All language subtitles for Black.Bird.S01E05.720p.WEB.x265-Digimoviz

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian Download
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫[نمی‌خوام باهات حرف بزنم]

‫«پرندۀ سیاه» ‫«فصل اول: قسمت پـنـجـم»

‫ارائه‌ای از وبسایت دیجی موویز ‫.:: DigiMoviez.Com ::.

‫ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید: ‫ @Digimoviez

‫«این مجموعه برگرفته از داستانی واقعی‌ست»

‫مترجم: حـسـیـن هـیـدن ‫تلگرام: Hossein_hidd@

‫وقتی شش سالم بود، مادربزرگم فوت کرد.

‫پدرم برای مراسم تشییع جنازه‌اش ما رو

‫به شهر زادگاهش، یعنی شهر ویگینز ‫در کارولینای جنوبی برد.

‫هیچ‌وقت ندیده بودمش، به همین خاطر مرگش ‫زیاد برام اهمیتی نداشت...

‫گرچه پدرم رو خیلی ناراحت کرد.

‫توی اون تابوت ازش می‌ترسیدم.

‫اون بخشی از چیزی بود که حتی با این که .شش سال داشتم باز هم برام غریب بود

‫دنیای بعد از مرگ.

‫نگران این بودم که از بالا بهمون نگاه کنه ‫و چون جوون بودیم ازمون خوشش نیاد.

‫دکتر زیکرمن کجاست؟

‫عذر می‌خوام.

‫دکتر زیکرمن کجاست؟

‫رفته تعطیلات.

‫بهت نگفته بود؟

‫نه.

‫معمولاً اینطوری نمی‌کنه.

‫هر سه‌شنبه می‌بینیش؟

‫نه، فقط...

‫فقط، می‌دونی دیگه.

‫نه، نمی‌دونم.

‫فقط اگه لازم داشته باشم.

‫خب، چه روال غیرمعمولی.

‫از کجا می‌دونستی من اینجام؟

‫یه روال همیشگی توی رابطه دکتر و بیمار ضروریـه.

‫اما از کجا می‌دونستی که اینجام؟

‫متوجه سوالت نمیشم.

‫اما من و دکتر زیکرمن یه روال همیشگی نداریم.

‫از کجا می‌دونستی امروز قرار ملاقات دارم؟

‫ما یه برنامه روزانه داریم.

‫اسمت داخلش بود.

‫چرا اینجایی؟

‫چون نوبت داشتم.

‫نه.

‫چرا اینجا هستی؟

‫التهامـاتم مربوط میشه به

‫فروش سلاح‌های بدون مجوز و عبور از ‫مرز‌های ایالتی برای انجامش.

‫چرا اینجایی؟

‫همین الان بهت گفتم.

‫تو چرا اینجایی؟

‫برای درمان بیماری‌های روانی.

‫جای درستی اومدی.

‫من مجری قانون نیستم. ‫قاضی هم نیستم.

‫من با جنایت‌هایی که بیمارام کردن کاری ندارم.

‫کار من فقط مراقبت کردن از سلامت روانشونـه.

‫به نظر می‌رسه هدف زندگیت رو پیدا کردی.

‫ترجیح میدی جیمز صدات کنم یا جیمی؟

‫جیمی.

‫جیمی.

‫روان بعضی از آدما خیلی حساس‌تر از

‫بیشتر آدم‌هایی هست که احتمالاً باهاشون ‫توی زندگیت برخورد داشتی.

‫یا برای مثال، روان خودت.

‫از کجا می‌دونی روان من چطوریـه؟

‫زیاد نمی‌دونم. اما فکر می‌کنم تو ‫عقل کاملاً سالمـی داری.

‫چه خوب.

‫اما بعضی از بیمارهام اینطوری نیستن.

‫اونا افکار نادرستی دارن،

.کوچیکترین فکر نادرستی باعث میشه عقل‌شون رو از دست بدن

‫اگه بشکنن،

‫دیگه هیچ‌وقت اون آدم سابق نمی‌شن.

‫تبدیل به روح‌هایی میشن توی جسم خودشون.

‫چرا داری اینا رو بهم می‌گی؟

ازت می‌خوام وقتی که با یک سری افراد

‫اینجا سر و کار داری، دلت براشون بسوزه.

‫یک سری از افراد؟

‫جیمی...

‫دکتر.

‫- ازت می‌خوام... ‫- چی می‌خوای؟

‫تو برای سلامت روانِ هیچ کدوم از ‫بیمارهای من تهدیدی محسوب می‌شی؟

‫کدوم بیمارها؟

‫دارم بهت فرصت می‌دم که خودت ‫صادقانه صحبت کنی.

