All language subtitles for Nosferatu.2024.1080p.AMZN.WEB-DL.DDP5.1.H (1)

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional) Download
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hmn Hmong
hu Hungarian Download
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish Download
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

تقدیم به تمام پارسی‌زبانان

NESTED با افتخار تقدیم میکند

.::: مترجم مرتضی راکی :::. کانال تلگرام : @nestedsub

‫به پیش من بیا.

‫به پیش من بیا.

‫ای فرشته نگهبان.

‫ای روح آرامش.

‫روحِ هر دنیای آسمونی.

‫هر چیزی.

‫صدای منو بشنوید.

‫به پیش من بیا.

‫تو.

‫منو از تاریکی ابدی بیدار کردی.

‫تو... تو...

‫تو به زنده‌ها تعلق نداری.

‫تو به آدما تعلق نداری.

‫تا ابد با من خواهی بود؟

‫بهش قسم می‌خوری؟

‫قسم می‌خورم.

‫توماس.

‫توماس؟

‫چی شده عزیزم؟

‫چی شده؟

‫هیچی. من...

‫خواب دیدم...

‫که... ‫بیا اینجا.

‫لازم نیست بترسی.

‫ماه عسلمون خیلی کوتاه بود!

‫کفشتو در بیار.

‫کاش می‌تونستم بمونم عزیزم.

‫چطور می‌تونستم یه همچین ‫همسر مهربونی داشته باشم؟

‫ ،الن

‫بهت گفتم نذاری ‫اون رو تخت بیاد.

‫نمی‌تونم چیز تیره بپوشم. ‫کاملا با موهاش پوشیده شدم.

‫ولی گریتا دوست داره اینجا باشه.

‫اونم می‌خواد بمونه.

‫امروز برای ما خیلی مهمه.

‫فقط یه دقیقه دیگه.

‫واقعا باید برم.

‫خداحافظ.

‫اون واقعا اون پست رو گرفت.

‫اونو می‌فرسته یه جای دور.

‫صبح بخیر.

‫ببخشید.

‫یه ربع معطلش گذاشتی.

‫معذرت می‌خوام.

‫آقای نوک، بابت خبر...

‫عذر میخوام

‫تاخیرت یه تقدیر الهیه پسرم! ‫یه تقدیر الهی!

‫بفرمایید تو.

‫من هنوز دارم معامله رو جور می‌کنم.

‫ممنون آقا که منو برای ‫ این پست در نظر گرفتین.

‫وقتی خبر ازدواج اخیرتونو شنیدم،

‫فهمیدم که یه تقدیر الهیه.

‫چون یه مرد تازه ازدواج کرده به ‫خرج و مخارج جدید نیاز داره.

‫شما خیلی سخاوتمندین آقا.

‫لطفاً تبریکات دیر منو به همسرتون برسونین.

‫ممنون آقا.

‫اون واقعاً زیباست.

‫ .بی‌نظیره...

‫تقریباً شبیه

‫یه پریه.

‫بله، ممنون آقا.

‫من خیلی مشتاقم که روی هر

‫درخواستی که شما بدین کار کنم،

‫تا بتونم به طور کامل با شرکت ‫همکاری داشته باشم.

‫واقعاً. واقعاً.

‫این یه تقدیر الهیه.

‫من یه سری معامله با یه کنت ‫خارجی انجام دادم.

‫از یه خاندان خیلی قدیمی و اصیل.

‫یه پیرمرد خیلی عجیب و غریب.

‫اون می‌خواد یه خونه اینجا ‫تو شهر ویسبورگ ما بخره.

‫- واقعاً؟ ‫- برای بازنشستگی اینجا.

‫میگن که روزای آخر زندگیشه.

‫ خوشحال می‌شم که این آقا رو همراهی کنم

‫و املاک خودمونو بهش پیشنهاد بدم

‫من قبلاً قصر گرونوالد رو انتخاب کردم.

‫ببخشید، ولی اون مخروبه نیست؟

‫ اون دنبال یه خونه قدیمیه

‫و خیلی سخاوتمندانه پول میده

‫پس فردا صبح ساعت نه باهاش ملاقات می‌کنم؟

‫اینجاش عجیبه.

‫اون مریضه و نمی‌تونه سفر کنه.

‫پس شما باید پیشش سفر کنین.

‫فهمیدم.

‫اون تو یه شهر کوچیک ‫شرق بوهمیا، زندگی می‌کنه.

‫جایی دور افتاده تو کوه‌های کارپات.

‫اه

‫این یه ماجرای بزرگ خواهد بود پسر.

‫واقعاً.

‫مگه کنت نمی‌تونه وقتی رسید ‫همینجا قرارداد رو امضا کنه؟

‫ .نه، خیلی فوریه

‫ و اصرار داره که ما ‫یه نماینده براش بفرستیم

‫شخصاً.

‫و خیلی سخاوتمندانه پول میده پسر. ‫خیلی سخاوتمندانه!

‫اگه این معامله رو تموم کنی،

‫پست رسمیت رو تو شرکت ما می‌گیری.

‫ممنون آقا. ممنون.

‫ناامیدتون نمی‌کنم.

‫اسم کنت چی بود؟

‫اورلاک.

‫من فردا میرم، چون این سفر

‫شش هفته طول می‌کشه.

‫هاردینگ خیلی سخاوتمندانه قبول کرده

‫که تا برگشتنم ازت مراقبت کنه.

‫چرا گل‌های قشنگ رو کُشتی؟

‫- چی؟ ‫- هیچی.

‫داری چی میگی؟ ‫ببخشید.

‫بذاریمشون تو آب.

‫ .چند روز دیگه پژمرده میشن.

‫بندازشون دور ‫- چی؟

‫بندازشون دور

‫...چکار میکنی

‫تو نمی‌تونی بری.

‫این چیه ؟

‫باید خوابمو بهت بگم

‫الن، ما همه این ‫سختی‌ها رو پشت سر گذاشتیم.

‫- باید... ‫- خواهش می‌کنم.

‫دیگه از خاطرات بچگیت نگو.

‫- دکترا توصیه کردن... ‫- نه.

‫عروسی ما...

‫ولی داخل دیوارهای کلیسا نبود.

‫ بالای سرمون یه ابر تیره و نفوذناپذیر بود

‫که تا پشت تپه‌ها کشیده شده بود

‫بوی یاس بنفش تو بارون خیلی قوی بود،

‫و وقتی به محراب رسیدم،

‫اونجا نبودی.

‫جلو من ایستاده بود...

‫لباس سیاه پوشیده بود، اون...

‫مرگ بود.

‫ولی من خیلی خوشحال بودم.

‫خیلی خوشحال.

‫ما پیمان بستیم و همدیگه رو بغل کردیم،

‫و وقتی برگشتیم،

‫همه مرده بودن.

‫کشیش و همه.

‫بوی جسدشون خیلی بد بود.

‫و...

‫ولی من هیچوقت انقدر خوشحال نبودم

‫مثل اون لحظه

‫وقتی دست مرگ رو گرفتم.

‫دیگه هیچوقت این چیزا رو بلند نگو.

‫هیچوقت.

‫اینا مزخرفه. یه خواب احمقانه

‫مثل خیالات قبلیت

‫همه چی روبه‌راهه.

‫این نشونه یه چیز وحشتناک برای ماست.

‫ ،وقتی برگردم

‫بالاخره یه چیزی برای خودم دست و پا می‌کنم

‫یه خونه قشنگ با یه خدمتکار برامون می‌خرم.

‫ما به هیچکدوم از اینا احتیاج نداریم!

‫امیدوارم به هر چی که لیاقتشو داری برسی.

‫تو نباید بری، خیلی دوستت دارم.

‫خواهش می‌کنم تمومش کن!

‫از دوران تحصیلمون همچین چیزی ‫اتفاق نیفتاده بود، تام!

‫- این مال بابابزرگمه. بهترین نوشیدنیه. ‫- من نباید...

‫این سزاوار جشنی به خاطر ماجراجوییه توئه!

‫ممنون.

‫هم

‫بهت حسودیم میشه. ‫هم

‫بهت حسودیم میشه.

‫تو واقعاً جای پدرتو گرفتی حالا.

‫باورکردنی نیست.

‫این مسئولیت لعنتی. ‫خیلی خسته‌کننده‌ست، توماس.

‫البته، درست نیست که از سود شکایت کنیم.

‫ولی تقاضای بازار خیلی سریع‌تر از

‫کارخونه کشتی‌سازیمون داره رشد می‌کنه.

‫و دخترام، توماس...

‫اونا رو بیشتر از هر چیزی ‫تو دنیا دوست دارم و...

‫به الن یا آنا هیچی از اینا رو نگو،

‫ولی یه بچه دیگه هم تو راه داریم.

