Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
.::: مترجم مرتضی راکی :::. کانال تلگرام : @NesteSsub
نفرین شدگان
نباید اینجا باشیم
مگنوس گفت اینجا یه جای پر فرصته
اگه بتونی سرما رو تحمل کنی
شب های طولانی
گرسنگی ها
همین موقع سال پیش همه این قفسه ها پر بودن
دیروز، شروع کردیم به خوردن ماهیایی که
واسه طعمه کنار گذاشته بودیم
مردا نمیخوان به چیزی جز فردای توی دریا فکر کنن
شاید این تنها راهیه که میتونن زنده بمونن
ولی کورکورانه تو تاریکی قدم گذاشتن چیزی نیست که من انجامش بدم
♪ به قلابها طعمه بزنید و محکم ببندیدشون ♪
♪ و با یه سنگ سنگینشون کنید ♪
♪ دو تا پرنده سیاه هستن تو یه آسمون سفیدِ سفید ♪
♪ خورشید به رنگ استخونه ♪
- سلام هلگا. - شب بخیر، خانم.
- اوه، آره. - حس خوبی داره.
♪ آره! این زمستون طولانی هیچوقت تموم نمیشه ♪
♪ تا وقتی عشقم دوباره پیشم برگرده ♪
♪ پاروها رو بکشید طنابها رو بندازید ♪
♪ بعد سرتونو خم کنید و دعا کنید ♪
- من سرشو واستون نگه داشتم، خانم. - ممنون، هلگا.
حالا میشینی؟ کل روز سر پا بودی.
ممنون، خانم.
♪ یخ رو آبدره و برف رو تپه ♪
- ♪ و ماهی که زیر دریا زندگی میکنه ♪ - آره!
♪ این زمستون طولانی هیچوقت تموم نمیشه ♪
♪ تا وقتی عشقم بهم برگرده ♪
آره!
اینکه داریم از دستمزدمون میخوریم به اندازه کافی بده، ولی وقتی این مزه رو میده...
اگه خوشت نمیاد، میدونی آشپزخونه کجاست.
باید جاتونو عوض کنید. شرط میبندم هلگا میتونه از تو سریعتر پارو بزنه.
خب...
من دروغگوام؟
نه، اصلا.
من حداقل سه فصل رو پیدا کردم
که صید وسط زمستون به اندازه الان بد بوده.
بازم به اندازه کافی واسه فروش تا بهار داشتیم.
من قصد بی احترامی نداشتم، راگنار،
نگرانیای من کمتر مربوط به صیده
و بیشتر مربوط به حال و احوال مرداست.
تو هر کدوم از اون سالها، همه از زمستون جون سالم به در نبردن.
اینجا یه ایستگاه ماهیگیریه.
هر مردی اینجا که رو دستاش جای زخم نداشته باشه،
نمک تو خونش نباشه، از صبح تا شب قار و قور شکمش
در نیاد، سر جاش نیست، به تخمم.
پدر.
اگه حرفمو ببخشید.
از اونجایی که مسیر کوهستانی تا بهار زیر برفه،
میدونین، ما هم بهتره... کمربندامونو محکم کنیم،
از غر زدن دست برداریم،
چون هیچکس هیچ جا نمیره.
میدونی، خانم اوا،
شوهرتون، خدا رحمتش کنه،
یه سنتی گذاشته بود
که شب وسط زمستون به مردا یه نوش جامی بده.
شاید الان اوضاع تاریک به نظر بیاد،
ولی ما همین الانشم با اقبال بلند برکت داده شدیم.
از فردا، هر روز از روز قبلش طولانیتر میشه،
تا بهار،
وقتی که همتون دوباره به عزیزانتون میپیوندین،
هر جا که باشن. مطمئنم خیلی خوشحال میشن که شما رو ببینن.
اگه راستشو بخواین،
تنها چیزی که اونا از دیدنش خوشحال میشن پول تو جیبمونه.
خداوند شما رو از صخرههای پنهان،
موجودات دریایی مضر و دزدان دریایی خطرناک حفظ کنه.
به سلامتی
به سلامتی
این تو رو خیلی زود مرد میکنه.
خفه شو.
