All language subtitles for Oh.Canada.2024.1080p.WEBRip.x264.AAC5.1-[YTS.MX]_FarsiPersian

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese Download
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

[اوه، کانادا]

«مترجم: «تارخ علی‌خانی ‫ تلگرام: aManOfWar@

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫من حین مرگ پدرم حضور نداشتم.

‫یه هفته بعدش رسیدم.

‫مریض بود ولی انتظار مرگش رو نداشتیم.

‫توافق کرده بود که یه روز طولانی...

‫با دانش‌آموزهای سابقش...

‫در آپارتمان‌های قدیمیش در ‫ مونترال قدیمی مصاحبه کنه.

‫ اصلا یادم نیست چرا قبول کردم ‫ چنین کاری بکنم.

‫بگو چرا قبول کردم؟

‫جناب فایف قبول کردن مصاحبه کنن...

‫- چون که در زمینه سینما شهرتی دارن. ‫- آهان.

‫و افراد مشهور باید مصاحبه کنن.

‫اوهوم.

‫اما کجاست؟

‫اینجام.

‫سلام.

‫عالی شدی.

‫اصلا احساس آرامش ندارم.

‫آرامش ندارم.

‫عزیزم...

‫ما حاضریم.

‫یه لحظه دیگه میاییم.

‫می‌خوام گم شه بیاد اینجا.

‫تنها دلیلم واسه قبول کردن این کار ‫ مسخره اون بوده.

‫اگه نیاد تعطیلش می‌کنم.

‫- اما میاد، اما میاد. ‫- درست پشتتم لئو.

‫حرف‌هایی که دارم، ‫دوست ندارم تکرار کنم.

‫اگه بدونم قراره با کی حرف بزنم...

‫حرف زدن واسم خیلی راحت‌تر می‌شه.

‫قراره راجع به ساخت فیلمی ‫با مالکوم حرف بزنی.

‫نه، خودشون قراره فیلم بسازن...

‫مالکوم و دیانا.

‫- آهان. ‫- پروفسور فایف.

‫به به...

‫تبرک شدی دیگه.

‫فضا رو واسه مصاحبه آماده کردیم.

‫خودت هم عالی شدی.

‫آره، از این بهتر نبودم.

‫همکلاسی‌های سابقت رو یادته؟

‫البته.

‫مالکوم و دیانا.

‫آقا و خانم کن برنز از کانادا.

‫اذیتشون نکن.

‫عادت داریم ام.

‫دیانا قراره مسئول فیلمبرداری باشه...

‫و واسه امروز دستیارمون ایشونه... ‫اسلون.

‫فامیلی هم دارم. اسلون آمبروز.

‫جای تو دقیق اینجا روی علامته.

‫آره.

‫عالی.

‫بسیارخب، هر وقت حاضر بودی علامت بده.

‫همون‌طور که حرفش رو زدیم، ‫قراره از پیشرفتت...

‫از وقتی که به عنوان یه سرباز فراری ‫به کانادا پناهنده شدی...

‫اون هم از طریق رشته‌ات که ‫ فیلمسازی بوده حرف بزنیم.

‫فهرستی از 25 سوال آماده کردیم.

‫حرفه شما تبدیل به نماد فیلمسازی سیاسی شده.

‫قراره از تکنیک دوربینی استفاده کنیم...

‫که خودتون در اون پیشگام بودید.

‫زنم کجاست؟

‫اینجام.

‫فرض کنید ادای احترامی از ‫جانب یه شاگرد هستش.

‫اعتراضی نیست.

‫و این‌که لزومی نداره حتما امروز تمومش کنیم.

‫می‌تونیم فردا ادامه بدیم.

‫فقط بشین و صبر کن که من حرفم تموم بشه، خب؟

‫باشه.

‫واستون سوال‌های محشری پیدا کردیم.

‫مطمئنم همین‌طوره.

‫رنه گفت که اگه اما نیاد شما ‫مصاحبه رو قبول نمی‌کنید.

‫حقیقت داره؟

‫تقریبا بله. آره.

‫ممکن بود قبول کنم، ‫ولی به شکلی دیگه.

‫واسه چی؟

‫واسه عموم.

‫چه عمومی؟

‫نمی‌دونم، مثل شهادت دادن.

‫وقتی به تو می‌گم راحت‌تره.

‫خیلی‌خب، شروع کنیم.

‫نور لطفا.

‫لئونارد فایف، دوازدهم دسامبر 2023...

‫لئونارد، دوست دارم شروعمون...

‫شروع داستان...

‫شب سی‌ام مارس 1968 هستش.

‫در ریچموندِ ویرجینیا.

‫اولین بار اونجا بود که این گل مسموم ‫پرورش یافت.

‫من و همسرم آلیشا رفته بودیم منزل والدینش.

‫شب بخیر.

‫وای، بچه چقدر امشب اذیت می‌کنه.

‫یه خرگوش مخملی بود.

‫و اوایلش واقعا حرف نداشت.

‫مثل همه خرگوش‌های دیگه چاق و تپل بود.

‫پشم‌هاش لکه‌های قهوه‌ای و سفید داشت...

‫و سیبیل‌هایی بلند و طولانی داشت...

‫و گوش‌هاش هم مثل مخمل صورتی داشتن.

‫صبح روز کریسمس...

‫اوه.

‫چه سریع خوابش برد.

‫می‌شه من گوش کنم؟

‫صدای پسرمون میاد.

‫هان؟

‫یا هم دخترمون.

‫دختر می‌شه.

‫و بعدش خانواده محشری می‌شیم.

‫مامان، بابا، پسر و دختر.

‫کاش می‌تونستم بمونم.

‫اوهوم.

‫پروازت کیه؟

‫صبح زود.

‫لازم نیست بیدار شی، تاکسی می‌گیرم.

‫سلامم رو به استنلی و گلوریا برسون.

‫عجب زوج غیرمنتظره‌ای.

‫هنوز با همن.

‫باید واسه شام برسم اونجا.

‫بابا.

‫عذر می‌خوام عزیزم.

‫لئونارد، بیا یه صحبت خصوصی...

‫قبل شام بکنیم.

‫حتما.

‫اتاق بازی. یه مشروبی بخوریم.

‫یه ربع دیگه اونجام.

‫لئونارد.

‫بیا داخل.

‫بشین.

‫دوست داری یه سیگار معرکه...

‫که توسط تبعیدی‌های کوبایی درست شده بکشی؟

‫می‌دونین چیه، راستش... ‫دارم سعی می‌کنم ترک کنم...

‫آخه آلیشا بارداره.

‫ولی خب باشه.

‫پس گمونم...

‫این لحظه‌ی مهمی توی زندگیتونه.

‫زندگی تو و آلیشا یعنی.

‫بله آقا خب. خیلی... ‫تغییر بزرگیه.

‫واسه همه‌مون.

‫فاصله تا ریچموند خیلی زیاده...

‫ولی... شما باید هر از گاهی بیایید ‫ورمانت بهمون سر بزنید.

‫اغلب اوقات.

‫تا حالا نرفتم اونجا.

‫ورمانت.

‫آره، ما سعی می‌کنیم تا جای ممکن ‫ بیاییم سر بزنیم.

‫مخصوصا وقتی که من تدریس ندارم و...

‫کالج تعطیله و...

‫شنیدم کالج کوچیک و خوبیه.

‫گدارد.

‫اون طوری که آلیشا می‌گه انگار...

‫یکی از کالج‌هایی هستش ‫ که رو به رشده.

‫بله آقا.

‫پدرم بهش نگفته که می‌تونه...

‫سه سال دیگه در یو‌وی‌ای بمونه.

‫به آلیشا هم نگفته.

‫بیا داخل.

‫از برادرم جکسون خواستم که بیاد پیشمون.

‫بیا داخل جک. یه صندلی بیار.

‫بهم گفته قراره فردا برین شمال.

‫قرارداد خونه‌ای که خریدین رو بستین.

‫بله درسته.

‫می‌دونم.

‫اونجا واسه خودت یه شغل ‫تدریسی دست و پا کردی.

‫از پدربزرگ و مادربزرگ بچه‌هاتون ‫ خیلی دور می‌شین.

‫خانواده خودت هنوز اونجا زندگی می‌کنن؟

‫به مین نقل‌ مکان کردن.

‫چقدر دور شدن بابا.

‫پسر، بذار برم سر اصل مطلب.

