Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
: ارائهاي از تيم ترجمه :.:.:.:WWW.9Movie.CO:.:.:.:
"Game Of Thrones" فصل 1 "قسمت 9 : "بِيلور
و مــــهرزاد Ashkan.Sh : مترجمين
روزهاي بهتر از اينم ديدي سرورم
يه ملاقات ديگه؟
به نظر مياد تو آخرين دوستم باشي
نه ، نه . خيليها هنوز دوستت دارن
سانسا" امروز به دادگاه اومد"
و درخواست حفظ جونت رو کرد
روي زانوهاش نشست و بهخاطر من التماس کرد
تو هم همراه با بقيه بهش خنديدي؟
شما اشتباه ازم برداشت کردي سرورم
ريختنِ خونه شما آخرين چيزيه که من ميخوام
نميدونم تو چي ميخواي
ديگه بيخيال حدس زدنش شدم
زماني که هنوز يک پسر بودم
و قبل از اينکه اونا خايههام رو با چاقوي داغ ببُرن
من همراه با گروهي از بازيگران به شهرهاي مختلف سفر ميکرديم
اونا بهم ياد دادن که هر مردي يه نقشي براي بازي کردن داره
درست مثل هموني که در دادگاه داشتم
من استاد نجوا کردنهام
نقش من اينه که آب زير کاه و چاپلوس باشم بدون اينکه پشيماني داشته باشم
من بازيگرِ خوبيم سرورم
ميتوني من رو از اين سياهچال آزاد کني؟
ميتونستم
ولي ميخوام که اينکار رو بکنم؟
نه
همونجور که گفتم من قهرمان نيستم
چي ميخواي؟ بهم بگو
ديگه معما و داستان بسه بهم بگو چي ميخواي؟
صلح
ميدونستي پسرت با لشگري از شماليها
به سمت جنوب در حرکته؟ پسر وفادار
ميخواد براي آزادي پدرش بجنگه
راب"؟"
اون فقط يه بچهست
پسراني که در گذشته پيروزيهاي زيادي بدست آوردند
ولي مردي که باعث بيخوابيهاي شبانه "سِرسي" شده
برادرِ بزرگتر پادشاهه
لُرد "استانيس" بيشترين ادعا رو براي جانشيني داره
اون يه فرمانده جنگيه . قابلي هستش و مطلقاً رحم و مروتي توي کارش نيست
استانيس باراتيون" جانشينِ" بهحقِ "رابرت" هستش
جانشيني حقِ قانونيشه
سانسا" با ملايمت زيادي" درخواست حفظ جونت رو کرد
واقعاً شرمآوره که بخواي کارش رو از بين ببري
سِرسي" احمق نيست"
ميدونه که يک گرگِ رام شده بيشتر از يک گرگِ مُرده به دردش ميخوره
ازم ميخواي به زني که پادشاهم رو به قتل رسوند
افرادم رو سلاخي کرد و پسرم رو فلج کرد خدمت کنم؟
ازت ميخوام که به مملکتـت خدمت کني
به ملکه بگو که به خيانتِ شرمآورت اعتراف ميکني
به پسرت هم بگو شمشيرش رو زمين بذاره
و "جافري" رو به عنوان جانشين بهحق اعلام کنه
سِرسي" تو رو مردي شريف و باافتخار ميدونه"
اگر صلحي که اون ميخواد رو بهش بدي
و قول بدي که رازش رو به گور ببري
اعتقاد دارم که بهت اجازه ميده روزهاي سياه باقيمونده از عُمرت رو
همراه با برادرت و پسرِ حرومزادهات در کنار "ديوار" بگذروني
فکر ميکني زندگيم برام چيزِ باارزشيه؟
که شرافتم رو معامله کنم ...با يه چند سالي باقيمونده از
از چي؟
تو با بازيگران بزرگ شدي
مهارت بازيگري رو ياد گرفتي و خيلي خوب هم ياد گرفتي
ولي من با سربازان بزرگ شدم
از مدتها پيش ياد گرفتم چطور بميرم
حيف شد
خيلي حيف شد
اگر پاي زندگيه دخترت وسط باشه چي سرورم؟
اون هم چيز باارزشي برات نيست؟
اين يه پيام تبريک تولد براي نوه برادرش "والدا"ست
يا اينکه "والدر فرِي" ميخواسته تو اينجوري فکر کني
به پرندهها تيراندازي کنين "نميتونيم ريسک اين رو کنيم که لُرد "والدر
خبري از حرکت ما به "لنيستر"ها بده
اون فرمانده لشگر پدربزرگم بود نميتونيم ازش انتظار حمايت داشته باشيم؟
انتظارِ هيچي رو از "والدر فرِي" نداشته باش تا هرگز متعجب کارهاش نشي
نگاه کنين
پدر داره توي زندان ميپوسه
چقدر زمان مونده که سرش رو از تنش جدا کنن؟
ما بايد از پلِ "ترايدنت" عبور کنيم و بايد الان اينکار رو انجام بديم