من داستان دو تا برادر رو شنیدم
از یه شهر یکم بالاتر از اینجا.
اونا ماهیگیر بودن.
یکیشون خوشتیپ بود،
یکیشون معمولی...
اونا هر زمستون سخت کار میکردن.
و کم کم، ثروتمند شدن.
حالا،
برادر معمولی پولشو عاقلانه خرج میکرد،
ولی برادر خوشتیپ اینطور نبود.
هر چی بزرگتر میشد،
بیشتر به زن زیبای برادرش
و خونه قشنگش حسادت میکرد.
خب،
یه روز،
وقتی تو دریا بودن،
پاروشو برداشت
و بهش ضربه زد!
سه بار به پشت سرش،
هولش داد تو آب و پارو زد و رفت خونه.
به همه گفت که یه اتفاق وحشتناک افتاده.
یه سال گذشت.
با زن زیبای برادرش ازدواج کرد
و به خونه قشنگ رفت.
بعدش،
یه شب دیر وقت،
وقتی همه تو تخت بودن،
یه در زدن اومد.
یکی از خدمتکارا رو فرستاد ببینه کیه.
ولی اون مرد دیگه برنگشت.
زنشو فرستاد...
ولی اونم برنگشت.
آخرش، برادر خوشتیپ خودش رفت دم در.
ولی هیچکس اونجا نبود.
فقط بوی بد
جلبک دریایی و گوشت گندیده.
بعدش،
پشت گردنش، حس کرد...
برو بیرون! برو بیرون!
خیلی تعجب کردم که چقدر همه دیشب خوشحال به نظر میرسیدن.
رسم ماهیگیراست، خانم.
وقتی اوضاع خوبه، حسابی مینوشین،
و وقتی بده، بیشتر.
به علاوه، من یه شرط بندی رو بردم.
دیدن اینکه راگنار از پولش دل بکنه همیشه همه رو خوشحال میکنه.
شرط بندی چی بود؟
اوم... درست یادم نمیاد. چیز...
بگو.
راستش یکم خجالت آوره.
راجع به شما بود.
من؟
فقط...
بعضی از مردا فکر میکردن شما این فصل برنمیگردین.
بعد از اتفاقی که برای مگنوس افتاد، اونا...
فکر میکردن شما سریع ایستگاه ماهیگیری رو میفروشین
و به پیش خونوادتون برمیگردین.
مگنوس خونواده من بود.
- آره... - این ایستگاه ماهیگیری همه چیزیه که من...
همه چیزی که برام مونده.
بیاین! یک، دو، سه...
هوو!
بیچارهها.
حتما وقتی جذر و مد برگشته، تو دندونها گیر افتادن.
اونا اینقدر دور تو شمال چیکار میکردن؟
خدای قادر،
این مردا رو حفظ کن
و کمکی که لازم دارن رو بهشون بده.
و اونا رو از دریای خطرناک نجات بده.
آمین.
- هی! داری کدوم جهنم میری؟ - دارم آتیش روشن میکنم.
هر کی هنوز اون بیرون زنده باشه تا وقتی به ساحل برگرده یخ میزنه.
این...
به ما مربوط نیست.
- ممکنه ما جای اونا باشیم. - ولی نیستیم!
اگه یه ذره عقل تو کلشون بود، اصلا یه کشتی به این بزرگی رو
اینقدر نزدیک ساحل نمیبردن.
ما استاد مگنوس رو تو همون صخرهها از دست دادیم.
و تو هنوز میخوای ما رو با قایق اونجا بفرستی ؟
جون خودمونو به خطر بندازیم...
واسه غریبهها؟
خارجیها.
ما قرار نیست بهشون کمک کنیم؟
نشنیدی خانم اوا دیشب چی گفت؟
ما به زور میتونیم خودمونو سیر کنیم.
شاید ۱۰، ۲۰ نفر هنوز تو کشتی باشن.
اگه از نحوه مدیریت من خوشت نمیاد،
یه قایق دیگه پیدا کن روش کار کنی.
من سکاندارم، لعنتی! تصمیم با منه.
نه، نیست. با اونه.
اون صاحب قایقه، نه تو.
میترسم راگنار درست بگه.