‫هم ‫تبریک میگم!

‫تو همیشه یه آدم هوس‌باز بودی.

‫نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم. ‫هم

‫و کی ازدواج می‌کنین؟

‫وقتی دیگه فقیر نباشم.

‫فردریک، وقتی اینطور بشه،

‫بالاخره می‌تونم پولی که

‫بهم قرض دادی رو پس بدم. ‫یه کلمه هم در این مورد نزن.

‫و فردریک ؟... ‫هم؟ -

‫مراقب الن باش.

‫اون ازم خواهش کرد که اینجا بمونم.

‫و فرصت طلایی خودتو نادیده می‌گیری؟

‫می‌ترسم که غم گذشته‌اش دوباره برگرده.

‫معلومه! ‫ شوهر جوون و خوشتیپش.

‫تختشو سرد می‌ذاره

‫عزیزانم، وقت خوابه.

‫!بابا! بابا

‫نه

‫به حرف مادرتون گوش بدین!

‫وقتشه. دیگه بسه، حالا.

‫بیا، خیلی خب ‫بیا

‫نمیتونیم ‫تو اتاق هیولا هست

‫بابا! بابا!

‫نذار اون منو خوراک هیولا کنه!

‫اونو بکش!

‫متاسفم، باید برم دنبال هیولا.

‫تو بچه خیلی خوبی هستی.

‫- شب بخیر. ‫- شب بخیر.

‫خب، بریم بالا

‫بابا، خواهش می‌کنم پیش ما بمون.

‫تا وقتی خوابتون ببره پیشتون می‌مونم.

‫من صدای هیولا رو زیر تخت می‌شنوم.

‫مزخرفه، هیچ هیولایی وجود نداره.

‫منو ببخش.

‫ من این خیالات رو.

‫پشت سر گذاشتم

‫ما همدیگه رو داریم.

‫قربان، دقیقاً همونطور که ازم خواسته بودین.

‫حالا زیر نظر شما خواهد بود،

‫و من اینجا همراهیتون می‌کنم،

‫نزدیک به هدف قراردادتون!

‫بهت افتخار می‌کنم. ‫هم

‫خواهش می‌کنم، مراقب خودت باش.

‫به من کمی ایمان داری؟

‫با اطمینان کامل می‌فرستمت.

‫و هر روز بهم نامه بنویس.

‫این کارو می‌کنم. بهت قول می‌دم.

‫یادت باشه که همه اینا برای خودمونه.

‫- دوستت دارم. ‫- دوستت دارم.

‫خداحافظ.

‫ممنون

‫باشه

‫متاسفم، نه.

‫این زوزه کشیدن‌ها چیه؟

‫گمشید بیرون، ای کولی‌های کثیف!

‫شماها برای هتل من ننگ می‌آرین!

‫و برام دردسر درست می‌کنین!

‫ببخشید، من فقط می‌خوام یه شب بمونم.

‫من تو قصر قرار ملاقات دارم.

‫قصر اورلاک، پشت گذرگاه آرنییک.

‫به خاطر خدا، دیگه هیچوقت ‫در مورد اون قصر حرف نزن.

‫به شهر خودت برگرد، ای غریبه!

‫دهناتونو ببندین!

‫خداوند شما رو لعنت کنه!

‫من خسته‌ام، ازت خواهش می‌کنم.

‫برو!

‫دو برابرشو می‌دم.

‫من تو رو تبعید می‌کنم، ‫با سیر تو رو تبعید می‌کنم!

‫خواهش می‌کنم اونجا نرو.

‫از سایه‌اش بترس.

‫سایه، کابوس برات میاره.

‫بیدار میشی ولی تو خوابی.

‫هیچ راه فراری نیست.

‫خواهش می‌کنم.

‫خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم.

‫این دختر باکره رو متبرک کن.

‫متبرکش کن.

‫اسب ما رو به سمت روح شیطانی هدایت کن.

‫خون‌آشام!

‫قبر خون‌آشام!

‫خون‌آشام!

‫دُمشو پیدا کنین!

‫سم‌های شکافته‌اش!

‫آروم!

‫آروم!

‫خدا نابودت کنه!

‫نه، به خاطر خدا!

‫سلام؟

‫اسبم؟

‫خیلی دیر شده.

‫نیمه شب شده.

‫همه خدمتکارها رفتن.

‫منو ببخشید کنت.

‫وسایلتو همونجا بذار.

‫بعد سند مالکیت رو در بیار و بشین.

‫نمی‌خوای تا صبح صبر کنی؟

‫از شما می‌خوام همونطور که می‌گم انجام بدین.

‫بله.

‫حتماً قربان.

‫سرورم.

‫ببخشید قربان؟

‫سرورم.

‫همونطور که شأن خون من

‫اقتضا می‌کنه با من صحبت کن.

‫بله سرورم.

‫منو ببخشید.

‫خواهش می‌کنم.

‫بشین.

‫ممنون سرورم.

‫من خیلی مشتاقم...

‫که مدارک مربوط به معامله شما رو بخونم.

‫و نامه‌نگاری‌های من...

‫با وکیل شماآقای نوک

‫من خیلی وقته منتظر این لحظه‌ام.

‫حتماً سرورم.

‫بنوش.

‫سرورم، من سوالاتی در مورد...

‫رسوم غیرمعمول دهقان‌ها و...

‫آواره‌ها دارم.

‫دیشب من دیدم...

‫فکر می‌کنم یه عده کولی رو دیدم...

‫که به یه باغ کوچیک از ‫درخت‌های توس رفتن و...

‫می‌ترسم که ما هنوز هم...

‫خرافات زیادی اینجا داریم،

‫که ممکنه برای یه جوون تحصیلکرده مثل شما...

‫عقب‌افتاده به نظر بیاد.

‫اون کولی‌ها یه جسد رو بیرون آوردن.

‫این رسوم کثیفشونه.

‫اون رسوم چطوریه؟

‫دیگه هیچوقت در مورد این حرف نزن!

‫چقدر منتظر بازنشستگی...

‫تو شهر شما با ایده‌های مدرن بودم.

‫جایی که هیچکس نمی‌دونه...

‫و به هیچکدوم از این داستان‌های ‫خیالی وحشتناک باور نداره.

‫بخور.

‫شما ازدواج کردین آقای هوتر؟

‫به کاری که می‌کنی دقت کن

‫هیچی نیست.

‫شاید بتونم زخمت رو تسکین بدم.

‫بیا کنار شومینه.

‫صورتت نشون میده حالت خوب نیست.

‫صبر کنین!

‫ .مراقب باشین بچه‌ها.

‫از کثیفی دور بمونین

‫منو بگیر.

‫تا حالا حس کردی که نیستی...

‫حس کردی که یه انسان نیستی؟

‫خب، من... ‫چیزی که می‌خوام بگم اینه که

‫تو واقعاً نه وجود داری و نه زنده‌ای

‫انگار که تحت اراده ‫یه نفر دیگه مثل یه عروسکی.

‫انگار یه نفر یا یه چیزی قادر بوده

‫بهت زندگی ببخشه...

‫و تو رو کنترل کنه

‫البته، همه ما بعضی وقتا ‫احساس ناراحتی می‌کنیم.

‫موضوع، ناراحتی نیست. ‫انگار یه چیزی داره اتفاق می‌افته...

‫که اونقدر ترسناک یا خطرناکه ‫که نمی‌شه توضیحش داد.

‫آره. خدا... ‫نه عزیزم آنا.

‫من...

‫به آسمون نگاه کن! ‫به دریا نگاه کن

‫مگه هیچوقت صدات نمی‌کنه؟ ‫مگه تحریکت نمی‌کنه؟

‫یه چیزی نزدیکه، در دسترس.

‫این قدرت اونه.

‫نسیم ملایمی از آسمون.

‫تقدیر!

‫عزیز رمانتیک.

‫من دیوونه نیستم آنا.

‫لنی.

‫منو ببخش.

‫هر چی می‌گم خیلی بچگانه به نظر میاد.

‫حرفات از قلب صادقت میاد.

‫قلبم بدون توماس گم شده.

‫سلام؟

‫کنت؟

‫ و امضای شما.

‫به عنوان وکیل

‫چقدر من بی‌دقّتم سرورم.

‫زبان اجدادم.

‫البته.

‫مدال مریم مقدس رو می‌بینم.

‫اون نامزد شماست؟

‫ ...اون فقط.

‫بله

‫اجازه می‌دین؟

‫ما به تازگی ازدواج کردیم.

‫راستی، اگه اجازه بدین نامه‌هایی دارم

‫که می‌خوام براش بفرستم.

‫یاس بنفش.

‫منظورتون چیه سرورم؟

‫شماها تو عشق خوش‌شانسین.

