All language subtitles for In.His.Image.2024.WEB-DL.Dream.Per

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه‌ای از گروه ترجمه‌ی فرانکو فیلم ‫@FRANCOFILMS

‫مترجم: اشکان هیدی

‫حالت خوبه، شلوغه؟

‫آره، مثل همیشه.

‫مامان، عروسی فرداست، دیوونه شدی؟

‫آره، راستش، اوم...

‫من فردا نمی‌تونم بیام.

‫ببخشید.

‫چرا؟

‫یه کاری تو کالوی دارم و نمی‌تونم...

‫داری منو اذیت می‌کنی، الان داری اینو میگی!

‫نه، نه، فردا نمیتونم.

‫باید یه نفرو ببینم.

‫کی رو؟

‫یه دوست.

‫فردا مهمونیه.

‫می‌دونم فردا مهمونیه، ولی نمی‌تونم بیام، ‫نمی‌تونم اونجا باشم.

‫مامان، کاری نمی‌کنم.

‫منتظر تو موندیم تا برنامه‌ریزی کنیم.

‫ولی... منتظرت موندیم، بهت میگم، تو نیستی.

‫مامان، گوش کن، من... نمی‌تونم بیام، ‫نمی‌تونم بیام، همین دیگه و...

‫نه، نمیخوام ناراحتت کنم.

‫ببین مامان، من فردا صبح زود کار دارم.

‫باشه.

‫نه، فقط من نیستم.

‫من...

‫آره.

‫باشه.

‫فردا صبح زود کار دارم مامان، می‌بوسمت.

‫بوس.

‫بوس، بوس.

‫بوس.

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫♪ When I Was Cruel No.2 ♪ ‫♪ Elvis Costello ♪

‫اونجا رو نگاه کن.

‫اونجا رو نگاه کن.

‫خب.

‫همدیگرو ببوسید.

‫همدیگرو ببوسید.

‫آره.

‫آره.

‫آره.

‫آره.

‫آره.

‫آها. عالیه.

‫حالا به هم نگاه کنید.

‫بمون، همونجا بمون.

‫نگاه کن.

‫به اونجا نگاه کن.

‫عالی.

‫حالا رو در روی هم وایسید، ‫رخ تو رخ.

‫البته که می‌تونی.

‫باشه.

‫خیلی خب.

‫به من نگاه کنید.

‫لبخند.

‫- عصر بخیر ‫- عصر بخیر

‫:فیلمی از ‫تیِری دُ پِرِتی

‫قهوه میل دارید؟

‫قهوه میخواید؟

‫-خوبه؟ ‫.-بله. ممنون

‫.تسلیت میگم

‫.ممنون

‫پدرخونده‌اش ژوزف که تو کلیسا بود، ‫اولین دوربین عکاسی رو به آنتونیا داد

‫تا اون موقع دوربین دستش نگرفته بود.

‫چند ماهی بود که عاشق ‫عکس‌های خانوادگی شده بود

‫و زمان زیادی رو صرف ‫بررسی دقیق اونها می‌کرد.

‫پدرخونده آنتونیا اول فکر کرد که اون ‫به ریشه‌های آبا و اجدادیش علاقه‌مند شده.

‫اما معمایی که ذهنش رو ‫مشغول کرده بود، این نبود

‫بلکه وجود این سرنخ‌ها و نشانه‌ها بود.

‫اون یاد گرفت که خودش نگاتیوهاش رو ‫توی بوی تند مواد شیمیایی

‫ظاهر کنه و وضوح تصاویر و بالا ببره.

‫و حتی با این حال هم راضی نبود.

‫فقط تو تابستون 1979 بود که ‫شروع کرد به گرفتن

‫اولین عکس‌هایی که فکر می‌کرد ‫ارزش نگهداری دارن.

‫اون تابستون، پاسکال 21 سالش بود ‫و آنتونیا عاشقش شده بود.

‫♪ Sobreviviendo ♪ ‫♪ Jamie Junaro ♪

‫دولت فرانسه!

‫قاتله!

‫دولت فرانسه!

‫قاتله!

‫دولت فرانسه!

‫قاتله!

‫♪ اونا با عجله پایین اومدن ♪

‫♪ درگیری به وجود میاد ♪

‫♪ و از دسیسه‌های خارجی ♪

‫♪ امروز خودمونو بیرون می‌کشیم ♪

‫♪ و از دسیسه‌های خارجی ♪

‫♪ امروز خودمونو بیرون می‌کشیم ♪

‫♪ این پرچم رو به اهتزاز دربیارید ♪

‫♪ زیر این یوغ، هر چی که باشه ♪ ‫♪ ما صد سال زیرش نمی‌پوسیم ♪

‫♪ از تپه‌ها تا دریا ♪ ‫♪ آ پالاتینا رو بخونید ♪

‫♪ و ظلم و ستم تموم میشه ♪

‫♪ مردم کُرس، به پیش! ♪

‫♪ سپیده دم نزدیک میشه ♪

‫♪ برای کُرس مستقل ♪

‫♪ افتخار تا ابد! ♪

‫♪ برای کُرس مستقل ♪

‫♪ افتخار تا ابد! ♪

‫♪ این پرچم رو به اهتزاز دربیارید ♪

‫♪ زیر این یوغ، هر چی که باشه ♪ ‫♪ ما صد سال زیرش نمی‌پوسیم ♪

‫♪ از تپه‌ها تا دریا ♪ ‫♪ آ پالاتینا رو بخونید ♪

‫♪ و ظلم و ستم تموم میشه! ♪

‫♪ به این آهنگ گوش کن ♪

‫♪ برای آخرین انسانیت ♪

‫♪ و برای آخرین سرباز ♪

‫♪ اجدادش، خونش، قدم‌های سنگینش ♪

‫♪ فقط برای اونه که ♪ ‫♪ من این آهنگ رو می‌خونم ♪

‫این از بیخ ایتالیاییه.

‫این بهترین شب زندگیمه.

‫داداش، این بهترین شب زندگیمه.

‫خیلی خوش گذشت، داداش.

‫ششم ژانویه 1980، اخبار تلویزیون اعلام کرد ‫که فعالان خودمختاری

‫تو باستلیکا سه مرد مسلح رو دستگیر کردن ‫که مشکوک بودن

‫از طرف وزارت کشور مأمور شدن ‫تا یکی از اونها رو ترور کنن.

‫اونها می‌خواستن یه کنفرانس خبری برگزار کنن

‫قبل از اینکه زندانی‌ها رو ‫تحویل دادگستری بدن.