با سربازان به پشت دروازههاش بريم و بهش بگيم فقط ميخوايم عبور کنيم
ما 5 برابر اونا نيرو داريم و اگر مجبور بشي ميتوني برجهاي "دوقلو" رو مالِ خودت کني
نه . در اين زمان "تايوين لنيستر" همين الان که داريم حرف ميزنيم داره به سمت شمال لشکرکشي ميکنه
خاندانِ "فرِي" 600 ساله که پل عبوري رو در اختيار داشته
و براي 600 سال هم هرگز توي مطالبه حق عبور شکست نخوردن
اسبِ من رو زين کنين و آمادهاش کنين
اگر به تنهايي وارد برجهاي "دوقلو" بشي اون تو رو به "لنيستر"ها ميفروشه
يا تو رو به زندان مياندازه يا گلوت رو ميبره
پدرم هم اگر بود هر کاري انجام ميداد تا امنيت عبورمون رو تأمين کنه
هر کاري که لازم بود
اگر قراره که فرمانده اين ارتش باشم
نميتونم مردان ديگري رو داشته باشم که مشغول مذاکره براي فروختنم هستن
موافقم
من ميرم - نميتوني -
از زماني که يک دختر بچه بودم لُرد "والدر" رو ميشناختم
اون هرگز بهم آسيبي نميرسونه
مگر اينکه اين وسط سودي براش وجود داشته باشه
تو چي ميخواي؟
افتخار بزرگيه که بعد از اين همه سال شما رو ملاقات ميکنم سرورم
تعارف رو بذار کنار
پسرت زيادي مغرور بوده که خودش به ملاقاتم نيومده
حالا قراره با تو چيکار کنم؟
پدر ، گويا فراموش کردين بانو "استارک" اينجاست
کي از تو سؤال کرد؟ تو هنوز لُردِ خاندانِ "فرِي" نشدي
نه تا زماني که من بميرم به نظرت من يه مُرده به حساب ميام؟
پدر ، خواهش ميکنم
حالا بايد درسه نزاکت از تو ياد بگيرم حرومزاده؟
مادرت هنوزم يه شيردوش بود
اگر آبم رو نريخته بودم توي شکمش
خيلي خب ، ميتوني بياي جلوتر
بفرمايين . حالا شاهدِ نزاکت من بودين
شايد ديگه پسرانم اين افتخار رو بهم بدن و دهانشون رو بسته نگه دارن
جايي هست که بتونيم صحبت کنيم؟
همين الان هم داريم صحبت ميکنيم
بسيار خب
بيرون ، همه بيرون
تو هم همينطور
ديديش؟
فقط 15 سالشه
يه گلِ کوچولو
و تمامِ حشرش هم مالِ خودمه
مطمئنم که اون پسران زيادي رو براتون به دنيا مياره
پدرت به عروسيمون نيومد
اون به شدت بيمار بود سرورم
واسه عروسي آخرين زنم هم نيومد
يا يکي مونده به آخري
خانوادت هميشه من رو خار ميشمردن
...سرورم من - انکارش نکن . ميدوني که حقيقت داره -
لُرد "تالي" عزيز
هرگز نميخواست هيچکدوم از بچههاش با فرزندانم ازدواج کنن
مطمئنم يه دلايلي براش وجود داشت ...که چرا
من دلايل نميخوام فقط ميخواستم از اين
پسران و دختراني که اطرافم رو گرفتن خلاص بشم ديدي چطور روي هم جمع شده بودن؟
چرا اينجايي؟
تا ازتون درخواست کنم
دروازههاتون رو باز کنين سرورم
"تا اينکه پسرم و سربازانش بتونن از پُلِ "ترايدنت عبور کنن و به راه خودشون ادامه بدن
چرا بايد اين اجازه رو بدم؟
اگر از ديوارهاي برجتون بالا بريد
ميبينين که 20000 سرباز بيرون ديوارهاتون ايستاده
وقتي "تايوين لنيستر" به اينجا برسه اونا تبديل به 20000 جسد خواهند شد
تلاش نکنين من رو "به وحشت بندازين بانو "استارک
شوهرت توي سلولي در زيرِ "رِد کيپ" هستش
و پسرت هم هيچ پالتوي پشمي نداره که باهاش خايههاش رو گرم نگه داره
تو به وفاداري به پدرم سوگند ياد کردي
آره . يه چندتا لغتي از دهنم پريد
و اگر درست يادم بياد نسبت به تاج پادشاه هم سوگند ياد کردم
جافري" الان پادشاه شده" و به نظرم باعث ميشه پسرت
و سربازانش که به زودي جنازه ميشن چيزي جز طغيانگر به حساب نيان
اگر اين احساس رو داشتم که خدايان يه ماهي به طعمهام مينداختن
هردوتون رو تقديمِ "لنيستر"ها ميکردم
چرا پس اينکار رو نميکني؟ - "استارک" ، "تالي" -