کمک به اون مردا جون همه شما رو به خطر میندازه و من نمیتونم این کارو بکنم.
نمیتونم.
ما امروز به احترامشون ماهیگیری نمیکنیم.
خوبه.
باید سواحل دیگه رو هم بگردیم.
وقت تلف کردنه.
منظورت چیه؟
خیلی شانس آوردیم که اینجا پیداش کردیم.
من جریانهای دور دندونها رو بلدم.
هر چی از لاشه بتونه شناور بمونه نزدیک اونا میمونه.
تا کِی؟
تا وقتی جذر و مد برگرده.
بعدش، کی میدونه؟
میتونیم قبل از اون یه قایق بفرستیم اونجا؟
باید همین الان راه بیفتیم.
هی! به پارو زدن ادامه بدین!
هوو، هوو! وایسین! وایسین!
اونجا!
مواظب باش، احمق! همه مونو چپه میکنی!
راگنار، بیا اینجا.
- بذارین از پشت قایق بریم. - هولمون بدین، لعنتی!
نمیتونیم بهشون کمک کنیم؟
خیلی زیادن! قایق لعنتی رو غرق میکنن!
خانم، برین پشت قایق!
زود باشین!
برو!
دور شین!
- هولمون بدین عقب، لعنتی! - دور شین!
ما رو چپه میکنن!
وایسین! وایسین! وایسا! وایسا! وایسا!
- پیاده شین! - پیاده شین!
عقب بمونین!
هی!
راگنار!
راگنار کجاست؟
راگنار!
راگنار تو آبه!
- راگنار کجاست؟ - کسی میتونه ببینتش؟
راگنار!
خدای من!
کمک! کمک!
- کمک! - عقب وایسین! عقب وایسین!
پنج تا شیشه روغن چراغ،
شش تا بطری برندی.
همینه.
خب، حداقل سرما رو حس نمیکنیم.
فکر میکنی باید ممنون باشیم؟
از هیچی بهتره.
ما سکاندارمونو از دست دادیم، احمق لعنتی!
- حالا چجوری ماهیگیری کنیم؟ من؟ - تو! تو درست اونجا وایساده بودی...
اون هیچ کاری نمیتونست بکنه!
تو کی هستی که این حرفو میزنی؟ تو ما رو چپه کردی!
کافیه!
اگه کسی اعتراضی نداره، دانیل به عنوان سکاندار
برای بقیه فصل کار میکنه.
دانیل، ممنون.
نیازی نیست، خانم.
میدونین، شوهرتون همیشه میگفت:
"اگه نتونی به مردی که کنارت نشسته اعتماد کنی،
اصلا نباید سوار قایق بشی."
فکر میکنی اونم همون تصمیمی رو میگرفت که من گرفتم؟
کاری که شده، شده.
فایده ای نداره که بهش فکر کنیم.
آرون!
داری چیکار میکنی؟
چی تو دستته؟
یه ساعته، خانم.
- ولی انگار کار نمیکنه. - بذارش سر جاش.
- خانم؟ - بذارش سر جاش.
اون زنده است!
این کفرگوییه.
یوناس، چی شده؟
هیچی، خانم اوا. فقط یه خرافات احمقانه است.
هلگا نگران اینه که اونا به شکل یه دراوگور برگردن.
دراوگور؟
این طنابها واسه چیه؟
همونطور که یادمه، خانم، مردهها نمیتونن آزاد بشن
اگه بازوهاشونو با طناب گره زده ببندی.
اگه سه بار تابوت رو بچرخونی، جهتشونو گم میکنن.
اگه به پاهاشون میخ بکوبی، نمیتونن تو خوابهات بیان.
حرفای پیرزناس.
اینا رو بلند کنین.
داریم میریم، خانم.
من پشت سرتونم.
واقعی به نظر میومد.
زمستونای طولانی، تاریکی...
حتی تو بهترین شرایط هم با ذهنت بازی میکنن.
شاید حق با تو باشه.
شاید حق با شما باشه.
اگه بهت آرامش بده، میتونم...
تفنگ مگنوس رو پر کنم.
بی ضرره که این موقع سال آمادش نگه داریم.
شاید فوک باشه.
آره.