‫دولت هم در جواب، تانک‌ها ‫و پلیس ضد شورش رو براشون فرستاد.

‫پاسکال.

‫پاسکال.

‫کجا میری پاسکال؟

‫آنتونیا هیچوقت دقیقاً نفهمید ‫کجا و چطور پاسکال به گروهی پیوست که

‫تو یه هتل تو خیابون فش سنگر گرفته بودن و ‫مشتری‌هاش رو نگه داشته بودن.

‫اونها امیدوار بودن که ‫خبرنگارها رو اونجا جمع کنن.

‫به جای اینکه بیرون بیان، ‫48 ساعت اونجا موندن و تو این مدت

‫یه جو جنگ داخلی تو آژاکسیو که ‫تو محاصره بود حکمفرما شد.

‫یه پلیس ضد شورش کشته ‫شد و چند نفر دیگه هم با

‫تیر یه تیرانداز که هیچوقت ‫پیداش نکردن زخمی شدن.

‫پلیسای وحشت زده هم به سهم خودشون ‫یه زن و یه مرد جوون رو کشتن که تنها گناهشون

‫این بود که تو زمان بدی ‫از اونجا با ماشین رد شدن.

‫گروه در نهایت قبول کرد که ‫تسلیم بشه به این شرط که

‫ژاندارمری بیاد سراغشون نه پلیس.

‫بهشون اجازه دادن که ‫آزادانه مسیر بین هتل تا

‫کلانتری رو طی کنن در حالی که اسلحه‌های ‫خالی رو روی شونه‌شون حمل می‌کردن.

‫پاسکال با رفقاش ‫به دادگاه امنیت دولت معرفی شد و

‫تو زندان سانته زندانی شد.

‫اون واسه عقایدش می‌جنگه.

‫باشه.

‫ولی کارای خلاف قانون هم کرده.

‫و این خوب نیست که تو رو هم ‫تو کاراش درگیر کنه.

‫این کار درست نیست.

‫منو درگیر چیزی نکرده.

‫پاسکال فقط درباره عقایدش با من ‫ حرف می‌زنه و عقایدش غیرممکن نیست.

‫کارایی که می‌کنه یا نمی‌کنه رو بهم نمیگه، ‫نمی‌خواد منو قاطی کنه.

‫نمی‌خوام نگران باشی.

‫نگران نیستم.

‫برام قابل تحمل نیست یه روز صبح ‫بهم بگن بردنت بازداشتگاه.

‫اینو بفهم، اگه بخوان در رو بشکنن،

‫همین‌جا میان در رو می‌شکنن و میان دنبالت.

‫خونه ما.

‫خونه مادرت، خونه من، خونه برادرت.

‫هی عقیده، عقیده می‌کنه.

‫منم تو سن اون عقیده داشتم.

‫می‌خواستم خانواده تشکیل بدم، بچه‌دار بشم.

‫ببینم بزرگ میشن.

‫این عقیده شرافتمندانه نیست؟

‫میشه با عقاید زندگی کرد، حرف زد.

‫مجبور نیستی به در و دیوار یا آدما شلیک کنی.

‫درباره احساساتت بحث نکن.

‫ولی وقتی یکی همچین چیزایی تو سرشه، ‫تنهایی میره به جنگش.

‫یه دختر جوون رو درگیر نمی‌کنه.

‫بازم میگم اون هیچی بهم نمیگه.

‫هیچی بهت نمیگه.

‫هیچی بهت نمیگه.

‫این حرف رو به من میزنی؟

‫تازه رفته زندان.

‫تازه رفته زندان.

‫خیلی زود هم برمی‌گرده اونجا.

‫اون وقت تو می‌خوای چیکار کنی؟

‫من و مامانت باید پول بلیط هواپیما رو بدیم ‫که بریم ملاقاتش تو زندان؟

‫اینو می‌خوای؟

‫پس چیکار کنم؟

‫با کسی که دوستش ندارم قرار بذارم؟

‫من اینو نگفتم.

‫من اینو نگفتم.

‫فقط میگم الان با این کارهاتون، ‫منو به کشتن ندین.

‫بابا من عاشقشم.

‫نمی‌تونم وانمود کنم دوستش ندارم.

‫رو من حساب نکن.

‫آنتونیا تقریباً هر روز براش نامه می‌نوشت.

‫براش عکس می‌گرفت.

‫از دوستایی که منتظر برگشتنش بودن، ‫کوچه‌های خلوت،

‫اومدن بهار، و براش می‌فرستاد.

‫پاسکال ازش می‌خواست، ‫اگه زیاد جواب نداد، نگران نباشه.

‫از نوشتن و یکنواختی زندگی تو زندان، ‫خوشش نمی‌اومد

‫جوری بود که حرف زیادی ‫برای تعریف کردن نداشت.

‫ولی منتظر رسیدن نامه‌ها و عکساش بود و

‫تأکید می‌کرد که از هیچی پشیمون نیست.

‫ولی بی‌صبرانه منتظره که دوباره اون ‫و همه چیزایی رو که به لطف اون،

‫حتی به شکل عکس هم هنوز وجود دارن، ببینه.

‫داری میری خونه‌ت.

‫داره میره خونه‌ش.

‫خوشحالم.

‫می‌خوام از همه دوستامون که ‫امشب اومدن تشکر کنم، که با

‫من، شوهرم و پسرم اومدن، امروز ‫پسرم اینجاست و این تنها چیزیه که مهمه.

‫همه اونایی که برای ما اونجا بودن.

‫پاسکال

‫به سلامتی روزهای پیش رو!

‫توجه زیادی به آنتونیا نکرد.

‫اونقدر ناراحت شد که نه تونست از آزادیش

‫خوشحال باشه و نه حتی بره باهاش حرف بزنه.

‫جرأت نمی‌کرد تکون بخوره و از اینکه

‫جلوی چشم همه مونده و نمی‌تونست ‫فرار کنه، از خودش بدش می‌اومد.

‫آنتونیا!

‫آنتو!

‫داری میری؟

‫آره دارم میرم.

‫واقعاً متأسفم ولی حالشو ندارم...

‫حس خوبی ندارم، راحت نیستم، ‫احساس راحتی نمی‌کنم.

‫نمی‌خوام مثل اونایی باشم که اینجوری میرن، ‫نمی‌خوام توجه‌ها رو از تو بگیرم یا...

‫ترجیح میدم برم ولی تو برگرد

‫پیش خانواده و دوستات و خوش بگذرون.