"لنيستر" ، "باراتيون"
يه دليلِ خوب بهم بده
چرا بايد فکرم رو مغشوش هر کدوم از شما بکنم؟
و شروع کنين
استاد "آمون" فکر ميکنه که کِي قادري از اون دستت استفاده کني؟
گفت بزودي - خوبه -
پس براي اين آماده خواهي بود
فکر کردم شمشيري از خاندان گرگها
بيشتر از خرسها مناسب تو باشه
بنابراين يه دسته جديدي براي اين شمشير "درست کردم و اسمش رو گذاشتم "چنگالِ دراز
فکر کنم براي يک گرگ هم مثل يک خرس خوب جواب بده
اين شمشيرِ "والريان"ـي هستش
اون شمشيرِ پدرم بود
و قبلش هم شمشير پدربزرگم
براي 5 قرنـه که اين شمشير بهوسيله اونا حمل شده
قرار بود به پسرم "جوراه" داده بشه
اون باعثِ شرمساري خانواده شد
ولي اون اين لطف بهش شد که قبل از اينکه
از "وستروس" بره شمشير رو بذاره رو بره
سرورم ، باعث افتخارم شدين ولي نميتونم
ميتوني و همين کار رو خواهي کرد
اگر بهخاطر تو و حيوان وحشيـت نبود من الان اينجا زنده نمونده بودم
يه مُرده لعنتي سعي کرد من رو بکشه
پس قبولش ميکني و ديگه حرفي در موردش نميشنوم
مفهوم شد؟ - بله سرورم -
درسته . الانم فکر نکني اين به اون معنيه
مسئله احمقانهاي که بين تو
و "آليسر تورن" پيش اومد رو تأييد ميکنم
اون يه شمشيره مردانهست
و براي چرخوندنش يه مرد ميخواد
امشب از سر "آليسر" عذرخواهي ميکنم
نه . اينکار رو نميکني
ديروز اون رو به مقر فرمانروايي فرستادم
دست اون موجودي که
گرگ تو از مُچ دريده بود
به "آليسر تورن" دستور دادم که شخصاً به دستِ اين
بچه پادشاه برسونه
اون بايد توجه "جافري" جوان رو به خودش جلب کنه
و از اين طريق هزاران کيلومتر
بين تو و "آليسر تورن" فاصله ميوفته
الان هم برو و شمشيرت رو يه جاي امن بذار
و شام من رو برام بيار
بله سرورم
کارِت عالي بود - کارِت عالي بود -
"تو بدستش آوردي "اسنو
کارِت عالي بود
زود باش . بذار يه نگاهي بهش بندازيم
به چي؟ - شمشير . شمشير رو نشونمون بده -
شمشير ، شمشير شمشير ، شمشير
بذار نگاش کنم - گمشو -
ولش کنين . ولش کنين
زود باش . ميخوام توي نور بهش نگاه کنم
بيارش اينجا
چي شده؟
...من - به چشمان دستهاش نگاه کنين -
بدش من - نميتونم -
چي رو نميتوني؟
من واقعاً قرار نيست که بگم
و با اينحال واقعاً ميخواي که بگي
ميخواي بگي که؟
يک پيک اومده بود
من پيغام رو براي استاد "آمون" خوندم
در موردِ برادرت "راب" هست
چي؟
در موردش چي نوشته؟
داره به سمتِ جنوب ميره
براي جنگيدن
تمامِ سربازانش هم در کنارش هستن اونا سالم نگهش ميدارن
من بايد اونجا باشم
بايد در کنارش باشم
اگر اينکار رو بکنيم اونا هرگز نميتونن از وسط برگردن
خب؟
چي گفتش؟
لُرد "والدر" اجازه عبورتون رو داد
سربازانش هم در اختيار شماست
کمتر از 400 سرباز رو هم اينجا نگه ميداره
تا بتونه با کساني که خواستن به دنبالتون بيان مقابله کنه
و در اِزاش چي ميخواد؟
تو پسرش "اوليور" رو به عنوانِ شواليه شخصيت انتخاب ميکني
اون در زمانِ خوبي انتظار مقام شواليهاي داره - باشه . باشه -
و؟
"و "آريا
با پسرش "والدرون" ازدواج خواهد کرد
زماني که هردوشون به سن قانوني رسيدن - آريا" در اين مورد خوشحال نميشه" -
و؟
و اينکه
وقتي که جنگ به پايان رسيد
تو هم با يکي از دخترانش ازدواج ميکني
هر کدوم که خودت بخواي
تعدادي دختر داره و فکر ميکنه يکيشون مناسبت باشه
متوجه شدم
تو دخترهاش رو ديدي؟
آره
و؟
...يکيشون
قبول ميکني؟
ميتونم قبول نکنم؟
اگر بخواي که از پل عبور کني نه
پس موافقم
سم" گفت که ميخواستي من رو ببيني؟"
در واقع درسته
شايد اونقدر مهربان باشي که کمکم کني