‫اصرار دارم که جدی بگیریش.

‫کدوم... بیمارها؟

‫بعد از این که مادربزرگم رو دفن کردیم، ‫پدرم ما رو برد به اقیانوس.

‫اون تنها باری بود که اقیانوس رو دیدم.

‫وقتی داشتن دنبال تریشیا رایتلر می‌گشتن، ‫لری پلیس ماریون رو

‫دائم توی این جاده‌ها اینور و اونور می‌برده.

‫می‌گفته "فکر می‌کنم اینجا دفنش کردم.

‫نه، اینجا بود.

‫شایدم اونجا بود.

‫نه، فکر می‌کنم زیر یه درخت دفنش کردم."

‫دقیقاً.

‫شب قبل از این که برش گردونم به ایلی‌نویز، ‫دوباره برگشتن اونجا.

‫همون منطقه و همون نتایج.

‫فکر می‌کنم اونجا دفن شده. ‫یه جایی همونجا.

‫واسه همین هم دوباره اونا رو کشونده اونجا.

‫حرومزاده از این کار لذت می‌بره.

‫بزار ببینم دستم به این گزارش‌ها می‌رسه.

‫خیلی خب.

‫اینجا قبل از دریاچه رفتن سمت چپ.

‫اینجا چیزی بجز مزرعه نیست.

‫وسط ناکجا آباد عجب پمپ بنزین قشنگی زدن.

‫آره.

‫خیلی خب، جلوتر باید یه جاده باربری باشه. ‫اونجا رو بپیچ راست.

‫- خب، صبح بخیر جیمز. ‫- صبح بخیر لری.

‫دیروز ندیدمت.

‫دیروز با پریروز هیچ فرقی نمی‌کرد.

‫و روز قبلش، درسته؟

‫روزت چطور بود؟

‫خوب بود. ‫مرسی که پرسیدی.

‫گری اومد ملاقات.

‫- خوبه. ‫- خوب بود.

‫همیشه دیدن خانواده خوبه. ‫اونم تا کار ماشینـه؟

‫یکم. ‫خب، نه به اندازۀ من.

‫توی کار نمایش‌های جنگ داخلیـه؟

‫ادامه نداد.

‫حیف.

‫با یه جندۀ بوگندو ازدواج کرد.

‫خب...

‫زنش فکر می‌کنه این کار "مسخره‌بازی" ـه.

‫اون همچین چیزی گفتنه؟

‫اوه، اره.

‫واسه همین بهش گفتم... ‫گفتم،

‫"تو اگه توی دوران جنگ‌ داخلی زندگی می‌کردی ‫یه پیرزن به حساب می‌اومدی. از اون پیرهای عفریته."

‫هیچکس بخاطرش مبارزه نمی‌کرد.

‫اون موقع تو سن کم عروس می‌شدن.

‫باکره.

‫که تو سن کم ازدواج می‌کردن.

‫خیلی کم. ‫آره.

‫مادرِ مادربزرگم وقتی مادربزرگم رو حامله بوده ‫14 سال داشته.

‫اون موقع عادی بوده.

‫تا اینکه دولت یه راه برای پول در آوردن پیدا کرد.

‫با بالا بردن سن قانونی دخترا؟

‫دقیقاً.

‫اون موقع‌ها هیچکس دبیرستان نمی‌رفت.

‫اصلاً رایج نبود.

‫اما بعد دولت متوجه شد

‫از دبیرستان‌ها میشه پول در آورد،

‫خب بعدش طمع به همه‌چیز غلبه کرد.

‫قضیه آموزش نیست.

‫- نیست؟ ‫- نه، قضیه...

‫اینـه که دارن بچه‌ها رو مجبور می‌کنن ‫که بزرگ شدنشون رو به تاخیر بندازن.

‫تا پدر و مدارهاشون هرچی پول دارن رو بدن پای شهریه

‫و همه پول در بیارن.

‫و این چیزیـه که یه روزی کشور رو ورشکسته می‌کنه.

‫می‌دونی، ‫هیچ وقت اینطوری بهش نگاه نکرده بودم،

‫اما پشمام.

‫می‌تونه حق با تو باشه.

‫اینطوری فکر می‌کنی؟

‫دیدگاه متفاوتی داری.

‫حتماً قبلاً هم بهت گفتن.

‫ممنونـم.

‫تو چه سنی عروس می‌شدن؟

‫دوازده، 13 نهایتاً.

‫اگه سنش به تنهایی شایدن رسیده باشه، ‫دیگه برام کافیـه. درسته؟

‫خنده دار بود.

‫هی...

‫خب بگو...