‫من باید زودتر می‌اومدم پیشت.

‫ممنون بابت همه عکسا و نامه‌هات.

‫این حرفا الکی نیست.

‫آنتونیا.

‫خوشحالم اگه تونسته کمکت کنه.

‫!پاسکال

‫!پاسکال

‫!هوی

‫از اون شب به بعد، ‫هر شبی که مخفیانه غیبشون می‌زد،

‫همون ساعت، آنتونیا و پاسکال ‫همدیگه رو می‌دیدن.

‫دیگه آنتونیا زن پاسکال بود.

‫بدون اینکه مستقیماً درگیر بشه، این دوره ‫پر تنش سیاسی و اعتراضات رو تجربه می‌کرد.

‫که دوره‌ای از فشار سیاسی و مخالفت‌ها بود.

‫پدر خوانده آنتونیا مسئولیت چند تا کلیسا رو ‫به عهده گرفته بود، از جمله کلیسای روستا رو،

‫و زندگی عاشقانه دخترش خیلی اذیتش می‌کرد.

‫با پاسکال مشکلی نداشت، ‫ولی نمی‌تونست بپذیره که

‫سرنوشت آنتونیا از همین حالا ‫اینقدر غم‌انگیز رقم خورده باشه.

‫♪ I Mulateri di I'Ulmetu ♪ ‫♪ Canta U Populu Corsu ♪

‫استعمارگرها گمشید بیرون!

‫باز گرفتنش.

‫چی شده؟

‫دو دقیقه منو می‌بخشید.

‫کی رو گرفتن؟

‫پاسکال رو گرفتن.

‫با ژان-ژو.

‫بقیه رو صبح اومدن بردن.

‫به خدا عادلانه نیست.

‫از الان به بعد ساده‌ست.

‫باید پشت هم باشیم.

‫اما خوب گوش کن.

‫نبینم غمگین باشی یا بخوای غمت رو بروز بدی.

‫.این یک

‫دوم اینکه، سرت رو بالا بگیر.

‫بالا، لطفاً.

‫چون نباید از هیچی خجالت بکشی.

‫اونا کاری رو که باید می‌کردن ‫انجام دادن، همین.

‫و برای همین، حتی اگه ‫ظاهرمون رو حفظ می‌کنیم.

‫ما سه تا باید کنار هم بمونیم.

‫.روشنه

‫و دوم دیگه، برم ویسکی بیارم.

‫تو ادامه بده،

‫حق با اونه.

‫این فقط یه پروازه، در بدترین حالت...

‫در بدترین حالت، با اون میری پاریس، همین.

‫خب، من نمی‌دونم.

‫الان فعلاً تو بازداشت می‌مونید.

‫با سیمون.

‫ببینیم چی میشه.

‫بیا، یکی دیگه.

‫و بعدش می‌تونیم یه چیزی بخوریم.

‫تمومه.

‫خیلی ممنون.

‫مرسی.

‫آنتونیا سال 1984 به عنوان عکاس

‫تو یه آژانس کوچیک شروع به کار کرده بود.

‫اون موقع فقط 22 سالش بود.

‫تازه از نیس برگشته بود، ‫جایی که یک سال کاملاً

‫بی‌ثمر رو تو دانشگاه ‫با مادلین و لتیسیا گذرونده بود.

‫یه سال پر از مهمونی‌های بی‌انتها، ‫ که فقط با اهالی کُرس می‌گشت.

‫پدرخونده آنتونیا چند تا از عکس‌هاش رو ‫قرض گرفته بود و به

‫یه دوستش که تو روزنامه کار می‌کرد داده بود.

‫این شاید کارفرماها رو متقاعد کرده بود که

‫با وجود سن کم و بی‌تجربگی محض استخدامش کنن.

‫هرچند به واقع، هیچ تجربه خاصی

‫برای عکاسی از موضوعات محلی لازم نبود.

‫تو تحریریه به هیچکس پنهون نبود

‫که اون با یه زندانی سیاسی رابطه داره.

‫شغل جدیدش، هرچند رضایت‌بخش نبود، ‫حداقل بهش اجازه داده بود

‫خیلی زودتر از اونچه فکر می‌کرد ‫به استقلال برسه.

‫اتاق دوران بچگیش و روستا رو ترک کرده بود ‫و رفته بود تو یه آپارتمان

‫تو آژاکسیو که مادرش از یه عمۀ پیر

‫به ارث برده بود و راضی به فروشش نمی‌شد.

‫از وقتی پاسکال از زندان آزاد شده بود،

‫هفته‌ای چند شب رو پیش اون می‌موند.

‫و این یعنی بالغ شدن.

‫نه اینکه صاحبِ خونه و حقوق باشی، ‫بلکه یعنی اینکه بتونی با پاسکال

‫به جای صندلی عقب ماشین، تو تخت بخوابی.

‫خودش عکس می‌گرفت.

‫هیچکدوم از صحنه‌هایی که روی ‫فیلم ثبت می‌کرد دقیقاً یه رویداد نبود،

‫،ولی با این حال ‫عکس‌هاش واقعیت زندگی رو نشون می‌داد.

‫این ایده خیلی به دل آنتونیا می‌نشست،

‫ولی وقتی به عکس‌های شخصیش نگاه می‌کرد،

‫شک می‌کرد که همه چیز ‫تو این داستان روشن نیست.

‫سؤال همینه.

‫مسئله شغل‌های الکی کُرس‌ها نیست.

‫مسئله اینه که چطور به اینجا رسیده.

‫اون عروسک خیمه‌شب‌بازی دولته.

‫و سؤال واقعی اینه که چرا یه کُرس

‫نمی‌تونه پست مدیریت یا سرپرستی بگیره.

‫چرا ما صلاحیت نداریم؟

‫بعدش میان از تبانی حرف می‌زنن.

‫زیر لنز دوربینش، همه دوستاش شبیه

‫شخصیت‌های تراژدی به نظر می‌رسیدن ‫که درگیر رنج‌های ناگفتنی بودن.

‫چطور می‌تونی خودت رو با این چیزا درگیر کنی؟

‫چطور چی؟

‫این داستان‌های عشقی.

‫آره، داستان‌های عشقی، زندگی، ‫داستان‌های زندگی...

‫در حالی که مشکل دقیقاً نبودِ کامل تراژدی بود.

‫مثلاً، همه چیز می‌تونست ساده‌تر باشه.

‫چرا با ژان-ژو موندی؟

‫درسته.

