Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
ارائه شده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
میخوای یادگاری نگهش داری؟
وای خدا!
از کجا معلوم؟ شاید اگه بادش کنم یادگاری بشه.
خوبی خانم خوشگله؟
آره، خوبم.
اگه بخوای دوباره میتونم بکنمتها.
به خاطر اون نیست.
هوم؟
چیه؟
هیچی، صرفا داشتم به پایان اون فیلمه فکر میکردم.
مگه چی بود؟
بامزه بود، نه؟
البته به نظرم یه خرده مسخره بود.
اذیت نکن لیلیان...
آخه شخصیتها از سیارههای متفاوت بودن،
ولی به زبون مشترکی صحبت میکردن.
- ای بابا... - منطقی نیست دیگه.
اذیت نکن، فیلمه دیگه.
سلام عرض شد خدمت سلیطههای بیهمهچیز.
به واشینگتن دیسی رسیدیم.
حرفی با طرفدارهات نداری؟
وای، خاک عالم!
بخش اعظمی از این شهر از صفر ساخته شده.
ولی راک کریک از ابتدا آرامستانی بوده،
و همچنان استان مریلند محسوب میشه.
اکنون که تقریبا سیصد سال از اون دوران گذشته،
آمریکاییهای مشهور بسیاری تو این آرامستان دفن شدن.
مثل آپتون سینکلر. احیانا اسمش رو شنیدین؟
ظاهرا هیچکدومتون آپتون سینکلر نمیشناسین.
آها، نویسنده کتاب جنگله. همون که در مورد حقوق کار بود.
ببین اینجا چی دارم آنابل.
تروی، از تو اسکلتر ندیدم.
اوق.
در سمت چپ و اونطرف دریاچه...
محوطه دانشگاه هاوارد رو میبینیم.
اونجا هم فارغالتحصیلان مشهوری داشته.
تورگود مارشال و فیلیسیا رشاد...
از برنامه بیل کازبی، اونجا درس خوندن.
این روز به شدت برای سمت غربی ساختمون مهم بوده،
که قبلا بخش پشتی ساختمون در نظر گرفته میشد.
این تغییر در پروتکل زمانی رخ داد...
که رئیسجمهور ریگان، فرماندار کالیفرنیا،
توضیح داده بود که میخواد جهت ساختمون به سمت غرب...
و رو به دیگر ایالات باشه.
فعلا تا اینجا پیش میریم، بعد از اینکه برگشتیم...
قراره ببینیم که داخلش چه خبره.
آنابل، میخوام یه چیزی رو نشون رئیسجمهور بدم.
♪ سادگی در نوع خود نعمتی است، ♪
♪ آزادی بر همگان برکتی است. ♪
♪ بودن و زیستن در زادگاهمان، ♪ ♪ در نوع خود موهبتی است... ♪
حتما برگردین. ساعت شیش قراره کتاب مقدس رو مطالعه کنیم.
♪ آنگاه که خودمان را در جایی میبینیم... ♪
♪ که متعلق به آنیم... ♪
چه مرگته؟
دهاتی اسکل...
- زهرهترک شدن پسر. - از کجا اومدن؟
اوهایو! بهشون نشون دادم روال کارمون تو کاکالاکی جنوبی چطوره.
عه، به این زودی قراره بریم؟
تازه هوس کردم کون یه بز آش و لاش شده رو بخورم.
اوق، اینقدر چندش نباش تروی.
«اوق، اینقدر چندش نباش تروی.»
عجب. من که میرم آماده بشم.
بدرود بدخواهها.
آنابل، وایستا.
تا آخر قراره اینقدر بهم بیمحلی کنی؟
اوهوم.
از اینجا بدم میاد.
نظر خودت بود.
میدونم. واسه همین عصبیام.
سلام کن مکس.
بریم که آهنگ رو بذاریم.
میکروفون رو بگیر آنابل.
این رو به افتخار سفیدکهای کپیتال استپس میخونم.
ایول، سلامتی سفیدکها!
جرئت ندارن بذارن وارد اینجا بشن.
♪ آها، تو ایالت بزرگ دلاور ♪ ♪ چشم به جهان گشودم، ♪
♪ خوب میدونم هیچکدومتون ♪ ♪ کسی رو از اونجا نمیشناسین، ♪
♪ هیچ ژندهپوش با شورت قرمزی ندیدین، ♪
♪ هیچکس رو نمیشناسین ♪ ♪ که اهل دلاور باشه. ♪
♪ نه بلدین بخونین، نه رپ کنین، ♪ ♪ جوری که حال همه جا بیاد. ♪
♪ چون در اون صورت باید ♪ ♪ مخهای خالیتون رو به کار بگیرین. ♪
♪ به خیالتون مغز نیوتن دارین، ♪ ♪ ولی زبونتون بند میاد، ♪
♪ خیال نکن بهت رحم میکنم، ♪ ♪ فکر کردی حرفم تموم شده؟ ♪
معذرت میخوام.
♪ مفرحم، ترسی به دل ندارم، ♪
♪ تو انعکاس عصرگاه گم شدم. ♪
♪ خوشبختم، زندگی بهم روی خوش نشون داده، ♪
♪ توی جو دورم آزادانه میچرخم. ♪
♪ همون گربهام، همون گربهام... ♪
♪ که سیاهی خودش رو از دست داده. ♪
♪ همون که با عجله میدوه... ♪
♪ تا به ستارههای رو ساحل برسه. ♪
♪ کسی رو مثل خودم ندیدم. ♪
♪ وقتی نیمهشب از راه برسه... ♪
♪ تو هوا معلق میچرخم. ♪
♪ تو هوا معلق میچرخم. ♪
♪ ولی تک و تنها هستم... ♪
♪ و به انعکاس عصرگاهم عشق میورزم. ♪
♪ نامی از بین نورهای اطرافم، ♪
♪ بهم وعده انعکاسی داده بود. ♪
♪ همون گربهام، همون گربهام... ♪
♪ گربهای که تو ساحل پرستاره... ♪
♪ جایی که کلاغی توش بال پرواز گشود... ♪
♪ سیاهی خودش رو از دست داد. ♪
♪ نه زخمیام، ♪ ♪ نه به مراقبت کسی نیاز دارم، ♪
♪ چون وقتی نیمهشب فرا برسه... ♪
♪ تو هوا معلق میچرخم. ♪
♪ تو هوا معلق میچرخم. ♪
آروم باشید ببینم.
آروم باشید!
باید با مسئول اینجا صحبت کنم. خودش میدونه چرا اومدم.
آهای، حرفم رو تکرار نمیکنم، پس خوب گوش کن چی میگم.
مرتیکه بیهمهچیز چندشآور.
باید همین الان بهم بگی تو اون زیرزمین چه خبره.
زیرزمین؟
کلید زیرزمین رو بده ببینم!
جناب، مطمئن باشید که اینجا زیرزمینی نداریم.
یعنی میخوای صاف تو چشمهام بهم دروغ بگی...
که اون پایین به بچهها تجاوز نمیکنی؟!
تو زیرزمین به بچهها تجاوز میکنه!
تا حالا به خودتون تجاوز شده؟
من که دارم میرم. میای؟
بچه که بودم اینجا بزرگتر به نظر میرسید.
[دوست داری بریم شهر افسون؟]
بگذریم، ایمیلها رو رمزی نوشته بودن،
توش «پک» نوشته بود که فکر میکردیم مخفف «پنیر کشدار» باشه،
ولی یه نابغهای برگشت گفت...
که مخفف «پورن کودکان» میشه...
و عملا با چنین تعبیری اقدام کردن.
یهو یادم اومد ازت نپرسیدم کی هستی.
کس خاصی نیستم.
آها، پس سلام «کس خاصی نیستم». اسمم کیلبه.
من هم لیلیانم، دانشجوئم.
دانشگاهتون اینجاست؟
- آره. - کدوم میشه؟
اِم، هاوارد.
نه، جدی پرسیدم.
من هم جدی گفتم، چطور مگه؟
همینطوری.
شما کدوم گوری موندین؟ ها؟
خب، عجله کنین دیگه بچه سوسولها.
ون رو هم بیارین.
سمت خیابون دی باشم؟ باشه، خودم رو میرسونم.
دوست داری باهامون شهر جذاب رو بگردی؟
[بلوار مارتین لوتر کینگ]
جای قشنگیه.
هنوز که نمیدونی توش چیه.
یوهو! سلام!
- آهای، گرسنهای؟ - بیا تو.
راستش اکثر غذاهامون زباله است.
چون واسه غذا خریدن...
به رستوران و سوپرمارکت پول نمیدیم.
ممنون، سیرم.
اصلا شما شغلتون چیه؟
ما اینجا رو با مالکیت اشتراکی اداره میکنیم.
سه تا استاد حقالتدریس داریم،
یه وکیل تسخیری و یه مهماندار هواپیما داریم.
