Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
«امپایر بست تیوی با افتخار تقدیم میکند» ..:::EmpireBestTV.Com:::.
به نزد من بیا.
به نزد من بیا.
ای فرشتهی نگهبان.
ای روح تسلیبخش.
ای روح تمام قلمروهای آسمانی.
هرآنچه که هستی.
ندایم را بشنو.
به نزد من بیا.
تو!
«امپایر بست تیوی در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
تو مرا از تاریکی ابدی بیرون آوردی!
تو! خود تو!
تو به دنیای زندگان تعلق نداری!
تو به دنیای انسانها تعلق نداری!
حاضری تا ابد با من پیوند داشته باشی؟
قسم میخوری؟
قسم میخورم.
«مترجمین: مریم صرافها و سپهر طهماسبی»
«نوسفراتو»
[سالها بعد!]
توماس.
توماس؟
چیه، عشقم؟
چی شده؟
هیچی. من...
خواب دیدم... من...
بیا اینجا.
چیزی برای ترسیدن نیست، باشه؟
ماهعسلمون خیلی کوتاه بود.
کفشات رو در بیار.
کاش میتونستم بمونم، عشقم.
آخه چطور همچین زن نازی گیرم اومد؟
الن.
بهت گفتم نذار بیاد تو تخت.
هرچی میپوشم، موش بهش چسبیده.
اما گرتا عاشق اینجاست.
اونم دلش میخواد که تو بمونی.
امروز برامون خیلی مهمه.
فقط یک دقیقه دیگه.
واقعاً دیگه باید برم.
خداحافظ.
اون پستش رو گرفته.
میفرستنش یه جای دور.
صبح بخیر.
ببخشید.
[آلمان] [سال 1838]
[بنگاه معاملات ملکی] [ناک و شرکا]
یک ربع معطلش کردی.
معذرت میخوام، قربان.
آقای ناک، لطفاً من رو بابت...
تأخیرم ببخشید.
تأخیرت مشیت الهیه، پسرم، مشیت الهی.
بیا تو، بیا تو.
هنوز مشغول جوش دادن معاملهام.
عه...ممنونم قربان که من رو برای این کار در نظر گرفتین.
وقتی خبر اخیرِ ازدواجت به گوشم رسید
گفتم دستِ تقدیره.
بالاخره مردی که تازه ازدواج کرده نیاز به دستمزد و نرخ جدید هم داره.
شما خیلی بزرگوارین قربان.
لطفاً از طرف من، به همسرت هم تبریک بگو.
ممنونم قربان.
همسرت واقعاً زیباست.
اون واقعاً بینظیره...
میشه گفت که...
مثل پری میمونه.
همینطوره، ممنونم قربان.
عه...راستش من به شدت مشتاقم که...
به درخواستهاتون رسیدگی کنم.
اینجوری میتونم کاملاً با بنگاه همکاری کنم.
البته، البته.
دستِ تقدیره دیگه!
راستش من یه معاملۀ خوب با یه کُنت خارجی داشتم.
اون متعلق به یه خانوادۀ اشرافی و قدیمیه.
سنش بالا بود و خیلی هم عجیب و غریب بود.
میخواست توی شهر «ویسبورگ» یه خونه بخره.
- عه، جداً؟ - که دوران بازنشستگیش اینجا باشه.
اینجور که میگن، انگار داره میمیره.
راستش خوشحال میشم ایشون رو همراهی کنم
و از ملکهای خودمون بهش پیشنهاد بدم.
من از قبل مِلک اشرافیِ «گرونوالد» رو براش در نظر گرفتم.
معذرت میخوام قربان، ولی مگه اونجا مخروبه نیست؟
خودش دلش یه خونۀ قدیمی میخواست.
و قراره خیلی سخاوتمندانه پولش رو پرداخت کنه.
پس، قراره فردا 9 صبح ایشون رو ببینم؟
همینش عجیب و غریبه!
برای سفر کردن خیلی جون نداره.
برای همین تو باید بری پیشش.
فهمیدم.
توی یه شهر کوچیک توی شرقِ «بوهمیا» زندگی میکنه.
یکم دورتر از کوههای «کارپات».
اوه.
این یه معاملۀ خیلی بزرگه پسرم.
همینطوره.
امکانش نیست که وقتی کنت رسید اینجا بیاد و سند رو امضا کنه؟
نه نمیشه. این معامله خیلی مهم و فوریه.
اصرار داشت که یکی از نمایندههامون رو براش بفرستیم.
به صورت حضوری.
قراره سخاوتمندانه بهت پاداش هم بده، پسرم. خیلی سخاوتمندانه!
به این معامله رسیدگی کن، بعدش...
جایگاه رسمیت رو توی بنگاه به دست میاری.
مرسی قربان. واقعاً ممنونم.
ناامیدتون نمیکنم.
اسم اون کُنت چی بود؟
اورلاک!
من باید فردا راه بیفتم.
سفرم شش هفته طول میکشه.
هاردینگ لطف کرده و قراره...
تا وقتی که من برمیگردم، ازت مراقبت کنه.
برای چی این گلهای خوشگل رو کُشتی؟
- چی؟ - هیچی.
- چی داری میگی؟ - معذرت میخوام.
عه...بیا بذاریمشون توی آب.
چند روز دیگه پژمرده میشن.
- بندازشون دور. - چی؟
بندازشون دور!
چی داری...
نمیشه بری.
چی شده؟
باید خوابم رو برات تعریف کنم.
الن، ما مشکلاتمون رو پشت سر گذاشتیم.
- باید بگم. - لطفاً...
دیگه از خاطرات بچگیت نگو.
- دکترها توصیه کردن که دیگه... - نه.
مربوط به روز عروسیمون بود.
ولی توی کلیسا برگزار نشده بود.
بالاسرمون رو یه ابرِ سیاه پوشونده بود.
و اون ابر تا پشتِ تپهها رو گرفته بود.
عطرِ گلِ یاس بنفش توی بارون، همهجا رو پر کرده بود.
وقتی به محراب رسیدم...
تو اونجا نبودی.
به جات، یه چیزِ تماماً سیاه جلوم وایساده بود.
اون...
مرگ بود!
ولی من خیلی خوشحال بودم.
خیلی خیلی خوشحال بودم.
پیمانمون رو بستیم و هم دیگه رو بغل کردیم...
و وقتی که برگشتیم رو به مهمونها...
همه مُرده بودن.
هم کشیش و هم تمام مهمونها!
بوی تعفنِ جسدشون خیلی وحشتناک بود.
و اینکه...
ولی من هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم...
که وقتی دست توی دست مرگ بودم...
خوشحال بودم!
هیچوقت با صدای بلند دربارۀ این چیزها حرف نزن.
هیچوقت!
اینا همهاش یه خواب مسخره و بیارزش بوده
دقیقاً مثل بقیه خوابات.
همهچیز مرتبه.
ولی این نشونۀ اینه که قراره برامون اتفاق بدی بیفته.
ببین، وقتی برگشتم...
بالاخره میتونم خودم یه سری چیزها رو جور کنم.
برای خودمون یه خونه میخرم که خدمتکار هم داشته باشه.
ما به این چیزها نیاز نداریم.
آرزومه هرچیزی که لیاقتش رو داری، داشته باشی.
تو نباید بری. من خیلی دوستت دارم.
لطفاً بس کن!
از زمان مدرسمون تا حالا اینقدر نخندیده بودم، تام.
- این برای بابابزرگمه. بهترین مشروبه. - اوه، نه، نه. نباید مشروب بخورم.
این معاملۀ جدیدت ارزش جشن گرفتن رو داره.
ممنونم.
هوم.
- بهت حسودیم میشه. - همم.
منم بهت حسودیم میشه.
دیگه رسماً جای پدرت رو گرفتی.
باور نکردنیه.
این مسئولیت کوفتی که افتاده گردنم، داره پدرم رو در میاره توماس!
البته خیلی درست نیست که با این همه سود...