‫در هر صورت، چیزی که برام جالبه ‫اینه که هیچکس چیزی نفهمید،

‫نه والدینت، نه ژان-ژو، نه ما، هیچکس.

‫آره خب، خوشبختانه دیگه ‫فقط همین کارو می‌کنیم.

‫واقعاً همینطوره.

‫چطوری این کارو کردی؟

‫چطوری این کارو کردم؟

‫برامون توضیح بده.

‫اما چطور می تونم توضیح بدم؟ ‫،من چند بار در ماه میرم و میام

‫. می پرسم که چطور باید تغییر کنم

‫ببین، من تو دروغ گفتن ‫خیلی ماهرم، قبول داری؟

‫اگه بخوام، میتونم هر چیزی رو ‫به هر کسی قالب کنم.

‫همین دیگه.

‫نمیدونم، مثلاً این مغازه‌ای که ‫دارم راه میندازم رو ببین.

‫میدونستم باید اسپانسر بگیرم

‫با نماینده‌های برندهایی که ‫میخوام بفروشم جلسه بذارم.

‫همین دیگه.

‫من حاضرم هر کاری بکنم.

‫حتی تو لحظه آخر پدر و مادرم رو بپیچونم، ‫در حالی که

‫بهم نیاز دارن و تو دردسر افتادن.

‫حتی گردنبندِ مرجانِ غسلِ تعمیدم رو فروختم ‫دیگه هیچی برام مهم نیست.

‫فقط اون مهمه، پوستش، لباش...

‫میدونی چی رو بیشتر از همه تو اون دوست دارم؟

‫موهاش رو.

‫بوی موهاش رو.

‫صورتم رو میذارم لای موهاش.

‫دیوونه میشم.

‫واقعاً همینه.

‫منو دیوونه میکنه.

‫به خدا قسم.

‫نمیتونید تصورش رو بکنید.

‫تازه، خوش‌تیپم هست.

‫خوب حرف میزنه.

‫ولی واقعاً.

‫اصلاً، با یه فرانسوی بودن...

‫اصلاً قابل مقایسه نیست.

‫هیچ جوره.

‫وقتی میگی قابل مقایسه نیست، ‫یعنی بهتره یا بدتر؟

‫از بهترم بهتره.

‫مشکل همینه.

‫خیلی شگفت‌انگیزه، میفهمی؟

‫این یکی به نظرم خیلی جالب نیست.

‫ولی هر جور تو بخوای، ‫این یکی هم به نظرم بهتره.

‫این رو من دوست دارم.

‫این یکی چطور؟

‫نه؟

‫آره.

‫حداقل گوی‌ها معلومه.

‫به نظر من میتونی این سه تا رو بفرستی.

‫این سه تا؟

‫این یکی نه؟

‫نه.

‫این پشتشه.

‫فردا میریم سراغ یه پرونده قتل.

‫فردا میریم سراغ یه قتل.

‫یه جنبه اخلاقی هم داره، به هر حال.

‫صبر کن.

‫یه سری آدم مثل تو عکاس هستن.

‫مثل من خبرنگارن.

‫بعضی‌هاشون آتش‌نشانن.

‫این آدما، یهو ممکنه

‫سر یه تصادف یا قتل پیداشون بشه.

‫اگه یکی از اعضای خانواده‌شون باشه.

‫چیکار میکنی؟

‫نمیدونم.

‫نمیری؟

‫اگه تو نری، یکی دیگه به جات میره.

‫متأسفم.

‫برای من یه چیزی مهم‌تره.

‫عشق که منطقی نیست.

‫یه جایی باید این توانایی رو داشته باشی ... ‫این قابلیت رو...

‫که احساسات رو بذاری کنار.

‫بحث احساسات نیست.

‫بحث اخلاقه.

‫اخلاق و وجدان.

‫خب پس؟

‫اگه بحث اخلاق و وجدانه، ‫باید شغلت رو عوض کنی.

‫نه، نباید شغل رو عوض کرد.

‫باید سؤال کرد.

‫باید پرسید.

‫همونطور که فلورن میگه.

‫اگه سؤال نکنی، هیچوقت راضی نمیشی.

‫99 بار از 100 بار میگن نه.

‫پسرشون مرده.

‫فکر میکنم بهت میگن نه، ولی نه.

‫خیلی خب، البته، مشکلی نیست، عکس بگیرید.

‫ولی کار ما عکس گرفتنه.

‫نه، خب میگن نه، ممنون.

‫عکس نه.

‫پس چاره‌ای نیست، چاره‌ای نیست.

‫خب پس هیچ کاری نمیکنیم.

‫از کسایی که نمیخوان ازشون عکس گرفته بشه، ‫عکس نمیگیریم.

‫این کار خبرنگاریه.

‫این دزدیدن لحظه‌هاشونه.

‫همه دزدی میکنن.

‫من دزدی نمیکنم.

‫چی؟

‫نه، ولی چی؟

‫آره، بدتر از یه اعلامیه عمومیه.

‫مثل چیزی که اون گفت.

‫♪ Salut a toi ♪ ‫♪ Berurier Noir ♪

‫" سالواتوره کونتینی تویی؟ "

‫" این بخاطر ژرز سونیه است ".

‫در لیون قرار بود به زودی محاکمه گروه FLNC ‫شروع بشه،

‫که در ژوئن 1984 وارد زندان آژاکسیو ‫شده بودن تا ژان-مارک لیچ و سالواتوره کونتینی رو اعدام کنن،

‫ که مسئول آدم‌ربایی و قتل ژرژ سونیه، ‫فعال ملی‌گرای سرشناس بودن.

‫شایعات وحشتناکی درباره ‫سالواتوره کونتینی پخش شده بود،

‫یه شکنجه‌گر و قاتل ‫که میگفتن عادت داشت

‫جسد شکنجه شده قربانیانش رو ‫به خوک‌ها بده تا بخورن.

‫اون موقع، دیگه هیچکس تو کُرس شک نداشت،

‫ که قتل اون فعال جوون ‫کار سرویس‌های مخفی دولت فرانسه بود.

‫که با همکاری مشکوک با ‫اعضای باندهای تبهکار انجام شد.

‫یک سال پیش، طبق انتظار، ‫ژرژ سونیه، فعال ما

‫ربوده شد، شکنجه شد و ‫ ناجوانمردانه به قتل رسید.

‫همونطور که قبلاً اعلام کرده بودیم، ‫تلافی‌جویی شروع شده.

‫چند روز مونده به دادگاهشون، ‫ما حمایت کامل خودمون رو

‫از سه عضو گروه FLNC که برای انتقام خون، ‫جونشون رو فدا کردن، اعلام می‌کنیم.