تمام کسایی که اینجا هستن...
باید تا حد امکان در حرکت باشن تا راحتتر بتونن اعتراض، فعالیت سیاسی،
و اقدامات از این قبیل انجام بدن،
که یکی از جنبههای اصلی گروهمونه.
مثل همون جریان فردای ترنتون که داشتم برات میگفتم.
ایول.
تو هم هنرمندی؟
بیشتر کنشگر هنریام.
سوالم اینه:
«چطور میشه مرور مسائل رو به یک اجرای هنری تبدیل کرد؟»
چون من میخوام چنین کاری کنم.
میخوام با دستکاری فعالیتهای روزانه،
دیدگاه بقیه رو تا حد زیادی...
در موردشون تغییر بدم تا ماهیت غیرقابل درکی پیدا کنه.
یعنی ناآشناسازیش کنم. مثلا اتفاق امروز رو در نظر بگیر.
درسته نمیدونیم جریانش چی بوده،
ولی با دستکاری صدا،
میشه تجربهای از بُعدی متفاوت به مخاطب داد.
چندین و چند لایه تحریف صدا روش اضافه میشه...
که کل اون فرایند برای افراد ملموس میشه.
وایستا ببینم.
یعنی این ویدیوها رو تو اینترنت پست میکنی؟ یا چیکارشون میکنی؟
با اون کار ماهیت اصلی این اجراها تضعیف میشه،
که قرار بوده یه باره باشه و به قصد جلب توجه نباشه،
ولی نکته اصلی اینه که اوضاع از روز قبل داره بدتر میشه.
اون صحنهای که امروز دیدی تازه شروع کار بود.
به چی نگاه میکنی؟ تا حالا گوشواره حلقهای ندیدی؟
نه، دیده بودم.
دردت نمیگیره؟
درد که نداره. هر از گاهی درد میگیره.
چون سایزشون بزرگتر میشه.
ولی مثل هر چیز دیگهای...
بدن با تمرین بهش عادت میکنه.
عین از دست دادن باکرگی میمونه.
یه مدت میخواستم پیرسینگ زبون بزنم.
بیشتر پیرسینگهام رو نیمتنه پایینم زدم.
میخوای ببینی؟
چی؟
وای خدا.
قبل از اینکه بپرسی خودم بگم که تو حالت نشسته جیش میکنم.
ولی جز این مشکل دیگهای نداره. میخوای دست بزنی؟
نه، چه مرگته؟ وای خدا.
- ترسوندمت؟ دارم شوخی میکنم بابا. - نه.
من پیشاهنگم، به خدا پیشاهنگم.
به خدا منظور بدی نداشتم. مرام پیشاهنگی دارم.
باشه، مرام پیشاهنگی. چی بگم؟
- سلام. - سلام.
یه کام نمیگیری؟
لازم نیست. ولی مرسی که تعارف کردی.
باشه.
راستش نظرم عوض شد.
مرسی.
میشه یه دقیقه از گوشیت استفاده کنم؟
- آخه گوشی خودم خراب شده. - راحت باش.
مرسی.
همهچی روبهراهه؟ انگار زهرهترک شدی.
آره، خوبم...
نه که بهم ربطی داشته باشهها، ولی میتونم احساس کنم...
که یه نفر داره از چیزی فرار میکنه.
من که از چیزی فرار نمیکنم.
- آها. - مگه اینطور به نظر میاد؟
هوم، نه. صرفا...
قبلا با یکی زندگی میکردم که آدم به شدت سمی و کثافتی بود.
یعنی راستش رو بخوای، محتاجش بودم.
واسه همین احساس رقتانگیزی میکردم،
که باعث میشد اون هم چنین حسی بهم داشته باشه،
بعد به خودش اجازه میداد برام امر و نهی کنه و من هم قبول میکردم.
چون ذرهای عزت نفس نداشتم.
تازه جای دیگهای هم نداشتم که برم.
تا اینکه یه روز برگشت محکم با مشتش تو صورتم زد...
بوم! همون کافی بود.
چه ناجور.
فردا چطوری میخوای تا واشینگتن بری؟
راستش تو فکرم بود با شما برم.
تا ترنتون میای؟ واقعا؟
کیلب اوضاع رو کامل برات توضیح داده؟
چون قراره خیلی ناجور بشه.
آره، توضیح داد. همهچیش رو برام گفت.
لابد گفته دیگه.
منظورت چیه؟
هوم، هیچی. یعنی... کیلب چون بچه پولداره، چیزیش نمیشه.
پولداره؟ به نظر نمیاد باشه.
آره، کلی دبیرستانش رو عوض کرده.
تو برزیل، سوازیلند،
تیمبوکتو درس خونده.
تنها چیزی که کیلب ازش فرار میکنه خونهشون تو جرجتاونه.
صبح به خیر.
اسکرپل میخوری؟
نه، مرسی.
خب، باید قبل از اینکه هوا تاریک بشه راه بیفتیم.
چون کارمون تو پارک عمومیه.
یعنی واسه اینکه ضربهمون رو بزنیم فرصت کمی داریم.
خب؟ فهمیدین؟
- آره. - خیلیخب.
بسیارخب.
[فالستون جوپا، ۸۰۰ متر]
[چرچویل آبردین، ۱.۶ کیلومتر]
[هاوره دوگریس، ۱.۶ کیلومتر]
[پریویل، ۱.۶ کیلومتر]
[جاده بلوبال، رود لیدل الک]
هفت دقیقه فرصت داریم.
- خب؟ - ردیفه. حله.
واسه چنین کاری زیاد هم هست، قبول دارین؟
آره.
ولی به این معنی نیست که میشه وقت تلف کرد.
- مگه نه؟ - آره.
پس آقا یا خانمی که میخواین...
همراهتون باشه رو انتخاب کنین و وارد عمل بشید.
بزن بریم!
کدومتون این پیپی سگ رو میخواد؟
اینجا که کسی نیست.
نگفته بود کدوم پارکینگ میشه؟
- فقط پارکینگ خالی گفت. - این دیگه چه وضعشه؟
من از کجا بدونم؟ دارم حرف اون رو تکرار میکنم.
نباید هم کسی به عقلش رسیده باشه که جاش رو تو نقشه نشون بده.
- داداش، اینجا کلا کسی نیست. - داداش.
واقعا؟
اینجا طبیعته، پارک عمومی که نیست.
طبیعت هم جزو پارکهای عمومی محسوب میشه.
باشه.
- داداش. - چه خاکی به سرمون بریزیم؟
بهت میگم چیکار نباید کرد.
نباید نیروها رو جدا کنیم. چون ناشی نیستیم.
آدام راست میگه.
آخ.
- گوشیم افتاد. - یعنی چی؟
من که اینجا نازی نمیبینم.
آخ، همهجام رو پشه خورد!
الان مثلا اوضاع من خیلی بهتره؟
نه بابا؟ مگه نقشه خودت نبود؟
بهتر نبود حشرهکش بیاری؟
برایان خیلی خطر کرد که برامون این اطلاعات رو درآوردها.
- به همون برایان نمیتونستی بگی... - این زنیکه رو...
- ...اسپری حشرهکش بیاره؟ - ...خفه میکنی؟
وای خدا!
- باید جیش کنم. - میخوای نگاهت کنم؟
نه، چندش.
یعنی حواسم بهت باشه.
- نمیخوام. - حواست باشه.
باشه، اگه دیدم...
یه آدم چندش داره کیر کثیفش رو سمتم نشون میده، بهت میگم.
[درست در دلاور]
رقابتی در بین مجمع برادری ما...
و برادرانمان در اروپا برگزار میشود.
بدین ترتیب مزارع کار در آفریقا،
به تمدن اروپایی ما خواهند آمد، تا بخش مالی...
در یک کشور اروپایی بتواند در مقابل...
بخش مالی کشور دیگری، استفاده شود.
تمام قدرت مرکزی مالی بزرگ جهان که اکنون از...
شهر لندن به والاستریت نیویورک حمل میکنند،
میتواند با انبوه پول، ثروت و قدرتی که...
برایش به ارمغان میآورد، بارها و بارها...
ببخشید. معذرت میخوام.
مطمئنی جای درستی اومدی؟
تقریبا مطمئنم تا به حال توی هیچ جشنوارهی اینمدلی ندیده بودمتون.
در اون صورت یادم میموند.
چهره آدمها خوب یادم میمونه،
واسه همین مطمئنم شما رو ندیدم. بنده لارنس هستم.
آنابلم.
شوخی میکنی؟
چرا باید شوخی کنم؟
خب، این جماعت دوستهات هستن؟
بیا اینجا.
دوست ندارم چنین حرفی بزنم، ولی تو چنین اجتماعاتی...
آدم نمیتونه سفیدپوستهای درست و حسابی پیدا کنه،
مخصوصا در برههای از آگاهی نژادی که توش زندگی میکنیم.