بخوام شکایت کنم، ولی تقاضای بازار
خیلی سریعتر از شرکت کشتیسازیمون داره رشد میکنه.
تازه دو تا دخترام هم که نگم. دو تا دختر، توماس!
بیشتر از تمام دنیا دوستشون دارم.
راستی... هیچی به الن
یا آنا نگو. ولی ما یه بچۀ دیگه هم تو راه داریم.
- اوهوم. - تبریک میگم.
هی، تو همیشه وحشی و حشری بودی.
- در مقابلش نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. - هوم.
شما دوتا تازه عروس و داماد کی میخواید بچهدار بشید؟
وقتی که دیگه فقیر نباشم.
راستش فردریک باید بگم که...
بالاخره فرصتی پیش اومده که بتونم
- پولی که قرض دادی رو پس بدم. - حرفشم نزن.
- عه...فردریک! - هوم؟
مراقب الن باش.
تقریباً داشت بهم التماس میکرد که اینجا بمونم.
و از این فرصت خوبی که گیرت اومده استفاده نکنی؟
میترسم افسردگی قدیمیش باز برگرده.
طبیعیه. چون شوهرِ جوان و جذابش...
داره از توی آغوشش میره و تنهاش میذاره.
قند عسلای من، دیگه وقت خوابه.
بابایی! بابایی!
نه!
به حرف مامانتون گوش بدید.
دیگه وقت خوابه. بازی بسه.
- زود باشید، یالا. - بیا ببینم.
نمیتونیم بخوابیم. توی اتاقمون یه هیولا هست.
بابایی! بابایی!
اجازه نده من رو خوراک هیولا کنه.
اون رو بُکش!
ما رو ببخشید. ولی انگار من باید برم شکارِ هیولا!
خودتم یه پا بچهای!
- شب بخیر. - شب بخیر.
بیاید بریم. یالا.
بابایی، لطفاً پیشمون بمون.
تا وقتی که زود خوابتون ببره، من پیشتون میمونم.
من قشنگ میشنوم که اون هیولا داره زیر تختمون نفس میکشه!
حرفِ الکی نزن عزیز دلم. اتاقتون امن و امانه!
معذرت میخوام.
من دیگه این دورانم رو گذروندم.
جدی میگم.
درضمن، ما هم دیگه رو داریم.
ای ارباب، درست همونطور شد که خواسته بودید!
اون دیگه تحت فرمان شماست.
و من هم اینجا کنارتون خواهم بود.
زمانی که موقع نوشتن قراردادتون بشه!
- بهت افتخار میکنم. - هوم.
لطفاً مراقب خودت باش.
یعنی یه ذرهام قبولم نداری؟
دارم با تمام اطمینانم بهت، بدرقهات میکنم.
هرروز برام نامه بنویس.
مینویسم. قول میدم.
یادت باشه، همۀ این کارها به خاطر خودمونه.
- عاشقتم. - منم عاشقتم.
خداحافظ.
ممنونم.
خیلیخب.
ببخشید، معذرت میخوام. نه!
«زیرنویس پارسی اختصاصی وبـسـایـت امـپـایـربـسـتتـیوی»
باز برای چی اینجا رو گذاشتین رو سرتون؟
گورتون رو گم کنین، کولیهای آویزون.
وجودتون مسافرخونهام رو نجس میکنه.
برام دردسر درست کردیا!
عه، ببخشید، میخواستم یک شب اینجا بمونم.
چون یه قرار ملاقات توی قصر دارم.
منظورم قصر اورلاکه! بعد از گذرگاه «آرنیک»!
خدای من، اصلاً اسم اون قصر رو هم به دهنت نیار!
برگرد خونهات، غریبه!
خفهشید دیگه!
امیدوارم خدا لعنتتون کنه!
من خیلی خستهام. ازتون خواهش میکنم!
میگم برو!
دو برابر بهتون پول میدم!
تو را با همین سیر دور میکنم!
تو را دور میکنم!
التماست میکنم نرو توی اون قصر!
سعی کن حتی از سایهاش هم دور بشی!
مثل یه کابوسی میمونه که حتی زمان بیداریت هم میاد سراغت!
نمیتونی از دستش فرار کنیم!
التماست میکنم.
التماست میکنم. التماست میکنم.
این دخترِ باکره را متبرک کن!
آن را متبرک کن!
امیدواریم که او ما را به سمت آن روح شیطانی هدایت کند!
خونآشام!
اون قبرِ خونآشامه!
خونآشام!
دمش رو نشونه بگیر!
سُمش رو ببر!
ساکت باشید!
امیدوارم خدا تو رو نابود کنه!
ساکت باشید!
سلام؟
اسبم کو؟
دیر کردی!
از نیمه شب هم گذشته!
حتی خدمتکارهام هم مرخص شدن و رفتن!
من رو ببخشید، کُنت!
وسایلت رو بذار همونجا.
سند رو بیار و بشین اینجا.
نمیخواید تا صبح صبر کنین؟
ازت میخوام هر درخواستی میکنم انجام بدی!
بله.
البته قربان.
سرور!
چی گفتین قربان؟
من سرور توام!
من رو همونطور که...
توی شأن و خونام هست، صدا بزن.
بله، سرورم.
من رو ببخشید، سرورم.
خواهش میکنم...
بشین.
ممنونم، سرورم.
بیصبرانه...
منتظرم تا سندی که آماده کردین رو ببینم.
همینطور مکاتباتم با...
مدیر موسستون، آقای ناک.
خیلی وقته منتظر دیدنشون بودم.
البته، سرورم.
بنوش!
راستش، سرورم... من چند تا سوال...
دربارۀ آداب و رسوم ناآشنای افرادِ کشاورزِ اینجا...
و افرادِ آوارۀ اینجا دارم.
من دیشب دیدمشون که...
بهتره بگم، فکر کنم یه عده کولی دیدم که...
داشتن سمت جنگلِ درختهای توس میرفتن و...
از این میترسم که هنوز هم...
یک سری خرافات توی اینجا رایج باشه که...
ممکنه باعث بشه برای...
مرد جوان و تحصیل کردهای مثل شما، ما آدمهای عقب افتادهای به نظر بیایم!
اون کولیها داشتن یه جسد رو نبش قبر میکردن.
این کار یکی از رسومِ زشتشونه!
چه مدل رسم و رسومی...
دیگه دربارهاش حرف نزن!
به شدت مشتاقم که توی شهر شما
با اون تفکرات مدرنتون، دوران بازنشستگیم رو بگذرونم.
جایی که هیچکس چیزی نمیدونه...
و همچین داستانهای افسانهای و شومی رو باور نداره،
بخور!
شما ازدواج کردید، آقای هاوتر؟
حواست باشه چیکار میکنی!
چیزی نشد!
شاید بتونم دردِ زخمت رو کم کنم.
بیا کنارِ شومینه!
از قیافت مشخصه که حالت خوب نیست.
صبر کنین منم بیام!
مراقب باشید بچهها!
خودتون رو کثیف نکنین.
اگه میتونی من رو بگیر!
تاحالا پیش اومده حس کنی که...
که انسان نیستی؟
- خب، من... - منظورم اینه که...
حس کنی نه زندهای و نه واقعاً وجود داری!
جوری که انگار مثل یه عروسک توسط یه نفرِ دیگه هدایت میشی!
و فقط یه نفر یا یه چیزی قدرت این رو داره که...
به تو جون بده!
و تو رو به حرکت در بیاره!
خب هممون یه زمانایی حس میکنیم که حالت عادی نداریم.
بحثم این نیست. انگار...انگار که...
داره یه اتفاقی میفته که اینقدر وحشتناکه که به سختی میتونی توضیحش بدی!
- خدا... - نه آنای عزیزم...
من...
یه نگاه به آسمون بنداز. دریا رو ببین!
تاحالا شده تو رو به سمت خودشون فرا بخونه؟ برانگیختت کنن؟
یه چیزیه که انگار بهت خیلی نزدیکه!
این از قدرتهای خداست!
این یه نسیم ملایمیه که از سمت بهشت میاد!