‫بعد از چندین ماه.

‫تمام پلیسها و مقامات استانی...

‫مطمئن باشند که درب به همون پاشنه می‌چرخه

‫که اونها به زودی می توانند از مصونیت کامل.

‫ در ازای ربودن فعال ما برخوردار شوند.

‫این عملیات یک حرکت ضد حکومتی است ‫در مقابل جنایی سازی حرکتهای ملی گرایی..

‫در مقابل غارت، اخاذی و...

‫و غیره است.

‫آنتونیا صدای پاسکال رو شناخت.

‫فهمید که حتماً باید همه چهره‌های پنهان شده

‫زیر نقاب‌ها رو بتونه بشناسه، ‫و این خیلی ناراحتش کرد.

‫هر بار که دکمه شاتر رو فشار می‌داد، ‫داشت این صحنه‌سازی رو

‫پیش خودش تأیید می‌کرد ‫که این ربطی به واقعیت نداره

‫و فقط کاریه که برای تبدیل شدن ‫لحظه به عکس انجام میشه.

‫همه اینا به نظرش اصلاً شرافتمندانه نبود.

‫در واقع، وقتی خوب فکر می‌کرد،

‫ اکثریت قاطع عکاس‌ها ‫.شغل شرافتمندانه‌ای نداشتن

‫تو 23 سالته، از اخبار روز خبر داری.

‫آره خب.

‫دو ساله داری کار می‌کنی، ده تا عکس ‫تو زندگیت گرفتی، حرفه رو می‌شناسی.

‫خب من نمی‌دونم همه جا چه خبره، ‫ولی می‌دونم چی مهمه.

‫آها و چی مهمه به نظر مردم؟

‫خب نمی‌دونم، ولی ‫یه اتفاق تاریخی داره می‌افته.

‫و ما نمی‌خوایم پوششش بدیم.

‫می‌ذاریم روزنامه‌های بزرگ ملی

‫چیزی رو پوشش بدن که به ما مربوطه.

‫روزنامه‌های بزرگ ملی کار خودشون رو

‫می‌کنن، یه دادگاه با اهمیت ملی رو ‫پوشش می‌دن.

‫ما...

‫چرا پیچیده‌ش کنیم

‫ماهیت روزنامه کورس ماتن ‫اینه که خیلی به مردم نزدیکه.

‫ما یه روزنامه کُرسی هستیم.

‫و من ملی‌گرا نیستم، اینو می‌دونی.

‫ما یه روزنامه کُرسی هستیم، ‫باید اطلاعات بدیم، این نزدیکی به مردمه.

‫نزديک بودن چيزيه که مردم دوست دارنش.

‫برای مثال دوست دارند که در مورد جنازه ها بنویسند ‫.میخوان بدونن کی مُرده

‫آره، اينطوري بهم نگاه نکن

‫اونا ميخوان بدونن کي مُرده

‫مثلاً من اگه به صفحه نگاه کنم می تونم فراموش کنم ‫.که یه ارتشی پدرش رو در حال آواز خواندن از دست داده

‫!من تو خيابون باهاش آشنا شدم پس دهنت رو ببند

‫پس ما چه کار می کنیم ‫.ما می‌تونیم یک تماس تلفنی بگیریم

‫ما می‌تونیم یه قرار ملاقات ‫.برای بازدید جنازه بذاریم

‫ورزش، میدونم از ورزش خوشت نمیاد.

‫امروز صبح از بدنم خبر ندارم

‫دیگه نمیدونم....

‫...زندگی در روستای ما

‫زندگی در روستای ما، این نزدیکه

‫حوادث...

‫دادگاه لیون حوادث نیست؟

‫دادگاه لیون حوادثه.

‫حوادثی که همه رسانه‌های فرانسوی ‫و حتی بین‌المللی پوششش می‌دن.

‫ما هم امروز صبح میایم ‫یه عکس دیگه اضافه می‌کنیم.

‫حرف‌های تکراری می‌زنیم.

‫به هر حال من اونجا خواهم بود.

‫می‌دونم که تو لیون خواهی بود.

‫مشکلی نیست.

‫ولی تو به عنوان یه فعال تو لیون خواهی بود،

‫به عنوان یه زن، نه به عنوان عکاس.

‫این مسلمه.

‫هیچکس اونجا نمیره ‫کسی واسه رفتن به اونجا عجله نداره

‫این به تو ربطی نداره ‫که بدونی کی میره و کی نمیره.

‫اینجا یه رئیس داره.

‫فهمیدی؟

‫رئیس منم.

‫پس کاری که بهت میگن رو انجام میدی، ‫وگرنه می‌تونی موسسه خودت رو راه بندازی.

‫مشکلی نیست.

‫کارمند استخدام کن.

‫می‌تونی عکس بگیری، ‫می‌تونی بری برای IBE کار کنی.

‫در واقع، اگه جاه‌طلب باشی، ‫تو این حرفه موفق می‌شی.

‫مسئله موفقیت تو حرفه نیست.

‫مسئله انجام دادن یه کار مهمه.

‫در واقع، می‌خواد اقتدارش رو نشون بده.

‫هدفش نشون دادن اقتدارشه.

‫یه اتفاق مهم داره می‌افته، ولی ‫به خواست اون، در موردش حرف نمی‌زنیم.

‫می‌سپریمش به دست زمان.

‫میذاریم مشمول گذر زمان بشه.

‫مسلماً.

‫آره، روزنامه‌های ملی.

‫چرا باید ما چیزی رو پوشش بدیم که

‫به ما مربوطه و چرا نباید ‫لوموند اینکار رو بکنه؟

‫دقیقاً.

‫نه.

‫و این رو نمی‌فهمه، وقتی بهش می‌گی.

‫هیچی نمی‌شنوه.

‫هیچی نمی‌شنوه.

‫دیوونه‌ست.

‫دیوونه‌ست.

‫حالم بد شد.

‫این همه کار می‌شد کرد.

‫ولی نه، بدون مجوز نمی‌تونستم ‫حتی یه عکس بگیرم.

‫به هر حال، تو که مجوز نداشتی.

‫ولی چیزای خیلی قوی‌ای اونجا بود.

‫حتی از سیاست حرف نمی‌زنم، ‫از چیزایی که اونجا بود حرف می‌زنم.

‫خیلی... غم‌انگیز بود.

‫تموم شد، گذشت.

‫دیگه هیچوقت نمی‌تونم دوباره عکس بگیرم.