‫من و برادرم می‌خواستیم یه پیشنهادی بدیم...

‫یه موقعیت کاری که خواستیم...

‫قبل تصمیمتون مبنی به رفتن ‫ به شمال بهش فکر کنی.

‫بیچ و نتلسون کلی شرکت داروسازی که...

‫مالک‌هاشون خانواده‌های ‫پولدار بودن رو خریدن.

‫دوست دارن دکتر تاد رو هم بخرن.

‫پیشنهادشون خیلی بزرگه.

‫میلیونیه.

‫مشکل همینه.

‫مشکل چیه؟

‫مشکل نسل بعدیه.

‫همه دخترن.

‫بن یه دختر داره و من هم سه تا.

‫هیچ‌کدوم از دخترهام یا شوهرهاشون...

‫حتی مناسب اداره کردن یه گاری ‫ لیموناد فروشی هم نیستن.

‫واسه همین از تو خوشمون اومد.

‫خب یه کارآگاه خصوصی استخدام کردین.

‫که فقط تو رو بپاییم.

‫قبلا هم به آلیشا گفتم که قبلا زن داشتم.

‫با یه بچه.

‫خواستیم به موقعیتی فکر کنی که...

‫من و بن اخیرا داشتیم در موردش ‫ با وکلامون حرف می‌زدیم.

‫می‌خوایم که خرید ملکت...

‫توی ورمانت رو لغو کنی و ‫ به دکتر تاد بپیوندی.

‫می‌خوایم که تو رئیس اجرایی بشی.

‫البته نه فورا، ولی به زودی.

‫شاید خیلی زود.

‫مدیر عامل اجرایی.

‫دکتر تاد مال تو می‌شه لئونارد.

‫واسه بیچ و نتلسون نمی‌شه.

‫شرکت خانوادگی می‌مونه.

‫خب؟

‫نظرت چیه پسر؟

‫جا خوردم و خیلی خوشحال شدم.

‫اصلا به این فکر نکرده بودم که ‫واسه دکتر تاد کار کنم...

‫چه برسه که مدیر عامل اجرایی بشم.

‫صرفا مطمئن نیستم که سابقه‌ی من...

‫اگه داری به جاه‌طلبی‌های ادبیت ‫فکر می‌کنی...

‫لزومی نداره بی‌خیال اون بشی.

‫شغل تمام وقت نیست.

‫تی‌اس الیوت هم بانکدار بود.

‫والاس استیونز شرکت بیمه‌ای...

‫توی کنتیکت داشت.

‫هرمن ملویل که خیلی دوستش داری...

‫مامور شرکت گمرک بود.

‫فهرستشون طولانیه.

‫برادرم خوب تحقیق کرده.

‫خب.

‫قطعا خیلی چیزها هست که...

‫باید بهشون فکر کنم...

‫می‌خوام اول با آلیشا حرف بزنم.

‫عجله نکن، عجله نکن.

‫بزرگ‌ترین تصمیمیه که توی زندگیت می‌گیری.

‫می‌تونیم یکی دو هفته‌ی دیگه...

‫از بیچ و نتلسون زمان بگیریم.

‫آخه احتمالا باید برم سرم رو ‫یه اصلاحی بکنم...

‫سیبیلم رو بزنم.

‫اوهوم.

‫خیلی‌خب... ‫یه هفته بهم وقت بدین که تصمیم بگیرم.

‫ممنون. خیلی... ازتون ممنونم.

‫وقتی به اتاق مهمان برگشتم...

‫سرم همچنان گیج می‌رفت.

‫حین حملات ویت‌کنگ...

‫در نواحی جنوبی ویتنام...

‫اعضای عظیم ارتش ویتنام شمالی ‫که کنار هم جمع شدن...

‫به آلیشا گفتم که پدرش چه پیشنهادی بهم داده.

‫چی گفتن؟

‫منظورت چیه؟

‫کورنل چطوره؟

‫آروم نمی‌گیره ولی اشکالی نداره.

‫آره خب اون‌ها...

‫بهم گفتن که اگه مدیرعامل بشم...

‫دکتر تاد رو به بیچ و نتلسون نمی‌فروشن.

‫نگهش می‌دارن که تغییرش بدن...

‫و بعد...

‫عملا شرکت رو تحویل من می‌دن.

‫آره.

‫راجع به پول و گزینه‌های سهام حرفی نزدن.

‫یعنی نه که اصلا اهمیتی هم داشته باشه.

‫- وای. ‫- وای.

‫آره، وای.

‫- وای. ‫- آره.

‫اصلا انتظار چنین چیزی ازشون نداشتم.

‫فکر می‌کردم که، ‫از دیدشون من...

‫آدم عجیب و غریبی باشم.

‫آخی، عزیزم.

‫می‌دونن باهوشی.

‫صرفا باید بهت عادت بکنن.

‫آخه پیششون احساس راحتی ندارم.

‫من...

‫ثروت و رفتارشون.

‫سیاست‌های سفیدپوستی جنوبی.

‫می‌دونم خودت هم چنین حسی داری.

‫هم... خب زمونه عوض می‌شه دیگه.

‫مردم هم عوض می‌شن.

‫کارآگاه خصوصی استخدام کردن.

‫انقدر تکرار نکن دیگه.

‫بابام در این مورد حتما با مامانم حرف زده.

‫این یعنی قراره ریچموند زندگی کنیم.

‫قراردادی که امضا نکردی دیگه؟

‫صرفا یه توافق شفاهی بود.

‫- شوخی می‌کنی دیگه؟ ‫- آره، معلومه.

‫معلومه شوخی کردم.

‫آره.

‫شوکه شدم.

‫به نظرت یکم وسوسه‌انگیز نیست؟

‫نه.

‫نه، اصلا.

‫نه.

‫من قبل این‌که به اواسط سی سالگیم برسم ‫یا می‌میرم و یا الکلی می‌شم.

‫بابام حتی روزی پنج ساعت هم ‫ به دکتر تاد رسیدگی نمی‌کنه.

‫شرکت خودش رو اداره می‌کنه.

‫می‌تونی نویسندگی رو ادامه بدی.

‫ورمانت می‌شه خونه‌ی تابستونیمون.

‫واقعا می‌خوای پیشنهادشون رو قبول کنم نه؟

‫نه، معلومه نه.

‫و دوست ندارم هم قبول نکنی.

‫این‌طوری بچه‌ها هم حمایت می‌شن.

‫پول کافی داریم که بفرستیمشون مدرسه‌ی خصوصی.

‫می‌تونیم خودمون خونه بسازیم.

‫می‌دونی چه پیشنهادیه دیگه.

‫یعنی خانواده‌ای داری.

‫آخرش چی شد؟

‫بهشون گفتم باید با تو هم حرف بزنم.

‫گفتم بعد این سفر به ورمانت نظرم رو می‌گم.

‫خب، تصمیم بزرگیه.

‫الان می‌خوابیم عزیزم، ‫بیا بخوابیم.

‫فردا صبح...

‫دو تا پرواز و یه مسیر طولانی داری.

‫آره.

‫مرسی.

‫صبحونه؟

‫نه، نه، می‌خوام زود راه بیفتم.

‫کورنل بیدارم کرد.

‫سلام.

‫گفتم بیارمش باباش رو حین صبحونه ببینه.

‫صبح بخیر.

‫- صبح بخیر. ‫- صبح بخیر.

‫سلام.

‫اوه!

‫یه وقت با تاکسی نری.

‫آخه اصلا لزومی نداره که...

‫شما این همه مسیر رو برید و برگردید.

‫تا بردفیلد مسیر خیلی قشنگه.

‫می‌خوای ریش‌تراش بنجامین رو واست بیارم؟

‫عزیزم.

‫اون یارو بی‌ثباته.

‫خب بابایی... معلومه بی‌ثباته.

‫کدوم مرد 22 ساله‌ای ثبات داره؟

‫خودم هم دوست ندارم ثبات داشته باشه.

‫باشه.

‫نظر تو چیه کورنل؟

‫- هوم؟ ‫- هان؟

‫باید...

‫- خوبه. ‫- باشه.

‫خیلی طول نمی‌کشه. زود برمی‌گردم.

‫پدرم یه ژاکت خاکی پوشیده بود.

‫سی سال گذشت و دیگه ندیدمش.

‫می‌شه یه لحظه متوقف شیم؟

‫هنوز به عوض کردن کارت نرسیدیم.