جدا از این مسئله... نباید تو چنین جمعهایی دیده بشم.
یعنی اگه بینشون دیده بشم، جلوه خودم خراب میشه.
چرا؟
- به خاطر شغلم. - مگه کارت چیه؟
استاد دانشگاهم.
بذار اینطور بگم که برخی زمینههای درسی،
از دید بخش هنرهای «بهاصطلاح» آزاد،
از لحاظ اجتماعی توان پذیرشش رو ندارن.
واسه همینه که هر بار بخوام ماهیت خودم رو ابراز کنم،
دارم خطر بزرگی به جون میخرم.
اگه اینجا کنوانسیون کمونیستی بود الان داستان فرق میکرد.
حداقل در اون صورت به رسمیت شناخته میشدم.
خب، یعنی کنشگری؟
کنشگر؟
یعنی واسه انتخابات کمپین و این چیزها راه میندازی؟
انتخابات به رسم هر ساله، صرفا نمایشی عروسکی بود...
که از پیش تعیین شده بود. ولی با شدت بیشتر.
خودت که لابد میدونی رای شهروندان براشون ارزشی نداره.
صرفا از رای مردم برای تجزیه و تحلیل شبکه کنترل استفاده میکنن،
تا میزان و چگونگی ترکیبهای...
طرحهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی توده بردگان رو بررسی کنن.
- هوم. - حالا با آماری که به دست میارن،
ظاهرا نشون میده که با مهندسی دقیق،
چطور گروههای در اقلیت، نسبت به نظام نژادپرست و شرور،
احساس خصومت و دشمنی میکنن،
بدین ترتیب نفرت عمیقتری...
نسبت به دشمن فرضیشون احساس میکنن.
حالت خوبه؟
شرمنده، حالم اصلا خوب نیست...
چون از دیروز بعدازظهر نتونستم چیزی بخورم.
آها، بسیارخب. چند لحظه اجازه بده.
به نظر میاد گردانندگان این مراسم،
تدارکات زیادی واسه الکل دیده بودن،
ولی به مواد خوراکی اهمیت ندادن.
اگه بخوای میتونم برات غذای درست و حسابیتری بگیرم.
واقعا خوشمزه است.
آره، هر موقع گذرم به اینجا میفته، تو این رستوران غذا میخورم.
که یعنی کم گذرم به اینجا میفته.
مگه خونهات کجاست؟
زیاد دور نیست، سمت دلاور میشه.
از طرف جرسی گفتم. نزدیک نیو هوپ میشه.
- اونجا رفتی؟ - نه.
وای، خیلی جای قشنگیه. از خدامه نشونت بدم.
هوم. در اون صورت... یه خرده اوضاع عجیب میشه.
نه بابا، من که تنها زندگی میکنم.
حرف بدی زدم؟
نه، نه، نزدی. اصلا.
پس چی شد؟
نه، صرفا الان تو شرایط کثافتیام و...
نمیدونم چه خاکی باید به سرم بریزم.
جز این لباسی که تنمه هیچ وسیلهای ندارم و...
حتی نمیدونم شب قراره کجا بمونم.
از همین بالتیمور پایین اومدم.
البته بالتیمور بالا میشه. چون الان جنوبیم.
شرمنده، خیلی فضولم.
- چی؟ - نه، اشکال نداره. معذرت میخوام.
چی میگفتی؟
معـ... معذرت میخوام...
پسری که باهاش زندگی میکردم...
خب؟
خب، اِم...
کتکم زد.
با مشتش محکم زد تو صورتم. یه هفته پیش بود.
تو بالتیمور زندگی میکردین؟
آره. معذرت میخوام، نباید...
نباید بحثش رو مطرح میکردم. صرفا...
نمیتونم...
نمیتونم در موردش صحبت کنم، صرفا خیلی میترسم.
میدونی دیگه؟
پس پیش من بمون. البته اگه...
- دلت میخواد. - نه، نمیشه. واقعا...
معذرت میخوام.
اصلا مزاحمم نیستی. خونهام کلی اتاق داره.
نه، مسئله اصلا اون نیست. صرفا...
آخرین کسی که باهاش زندگی کردم...
یعنی، راستش رو بخوای...
جوری بود که بهش محتاج بودم.
اون هم عادت داشت برام امر و نهی کنه و...
جوری رفتار میکرد انگار...
صاحبمه و باید به حرفش گوش کنم.
اصلا دیگه تحمل اون شرایط رو ندارم.
هیچ نگران این مورد نباش.
فرض کن خیّرم و میخوام بهت کمک کنم.
قصد دیگهای هم ندارم.
- ولی... - ولی نداره.
در ازاش هیچی ازت نمیخوام.
واقعا چنین لطفی در حقم میکنی؟
شخصیت پو ویژگی خاصی داره که باعث میشه قانعکننده باشه.
منظورم فقط احساسات عاشقانه خودویرانگر و مالیخولیاییش نیست،
که قطعا در زمان نوجوانی و چهبسا هنوز، روح و روانم رو درگیر میکنه،
ولی در عین حال اساسا ارتباطی با هنرش نداره،
و تبدیل به شخصیتی کهنالگوی خودآزارگر میشه...
که امروزه جهان هنر رو مسموم کرده.
یعنی باید گفت تصویری که...
از شخصیت پو به عنوان فردی فقیر و منزوی جا افتاده...
چندان انعکاس درستی از خود واقعیش نیست.
اینجا کار دارم.
آها، باشه.
اینجا منتظر میمونم.
خیلی وقته اینجا زندگی میکنی؟
همینجا بزرگ شدم.
من و خواهرهام.
آره.
بابام سال ۱۹۶۸ اینجا رو خرید.
مسئول ترمز ترانزیت نیوجرسی بود.
اون زمان یه مسئول ترمز با دستمزدش میتونست چنین خونهای بخره.
البته طبقه کارگر در اون دوره سختکوشی بیشتری نشون میداد.
الان که پر از آدمهای سوسول از فیلادلفیا تا نیویورک شده.
گمونم خسته باشی. میتونم اتاقت رو نشونت بدم.
بعدا اطراف خونه رو نشونت میدم.
معذرت میخوام. خیلی بهم ریخته است.
کم پیش میاد مهمون داشته باشم.
عه، اگه خواستی ایمیلی بفرستی،
بهم بگو اینترنت خطی خونه رو برات وصل کنم.
اگر هم خواستی نامهای بفرستی،
بده به خودم تا برات پستشون کنم.
دستت درد نکنه.
نگو بابا. من که از خدامه.
خب، مستراح که اون گوشه میشه.
من و خواهرهام وقتی بچه بودیم همین یه دستشویی رو داشتیم.
فکر کنم چند تا حوله تمیز هم داشته باشیم.
تازه کلی کتاب داریم.
من تا دیروقت بیدارم، اگه چیزی خواستی خبرم کن.
میدونستی آنابل اسم...
یه شعر در مورد حسادت هم هست؟
نه.
حسادت فرشتگان.
بگذریم، اینجا کلی لباس زنونه داریم.
اگه خواستی بعدا بگرد و ببین کدوم رو دوست داری.
لباسهای خواهرم، مادرم و مادربزرگمه، یعنی چندان مال عصر امروزی نیست،
ولی حس میکنم روحیات تو هم عین جوانهای امروزی نباشه.
آره.
خواستم ازت تعریف کنم.
میدونم.
«آنابل، رفتم سر کار.»
«نخواستم بیدارت کنم.»
«روزهای دوشنبه، چهارشنبه و جمعه باید تدریس کنم.»
«اگه خواستی پیشم بمونی، میتونم به تو هم یاد بدم.»
«میتونی از کامپیوتر دفترم استفاده کنی...»
«که تو اولین طبقه بعد از ورودیه.»
«رمز عبورش سکروپیاست.»
«اگه خواستی قدم بزنی،»
«یه نقشه برات درست کردم که باهاش به رودخونه مورد علاقهام میرسی.»
«اصلا تعارف نکن و هر چیزی خواستی از یخچال بردار.»
«ضمنا باید اشاره کنم که گوشت نمیخورم و به ندرت مشروب میخورم.»
«برات لوازم تحریر و پاکتنامه گذاشتم،»
«ولی یادت باشه در مورد پست کردن نامه چی بهت گفته بودم.»
«ساعت شش و نیم برمیگردم، بعدش ببینیم شام چی باید بخوریم.»
«دوستدار تو، لارنس.»
[برای تسا]
«تسا، امیدوارم حالت خوب باشه.»
«من که خوبم.»
«از اینجا خوشم میاد. واقعا دارم کیف میکنم.»
«اصلا هم تو دردسر نیفتادم.»
«فقط برای تو دارم نامه مینویسم،»
«ولی اگه حس کردی لازمه به والدینم بگی که...»
«برات نامه نوشتم، درک میکنم.»