‫اصلاً براشون مهم نیست.

‫گیر دادن به اینکه باید... ‫از دور سیاهی لشکر باشیم.

‫تو مستقیم با دولت درگیر می‌شی، احمقانه.

‫آره، تو کوتاه نمیای، ولی احمقانه خودت رو ‫میندازی تو دردسر ابدی.

‫این موضوع اصلی نیست.

‫البته که همین موضوع اصلیه.

‫معلومه که نه.

‫پس موضوع اصلی چیه؟

‫موضوع اصلی وضعیتیه که توش گیر کردیم.

‫این آخرین دولت استعماریه که داره ‫یه دولت سیاسی رو نابود میکنه.

‫این یه جنایت دولتی و پسته.

‫ما هم موافقیم، ولی...

‫و اینکه دولت داره پرونده رو ‫خراب میکنه، دلیل نمیشه

‫که FLNC بره تو زندان.

‫و این اصلاً دلیل نمیشه که ‫مجازات های سبک برای فعالان ما توجیه بشه.

‫اون باید همین الان آزاد بشه، همین و بس.

‫و این دولته که باید به جرمش اعتراف کنه ‫و محکوم بشه.

‫دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.

‫تمام روز داری در مورد دادگاه حرف میزنی، ‫در مورد

‫اتفاقاتی که تو زندان میفته، قتل‌ها.

‫مانون، قراره چی بشه؟

‫چه اتفاقی قراره بیفته؟

‫ما از کجا بدونیم؟

‫نمی‌دونیم.

‫نمی‌تونیم بدونیم.

‫واقعاً سنگینه.

‫تازه مامانم هم همش زنگ میزنه.

‫نمیدونم چند تا سوال پرسیده.

‫ژان-ژو همه چیز رو میدونه.

‫ماشین رو با خودش میبره.

‫کی خونه هست.

‫دیگه نمی‌تونم.

‫دارم میترکم.

‫واقعاً.

‫حتی نمیشه تو خونه خودمون حرف بزنیم.

‫چون یه وقت به حرفات گوش میدن، یه وقت نه.

‫واقعاً سخته.

‫بلند شو، یالا.

‫♪ Ya mma ♪ ‫♪ Cheb Hasni ♪

‫چیزی می‌خورید؟

‫قهوه درست کن.

‫آنتونیا، قهوه رو ول کن.

‫.نمی‌مونیم

‫وقتی پاسکال برای سومین بار ‫در مارس 1989 دستگیر شد،

‫آنتونیا نزد عموش رفت.

‫فوراً فهمید که نه میتونه انتظار رو تحمل کنه،

‫.نه تحمل چشمهای دلسوز و نگران رو داره

‫و حتی اسمش هم به عنوان همسر پاسکال ‫رو سنگ قبرش هم حک نمیشه.

‫و این عادلانه خواهد بود ‫چون مرکز جاذبه ی وجودش...

‫ همیشه خارج از خودش قرار گرفته .

‫.البته که نباید از خودخواهی دوست پسرش شکایت کنه

‫کی میتونه کسی رو که زندگی و جانش رو فدا میکنه، خودخواه خطاب کنه؟ ‫آزادی برای یک هدف سیاسی.

‫خب، مثل همیشه هیچی ندارن.

‫من آزاد میشم.

‫چقدر؟

‫هنوز نمیدونیم.

‫چند ماه، حداکثر یک سال.

‫تحمل میکنم.

‫چون این دفعه منتظرت نمیمونم.

‫این دفعه دیگه منتظرت نمیمونم.

‫این وضعیت یه چرخه بی‌پایانه.

‫تو از زندان میای بیرون، ‫بعد دوباره برمیگردی.

‫و من همیشه اینجا منتظرت میمونم.

‫منظورت چیه؟

‫دوستت دارم، ولی...

‫من این زندگی رو نمیخوام.

‫و نمیتونم ازت بخوام که از مسیر زندگی‌ای ‫که انتخاب کردی دست بکشی.

‫و حتی اگه بهم بگی که میتونی ‫این کارو بکنی، بگی که توانشو داری،

‫من این کارو نمیکنم.

‫نمیخوام از هیچ چیزی دست بکشی.

‫ولی اگه ادامه بدیم، آخرش ازت متنفر میشم.

‫فکر کنم همین الانشم ازت متنفرم.

‫نمیتونم چند ماه دیگه نقش بازی کنم.

‫میتونم برم تو سلولم؟

‫ولی گوش کن...

‫واقعاً، من ولت نمیکنم.

‫نمیتونم بمونم، درسته.

‫نمیتونم تحمل کنم، قوی نیستم، ‫ولی ولت نمیکنم، تنهات نمیذارم.

‫همیشه پشتت هستم.

‫نگهبان.

‫♪ Luna Nova ♪ ‫♪ Diana di l'alba ♪

‫دیگه نمیخوام هیچی ازت بشنوم.

‫فهمیدی یا نه؟

‫حالم ازت به هم میخوره، ‫کاری که کردی خیلی کثیفه.

‫- کاری که کردی ‫- پاسکال

‫خوب میفهمی یا نه؟

‫گمشو برو دیوونه، سرت تو کار خودت باشه.

‫نمی‌فهمی داری چه غلطی میکنی؟

‫تو خسته‌ای.

‫خوبی؟

‫نمیخوایم توجیهت کنیم.

‫مطمئنی؟

‫چی میخوری؟

‫یه قهوه لطفاً.

‫آنتوان، یه قهوه و یه پستیس برامون بیار لطفاً.

‫ممنون.

‫باید به نیس زنگ بزنیم و داد و بیداد کنیم.

‫تا با رئیس صحبت کنیم.

‫تازه این حتی تو مقاله خونی که دادن هم هست.

‫من نمیدونم.

‫چند تا عکس فرستادی؟

‫چهار تا؟

‫پنج تا فرستادم.

‫پنج تا؟

‫آره پنج تا، اونا اینا رو انتخاب کردن و برش دادن.

‫ولی این چیه؟

‫الکی برش دادن.

‫میتونه هر چیزی باشه، هر جایی، هر زمانی.

‫فقط روش نوشته پلیس.

‫دو هفته بعد، نامه‌ای از پاسکال دریافت کرد.

‫درکش می‌کرد.

‫خیلی خوب می‌فهمید چرا ترکش کرده بود.

‫هرچند که البته، کنار اومدن باهاش ‫براش آسون نبود.

‫تمام این سال‌ها حتماً برای او دردناک بوده.