‫واسه اسلونه.

‫اسلون، میکروفون افتاده.

‫میکروفون رو تنظیم کن.

‫این دفعه از زیر پیرهن ردش کن.

‫بوی خواست و خواهش می‌ده.

‫من چه بویی می‌دم؟

‫مخصوصا واسه یه زن جوان.

‫بوی داروها رو متوجه می‌شه؟

‫بوی ضدآندروژن‌ها و تاکسوتر رو.

‫و بیس فسفونات‌ها که...

‫باعث می‌شن استخوان‌هام زیر فشار وزنم نشکنن.

‫بوی مدفوع خشکی که به کونم چسبیده.

‫دوباره بگو واسه چی از بیمارستان اومدم خونه؟

‫خب مطمئنم اینجا خیلی بهتری.

‫اما نزدیکته و همه‌چیز آشناست.

‫زنم کدوم گوریه؟

‫ببخشید.

‫مجبور شدم برم بیرون.

‫یه پیامی واسم اومد که مجبور بودم ‫فورا جواب بدم.

‫خیلی‌خب لئو، گمونم یکم از مسیر منحرف شدیم.

‫آره، پیوستگی رو به هم زدی.

‫این‌جوری انگار تدوین شده.

‫جانم؟

‫به صحبت ادامه بده.

‫من که در هر صورت اکثر حرفات رو شنیدم.

‫نه نشنیدی. هیچیش رو نمی‌دونی.

‫نه.

‫یه سریش رو حتی به خودم هم نگفتم.

‫یعنی...

‫هدیه‌ای واسه توئه عشقم.

‫قراره من رو بشناسی.

‫تقریبا یه ساعته داری حرف می‌زنی.

‫شاید بهتر باشه یه استراحتی بکنی.

‫چند سالته اسلون؟

‫بیست و چهار.

‫چرا؟

‫آره.

‫من وقتی بیست و دو سالم بود...

‫ازدواج کرده بودم و پدر یه بچه بودم...

‫و طلاق گرفته بودم.

‫وقتی همسن تو بودم اسلون...

‫من... زندگیم رو تباه کرده بودم.

‫فرض کن تمام اتفاقات خوبی که ممکن بود ‫واست رخ بده...

‫تا الان رخ داده.

‫شما یه قهرمان بودین.

‫جلوی اعزام به جنگ ایستادگی کردین.

‫واقعا باید چنین اعتقادی داشته باشه؟

‫می‌خوام ادامه بدم.

‫دوربین رو روشن کنین.

‫نور لطفا.

‫بیا. زود.

‫خیلی‌خب، بیا از جایی ادامه بدیم که...

‫به عنوان یه مخالف ‫ اعزام به کانادا رسیدی.

‫لئونارد فایف، بیست و دوم 2023.

‫توی واشینگتن دی‌سی هواپیمام رو عوض کردم...

‫اون زمان اسمش واشینگتن نشنال بود.

‫یه چک نقد به مبلغ 23 هزار دلار...

‫از بانک فدرال رزرو ریچموند توی جیبم بود.

‫قرار بود پول خونه‌ی ورمانت باشه...

‫که قرار بود تنها به اسم...

‫آلیشا ویولت چپمن تراست باشه.

‫شاید فیلم هشت میلی‌متریش...

‫هنوز یه جایی موجود باشه...

‫مدرکی مبنی بر این که لئونارد فایف...

‫در فرودگاه نشنال واشینگتن...

‫در تاریخ 31 مارس 1968 در ساعت 10:58 ‫دقیقه‌ی صبح رویت و ثبت شده.

‫مسافرین پرواز 291 سوار شوند.

‫تمامی مسافرین لطفا به گیت شماره چهار بروند.

‫این مستند باعث می‌شه که لئونارد فایف...

‫در یاد و خاطره کانادا به بزرگی...

‫گلن گولد بشه.

‫همه‌ی فیلم‌هاش رو احیا می‌کنه.

‫باعث می‌شه عموم جامعه درباره‌ی...

‫عبارت «هنرمند متعهد» بودن تجدیدنظر بکنن.

‫از دیدگاهتون در مخالفت با جنگ...

‫تا تازه‌ترین آثارتون.

‫به نشانه‌ی احترام هست.

‫باور کنید، همه باهات همدلی می‌کنن لئو.

‫فیلم اون‌هاست لئو.

‫همه‌چیز آمادست آقای فایف.

‫پرواز خوبی داشته باشید.

‫یهویی احساس گیجی کردم.

‫انگار قرار بود یه اتفاقی رخ بده.

‫پرده‌‌برداری بزرگی که روی زندگی ‫ همه توی هواپیما تاثیر داره.

‫انگار که هواپیما قراره منفجر بشه...

‫و من تنها بازمانده هستم.

‫وایسا.

‫توی هواپیما سیگار کشیدی؟

‫ناسلامتی سال 1968 بود.

‫آهان بله.

‫البته، ببخشید.

‫اجازه دارم ادامه بدم؟

‫خواهش می‌کنم.

‫من در استرافورد بزرگ شدم.

‫تقریبا 30 کیلومتری شمال‌شرقی ‫مرز شهری بوستون.

‫من، دارم به مونت‌پلیه در ورمانت می‌رم.

‫کالج گدارد.

‫بله بله، آموزشکده‌ی خوبیه.

‫بله هست، اونجا یه موقعیت تدریسی گیر آوردم.

‫می‌خوام یه خونه بخرم.

‫احتمالا چند روز دیگه با ماشین برمی‌گردم.

‫بعد کالج سمت جنوب حرکت کردم.

‫توی یه بار در سنت‌پترزبوگ با ایمی آشنا شدم.

‫ایمی هیجده سالش بود.

‫من داشتم می‌رفتم کوبا.

‫- سلام. ‫- سلام.

‫اصلا به کوبا نرسیدم.

‫چهار ماه بعدش ازدواج کردیم.

‫خیلی مهربون بود.

‫همون موقع یه ماهی بود که باردار بود.

‫اسم دخترمون رو گذاشت هایدی.

‫چون کتاب موردعلاقش بود.

‫درسته.

‫من داشتم روی یه رمان کار می‌کردم.

‫رمان نوشتی؟

‫نه، نه، نه.

‫خیلی...

‫خیلی مزخرف بود. آشغال بود.

‫مزخرفات ادبی متظاهرانه بود.

‫نمی‌دونم اصلا نسخه خطیش چی شد.

‫وسایل...

‫وسایل ناپدید می‌شن، گم می‌شن.

‫جا می‌مونن.

‫مثل آدم‌ها.

‫یه زمان شخصی رو دوست داشتی که دوستت داشت.

‫یه نویسنده.

‫آره.

‫مثل همه‌ی پسرهای بیست‌ ساله‌ی ‫خودمحور دیگه...

‫که می‌خوان ازشون به عنوان نویسنده ‫یاد بشه...

‫اون هم بیش از علاقه‌اش نسبت به خود نوشتن.

‫آره، «از اینجا تا ابدیت»...

‫به این می‌گن نویسندگی.

‫مزخرفه بابا...

‫کتابش رو توی یه روز خوندم.

‫این که... نویسندگی نیست.

‫صرفا نوشتنه.

‫که نمی‌دونه چطور عشق رو توصیف کنه...

‫چون تا حالا به کسی عشق نورزیده.

‫دوستت دارم ایمی.

‫دوستت دارم، قول می‌دم.

‫هیچ‌وقت ترکت نمی‌کنم، خب؟

‫قسم می‌خورم. دوستت دارم.

‫- خواهشا لئو. ‫- دوستت دارم.

‫خواهش می‌کنم.

‫شاید اگه به اندازه کافی تکرارش کنه...

‫واقعا به چنین حسی برسه.

‫اسمش آماندا بود.

‫ولی گوش نمی‌کنی چی می‌گم، ‫گوش نمی‌کنی.

‫بدون احساس رنگی نیست. خب؟

‫و بدون رنگ هم احساسی نیست. خب؟

‫- فرانز کلاین دیگه؟ ‫- ایمی کجاست؟

‫- خونه‌ست. ‫- فرانز کلاین. فرانز کلاین.

‫ببین، اگه رنگ نامرئی باشه...

‫احساسی درکار نیست؟

‫وای.

‫هنر یعنی صبر کردن. ‫حتی حین نقاشی.