سرنوشت!
عشقِ شیرین من.
من دیوونه نیستم آنا!
لنی.
من رو ببخش!
هرچیزی که میگم بچگانه به نظر میاد.
حرفات و کلماتت نشون از قلبِ پاک و صادقته.
بدون توماس، انگار که هیچ قلبی ندارم.
سلام؟
کُنت!
فقط امضای تو مونده
به عنوان مشاورِ املاک!
چقدر من حواس پرتم، سرورم!
به زبان اجدادم نوشتمش.
البته.
میبینم که عکس یه دوشیزه همراهته!
زنته؟
راستش این...
بله.
اجازه دارم ببینم؟
به تازگی ازدواج کردیم.
اتفاقاً چند تا نامه دارم که...
باید براش بفرستم. اگه شما اجازه بدید!
یاس بنفش!
چی گفتین، سرورم؟
خیلی خوششانسی که همچین عشقی گیرت اومده.
به قول آقای ناک، کار سرنوشته!
امضا نکردی!
لطفاً...
من رو ببخش!
نزدیک بود حقِ کمیسیون شما رو فراموش کنم.
آقای هاوتر.
حالا دیگه ما همسایهایم.
از این بابت خیلی خوششانسم، سرورم.
ببخشید که این سوال رو میپرسم سرورم.
ولی چرا یه ملکِ قدیمی، مثل مِلک اشرافیِ «گرونوالد» رو انتخاب کردید؟
قراردادمون امضا شد!
البته.
خب، ازتون ممنونم و خونۀ جدیدتون رو...
بهتون تبریک میگم.
دیر وقته.
شاید تمایل داشته باشی که استراحت کنی!
اگه اجازه بدید، سرورم...
اگه اجازه بدید حرفم رو رُک و واضح بگم...
دلم میخواد که هر چی زودتر...
اگه از خدماتم رضایت داشتین، از خدمتتون مرخص بشم.
من خیلی...
به شدت دارم خوابهای بدی میبینم.
میترسم مریض شده باشم.
اگه با مریضی بخوای سفر کنی نشونۀ بدیه.
بمون و استراحت کن.
راستش باید باهاتون مخالفت کنم، سرورم.
وقتی نصیحتت میکنم، حرفم رو گوش کن!
ولی سرورم...
کُنت؟
قابآویزم دستتون موند!
تو دیگه شوهر نداری.
خوابِ من رو ببین.
فقط و فقط من!
فقط و فقط من!
در موارد نادر، خوابگردی... یا همون راه رفتن تو خواب...
بخاطر تجمع بیش از حد خون توی یه رگ اتفاق میفته.
منظورم خون خیلی زیاده.
شاید... شاید قبلاً...
بخاطر یه موقعیت عجیب و غریب تحت فشار بوده و اذیت شده.
قبلاً هم این تشنجها و این حالات بهش دست میداده.
- مشکلات عصبی داشته و اینا... - میفهمم.
اگه باز هم این اتفاق افتاد حتماً بهم خبر بدید. تا اون موقع هم...
نیاز نیست نگران چیزی باشید، دوست عزیز.
باشه. حتماً.
به نظرم بهتره که شب هم گن بپوشه و بخوابه.
باعث میشه بدنش توی وضعیت درستتری قرار بگیره.
رحمش اینجوری آروم میشه و باعث گردش خون میشه.
بله، خیلی خوبه.
اگر هم تشنجاش تشدید شد...
همیشه مجازی که اون رو به تختش ببندی.
وای. اون داره میاد پیشم.
داره میاد پیشم.
دوزِ داروی خوابآورش رو بیشتر میکنم.
هیچ خبری از توماس نیست؟ هیچی؟
نه، یعنی آره هیچ خبری ازش ندارم.
حتی خبری هم به دست شرکت کشتیسازیت نرسیده؟
آقای ناک چی؟
هنوزم اثری ازش نیست.
همچنان هرروز توی بنگاهش غوغاست.
هیچوقت از اون مرد خوشم نیومد. هیچوقت.
من خودم شخصاً میرم دفترش.
- لطفاً خانم هاوتر. نه! - باید بالاخره به یه جوابی برسم.
- وای، محض رضای خدا! - ولی توماس...
نمیشه بدون همراه جایی بری.
من کاملاً وفاداریتون رو به توماس درک میکنم.
و بخاطر تصمیمات اشتباهی که ممکنه بگیرید سرزنشتون نمیکنم.
تا وقتی آقای ناک پیدا بشه، هرروز یه نفر رو میفرستم دنبالش.
حالِ توماس خوبه.
از این بابت مطمئنم.
لنی، به زودی خورشید غروب میکنه.
دیگه باید بریم.
لنی؟
فقط یکم دیگه...
لطفاً.
فردریک، اینقدر بداخلاقی نکن لطفاً.
تو نباید گولِ این رفتارهای اون رو بخوری.
کل خانوادمون درگیر توهمات اون شده.
خسته شدم اینقدر دربارۀ اون صحبت کردیم.
فکر میکنی هیچ بار مسئولیتی رو دوش من نیست؟
من دوستش دارم.
بیماریش، تقصیر خودش نیست.
من رو ببخش، عشقم.
باز هم قراره دکتر سیورز اون رو ویزیت کنه.
لطفاً بیا بحثمون رو عوض کنیم.
فردریک کوچولومون چطوره؟
خب، مثل همیشه گشنشه.
- دقیقاً مثل باباشه. - هوم.
فردریک، توی یه مکان عمومی هستیم!
جلوی تو، نمیتونم خودم رو کنترل کنم عشقم.
الن؟
لنی!
بیمارِ جدید داریم؟
بله قربان.
عه...بردیمش طبقۀ پایین، قربان.
استفاده از اون سلولهای قدیمی رو اکیداً ممنوع کرده بودم.
- معذرت میخوام قربان. - اصلاً نباید حرفش هم بزنی.
اینجا یه بیمارستان مُدرنه. زندان که نیست.
ممکنه به ظاهر آدم پیری دیده بشه، ولی به جون خودم قسم،
خودم دیدم چجوری داد و فریاد و ناله میکرد.
اون رو توی بازارِ کریسمسِ لوتر پیدا کردم.
با دست خالی سه تا گوسفند رو کُشت!
و خامخام اونا رو خورد.
خام!
روز بخیر جناب.
من دکتر سیورز هستم.
مشکلتون چیه؟
مشکلی ندارم.
مشکلی ندارم.
کارِ سرنوشته! مشیت الهیه!
فهمیدم.
میتونین اسمتون رو بهم بگید جناب؟
من هیچکس نیستم.
من خدمتکارِ اونم.
خب، چی اونجا دارید؟
موجودات جاندار، یه هدیه است!
اربابم این هدیه رو بهم داده.
ببین، این یکی خیلی خوشگله.
ارباب، خوشگلا رو دوست داره!
بیشتر از بقیه!
اربابت؟
اون جاودانه.
چشماش میدرخشه...
درست مثل یه جواهر!
اون باعث نابودی میشه.
خفهشون میکنه و میکُشتشون.
و بعدش میخورتشون.
دوست عزیزم، بگو ببینم چرا اینکار رو میکنی؟
عیبی نداره.
هیچکس نمیخواد بهت آسیب بزنه دوست عزیزم.
اون داره میاد.
کی؟
کی رو میگی؟
کسی که من رو فراخونده.
من رو انتخاب کرده تا بهش خدمت کنم.
چون من میدونم که اون چه چیزایی دوست داره.
و اون برای تو...
نفرین، آشفتگی، درد و رنج، و سرزنش شدن، به همراه میاره.
چون از من دست کشیدید.
و اون به جسدهای پوچِ شما...
سلطنت خواهد کرد.
بخورش.
بخورش.
هاردینگ، کمکم کن!
شبها تشنجهای غیرقابل کنترلی میاد سراغش.
خیلی دقیق و به صورت روتین.
- سیگار میخواید؟ - نه ممنونم.
متاسفم که این رو بهتون میگم...