باید تمیزش کنم.
معلوم نیست آخرین بار کی ازش استفاده شده.
حدود دو سال پیش، تو و مگنوس رفتین شکار بلدرچین.
آره.
همونطور که یادمه، زیاد چیزی نیاوردین.
اون از هر مردی که من میشناختم باهوشتر بود، ولی،
خدا رحمتش کنه،
اگه به هوا شلیک میکرد، آسمون رو هم خطا میزد.
- این باعث نمیشد که تلاش نکنه. - نه، نمیشد.
وقتی مگنوس ازم خواست باهاش ازدواج کنم،
حلقه رو تو یه دستش داشت،
و قطب نماش تو دست دیگهش.
بعد از اینکه بله گفتم، ازش پرسیدم قطب نما واسه چی بود.
و اون گفت واسه این بود که اگه نه میگفتم.
بهش نیاز داشت که برگرده خونه
چون بدون من گم میشد.
اوه، پسر!
به من یاد میدی چجوری ازش استفاده کنم؟
آره، البته.
- مواظب باش! - ببخشید، پره؟
امیدوارم که نه.
عیبی نداره. خوبه.
نگهش دار بالا.
- بذارش رو شونت. - هوم.
و اینجا.
خوب و ثابت. اینجوری.
حالا... با شستت چکش رو بکش عقب.
همینه.
و لوله رو باز کن.
فشنگ اینجا میره.
ببندش.
حالا دو تا مجموعه نشونه رو با هدفت ردیف کن.
نفست رو آروم کن.
آماده.
و وقتی آماده شدی...
شلیک میکنی.
.::: مترجم مرتضی راکی :::. کانال تلگرام : @NesteSsub
باید یکم بخوابم.
روز طولانیای بود.
ممنون.
شب بخیر، خانم.
مراقب باش... دراوگور...
وقتی تو دشت نیمه شب پرسه میزنه...
خانم.
اولین طنابها رو میندازیم اونور نقطه.
بریم.
و یه...
هی!
این رو بالای در پیدا کردم که پنهان شده بود.
پنهان نشده بود، خانم.
اگه پنهان میشد فایدهای نداشت.
دراوگور باید ببینتش.
این چیه؟
چوب از اون کشتیه.
چی؟
یه چوبه، خانم.
برای محافظت از خونه در برابر شیطانه.
هلگا، نباید به مردا اتفاقی که اون شب افتاد رو یادآوری کرد.
نمیتونم بذارم حواسشون پرت ارواح و شبحها بشه...
یه روح نیست، خانم. نه اونجوری که شما فکر میکنین.
بیشترش پوست و استخون و خونه
درست مثل ما.
فقط دیگه هیچ حیاتی توش نمونده
فقط نفرت
من تو خوابام دیدمش.
اون روزا پنهان میشه، خانم
ولی شب
اون موقعست که من حسش کردم.
سعی میکنه بیاد اینجا.
شاید تو هم حسش کردی.
- خوب پیش رفت؟ - قطعا همینطوره، خانم.
اونا رو اونور نقطه پیدا کردیم. فکر کنم یکم شبیه شماست.
- باید خیلی بیشتر از اونجا باشه، خانم. - باید جشن بگیریم.
حالا غذای کافی داریم. باید جشن بگیریم.
- فکر خوبیه، خانم اوا. - هی! همه چی به اندازه.
اوه، من کلا اهل اندازهم!
به سلامتی
♪ بذار باد بوزه پایین این برف و یخ و سرما ♪
♪ تا ته بطری بنوش فردا دوست ما نیست ♪
♪ خرگوش از لونش میاد بیرون هیچی اونجا نیست که اون بخوره ♪
♪ ولی همه چیزی که ما داریم لونست اینجاست خرگوش تا ته بنوش ♪
♪ بوز، بذار باد بوزه پایین این برف و یخ و سرما ♪
♪ بنوش تا ته بطری فردا دوست ما نیست ♪
♪ ترول پیر بیدار میشه و پاهاشو میکوبه ♪
♪ چون خون مسیحی چیزیه که اون دنبالشه ♪
♪ ولی همه چیزی که ما داریم بشکه اینجاست ♪
♪ ترول، تو تا ته بنوش! ♪
♪ بوز، بذار باد بوزه پایین این برف و یخ و سرما ♪
♪ بنوش تا ته بطری فردا دوست ما نیست! هی! ♪
♪ بوز، بوز بذار باد بوزه ♪
♪ پایین این برف و یخ و سرما ♪
♪ بنوش تا ته بطری فردا دوست ما نیست! ♪
اسکال!