‫قضا و قدر، همانطور که آقای نوک می‌گه.

‫امضای شما...

‫خواهش می‌کنم...

‫عذر من رو بپذیرید.

‫جرأت نکردم وظیفه‌اتون رو نادیده بگیرم...

‫آقای هوتر.

‫حالا ما همسایه هستیم.

‫خیلی خوش شانسم سرورم.

‫من رو به خاطر سوالم ببخشید سرورم،

‫اما چرا یه خونه قدیمی مثل ‫قلعه گرون والد رو انتخاب کردین؟

‫قرارداد امضا شده.

‫البته.

‫خب، از شما تشکر می‌کنم و

‫خونه جدیدتون رو تبریک می‌گم.

‫خیلی دیره.

‫شما حتماً می‌خواهید بازنشسته شوید

‫اگه اجازه بدین سرورم،

‫اگه اجازه بدین رک باشم،

‫می‌خوام به محض...

‫خب، به محض تموم شدن کارم اینجا ‫به خونه برگردم.

‫...من خیلی از

‫خواب‌های پریشون رنج می‌بردم.

‫می‌ترسم مریض باشم.

‫سفر در حالت مریضی، یه فال بدِ.

‫می‌تونی اینجا بمونی و استراحت کنی.

‫باید مخالفت کنم سرورم.

‫باید به این نصیحت من گوش کنی.

‫اما سرورم...

‫کنت؟

‫مدال من دست شماست.

‫شما شوهرتون رو از دست دادین.

‫خواب منو ببین.

‫فقط من.

‫فقط من.

‫در موارد ساده راه رفتن در خواب،

‫این به خاطر احتقان خون اتفاق می‌افته.

‫خون زیاد.

‫شاید قبلاً تو یه وضعیت

‫نسبتاً عجیب تحت فشار بوده.

‫اما اون قبلاً هم این حملات رو داشته،

‫مشکلات عصبی و این چیزا. ‫...می‌فهمم

‫اگه این ادامه پیدا کرد ‫به من خبر بده.

‫اما فعلاً، خودتو درگیرش نکن دوست عزیز.

‫آره، البته.

‫بهش توصیه می‌کنم که با گن بخوابه،

‫چون وضعیت درست رو تشویق می‌کنه ‫و رحم رو آروم می‌کنه،

‫و گردش خون رو تحریک می‌کنه.

‫آره. خوبه.

‫و اگه شدت حرکاتش بیشتر شد،

‫همیشه می‌تونی اونو به تخت ببندی.

‫اون داره به سمت من میاد.

‫اون داره میاد.

‫دوز اتر رو بیشتر می‌کنم.

‫از توماس خبری نیست؟

‫نه، یعنی، آره. هیچ خبری ‫از هیچ نوعی دریافت نکردم.

‫حتی خبری به کارخونه کشتی‌سازیتون؟

‫و آقای نوک؟

‫هنوز هیچ اثری ازش نیست.

‫شرکت هر روز تو هرج و مرجه.

‫من هیچوقت از اون مرد خوشم نمیومد.

‫هیچوقت. خودم به دفترش می‌رم.

‫- خواهش می‌کنم خانم هوتر، نه. ‫- باید یه چیزی پیدا کنم.

‫- به خاطر خدا. ‫- اما توماس...

‫نمی‌تونی بدون همراه بری

‫من کاملاً طبیعت پرشورتون رو درک می‌کنم

‫و به خاطر بی‌احتیاطیتون سرزنشتون نمی‌کنم.

‫من هر روز یه نفر رو می‌فرستم تا ‫آقای نوک پیدا بشه.

‫توماس حالش خوبه.

‫مطمئنم.

‫لنی، به زودی هوا تاریک می‌شه،

‫واقعاً باید بریم.

‫لنی؟

‫فقط یه لحظه دیگه،

‫خواهش می‌کنم.

‫فردریک، لطفاً بی‌ادب نباش.

‫نباید تو خیالاتش غرق بشه.

‫همه خانواده به خاطر هوس‌هاش در خطرن.

‫من از حرف زدن در موردش خسته شدم.

‫فکر می‌کنی من هیچ باری ندارم؟

‫من دوستش دارم.

‫اون مسئول رنجش نیست.

‫منو ببخش عزیزم.

‫دکتر سیورز دوباره بهش سر می‌زنه.

‫خواهش می‌کنم بذار در مورد ‫یه چیز دیگه حرف بزنیم.

‫حال فردریک کوچولومون چطوره؟

‫خب، همیشه گرسنه

‫مثل پدرش. ‫هم

‫فردریک، ما تو یه مکان عمومی هستیم.

‫نمی‌تونم در برابر تو مقاومت کنم عزیزم.

‫الن؟

‫لنی!

‫یه بیمار جدید؟

‫بله آقا.

‫اونو تو زیرزمین گذاشتیم آقا.

‫من استفاده از سلول‌های قدیمی رو ممنوع کردم.

‫متاسفم آقا. ‫.این غیر ممکنه

‫اینجا یه بیمارستان مدرنه، نه یه زندان

‫به نظر یه پیرمرد میاد، ‫اما قسم می‌خورم دیدم

‫که جیغ می‌زد و ناله می‌کرد

‫اونو تو بازار کریسمس لوتری پیدا کردم.

‫سه گوسفند رو با دستای خالیش کشت.

‫و اونارو خام خورد!

‫خام!

‫ ،سلام، روز بخیر آقا.

‫من دکتر سیورز هستم

‫مشکل چیه؟

‫هیچ مشکلی نیست.

‫هیچ مشکلی نیست.

‫تقدیر الهی. عنایت الهی.

‫فهمیدم.

‫می‌تونین اسمتون رو بگین آقا...؟

‫من هیچکسم.

‫من خدمتکارشم.

‫اونجا چی دارین؟

‫روح.

‫هدیه‌هایی که به سرورم می‌دم.

‫نگاه کن، یه روح زیباست.

‫ سرورم روح‌های زیبا رو.

‫خیلی دوست داره

‫سرور؟

‫اون جاودانگیه.

‫ چشمانی.

‫که مثل یه تاج جواهرنشان می‌درخشن

‫و بعد نابودی.

‫خفگی.

‫و بلعیدن.

‫حالا مرد خوب، چرا این کارو می‌کنی؟

‫اشکالی نداره.

‫هیچکس بهت آسیب نمی‌زنه دوست من.

‫اون داره میاد.

‫کی؟

‫اون کیه؟

‫اونی که منو صدا زد.

‫من انتخاب کردم که بهش خدمت کنم،

‫چون می‌دونم چی می‌خواد.

‫و اون بر شما خواهد فرستاد...

‫نفرین، سردرگمی، پریشانی و توبیخ،

‫چون منو رها کردین!

‫ و اون بر جسدهای نحیف شما...

‫حکومت خواهد کرد

‫بلعیدن.

‫بلعیدن!

‫هاردینگ، کمکم کن!

‫این حملات هیستریک شب‌ها به سراغش میان،

‫مثل ساعت.

‫- سیگار؟ ‫- نه، ممنون.

‫متاسفم که اینو بهتون می‌گم،

‫کارفرمای هوتر، آقای نوک،

‫امروز صبح تو بیمارستان بستری شد.

‫چی؟

‫در مورد توماس باهاش صحبت کردی؟

‫- دیوونه شده. ‫- دیوونه شده؟

‫عقلشو از دست داده.

‫و فردریک، اون... خب،

‫مرد بیچاره تحت تأثیر یه جور وسواس مذهبیه.

‫اون چیزایی رو تکرار می‌کنه ‫که خانم هوتر می‌گه.

‫اون داره میاد

‫چی؟

‫تو کدوم جهنمی هستی توماس؟

‫که منو به یه متخصص می‌رسونه...

‫مردی به اسم فرانتس.

‫یه سوئیسی. ‫سوئیسی؟

‫پروفسور آلبین ابرهارت فون فرانتس.

‫اون تنها کسیه که می‌تونه ‫وضعیت اونو تشخیص بده.

‫وقتی من مدرسه می‌رفتم، ‫اون بهترین معلم من بود.

‫اون یه دکتر و دانشمند برجسته تو زوریخ بود.

‫- پس یه نامه به زوریخ بفرست.

‫- نه، اون اینجاست تو ویسبورگ.

‫اینجا؟

‫پس اینجا؟

‫چرا به من نگفتی مرد؟

‫خب... ‫- این خبر عالیه.

‫مرد، چرا فکر نکردی که این...

‫ می‌بینی، اون ‫فون فرانتس باسوادترین تو این زمینه است.

‫ذهنش شگفت‌انگیزه.

‫من هیچ تلاشی رو دریغ نمی‌کنم.