بهم بگو . تا به حال برات سؤال نبوده
چرا مرداني که به عنوان "نگهبان شب" هستن
هيچ همسري اختيار نميکنن و پدرِ هيچ بچهاي نيستن؟
نه
براي اينه که عاشق نشن
عشق به معنيه مرگ در وظيفشونه
اگر روزي فرا برسه که پدرت مجبور بشه
از بين افتخار و شرفش در يک دست
و اونايي که دوستشون داره در دست ديگه يکيشون رو انتخاب کنه
به نظرت چيکار ميکنه؟
اون کاري که درسته رو انجام ميده مهم نيست چي باشه
پس لُرد "استارک" يکي از در ميان 10000 نفره
چون بيشتر ما اونقدر قوي نيستيم
چيزي که افتخار و شرف به حساب مياد
در مقايسه با عشق به يک زن؟
و معنيه وظيفه چيه در مقابل پسرِ تازه متولد شدهاي که در آغوشته؟
يا يک لبخند برادر به برادر؟
سم" بهت گفت"
همه ما انسانيم
و همه ما وظيفهمون رو وقتي انجام ميديم که هزينه اي ديگه برامون در بر نداشته باشه
پس شرافت به راحتي بدست مياد
حالا چه زودتر يا چه ديرتر
در زندگي هر مردي
روزي فرا ميرسه وقتي که براش ساده نباشه
روزي که بايد انتخاب کنه
و روز من هم فرا رسيده؟
اين چيزيه که ميخواي بگي؟
ناراحت کنندست پسر . درسته
ميدونم - تو هيچي نميدوني -
هيچکس نميدونه
شايد يه حرومزاده باشم
ولي اون پدرمه و "راب" هم برادرمه
خدايان نيز وقتي ميخواستن سوگند من رو مورد آزمايش قرار بدن خيلي ظالم بودن
اونا صبر کردن تا اينکه پير شدم
وقتي که پيکها خبرهايي رو از جنوب در مورد خراب شدن خونهام
يا مرگ اعضاي خانوادهام مياوردن چيکار ميتونستم بکنم؟
من درمانده
کور و نحيف شده بودم
ولي وقتي شنيدم
اونا پسر برادرم رو کشته بودن
همچنين پسر بيچارهاش رو
و تمام فرزندانش رو
...حتي بچههاي کوچکش رو
تو کي هستي؟
اسم کوچک پدرم
مايکر" بود"
برادرم "اگون" بعد از اون حکومت رو ادامه داد"
وقتي که از جانشيني سر باز زده بودم
جانشيني اون نيز بهوسيله پسرش اِيريس" ادامه يافت"
کسي که همه اون رو "پادشاه ديوانه" صدا ميکردن
تو "اِيمون تارگريان" هستي
من فرمانده اين قلعه هستم
"و به خدمت در قلعه "سياه و "نگهبانان شب" مقيد شدم
من بهت نميگم که بموني يا بري
تو خودت بايد اين تصميم رو بگيري
و تا آخر عمرت با اين تصميمت کنار بياي و زندگي کني
همونجور که خودم اينکار رو کردم
سرور من
خورشيد و ستارگان من
"دروگو"
اسبم
همخونِ من
نه . من بايد سوار اسبم بشم
اون از اسبش افتاد کال" ـي که نتونه سوار اسب بشه "کال" نيست"
اون خستهست . بايد استراحت کنه
امروز به اندازهي کافي راه اومديم اردوگاه رو همينجا ميزنيم
اينجا جاي اردوگاه زدن نيست
يه زن به ما دستور نميده "حتي يه "کاليسي
همينجا اردوگاه ميزنيم بهشون بگو "کال دروگو" دستور داده
"تو به من دستور نميدي "کاليسي
ميري مز دور" رو پيدا کن" بيارش پيش من
همون جادوگر؟ "سرش رو برات ميارم "کاليسي
بدون اينکه بهش آسيب بزني بيارش پيش من وگرنه "کال دروگو" ميفهمه چرا عصبانيم کردي
ديدهبانهامون بهمون گفتن که
ارتش "استارک" از جنوب و از "برجهاي دوقلوي "فرِي
به همراه سربازان اون عبور کرده
يه روزه که از شمال لشکرکشي کردن
اون پسر ممکنه به اندازهي کافي حس قدرت و تجربه نداشته باشه
ولي ممکنه آدم بيفکري
توي منطقهي خودش هم باشه
ادامه بدين . نميخواستم مزاحم بشم
اميدوارم اون وحشيهايي که آوردي يه مقدار به دردمون بخورن
وگرنه الکي بهشون فولاد و چيزهاي ديگه ميديم
اون يکي که از همه پشمالوتر بود گفت که بايد 2تا تبر داشته باشه
از فولاد سياهِ سنگين و دو لبه
شاگا" از تبر خوشش مياد"
وقتي جنگ شروع بشه تو و اون وحشيها
جلوي لشکر قرار ميگيريد
جلوي لشکر؟
من و اون قبيلهي وحشيها تو خط حمله؟