‫هرچند که هیچوقت ‫زحمت فکر کردن بهش رو به خودش نداده بود.

‫که بابتش می‌خواست عذرخواهی کنه.

‫و اون حق داشت که آینده‌ی دیگه‌ای رو طلب کنه

‫از دستش عصبانی بود، ولی حالا دیگه تموم شده.

‫چیزی نداشت که سرزنشش کنه.

‫در واقع، هیچوقت چیزی نداشت ‫که بخواد سرزنشش کنه.

‫می‌دونست که با وجود جدایی‌شون، می‌تونه ‫بیشتر از هر کس دیگه‌ای روش حساب کنه.

‫بیشتر از هر کس دیگه‌ای.

‫واقعاً نمی‌خواستم کار به اینجا بکشه.

‫فقط نفهمیدم حرف‌هام...

‫...خیلی تند بود، ‫بیشتر از اونی که فکر می‌کردم.

‫و از وضعیتی که بهش رسیدیم خوشم نمیاد.

‫واقعاً از خودم ناراحتم و صادقانه پشیمونم.

‫اگه می‌تونستم این حرف‌ها رو نزنم،

‫یا حداقل جور دیگه‌ای بگم، ‫.باور کن این کارو می‌کردم

‫منم همینطور.

‫نه، ولی اون تقصیری نداره.

‫تقصیر منه.

‫و من نه به اون نیاز دارم نه به بقیه.

‫من بودم که اومدم پیشت.

‫پس از اون ناراحت نباش.

‫و حتی اگه از من ناراحتی،

‫واقعاً متأسفم.

‫دیگه نمی‌خوام اذیت بشی.

‫نه اینکه منو ببخشی و همه چی مثل قبل بشه.

‫واقعاً می‌خوام دیگه از کاری که ‫باهات کردم ناراحت نباشی.

‫من الان چطوری برگردم به این موضوع؟

‫می‌دونم...

‫خب آره، به نظرت مسخره نیست؟

‫تنها چیزی که باعث شد بیان پیشم و

‫عذرخواهی کنن، این بود که ‫پاسکال از زندان بهشون نامه نوشته بود که

‫راضی نیستن ما با هم مشکل داشته باشیم.

‫صبر کن، این چیه دیگه؟

‫تو نیاز داشتی یکی برات نامه بفرسته ‫تا دوستیت رو انکار نکنی؟

‫فکر نمی‌کنم.

‫فکر می‌کنم بیشتر نمی‌دونستن چیکار کنن.

‫اونا نه آزادی تو هستن نه وجدانت.

‫نمیشه ازشون دلخور بود.

‫در واقع، آدم با این همه توانایی ‫کم پیدا میشه

‫واقعاً اینطور فکر می‌کنی؟

‫چی رو؟

‫که من توانایی‌هایی دارم.

‫خودت می‌دونی، نه؟

‫نه، مسئله این نیست، ولی برام مهمه ‫که تو اینطور فکر می‌کنی.

‫حتی اگه فقط در مورد عکس‌ها باشه.

‫می‌دونم دوست نداری درموردش حرف بزنیم ‫و من زیاد هم چیزی نمی‌دونم، ولی...

‫باید باهام می‌خوابید.

‫فقط یه بار، و دیواری غیرقابل عبور ‫بین خودش و پاسکال می‌کشید.

‫یادآوری می‌کنم دستور جلسه امروز چیه.

‫باید درمورد وضعیت سیاسی فعلی صحبت کنیم.

‫و همچنین باید به ‫انتخابات منطقه‌ای جمهوری بپردازیم.

‫و درمورد انتخابات ‫ماه مارس پیش‌رو تصمیم بگیریم.

‫خب، می‌دونید که کنکولت به ادموند ‫پیشنهاد داده سرلیست باشه.

‫و بنابراین ما به یک استراتژی روشن ‫برای این مبارزه انتخاباتی نیاز داریم.

‫الان به نمایندگان فعال نیاز داریم.

‫به خون تازه نیاز داریم.

‫و به همین دلیله که می‌خوایم ‫به سیمون بالستر پیشنهاد بدیم

‫توی لیست انتخابات مارس آینده ما باشه.

‫اون به خوبی توانایی‌هاش و ‫قدرت متقاعدکنندگیش رو نشون داده.

‫خب.

‫آره ولی صبر کن...

‫در نوامبر، اولین انشعاب جنبش، ‫که هیچکس نمی‌دونست

‫پیش‌درآمد انشعاب دومه، ‫یک ماه پیش از موعد اتفاق افتاده بود.

‫با آنتونیا صحبت می‌کنم.

‫اون گوش میده و در جواب ‫عکسی از بریده یه مجله رو نشون میده.

‫بهم میگه، این چیزیه که الان ‫تو دنیا داره اتفاق می‌افته.

‫این عکس، مشخصاً، کار من نیست.

‫باید بریم روستاها، از مردم بپرسیم ‫چی فکر می‌کنن،

‫یه برنامه پیشنهاد کنیم.

‫از تصور اینکه 20 یا 30 سال بعد، ‫هنوز توی همون آژانس کار کنه،

‫و اونقدر به گرفتن عکس‌های بی‌ارزش ‫عادت کرده باشه ...

‫که حتی متوجهش نباشه،

‫ و شاید حتی به طرز مسخره‌ای ‫ به کارش افتخار کنه، به خودش می‌لرزید.

‫می‌تونی امشب پاکت رو خارج از کیف ‫تو فرودگاه بذاری یا نه؟

‫باشه، من انجامش میدم.

‫خوبه، ممنون.

‫در ماه اوت، از یه مقاله خیلی کوتاه ‫در صفحات بین‌المللی فهمید

‫که محاصره شهری که ‫اسمش رو نمی‌دونست شروع شده،

‫توی کشوری که هیچوقت بهش فکر نکرده بود، ‫و به زودی دیگه وجود نخواهد داشت.

‫اسم شهر ووکووار بود.

‫آنتونیا فرصتی رو که منتظرش بود ‫بدست آورد

‫بالاخره میخواست یه کار ‫واقعی عکاسی انجام بده.

‫به مدیرهاش پیشنهاد داد که بره اونجا و

‫یه گزارش کامل برای روزنامه بیاره.

‫البته که هیچی بهش ندادن.

‫فهمید که برای رفتن نیازی به

‫اجازه روزنامه نداره.

‫من برای تو چی هستم واقعاً؟

‫من...

‫نمیدونم، نمیدونم چی بهت بگم، من...

‫تو دوست منی.