‫نه، منو اشتباه فهمیدی فردریک.

‫برام سخته که اونو توصیه کنم.

‫اون از دانشگاه اخراج شد.

‫و مردم شهرش مسخره‌اش کردن.

‫چی؟ ‫برام دردناکه که اینو بگم

‫اما اون وسواس کارهای پاراسلسوس شده...

‫یا گریبا و امثال اونا.

‫من کشتی‌سازم سیورز.

‫کیمیاگری،

‫فلسفه عرفانی،

‫طالع‌بینی.

‫نه! اورلاک!

‫اون تو زندگیش یه جادوگر سیاه بود.

‫سولماناری.

‫شیطان روحشو گرفت...

‫تا جسدش به شکلی کفرآمیز پرسه بزنه.

‫تو تو سایه‌اش گم شدی.

‫ .نه .نه، من باید برم!

‫به الن قول دادم

‫اینجا بمون.

‫چون شرارتش نمی‌تونه وارد این خانه خدا بشه.

‫قول دادم به شرکت ملحق بشم.

‫اومدم که یه خونه تو ویسبورگ به کنت بفروشم.

‫اون نمی‌تونه از اینجا بره.

‫اون تو راه ویسبورگه. ‫اون نمی‌تونه از اینجا بره.

‫ باید برگرده به همون زمین نفرین شده‌ای

‫که توش دفن شده

‫نه! اون دنبال النـه.

‫این رو می‌دونم!

‫به زودی دیگه سایه‌ی تو نخواهم بود.

‫به زودی گوشت و خونمون در هم می‌آمیزه،

‫و ما یکی می‌شیم.

‫ای طبیعت، رعد و برقت رو بیشتر کن،

‫و منو سریعا بر روی بال‌های ‫بادهای وحشیت ببر.

‫هدیه موعودت منتظرته!

‫عنایت الهی!

‫جامعه علمی سخت در تلاشه...

‫تا ثابت کنه کارش اونو دیوونه کرده.

‫هم - ‫ بهت اطمینان می‌دم -

‫هاردینگ. که پروفسور ‫شاید یه کم غیرمعمول باشه

‫اما اون منشأ رنجش رو می‌فهمه.

‫پروفسور فون فرانتس؟

‫منو به حال خودم بذار.

‫من شاگرد سابقتم.

‫برو! بهت می‌گم برو!

‫خواهش می‌کنم پروفسور، نمی‌خوام مزاحم بشم.

‫پروفسور، خواهش می‌کنم.

‫من تقریباً به حل معمای...

‫کتاب‌های پنجگانه مرموز رسیدم.

‫ببخشید پروفسور

‫نه، مهم نیست

‫من تو محاسبه ستاره‌ها اشتباه کردم.

‫هرمس امشب طلای گوگردی سیاهم رو بهم نمی‌ده.

‫آره، دیگه مزاحمتون نمی‌شیم،

‫- باید بریم. ‫- فقط...

‫شب بخیر پروفسور.

‫چیزی که مقدسه رو به سگ‌ها نشون ندین

‫و مرواریداتون رو جلوی خوک‌ها نریزین

‫جوان عزیز سیورز،

‫نکنه چشمای در حال مرگم دارن گولم می‌زنن؟

‫باید می‌دونستم!

‫ !بیا بغلم پسرم!

‫خیلی خوشحالم که می‌بینمت

‫یه چیزی رو حس کردم،

‫که سال‌ها پیش منو به ویسبورگ کشوند،

‫و حالا حس کردم که داره ‫فوراً بهم نزدیک می‌شه.

‫فکر کردم یه شرارته اما ‫معلوم شد تویی!

‫حالا چی شده؟

‫فهمیدم، آره.

‫زن دوست عزیزت مریضه.

‫شاید من بتونم یه چیزی اضافه کنم؟

‫یه زن جوون که از حمله‌های

‫راه رفتن در خواب رنج می‌بره.

‫خیلی خسته به نظر میای جوون.

‫نوشیدنی؟

‫صبر کن! هنوز حالت خوب نیست.

‫آره؟

‫عجله کن کاپیتان

‫برگرد به عرشه کشتی

‫اما واسیلیف. حالا ریدنکو.

‫کاپیتان، این طاعونه.

‫بیمارها رو قرنطینه کنید.

‫شیطان!

‫محموله‌هامون نفرین شده‌ست.

‫عقب! عقب!

‫بیرون! همه بیرون!

.::: مترجم مرتضی راکی :::. کانال تلگرام : @nestedsub

‫الان این دختر رو آزاد کن!

‫تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که

‫جلوشو بگیرم اتاق رو خراب نکنه.

‫آزادش کن!

‫تو همون دکتری هستی ‫که سیورز در موردش حرف می‌زد؟

‫بهش دارو دادی؟

‫من بهش مسکن می‌دادم.

‫باید تو طول روز استراحت کنه ‫ چون بدنش کل شب.

‫خیلی تحت فشارِ ‫نباید گیج باشه

‫برو عقب! برو عقب!

‫ خالق عزیزم،بله ‫ من اینجا اومدم

‫که کمکت کنم

‫این گربه‌ته؟

‫گرتا؟

‫نه آقا داره، نه خانم.

‫آره دقیقاً.

‫امیدوارم منو ببخشید

‫اما می‌خوام الان مشاوره رو شروع کنم

‫همونطور که می‌بینی، من در موردت کنجکاوم.

‫ دکتر سیورز بهم گفت که تو از بچگی

‫این حمله‌ها رو داشتی

‫می‌تونی لطفاً برام توصیفشون کنی؟

‫همیشه نمی‌تونم به یادشون بیارم،

‫انگار روحم یه جایی پرسه می‌زنه.

‫هر چی می‌تونی بگو. از اول.

‫بعضی وقتا انگار... ‫مثل یه خواب بود.

‫هم ‫و من چیزایی رو می‌دونستم.

‫همیشه از محتویات هدیه‌های ‫کریسمسی که می‌گرفتم خبر داشتم.

‫می‌دونستم کی مادرم می‌میره.

‫پدرم منو تو مزرعه‌هامون ‫داخل جنگل پیدا می‌کرد،

‫انگار دختر کوچولوی عوضیش بودم.

‫فهمیدم.

‫اما هر چی بزرگتر شدم، حالم بدتر شد.

‫اونو می‌ترسوند.

‫لمسم.

‫خیلی تنها بودم، همونطور که می‌بینی و... ‫آرزو می‌کردم یه کم آرامش پیدا کنم.

‫بعد یه موجود... ‫و کابوس‌ها

‫و حمله‌های صرع... من...

‫خواهش می‌کنم، ادامه بده.

‫و بالاخره... ‫یه بار پدرم منو دراز کشیده

‫لخت پیدا کرد، من

‫بدنم...

‫گوشتم...

‫گناه

‫گفت: گناه.

‫می‌خواست منو یه جایی بفرسته... ‫من... من نمی‌روم

‫نه، نه.

‫همه چی وقتی تموم شد ‫که برای اولین بار توماس رو دیدم.

‫عشقمون منو نرمال کرد.

‫ اما دوباره این دیده‌ها و شبگردی‌ها

‫به سراغت اومدن؟

‫من خیلی نگرانشم.

‫پروفسور...

‫خواب‌هام دارن تاریک‌تر می‌شن.

‫آیا شر از درون ما میاد یا از بیرون؟

‫حالت خلسه‌اش شروع شده.

‫کاری کردی خونریزی کنه تا التهابش کم بشه؟.

‫البته.

‫وضعیت پریودش چطوره؟

‫زیاد.

‫خونِ زیاد .خونِ زیاد.

‫یه شمع لطفا.

‫مردمک چشمش گشاد شده.

‫به طور طبیعی به نور واکنش نشون نمی‌ده.

‫- غیر ممکنه. ‫- روشن بینی.

‫دیگه اینجا نیست.

‫کیفم.

‫منو به خاطر کسل کننده بودن

‫این نمایش ببخشید

‫سوزن.

‫اما باید بهتون اطمینان بدم...

‫که این دختر با ما نیست.

‫اعتراض دارم پروفسور!

‫اعتراض نکن، ‫اون هیچی حس نمی‌کنه.

‫اون با یه دنیای دیگه در ارتباطه.

‫زخم رو ببند سیورز.

‫حالا...

‫می‌شنوی دختر؟

‫چی می‌بینی؟

‫از تو می‌خوام بگی چی می‌بینی.

‫شب ابدی.

‫شبح مرگ.

‫داره سایه‌اش رو پخش می‌کنه.

‫و اون داره میاد.

‫کی؟ کی داره میاد پیشت دختر؟

‫کی؟ حرف بزن!

‫تسلیم این ورد قدیمی شو!