‫جوون‌ترین دختری که ترتیبـش رو دادی چند سالـش بوده؟

‫چی؟

‫جوون‌ترینی که ترتیبـش رو دادی.

‫اول تو بگو.

‫چرا؟ ‫من اول پرسیدم.

‫اول تو.

‫چهارده.

‫مقاومت کرد؟

‫نه. ‫مال تو کرد؟

‫چند سالت بود؟

‫وقتی با 14 سالۀ بودم؟

‫کلاس نهم بود.

‫من کلاس دوازدهم بودم، پس 17 سالـم بود.

‫- چیه؟ ‫- هفده.

‫لری.

‫هنوز داره چکه می‌کنه؟

‫چکه تبدیل به نشتی شد.

‫اونا رو مجبور کرده چندین بار ‫از مسیر 400 شرقی رد بشن.

‫440 رو هم گفتن چهار دفعه.

‫پس میشه 250 شرقی ‫و 375 جنوبی.

‫بی‌فایده‌ست.

‫بیشتر توی مسیر 550 شرقی بردتشون.

‫دفعه اول شش مرتبه. ‫دفعه دوم پنج مرتبه.

‫خب. مسیر 550 و 400 توی اون ‫پمپ بنزین به هم می‌خورن.

‫شاید وایساده باشن یچی بخورن و دوش بگیرن.

‫فکر نکنم اون موقع اونجا بوده باشه.

‫به نظر جدید می‌اومد.

‫پس چی اونجا بوده؟

‫اینجاست.

‫ساخت و ساز در مسیر550-400.

‫سلام، مدیر اینجا همین اطرافـه؟

‫دیل هفته‌ای چندبار میاد.

‫بقیه وقتا چی پس؟

‫فقط من و کیت هستیم. ‫اون از 3 تا 11 شیفتشـه.

‫از کی اینجایی؟

‫از ساعت 6.

‫نه، امروز رو نمیگم، ‫چند وقته اینجا کار می‌کنی؟

‫شش ماهـه.

‫می‌دونی اینجا چه مدت باز شده؟

‫فکر کنم چند سالی بشه.

‫دیل و کیت دقیق می‌دونن؟

‫دیل از همون اولش اینجا بوده.

‫شماره‌اش رو داری؟

‫ممنون.

‫اینجا روی ماشین‌ها هم کار می‌کنید؟

‫نه، جناب.

‫کسی رو می‌شناسی که بکنه؟

‫نه توی این منطقه، نه...

‫نزدیکترین فروشنده قطعات خودرو کجاست؟

‫نمی‌دونم. ‫تو کار ماشین نیستم.

‫اگرچه جان دیکی...

‫"اگرچه جان دیکی" چی؟

‫اون همه‌چی تعمیر می‌کنه.

‫مردم گاهی وسیله‌هاشون رو می‌برن که تعمیر کنه، ‫اما اینطوری نیست که رسمی باشه.

‫جان دیکی؟

‫جان دیکی هانسن. ‫جلوتر مغازه طعمه فروشی داره.

‫باشه، ممنون.

‫مدیرش گفت جایگاه توی بهار 1994 باز شده.

‫گفت اواسط تابستان 1993 زمین اینجا رو کنده بودن.

‫کار لری هال کوفتیـه.

‫شنیدم سعی کردم یکم مواد بیاری داخل.

‫این کار رو نکن.

‫شانه بالا انداختن یعنی جواب ندادن،

‫و جواب ندادن بی ادبیـه.

‫درموردش فکر کردم،

‫اما نتونستم واردش کنم.

‫بیا در نظر بگیریم می‌تونستی بیاری داخل.

‫و ازش برای نجات دادن یه نفر که بیرون زندان

.توی دردسره افتاده، استفاده می‌کردی

‫اینطوری برای اونا برای اونا نفع داشت. ‫شاید برای خودتم نفع داشت.

‫اما نمی‌دونم چطوری می‌تونست به نفع من باشه.

‫متوجه نمیشم چی میگی.

‫وقتی یکی از هیچ جا نمی‌تونه کمکی بگیره ‫در نهایت میاد پیش من.

‫و بعدش مدیون من میشه.

‫ عذر می‌خوام. .صادقانه میگم

‫گند زدم. ‫نمی‌دونستم.

‫خیلی خب.

‫درموردت توی میلواکی پرس و جو کردم.

‫باهات اوکی بودن. ‫با امتیاز عالی قبول شدی.

‫همه یکی رو می‌شناختن که یکی رو می‌شناخته ‫که تو رو می‌شناسه که ازت تعریف کرده.

‫این خوبه.

‫اما هیچکس یادش نمی‌اومد تو رو شخصاً دیده باشه.