‫مثلا لئو رو فرض کن. ‫اون منتظره.

‫- نه نیستم، منتظر نیستم. ‫- مشغول نویسندگی نیستی.

‫- بهش می‌گن منتظر بودن. ‫- می‌نویسم.

‫- می‌رم آبجو بیارم. ‫- می‌نویسه. می‌نویسه.

‫خب؟ ببین، ببین، تاریخ منتظره دیگه؟

‫نه؟ لئو... منتظر چی هستی؟

‫اگه دائم حرف بزنی اصلا نقاش خوبی نمی‌شی.

‫- گمشو بابا. ‫- خب من منتظرم که...

‫همه‌چیز یه جورهایی بره جای مناسبش.

‫آره، درسته، بفرما.

‫دیدی؟ دیدی؟ چون هنر موضوعی نداره، خب؟

‫مستندها موضوع دارن. خب؟

‫اون چیه؟

‫رمانیه که مشغول نوشتنش نیست.

‫«اولین حرکتی که کرد...

‫این بود که به سمت در شتافت ‫ و سپس کارهای دیگه‌اش.»

‫بدک نیست.

‫خب، خب... بیشتر هم هست.

‫یه سیگار می‌دی؟

‫این... این استنلی راینهارته.

‫خیلی، نقاش بزرگیه.

‫واقعا بزرگ.

‫آماندام.

‫کلارک.

‫آماندا پیانیست جاز بود.

‫می‌گفت که معشوقه‌ی جری مولیگانه.

‫ولی همیشه در سفر بود.

‫ایمی.

‫آماندا.

‫آلیشا.

‫این همه «ا».

‫یه بار با آماندا همبستر شدم.

‫و ایمی خبردار نشد.

‫عواقبی درکار نبود.

‫باورم نمی‌شد که دیگه چنین کاری نکنم.

‫و سپس دوباره.

‫تا این‌که آماندا عاشقم بشه.

‫و ایمی خبردار بشه.

‫خب، خودم بهش می‌گم.

‫یا... یه نفر که من یا تو رو می‌شناسه ‫ بهش می‌گه...

‫و...

‫ایمی چاره‌ای نداره جز این‌که ترکم کنه.

‫عاشقشی؟

‫پس دیگه راهی نیست.

‫عیبی نداره.

‫عیبی نداره.

‫چیزی نیست لئو.

‫برگرد توی تخت دیگه.

‫هیچ راهی نیست که بتونی...

‫از دو جایگزین غیرقابل‌ قبول فرار کنی.

‫جز این‌که سومی رو خلق کنی.

‫بسه. کافیه دیگه.

‫فورا تمومش کن.

‫باید یه استراحتی بکنه.

‫گیج شده.

‫بخاطر داروشه.

‫من جایزه جینی بردم، ‫همین‌طور هم جمینای.

‫ما اسکار بردیم.

‫یه جوری سرهم می‌کنه ‫ انگار داره خواب می‌بینه.

‫ تصمیم اشتباهی بوده.

‫اکثر خاطراتش رو یا به اشتباه یادشه...

‫یا نصفش رو از خودش درآورده.

‫ساخت چنین فیلمی اشتباهه مالکوم...

‫حتی اگه ازش استفاده نکنی.

‫حرفه من...

‫این بوده...

‫که حقیقت رو از مردم بیرون بکشم...

‫مردمی که می‌گفتن به بقیه چیزی نمی‌گن.

‫و حالا نوبت خودم شده.

‫و اگه دوربین روشن نباشه نمی‌تونم ‫حقیقت رو بگم...

‫و شما هم شاهد من هستید.

‫این آخرین عبادت منه.

‫که چه به خدا باور داشته باشید ‫و چه نداشته باشید...

‫حین دعا دروغ نمی‌گید.

‫ظاهرا می‌خواد ادامه بده.

‫نور رو بزنین.

‫تصویربرداری در مقابل زندگی.

‫واقعیت در مقابل تصویر.

‫«دربارهٔ عکاسی» اثر سوزان سانتاگ.

‫یه اثر اولیه.

‫شش مقاله داره. مطمئنم همه خوندینش.

‫اگه نخوندین تا جلسه‌ی بعد می‌خونید.

‫خیلی‌خب. بله.

‫«بعد از پایان واقعه...» ‫سوزان گفته...

‫«تصویر همچنان باقی می‌ماند...

‫و به واقعه نوعی جاودانگی می‌بخشد...

‫که در هیچ صورت دیگری وجود نمی‌داشت.

‫درحالی که مردم واقعی اون بیرون ‫ مشغول کشتن مردم واقعی دیگری هستند...

‫تصویربردار پشت دوربینش می‌ماند...

‫و تصویری را خلق می‌کند که ‫از همه‌ی ما بیشتر عمر می‌کند.»

‫جیمی، می‌شه چراغ رو خاموش کنی؟

‫بسیارخب، عکس معروف.

‫بله، این توسط عکاس خبری ادی آدامز ‫ ثبت شده...

‫صبح اول فوریه 1968.

‫اعدام زندانی ویت‌کنگ...

‫نوین ون لم رو نشون می‌ده...

‫توسط فرمانده نوین نیاک لوئن.

‫در خیابان نوجیا در سایگان.

‫این تصویر باعث شد آدامز برنده‌ی ‫جایزه‌ی پولیتزر بشه.

‫ون لم هرگز نمی‌میره.

‫فرمانده لوئن هرگز نمی‌میره.

‫هر بار که این تصویر رویت بشه...

‫دوباره زنده می‌شن.

‫اما؟

‫خانم فلین، مخالفی؟

‫می‌شه یه جور دیگه هم بیانش کرد.

‫ون لم قرار نیست تا ابد زندگی کنه.

‫قراره تا ابد بمیره.

‫هر باری که کسی این تصویر رو می‌بینه.

‫یه ثانیه لطفا!

‫تو... تو واقعا از این قضیه خبر نداشتی؟

‫در مورد زنش توی ویرجینیا، ‫و بچه...

‫و اون یکی دیگه زن و بچه؟

‫ای بابا اسلون.

‫ول کن دیگه.

‫یه سری چیزها رو قاطی کرده دیگه...

‫خاطرات، فیلم‌ها، فانتزی‌ها، ‫داستان‌های افراد دیگه.

‫اما بهتر از هرکسی داستان فایف رو بلده.

‫سی سالی هست که باهاش زندگی می‌کنه.

‫هر چیزی که لازم باشه رو می‌دونم.

‫عجب‌ها، یه جوری در موردم حرف می‌زنین...

‫انگار نه انگار خبر مرگم اینجا نشستم!

‫صداتون میاد!

‫ببخشید عزیزم.

‫درسته. بخاطر داروها هم نیست. ‫اشتباه می‌کنه.

‫اما اشتباه می‌کنه.

‫هر چیزی که باید رو نمی‌دونه.

‫تو حرفم رو باور می‌کنی، مگه نه رنه؟

.فکر می‌کنم شما معتقدید که واقعیت داره

‫بریم یه استراحتی بکنیم.

‫نه، استراحت نه. نه، نه، کار می‌کنیم.

‫بیا، بیایید ادامه بدیم.

‫می‌شه؟

‫خیلی‌خب، نور رو کم کنید.

‫تاریک بشه، می‌خوام تاریک بشه.

‫آهای. برو پشت اون دستگاهت.

‫همون... ماس‌ماسک ارول موریسیت. ‫هر چیزی که اسمش هست.

‫اینترترون.

‫براساس همون تکنیکی ساخته شده ‫ که خودت پیشگامش بودی.

‫من نبودم.

.زیگموند فروید بوده

‫مصاحبه‌کننده توی خط رویت نیست.

‫به همین سادگیه، درسته؟

‫خودت رو جایی قرار می‌دی که سوژه...

‫فقط می‌تونه مستقیما به لنز خیره بشه.

‫و اگه به اندازه کافی ساکت بمونی...

‫اون وقت به اندازه کافی هم ‫نادیده باقی می‌مونی...

‫مردم حرف خودشون رو می‌زنن، ‫دست خودشون نیست.

‫فروید.

‫روی صندلیش کنار جایگاه نشسته بود.

‫این رو خوب می‌فهمید.

‫گوش کنین.

‫صبر کنین.

‫لئو، یکم آب می‌خوای؟

‫آره.

‫آره، دیدمش...