‫پروفسور

‫بهش آسیبی نمی‌زنم

‫ بهت توصیه می‌کنم.

‫به صدای من گوش کنی

‫به محافظت شامویل، هانییل و زادکییل،

‫بهت دستور می‌دم با من حرف بزنی!

‫به اسم الیجوس،

‫اوراباس و آسمودای

‫بهت دستور می‌دم با من حرف بزنی!

‫من هر شب با تو خواهم بود،

‫اول تو خواب، بعد تو بغلت.

‫ همه چی با نجاست قاطی می‌شه

‫ و تو غرق تو خون می‌شی

‫و صدای جیغ همه بلند می‌شه

‫و دیگه کسی نیست که مرده‌ها رو دفن کنه.

‫تو بهم قول دادی. ‫بهت قول دادم؟

‫منظورش شوهرشه ‫بهت قول دادم؟

‫کمک کنید، کمک کنید.

‫همونطور که می‌ترسیدم.

‫خب؟

‫خب چی پسرم؟ خودت نمی‌بینی؟

‫چی می‌بینم؟

‫نمی‌بینی که نفرین شده؟

‫- نفرین شده؟ ‫- آره، نفرین شده.

‫این موجود جوون عزیز، یه روح...

‫شاید یه شیطان، توش رفته.

‫چی؟

‫بهت اطمینان می‌دم هاردینگ

‫که پروفسور داره اغراق می‌کنه.

‫نه، منظورم واقعاً شیطانه. ‫شوخی می‌کنی.

‫پس کشف تو در مورد

‫بیماری‌های وحشتناک توهم چی؟

‫این توهم نیست.

‫امکان نداره همه اینا رو فهمیده باشی.

‫این چه بلایی سر الن میاره؟

‫ روح‌های شیطانی به راحتی تو

‫ کسایی که غریزه‌های حیوونیشون روشون ‫غلبه داره، نفوذ می‌کنن

‫شیطان‌ها شبیهشون هستن و دنبالشون می‌گردن.

‫با شما بحث نمی‌کنم پروفسور،

‫اما من زن‌هایی با طبیعت عصبی دیدم که...

‫توهمات می‌سازن.

‫این توهم نیست.

‫فکر می‌کنم اون همیشه در ‫معرض نیروهای کیهانی بوده.

‫ به شکلی منحصر به فرد.

‫و شاید دیوانه وار

‫پس قبول می‌کنی که ‫یه ارتباطی بین این موارد هست؟

‫این سوال اصلیه.

‫این عالیه.

‫بهت اطمینان می‌دم که این ‫به خاطر ناپدید شدن شوهرشه.

‫نه. ‫این شرارت و طبیعتش...

‫ و اینکه چطور.

‫آزادش کردم رو نمی‌دونم

‫اما این دختر عجیب غریبی که ‫باهاش در ارتباطه.

‫در خطر جدیه

‫باید برگردم به مطالعاتم.

‫خانم هاردینگ.

‫ پیشش بمون و رفتارش رو ‫ تحت نظر داشته باش

‫و از کارهاش بهم خبر بده

‫سیورز، دیگه از داروی خواب‌آور استفاده نکن.

‫ولی اون کل شب همینطور هذیون می‌گه.

‫پس بذار هذیون بگه،

‫چون یه طوفان وحشتناک در راهه.

‫من به این طاعون و شرارت پایان می‌دم.

‫کمک کنید، کمک کنید.

‫از اینجا بیرون می‌برمت

‫نگران نباش.

‫کمک

‫مشکلی نیست

‫گوش کن ‫چی بود؟

‫گوش کن

‫سرورش... اومده

‫خون، جوهر زندگیه.

‫اون اینجاست.

‫خداوند اینجاست.

‫خون، جوهر زندگیه.

‫اون اینجاست.

‫الن.

‫توماس.

‫نه، نه.

‫توماس.

‫توماس.

‫اون پیدات نکرد.

‫می‌ترسیدم دیگه نبینمت.

‫عزیزم.

‫ ،حق با تو بود.

‫ ،حق با تو بود.

‫اون... گردنبندت رو داره

‫توماس.

‫توماس.

‫حالا چی شده؟

‫توماس. ‫در رو باز کن هارتمان.

‫همه چی مرتبه قربان.

‫توماس.

‫مامان، بابا

‫آیا اون هیولا اینجاست؟

‫این دیگه چه کوفتیه؟

‫ساعت از سه صبح گذشته.

‫خدای من.

‫طاعون! ‫این یه کشتی طاعون زده‌ست.

‫لعنت.

‫به مقامات بندر هشدار بدید

‫و دکتر نوک رو خبر کنید. ‫چشم قربان.

‫اینجاست قربان.

‫خودشه.

‫هنوز واسطه زنده‌ست.

‫من داماد رو خفه می‌کنم قربان.

‫من توش منفعتی دارم.

‫خواهش می‌کنم.

‫،منو راهنمایی کن

‫بهم دستور بده ازم استفاده کن

‫ باید وسایل

‫خوشگلت رو بیارم؟

‫دستورات می‌گن که اون باید

‫دوباره با میل خودش پیمان ببنده.

‫پس نمی‌تونه دزدیده بشه.

‫اما سرورم...

‫خواهش می‌کنم.

‫خفه شو سگ.

‫التماس‌هات داره بی‌شرمانه‌تر می‌شه.

‫از من چیزی گدایی نکن.

‫سرورم.

‫سحر خیلی نزدیکه.

‫و به زودی ناقوس‌های صبح

‫به خاطر اومدن من به صدا در میان

‫و شما رو خواهم چشید. یا مزه‌تون رو می‌فهمم

‫حالش چطوره؟

‫من از چیزی بیشتر از چیزهایی که ‫در مورد رنج‌هام بهم گفته شده نمی‌ترسم.

‫از شما می‌خوام منو به خاطر ‫دردسرهایی که براتون درست کردم ببخشید.

‫خوشحالم که دوباره به حالت عادی برگشتی.

‫انگار یه معجزه‌ست.

‫شاید پروفسور فرانتس اشتباه می‌کرد.

‫شاید تنها امیدت این بود که ‫توماس رو سالم ببینی و بعد...

‫.... و بعد

‫ناراحتی من؟

‫من... ‫ توماس یه چیز

‫وحشتناک دیده

‫ای کاش می‌تونستم با پروفسور صحبت کنم.

‫آروم باش. ‫افکارش عجیب و غریبه.

‫پروفسور فرانتس گفت یه شیطانه.

‫ ،لنی خواهش می‌کنم.

‫ ،به خاطر بچه‌ها

‫کریسمس شده

‫چرا اینقدر لجباز و رو اعصاب موندی؟

‫چون حق با منه.

‫سیورز، من یه جلسه با

‫دیوونه‌ات خواستم نه با یه آدم مرده

‫صبر کن پروفسور. اما این ‫چیزیه که منو نگران می‌کنه.

‫همه نشانه‌های طاعون خونی رو داره...

‫مسمومیت خون، ترشحات چشم

‫و حتی جای گاز گرفتگی موش اینجا و اونجا.

‫می‌ترسم که این کشتی ‫این طاعون رو به ویسبورگ آورده باشه.

‫و از همه بدتر اینه که

‫بدنش کاملا خالی از خونه.

‫و به این علامت عجیب اینجا نگاه کن.

‫هاه

‫من آفت‌های زیادی شبیه به ‫ هیولای لویاثان تو کانال‌هامون دیدم،

‫اما بهم بگو پروفسور، کدوم ‫موشی فکی به این بزرگی داره؟

‫فرشته‌ها و شیطان‌ها از ما محافظت می‌کنن.

‫ دیوونه‌ات کجاست؟.

‫باید فورا منو پیشش ببری

‫نشنیدی قربان دکتر؟

‫نه.

‫آقای نوک فرار کرده.

‫چی؟

‫او شب گذشته نگهبان شیفت رو کشت

‫باید این مرد رو پیدا کنیم.

‫سیرا، راه رو نشون بده.

‫ سیورز، هاردینگ رو ببر

‫و امشب تو خونه‌ام با من ملاقات کن

‫این فقط یه طاعون نیست.

‫.منو ول کن

‫برو کنار

‫توماس.

‫نمی‌تونم نفس بکشم. ‫منم

‫نمی‌تونم نفس بکشم

‫از من دور شو.

‫خواهش می‌کنم ما رو ترک نکن مامان.

‫ بهتون قول می‌دم نذارم ‫هیچ چیزی بهتون آسیب بزنه

‫نه هیولا، نه هیچ چیز دیگه

‫ حالا منو ببوسید.

‫و دعاهاتون رو بخونید

‫حالا بخواب...

‫و از خدا می‌خوام از من محافظت کنه.