ولی کارفرمای هاوتر، یعنی آقای ناک...
امروز صبح توی بیمارستان بستری شد!
چی؟
با توماس حرف زدید؟
- اون دیوونه شده! - دیوونه شده؟
دچار جنون شده!
و اینکه فردریک... اون بیچاره...
دچارِ یه جنونِ مذهبی شده.
اون هم حرفهای خانم هاوتر رو تکرار میکنه.
میگه: اون داره میاد!
چی؟
آخه تو کدوم گوری هستی توماس؟
که من رو به یه متخصص میرسونه...
مردی به اسم فرانز.
- یه سوئیسی. - سوئیسی؟
پروفسور آلبین ابرهارت ون فرانز.
اون تنها کسیه که شاید بتونه بیماریش رو تشخیص بده.
وقتی دانشجو بودم،
اون یه پزشک و محقق برجسته در زوریخ، بهترین استادم بود.
پس به زوریخ پیغام بفرستید.
نه، نه، نه. همینجا توی ویسبرگه.
اینجا؟
دقیقاً اینجا؟
واسه چی بهم نگفتی پسر؟
- خب... - این خبر عالیه.
لعنت بهت رفیق. واسه چی قبلاً به ذهنت نرسید بگی؟
راستش، اون... ون فرانز توی زمینه از همه باسوادتره،
هوش سرشاری داره.
هرچقدر لازم باشه هزینه میکنم.
نه، منظورم رو درست متوجه نشدی فردریک.
برام سخته که پیشنهادش کنم.
چون اون از دانشگاه اخراج شد.
با تمسخر از کشور خودش بیرونش کردن.
- چی؟ - گفتنش برام سخته، ولی...
اون به شدت به کار پاراسلسوس علاقمند شده بود،
به کار آگریپا و امثال اون.
من کشتیسازم سیورز.
کیمیاگری،
فلسفه عرفانی،
طالعبینی بلدم.
نه! اورلاک!
اون تو زندگیش یه جادوگر سیاه بود.
سولومونار. (جادوگر رومانیایی)
شیطان بر روحش مسلط شده،
تا کالبدش بتونه دوباره با کفر زنده بمونه.
تو، توی سایهاش گم شدی.
نه! من باید برم.
به الن قول دادم.
اینجا بمون.
پلیدی اون نمیتونه وارد خانهی خداوند بشه.
قول دادم به بنگاه ملحق بشم.
من فقط اومدم که یه خونه تو ویسبورگ به کنت بفروشم.
اون نمیتونه اینجا رو ترک کنه.
- اون تو راه ویسبورگه. - اون نمیتونه از اینجا بره.
اون باید به زمین نفرینشده برگرده،
جایی که جشمش دفن شده.
نه! اون دنبال النه.
این رو میدونم!
به زودی دیگه سایهی تو نخواهم بود.
به زودی گوشت و خونمون در هم آمیخته میشه.
و ما یکی میشیم.
ای طبیعت، رعد و برقت رو بیشتر کن،
و من رو سریع روی بالهای بادهای وحشیت ببر.
من شکست نخوردم سرورم!
پاداشی که خواسته بودید آمادهست!
دستِ سرنوشته!
جامعهی علمی دارن به شدت تلاش میکنن،
که ثابت کنن کارش باعث شده دیوونه بشه.
- هوم. - بهتون اطمینان میدم، هاردینگ...
اون پروفسور شاید غیرعادی باشه
ولی دلیل بیماریش رو پیدا میکنه.
پروفسور ون فرانز؟
تنهام بذارید.
دانشجوی سابقتون هستم.
برید! گفتم برید پی کارتون!
پروفسور، خواهش میکنم، من نمیخوام مزاحمتون بشم.
پروفسور، خواهش میکنم.
تقریباً آخر مسئلهی...
کتاب «میستیوروروم لیبری کوینکه» رو حل کرده بودم.
عذر میخوام پروفسور.
نه. مهم نیست.
ستارهها رو اشتباه محاسبه کردم.
هرمس امشب سولفور سیاه من رو به طلا تبدیل نمیکنه.
بله، نباید بیشتر از این مزاحمتون بشیم.
- دیگه باید بریم. - فقط...
شب بخیر پروفسور.
چیزی که برای سگها مقدسه رو برملا نکن.
مرواریدهای خود را پیش خوکها نریزید.
سیورز جوان من.
یا چشمهای پیرم دارن فریبم میدن؟
باید میدونستم.
بغلم کن پسرم.
خیلی از دیدنت خوشحالم.
یه چیزی حس کرده بودم.
که باعث شد این همه سال قبل، بیام اینجا.
حس میکردم این لحظه قریبالوقوعه.
فکر میکردم اشتباه کردم، ولی حتماً خودت بودی.
خب مسئله چیه؟
آهان، متوجه شدم، آره.
یکی از دوستان عزیزت یه بیماری نادر گرفته.
شاید هم مهمانت باشه، آره؟
یه زن جوان که سابقهی طولانیمدت...
تو زمینۀ خوابگردی داره.
به نظر خسته میای جوون.
مشروب میخوای؟
صبر کن! هنوز حالت خوب نیست!
بله؟
.عجله کنید، کاپیتان
.برگرد به سکوی فرمان
.اما واسیلیف. و حالا ردنکو
.کاپیتان، این طاعونه
!بیمارا رو قرنطینه کنید
!شیطانیه
.بارمون نفرین شده
!برید عقب! برید عقب
!بیرون! همگی بیرون
همین الان این بچه رو باز کنید!
فقط همین کار رو تونستم بکنم که...
نذارم اتاق رو روی سرش خراب کنه.
بازش کن.
شما همون دکتری هستید که سیورهامون در موردش صحبت کردن؟
دارو مصرف میکرده؟
یه آرامبخش براش تجویز کردم.
اون باید کل روز رو استراحت کنه، چون شب خیلی به بدنش...
- فشار اومده. - باید ذهنش آروم باشه.
برو کنار. برو کنار.
عزیز دلم، آره، خودمم، خود خودم.
اومدم اینجا که بهت کمک کنم.
گربهی توئه؟
گرتا؟
هیچ آقا یا خانمی صاحب اون نیست.
همینطوره.
لطفاً من رو ببخشید،
ولی میخوام الان معاینهتون کنم.
ببین، من در مورد تو کنجکاوم.
دکتر سیورز میگن که شما این مشکلات رو...
از بچگی داشتید.
میشه لطفاً برام توصیفشون کنی؟
همیشه یادم نمیمونن.
انگار روحم از بدنم جدا میشه.
هرچی که میتونی رو از اولش بهم بگو.
بعضی وقتها مثل رویا بود... یعنی هست.
- هوم. - و یه چیزهایی رو میفهمم.
همیشه میدونستم کادوهای کریسمس چین.
میدونستم مادرم کی قراره فوت کنه.
پدرم توی زمینهامون توی جنگل پیدام میکرد،
انگار که من دختر کوچولوی شیطونش بودم.
که اینطور.
ولی همینطور که بزرگتر شدم، بدتر شد.
ترسوندمش.
تاثیرگذاریم رو از دست دادم.
خیلی تنها بودم، میدونی؟ میخواستم آروم بشم.
بعدش یه حضوری رو حس میکردم و اون کابوسها...
باعث تشنج میشد، من...
خواهش میکنم، ادامه بده.
در نهایت، یه روز بابام روی زمین پیدام کرد.
هیچ لباسی تنم نبود.
بدنم...
تنم، من...
گناه.
گفت گناه.
اون میخواست بفرستتم اونجا. من نمیتونم برم اونجا.
نه، نه.
همهی اینا وقتی با توماس آَشنا شدم تموم شد.
از عشقمون، من هم مثل اون طبیعی شدم.
با این حال این تصویرها و شبگردیها...
دوباره برگشتن؟
من نگران اونم.
پروفسور.
خوابهای من تاریکتر شدن.
پلیدی از درون ما شروع میشه یا از بیرون؟
حالت خلسهاش شروع شده.