‫مستندی که در مورد چرنوبیل درست کرده بودی.

‫آره، اشتباهاتت رو می‌تونستم...

‫با هشت تا انگشت توی یه دست بشمرم.

‫لئو.

‫یکم آب واسش بیار اسلون.

‫فقط کاری رو می‌کنم که همیشه کردم...

‫حقیقت رو می‌گم. بله.

‫ولی تو نه.

‫نه، نه، نه.

‫تو کلاهبرداری.

‫دیگه نمی‌خوام ببینمت.

‫کلاهبردار.

‫کلاهبرداری!

‫آره، می‌خوام اما رو اینجا ببینم.

‫زنم رو می‌خوام.

‫اما رو می‌خوام!

‫آره. اما رو بذار اونجا.

‫بشین.

‫نور.

‫اومدم لئو.

‫اومدی؟ سلام.

‫خیلی‌خب، بیا با «درون مه» شروع کنیم...

‫مستند آزمایش‌های شیمیایی داو...

‫عامل نارنجی در نیوبرانزویک ‫برای استفاده در ویتنام.

‫که خودت بهش اشاره کردی.

‫نزدیک بود بخاطرش بری زندان.

‫راه بوستون تا مونت‌پلیه...

‫از فنس می‌گذشت یعنی ‫ از شمال استرافورد...

‫شهری که در اون بزرگ شدم.

‫گفتم شاید بخوام در موردش چیزی بنویسم...

‫واسه همین تصمیم گرفتم متوقف بشم ‫ و یه نقشه بگیرم.

‫آقای لئونارد فایف!

‫خیلی وقته ندیدیمت.

‫خوشحالم می‌بینمت جیمی.

‫زمان زود می‌گذره‌ها!

‫خب حین بستنی‌فروشی که زود نمی‌گذره رفیق.

‫همون همیشگی؟

‫آره. اصلا چی بود؟

‫قهوه و یه کیک سبوس‌دار.

‫با کره، گرم هم باشه.

‫خیلی‌خب، خوبه.

‫راستی هیچ‌وقت واسم تعریف نکردی.

‫کوبا چطوری بود؟

‫کوبا؟

‫لئو.

‫همه‌چیز مرتبه؟

‫آره، آره. با سواری اومدم.

‫سواری؟

‫از کالج؟

‫اگه می‌خوای به قطار 09:27 برسی...

‫باید عجله بکنی بابا.

‫کلی حرف داریم.

‫گوش کن لئونارد.

‫نمی‌تونی چون دنیا این‌طوریه بی‌خیالش بشی.

‫هیجده سالته...

‫و بی‌خیال دنیا شدی چون که...

‫اون‌طوری که می‌خوای ایده‌ال نیست؟

‫ممکنه یکی دو دهه‌ی دیگه بشه...

‫می‌فهمی برای کمک به نیازمندها...

‫کار بیشتری از دستت برمی‌اومد...

‫و باید توی کالج می‌موندی که مدرکت رو بگیری.

‫یا حداقل این‌که بری خدمت.

‫نه این‌که مثل یه جور بی‌خانمان ‫خانه به دوش بشی.

‫تصمیم خودمه، پس خواهشا...

‫انقدر بهم نگو که کالج رو ادامه بدم.

‫چرا باید دکتری تاجری چیزی بشم؟

‫جناب کشیش، گمونم بهتره ‫ به مادرم تسلی بدی...

‫چون اون بوده که ازت خواسته بیای.

‫می‌ری بیرون لئو؟

‫نگران نباش برمی‌گردم، ‫تا ابد نمی‌رم.

‫یعنی در هر صورت تا کریسمس نمی‌رم.

‫بعد کریسمس کجا می‌ری؟

‫آدمی که کالج و خونه‌اش رو ترک کنه...

‫کجا داره که بره؟

‫کوبا.

‫کوبا.

‫چه فکر محشری.

‫وقتی همسن تو بودم...

‫خیلی نزدیک بود که فرار کنم برم اسپانیا...

‫که با گردان لینکلن بجنگم.

‫یه سری از دوستام رفتن.

‫کسب و کار خفنی هم در انتظارشون بود...

‫با وجود این‌که کمونیست بودن.

‫نمی‌خوای یه کراوات تیره‌تر امتحان کنی؟

‫اونایی برگشتن فهمیدن که ‫به این آسونی نیست که...

‫زندگی سابقت رو ادامه بدی.

‫اوضاع عوض شده بود.

‫روس‌ها، چینی‌ها...

‫باید عجله کنی.

‫ببین. چند تا کراوات که خوشت اومد رو...

‫واسه برادر زنم انتخاب کن.

‫ سلیقه خوبی داری.

‫پسرم خیلی ازت خوشش میاد.

‫امیدوارم ردت رو نزنه...

‫و دنبالت تا کوبا نیاد یه وقت خدایی نکرده.

‫من فردا برمی‌گردم.

‫می‌گم، یه نامه پیشنهادی...

‫به رامفورد نوشتم، می‌دونی دیگه؟

‫بله قربان، می‌دونم.

‫والدینت بهت افتخار می‌کنن لئو. ‫افتخار می‌کنن.

‫فقط تو واسشون موندی.

‫اگه تصمیم گرفتی برگردی رامفورد...

‫شاید بتونم یه چند تا تماس واست بگیرم.

‫بیا خونه‌ من.

‫می‌تونیم یه چند تا نوشیدنی بخوریم ‫ و در موردش حرف بزنیم.

‫یه صحبت مردونه.

‫قول می‌دی بهم؟

‫واقعا خیلی لطف دارین جناب کالاهان.

‫ناامیدتون نمی‌کنم.

‫نه.

‫سال نوت مبارک.

‫راستی. سلامم رو به آقای وارنی برسون و...

‫یادت نره در رو قفل کنی.

‫سال نو مبارک.

‫یه لحظه وایسا.

‫نمی‌فهمم، با عقل جور در نمیاد.

‫چی؟ چی رو نمی‌فهمی؟

‫خیلی... یه مثالی بزن.

‫همش به هم متصله.

‫خب به عنوان مثال لباس‌ها.

‫لباس‌هایی که از مغازه بردی...

‫دستکش‌ها و لباس‌های پشمی، ‫مال زمستون بودن.

‫ظاهرا داشتی به جای کوبا ‫ داشتی می‌رفتی کانادا.

‫اصلا رفتی کوبا؟

‫نه، نه، قبل اینکه برسم اونجا تموم شده بود.

‫هم...

‫فلوریدا.

‫من... تا فلوریدا رفتم.

‫دختره باردار شد؟ هایدی رو؟

‫ایمی.

‫سفر سرتاسر کشور چی؟

‫مالکوم یه کپی از «در جاده» بهم داد.

‫گفت چنین سفری رفته بودی.

‫اسلون!

‫عجب وضعی بود...

‫کار احمقانه‌ای بود، آره، رفتم.

‫رفیقم، نیک د فینا.

‫که یه کپی از «در جاده» بهش دادی.

‫مطمئنم می‌کنتش.

‫آره، می‌کنتش.

‫دیانا هم ازش خبر داره.

‫اسلون فکر می‌کنه نمی‌دونه.

‫خیال می‌کنه عاشق این مرد پنجاه ساله شده.

‫معلومه که می‌کنتش بابا.

‫لیاقت دیانا بیشتر از این‌هاست.

‫لیاقتش بیشتر از اونه.

‫حالا از صفحه اول...

‫می‌دونیم که بیوگرافیمون چطور ‫به پایان می‌رسه.

‫سوژه می‌میره.

‫ولی در مصاحبه...

‫نه، نمی‌دونی که شرایط چطور پیش می‌رن.

‫مالکوم اگه دیانا نبود به هیچ‌جا نمی‌رسید.

‫مجبور بود توی وینیپگ...

‫آگهی بازرگانی محلی درست بکنه.

‫یا هم واسه خانه‌های اشتراکی ‫کارائیب مستند تبلیغاتی بسازه.

‫قانعش کرد که استعداد خودش بیشتره.

‫از کجا می‌دونم؟

‫خب، اهل کجایی؟

‫خب...

‫چون خودم هم وقتی اغواش کردم...

‫چنین کاری کردم.

‫آره، آره، آره، بانیل، ‫والدینم هم اهل اونجان.

‫آره. خوشم میاد که توی کلاس منی.

‫من عاشق... عاشق این فرصتم...