‫همه یکی رو می‌شناختن که می‌گفته تو رو دیده

‫اما درواقع هیچکس تو رو شخصاً ندیده.

‫نظرت درمورد این قضیه چیه؟

‫باید بیشتر برن بیرون.

‫که باید این کار رو بکنن؟

‫تو بچه داری؟

‫هفته‌ات چطور بود، لری.

‫دارم سوال می‌پرسم.

‫به نظرت هفتۀ پرباری بود؟

‫دارم می‌پرسم!

‫و قبلاً هم پرسیدی. ‫بارها توی این سالها.

‫و جواب من چی بوده؟

‫من فقط کنجکاوم.

‫جواب من چی بوده؟

‫تو درمورد زندگی شخصیـت صحبت نمی‌کنی.

‫درستـه.

‫اما من همیشه از زندگی شخصیم میگم.

‫چون تو بیمار هستی، ‫و من هم دکتر.

‫نمیشه نقش‌هامون رو جابجا کنیم؟

‫این یه کار درمانی نیست؟

‫و اگه دکتر بودی بهم چی می‌گفتی؟

‫جنده، خواب‌هات رو برام تعریف کن!

‫مطمئنم بوی خوبی میدن.

‫بچه‌هات رو میگم.

‫چی داره اذیتت می‌کنه؟

‫هیچی.

‫معمولاً وقتی سعی می‌کنی طرف مقابل رو عصبانی کنی، ‫یعنی داری آسیب پذیری رو پنهان می‌کنی.

‫من آسیب پذیر نیستم. ‫تو آسیب پذیر هستی.

‫آشفته به نظر می‌رسی.

‫من که خیلی خوبم.

‫بهترین حال چند سال گذشته‌ام رو دارم، ‫و تو ازش خوشت نمیاد.

‫چرا خوشم نیاد؟

‫چون اگه من بهتر بشم

‫و به مردم بگم چطوری بهتر بشن

‫و اون آدما هم بهتر بشن...

‫تو کارت رو از دست میدی.

‫بعدش بازنشسته میشم.

‫تو... ‫بعدش بازنشسته میشی.

‫و می‌شینی با دخترات چایی می‌خوری.

‫می‌بینی‌شون که برای انجام دادن ‫کار های باغچه، خم میشن.

‫چی داره انقد بهت حس خوبی میده؟

‫درخواست تجدید نظرم.

‫خبر جدیدی درموردش داری؟

‫اینطوری بگم...

‫اگه بلد باشی چطوری به قضیه نگاه کنی ‫نشانه‌های مثبتی می‌بینی.

‫این برخوردت رو توضیح میده.

‫کدوم برخوردم؟

‫بی پرواییـت.

‫تا حدی هم جسارت.

‫گاهی وقتا یه آدم می‌تونه دلایل زیادی ‫برای اینطوری بودن داشته باشه.

‫خب، من بی پرواییِ تو رو قبلا دیدم.

‫کی؟

‫وقتی درمورد تاریخ جنگ داخلی و موتورها ‫و لوازم یدکی ماشین های قدیمی حرف می‌زدی.

‫هیچ‌وقت جسور بودنت رو ندیده بودم.

‫اینـت شبیه به دوستت شده.

‫کدوم دوستم؟

‫منظورت جیمز ـه.

‫می‌دونی منظورم کیـه، لری. ‫اون خیلی کاریزماتیکـه.

‫دیدیش؟

‫در حد یه صحبت کوتاه.

‫می‌بینم داری چه پاسخی به بودنش میدی.

‫اون خودش رو به عنوان آدمی که ‫هیچوقت پشیمون نیست نشون میده.

‫یه تصمیمی می‌گیره، انجامش میده. ‫هیچ‌وقت هم به گذشته نگاه نمی‌کنه.

‫تو اینطوری فکر می‌کنی، اما...

‫خب، اون می‌دونه پشیمونی چطوریـه.

‫از یه سری چیزا پشیمونـه.

‫اون درد رو می‌شناسه.

‫می‌دونی، اما اجازه نمی‌ده اینا از مسیر منحرفش کنه.

‫تو خودت رو اینطوری می‌بینی؟ ‫منحرف شده بخاطر درد؟

‫اخیراً نه.

‫بخاطر جیمز.

‫من...

‫من دیگه تنها نیستم.

‫وقتی کلاس هفتم بودم،

‫کوپر روس بهم گفت "تو خیلی قشنگی"

‫بعدش سرخ شد

‫و چقد لحظه‌ای نتونست توی چشام نگاه کنه.

‫سلام.

‫می‌تونم کمک‌تون کنم؟

‫شما جان دیکی هانسن هستی؟

‫خب اگه دوست داشته باشی ‫می‌تونی جی‌دی صدام کنی.