اونا کارهاي وحشيانه انجام ميدن
وحشيانه؟ ديشب
يکي "برادران ماه" يه "کلاغ سنگي" رو تيکه تيکه کرد
3تا از "کلاغ هاي سنگي" هم جمع شدن و گلوي اون رو بريدن
بران" تونست جلوي "شاگا" رو بگيره" که کير اون يارو رو نبره
که شانس آورد ولي هنوز هم
آلف" پولِ خون اون رو ميخواد"
که "شاگا" و "گانتور" نميخوان بدن
وقتي سربازها نظم نداشته باشن تقصير ميفته گردن فرمانده
مطمئناً راههاي زيادي هست که من رو به کشتن بده
که خيلي کمتر از حضور در جنگ خرج داره
ديگه نميخوام درباره اين حرف بزنم
به نظر مياد ديگه گرسنه نيستم
عذر ميخوام سروران من
از کجا يه خوشگلش رو تو اين ساعت پيدا کردي؟
گرفتمش - گرفتيش؟ -
از کي؟ - از جنابِ...اسمش چي بود؟ -
"نميدونم . از چادر هرزههاي "جينجر 3تا چادر پايينتر
و اونم هيچي براي گفتن نداشت؟
چرا ، يه چيزي گفت
خب ، فعلاً که چيزهاي عجيبي داره واسم اتفاق ميفته
اينم از اون که خيلي مصرّانه ميخواد انتقام بگيره
فردا قراره جلوي لشکر باشيم
خيلي خب
من فکر ميکنم بايد برم واسه خودم يکي ديگه پيدا کنم
تو کي هستي؟
تو دوست داري من کي باشم؟
مادرت چي صدات ميکرد؟
"شِي"
مادر تو چي صدات ميکرد؟
مادر من سر زا رفت
بهخاطر همين اومديم اينجا؟ که دربارهي مادرامون حرف بزنيم؟
اين ديگه چجور لهجهايه؟ - خارجي -
از من چي ميخواي؟
ازت چي ميخوام؟
ميخوام بياي تو چادر من
برام شراب بريزي به جکهام بخندي
بعد از يه سوارکاري طولانيِ روزانه پاهام رو بمالي
ميخوام با هيچ مرد ديگهاي نخوابي
تا موقعي که باهم هستيم
و ميخوام من رو يهجوري شاد کني جوري که انگار آخرين روزيه که تو اين دنيا هستم
که شايدم باشه
و چي بهم ميدي؟
يک : امنيت
تا موقعي که مال مني کسي بهت صدمه نميزنه
دو : لذت همراهي کردن من
که شنيدم خيلي فوقالعادهست
کي اين رو بهت گفته؟ زنهايي که بهشون پول دادي؟
و سه : طلاي خيلي زيادي
که بتوني بيشتر از اون نزديک 1000 سال باهاش زندگي کني
پيشنهاد من رو قبول ميکني؟
بذار با آخرين شبِ تو تو اين دنيا شروع کنيم
"کاليسي"
بيا تو
اون خيلي قويه
هيچکس نميفهمه اون چقدر قويه
"اون امشب ميميره "کاليسي - نميتونه -
نميتونه . من نميذارم بميره
حتي يه ملکه هم اين قدرت رو نداره
بايد زود حرکت کنيم شنيدم يه بندرگاهِ خوب توي "آشاي" هست
من اون رو ول نميکنم - "اون همين الانشم مرده "کاليسي -
...حتي اگه
حتي اگه اون بميره
من چرا بايد فرار کنم؟
من "کاليسي" هستم
"و پسرم بعد از "دروگو" ميشه "کال
اينجا "وستروس" نيست که جانشيني خوني باشه
اينجا تنها افتخار براي جانشيني خونه يه جنگ انجام ميشه
بعد از اينکه "دروگو" بميره
هر کسي اون جنگ رو پيروز بشه ميشه "کالِ" جديد
اون هيچ رقيبي هم نميخواد
بچهات رو هم از تو شکمت درميارن
و ميدن به سگها
من ولش نميکنم
زخمش عفونت کرده
تو اينکار رو کردي جادوگر - بس کن -
نميخوام بهش آسيب برسه
نه؟ نه؟ نميخواي بهش آسيب برسه؟
برو دعا کن ما به تو هم آسيب نزنيم تو گذاشتي اين جادوگر به "کالِ" ما دست بزنه
حواست باشه چي داري ميگي اون هنوز "کاليسيِ" توئه
فقط تا موقعي که همخونِ من زنده بمونه
وقتي بميره اون هيچي نيست
من هيچوقت هيچي نبودم من همخونِ اژدها هستم
"همهي اژدهاها مردن "کاليسي
فکر ميکنم امشب بايد "زرهات رو بپوشي جناب "مورمونت
فکر ميکنم حق با شماست
شما 1بار ديگه من رو نجات دادين
و حالا تو بايد اون رو نجات بدي
بيماريشون فراتر از تواناييِ شفادهندههاست
فقط ميتونم راه مرگش رو آسونتر کنم
نجاتش بده و منم آزادت ميکنم قسم ميخورم