ازش خون گرفتی که تورمش رو کمتر کنی؟
قطعاً.
از قاعدگیش هم همینطور؟
شدت زیادی داشتن.
خون زیادیه. خون زیادیه.
یه شمع بده لطفاً.
مردمک چشمش باز شده.
واکنشش نسبت به نور طبیعی نیست.
- غیرممکنه. - یه بینش دوم.
اون دیگه اینجا نیست.
کیفم.
من رو به خاطر جزئیات خسته کنندهی...
این ارائهام ببخشید.
سوزن.
هرچند، باید بهتون اطلاع بدم که...
این بچه دیگه کنار ما نیست.
پروفسور، من اعتراض دارم.
اعتراضت رو پیش خودت نگه دار، چون هیچ حسی نداره.
اون الان با یه جهان دیگه ارتباط داره.
به زخمش رسیدگی کن، سیورز.
خب...
صدای من رو میشنوی دخترم؟
و بگو داری چی میبینی؟
بهت دستور میدم، حرف بزن و بگو چی میبینی.
شب ماندگار.
شبح مرگ.
سایهاش گسترش پیدا میکنه،
و اون... داره میاد.
کی؟ کی داره میاد دخترم؟
کی، لعنت بهت، حرف بزن!
در مقابل این تعویض تعویذ باستانی تسلیم شو!
پروفسور!
بهش صدمه نمیزنم!
،بهت دستور میدم
به صدای من گوش کن.
تحت محافظت چمیل، هنیل و زدکیل...
با من حرف بزن.
به نام الیگوس...
اوراباس و ازمودی...
با من صحبت کن.
اصرار دارم بهتون ملحق بشم.
هرشب... اول موقع خواب، بعد توی آغوشتون.
همه چیز به هم میریزه!
با پلیدی، تا زانو در خون فرو میرید.
همه گریه خواهند کرد.
هیچکس نخواهد ماند که مُردهها رو دفن کنه.
- شما رو به من وعده دادن! - وعده دادن؟
منظورش شوهرشه!
کمکم کنید! کمکم کنید!
همونطور که میترسیدم شد.
خب؟
خب چی پسرم؟ نمیبینی؟
چی رو نمیبینم؟
این که اون نفرین شده.
- نفرین شده؟ - بله نفرین شده.
یه چیزی این دختر جوون رو تسخیر کرده.
احتملاً یه شیطان.
ببخشید، چی گفتی؟
هاردینگ، بهت اطمینان میدم که
پروفسور داره اغراق میکنه.
- نه، دقیقاً منظورم یه شیطانه. - شوخی میکنی.
پس کشفیات خودت
دربارهی توهمات وحشتناک چی؟
این از اونا نیست.
.محاله که تونسته باشی همهی این چیزا رو بفهمی
چطور این اتفاق برای الن افتاده؟
ارواح شیطانی راحتتر سراغ اونایی میرن
که بیشتر درگیر غرایز حیوانیشون هستن.
شیاطین از اونا خوششون میاد. دنبالشون میگردن.
پروفسور، قصد مخالفت ندارم،
ولی خودم شاهد زنهایی با اعصاب ضعیف بودم که
هرجور توهمی برای خودشون درست کردن.
این توهم نیست.
باور دارم که الن همیشه نسبت به این نیروهای کیهانی
به شدت مستعد بوده، به شکل خاصی.
احتمالا، دیوانهوار.
پس قبول داری که یه ارتباطی بین این موارد هست؟
سوال همینه.
اه، این خیلی جالبه.
من که میگم این مربوط به ناپدید شدن شوهرشه.
نه. اینکه این پلیدی...
چی هست، چطور احضار و
آزاد شده رو نمیدونم،
اما این بچهی استثناییای که باهاش ارتباط داره
توی خطر بزرگیه.
باید برم سراغ مطالعاتم.
خانم هاردینگ.
کنارش بمونید و اون رو تحت نظر بگیرین.
رفتارش رو گزارش بدین.
سیورز، دیگه بهش خوابآور نده.
اما کل شب رو هذیون میگه.
پس بذار هذیون بگه.
یه طوفان وحشتناک در راهه.
.من به این طاعون پایان میدم، به این شیطان
- کمکم کن، کمکم کن! - اه، عزیزم، خدای من.
از اینجا میبرمت بیرون.
نگران نباش.
کمک.
چیزی نیست. چیزی نیست.
- گوش کن. - چی؟
گوش کن.
ارباب... اومد!
خون سرچشمهی زندگیه!
اون اینجاست. اون اینجاست!
ارباب اینجاست!
خون سرچشمهی زندگیه!
اون اینجاست!
الن؟
توماس!
نه، نه!
توماس!
توماس.
اون پیدات نکرده.
میترسیدم دیگه هیچوقت نبینمت.
عشقم.
حق با تو بود.
درست میگفتی.
اون... قابآویز عکست رو داره.
توماس.
توماس.
باز چیه؟
- توماس! - هارتمن، در رو باز کن!
خیلیخب، قربان.
توماس!
مامان! بابا!
اون هیولاست؟
اینجا چه خبره؟
ساعت 3 صبحه.
خدای من.
طاعون. این یه کشتی طاعونزدهست.
لعنتی.
مقامات بندر رو خبر کنین
- و دکتر سیورز رو بیارید. - بله، بله، قربان.
اینجاست، ارباب.
اینجاست.
واسطه زندهست.
داماد رو خفه میکنم، ارباب.
اون برام استفاده داره.
لطفاً...
من رو راهنمایی کنید.
دستور بدید. ازم استفاده کنید.
متعلقات زیباتون رو
براتون بیارم؟
توافق حکم میکنه که
با میل خودش عهدش رو تمدید کنه.
نمیتونه دزدیده بشه.
ولی، سرورم...
التماستون میکنم...
ساکت شو، سگ!
التماسهات گستاخانه شدن.
چیزی از من طلب نکن.
سرورم.
سپیدهدم نزدیکه.
به زودی ناقوسهای سپیدهدم
به نشانه ناامیدی از آمدن من به صدا درمیان.
و شما رو خواهم چشید.
حالش چطوره؟
میترسم حالش بهتر از اون تجربهای که همه میگن من داشتم، نباشه.
لطفاً، منو به خاطر تمام مشکلاتی که براتون درست کردم ببخش.
من خوشحالم که دوباره خودت شدی.
مثل یه معجزهست.
شاید پروفسور فرانز اشتباه میکرد.
شاید تنها خواستهت این بود که توماس سالم برگرده و
و تو... و...
افسردگیم؟
- عه، من... - توماس یه چیز...
وحشتناک دیده.
اگه فقط میتونستم با پروفسور...
نه. افکار اون خیلی عجیبغریبه.
پروفسور فرانز گفت یه شیطانه.
لنی، لطفاً.
به خاطر بچهها.
کریسمس نزدیکه.
چرا باید انقدر لجباز باشی؟
چون حق با منه.
سیورز، من یه جلسه با
مریضِ دیوونهت میخواستم، نه با یه مُرده.
ازتون میخوام که صبور باشید، پروفسور، ولی این چیزیه که من رو گیج کرده.
اون تمام علائم طاعون خونی رو داره.
عفونت، ترشحات چشمی.
حتی جای گازهای بزرگ جونده اینجا و اینجا هستش.
میترسم که این کشتی، طاعون رو به ویسبورگ آورده باشه.
و چیزی که عجیبه اینه که
بدنش کاملاً خالی از خونه.
این علامت عجیب رو ببین.
ها.
من توی کانالهامون موجودات غولپیکر زیادی دیدم،
اما بهم بگید، پروفسور، فک کدوم موش، این اندازه است؟
فرشتگان و شیاطین از ما محافظت میکنن.
اون دیوونهت کجاست؟
باید همین الان من رو ببری پیشش.
نشنیدین، جناب دکتر؟
نه.
آقای ناک فرار کرده.
چی؟
دیشب مسئول شیفت رو کُشت.
این مرد باید پیدا بشه.
سیرا، راه رو نشونم بده.
سیورز، هاردینگ رو بیار.