‫شما اینجا قطعات خودرو می‌فروشید؟

‫خب، اگه قطعه‌ای به تورم بخوره که ‫ارزش داشته باشه تو اینترنت آگهیـش کنم

‫ممکنه داشته باشمش.

‫هیچ‌وقت این رو دیدی؟

‫این لریـه.

‫پس خوب می‌شناسیش؟

‫نه، خانم.

‫فقط آدمی نیست که بشه فراموشش کرد.

‫با اون ریش چکمه‌ایـش و اینا.

‫"و اینا" دیگه چیه؟

‫خیلی کیری عجیبـه، می‌دونی. ‫ببخشیدا.

‫نه، راحت باش.

‫بهش یه جفت روتور ترمز شکاف‌دار

‫برای یه داج بی200 مدل 1979

‫تقریباً سالهای 92 93 بهش فروختم.

‫به نظر آدم بی‌آزاری می‌اومد.

‫نگاهش نشون می‌داد تاحالا هیچ‌وقت کسی بغلش نکرده.

‫نه حتی یه بچه.

‫می‌دونی، فکر می‌کنم زیادی باهاش مهربون بودم،

‫چون بعدش دیگه حتی مواقعی که ‫قطعه هم نمی‌خواست می‌اومد.

‫وقت می‌گذروند و درمورد دخترای جوون صحبت می‌کرد.

‫هیچ‌وقت اتفاقی افتاد؟

‫منظورت اتفاق بده؟ ‫نه.

‫بعد از یه مدت دیگه راهش ندادیم.

‫هرازگاهی از خودم می‌پرسم یهو کجا رفت.

‫و از اونجایی که اومدید دارید درموردش می‌پرسید، ‫به نظر اتفاق خوبی نیوفتاده.

‫چرا دیگه راهش ندادی؟

‫باعث ناراحتی خیلی از دخترا شده بود.

‫به علاوه دختر خودم.

‫آدری.

‫اون موقع یه نوجوون بود، ‫اما لری ازش خوشش اومده بود.

‫که قطعاً با همچین چیزی موافق نبودم.

‫آدری همین اطرافـه؟

‫رفته شهر یه سری کارا رو بکنه. ‫زود برمی‌گرده.

‫اشکالی داره اگه منتظر بمونیم؟

‫اصلاً.

‫وقتی 12 سال داشتم، من و خواهرم ‫دو جفت کتونی نو خریدیم.

‫و دست بلافاصله بعدش، ‫پامون رفت روی سرگین گاو،

‫حتی با وجود اینکه پدر و مادرمون بهمون گفته بودن ‫از اون مزرعه دور بمونیم.

‫ساعت‌ها طول کشید که کفش‌ها خشک بشن.

‫یادم نیست درمورد چی حرف زدیم.

‫فقط یادمـه که شاد بودیم.

‫پسر خوبی باش. ‫به حرف مامانـت گوش بده.

‫نمی‌خوام بشنوم...

‫متشکریم که از سرویس "دی‌او‌گی کانکت" استفاده می‌کنید.

‫برای برقراری تماس، لطفا شماره حساب خود را وارد کنید.

‫شماره حساب معتبر نیست.

‫برای برقراری تماس، لطفا شماره حساب خود را وارد کنید.

‫شماره حساب معتبر نیست.

‫برای برقراری تماس، لطفا شماره حساب خود را وارد کنید.

‫شماره حساب معتبر نیست.

‫شماره حساب معتبر نیسـ...

‫شماره حساب...

‫تلفن تخمی رو بزار!

‫این تلفن رو میگی؟

‫مهمون من باش.

‫...لطفا شماره حساب خود را وارد کنید.

‫...دزد.

‫نمیشه توی محوطه باشه.

‫...دزد.

‫بله جناب متوجه‌ام چی می‌گید

‫اما دارم میگم حتما یه اشتباهی شده

‫چون هفته پیش خودم هزینه کارت رو پرداخت کردم.

‫یعنی دارید می‌گید پسر من نمی‌تونه ‫زنگ بزنه یا بهش زنگ بزنیم؟

‫همین رو می‌گید؟

‫باشه، جناب خواهش می‌کنم.

‫اگه همین حالا، همینجا پشت خط شماره کارت ‫اعتباری رو بهتون بدم چی؟

‫بعدش میشه من رو وصل کنید؟

‫باشه. خیلی خب. ‫ممنونم.

‫ممنون که داری کمک می‌کنی.

‫عوضی. ‫مادر حرومی.

‫من باید باهات بیام.

‫نه، عزیزم. مشکلی برام پیش نمیاد. ‫فقط باید ذهنم رو خالی کنم.