«اگه بهشون گفتی، این هم بگو که دنبالم نگردن.»
«البته اونها که با این حرف...»
«قرار نیست بیخیال بشن.»
«ولی بگذریم. همونطور که گفتم...»
«حالم خوبه و تو هیچ دردسری نیستم.»
«به انتخاب خودم اینجا زندگی میکنم.»
«البته الان که این جمله رو گفتم...»
«جوری به نظر میرسه که یه آدمربا این نامه رو نوشته.»
«بگذریم، اگه مامان و بابام رو دیدی،»
«لطفا از طرفم به اسپایدر سلام برسون.»
«سلیطهی دوستدارت، لیلیان.»
[نبرد من، به قلم آدولف هیتلر]
[کامیونهای بزرگراههای دنیا]
خلاصه در سال ۱۹۰۶ یکی از تصمیمات کوتهبینانهای...
که دولتهای جهان توش تخصص داشتن...
معرفی یه مگس انگلی بود...
که قرار بود برای کنترل جمعیت پروانههای بومی، ازشون استفاده بشه.
واسه همینه که تو طبیعت تعداد زیادی از اینها وجود نداره.
میتونی نازش کنی.
خوشگله، نه؟
خب، این نتیجه پروژه است و...
این که اینجا میبینی...
نظرت چیه؟
یه تیکه دیگه کیک ماست لیمویی میخوای؟
هوم.
مرسی.
این رو بخور که تو گلوت گیر نکنه.
چقدر تلخه.
زیاد کنار رودخونه و دریاچه میری؟
هوم...
بچه که بودم چند باری با عموم رفته بودم...
ولی با الان فرق داشت.
از اون قایقهای... چطور بگم؟ قایقهای بادبانی داشت.
به نظرم حضور آدم اطراف آب...
تاثیر عجیبی روی روانش میذاره.
حس یه سرنوشت حماسی رو به آدم القا میکنه.
من هم همینطوریش کم دچار غرور کاذب نیستم.
اکثر مردم ذهنیت تو رو ندارن.
اکثر مردم اصلا فکر نمیکنن.
چه چیزی تو دوره جوانی برات الهامبخشه؟ ها؟
برنامههای واقعگرایانه تلویزیون؟
فیلمهای پرفروش؟ کلیساهای بزرگ؟
«کشتن مرغ مقلد»؟
منبع تغذیه مسمومیه.
تمام اغذیه روح و روانی که از بدو تولد به خوردت دادن...
چیزی جز سم نبوده.
لابد. چی بگم؟
هیچوقت این مسائل چندان برام مهم نبوده.
احمق که نیستم.
نباید هم مهم بوده باشه.
وقتی تمام انتخابهای آدم رو به پستی باشه، مجبوره که جا بزنه.
اینطوری آدم بدون پشتوانه و تکیهگاه بزرگ میشه.
در نهایت گیر آدم احمق و پستفطرتی میفته...
که ذرهای عزت و احترام قائل نمیشه، ولی نمیتونه اون آدم رو رها کنه...
چون با خودش میگه حداقل واقعیه.
متاسفانه اینطوریه.
ویژگی دوستداشتنی عجیبی داری.
این ویژگی به قدری ظریفه...
که انگار از یه ملت میخواد تا رشدش بدن.
خیلی دیر به دنیا اومدی.
چرا دیر؟
چرا زود به دنیا نیومده باشم؟ شاید هنوز وجود ندارم.
خب... هنوز بهش فکر میکنی؟
اون یارو که کتکت زد رو میگم.
قبلا که میکردم. ولی دیگه نمیکنم.
تقریبا قیدش رو زدم. تو ذهنم همون پستفطرتیه که خودت گفتی.
از اون آدمها خوشم نمیاد.
البته فکر نمیکنم از نوع خاصی از آدمها خوشم بیادها.
هیچ اصول و معیاری نداری. شاید بهتر باشه پیداشون کنی.
بند کفشهام چطوری باز شد؟
انگار هنرمندان با گذر زمان مفهوم دراماتیزه رو فراموش کردن.
در واقع پو طی چند سال پیش از مرگ ویرجینیا،
در سال ۱۸۴۷، به طور پیوسته مشغول کار بود، چون دو سال قبلش...
از موفقیت گسترده «غراب» به شدت راضی بود،
و عوامل موفقیتش باعث شدن تا بتونه خونهای تو فوردهام بخره...
که اگه درست خاطرم باشه، با وفاداری به منبع اقتباس، تو این فیلم نشون داده شده.
باز خوبه حداقل فهمیدن چطور فیلمهایی بسازن که تا این اندازه حوصلهسربر نباشه.
یاد گرفتن؟
توصیه میکنم یه روز قبل بری و محل تخلیه رو بررسی کنی.
به سختی میشه اونجا رو پیدا کرد. واسه همین جای مناسبیه.
یه ورودی نمادین هم داره.
ورودی نمادین کجا بود لری؟
بگو ببینم پایهای یا نه؟
تا تهش هستم برادر.
ردیفه خفن خان، من هم دیگه برم.
از رانندگی تو شب بدم میاد.
اینقدر پیر شدم که نمیتونم درست جلوم رو ببینم.
چیکار میکنی؟
مشغول کارم.
رو چی کار میکنی؟
فعالیت فوقبرنامه است. چند قطعه در مورد هنری هفتم و...
جنگ رزها دارم. هفته پیش یه نسخه ازش رو بهت دادم.
اصلا هیچکدوم از اطلاعاتی که باهات به اشتراک میذارم رو حفظ میکنی؟
آره، در مورد این بود که طرف یهودی بوده.
میدونم خوشت میاد به طرز مضحکی همهچیز رو تقلیل بدی، ولی چنین کاری فضیلت نیست.
منظورم این بود با اون یارو چیکار داشتی.
هیچی.
آخرهفته بعدی قراره تا مدتی نباشم.
چرا قراره طول بکشه؟ واسه تدریسه؟
آره. معلومه.
برات هدیه آورد؟
حالا کجا قراره بری؟
- نیویورک، میرم نیویورک. - میشه من هم بیام؟
- نه. - چرا نمیشه؟
معذرت میخوام. ولی نمیشه دیگه. نپرس.
میرم حموم کنم.
مطمئنی نمیشه بیام؟
معذرت میخوام.
در حموم رو باز میذارم که اگه خواستی بیای.
«در این قلمروی پادشاهی کنار دریا، من کودکی بودم و او نیز کودک بود.»
ببخشید که نتونستم مهمانسرای مجللی بگیرم.
قطعا دلایل خودم رو داشتم.
ضمنا بهتره خودم تنهایی برم اتاق رو تحویل بگیرم.
عه. صبحتون به خیر.
نه، اتاق دو خواب نمیخواستم.
دو تا اتاق تکخواب میخواستم.
خیلی فرق دارن، خب؟
از وبسایتتون رزرو کردم که ضمنا باید بگم خیلی طراحی گیجکنندهای داشت.
بیا تو. از اتاقت خوشت میاد؟
نه، مسخره است.
واقعا لزومی به اینهمه تدارکه؟
خودت به کسی که اینجا کار میکنه حاضری اعتماد کنی؟
این تصور نادرست رایجیه که توسط اروپاییهای متفکر رواج پیدا کرده،
اینکه اینجا کشور جوانیه و ما ملت خام و سادهای هستیم،
چنین مهملاتی هیچ ارتباطی با واقعیت مسئله ندارن.
میدونستی اون زمان که منچستر و گلاسکو خرابهای بیش نبودن،
فیلادلفیا دومین شهر امپراتوری بود؟
اصلا «طوفان» شکسپیر بر اساس لاشه کشتی سیونچر بود...
که در سال ۱۶۰۹ عازم جیمزتاون شده بود. قدیمیترین نماینده دموکراسی در جهان بود.
ولی جماعت روشنفکر اروپایی عاشق دیدگاههای کلیشهای هستن.
شهروندان آمریکا که به زعمشون افراد توسعهنیافتهای هستن،
جوانهای پیشاروپایی هستن که با گذر زمان...
تبدیل به انحطاط و زوال متمدن و اجتماعی میشن.
ببین، تقریبا رسیدیم.
خب، اینجا نوشته باید از این طرف بریم.
میدونی الان چی به ذهنم رسید؟
احتمالش زیاده که تو اونقدر عمر کنی که شاهد رویداد یکباره در سیصد سال باشی،
ولی عمر من کفاف نخواهد داد. واقعا روزگار انصاف سرش نمیشه.
- لارنس. - بله؟
واقعا خستهام. اینقدر عرق کردم که احساس کثافت میکنم.
باشه. میخواستم تا اینجا بیایم.
خیلی زود میتونیم برگردیم.
کل سفرمون قراره چنین کاری کنیم؟
نمیدونستم اینقدر همراه بدی هستم.