و امشب به خونهی من بیا.
این یه طاعون معمولی نیست.
ولم کن.
یکم ازم فاصله بگیر.
توماس.
- نمیتونم نفس بکشم. - منم.
نمیتونم نفس بکشم.
برو کنار!
مامان، لطفاً مارو تنها نذار.
قول میدم نمیذارم چیزی بهتون آسیب برسونه.
نه هیولایی. نه هیچی.
حالا، یه بوس بدین.
و دعاهاتون رو بخونید.
حالا که میخوام بخوابم،
از خدا میخوام که روحم رو حفظ کنه.
آنا؟
اوه. عه، ترسوندیم.
ببخشید.
فردریک برگشته؟
اه، عه، نه، نه.
چی شده، عزیزم؟
میشه من...
امشب پیش تو بمونم؟
دوستیمون یه تسلای ارزشمند برای قلبمه.
ببخشید که بهت تشر زدم.
ممنون که دوستم داری.
اگه میخوای میتونی برداریش.
خدا با ماست، لنی.
نمیتونم تسلیم بشم تا یه روح تسخیرم کنه.
اه، نه، لطفاً. نه.
این یه روح ساده نیست، چون میتونه به صورت فیزیکی و با
بدترین نیتها ظاهر بشه.
و اون چیه؟
مثل هر طاعونی، تنها خواستهش اینه که
تمام زندگی روی زمین رو نابود کنه.
این موجود، نیرویی فراتر از شرّه.
اون خود مرگه.
چند روزه نخوابیدم.
خونهم شده مثل دیوونهخونه،
و به خاطر این منو دوباره
به این مکان بیخدا کشوندین؟
نگو که به این خرافات قرون وسطایی باور داری!
- باور ندارم. - میدونم!
چیزایی تو این دنیا دیدم که
میتونست آیزاک نیوتون رو مجبور کنه
که به رحم مادرش برگرده.
ما اونقدر که فکر میکنیم روشنفکر نشدیم
فقط با نور لطیف علم کور شدیم.
من با شیطان جنگیدم
همونطور که توی پنوئل، یعقوب با فرشته جنگیده بود. (محل مبارزه یعقوب با فرشته)
و باید بهت بگم، اگه میخوایم تاریکی رو رام کنیم،
باید با حقیقت این که وجود داره، روبرو شیم.
آقایون،
ما اینجا با یک حامل طاعون نامیرا روبرو هستیم،
یه خونآشام... نوسفراتو.
تو.
تو رو حس میکردم
که مثل یه مار توی بدنم میخزیدی.
این من نیستم.
طبیعت خودته.
نه. من عاشق توماسم.
عشق در برابر تو بیارزشه.
بهت گفتم، تو از جنس بشر نیستی.
تو برای گفتن چنین چیزی، زیادی شروری.
من فقط یه هوسم،
نه چیزی بیشتر.
برای قرنها، مثل یک هیولای نفرتانگیز
در تاریکترین گودال خفته بودم.
تا اینکه تو بیدارم کردی، افسونگر،
و من رو از قبرم بیرون آوردی.
تو مصیبت منی.
من هیچ اهمیتی به مصیبت تو نمیدم.
با این وجود سرنوشت ما یکیه.
شوهرت پیمانی رو امضا کرده
و تو رو در ازای یک کیسه طلا
به من واگذار کرده.
- دروغه. - برای طلا،
قید پیوند زناشوییش رو زد.
تو هیچی دربارهاش نمیدونی.
و این واگذاری باید توسط
اراده و اختیار خودت تکمیل بشه.
تو یه فریبکاری.
این تویی که داری خودت رو فریب میدی.
من فقط یه بچهی معصوم بودم.
فکر کردی که من دیگه برنمیگردم؟
فکر کردی که نمیام؟
احساسات تو به من وابستهست.
تو نمیتونی عشق بورزی.
نمیتونم.
با این وجود بدون تو نمیتونم آروم بگیرم.
یادته یه زمانی چطوری بودیم؟
اون لحظه رو یادت میاد؟
ازت متنفرم.
تو یه خائنی!
پس میخوای من هم دشمنیم رو بهت ثابت کنم؟
سه شب تو رو تنها میذارم.
امشب اولیش بود.
امشب خودت رو انکار کردی،
و به این ترتیب، باعث شدی که
زندگی کسایی که دوست داری رو نابود کنم.
خودمو انکار کردم؟
تو از شکنجه دادن من لذت میبری.
شب سوم که فرا برسه، تسلیم میشی،
وگرنه کسی که شوهر خطابش میکنی
به دست من میمیره.
نه.
تا زمانی که از من دعوت کنی،
قراره شاهد نابودی دنیا باشی.
نه!
تاحالا همچین چیزی ندیدم.
از دیروز صبح، سریعتر از آتیش پخش شده.
نمیتونیم افراد بیشتری رو بپذیریم.
میزان شیوع به شدت زیاده.
از شهردار خواستم اعلام قرنطینه کنه.
- شهر باید بسته بشه. - این کار از اصول مسیحیت نیست.
میتونیم براشون اتاق پیدا کنیم، قربان.
روز حسابرسی نزدیکه، قربان. رحم کنید.
باید در برابر این طاعون آرامشمون رو حفظ کنیم.
یک سایه داره فشار وارد میکنه.
بدنم داره غرق میشه.
غرق.
بوی گوشت فاسد...
خفهکنندهست.
من...
خیلی احساس ضعف میکنم، من...
میترسم که فردریک کوچولو انقدر قوی،
و گرسنه باشه که منو فرسوده کرده باشه.
میتونم... میتونم دخترا رو ببینم؟
باید بهشون اطمینان بدم...
همهچی خوب میشه، عزیزم.
همهچی درست میشه.
خودم رو نمیشناسم.
الن، بهم بگو،
این تاریکی غیرقابل تحمل چیه؟
من...
آقای هاردینگ، باید گوش کنید.
یه چیزی هست.
اون سایه، اون یه موجود جهنمیه.
- الن. - لطفاً!
این یه اختلال روانی نیست.
همونطور که پروفسور فرانز توصیفش کرد... یک شیطانه.
خانم هاوتر، من رو ببخشید، اما میخوام که شما و توماس...
هردوتون... به خونه برگردین.
چی؟
به نفع خودتونه.
لطفاً.
رحم کنید. توماس خیلی حالش بده.
نمیدونم چیکار کنم...
برای تام دعا میکنم.
- میدونی که هردوتون رو دوست دارم. - آنا چی؟
اون رو ندیدی؟
به تو مربوط نیست.
فردریک، باید به حرفم گوش بدی.
همه در خطر جدی هستیم.
به پات میفتم!
خانم هاوتر، لطفاً!
چرا از من متنفری؟
چطور جرأت میکنی با اون لحن باهام صحبت کنی؟
هیچوقت از من خوشت نمیومد. هیچوقت.
جایگاه خودت رو بدون، خانم.
ساکت نمیمونم و تظاهر نمیکنم که تو از همه بالاتری.
حاضر نیستم
- با تو بحث کنم. - چرا گوش نمیدی؟
لطفاً به حرفم گوش بده!
من همه تلاشم رو کردم
که تو این ماهها باهات مهربون باشم.
.منو بستی
شرافت داشته باش و به کسی که ازت مراقبت کرده احترام بذار.
چطور میتونی انقدر بیفکر و ظالم باشی؟
هارتمن برات یه کالسکه خبر میکنه.
البته با خرج خودم.
و به خاطر شوهرت، دعا میکنم یاد بگیری که
با دیگران رفتار بهتری داشته باشی.
آنا میمیره.
تو میمیری!
همهمون میمیریم!
چرا قبلاً دربارهی این بهم نگفتی؟
واقعاً احمق بودم.
حتماً کار آقای ناکه.
با توجه به علاقهش به موجودات زنده....
باید کار خودش باشه.
اون نوسفراتو نیست.
ولی باید پیداش کنیم،
چون با این سایه پیمان بسته.
همهجا رو بگرد.