‫خب، عصبانی نشو.

‫ما دارم میرم رانندگی کنم که اروم بشم، نه عصبانی.

‫خیلی خب.

‫میشه برگشتنی مشروب بگیری؟

‫آره، فک کن نگیرم.

‫نجاری.

‫چی؟

‫آخرین بار لری رو اونجا دیدم.

‫چه مدت رو اونا کار می‌کردی؟

‫دو هفته‌.

‫باهاشون چیکار می‌کنی؟

‫می‌فرستم خونه.

‫چرا؟

‫دنی گفت امروز تقریباً دعوات شده.

‫جلوی تلفن؟

‫آره، یه زندانی می‌خواست زنگ بزنه.

‫حسابم خراب شده. ‫نمی‌تونم زنگ بزنم.

‫اما حسابت رو شارژ کرده بودی؟

‫شاید یه دشمن پیدا کردی.

‫کی؟

‫یکی که اینجا کار می‌کنه.

‫اخیراً با کسی بگومگو نداشتی؟

‫دیروز با یه نگهبان بحثم شد.

‫اسمش یادم نمیاد، اما رفته بود رو اعصابم.

‫برای چی؟

‫هیچی.

‫یه چیزی هست.

‫جیمز بگو. ‫منم.

‫درمورد تو بود، لری.

‫چرا باید یه نگهبان درمورد من حرف بزنه؟

‫اون گفت...

‫اون گفت تو دوست داری ترتیب بچه‌ها رو بدی.

‫و یه قاتل بچه‌ای.

‫نمی‌خواستم بخندم، اما...

‫ترتیب بچه‌ها رو بدم؟

‫من هیچوقت توی زندگیم به کسی تجاوز نکردم، جیمز.

‫پس چیکار کردی؟

‫باهاشون سکس داشتم.

‫خیلی خب.

‫و بچه هم نبودن، جیمز.

‫نه تا همین اخیراً ‫مال خیلی وقت پیش نیست.

‫البته.

‫جیمز، تاحالا ترتیب چندتا زن رو دادی؟

‫- از زمان دبیرستان؟ منظورم اینه... ‫- نه، دبیرستان نه.

‫ترتیب چندتا زن رو...

‫می‌دونی، بعد از دبیرستان هم سکس داشتی؟

‫- هشتادتا. ‫- چی؟

‫- هشتاد تا؟ ‫- گمون کنم.

‫منظورم اینه احتمالاً یکی دوتاشون رو هم یادم رفته.

‫اما کاملاً مطمئن نیستم.

‫این خنده دار نیست، جیمز. ‫80 تاست؟

‫آره.

‫چطوری؟

‫چطوری تونستی.. ‫چطوری...

‫- از یه دیالوگ خاص استفاده می‌کنی؟ ‫- نه.

‫من فقط... ‫باهاشون حرف می‌زنم.

‫و اونام باهام حرف می‌زنن، در نهایت هم ‫لخت می‌شیم.

‫- اما چطوری؟ ‫- گفتم دیگه.

‫نه نگفتی.

‫نمی‌فهمم چی میگی، لری. ‫متاسفم.

‫هیچ زنی هیچ‌وقت خودش نمیاد ‫بهت بگه باهام حرف بزن.

‫اما دخترای جوون‌تر اینکار رو می‌کنن.

‫بعضی‌هاشون.

‫آره.

‫اولش مهربون بود.

‫کی رو میگی؟

‫- کی خوب بود، بری؟ ‫- جسیکا روچ.

‫دوچرخه‌اش پنچر شده بود، ‫داشت توی جاده خاکی می‌رفت.

‫حتی با این که دوچرخۀ مخصوص کوهستان داشت...

‫می‌دونی، سنگ‌ها و شن‌ها با هم قاطی می‌شن

‫و سنگ‌ها هم می‌تونن تیز باشن، ‫واسه همین...

‫دخترا فکر می‌کنن خیلی باهوشن، ‫اما اون پنچر کرده بود.

براش درستش کردی؟

‫- اوه، نه. بهش پیشنهاد دادم برسونمش. ‫- درسته.

‫یجوری میگن انگار من پریدم روی این دخترا، جیمز ‫و بهشون حمله کردم.

‫این حقیقت نداره.

‫از حرف زدن باهام خوشش میومد. ‫جداً میگم.

‫اون روز دوچرخه‌ام همراهم بود، ‫و بعد در ون رو باز کردم

‫و بهش نشونش دادم، و...

‫بهش گفتم چقد دوچرخه دوست دارم، ‫و درموردش صحبت کردیم.

‫انگار توی حرف زدن باهاش ‫مشکلی نداشتی، لری.