نه، مسئله اون نیست. آخه وقتی گفتی که قراره بریم نیویورک...
خیال میکردم قراره توی شهر نیویورک هم بریم.
مگه تو کجا میخوای بری؟ عین اسکلها بریم کلوپ؟
- ببخشید فحش دادم. - معلومه تصورم این نبود.
مشکلم اینه که اینجاییم.
مثلا کاش میشد یه جای باحال باشیم.
حداقل تو یه هتل درست و حسابی میموندیم.
وایستا ببینم، میخوای دو تا اتاق جدا تو هتلهای منهتن بگیریم؟
اصلا میدونی چقدر خرج روی دستمون میذاره؟
لزومی نداره دو تا اتاق تکخواب بگیریم.
- ولی قطعا یه دونه با دو تا تخت میگیریم. - قطعا.
قطعا.
- چون اصلا قصد ندارم... - میدونم.
همین ویژگیت رو خیلی دوست دارم.
- شبتون به خیر. - شب به خیر.
صبح به خیر.
صبح به خیر.
اگه دوست داری میتونم برم صبحونه بگیرم.
واقعا لطف میکنی.
عه، میشه یه لطفی بکنی؟
به نظرت میتونی یه سر تا فروشگاه بری و برام لاک بگیری؟
رنگ خاکستری مات میخوام.
مطمئنی میخوای من برات بگیرمش؟
حس میکنم بعید نیست رنگ اشتباهی انتخاب کنم.
فکر نکنم اونقدر برات سخت باشه.
صرفا میخوام قبل از اینکه امروز بیرون بریم، ناخنهام رو لاک بزنم.
فکر کن حالم بده و تو تخت خوابیدم.
تو باید ازم مراقبت کنی.
[کلا تا به حال به هالیوود نرفتهام.]
آهای!
ببخشید خانم! آهای!
آهای خانم!
- آهای، وای خدا... - چه مرگتونه؟
معذرت میخوام. نمیخوایم اذیتتون کنیم.
لطفا اینطوری بهمون نگاه نکن.
- ببخشید، اِم... - آره، اذیت که نداریم.
شما کی هستین؟
سلام، بنده مالیام.
مالی مکنیرم.
بنده هم متیو هستم.
متیو ساتر. ببخشید...
یه خرده از دیدن شما جا خوردیم. آخه خیلی...
شما انگار از تصورات من زنده شدی.
- ما دنبال... - داشتیم اتفاقی از اینجا رد میشدیم...
که یهو گفتیم: همین رو میخوایم.
از اول دنبال همین بودیم. چون... اصلا مخصوص کرهگرفتنه.
آره، واقعا حرف نداری. تمام ویژگیهای لازم واسه...
کرهگرفتن؟
- آره، اِم، ما فیلمسازیم. - یعنی کارگردان سینمایید؟
آره، دقیقا.
بنده تهیهکنندهاش هستم. واسه همین دنبالتون بودیم.
- بنده کارگردانم. - چون یکی مثل شما رو مد نظر داشتیم.
واقعا ازت ممنون میشم...
اگه چند لحظه وقت بذاری و بخشی از فیلمنامهای...
که خیلی وقته دارم روش کار میکنم رو بخونی.
- ببخشید. بازیگر نیستم. - نه، نه، نه، هیچ اشکالی نداره.
اشکالی نداره. چون به نظرم بهترین بازیگر خانمیه که پیشنهادی رو قبول کنه.
حالا قبول کن.
اسمت چیه؟
- لیلیان؟ - وای، انگار داشتی ازم میپرسیدی. عاشقتم.
- انگار پرسیدی لیلیانم؟ - میشه... میشه...
- میشه قدم بزنیم؟ - معلومه.
وای خدا، معلومه که میشه.
اسم فیلممون «هنگام کرهگرفتن»ئه.
کسانی که پیشتر مرا میشناختند...
از تغییری که در زمان حضورم در اینجا به وجود آمده، شگفتزده میشوند.
آنها از جسارت من تعجب میکنند، و میگویند برای کسی که...
جنسش حوای بیچاره است، ناپسند است.
زیرا قوت و سرسختی فرزند ذکور آدم را به دست آوردهام.
من می ترسم که این دگرگونی، ناخواسته تأثیر خود را بر تو گذاشته باشد.
و میترسم که تو نیز به شکلی غیرقابل پیشبینی تغییر کرده باشید.
زیرا در حالی که برابری جنسیتها را تبلیغ میکنی،
از زنی که شروع به یادگیری خلق و خویت را میکند، فرار میکنی.
زخمی که به آرمان مشترکمان زدی، زخمی بس بزرگ است.
اما ذکر آن ظلمی که به من کردی، بسیار کوچک است.
چرا که زنی بینوا بودم که به تو تکیه کرده بودم.
عجب.
هوم.
- لیلیان... - انتظار نداشتم اینقدر زیاد باشه.
اِم...
- به نظرم واقعا خوب میشه. - آره.
مثلا از لحاظ بصری تصور کن کنار ایان قرار بگیره...
- از لحاظ قد میگم. - بهش از ایان گفتی؟
- اِم... - ایان کیه؟
نه، نگفتم. هنوز نگفتم.
- ایان رینولدز. - میشناسیش؟
آره، دوستپسر همون دختره توی سریاله است دیگه، نه؟
اصلا کار و بارت چیه؟ چقدر تصادفی هستی.
تصادفی؟ اِم...
خب، قبلا که دانشجوی دانشگاه روآن...
- تو نیوجرسی بودم. شعر و ادبیات میخوندم. - آفرین.
آره، اشعار دوران ویکتوریایی. تو اون برهههای تاریخی.
- باورم نمیشه. - در کنار شاعران آمریکا. مثل ادگار آلن پو.
باورم نمیشه. تخصصی که داری کمابیش...
مرتبط با دورهای میشه که فیلم ما توش رخ میده.
آره، مثلا چند سال قبل از احداث راهآب ایری میشه.
کل فیلممون تو اون برهه رخ میده.
در مورد عشق بیهمتای اون دوره و جنبشهای مذهبیه...
که در بطن داستان رخ میده. واقعا قصه هیجانانگیزی داره.
داستان تو جامعه عشقی رخ میده که روش حسابی تحقیق کردیم،
و فیلمنامهمون در واقع ترکیبی از تمام رویدادهاییه...
که در اون مقطع رخ میداد.
تقریبا اینطوریه که چی میشد...
مثلا اون مذهبیهای عصاقورتداده افراطی،
تصمیم میگرفتن جامعه رو مطابق میل خودشون بسازن و در عین حال...
متوجهی؟ یعنی چی شد که این جامعه تبدیل به اون جامعه شد؟
دیوانهکننده است. از هر جهت دیوانهواره.
بعد این سوال مطرح میشه که این وسط ثروت چه نقشی ایفا میکنه؟
مثلا این قطار که عین قطار ثروته و سوختش از ثروت تامین میشه...
قراره از ریل منحرف بشه؟
یا همچنان به راهش ادامه بده؟
قطعا میدونی بعدش چی میشه دیگه؟
- میدونی؟ - رشد اقتصادی راهآب رخ میده.
دقیقا، دقیقا.
ولی چطور میشه بیانش کرد و احساس نکرد که...
در این دوره کم خلاقیت سرکوب شدیم؟
چیزی توی مایههای تئاتر شاهکار و مرچنت آیواری.
- همین قضیه توری و روپوش و... - عاشق مرچنت آیواریم.
- پس این یکی رو خط بزن. - میخوام باشه.
نمیخوام. نمیخوام.
- محقق ویکتوریاییه. نمیخوام بترسه. - گمون نکنم بترسه.
به نظرم شجاعتر از چیزیه که فکر میکنی.
و داستان مرچنت آیواری رو دوست دارم.
وقتی مرچنت آیواری رو پس زدی...
متوجه هدفت شدم که...
همین بود. پس زدن نبود.
داشتم روانی میشدم.
سر این قضیه واقعا کلافه بودم.
- تقلید بود. واقعا بود. - کلی اجراکننده با سوابق مختلف بود.
کلی آدم از هواپیما و قطار و...
- ماشینهای مختلف دیگه؟ - صحبت تنوع شد...
تنوع افکاری که میخوایم توی این کار بیاریم.
فقط که تنوع خودمون نیست. میفهمی چی میگم؟
یعنی چطور میشه داستان اون دوره رو بیان کرد...
ولی زبانشون رو سادهسازی کرد؟ میگیری؟
چون باز هم...
اگر ما مثل این جوامع آزمایشی کار نمیکردیم...
همین جوامع بینالمللی. یعنی اگه ما هم...
چنین آزادی آزمایشیای رو نداشته باشیم، با این فیلم به شکست میخوریم.
میفهمی؟
اگه از شکست بترسیم، حتما شکست میخوریم. خب؟
به نظر که باحاله.
هوم...