متاسفم برای پدر پیرت، مرد.
مرد خوبی بود... مرد خوبی.
ممنون، هاکون.
تو کفشای بزرگی برای پر کردن داری.
گمشو، هاکون!
چی؟
خانم اوا؟
حالتون خوبه؟
خانم؟
پس دیدیش؟
طلسمها کار نمیکنن.
اون برای اینا خیلی قویه.
به زودی، اون تو سر اونا هم میره
و این پایانش خواهد بود.
این چیزیه که اون بیشتر از همه دوست داره، خانم.
ببینه که ما به جون هم میفتیم.
من فقط خیلی نوشیده بودم، هلگا.
یه چیزی مثل اون هیچوقت متوقف نمیشه.
اگه جای تو بودم، نمیخوابیدم.
اتفاقی که تو اون کشتی برای اون آدما افتاد
یه تراژدی وحشتناک بود، هلگا ولی ما چارهای نداشتیم...
اون اهمیت نمیده!
اون تا وقتی همه مونو نگیره متوقف نمیشه.
تنها راه متوقف کردن یه دراوگور آتیشه.
اونو بسوزون
همهش! همهش! نابود شد!
همهش رفته؟
حتی طعمهها.
چطور... کی...
هاکون.
تو آخرین نفری بودی که اونجا بودی؟
آره، خانم. دیشب اومدم یه بطری برندی بردارم.
کی؟
من... یادم نمیاد.
دیر بود. ولی همه چی اونجا بود وگرنه متوجه میشدم.
متوجه میشدی؟ تو دیشب اونقدر مست بودی،
معجزه بود که اسمت یادت مونده بود.
هلگا کجاست؟
کسی از دیشب اون رو دیده؟
از وقتی بعد از شما رفت بالا، خانم، دیگه نه.
اون عوضی!
- اسکولی! - خب، دیگه کی میتونه باشه؟
- چرا اون باید این کارو بکنه؟ - من از کجا بدونم؟
شاید انداختتش تو دریا
که پری دریاییها رو طلسم کنه.
اون نمیتونست این کارو بکنه...
یعنی... میتونست؟
شیطان فقط به یه گناه نیاز داره
تا یواشکی وارد روح بشه.
پرستش بتهای سنگی، شکمپرستی...
زیادهروی.
- شاید کار تو بوده. - من؟
آره. میخواستی به ما گناهکارا درس بدی.
گناههای تو بود. دلیلی که هیچوقت سالم نمیشی.
تو اینجایی چون پدرت هیچوقت بهت اهمیت نمیداد!
- لطفا ساکت باش. - امروز صبح برف تازه اومده بود، خانم.
شاید رد پا مونده باشه.
- شاید ارزش داشته باشه ایستگاه رو بگردیم. - شاید کار دراوگور بوده.
این حرفا رو تمومش کن.
شاید هلگا گم شده باشه یا آسیب دیده باشه.
باید پیداش کنیم تا هوا هنوز روشنه.
و غذامون.
آرون،
تو یه شب دیگه تو خواب حرف میزدی.
من، خانم؟
یه شعر بود.
یه چیزی درباره دراوگور.
اونو هلگا بهت یاد داده بود؟
وقتی دریا مردههاشو پس میده درها و پنجرههاتونو قفل کنین.
مراقب دراوگور باشین، چون خشمش سیر نخواهد شد.
اون برای عشق دزدی، میدزده
اون برای عشق درد، آسیب میزنه.
مراقب دراوگور باشین وقتی تو دشت نیمهشب پرسه میزنه
تو حرفاش دیوانگی هست
تو نفسش مریضی هست
مراقب دراوگور باشین
چون لمس یخیش مرگه.