بايد يه راهي بلد باشي
...يهجور
يهجور جادو
يه جادويي هست
بعضيا ميگن مرگ بهتر از اين جادوئه
انجامش بده
نجاتش بده
يه قيمتي داره
بهت طلا ميدم . هر چي که بخواي
مسأله طلا نيست دربارهي "جادوي خوني" داريم حرف ميزنيم
تنها بهاي زندگي مرگه
مرگِ من؟
"نه ، مرگ شما نه "کاليسي
اسبش رو برام بياريد
کاليسي" ، اينکار رو نکنين"
بذاريد اين جادوگر رو بکشم - اون رو بکشي يعني "کال" رو هم کشتي -
اين "جادوي خوني" ـه . اينکار ممنوعه
من "کاليسيِ" تو هستم من ميگم چي ممنوعه
يالا ، برو
اون رو با خودت ببر
ببرش
ايريا"؟"
شما هم بايد بريد بانو
وقتي من شروع به آواز خوندن کردم هيچکس نبايد وارد چادر بشه
مرده امشب اينجا ميرقصه
هيچکس وارد نميشه
بهم برگردونـش
چيکار کردين؟
بايد نجاتش بدم
"تا الان ميتونستيم به سمت "آشاي 10مايل از اينجا دور شده باشيم
شما بايد در امنيت باشين
نبايد اينطور باشه - چرا ، بايد باشه -
جادوگر
نه . تو نميتوني اينکار رو بکني
"کاليسي"
جلوتر نميتوني بري اسبسوار
صدمه ديدين؟
...بچه - چي؟ -
داره به دنيا مياد
زنهاي قبيله رو خبر کن - اونا نميان -
ميگن اون نفرين شدهست
يا ميان يا سرشون رو از تنشون جدا ميکنم
اون جادوگر ميتونه بچه رو به دنيا بياره
شنيدم اينکار رو ميکنه
داريد درد ميکشيد سرور من؟
نه - ولي به نظر مياد که داره دردتون مياد -
آتش داره پوستِ زيبا و لطيفتون رو ميسوزونه
لعنت به تو زن تو در مقابل درد چيزي رو حس نميکني؟
فقط بهش عادت کردم - نوشيدني -
بياين يه بازي جديد بکنيم
يه بازي هست به اسم "چاقوي براووسي" که ميتونم يادتون بدم
تو اين بازي امکان از دست دادن انگشت هم هست؟
اگه ببري نه - نه -
نه بازي با آتش ، نه بازي با چاقو
بياين يه بازي بکنيم که من توش ماهرم
تو توي چي ماهري؟
من هميشه توي قضاوت کردن دربارهي آدما خوب بودم
به نظر بازيِ خسته کنندهاي مياد - نه . نيست -
بازي اينطوريه : من يه جمله ميگم
دربارهي گذشتهي شما اگه درست گفتم
شما شراب ميخوريد اگه من اشتباه کردم من شراب ميخورم
و دروغ هم نميگيد اگه دروغ بگيد ميفهمم
من نميخوام اين بازي رو انجام بدم
"خيلي خب ، اول "بران
پدرت تو رو زده
ولي مادرم بدتر زده
اولين مرد رو قبل از اينکه 12سالِت بشه کشتي
يه زن بود
روي من تبر کشيده بود
توي شمالِ ديوار رفتي
چي کشونده بودت اونجا؟
کار
...و
خيلي سال پيش عاشق يه زني شده بودي
ولي خيلي بد تموم شد بنابراين هيچوقت نذاشتي که دوباره عاشق کسي بشي
صبر کن . اينکه منم
نوبت توئه زيبايِ مرموزِ خارجيِ من
من نميخوام بازي کنم
خوش ميگذره ببين به ماها چقدر داره خوش ميگذره
مادرت يه فاحشه بوده
بخور
خيلي خب
وقتي خيلي جوون بودي پدرت خونواده رو ترک کرد و رفت
و هيچوقت هم برنگشت - بخور -
قوانين رو دربارهي دروغ گفتن گقتم؟
بخور
يه زندگي متفاوت ميخواستي
از يه جايي اومدي و ميخواستي که يه جاي ديگه باشي
تمام دنيا ديگه بايد با اين جمله هر کدومشون يه جام شراب بخورن
خيلي خاص
ميخواستي يه جاي ديگه باشي ولي چطوري ميخواستي به اونجا برسي؟
فکر نميکنم زندگي خيلي آروم و بيدغدغهاي داشتي
پس يه دخترِ پست تو يه خونواده چيکار ميکنه؟
بخور
...مطمئني - بخور -
و هيچوقت ديگه دربارهي مادر و پدر من حرف نزن
وگرنه چشمات رو از حدقه درميارم
بانوي عزيز من ، اگه بهتون توهين کردم عذر ميخوام
نوبت منه
باشه . باشه
بپرسيد
سعي کنين توي شخصيت مبهمِ من نفوذ کنين
عاشق کي بودي؟ - بازي اينطوري نيست -
واسم مهم نيست بازي چطوريه
اين لردِ ما قبلاً ازدواج کرده
ازدواج؟ - تو از کجا ميدوني؟ -