آره خب... البته من مطمئن نیستم که از پسش بر بیام. یعنی اگه شما بخواید.
ما که میخوایمت.
- آره میخوایم. - یعنی اگه بخاطر تو نبود...
حوصله نداشتیم کل این قضیه رو دوباره مرور کنیم.
خب من الان کلی سرم شلوغه...
و دارم سعی میکنم تعادل رو برقرار کنم.
خیلیخب. الان توی نیویورک دنبال مکان میگردی دیگه؟
آره. یعنی... گمونم آره.
وای. عالیه.
عمه من یه ماهی رفته استانبول و کلید خونه رو داده...
که به گیاههاش رسیدگی کنم. و یه خونه بزرگ...
توش شوگرهیل داره که خالیه و یه نفر باید به گیاههاش آب بده.
خوشم نمیاد به گیاه آب بدم. گیاهها بهم حس عجیبی میدن.
تنها وظیفهات توی خونه همینه.
ولی در اون صورت یه جا واسه موندن توی نیویورک داری...
رویای کری بردشاو رو زندگی میکنی، تازه توی فیلم هم هستی.
اگه من باشم قبول میکنم.
خب...چی بگم... قبوله دیگه.
- وای. - ایول. عالیه.
یه لحظه صبر کن... میگم...
اون سمت قضیه رو هم بریم؟
وایستا ببینم اصلا. شمارهات رو نگرفتم.
من تلفن ندارم.
- عالیه. - محشره.
- عاشقشم. - وای آره.
آره.
مامانم دوست داره که بزنه....
- خیلیخب. - خب، حاضرم.
- برو توی کارش و ببین چی میشه دیگه. - همینطوری برم؟
ببینیم چی میشه.
- حاضری؟ - آره. هر وقت بخوای حاضرم.
من صرفا همینطوری پیش میرم که ببینم چی پیش میاد.
باشه.
افتخار میکنم که بگم، ما کاملا خودمختار هستیم...
اسمیتی که اهل نورثهمپتون خیلی خیلی بهتر از...
وایستا ببینم. باید لهجه جنوبی داشته باشه؟
این چه کاریه؟
- یعنی صداش طوریه که... - صداش جنوبی نیست.
از لحاظ تاریخی دقیقه و اشکالی نداره.
تازه این هم تمرینه دیگه، نه؟
قبوله.
هر وقت حاضر بودی بریم.
تراشکاریمون کار یکی از نابغهترین نگروهاست، آلوشیس...
که در غل و زنجیر در میسیسیپی به دنیا آمد...
و به وسیله برتری مشهودش در دنیا شناخته شد. ما برای شرابمان انگور قطری میکاریم...
و در پاییز از شراب سیب شکر میگیریم.
اگر دوست داشتی میتونم بعدا سازههای دیگه رو بهت نشون بدم.
پان، چرا انقدر به من بد نگاه میکنی؟
مطلع نبودم که از نگاهم برداشت خاصی میشه.
انتظار داشتی دم داشته باشم؟
یا زبانی دو سر؟
انتظار داشتم اندکی قد بلندتر باشی.
مطمئنم در شهر در مورد من چیزهای عجیبی در مورد من شنیدی.
خب جناب، بین شنیدهها و چیزهایی که باور میکنم...
همیشه تفاوت بسیاری وجود داره.
و دقیقا چی رو باور میکنی؟
خب، در همین لحظه باور دارم...
شما بیشتر شیفته پیروزی در اهدافتان باشید...
از بدنامی خود سربلند و سرخوشید.
که طبق درک بنده مربوط به...
- خلق دنیای بهتریست. آره. - بله، خلق دنیای بهتری.
خلق دنیایی بهتر از چیزی که تحویل گرفتیم.
دنیایی که ساخته و پرداخته انسان است.
پس آنچنان تعجبی هم نداره که یک مرد خود را شایسته این بدونه...
که شرایط رو درست کنه!
دوستت دارم.
از همتون ممنونم که اومدید... من تیجی فایف هستم...
کلانتر مسئول رسیدگی به این پرونده.
هر گونه اطلاعاتی از این پرونده، هر چند که بیهوده به نظر برسه...
نه، من اصلا تا حالا نرفتم هالیوود.
هر چند مامانم میگه که میتونم مدل بشم.
تیشرتی که آخرین لباسی بود که...
میدانیم لیلیان هنگام ناپدید شدن به تن داشت.
که البته عکسی از گروه موسیقی ایروسمیث میباشد.
نمیخوام پز بدمها. ولی به نظرت میتونیم علف جور کنیم؟
که بتواند کمک کند لیلیان وید را به آغوش خانواده بازگردانیم.
ممنون از همه شما که امروز اومدید.
تا لیلیان پیدا نشه و برنگرده خونه هیچکدوم از ما تسلیم نمیشه.
که گفتی بازیگری؟
ما شدیدا نگران هستیم که...
یه وقت برخلاف میلش جایی باشه و انتخابش این نباشه.
صرفا از همه افراد ایالات متحده درخواست داریم...
که به جستجو ادامه بدن. ممنون.
اوه.
خبرها رو شنیدی؟
اسکلی؟ مال دیروز بود.
وای آره، خبر اینکه من سندروم داون دارم امروز توی صفحه اول نیست.
راستش اصلا یه سطر هم نیست.
اوه.
کسی قرار نیست به اون یارو کمک کنه؟
یعنی طوری که تو به اونها کمک میکنی؟
اگه لباس تنم نبود میکردم.
آره، من هم همینطور.
خب خبر بزرگ چیه؟
آهان. بیا ببین.
ستارهای متولد شد.
هوم. دوست مرموز.
خیلیخب. پنج دقیقه دیگه سر صحنه لازمت داریم. باشه دیگه.
راستش قابلی نداره.
واسه همینه که همه شغل دارن.
کار من همینه. فیلم درست کردن.
و مردم رو استخدام میکنم چون فیلمسازم...
- و شجاعت پرواز دارن. - میدونی، دوستت دارم.
ظاهرا یه نفر اونجا ازش خوشت اومده.
مشخصا این اطراف غریبههای زیادی وجود ندارن.
آره دیگه مشخصا.
یعنی هر وقت که مثلا پنج دقیقه از شهر خارج میشی...
- یهویی آلاباما میشه دیگه. کاملا.
دستشویی مردها رفتی؟
از همهچیز عکس گرفتم.
انگار رفته بودم صحرا.
شما دو تا جهاناندیشهای پرافادهای هستینها.
که اینطور؟ باشه.
شما این قضیه رو نمیدونین. ولی ایان که اینجاست، سه هفته...
توی یه تریلر با کولر وسط شریوپورت بوده.
و الان واسه خودش یه پا دانشنامه آمریکایی شده.
شریوپورت رو با لهجه انگلیسی گفتی.
شرمنده. عجیبه که چیزهایی رو در مورد کشورتون ببینم...
که به عنوان یه شاهد خارجی...
که برای من خیلی مشهودتره؟
آهان آره. میشه اونی رو بگی که آمریکا خیلی کشور جوانیه؟
- آره. - آره.
محشره.
خب نظرت راجع به آخور محلی چیه؟
خیلی فضاش خوبه؟
بدک نیست.
- میز بیلیارد هم دارن. - بلد نیستم بازی کنم.
آره خب، ولی ماه پیش هم بازیگری بلد نبودی....
حالا خیلی توش خوبی.
این کفشها رو از سر صحنه دزدیدی؟
- نه؟ - نه، فردا پسشون میدم.
آره، فکر میکردم.
خیلی عقبافتادهای.
عاشق این کلمه شدیها.
دوست مرموز من.
دوستدخترت حس بدی بهش دست داد؟
الان دیگه شک دارم در مورد خلاصه اخبار...
و شایعات بهروز باشه. اگه باشه هم گور پدرش.
در این مورد یه چیزی اضافه میکنم. الان برمیگردم.
باشه.
[دوستدختر ایان رینولدز]
[دوستدختر ایان رینولدز]
[ایان رینولدز میگوید عشقی درکار نیست]
[دوستدختر جدید ایان رینولدز]
[عکسهای برهنهی ایان رینولدز]
سلام. خواستم بگم امروز بعد از ظهر حرف نداشتی.
واقعا عالی بودی.
یه کاری بود که میکردی.
لبهات رو جمع میکردی و چونهات رو به جلو میدادی؟
خیلی شکیل بود.
واقعا محشر بود.
وقتی لبهام رو جمع میکنم؟
آره، آره، ولی میدونی دیگه....
مثل چیزی که متیو میگفت. یعنی خوشگلی.
میدونی دیگه؟
خیلی خیلی خوشگلی.
میدونم. نه، میدونم.
صرفا دوست ندارم در مورد خودم باهام حرفی بزنن.
درسته.
خوشگلی.
روی شکل دهنم کار میکنم. باشه.
میشه... اجازه هست...