اون نزدیک قبر و نفسی که یه روز میکشید، میمونه
مراقب دراوگور باشین
چون امشب اون برای تو میاد
این چیه؟
یکی از طلسمهای هلگاست.
اسکولی، میتونم چاقوتو داشته باشم؟
- خانم! - باید ببینم.
دنبال چی میگردین، خانم؟
فکر میکنم باید اینو متوقف کنیم، خانم.
اسکولی، برو یه حلقه طناب و یکم میخ بیار.
و یه چکش.
خانم اوا؟
اون مریضه.
نمیدونیم چیکار کنیم.
با ما بمون، هاکون.
خیلی سرده. خیلی سرده...
تب داره.
لطفا... لطفا...
- لطفا تمومش کنین. - همه چی درست میشه، هاکون.
- همه چی درست میشه. - نه... نه...
نه! نه، نه، نه.
دور نگهش دار. دور نگهش دار. دور نگهش دار!
از من دور نگهش دار! دور نگهش دار!
- از من دور نگهش دار! - هاکون، هیچی اونجا نیست!
- هیچی اونجا نیست. - نمیخوام بشنوم!
نمیخوام بشنوم!
همه چی درست میشه.
میگه همهمون قراره بمیریم.
هاکون، تو مریضی.
- تو چیزایی میبینی. - و تو ندیدی؟
فکر میکنی در امانی؟
برادر، لطفا!
- داری چیکار میکنی؟ - ولم کن!
هاکون! ولش کن!
ولش کن! هاکون!
- هاکون! تمومش کن! - لعنتی میکشیش!
بزنش! بزنش!
ده ساله هاکون رو میشناسم...
هیچوقت اونو اینجوری ندیده بودم.
- نزدیک بود منو بکشه. - میدونم. میدونم.
تو گفتی یه حرف پیرزناس،
ولی واقعیه...
دراوگور.
باید از شر این خلاص شیم.
من دیدم...
من... دیدم...
یه سایه گوشه چشمم.
من یه... شنیدم
یه صدا ته ذهنم.
خواب دیدم.
هر شب...
من درباره مرگ اون مرد خواب دیدم.
میتونم تبر رو تو دستم حس کنم.
حس میکنم که جمجمهشو نصف میکنه.
اون یه شبح نیست.
از اون بدتره.
نمیدونم اینجا چه اتفاقی داره میفته...
نمیتونم توضیحش بدم.
ولی میدونم...
تنها چیزی که میدونم...
اینه که زندهها...
همیشه خطرناکتر از مردهها هستن.
خانم اوا، ما امروز ماهیگیری نمیکنیم.
- چی؟ - یه شرارت بین ماست.
همه ما در این مورد هم عقیده ایم اینطور نیست؟
و هر چقدر هم که گفتنش برام ناراحت کننده باشه، خانم اوا، ولی این شما بودین که اونو برامون آوردین!
یوناس، وقتی ما اون آدما رو گذاشتیم بمیرن تو اعتراضی نکردی.
تو به هلگا و هاکون اجازه دادی
از ابزارهای شیطان به عنوان محافظت استفاده کنن و ببینین به کجا رسیدن!
باید نوری در تاریکی روشن کنیم.
یه صلیب مقدس اون بالا تو دماغه
تا خدا گناهان ما رو نادیده بگیره و با رحمتش به ما لطف کنه.
ولی یوناس، ما هیچ غذایی نداریم.
کی با من میاد؟
خانم!
روی میز.
چی شده؟ حالش خوبه؟
بیا.
- مواظب سرش باش. - گرفتمش. چی شده؟
تو آب افتاد. سرش به یخ خورد.
تب داره. مثل هاکون.
خیلی خب، اوم...
اسکولی، میتونی یه کاسه آب بیاری؟
آرون، یه سوزن و نخ
و یکم باند زیر تخت من هست. میشه اونا رو برام بیاری؟
اون بیرون چی شد؟
خب، من...
ما یکم طناب انداختیم اون طرف یخهای شناور،
و... بیشتر از یه ساعت نگذشته بود،
که یه مه قدیمی شروع به اومدن کرد.
و، اوم، اون موقع بود که فوکها رو دیدیم.
فوک؟
دانیل تنها کسی بود که اونا رو دید.