وقتي با سربازهاي "لنيستر" تاس بازي ميکني چيزهاي زيادي ميفهمي
شايد يه شب ديگه بهتر باشه
يه شب ديگه نه ، امشب
داستان لذتبخشي نيست
يا اينکه شايد گريه کردم - فکر ميکنم من و اين بانو -
ميتونيم داستانهاي بدتر از داستانهاي تو تعريف کنيم
...خب
16سالم بود . من و برادرم جِيمي" داشتيم اسبسواري ميکرديم"
تا وقتي که يه صدايي شنيديم اون دختر دويد اومد تو جاده
لباساش پاره شده بود و 2تا مرد هم داشتن دنبالش ميکردن
وقتي من داشتم اون دختر رو زيرِ ردام پناه ميدادم جِيمي" اون مردها رو فراري داد"
خيلي ترسيده بود . نميتونست خودش بره
بنابراين وقتي "جِيمي" رفت دنبال اون 2تا متجاوزها
بردمش به نزديکترين مهمونخونه و بهش غذا دادم
اسمش "تايشا" بود
اون يتيم بود . پدرش چرخساز بود
و گرسنه بود
با همديگه 3تا مرغ و يه تُنگ شراب رو تموم کرديم
خيلي غيرممکن به نظر ميومد چون اونموقع زماني بود که من با شراب اينقدرها آشنايي نداشتم
يادم رفته بود چقدر ميترسيدم نزديک دخترها باشم
اينکه چقدر هميشه منتظر بودم بهم بخندن
يا اينکه با ترحم بهم نگاه کنن
يا اينکه دربارهي برادرِ قدبلند و خوشقيافهام ازم بپرسن
همه چيز رو غير از "تايشا" فراموش کردم
و يهجورايي ديدم که تو تختشم
با 3تا مرغي که خوردي اگه نميرفتي بعيد بود
زياد طول نکشيد . من نميدونستم چه غلطي دارم ميکنم
ولي اون باهام خوب بود
بعد از اون ماجرا من رو ميبوسيد
و برام آواز ميخوند
و تا صبح شده بود اينقدر غرق در عشق شده بودم که تونستم دستش رو بگيرم
چندتا دروغ ، چند سکهي طلا يه دختر مست شده
و انجام ميشد . ميشدين زن و شوهر
تا اينکه يه شب اون دختر مست خونش به جوش اومده بود
و به پدرم گفت
فکر ميکنم اين آخرش بود
نه ، نبود
اولش پدرم "جِيمي" رو وادار کرد حقيقت رو بگه
نکته اينه که اون دختر يه فاحشه بود
جِيمي" ترتيب همه اينا رو داده بود"
جاده ، متجاوزها ، همهي اينا رو
فکر ميکرد وقتشه من زن بگيرم
بعد از اينکه برادرم اعتراف کرد
پدرم همسرم رو احظار کرد
و اون رو داد به نگهباناش
خوب پولي بهش داد براي هر نفر 1 سکهي نقره
چندتا فاحشه همچين قيمتي بهشون تحميل ميشه؟
اون من رو برد تو سربازخونه و وادارم کرد نگاه کنم
تموم که شد اينقدر سکهي نقره داشت
که سکهها از بين انگشتهاش ليز ميخوردن
و ميفتادن روي زمين
اگه من بودم آدمي که اينکار رو باهام کرده بود ميکشتم
بايد ميدونستي که اون يه فاحشه بوده
واقعاً؟
من 16 سالم بود . مست و عاشق
دختري که بهش تجاوز شده
دو ساعت بعدش يه مرد رو دعوت نميکنه بياد تو تختش
گفتم که جوون بودم و احمق
هنوزم جووني و احمق
چي شده؟ چي ميخواي؟
وسط جنگ گرفتي خوابيدي
چي؟ - اونا شبونه بهمون شبيخون زدن -
1مايل با شمال اينجا فاصله دارن
سرباز من رو بيار - سرباز نداري -
اگه مُردم واسم اشک بريز
ميميري . از کجا ميدوني؟
ميدونم
سرت رو بدزد
سرم رو بدزدم؟
اگه خوششانس باشي کسي متوجه تو نميشه
من خوششانس به دنيا اومدم
"قبيلهي اهل "وِيل
جمع بشيد
"کلاغهاي سنگي"
"گوش سياهها" ، "مردان سوخته"
"برادران ماه" - "و "سگهاي نقاشي شده -
"و "سگهاي نقاشي شده
مالکيت شما بر "وِيل" الان شروع ميشه
پيش به سوي چيزي که مال شماست
کوتوله ، کوتوله
کوتوله ، کوتوله
کوتوله ، کوتوله
پيش به سوي جنگ
يه جنگجوي داغون
من زنده هستم؟
زندهاي
پيروز شديم؟
اگه نبرده بوديم الان باهم حرف نميزديم
مردهاي اون قبيله چيکار کردن؟
آره . خوبن
خوبه ميبينيم اونا دارن ميجنگن
تو زخمي شدي
خوبه که متوجه شدي
شنيدم پيروز شديم
خبرچينها اشتباه خبر رسوندن