‫آنا؟

‫منو ترسوندی

‫منو ببخش

‫فردریک برگشته؟

‫نه، نه.

‫چی شده عزیزم؟

‫... می‌تونم

‫امشب پیشت بمونم؟

‫دوستی ما مرهم با ارزشی برای قلبمه.

‫منو ببخش که سرت داد زدم.

‫از محبتت ممنونم.

‫اگه دوست داری، برش دار.

‫خدا با ماست لنی.

‫نمی‌تونم قبول کنم که روح‌ها ‫دارن منو تسخیر می‌کنن.

‫نه، خواهش می‌کنم

‫ ،اون فقط یه روح نیست ‫ بلکه می‌تونه به شکل فیزیکی

‫و با بدترین نیات ظاهر بشه

‫اون چیه خواهش می‌کنم؟

‫ مثل هر طاعونی، تنها خواسته‌اش.

‫نابودی تمام زندگی روی زمینه

‫ ،این موجود فراتر از شره.

‫خودِ مرگه

‫چند روزه که نخوابیدم...

‫خونه‌ام پر از هرج و مرج شده...

‫و من برای همین به این خونه‌ای

‫که خدا ترکش کرده، احضار شدم؟

‫نگو که تو به این خرافات قدیمی اعتقاد داری.

‫من بهش اعتقاد ندارم و من...

‫چیزهایی تو این دنیا دیدم...

‫که ایزاک نیوتن رو سینه‌خیز

‫به رحم مادرش برمی‌گردونه.

‫ما روشن‌فکر نشدیم، بلکه با

‫نور خیره‌کننده‌ی علم، کور شدیم.

‫ ،من با شیطان جنگیدم

‫همونطور که یعقوب با فرشته تو فنیل جنگید

‫و بهت اطمینان می‌دم که ‫اگه بخوایم تاریکی رو کنترل کنیم،

‫اول باید وجودش رو قبول کنیم.

‫آقایون

‫ما اینجا با حامل طاعونی ‫روبرو هستیم که نمی‌میره...

‫ نوسفراتو خون‌آشام

‫تو...

‫ حست کردم.

‫مثل یه مار تو بدنم می‌خزه

‫اونی که حس کردی من نبودم.

‫بلکه این طبیعت خودته.

‫نه، من توماس رو دوست دارم.

‫عشق دون شأن توئه.

‫بهت گفتم که تو انسان نیستی.

‫تو با طرز حرف زدنت شروری.

‫من فقط یه غریزه حیوانی‌ام.

‫نه بیشتر از اون.

‫برای قرن‌ها من یه هیولای

‫منفور تو اعماق پرتگاه بودم

‫تا اینکه تو ای جادوگر منو بیدار کردی

‫و از قبرم بیرون آوردی.

‫تو عذاب منی.

‫من به عذاب‌های تو اهمیتی نمی‌دم.

‫با این حال این سرنوشت ماست.

‫شوهرت یه پیمان امضا کرده

‫و در ازای یه کیسه طلا

‫تو رو به من سپرده

‫دروغه. ‫بخاطر طلا

‫اون به خاطر طمع یه کیسه طلا، ‫ازدواجش رو با تو فسخ کرده.

‫تو اصلا از اون چیزی نمی‌دونی.

‫ و تو باید با میل خودت.

‫تسلیم بشی

‫تو یه شیادی.

‫و تو با خودت شیادی.

‫من فقط یه بچه بی‌گناه بودم.

‫فکر کردی من دیگه برنمی‌گردم؟

‫فکر کردی که من برنمی‌گردم؟

‫اشتیاق تو به من گره خورده.

‫تو نمی‌تونی عشق بورزی.

‫من نمی‌تونم.

‫با این حال من فقط با تو سیر می‌شم.

‫یادته یه زمانی چطور بودیم؟

‫یه لحظه، یادت میاد؟

‫من ازت متنفرم.

‫تو یه شیادی.

‫می‌خوای دشمنیم رو بهت نشون بدم؟

‫سه شب ترکت می‌کنم.

‫این اولین شب بود.

‫امشب خودت رو انکار کردی.

‫و اینطوری منو مسئول نابودی همه

‫کسایی که دوستشون داری می‌کنی.

‫خودمو انکار کردم؟

‫تو از شکنجه دادن من لذت می‌بری.

‫شب سوم جلوی من تسلیم می‌شی.

‫وگرنه کسی که بهش می‌گی شوهر،

‫به دست من می‌میره.

‫نه!

‫تا از من بخوای که بیام.

‫می‌بینی که دنیا نابود می‌شه.

‫نه!

‫دو شب دیگه.

‫من قبلاً همچین چیزی ندیده بودم،

‫از دیروز صبح، سریع‌تر از آتیش پخش می‌شه.

‫ما دیگه نمی‌تونیم بیشتر از این تحمل کنیم،

‫میزان ابتلا خیلی بالاست.

‫از شهردار خواستم قرنطینه کنه

‫و شهر رو ببنده. ‫این از تعالیم مسیحیت نیست

‫باید براشون یه جایی پیدا کنیم.

‫روز حساب نزدیکه سرورم، ‫پس بهشون رحم کن سرورم و مهربون باش.

‫باید در مواجهه با این طاعون، آروم باشیم.

‫یه سایه داره سنگینی می‌کنه...

‫ بدنم داره.

‫غرق می‌شه

‫بوی گوشت گندیده...

‫داره خفه‌ام می‌کنه.

‫من...

‫خیلی احساس ضعف می‌کنم، من...

‫می‌ترسم که فردریک کوچولو خیلی قوی باشه...

‫و اونقدر گرسنه باشه که منو بخوره.

‫می‌تونم دخترها رو ببینم؟

‫باید بهشون اطمینان بدم.

‫ .همه چی درست می‌شه.

‫همه چی خیلی بهتر می‌شه

‫من خودمو نمی‌شناسم.

‫الن، بهم بگو...

‫این تاریکی غیر قابل تحمل چیه؟

‫من...

‫،آقای هاردینگ باید بهم گوش بدید

‫یه چیزی هست

‫سایه، اون یه موجود جهنمیه.

‫الن. ‫خواهش می‌کنم

‫این یه اختلال عصبی نیست

‫ بلکه همونطور که. ‫پروفسور فرانتس گفت، یه شیطانه

‫خانم هوتر، منو ببخشید اما ‫ شما و توماس.

‫باید به خونه برگردید

‫چی؟

‫این به نفع شماست.

‫خواهش می‌کنم

‫رحم کن، توماس حالش بده

‫نمی‌دونم چیکار کنم.

‫برای تام دعا می‌کنم

‫می‌دونی که دوستتون دارم. ‫ آنا چی؟

‫اون رو ندیدی؟

‫به تو مربوط نیست.

‫فردریک، باید بهم گوش بدی،

‫ما همه در خطر بزرگی هستیم

‫به پات افتادم و التماس می‌کنم.

‫خانم هوتر، خواهش می‌کنم.

‫دلیل اینکه از من متنفری چیه؟

‫چطور جرأت می‌کنی اینطوری با من حرف بزنی؟

‫تو هیچوقت منو دوست نداشتی.

‫جایگاه خودت رو بدون خانم.

‫ دیگه ساکت نمی‌مونم و وانمود نمی‌کنم.

‫که تو از همه بالاتری

‫- من با تو بحث نمی‌کنم. ‫- چرا بهم گوش نمی‌دی؟

‫خواهش می‌کنم گوش بده.

‫من تمام تلاشم رو کردم که تو

‫این ماه‌های طولانی باهات مهربون باشم.

‫منو محدود کردن.

‫غرورت رو جمع کن تا به کسی ‫که ازت مراقبت می‌کنه احترام بذاری.

‫چطور می‌تونی اینقدر ساده و بی‌رحم باشی؟

‫هارتمن برات یه کالسکه میاره.

‫البته به خرج من

‫و به نفع شوهرت، امیدوارم

‫یاد بگیری با احترام بیشتری رفتار کنی.

‫آنا می‌میره.

‫و تو هم می‌میری.

‫همه‌مون می‌میریم.

‫چرا زودتر اینو بهم نگفتی؟

‫من یه احمقم.

‫حتماً کار آقای نوکه

‫وسواسش به موجودات زنده.

‫شکی توش نیست

‫ اون نوسفراتو نیست

‫اما باید پیداش کنیم

‫اون با این سایه یه قراردادی بسته.

‫همه‌جا رو بگرد.

‫فرش رو بکش.

‫سولماناری

‫و نماد اسرارشون.

‫من در ساحل دریا روی شن‌ها ایستادم

‫یه موجود دیدم که از دریا بلند شد.

‫...و مار به اون حیوون قدرت داد...