‫خیلی الهام‌بخشه.

‫خب نیک، اون... نمی‌دونم.

‫گمونم درباره شرایط احساس گناه می‌کنم...

‫می‌ره پیش کشیش و اعتراف می‌کنه...

‫در مورد ماشین و اون آدم پست کور...

‫و کشیش هم زنگ می‌زنه به پلیس‌ها.

‫و این پایانشه، پایان ماجرای بزرگمون.

‫ما... می‌ریم خونه.

‫من دیگه مثل قبلا نشدم.

‫واسه من سخته لئو.

‫یعنی، می‌دونم این من نیستم که مریضه...

‫ولی این انگار مثل بعد از مرگه.

‫خیلی خسته‌ای.

‫داروها عقلت رو از کار انداختن عزیزم.

‫گیج شدی.

‫داری چیزهایی می‌گی که نباید ‫ جلوی دوربین بگی!

‫می‌شه الان متوقفش کنیم...

‫و دوباره حالت بهتر که شد ادامه بدیم؟

‫وقتی حالم بهتر شد؟

‫تا حالا انقدر حالم خوب نبوده، ‫خودت هم می‌دونی.

‫یه کشیش تو و رفیقت رو تحویل پلیس داد.

‫فکر می‌کردم...

‫از وسط کشور با ماشین رد شدیم.

‫درواقع به کالیفرنیا هم رسیده بودیم.

‫می‌رفتیم استرالیا.

‫اونجا که رفتیم...

‫سر از یه انجمن مسیحی ‫مردان جوان هم درآوردیم.

‫وقتشه کیسه‌ات رو عوض کنی آقای فایف.

‫باید بری سرویس بهداشتی.

‫یه استراحت بکنیم.

‫میکروفون رو درست کن ‫ لطفا اسلون.

‫بالا!

‫همین. ژاکتت.

‫خیلی‌خب.

‫حالا.

‫بیا کنار. آروم و یواش. خوبه.

‫حالا شلوار.

‫و بشین.

‫خوبه.

‫- خیلی‌خب. ‫- بسیارخب.

‫هروقت آماده بودی تمیزت کنم صدام کن.

‫باشه.

‫می‌تونم ساکت شم...

‫مثل همون وقتی که دیگه غذا نخوردم.

‫بعد ناپدید می‌شم.

‫هر چیزی که ازم باقی‌مانده در مغزمه.

‫وقتی آینده‌ای نداری...

‫فقط گذشته واست باقی‌مونده.

‫و اگه گذشته‌ات مثل من دروغ باشه...

‫مخصوصا واسه نزدیکانت...

‫تخیل باشه...

‫پس نمی‌تونی وجود داشته باشی...

‫مگر به عنوان یه شخصیت تخیلی.

‫محتوای خوبی گیرمون اومد.

‫به نظرت واسه امروز بسه؟

‫یا حداقل یه ناهاری بخوریم.

‫من می‌تونم برم واسمون ساندویچ درست کنم.

‫چرا چنین کاری می‌کنه؟

‫چی؟

‫همین.

‫می‌خواد اعتراف کنه.

‫چی؟

‫که یه بزدله و هرگز کسی رو دوست نداشته.

‫حقیقت داره؟

‫نه.

‫محتوای زیادی ضبط کردیم.

‫گاهی‌اوقات نمی‌دونی قضیه چیه...

‫تا وقتی که بعدش ببینیش.

‫دیگه هرگز پسرش رو ندید؟

‫حین یه پخش توی مونترال کورنل رو دید.

‫من هم اونجا بودم.

‫رنه؟

‫تو خیلی واسش زحمت کشیدی اما.

‫می‌رم یه چند تا ساندویچ درست بکنم.

‫اگه دکترت ازت خواست سری بهش بزنی، نزن.

‫نتایج آزمایش.

‫سرطان؟

‫چه نوعی؟

‫نوع خوبی نیست.

‫تو یه بازمانده‌ای لئو.

‫با هم از پسش برمیاییم.

‫ما یه گروهیم.

‫کریسمس مبارک.

‫تعطیلات مبارک.

‫سانتاگ و فروید حین تعطیلات مردن.

‫مرگ طاقت‌فرسایی داشتن.

‫چطور ممکنه این همه رنج معنایی نداشته باشه؟

‫بسیارخب.

‫اما کجاست؟

‫ناهار درست می‌کنه.

‫خوبی؟

‫آره فقط... بهم وقت بدین تمومش کنم.

‫می‌دونم از دید شما تخیلیه.

‫واسم مهم نیست.

‫واسم مهم نیست وقتی که تموم شد...

‫با داستانم چیکار می‌کنین.

‫واسم مهم نیست.

‫ببرید و سرهمش کنید. ‫هر کاری می‌خواید بکنین.

‫آره، صدای پچ‌پچ‌هاتون رو شنیدم، ‫می‌میرم.

‫هرکاری می‌خواین بکنین.

‫ولی شما شاهدین که به زنم گفتم...

‫به زن خوشگلم...

‫که با چه مردی ازدواج کرده.

‫تایید می‌کنه...

‫که چنین صمیمیتی بین یه مرد ‫ و زنش وجود داشته.

‫چنین صمیمیتی...

‫بدون این دوربین و میکروفون امکان‌پذیر نبود.

‫کجاست؟

‫بی‌خیال، طبیعیه، من و تو.

‫من می‌تونم مستند درست کنم ولی تو...

‫تو مهارت ارتباطی داری.

‫به نظرم گروه خوبی می‌شیم.

‫اما!

‫اما.

‫کجاست؟

‫ناهار حاضره.

‫- بیا استراحت بکنیم. ‫- نه، الان نه.

‫ادامه بدیم. نور رو بزن.

‫بیایین.

‫بیایین!

‫خیلی‌خب.

‫خیلی‌خب.

‫سلام.

‫کجا بودیم؟

‫توی داروخانه‌ی فینی بودی.

‫فینی، درسته. خیلی‌خب، آره.

‫خیلی‌خب، وایسادم که یه نقشه بخرم.

‫- بفرما. ‫- مرسی.

‫مونت‌پلیه 200 کیلومتر با ‫شمال غربی استرافورد فاصله داشت.

‫دوربرگردون بین ایالتی رو از دست دادم...

‫و با جاده یو‌اس 4 به شمال رفتم.

‫لئو؟

‫خوبی؟

‫نه، نه، من...

‫وایسا، نمی‌دونم، از جای اشتباهی شروع کردم.

‫اصلا نمی‌دونم کجا بودیم.

‫گیج شدم!

‫حالا...

‫آره فقط...

‫می‌خواستی از «درون مه» بشنوی دیگه؟

‫- آره. ‫- آره.

‫تصادفی بود.

‫باورت می‌شه؟

‫«مقابله با جنگ» هستیم. ‫کمکی از دستم برمیاد؟

‫بعد این‌که رسیدم کانادا...

‫با دوستی از اکلاهما آشنا شدم، ‫رالف دنیس.

‫اهل کجایی؟

‫نیوانگلند.

‫- اومدی به کسی سر بزنی؟ ‫- آره.

‫عمو سام دنبالمه.

‫فرانسوی بلدی؟

‫آره، یه سالی توی دبیرستان خوندم.

‫پس یه نفری که...

‫همه استعدادها رو داره ولی مهارت نداره.

‫و فرانسوی هم بلد نیستی.

‫و اینجا هم ملکی نداری؟

‫نه.

‫وضعت خوب نیست رفیق.

‫اگه می‌خوای توی کانادا بمونی ‫باید شهرت خوبی گیر بیاری.

‫و چنین چیزی توی کبک پیش نمیاد.

‫باید بری استانی که آمریکایی‌ها ‫ به کارشون میاد.

‫یه یارویی رو می‌شناسم که ‫مدیر یه مزرعه کامیونی...

‫توی گیج‌تاون نیوبرانزویکه.

‫تابستون‌ها اونجا کار می‌کنم.

‫تو هم می‌تونی بیای.

‫با یه لک‌لک شروع شد.

‫عکسبرداری از غبارهای رنگی متفاوت...

‫و بعد با درست کردن یه مونتاژ سایکدلیک.

‫[درون مه، سال 1970]

‫حس می‌کردم متوهمانه به نظر میاد...

‫ولی مشخص شد که یه آزمایش ‫ مخفیانه ارتش آمریکا بود....