‫نه.

‫آره، همونطور که گفتم اون مهربون بود.

‫بعد یهو نبود.

‫یهو پرید بهت، هان؟

‫مثه یه سنجاب هار، ‫فقط...

‫یادته چرا؟

‫جرا داری می‌پرسی؟

‫لعنت بری، فکر کردم داریم ‫همینطوری حرف می‌زنیم.

‫داریم این کار رو می‌کنیم؟

‫من دارم این کار رو می‌کنم.

‫راحت اومد توی ونـم.

‫به دوچرخه و لوازم تمیزکننده‌ام نگاه کرد.

‫ازم پرسید که مال همونجا هستم یا نه، ‫و چرا یه ریش بورنسایدز گنده دارم.

‫اون اشتباه گفت سایدبورنز.

‫درمورد بازسازی‌ها بهش گفتم

‫و سوال‌های واقعاً خوبی پرسید، می‌دونی؟

‫خیلی کنجکاو و باهوش بود.

‫و بعد منم بوسیدمش.

‫و بعدش اون جدی شد. ‫خیلی بد شد و می‌زد تو گوشم و مشت میزد.

‫و مجور شدم به یه پارچه اتر بزنم ‫و بگیرم جلوی دهنش.

‫مجبور شدم.

‫یه مقدار رفتیم.

‫سعی کردم یه جای خوب و ساکت پیدا کنم.

‫و پیدا هم کردم، ‫گرچه نمی‌دونستم کجا هستم

‫یا کجا داریم می‌ریم، ‫اما پیدا کردم.

‫بعدش چی شد؟

‫من.. خب، ‫من، می‌دونی دیگه.

‫رفتم پشت ون پیشش و چندبار دیگه هم ‫اتر گرفتم جلوی دهنش.

‫هی به هوش می‌اومد؟

‫بهم چنگ انداخت.

‫خیلی محکم. ‫عمیق بود.

‫و وقتی داشتم گوشت‌ها رو از زیر ‫انگشت‌هاش پاک می‌کردم،

‫کلی از گوشتم اونجا بود.

‫خیلی زیاد.

‫باهاش سکس کردی؟

‫می‌دونستم می‌خوای این رو بپرسی. ‫نه... این عجیبـه.

‫کامل یادم نیست.

‫انگار سیاه مست بودم، ‫بعدش انگار توی خواب بودم

‫خودم رو می‌دیدم که میزنمش ‫و جلوی دهنش دستمال می‌گیرم،

‫میزنمش و جلوی دهنش دستمال می‌گیرم.

‫و بعدش از خواب بیدار شدم، و اون لخت بود.

‫و منم لخت بودم.

‫واسه همین من...

‫فکر می‌کنم سکس داشتیم.

‫اینطور به نظر می‌رسه، رفیق.

‫خب، بعدش شروع کرد به گریه کردن.

‫گاهی اینطوری می‌کنن.

‫اولش فکر می‌کنن دلشون می‌خواد

‫اما بعد از سکس نظرشون عوض میشه.

‫خب نه، اون داشت برای مادرش گریه می‌گرد.

‫جداً؟

‫"من مامانم رو می‌خوام.

‫فقط ببرتم پیش مامانم."

‫خوشم نیومد.

‫من رو عصبانی کرد. ‫همه‌چی رو خراب کرد.

‫واسه همین از ون آوردمش بیرون،

‫و حسابی بردمش توی مزرعه.

‫و بعدش درخته رو پیدا کردم، ‫و اون چیزم همراهم بود...

‫ابزاری که خودم با کنار هم گذاشتن دوتا ‫کمربند چرمی درستش کرده بودم.

‫و داشتم...

‫خب، بهش گفتم پشتش رو بکنه به درخت.

‫نمی‌خواستم صورتش رو ببینم، می‌دونی؟

‫و...

‫خب آره، بعد سریع دوتا کمربند رو دور گردنش انداختم،

‫و بعد فشارش دادم و کشیدمش.

‫بعد شروع کردم به پیچوندنش، ‫عین یکی از اون...

‫چی میگن بهش؟

‫- شریان بند؟ ‫- شریان بندها، دقیقا.

‫آره.

‫و انقد چرخوندن که دیگه...

‫می‌دونی دیگه.

‫صداش در نیومد.

‫خب، به نظر کاری که مجبور بودی رو کردی.

‫هیچ‌وقت حرف بدی بهم نزد، ‫اما رو اعصاب بود.

‫چرت می‌گفت.

‫چطور؟

‫می‌گفت "مچ پات قشنگـه"

‫یا یک دفعه گفت ‫"لاله گوشت خیلی خوردنیـه"

‫پچ پچ می‌کرد.