وای. خیلیخب. شب بخیر.
شب بخیر.
وای. همهجا داره برف میاد.
کولاک شده. کولاک نیست!
- رسما... - خودت یه کولاک کوچولو خواستی.
سفارش من...
به شرکتت گفتم که فیلمبرداری ما...
بزرگترین کولاکیه که توی نیوانگلند رخ داده.
انگار که...
مو، مو، میشه بهش کمک کنی؟
آقا، حرف من اینه که این شبیه برف نیست.
دنبال آنابل میگردم.
- آنابل؟ - آره.
میخوام ببینم این رو دیده یا نه.
باشه حتما. آنابل. همینجا باش.
- الان میارمش. - باشه.
لطفا، لطفا بهم گوش کن.
- چون من میفهمم که من... - من دارم سعی میکنم درستش کنم.
بگو پتوها کجا باشه.
پتوها رو نمیخوام.
پتو لازم نداریم.
ما برف فانتزی میخوایم.
صبر کن، من تا حالا تفنگ ندیدم.
ولی این که تفنگ نیست. مزخرفه.
این با عقل جور در نمیاد.
ما قبلا حرف زدیم. کلی حرف زدیم.
تو حرفی داری؟
چیزی نداری اضافه کنی؟ عالیه. خیلی ممنون.
تو چیزی نداری اضافه کنی؟ حرفی از جانب خودت نداری؟
من زخمیم. من مریضم.
من رسما دارم میمیرم.
و شیوه کمک شما اینه.
آخه چه مرگتون شده؟
درسته؟ چون از نظر من این فقط...
بله؟
سلام. میگم احتمالش هست که کسی فکر کنه اسمت آنابله؟
اوه. اسمش لارنس بود؟
نمیدونم. گردنش کلفت بود و خالکوبی داشت.
وای.
میرم پیگیری کنم. بیرون نیا.
باشه. ممنون.
یه بار قبلا شکستت دادم. کلی ماه.
وقتی بپرم از روی ماه میپرم.
سفیدپوستها این همه جوایز رو به پاش ریختن...
و چیکار کرده؟
انقدر برف هست که شبیه کولاک نیو انگلند بشه...
من دنبال دختری به اسم آنابلم.
احتمالا الان اسمش عوض شده.
- میدونم که توی صحنه حضور داره. - آنابل؟
میشه یه نفر لباسهای آقایون رو براشون بیاره؟
- حرفم رو تکرار نمیکنم. - میشه لباسهاشون رو بیارید؟
آقا، متاسفم که زشت حرف میزنم. ولی این...
متیو! این فیلم منه. بس کن!
یعنی که چی؟
از سر صحنه من گم شید!
از این خبرها نیست کسکشها.
فیلم بگیر!
میراثی عظیم رو تلف کردیم!
میراثی عظیم رو تلف کردیم!
بیا.
سوار شو.
[اولین باریه میای ورمانت؟]
مرز ایالتی.
کمتر از یک ساعت باهاش فاصله داریم.
اولین باریه میای ورمانت؟
اینجا خونهی برادرمه.
جات امنه.
منتظر باش.
همراهم بیا.
مراقب جلوی پات باش. لیزه.
مراقب باش.
اینجا کسی مزاحمت نمیشه.
ممنون.
و اینکه از اجاق استفاده نکن.
دودش جامون رو لو میده.
فردا یه گرمکن برقی میارم.
دوباره شرمنده که نمیتونم به بقیه معرفیت کنم.
احمد نمیذاره که دوستهام رو دعوت کنم...
پس گمونم بهتره تا وقتی که یه فکری بکنم همینجا بمونی.
و نزدیک پنجره نرو.
شب بخیر.
یه سریمون داریم میریم توی شهر...
واست یه سری وسیله میارم.
لباس رو نمیدونم میشه یا نه.
هر کاری بتونم میکنم.
ممنون.
خیلی کار خوبی میکنی و... خیلی خیلی خوبی.
ولی من نمیخوام اینجا بمونم و...
مشکلی چیزی درست کنم.
اینجا تنها جای امنیه که پیدا میکنی.
کسی ازش خبر نداره.
اون مردها، اونها...
هنوز اون بیرونن.
خدای من.
نباید خطر کنی و دیده بشی.
اگه قراره بری توی شهر...
اگه تونستی سیگار ویکتوریان باریک نعنایی پیدا کنی...
عالی میشه.
فقط همین رو دارم.
عادت خیلی زشتیه.
همه بهم میگن.
اوه...
میشه که... پر شده؟
میخوای بدم دستت؟
قفل واسه امنیت خودته.
باور کن.
[مرگ ایان رینولدز. کنار اومدن با عزیز یک کشور]
الان بردشون توی شهر.
میخوای یه قدمی بزنیم؟
اون یکی؟
صنوبر بلسان.
همینجا.
توس کاغذی.
کاج جک.
اون؟
صنوبر قرمز.
- اون یکی چی؟ - باز هم پپریج.
وای.
الان این توانایی مخصوصته مثلا؟
فقط همین رو بلدم.
تو چی؟
هوم...
فکر میکردم یه بازیگر باشم...
یه شاعر.
گمونم اطلاعاتم درمورد شبپرهها...
از مردم عادی بیشتر باشه.
چطور؟
یه یارویی رو میشناختم که کارش پرورششون بود.
خودم رو توی پیله میپیچم و به مرور زمان مشخص میشه که...
پروانه میشم یا انگل.
همین.
خیلی حرف میزد.
یعنی خیلی خیلی خیلی.
مثل تو نبود.
ظاهرا اینجا خیلی حوصلهسربر میشه.
نه.
اصلا.
من عاشق اینجام.
عاشق درختهای سیب پیر...
و سیبهای سفت و ترشی که دارن.
خونههای قدیمی که انگار دارن میمیرن.
نارونها و چنارها شاهبلوطها و بلوطها...
و این زمان سال که توی آسمون...
ترکهای سیاه درست میکنن.
و بوقلمونهای وحشی و سمندرها و لاکپشتها.
حتما خوشت میاد توی جنگل برینی.
همهچیز واست شوخیه.
اینجا خیلی از همهچیز دور به نظر میرسه.
بستگی داره به چی بخوای نزدیک باشی.
هیچ چیز از خدا به دور نیست عزیزم.
وای. جدی بودی الان؟
به جدیت مسیح.
هم...
خب، واسه من که حوصله سر بره.
و خدا من رو اینطوری خلق کرده دیگه؟
درسته. ولی...
امکانش نیست که....
گاهیاوقات فراموش کنی کی تو رو خلق کرده؟
که بقیه ممکنه به وضوح بیشتری شخصیتت رو ببینن؟
بقیه یعنی تو؟
شب قبل فیلمبرداری خوابت رو دیدم.
خنده داره.
نباید بهش اشاره میکردم.
نه، اشکالی نداره.
اونجا میریم.
بد نیست.
و خدا خلقش کرده عزیزم. واسه همه.
هر کسی که چشم دیدن داره.
حالا در مورد یه بچه گربه خبردار میشن؟
- من کل روز رو اینجا تنهام بابا. - بیا.
کل روز رو من اینجا تنهام.
خب باید با برادرم حرف بزنم.
خب میشه در مورد من بهش بگی؟
نمیدونم. چطوری بهشون توضیح بدم...
که یه نفر رو آوردم توی ملکمون؟
خصوصا یه دختر؟
مگه مهمه که من دخترم؟
واسه برادرم مهمه.
برادرت از دخترها خوشش نمیاد؟
نمیخواد اینجا باشن.
اگه زنی بود که قرار بود باهام ازدواج کنه...
قضیه فرق میکرد.
بعدا در موردش حرف میزنیم.
پیش پسرها خوش بگذره.
وای!
وای!
هی!
چی شده عزیزم؟ بیا دیگه.
بیا.
[محکمتر!]
[محکمتر!]
[سومین مراسم شهرستانی]
[قتلهام در صحرای موهاک. مهاجم دستیگر شد]
سلام.
اوه. سلام.
تابلوها رو ندیدی عزیزم؟
- اینجا ملک شخصیه. - میدونم. خیلی... خیلی شرمنده.
سگم... سگم دوید و من اومدم توی جنگل دنبالش.
بو پیپ کوچولو گم شده.
آره، آره گمونم.
قضیهاش طولانیه. مال تئاتر مدرسهست.
آهان.
چه جور سگی بود؟
لابرادور ریتریور.
لابرادور سیاه. حدودا دو ساله.
اسمش اسپایدره. چنین سگی ندیدین؟
نه.
مشخصه. ببخشید...
من لیلیان هستم.
کی فرار کرد؟
گمونم دو ساعت پیش بود.
یه حصار دو متری داریم...
ولی الان بزرگ شده و هر وقت بخواد از روش میپره.
تا الان همیشه برگشته. ولی همچنان نگران میشم.