فرش رو بلند کن.
«سولوموناری»
و کتاب اسرارشون.
«بعد کنار شنهای ساحل ایستادم
و دیدم که یک هیولا از دریا بیرون اومد.
و شیطان به اون هیولا قدرت داد...
...تا از اسمهای بزرگ در کفر حرف بزنه.
و اون هیولا شکل یک پلنگ،
پاهای یک خرس، و دهن یک شیر رو داشت!
هیولایی با هفت سر و ده تا شاخ!
روی هر شاخ یک تاج داشت،
و روی هر سر یک اسم کفرآمیز...»
خوابگرد و شوهرش
توی خطر غیرقابلتصوری هستن.
باید ببینمشون.
فرستادمشون خونه.
چطور میشه این نابهنجاری رو کشت؟
نمیدونم. فرستادیشون خونه؟
- چی؟ - فرستادیشون خونه؟
نه، اون نه. آره، فرستادم.
نمیدونی؟
دقیقاً. درسته.
من نمیدونم.
هیچوقت مستقیم با نوسفراتو روبرو نشدم.
نمیدونه.
تمام اون سخنرانیهای عالمانهت، فقط تکرارِ
حرفهای کتابهای بیارزشه!
روشهای دفع یا نابود کردنش
توی هرمنطقه کاملاً فرق داره.
و اثرگذار بودنشون هم مشخص نیست.
ولی یه چیز ثابت وجود داره
- که نظرم رو جلب کرده. - ادامه بده.
توی همهی روایتها، نوسفراتو باید
در هنگام طلوع خورشید
به خاکی که توش دفن شده بود، برگرده.
.باید در شروع روز توی قبرش بخوابه
اگه اینکار رو نکنه چی میشه؟
سیورز عزیزم، سوال اصلی همینه.
وای، خدایا.
خدای من.
دارم از هم میپاشم.
دارم متلاشی میشم. برید بیرون.
- هاردینگ. - فوراً برید بیرون.
هردوتون!
فردریک، لطفاً، ما نمیخوایم...
متوجه نیستین که یه طاعون واقعی کوفتی اینجا اومده، آقایون؟
یه اپیدمی واقعی که واقعاً داره مردم رو میکشه.
- لعنت بهت، هاردینگ! - اه، از دست شما دوتا!
متاسفم، سیورز، متاسفم.
خانم هاوتر دیوونهست
و خیلی وقت پیش باید بستری میشد.
آنای من...
فقط یه جونور گازش گرفته.
کار موشهاست! همین.
فردا، ویسبورگ رو ترک میکنیم.
اما قرنطینه است... فردا، شهر رو میبندیم.
نمیذارم جنون عبث تو، زنم رو به کشتن بده.
موجود شب، خونِ خوب زنت رو چشیده
و برای باقیش برمیگرده.
برید.
اه، توماس.
الن، عشقم.
باید بریم.
باید از شهر فرار کنیم.
تو در خطری.
- تو میدونستی... - نمیتونیم فرار کنیم.
نه، باید بریم.
یه چیزی هست که باید بهت بگم.
یه چیز نفرتانگیز، پست.
.هیچکدوم از حرفای تو نمیتونه منو متزلزل کنه.
چون یه شیطان توی این دنیا هست،
و من باهاش ملاقات کردم، و اون...
حتی نمیتونم بگمش. اون...
به ویسبورگ اومده، به خاطر تو.
میدونم.
چی؟
میشناسمش.
میشناسیش؟
من این شرّ رو به اینجا آوردم.
من هیچوقت رازم رو...
به هیچکس نگفتم.
دنبال همراه بودم.
دنبال...
مهربونی بودم، و صدا زدم.
- منظورت چیه؟ - اولش، قشنگ بود.
- هیچوقت همچین خوشبختیای رو تجربه نکرده بودم. - الن.
ولی بعد به عذاب تبدیل شد.
داشت من رو میکشت.
اما، توماس...
تو بهم شجاعت دادی تا از شرم خودم آزاد شم.
تو.
چی داری میگی؟
متوجه نیستی؟
لطفاً کمکم کن بفهمم.
اون شرم منه. اون افسردگی منه.
اون موقع من رو به عنوان معشوقهش انتخاب کرد، و حالا برگشته.
دربارهی ازدواجمون فهمیده و برگشته.
غیرممکنه.
تو خواب و رویا دنبالم میکنه.
هرشب، تمام خوابهام دربارهی اونه.
- الن. - به من دست نزن!
من نباید لمس بشم.
دیگه برام نامه ننوشتی.
چی؟
قول داده بودی که هر روز برام نامه بنویسی.
توی اون قصر، اصلاً به فکر من نبودی؟
نوشتم. من...
دروغه.
بعد از چیزی که همین الان اعتراف کردی، چطور...
دربارهی تو بهم گفت.
بهم گفت چقدر احمق بودی.
چقدر ترسو بودی.
چقدر بچه بودی.
دربارهی اینکه چطور مثل یه زن بیحال خودت رو توی آغوشش انداختی.
الن.
بهم گفت که چطور منو در ازای طلا فروختی.
- نه، من... - عشق ما قرار بود مقدس باشه!
- الن، لطفاً. - هیچوقت گوش ندادی!
خب، الان کجاست؟
پولهات؟ ترفیعت؟ خونهت؟
اون چیزایی که انقدر برات ارزش داشت، کجاست؟
بدهیت به هاردینگ مهربون رو پرداخت کردی؟
یا با این طاعونی که زنش رو گرفتار کرده براش جبران کردی؟
من به خاطر خودمون رفتم، به خاطر آیندهمون.
برای چی؟ برای چی؟ برای این چیزا!
- برای تو! - مهم نیست!
مهم نیست...
نمیفهمی؟
ما اصلاً نباید ازدواج میکردیم.
ما همین الانش هم مُرده حساب میشیم!
الن، لطفاً!
الن!
من... من دکتر سیورز رو خبر میکنم.
نه!
نه! لطفاً، لطفاً.
خوب رفتار میکنم.
خوب میشم. قول میدم، قول میدم.
هیچوقت نتونستی مثل اون منو ارضا کنی.
آره! من رو لمس کن!
لطفاً.
لطفاً!
آره!
منو ببوس.
قلبم رو ببوس. قلبم رو.
بذار ببینه. بذار عشقمون رو ببینه.
بدون تو، من تبدیل به یه شیطان میشم.
الن. الن! الن!
الن، منم. الن.
الن، دوستت دارم. دوستت دارم.
کنار من در امانی.
منم. منم.
ازم دور شو. من ناپاکم.
هیچوقت.
اگه نرم پیشش، تو رو میکشه.
نابود میشیم و دنیا توی ناامیدی غرق میشه.
نه.
میکشمش.
حتماً میکشمش.
دیگه هیچوقت بهت آسیب نمیرسونه.
هیچوقت.
بالاخره.
«و بدینسان، آن دوشیزهی دلفریب
عشق خویش را به هیولا تقدیم کرد
و تا طلوع اولین پرتوی صبح
به هم آغوشی با او پرداخت.»
«فداکاری ارادیاش نفرین را شکست
و آنان را از طاعون نوسفراتو آزاد ساخت.»
راهش اونه.
بخواب و بیدار نشو.
بابا! بابا!
فردریک. فردریک!
فردریک، بیدار شو.
دیگه نمیتونم گریه کنم، چون دیگه اشکی برای ریختن ندارم.
باید باهاش صحبت کنیم.
یکم دیگه صبرکن. غمش خیلی عمیقه.
اجازه هست؟
بیشتر از اینا گرفته میشه.
- اون بچه داشت. - میدونم.
مرگ سیاه با هر تغییر بادی
داس سنگینش رو به دست میگیره.
پروفسور، باید باهاتون صحبت کنم.
و منم میخوام با تو صحبت کنم.
اون آدم بد ذات رو از اینجا ببرید!
- ذهن مریض تو... - لطفاً، لطفاً.
...همهی این فجایع رو به بارآورده!