‫یه وقت هایی هم می‌نشست روی ‫یکی از نیمکت‌ها و فقط خیره می‌شد.

‫و اگه یه وقتایی اینـش می‌رفت روی اعصاب

‫و بهش می‌گفتم "لری، چی شده؟"

‫تنها چیزی که میگفت این بود ‫"می‌دونستی بیشتر موارد تمیزکننده، اب قلیایی دارن؟"

‫و بعدش ازم می‌خواست برم توی ونش ‫تا تمام مواد تشکیل دهنده‌شون رو نشونم بده.

‫- هیچ‌وقت رفتی؟ ‫- معلومه نه.

‫کسی رو می‌شناسی که رفته باشه؟

‫این اطراف نه. ‫همه ازش می‌ترسیدیم.

‫بعد شروع کردن به چیزمیز دادن بهم...

‫بهت هدیه داد؟

‫یک دفعه یه جفت گوشواره.

‫یه گردن آویز.

‫یه جفت کفش مخصوص رقص بالۀ استفاده شده.

‫اندازه‌ات بودن؟

‫آره. ‫بدترش کرد.

‫هنوز داریشون؟

‫آخر هرماه یه حراجی می‌زاریم.

‫یه چیز هست که دور ننداختمش.

‫آخرین باری که دیدیمش، ‫اون رو بهم داد.

‫هیچ‌وقت سوارش نشدم، حتی یک دفعه.

‫هر دفعه که نگاهش می‌کنم، ‫باعث میشه دلم بخواد برم دوش بگیرم.

‫مامانم میگه تو بچگی اصلاً اذیت نمی‌کردم

‫بجز وقت‌هایی که به چیزهایی ‫که می‌خواستم گیر می‌دادم

‫مثه یه سگ که چشش افتاده دنبال یه تیکه گوشت.

‫مامانم این اسم رو روش گذاشته بود، ‫تیکۀ گوشت من.

‫وقتی شش سالم بود، تیکه گوشتـم یه ماهی قرمز بود.

‫وقتی نه سالم بود، ‫یک بسته گیره موی پروانه‌ای بود.

‫از اون رنگی رنگی‌ها بود.

‫اما بزرگترین تیکه گوشتی که ‫خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود

‫و باید تا تولد 13 سالگیم براش صبر می‌کردم

و پولی که پنج ماه هم جمع کرده بودم دادم پاش

‫یک دوچرخۀ مخصوص کوهستان بود.

‫حساب کردم. ‫من بیش از 5هزار روز زندگی کردم.

‫بیش از 135هزار ساعت.

‫من این همه زندگی کردم.

‫آدم می‌تونه بمیره، اما نمی‌تونه زندگی نکنه.

‫من زندگی کردم.

‫اینجا.

‫اینجا.

‫اینجا.

‫و اینجا.

‫معرکه بود.

‫کافی نیست.

‫مزخرف میگی.

‫فقط یک سری مدرک‌های سریالی هستن.

‫یه شاهد داریم که قسم می‌خوره ‫هال این رو بهش داده.

‫شماره سریال دوچرخه کو؟

‫یکی با اسید پاکش کرده.

‫هیچ راهی وجود نداره که بشه قطعاً ثابت کرد ‫این مال جسیکا روچ هست،

‫مگر اینکه هم اثر انگشت هال و هم روچ روش باشه.

‫و بعد از چهار سال، تقریباً ‫مطمئن هستم که چیزی روش نیست.

‫ما شاهدی داریم که حضور ‫لری هال رو توی اون منطقه...

‫من تلاش نمی‌کنم یه پروندۀ دیگه درست بشه.

‫که لری ادعا کرد اون رو دفن کرده تایید می‌کنه...

‫من دارم در مقابل تجدیدنظر دوم دفاع می‌کنم.

‫و جایی که اون دوچرخۀ جسیکا روچ رو ‫به یکی داده.

‫کافی نیست.

‫حتی نزدیک کافی هم نیست.

‫اما عالی کار کردی.

‫جدی میگم. ‫این بدجوری درجه یکـه.

‫هی، من رو ببین.

‫کارتون خوب بود. ‫اما کافی نیست.

‫چی کافیـه؟

‫نمی‌دونم.

‫اما این نیست.

‫جیمز؟

‫جیمز.

‫جیمز، بیداری؟

‫خب، شب بخیر.

‫خوب بخوابی.

‫مترجم: حـسـیـن هـیـدن ‫تلگرام: Hossein_hidd@

‫ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید: ‫ @Digimoviez

‫ارائه‌ای از وبسایت دیجی موویز ‫.:: DigiMoviez.Com ::.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.