‫...که از اسمای بزرگ به شکل کفرآمیز حرف بزنه.

‫و اون حیوون شکل یه پلنگ رو داشت،

‫پاهای یه خرس، دهن یه شیر!

‫یه حیوون با هفت تا سر و ده تا شاخ!

‫رو هر شاخش یه تاج،

‫رو هر سرش یه اسم کفرآمیز...

‫اون راه رونده تو خواب و شوهرش

‫تو یه خطر خیلی خیلی بزرگ هستن.

‫باید ببینمشون.

‫فرستادمشون خونه.

‫این انحرافو چجوری میشه کشت؟

‫نمیدونم. فرستادیشون خونه؟

‫- چی؟ ‫- فرستادیشون خونه؟

‫نه، نه اینو نمیگم. آره، فرستادمشون.

‫نمیدونی؟

‫دقیقا. درسته.

‫نمیدونم.

‫من هیچوقت نوسفراتو رو از نزدیک ندیدم.

‫اون نمیدونه.

‫همه سخنرانیای قشنگت فقط تکرار چیزاییه

‫که تو کتابای لعنتی خوندی!

‫راه های دفع و نابود کردنش

‫خیلی زیاد از یه منطقه به ‫منطقه دیگه فرق میکنه.

‫تاثیرشون کاملا نامشخصه.

‫ولی یه حقیقت تغییرناپذیر هست

‫- که بیشتر از همه برام جالبه. ‫- بگو.

‫تو همه داستانا، نوسفراتو باید برگرده

‫به همون خاکی که توش دفن شده

‫قبل از اولین بانگ خروس.

‫باید روزا تو قبرش بخوابه.

‫اگه این کارو نکنه چی میشه؟

‫این، آقای سیورز عزیز، سوال اصلیه.

‫خدای من.

‫خدای من.

‫دارم از هم میپاشم.

‫دارم تیکه تیکه میشم. گمشو بیرون.

‫- هاردینگ. ‫- فورا اینجا رو ترک کن.

‫هر دوتاتون!

‫فردریش، خواهش میکنم، ما نمیخوایم که...

‫نمیبینین یه طاعون واقعی لعنتی هست، آقایون؟

‫یه اپیدمی واقعی که داره ‫واقعا آدمای واقعی رو میکشه.

‫- لعنت به تو، هاردینگ! ‫- ای بابا شما دوتا!

‫متاسفم، سیورز. متاسفم.

‫خانم هوتر دیوونه‌ست

‫و خیلی وقت پیش باید بستری میشد.

‫آنای من...

‫گزیده شده بود توسط حشره ها.

‫موشا! دیگه بسه.

‫فردا، ما داریم ویزبورگ رو ترک میکنیم.

‫ولی قرنطینه... فردا، ما شهر رو میبندیم.

‫نمیذارم دیوونگی بیخود تو زنمو بکشه.

‫شیطان شب از خون زن خوبت خورده

‫و برای بقیه اش برمیگرده.

‫برو.

‫اوه، توماس.

‫الن، عشق من.

‫ما باید بریم.

‫باید از شهر فرار کنیم.

‫تو تو خطری.

‫- تو میدونستی... ‫- ما نمیتونیم فرار کنیم.

‫نه، باید فرار کنیم.

‫یه چیزی هست که باید بهت بگم.

‫یه چیز خیلی نفرت انگیز، خیلی پست.

‫هیچی که تو بگی منو تکون نمیده،

‫چون یه شیطان تو این دنیا هست،

‫و من باهاش ملاقات کردم، و اون...

‫نمیتونم بگم. اون...

‫اون برای تو به ویزبورگ اومده.

‫میدونم.

‫چی؟

‫من اونو میشناسم.

‫میشناسیش؟

‫من این شر رو سرمون آوردم.

‫من هیچوقت...

‫راز خودمو با هیچ کسی درمیون نذاشتم.

‫من دنبال همدم بودم.

‫من دنبال...

‫محبت بودم، و صداش کردم.

‫- منظورت از این چیه؟ ‫- اولش، شیرین بود.

‫من هیچوقت همچین لذتی رو تجربه نکرده بودم. ‫- الن.

‫ولی تبدیل به شکنجه شد.

‫میخواست منو بکشه.

‫ولی، توماس...

‫این تو بودی که بهم جرات دادی ‫از شر خجالتم خلاص شم.

‫تو.

‫داری چی بهم میگی؟

‫نمیفهمی؟

‫خواهش میکنم، کمکم کن بفهمم.

‫اون خجالت منه. اون اندوه منه.

‫اون منو به عنوان معشوقش گرفت، ‫و حالا برگشته.

‫اون از ازدواج ما باخبر شده و برگشته.

‫غیر ممکنه.

‫اون تو خوابام منو تعقیب میکنه.

‫همه فکرهای خوابم هر شب در مورد اونه.

‫- الن. ‫- بهم دست نزن!

‫نباید بهم دست بزنی.

‫نامه نوشتنتو برام قطع کردی.

‫چی؟

‫قول داده بودی هر روز برام بنویسی.

‫تو اون قلعه به من فکر نمیکردی؟

‫میکردم. من...

‫دروغه.

‫بعد از چیزی که الان اعتراف کردی، چطور...

‫اون بهم در مورد تو گفت.

‫بهم گفت چقدر احمق بودی.

‫چقدر ترسو.

‫چقدر مثل یه بچه.

‫چطور مثل یه زن غش کرده، تو بغلش افتادی.

‫الن.

‫بهم گفت چطور منو بهش به خاطر طلا فروختی.

‫نه، من... -عشق ما قرار بود مقدس باشه!

‫- الن، خواهش میکنم. ‫- تو هیچوقت گوش نمیدی!

‫خب، کجاست؟

‫پولِت؟ ترفیعِت؟ خونَت؟

‫کجاست چیزی که اینقدر برات با ارزشه؟

‫دِینِتو به هاردینگِ مهربون پس دادی؟

‫با این طاعونی که زنشو گرفته، بهش پس دادی؟

‫من برای ما رفتم، برای آیندمون.

‫برای چی؟ برای چی؟ برای این چیزا!

‫- برای تو! ‫- مهم نیست!

‫مهم نی...

‫نمیبینی؟

‫ما هیچوقت نباید ازدواج میکردیم.

‫ما دیگه مُردیم!

‫الن، خواهش میکنم.

‫الن!

‫من-من دکتر سیورز رو خبر میکنم.

‫نه!

‫نه! خواهش میکنم، خواهش میکنم.

‫دختر خوبی میشم.

‫دختر خوبی میشم. قول میدم. قول میدم.

‫تو هیچوقت نمیتونستی منو اونجوری ‫که اون راضی میکرد، راضی کنی.

‫آره! منو ببر!

‫خواهش میکنم.

‫خواهش میکنم!

‫آره!

‫منو ببوس.

‫قلبمو ببوس. قلبمو.

‫بذار اون ببینه. بذار عشق مارو ببینه.

‫بدون تو، من تبدیل به یه شیطان میشم.

‫الن. الن! الن!

‫الن، منم. الن.

‫الن، دوستت دارم. دوستت دارم.

‫پیش من در امانی.

‫منم. منم.

‫از من دور شو. من ناپاکم.

‫هرگز.

‫اگه پیشش نرم، تو رو میکشه.

‫ما از هم جدا میشیم، ‫و دنیا پر از ناامیدی میشه.

‫نه.

‫من میکشمش.

‫حتما میکشمش.

‫دیگه هیچوقت بهت آسیب نمیزنه.

‫هرگز.

‫بالاخره.

‫و اینک، دوشیزه زیبا

‫عشقش رو به اون هیولا تقدیم کرد

‫و با اون در آغوش گرم خوابید

‫تا اولین بانگ خروس.

‫فداکاری داوطلبانه اش طلسم رو شکست

‫و اونها رو از طاعون نوسفراتو آزاد کرد.

‫اون راهشه.

‫بیدار نشو.

‫بابا! بابا!

‫فردریش. فردریش!

‫فردریش، بیدار شو.

‫دیگه نمیتونم گریه کنم، ‫چون دیگه اشکی برای ریختن ندارم.

‫باید باهاش صحبت کنیم.

‫یه لحظه دیگه. غمش خیلی بزرگه.

‫میشه؟

‫بیشتر گرفته میشه.

‫- اون حامله بود. ‫- میدونم.

‫مرگ با داس سنگینش

‫با هر تغییر باد، درو میکنه.

‫پروفسور، باید با شما صحبت کنم.

‫منم میخوام با شما صحبت کنم.

‫اون شیاد رو از اینجا ببرید!

‫- ذهن بیمار تو... ‫- خواهش میکنم. خواهش میکنم.

‫...همه این فجایع رو به بار آورده!