- تمومش کن. - بس کن، لطفاً. تقصیر منه.
این به تو ربطی نداره، توماس.
- حضور تو... - وحشتت قلبهای ما رو به درد آورده،
- اما باید به حرفمون گوش بدی. - من رو آزار میده!
فردریک، این کابوسها واقعین!
وجود دارن.
ولی با این حال، هیچ نشونهای از طاعون خونی نیست.
خواهران خوب سعی کردن با
دعاهاشون سلامتی من رو برگردونن،
اما میترسم هنوز از طلسمش آزاد نشده باشم.
به خدا و قدرت خودت باور داشته باش.
هیولا تو رو به گرگها سپرد، ولی تو پیروز شدی.
هاردینگ.
منو ببخشید. تو حال خودم نیستم. من...
لطفاً همهتون من رو ببخشید.
عقل من نتونست بپذیره... نتونست...
قوی باش، مرد، قوی باش.
اورلاک تابوتش رو توی مِلک اشرافیِ «گرونوالد» نگه داشته؟
- مطمئناً. - دقیقاً جلو چشممون بوده.
امشب، هیولا رو نابود میکنیم.
- بذار باهات بیام. - نه، البته که نه، الن.
باید از خطر دور بمونی.
توی خونهی هاردینگ همدیگه رو میبینیم و از اونجا به مِلک میریم.
لطفاً، آمادگی مهمترین اصله.
باید زمینی که اون دفن شده رو تطهیر کنیم
و تابوت سنگی رو از بین ببریم.
اینطوری در زمان طلوع خورشید هیچ محرابی نداره.
و وقتی جسد رو پیدا کنیم چی؟
میخ سرد آهنی رو توی بدنش فرو میکنم.
- اگه جواب نداد چی؟ - باید بده.
پروفسور، اجازه بدین شما رو تا خونهتون همراهی کنم.
میدونم... باید من باشم، پروفسور.
توی این دنیای اسرارآمیز من چیزی جز یه گردشگر ماهر نیستم.
تو برای اینکار متولد شدی.
این یه موهبت خاصه.
قدرتی که روم داره خیلی زیاده،
خیلی وحشتناکه،
ولی روحم نمیتونه مثل اون پلید باشه.
برای اینکه بتونیم پلیدی رو نابود کنیم، اول باید بشناسیمش.
باید اول توی خودمون پیداش کنیم،
و زمانی که پیداش کردیم، باید اون پلیدی رو به صلیب بکشیم،
وگرنه رستگاریای درکار نیست.
من نیازی به رستگاری ندارم.
کل زندگیم، هیچ کاری بدی نکردم جز اینکه به ذات خودم گوش دادم.
خب پس بهش گوش بده.
میترسم که نوسفراتو به هیچکدوم از میخهای آهنیمون آسیبپذیر نباشه.
مطمئنم فقط تویی که
توانایی نجاتمون رو داری.
الن، باید زودتر بریم.
در دوران بیدینی،
شاید تو میتونستی یه کاهنهی بزرگ برای «آیسیس» باشی.
ولی توی این دنیای عجیب و مدرن،
نقشت خیلی باارزشتره.
تو ناجی ما هستی.
ممنون.
امشب شوهرت رو سرگرم میکنم.
دیگه برو. برو خونه.
کنارش باش تا برای این شکار الکی آماده بشه.
بالاخره این وضعیت رو تموم میکنی؟
قول بده که تا وقتی از بین نرفته، برنمیگردی.
- قول بده که برنمیگردی. - قول میدم.
اون هیچ قدرتی روی تو نداره، توماس.
با تمام وجودم بهت اعتماد دارم.
دوستت دارم.
نترس.
خداحافظ.
اون اینجا نیست؟
نه، آقای هاردینگ رفتن، قربان.
کجا میتونسته بره؟
غم سنگینی داره.
منتظرش میمونیم.
هنوز تا غروب وقت هست.
نه، باید پیداش کنیم.
حالش خوب نیست، سیورز. نگرانشم.
- هاردینگ! - هاردینگ!
فردریک!
کلارا.
لوئیز.
عه، دخترام.
آنا.
تختت چقدر تاریکه.
چقدر کوچیکه.
آنا، عشقم.
پسرمون.
پسر کوچولومون.
من رو ببخش.
دیگه هیچوقت خوابم نمیبره.
هیچوقت.
بذار این آغوش مهربونت،
من رو به دور از این خواب ابدی
در خوشحالی نگه داره.
فردریک!
وای، خدای من.
خیلی دیر رسیدیم.
باید بدنهای آلودهشون رو بسوزونیم.
شعلههامون اونا رو تطهیر میکنه.
دیگه نمیتونم تحمل کنم.
لطفاً، باید ادامه بدیم.
اما اورلاک... اون تا الان دیگه بلند شده، نه؟
نباید به خونههامون برگردیم؟
نه، تا صبح صبر نمیکنم.
کاملاً عاقلانهست، توماس جوان.
امشب نفوذش رو روی خودم حس میکنم.
خداوندا، روحشون رو قرین رحمت قرار بده.
«به نام یَهُوَه
و به قدرت و جلال این سه نام
تتراگراماتون، آنکسهگزتون، پریماماتوم،
تو را، ای روح سرکش نوسفراتو،
به دریاچهی آتش افکنیم،
تا روز داوری در آن بمانی،
و دیگر هرگز در پیشگاه پروردگار که برای
داوری زندگان و مردگان و سوزاندن جهان خواهد آمد
یاد نشوی.»
شب سوم هم رسید!
اون طرف حیاط یه کلیسا هست.
عجله کن، توماس!
من آمادهام.
.ازت دعوت میکنم که به نزد من بیای
اونجاست.
وای، خدای من.
برو جلو، توماس.
جسد شیطان رو آزاد کن.
توماس، نه!
آقای ناک.
من...
روحم رو بهش واگذار کردم.
من باید شاهزادهی جاویدان موشها میشدم.
اما فقط به عروس خوشگلش اهمیت میده،
- و اون زن مال اونه. - وحشتناکه.
دوباره ضربه بزن.
من خودِ کفرم.
بمیر، ای ملعون زادهی جهنم!
همه جا رو آتیش بزنین.
لعنت بهش، رفته سراغ زنم.
باید بسوزونیمش.
باید سکونتگاهش رو نابود کنیم.
بدون هیچ محرابی.
نه، وقت برای تلف کردن نداریم.
- اون دنبال النه. - باید اون باشه!
نمیتونه دربرابر خونش مقاومت کنه!
تو دیوونهای.
میدونستی اورلاک قرار نیست اینجا باشه.
از بعد از ظهر میدونستی.
زنت این رو میخواست.
این اخلاقی نیست!
خدا از اخلاق ما فراتره!
بیفایدهست! بیفایدهست! الکی داری میدویی!
نمیتونی سرنوشتش رو تغییر بدی.
پیوند تاریکش با هیولا ما رو نجات میده،
زمانی که نور خالص خورشید به افق بتابه،
رستگاری!
طاعون برداشته میشه!
رستگاری!
با میل خودت میپذیری؟
میپذیرم.
.پس پیمان بسته شد
.سوگند ما دوباره ادا شد
بله.
روحمون باهم یکی شده بود،
و حالا گوشت و استخونمون هم یکی میشه.
تو مال منی.
بیشتر.
بیشتر.
«مترجمین: مریم صرافها و سپهر طهماسبی»
الن.
«امپایر بست تیوی کهکشانی از فیلم و سریال» .:::EmpireBestTV.Com:::. «در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
ما رو ببخش.
«و بدینسان، آن دوشیزهی دلفریب
عشق خویش را به هیولا تقدیم کرد
و تا طلوع اولین پرتوی صبح
به هم آغوشی با او پرداخت.»
«فداکاری ارادیاش نفرین را شکست
و آنان را از طاعون نوسفراتو آزاد ساخت.»
«امپایر بست تیوی، حرفه ای ترین اپلیکیشن دانلود و تماشای آنلاین فیلم و سریال» .::: EBTV.App :::.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.