بالای جاده زندگی میکنی؟
آره، آره، همونجا.
گمون نکنم تو رو تا حالا دیده باشم.
اگه دیده بودم یادم میموند.
آره، من هم همینطور.
خیلی داخل شهر نمیام.
متوجهام. آره.
شاید باید بیام.
آره، شاید باید بیام.
خودکار داری؟
خودکار؟
که شمارهاتون رو بگیرم... بابت سگ.
توی گوشیت واردش میکنم.
اینطوری من هم شماره تو رو دارم.
آره فقط موضوع اینه که... خونه جا گذاشتمش.
احتمالا هم بهتر باشه که خودم بهت زنگ بزنم.
پدر و مادرم خیلی عقبافتادهان.
و وقتی که بهت زنگ بزنم شماره من رو داری.
خیلیخب.
خودکار داری مو؟
اون برادر کوچیکم موئه.
- سلام. - سلام.
میخوای بیام کمکت که دنبالش بگردی؟
نه اشکالی نداره.
چیزی نیست.
میتونم همراهت تا خونه بیام.
به زودی هوا تاریک میشه.
میدونم. ولی باید حین برگشتن دنبالش بگردم.
باشه واسه دفعهی بعد.
مطمئنم دوباره میبینمت.
امیدوارم.
تضمین میکنم.
خوشحال شدم خانم لیلیان.
به زودی میبینمت.
من هم همینطور.
صبر کن.
از موسیقی الکترونیک خوشت میاد؟
ایدیام. درام و بیس. واسه رقص.
چرا که نه؟
صبر کن.
اگه فکر میکنی خنده داره خوشحال شدم.
واقعا انتظار داشتی کل روز توی اون طویله کوفتی بمونم؟
از دستم عصبانی هستی چون بهت جای خواب دادم؟
عصبانی نیستم.
احمد که ازت بدش نیومده.
الان این تقصیر منه؟
نمیفهمم چرا انقدر در موردت اشتباه کردم.
خب تقصیر من نیست. من که نگفتم در موردم چطور فکر کنی.
- به نظر از اینجا بودن خوشحال بودی. - بودم.
مال وقتی بود که تعقیبم میکردن. روزنامه کیری رو خوندم.
- میدونم که دستگیر شدن. - همهشون نه.
فقط میخواستی من رو نگه داری.
اگه در مورد اینجا به کسی بگی...
در مورد اردوگاه کونیبازیتون به کسی چیزی نمیگم.
- نمیگم. - بیا.
بگیرش.
بیا.
از طرف من.
- وای. - حالا بعدا بهم زنگ بزن...
خبر سگت رو بهم بده...
و بگو نظرت در مورد این چی بود. خب؟
حتما. ممنون.
آره.
میبینمتون بچهها.
حالت خوبه؟
حالت خوبه؟
آره.
خیلی حرف نمیزنی.
حق داری نزنی.
اینجا چنین حقی رو داری.
ما که پلیس نیستیم.
ولی مجبور بودیم به پلیس زنگ بزنیم.
باشه.
تازه خیلی شانس آوردی که...
توی ملک ما از هوش رفتی.
شانس آوردی که برادر کریستین...
بدن یخزدهات رو به موقع پیدا کرد.
و با برادر گری به اینجا آوردت.
برادر مایک هم رانندگی کرد.
برادرهای خوبی هستند.
به نظر واقعا معجزه شده.
طعنه.
واقعا طرفدار طعنه زدن هستم.
میدونی، من سالها خارج در بیتلحم...
در کلیسای غاری شیر بودم...
بخاطر سنگهای نرم و سفیدش این اسم رو روش گذاشتن.
و گفته شده که خانواده مقدس...
مریم و مسیح و یوسف توی راهشون به مصر...
حین کشتار بیگناهان...
به اونجا پناه بردند.
و هنگامی که خانواده مقدس در اونجا حضور داشتند...
قطرهای از شیر مریم روی زمین افتاد.
و افسانههای قدیمی میگن که گرد و غبار سنگهای اونجا...
قدرت باروری مادرهای با ایمان رو افزایش میده.
برای همین مردم از سرتاسر دنیا،
ژاپن، برزیل و اتیوپی میان که این غبار رو خریداری کنن...
و بعد از نه ماه و نیم...
ما نامههایی دریافت میکنیم...
حاوی عکسشون همراه نوزاد جدید.
چرا میخندی عزیزم؟
و مردم، یعنی گردشگرها به دفترم در بیتلحم میاومدن...
و عکسهای روی دیوار رو میدیدن...
حتی روی کابینت هم بودن...
و میپرسیدن که این معجزهست یا نه؟
شاید.
میپرسیدن که امکانش هست که معجزه باشه؟
شاید.
شاید فقط یه معجزه باشه...
اگه باور داشته باشی شاید...
اگه باور نداشته باشی، شاید.
ولی... عکسها رو ببین.
بچهها رو ببین.
حرف من این بود.
باید هر هفته واست توی کلیسا دعا میکردیم.
به نظرم اگه میدیدی خیلی میخندیدی.
چقدر ادامه دادی؟
حدود یک ماه.
و بعد دوباره اون یکی اتفاق بزرگ رخ داد.
قضیه کریس ریچی رو شنیدی؟
نه.
درست قبل فارغالتحصیلی خودش رو کشت.
یه جورهایی توجهها رو از تو دزدید.
واسه چی؟
اذیتش میکردن.
یه گروه از پسرهای سال دومی.
گمون نکنم وقتی کسی چنین کاری میکنه...
فقط یک دلیل داشته باشه.
آره.
یعنی با تفنگ بادی به سر خودش شلیک کرده.
و گمونم دفعه اول جواب نداده...
و دوباره پرش کرده و شلیک کرده.
وای.
یادته کلاس هشتم بهم زنگ زدی و گفتی که...
کلی قرص تایلنول خوردی؟
برو گمشو.
خیلی خستهام.
آره. بذار دراز بکشم.
نه.
سلام.
سلام. میدونستم خودتونید.
تسا. مامان.
خیلی وقته ندیدمت عزیزم.
آره، گمونم قراره هم رو توی بیمارستان ببینیم دیگه؟
وای. قراره بیام در خونه همهتون...
دنبال قرص مسکن بگردم.
و شما هم میگید «خودت بخر جنده.»
- آره. - چطوری لیلی؟
خوبم. راستش خیلی خوبم.
خوبه، خوبه.
- تو چطوری تروی؟ - خوبم.
خوبم. تازه داشتیم با برادرم سقف کاذب میزدیم.
آره. معلومه دیگه.
عالیه.
همون تروی قدیمی.
من همیشه همین بودم دیگه...
وقتی نبودی گیاهخوار شدی لیلی؟
اون دختره که سال اول...
با هم باهاش بیرون رفتیم رو یادته؟
من اصلا با اون بیرون نرفتم.
همونی که شخصیتش خیلی بزرگ بود؟
میخواد اذیتشون کنه.
خانم مصنوعی؟
از دستم عصبانیه؟
اوهوی!
رفیق!
ممنون.
جالبه که گذاشتن از جلوی چشمشون دور بشی.
مامان گفت در موردش حرفی نمیزنی.
آره.
یعنی ندزدیدنت یا چیزی؟
نه.
میدونی، یه سری همکلاسیهام میگن که فرار کردی که فیلم مستهجن درست کنی.
جدی؟
میتونستیها.
قطعا به اندازه کافی خوشگلی.
صرفا مشغول خودم بودم.
خوبه.
میگم، اگه بخوای یکم از قرصهای ویکودین پدرم که واسه کمردرد میخوره رو بیارم.
---
اسپایدر سگ خوشحالیه.
خوشحاله که برگشتی.
همه خوشحالیم که برگشتی.
ببخشید. مزاحم شدم؟
چیزی نیست. ممنون.
گفتم یه دور با کاتاماران بزنیم.
قبل اینکه آب و هوا خراب بشه.
نظرت چیه؟
باشه.
گمونم.
بیا اینجا ری!
خدای من!
بدترین اتفاق ممکن رخ داده!
ری! بیا اینجا ری!
- وای نه! - وای!
خودت میدونی کار کیه.
چطور ممکنه؟
من میدونم کار کی بوده. شما هم میدونید کار کی بوده.
چیزی که شبیه یک پرنده هدایت پذیر از راه دور بود...
از خط پنجاه متری...
استادیوم فلچر پایین آمد.
کیفیت هوا از دود و آلاینده پایین آمده...
و به ما گفته شده که تخلیه استادیوم شروع شده.
فقط میتونم بگم که توی عمرم چنین چیزی ندیدم.
این شرایط همچنان ادامه دارد.
شصت و پنج هزار نفر...
روز خیلی خیلی تاریکیه.
ارائه شده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
بیخیال. یه فیلمه دیگه.
[همهچیز رخ خواهد داد]
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.