‫- اینو تمومش کن. ‫- وایستا، خواهش میکنم. تقصیر منه.

‫این لحظه به تو مربوط نمیشه، توماس.

‫حضور تو... -وحشت تو قلب مارو شکسته،

‫- ولی باید به ما گوش بدی. ‫- ...به من ظلم میکنه!

‫فردریش، این کابوس‌ها واقعا وجود دارن!

‫اونها وجود دارن.

‫و با این حال اون هیچ نشونه ای ‫ از طاعون خون نشون نمیده.

‫خواهرهای خوب میخواستن با دعاهاشون

‫منو به سلامتی برگردونن،

‫ولی میترسم هنوز از طلسمش آزاد نشده باشم.

‫به خدا و نیروی خودت ایمان داشته باش.

‫اون هیولا تو رو به حال خودت گذاشت، ‫ولی تو پیروز شدی.

‫هاردینگ.

‫منو ببخش. من خودم نیستم. من...

‫لطفا همه تون منو ببخشین.

‫عقلم نمیتونست قبول کنه... قبول کنه...

‫قوی باش مرد. قوی باش.

‫اورلاک تابوتشو تو عمارت گرونوالد نگه داشته؟

‫- قطعا. ‫- درست جلوی چشممون.

‫امشب، ما اون هیولا رو نابود میکنیم.

‫- بذار منم باهاتون بیام. ‫- نه، معلومه که نه، الن.

‫تو باید جای امنی بمونی.

‫ما خونه هاردینگ همدیگه رو میبینیم ‫و به سمت عمارت میریم.

‫لطفا. آمادگی همه چیزه.

‫ما خاکی که توش دفن شده رو متبرک میکنیم

‫و تابوتشو نابود میکنیم.

‫اونوقت دیگه نمیتونه با ‫بانگ خروس پناهگاهی داشته باشه.

‫و وقتی جسد رو پیدا کنیم چی؟

‫یه میخ آهنی سرد تو قلبش فرو میکنم.

‫- اگه جواب نداد چی؟ ‫- باید جواب بده.

‫پروفسور، اجازه بدین تا دم در همراهیتون کنم.

‫میدونم... باید من باشم، پروفسور.

‫من فقط یه گردشگر ماهر ‫تو این دنیای ماورایی هستم.

‫تو برای این کار به دنیا اومدی.

‫این یه استعداد نادره.

‫کششش به سمت من خیلی قدرتمنده،

‫خیلی وحشتناک،

‫ولی روح من نمیتونه مثل اون شیطانی باشه.

‫ما باید شر رو بشناسیم ‫تا بتونیم نابودش کنیم.

‫باید اون رو درون خودمون کشف کنیم.

‫و وقتی این کارو کردیم، ‫باید شر درونمون رو به صلیب بکشیم،

‫وگرنه هیچ نجاتی نیست.

‫من نیازی به نجات ندارم.

‫من تو کل زندگیم، هیچ کار بدی نکردم ‫جز پیروی از طبیعتم.

‫پس بهش گوش کن.

‫میترسم نوسفراتو در برابر هر کدوم ‫از میخ های آهنی ما نفوذناپذیر باشه.

‫من مطمئنم فقط تو

‫این توانایی رو داری که مارو نجات بدی.

‫الن، بذار عجله کنیم.

‫تو دوران بت پرستی،

‫شاید تو یه کاهنه بزرگ ایزیس میبودی.

‫ولی، تو این دنیای عجیب و مدرن،

‫هدف تو ارزش بیشتری داره.

‫تو نجات مایی.

‫ممنون.

‫من امشب شوهرتو نگه میدارم.

‫حالا برو. برو خونه.

‫مراقبش باش که برای ‫این شکار الکی آماده باشه.

‫تو به همه اینا پایان میدی؟

‫قول بده تا وقتی که دیگه ‫نباشه پیش من برنگردی.

‫- قول بده برنمیگردی. ‫- قول میدم.

‫اون هیچ قدرتی روت نداره، توماس.

‫من به تو ایمان کامل دارم.

‫دوستت دارم.

‫نترس.

‫خداحافظ.

‫اون اینجا نیست؟

‫نه، آقای هاردینگ رفتن آقا.

‫کجا میتونسته رفته باشه؟

‫غم بزرگی داره.

‫ما منتظرش میمونیم.

‫هنوز تا غروب وقت هست.

‫نه، باید پیداش کنیم.

‫حالش خوب نیست، سیورز. من براش میترسم.

‫- هاردینگ! ‫- هاردینگ!

‫فردریش!

‫کلارا.

‫لوئیز.

‫اوه، دخترای من.

‫آنا.

‫تختت خیلی تاریکه.

‫خیلی کوچیک.

‫آنا، عشق من.

‫پسرمون.

‫پسر کوچولومون.

‫منو ببخش.

‫دیگه هیچوقت نمیخوابم.

‫هرگز.

‫بذار این، آغوش لطیف تو،

‫حالا منو تو خوشی نگه داره،

‫دور از خواب ابدی.

‫فردریش!

‫خدای من.

‫ما خیلی دیر رسیدیم.

‫باید بدن های آلوده شون رو آتیش بزنیم.

‫شعله های ما اونها رو تطهیر میکنه.

‫دیگه نمیتونم تحمل کنم.

‫لطفا، باید ادامه بدیم.

‫ولی اورلاک... مگه اون الان بلند نشده؟

‫نباید به خونه هامون برگردیم؟

‫نه، من تا صبح صبر نمیکنم.

‫خیلی عاقلانه ست، توماس جوان.

‫من امشب نفوذشو روی خودم حس میکنم.

‫خدا به روحشون رحم کنه.

‫به نام یهوه،

‫و به قدرت و منزلت این سه نام،

‫تتراگراماتون، آنکس هکسِتون، پریماتوم،

‫تو را، ای روح نافرمان نوسفراتو،

‫به دریاچه آتش میندازم،

‫تا آنجا بمانی تا روز قیامت

‫و در پیشگاه خدا به یاد آورده نشوی

‫همان که خواهد آمد تا ‫زندگان و مردگان را داوری کند

‫و دنیا را با آتش.

‫بنگرید، شب سوم.

‫یه کلیسا اونور حیاط هست.

‫عجله کن، توماس!

‫من آماده ام.

‫بهت دستور میدم، پیش من بیا.

‫اونجا دراز کشیده.

‫خدای من.

‫برو جلو، توماس.

‫بدن شیطان رو آزاد کن.

‫توماس، نه!

‫آقای ناک.

‫من...

‫روحمو بهش تسلیم کردم.

‫من باید شاه موش ها میشدم، جاودانه.

‫ولی اون فقط به عروس زیبایش اهمیت میده،

‫- و اون مال اونه. ‫- وحشتناکه.

‫دوباره ضربه بزن.

‫من کفرگویی هستم.

‫بمیر، ای زاده نفرین شده جهنم!

‫همه چیزو آتیش بزن.

‫لعنت بهش، مرد، اون پیش زن من رفته.

‫باید آتیشش بزنیم.

‫باید همه سکونتش رو نابود کنیم.

‫هیچ پناهگاهی.

‫نه، دیگه وقت تلف کردن نیست.

‫- اون الن رو تعقیب میکنه. ‫- باید اون باشه!

‫اون نمیتونه در برابر خونش مقاومت کنه!

‫تو یه دیوونه ای.

‫تو میدونستی اورلاک اینجا نخواهد بود.

‫تو امروز بعد از ظهر میدونستی.

‫همسرت اینو میخواد.

‫این اخلاقی نیست!

‫خدا فراتر از اخلاقیات ماست!

‫بیهوده! بیهوده! تو بیهوده میدوی!

‫تو نمیتونی از سرنوشتش فرار کنی!

‫پیوند تاریکش با هیولا همه مارو نجات میده،

‫چون وقتی نور خالص خورشید ‫سپیده دم رو بشکافه،

‫نجات!

‫طاعون برداشته میشه!

‫نجات!

‫آیا این را به میل خودت قبول میکنی؟

‫قبول میکنم.

‫پس پیمان به انجام رسید.

‫سوگندت دوباره ادا شد.

‫بله.

‫سوگندت دوباره ادا شد.

‫همینطور نیز خواهد بود گوشت ما.

‫تو مال منی.

‫بیشتر.

‫بیشتر.

‫الن.

‫مارا ببخش.

‫و اینک، دوشیزه زیبا

‫عشقش را به هیولا تقدیم کرد

‫و با او در آغوش گرم خوابید

‫تا اولین بانگ خروس.

‫فداکاری داوطلبانه او طلسم را شکست

‫و آنها را از طاعون نوسفراتو آزاد کرد.

.::: مترجم مرتضی راکی :::. کانال تلگرام : @nestedsub

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.