ما فقط صداشونو شنیدیم.
بعد قایق رو کنار یخ بردیم
و دانیل ازش بالا رفت.
قرار بود فقط یه دقیقه یا دو دقیقه بره.
ما منتظرش موندیم و منتظر موندیم و، اوم...
منتظر موندیم تا اون مه اونقدر غلیظ شد که مثل دود بود.
و یه دفعه...
اون از تو اون مه، در حال دویدن برگشت.
انگار خود شیطان دنبالش بود.
اون موقع بود که روی یخ لیز خورد و تو آب افتاد.
معجزه بود که تونستیم به موقع برش گردونیم تو قایق، ولی...
دیدی از چی فرار میکرد؟
من یه...
یه سایه دیدم ...
که راست ایستاده بود
به بلندی یه مرد
اشتباه کردم که اون حرفا رو زدم، خانم اوا.
گناه... بار اون...
نباید فقط بار تو باشه.
وقتی نباید ساکت میموندم، ساکت موندم.
پدر همیشه...
وقتی تصمیمی میگرفت، روش پافشاری میکرد.
مهم نبود چی بشه.
همیشه فکر میکردم این یه نقطه قوته، ولی حالا...
هیچوقت برای اعتراف به گناهانمون دیر نیست.
برای طلب بخشش...
برای کاری که کردیم.
خب، من میرم به دانیل صبح بخیر بگم.
کمک کن.
داری چیکار میکنی؟
کی... دانیل، وایستا.
دانیل، داری منو میترسونی.
دانیل، لطفا وایستا.
لطفا وایستا. وایستا.
دانیل!
کمک!
کمکم کن.
کمکم کن! کمکم کن!
هیچکس... هیچکس وارد ذهن من نمیشه!
چاقو رو بذار زمین!
خفه شو! اینجوری با من حرف نزن!
هیچکدومتون حق ندارین اینجوری با من حرف بزنین!
کافیه!
نمیتونیم اینجا بمونیم، خانم.
مثل هاکون یا دانیل میشیم.
شهر بعدی سه روز با اینجا فاصله داره، خانم.
ولی ما... میتونیم با قایق بریم.
چه از دریا بریم چه از کوهها،
چی تضمین میکنه که این چیز دنبالمون نمیاد؟
خیلی خب، پس تمومه؟
باید نابودش کنیم.
ولی... چطور؟
هلگا گفت تنها راه نابود کردن یه دراوگور آتیشه.
شما اون رد پاها رو تا کوهها دنبال کردین، اینطور نیست؟
آره.
تمام طول تنگه.
ولی... ما نزدیک تپهها گمشون کردیم.
اون نزدیک قبر میمونه.
اونجا جاییه که جستجومون رو شروع میکنیم.
اینجا یه جای بیخداست.
- برای همینه که اینجاییم. - نباید اینجا باشیم.
هی!
کجا رفتی؟
کجایی؟
سلام؟
کجا رفتی؟
اسکولی؟
نه!
اسکولی!
اسکولی؟
خانم اوا؟
خانم اوا، اون پایینی؟
اوه، هلگا.
- قایق رو آماده کن. - خانم اوا؟
باید هرچه زودتر بریم.
هر چه زودتر.
- ولی، خانم، شما گفتین... - میدونم.
فقط باید شانسمون رو امتحان کنیم.
نمیذارم وارد ذهنم بشی!
اون تو خونه بود!
منتظر من بود!
بهش شلیک کردم!
بهش شلیک کردم!
چی شد، خانم؟
آسیب دیدین؟
شنیدم آتیش کارشو تموم میکنه.
تموم شد. تموم شد.
تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟
من فقط یه ماهیگیرم، فقط ....
لطفا، لطفا، وایستا.
وقتی کشتی غرق شد، همهچیزم رو از دست دادم.
نمیفهمم.
متاسفم، متاسفم که غذات رو برداشتم
نمیفهمم چی میگی
عصبانی بودم، میفهمی؟
چی میگی؟
خدمه من، برادرم ...
نزدیکتر نیا
عقب وایستا!
فقط قایقت رو میخولم
.::: مترجم مرتضی راکی :::. کانال تلگرام : @NesteSsub
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.