‫توسط دو، آزمایش عامل نارنجی.

‫یه رسوایی بود.

‫من هم کارگردان مستند بودم.

‫و سپس یه کارگردان مستند خوب شدم.

‫[شرم کانادا، سال 1978]

‫[قتل عام در یخ، سال 1985]

‫وایسین یه لحظه، ‫چه خبر شده؟

‫فکر نمی‌کنم من...

‫ضبط می‌کنیم؟

‫چه... چه خبره؟

‫حتما فکر می‌کنن روانی شدم...

‫یکی از اون اسکیزوفرنیای‌های بی‌خانمان...

‫که واسه خودشون می‌چرخن...

‫و زیرلب حرف می‌زنن.

‫شاید ایده همینه، ‫که صرفا این که...

‫دوربین مشغول فیلمبرداری باشه تا...

‫که لئو فایف بیچاره جلوی دوربین...

‫بمیره.

‫مالکوم کجاست؟

‫رفته دستشویی.

‫بی‌خیال بابا، کل روز که وقت ندارم!

‫بیا.

‫مالکوم و دیانا.

‫شما قهرمان می‌شین.

‫همه‌تون مایه افتخار کانادا می‌شین.

‫خیلی حرف وحشتناکی زدی لئو.

‫- ببخشید که رفتم. ‫- خوش برگشتی.

‫خیلی‌خب کجا بودیم؟ ‫زود. بریم بقیش.

‫خیلی‌خب، بریم.

‫اسلون؟

‫لئونارد فایف، 22 دسامبر 2023.

‫آره، توی فرودگاه یه ‫ماشین کرایه کردم.

‫دانشکده خوبیه.

‫آره، اونجا یه شغل تدریس گیرم اومده.

‫می‌خوام یه خونه بخرم.

‫یه چند روز دیگه با ماشین برمی‌گردم.

‫نقشه‌ام این بود که...

‫خونه‌ی نقاش، استنلی راینهارت بمونم.

‫دوستم از بوستون...

‫همراه همسرش گلوریا.

‫استنلی در گدارد تدریس می‌کرد.

‫کمکم کرد که استخدام بشم و یه خونه پیدا کنم.

‫سلام لئو!

‫سلام!

‫- خوش‌اومدی! ‫- خوبه!

‫این بالا. ببین این رو.

‫وای.

‫هی رفیق. ببخشید انقدر طول دادم.

‫بی‌خیالش.

‫این کار جدیده؟

‫آره، آره.

‫به چندتا مشکل خورده بودم.

‫من...

‫ولی می‌دونی، خوشم میاد با دست‌هام کار کنم.

‫همیشه همین بودم.

‫و وقتی دنبال الهامم...

‫یکم چوب خرد می‌کنم دیگه.

‫دوست دارم قبل این‌که بخوابم تصور کنم...

‫که چوب‌ها تمیز و مرتب چیده شدن، می‌دونی؟

‫- بیا. ‫- مرسی.

‫گلوریا... گلوریا چطوره؟

‫داخله...

‫احتمالا خوابه.

‫آهان، خوابه پس.

‫آره، وای. گمونم داستان طولانیه.

‫من... سعی کردم متقاعدش کنم بره دیدن مشاور.

‫حتی گفتم خودم هم همراهش می‌رم.

‫واسه هر چیزی جوابی داره دیگه، ‫خودت می‌دونی.

‫اوهوم.

‫حقیقت اینه که مازوخیسته بابا...

‫چون هر چی بیشتر از من ‫و این زندگی متنفر بشه...

‫خوشبخت‌تر می‌شه.

‫خیلی‌خب، مازوخیسته پس.

‫آره رفیق. از صحبت کردنش معلومه.

‫فکر می‌کردم معشوقه‌ای چیزی پیدا کرده.

‫بعد جلوی روم بهم خندید و...

‫اون شب با ماشین رفتم پلین‌فیلد...

‫و بعد... با یکی از دانش‌آموزهام خوابیدم.

‫می‌دونی، نمی‌تونی این‌طوری ادامه بدی.

‫خب اگه تا سال دیگه چیزی بهتر نشه من...

‫سعی می‌کنم توی نیویورک دووم بیارم.

‫پس دانش‌آموزهایی که تدریس می‌کنی و...

‫از اعزام فرار می‌کنی چی می‌شن؟

‫یعنی می‌خوای همین‌طوری ترکشون کنی؟

‫بهم نیازی ندارن.

‫با این‌که من تنها مرد توی مرکزم...

‫که توی ارتش خدمت کرده...

‫مرز کانادا خیلی نزدیکه...

‫می‌تونن پیاده ازش رد بشن.

‫کانادایی‌ها با آغوش باز منتظرشونن.

‫درسته، ولی... ولی من و آلیشا چی؟

‫یعنی ما که قراره بیایم اینجا.

‫دارم خودم رو قانع می‌کنم بابا.

‫تازه اصلا آمادگی دیدن نیویورک رو ندارم.

‫- گلوریا. ‫- سلام لئو.

‫استنلی بهم گفت داری میای.

‫یه تماس گرفتن.

‫مادر آلیشا بود؟

‫بهشون گفتم بهشون زنگ می‌زنی.

‫- کجاست تلفن؟ ‫- توی خونه.

‫باهام بیا.

‫ببخشید واسه غذا دیر اومدم.

‫اشکالی نداره.

‫یه چیزی واست درست می‌کنم.

‫- بله؟ ‫- سلام بنجامین.

‫چیزه... لئوناردم.

‫ببخشید. تازه الان رسیدم.

‫چه خبره؟

‫استنلی گفت که جسی زنگ زده.

‫الان اوضاع مرتب شده.

‫یه لحظه ترسیده بودیم.

‫کورنل چیزیش شده؟

‫نه، نه، کورنل خوبه.

‫الان راحت گرفته خوابیده.

‫خیلی‌خب، چی... چی شده؟

‫- لئو؟ جسیم. ‫- جسی، چی شده؟

‫آلیشا خوبه.

‫امروز بعد از ظهر بچه‌اش افتاد.

‫وای.

‫حالش... چیز...

‫حالش...

‫حالش خوبه؟

‫آره.

‫و چیز... جنین...

‫جنین...

‫دختر بود لئو.

‫ولی سالم نبود، دکتر گفت که...

‫ناقص بود.

‫دکتر گلد آدم محشریه.

‫- یهودیه. ‫- زمین خورده؟

‫خیلی زود بعد از ناهار شروع شد.

‫خونریزی داشت و زنگ زدیم آمبولانس.

‫الان حالش خوبه.

‫احتمالا خیره.

‫چون که بچه... می‌دونی دیگه.

‫گفت بهت سلام برسونم...

‫و بگم که حالش خوبه. فقط خسته‌ست.

‫به نظرت باید که... باید که...

‫باید که فورا برگردم ریچموند؟

‫یعنی همین امشب برگردم؟

‫لزومی نداره.

‫الان دیگه همه‌چیز تموم و حل و فصل شده.

‫فردا بهت زنگ می‌زنه.

‫فقط شب خوب بخواب.

‫مرسی، مرسی جسی، ‫از بنجامین هم تشکر کن.

‫باشه، شب‌بخیر.

‫هم... من می‌رم بخوابم.

‫هی.

‫وای چقدر حیف شد رفیق.

‫چی؟

‫چیکار... می‌خوای چیکار کنی؟

‫نمی‌دونم، اون...

‫واقعا بچه رو دوست داشت و...

‫و خونه... و این‌که، ‫ وای...

‫آره.

‫گمونم بهتره صبح زود حرکت کنم.

‫- آره. ‫- آره.

‫خیلی‌خب.

‫خیلی‌خب.

‫بیا اینجا رفیق.

‫بیا بغلم.

‫شرمنده رفیق.

‫تخت‌خواب رو واست مرتب می‌کنم، خب؟

‫باشه.

‫مرسی رفیق.

‫تقریبا سی سالم بود که ‫تصمیم گرفتم پدرم رو پیدا کنم.

‫مادرم اصلا حرفش رو نزده بود.

‫آسون‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم.

‫جدیدا کامپیوترها و بانک ‫داده‌هاشون وارد کار شده بودن.

‫خیلی پیش می‌اومد به این مسیر فکر کنم.

‫فکر کردن بهش و واقعا انجام دادنش...

‫دو چیز جدان.

‫«رنج دادن معصومین»...

