

ای بخت، یاری‌ام کن تا بیابم‌اش جز این هیچ دریوزه نمی‌کنم

چرا کارِ آن سردارانِ دیوانه‌ی رومی را کنم که خود را به تیغِ خویش می‌کُشتند

حال آنکه جان‌هایی پیش روی من است که زخم تیغ ایشان را برازنده‌تر است

برگرد، سگِ دوزخ‌پا، برگرد

از میان این همه مردان تنها از تو روگردانم. باری، تو بازگرد

که روان من هم اکنون از خونِ کسان‌ات گران‌بار است

مرا هیچ بهرِ گفتن نیست زبانِ من زبانه‌ی شمشیر است

ای خونخوارترین حیوان که زبان از وصف‌ات ناتوان است

زحمت بیهوده می‌بری تیغ‌ات را بر تارک‌های زخم‌پذیر بیازمای

مرا جانی طلسم شده است که نمی‌باید به کسی سپرده شود که

امید از طلسم‌ات بردار از همان شیطانی که تاکنون خدمت‌اش را کرده‌ای

بپرس تا به تو بگوید کِه مکداف را نابهنگام از شکمِ مادر بیرون کشیده‌اند

بریده باد زبانی که با من چنین گوید

!زیرا که مردانگی مرا از من ستاند

دیگر باور مباد کسی را بدین اهریمنانِ نیرنگ‌باز

که در گوشمان نوید می‌دهند

و آنگاه در پیش چشم امیدمان را زیر پا می‌نهند. من با تو نخواهم جنگید

پس، تسلیم شو، نامرد زنده بمان تا که روزگار از تو پند گیرد

تصویر تو را بر تخته‌ای نقش می‌زنیم :و در زیرش می‌نویسیم

«!این است هیولای جبار» - تسلیم نخواهم شد -

تا در پیشگاه آن جوانک، ملکم بر زمین بوسه زنم

و مردم بی‌سر و پا دشنام‌بارانم کنند

اگرچه جنگل برنام به دانسینین برآمده است

و با تو رویاروی‌ام که از زهدانِ زن نژاده‌ای

:بزن، مکداف! لعنت بر کسی که بگوید «!بس است، دست بدار»

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.