2000تا سرباز "استارک" ـي بودن نه 20000تا
تونستيم حداقل اون پسره "استارک" رو بگيريم؟
اينجا نبود
پس کجا بود؟
با 18هزار نفره ديگهاش
و اونا کجان؟
بايد بريم بانوي من - نه -
بانوي من
به محض اينکه بفهمن قراره اتفاق بيفته اتفاق افتاده بود
بانو "استارک" ، من شمشيرم رو بهتون تقديم ميکنم
ولي به نظر مياد گمش کردم
من شمشيرت رو نميخوام
دخترهام رو بهم برگردون
شوهرم رو بهم برگردون
منم اونا رو از دست دادم متأسفانه
"بکشش "راب سرش رو براي پدرش بفرست
اون 10 نفر از افرادمون رو کشت خودت ديدي
زندهاش بيشتر به دردمون ميخوره تا مردهاش
ببرينش و غل و زنجيرش کنين
ميتونيم اين جنگ رو همين الان تموم کنيم پسر
زندگي هزاران نفر رو نجات بديم
شما براي "استارک"ها ميجنگيد من براي "لنيستر"ها
شمشير يا نيزه با چنگ و دندون سلاحـتون رو انتخاب کنين
و بذاريد اينجا و همين الان تمومش کنيم
اگه به روش تو انجامش بديم خائن پادشاه تو برنده ميشي
ما به روش تو کاري رو انجام نميديم
زود باش بيا خوشگله
من امروز باعث مرگ 2000 نفر شدم
شاعران از فداکاري اونها سرودهايي خواهند خواند
آره ولي مردهها اون سرودها رو نميشنون
يه پيروزي معنيش اين نيست که کاملاً پيروز شديم
آيا پدرم رو آزاد کرديم؟
آيا خواهرانم رو از دست ملکه نجات داديم؟
آيا شمال رو از دست کسايي که ميخوان ما زانو بزنيم نجات داديم؟
اين جنگ تا تموم شدن خيلي فاصله داره
ميتونم يه دونه بردارم؟
يه دونه ليمويي يا هر کدومشون رو
3سکه
يه کبوترِ چاق چطوره؟
برو گمشو . يالا
چيزي که از ديروز مونده باشه نداريد؟
يا اينکه سوخته باشه؟ - برو گمشو -
هي ، مردم کجا دارن ميرن؟ چي شده؟
"دارن ميبرنش در مقابل "بِيلور (نام يکي از خدايان)
کي رو؟
مشاور اعظم رو
خائن - ترسو -
"بِيلور"
"بِيلور"
خائن ، خائن
"من "ادارد استارک
"فرمانرواي "وينترفِل
و مشاور اعظم هستم
من در مقابل شما آمدم تا به خيانتم اعتراف کنم
در مقابل خدايان و انسانها
من به ايمانِ پادشاهم خيانت کردم
"و همچنين به اعتماد دوستم "رابرت
من قسم خوردم از فرزندانش محافظت کنم
ولي قبل از اينکه خونِ اون خشک بشه
نقشهي قتل پسرش رو کشيدم
و ميخواستم تخت پادشاهي رو تصرف کنم
خائن
بگذاريد خداوندگان
و "بِيلور" مقدس به چيزي که : ميخواهم بگويم شاهد باشند
"جافري باراتيون"
تنها وارثِ واقعيِ تخت آهنين
و در حفاظت تمام خدايان
فرمانرواي هفت اقليم
و محافظ کشور است
همونطور که ما گناه ميکنيم
بايد زجر هم بکشيم
اين مرد به گناهانش در مقابل
خدايان و انسانها اعتراف کرد
فقط خدايان ميدانند
ولي "بِيلور" مقدس به ما ياد داد
که آنها ميتوانند بخشيده شوند
با اين خائن
چکار کنيم سرور من؟
مادرم ميخواد که من اجازه بدم لرد "ادارد استارک" به "نگهبانان شب" بپيونده
تمام درجات و مناسِب از او گرفته بشه
و در يکجا براي هميشه به کشورش خدمت کنه
"و همچنين بانوي من "سانسا
براي بخشوده شدن پدرش التماس کرد
ولي اينها قلب رئوف زنانه دارند
بنابراين از اونجايي که من پادشاه شما هستم
خيانت هيچگاه نبايد بدون مجازات بمونه
"جناب "ايلين
سرش رو برام بياريد
نه . وايسيد
بابا...يکي جلوش رو بگيره
پسرم ، اين ديوونگيه
بنشونيدش
نگاه نکن - بذار برم -
ولم کن . بذار برم - دهنت رو ببند . من رو نگاه کن -
من رو نگاه کن - وايسين . بابا -
صبر کنين . نه ، نه - خائن -
صبر کنين
جلوش رو بگيرين . صبر کنين
و مــــهرزاد Ashkan.Sh : مترجمين
: ارائهاي از تيم ترجمه :.:.:.:WWW.9Movie.CO:.:.:.:
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.