‫در مورد کارهای اسقف مک‌کان...

‫و محاکمه‌اش در مونترال بود.

‫نیاز به تعادل تعهد جامعه...

‫برای محکوم کردن جلوگیری اقداماتی...

‫همچون اقدامات اسقف مک‌کان، ‫با حرفه‌ی مانند وی...

‫به عنوان رهبر روحانی‌ای برجسته...

‫- شیطان! ‫- و یک آموزگار.

‫تخم شیطان!

‫هیولایی که از جهنم اومده که ‫ معصومین رو بی‌حرمت کنه!

‫گفتم بی‌حرمت کته؟

‫گاییدی! همینه!

‫من رو گاییدی!

‫کودکیم رو تباه کردی!

‫محشریش این بود، که همه یادشونه...

‫که هیچ‌وقت دوربین رو برنگردوندی روی قاضی.

‫روی اسقف مک‌کان موند.

‫نیاز خواهد بود که به صورت هفتگی...

‫به افسر عفو مشروط گزارش بده.

‫آزادی که این دادگاه رو ترک کنی.

‫[رنج دادن معصومین]

‫[کارگردان: لئونارد فایف] ‫[تهیه‌کننده: اما فایف]

‫خانم‌ها و آقایان، ممنون که تشریف آوردید.

‫مفتخرم که ساکن مونترال...

‫یعنی فیلمساز لئونارد فایف رو معرفی کنم.

‫مرسی. خیلی ممنون.

‫هم...

‫بیا اینجا اما.

‫همسر و شریکم در زندگی و هنر...

‫اما فایف.

‫بدون اون من هیچی نیستم.

‫اون یکی احتمالا... چی بود اما؟

‫دو سال روش کار کردیم؟

‫ممنون. لطف دارین.

‫تبریک می‌گم بابا.

‫چی؟

‫من پسرتم. کورنل.

‫- این کیه؟ ‫- پسر آلیشاست.

‫درسته.

‫من پسرتم.

‫من پسری ندارم.

‫بهم نزدیک نشو.

‫مادرت چطوره؟

‫خوبه.

‫ازدواج کرده.

‫هنوز توی ریچمونده.

‫دو تا بچه دارن و زندگیش خوبه.

‫تو چی؟

‫- ازدواج کردی؟ ‫- آره.

‫توی دانشگاه ویرجینیا کار می‌کنم.

‫بخش مدیریت.

‫- توی ریچمونده. ‫- شارلوتزویل.

‫پس اصلا بهت نگفته بود؟

‫خبر داشتم، به نوعی.

‫نمی‌دونم چی بگم.

‫ببخشید که مجبور شدی چنین چیزی رو تجربه کنی.

‫خوشحالم که پیداش کردم.

‫می‌دونی من...

‫چیزی که لازم بود رو دیدم.

‫چی بود؟

‫هم...

‫می‌تونم با تو در ارتباط باشم؟

‫آدرس ایمیلی داری که بهم بدی؟

‫نامه الکترونیک.

‫آره البته که ایمیل دارم.

‫تازه دارم کار با کامپیوتر رو یاد می‌گیرم.

‫از مونترال خوشت میاد؟

‫آره.

‫ما زندگی مشترک محشری داریم.

‫بهم وفاداره.

‫با هم خوبیم.

‫از صحبتمون بهش می‌گی؟

‫می‌بینم که چی می‌شه.

‫مطمئنی که صرفا خوابه؟

‫خیلی خسته‌ست.

‫تمام مخلوقات با یک دانه سلول انرژی ‫ آغاز شدن...

‫که منفجر شده و تبدیل به کیهان شده.

‫سرطان هم به همین شکل درست می‌شه.

‫یه سلول تنها و سرکش غده‌ای ‫ رو شکل می‌ده که متاستاز می‌کنه...

‫و هدفش بلعیدن بدنه...

‫و در نهایت هم اون رو می‌بلعه.

‫بسه دیگه، می‌خوام که برین.

‫گفتین که قراره یه ادای احترام باشه.

‫ما با سی‌بی‌سی قرارداد داریم.

‫کیرم توی قراردادتون.

‫تصمیم با خودش بوده.

‫اصلا نباید موافقت می‌کردم.

‫داره بیدار می‌شه.

‫- استنلی؟ ‫- نه.

‫گلوریام.

‫واست یه پتوی اضافه آوردم...

‫چون وقتی آتیش خاموش بشه ‫ اینجا سرد می‌شه.

‫مرسی.

‫باز هم چوب هست که بندازم توی آتیش؟

‫هست.

‫آهان. خوبه.

‫امیدوارم سر و صدای صحبتم با ‫استنلی خوابت رو نپرونده باشه.

‫صدا از دیوارها رد نمی‌شه.

‫الان خوابیده؟

‫از دید کل دنیا مُرده.

‫اگه می‌خواستم هم نمی‌تونستم ‫ بیدارش کنم. و نمی‌خوام هم بکنم.

‫می‌خوای ولش کنی؟

‫آره، احتمالا.

‫که بری پیش یکی دیگه؟

‫که زندگی جدیدی شروع کنم.

‫خب به سلامتی زندگی جدیدت.

‫این دیگه ترسناک بود.

‫مطمئنی حالش خوبه؟

‫نه، حالش خوب نیست.

‫دیگه باید ببرمش.

‫فقط می‌خوام این درد تموم بشه.

‫اوهوم.

‫اشتهای سرطان.

‫کلی افکار جدید به سرم زده.

‫افکار محشر.

‫کافیه.

‫فقط... جمع کنین و برین.

‫بیا.

‫فکرش هم نکن.

‫خیلی‌خب، خیلی‌خب.

‫خیلی‌خب.

‫خوبم.

‫هی.

‫این رو ببر توی اتاق خواب.

‫چی می‌خوای؟

‫داریم وسایلمون رو جمع می‌کنیم.

‫کاری از دست ما برمیاد؟

‫نه.

‫برید فقط.

‫یه برچسب فنتانیل می‌زنم.

‫بقیشون چی داشتن؟ ‫مردهایی که بهشون احترام می‌ذاشتم.

‫من چیکار نکردم که استنلی و رالف و نیک کردن؟

‫توی ارتش خدمت کردن.

‫شصت و هفت.

‫دوباره.

‫صد و سی و هشت.

‫خیلی‌خب، بعدی.

‫[آرامش و عشق]

‫این رو بگیر.

‫آقای فایف، لباس بپوش.

‫طبقه پایین بیا دیدنم.

‫حدود نود و شش.

‫بشین.

‫اسمت چیه؟

‫لئونارد فایف.

‫تاریخ تولد.

‫گمونم همه‌اش اونجا هست.

‫می‌خوام مطمئنم این پرونده خودته...

‫و واسه یه احمق دیگه نیست.

‫هم...

‫بیست و هفتم مارس...

‫بیست و هشتم مارس 1942.

‫محل اقامت.

‫استرافورد، ماساچوست.

‫آقای فایف...

‫شما همجنس‌گرایید؟

‫نه قربان.

‫نه.

‫نه قربان، نه، نه.

‫کافیه.

‫تو 1-وای هستی آقای فایف.

‫یعنی فقط وقتی اعزام می‌شی...

‫که کل نیروها واسه اعزام بسیج بشن.

‫این فرم رو بگیر و به گروهبان گزارش بده.

‫وسایلت رو جمع کن و برو خونه.

‫تا چند روز دیگه برگه اعزامیت ‫با نامه واست ارسال می‌شه.

‫- آقای فایف؟ ‫- هوم؟

‫خیلی بزدلی.

‫[دو راهی کانادا و ماساچوست]

‫احساس می‌کرد که انگار به سمت ‫ سیاهچاله‌ای کشیده می‌شه...

‫که حتی نور هم نمی‌تونه ازش فرار کنه.

‫در مقابل کشش‌اش مقاومت کرد.

‫سعی کرد که اینجا بمونه...

‫وسط مرز یه کشور و کشوری دیگه...

‫بین گذشته و آینده.

‫حین عصر چیزی در گلویش لرزید.

‫نفسی کشید.

‫بدنش تکانی خورد...

‫انگار که می‌خواست برگی خزانی را بندازد...

‫یا پری را.

.اوه، کانادا

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

«مترجم: «تارخ علی‌خانی ‫ تلگرام: aManOfWar@

‫[به یاد راسل بنکس 1940 - 2023]

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.