‫من دوستتم.

‫هیچی توش برات عجیب نیست؟

‫تو بیشتر میخوای، درسته؟

‫میخوای چی بهت بگم؟

‫که من نسبت بهت احساساتی دارم؟

‫آره.

‫آره.

‫تو میدونی ما چطوری باید با این کنار بیایم.

‫پس چی؟

‫به شماها فکر میکنم.

‫امروز صبح اینجا میمونم.

‫ادامه میدم.

‫میرم یه مجمع عمومی رو پوشش بدم.

‫میرم یه مسابقه پتانک رو پوشش میدم.

‫هر کاری دم دستم میاد انجام بدم ‫هر چه بادا باد؛ از این بدتر نمیشه

‫بس کن... آره میرم اونجا، تولی.

‫آره، مسلماً.

‫من چند کاره‌ام.

‫جشن روستا.

‫نه.

‫نه، جنگ نکن.

‫جنگ نکن

‫ولی این جنگ نیست، این نیست.

‫چرا جنگه، ولی به خاطر این نیست که میرم.

‫فقط این نیست... چیزهایی هست.

‫چیزهایی هست که باید نشون داد.

‫مردم هستن.

‫آره، ولی اینا رو هر روز تو تلویزیون به ‫ پیرهاتون نشون میدن.

‫اما چیزی که اونا نشون میدن ‫منو راضی نمیکنه.

‫به نظر من اونچه نشون میدن، ‫اون چیزی نیست که باید دید.

‫اونا نشونت میدن.

‫خونه.

‫اشک و خون.

‫این نیست...

‫میبینی، مشکل همینه.

‫اینه که چی نشون میدن.

‫اینه که مردم چی یادشون میمونه.

‫اونا اونجا منتظرشن...

‫آره، اون میخواد چیز دیگه‌ای نشون بده.

‫میفهمی؟

‫اون میخواد چیز دیگه‌ای نشون بده.

‫میخواد نشون بده چطور والدینش رو رها کرده.

‫دوست دارم ببینم جلوی آدمایی که ‫دارن میمیرن چیکار میکنی.

‫چطوری میخوای این کارو بکنی.

‫این چه کاریه؟

‫نه ولی اوه!

‫خوب نیست، نمیدونم تو سرت چی میگذره.

‫نه، ببین، ‫تو باید از تصمیمت برگردی، بگو آره.

‫- نه، ‫- این قابل قبول نیست، من نمیتونم اینو بپذیرم.

‫نمیتونی سه دور شهر رو بچرخی و برگردی.

‫اینطوری نمیشه.

‫نه ولی صبر کن، اوه، ولی...

‫ولی من نمیخوام که نیس باشه.

‫من یه آژاکس بازسازی شده نمیخوام، ‫یه کرس بازسازی شده.

‫اوه، با این ایده‌های بزرگت بس کن،

‫خیلی زیاده روی کردی.

‫تو به سرت میزنه، ‫اما، اما، اما، هیچوقت به بقیه نمیرسی.

‫و به بقیه.

‫میفهمم که نگرانتون میکنه.

‫ولی اونجا تحت نظارت خواهم بود، ‫با گزارشگرهای جنگی هستم،

‫باهاشون کار میکنم، همراهشون میریم.

‫و چرا گزارشگرهای جنگی؟

‫اونا از سراسر دنیا میان.

‫تو گزارشگر جنگی هستی.

‫و اگه بخوام بشم چی؟

‫آه آره، همینطوری میای.

‫آره، ولی صبر کن، واقعاً.

‫این چیه؟

‫.نمیدونم چی بهت بگم ‫عقلم به جایی دیگه قد نمیده.

‫.نمیدونم چی بگم

‫این امکان نداره، نمیدونم.

‫فکر کنم اونجا منتظرتن.

‫اونجا بهشون بگو.

‫من از کرس میام، والدینم رو کشتم.

‫والدینم رو کشتم.

‫نمی‌خوای بشنوی.

‫آره، پادگان‌هام رو سوزوندن.

‫پادگان‌هام رو سوزوندن.

‫تو، تو، تو، تو، تو، تو، تو.

‫تو باید تراژدی مینوشتی.

‫آه آره.

‫این تویی که تاریخ و دنیا رو براشون نوشتی،

‫نجات پیدا کردیم.

‫میفهمی داری با ما چیکار میکنی؟

‫- فکر میکنه این کار تو نیست. ‫- فکر نمیکنه این علیه شماست.

‫انگار تصور میکنه این برای منه.

‫تهش چی، ما چیکار کنیم؟

‫فراموشت کنیم، تو میری.

‫دیگه بهش فکر نکنیم.

‫تو میری، دیگه بهش فکر نمیکنیم.

‫ولی من ازتون نمیخوام فراموشم کنید.

‫"میخوام یه کاری بکنم".

‫میخوام کاری بکنم که برام مهمه.

‫که برام اهمیت داره.

‫چطور میشه وارد جنگ شد؟

‫از چه راهی؟

‫آیا یه اتاق انتظار، یه مرز، ‫یه دری هست که باید از اون رد شد

‫که پشتش قلمرو رسمی جنگ قرار داره؟

‫هر روز با دوربینش از هتل میره بیرون.

‫همه جا پژواک زبان اسلاوی به گوش ‫میرسه که برای اولین باره میشنوه.

‫به پدرخوندش نامه مینویسه.

‫اول شمایل‌های مذهبی و ‫مقبره یه امپراتور رو دیدم.

‫- تا حالا ووکووار رفتی؟ ‫- نه تا حالا

‫فردا یه ماشین داره میره.

‫دو تا جا مونده. یه راهنمای ‫عالی داریم به اسم بوریس.

‫.اگه یکیش رو میخوای

‫آره، میخوام!

‫تو یه روز برمی‌گردیم؟

‫احتمالاً. مگه اینکه یه ‫چیز جالب اتفاق بیفته...

‫ولی وقتی همون روز برمیگردی، 200 مارک آلمان میگیری.

‫چیزی که مشخصه اینه که که غربی‌ها هنوز نمی‌فهمند ‫که چه اتفاقی داره میوفته.

‫چرا که تا همین الان ما این سوال رو داشتیم..

‫که جنگ شدید بعدی چه خواهد بود؟

‫.این مسئله جنگ تو اروپا به شدت افزایش یافته

‫و حالا هم داره جوابش رو میگیره.

‫از اونور اروپایی ها اصرار ‫...دارند که جنگی اتفاق نمیوفته

‫،پس این همه درگیری ‫بین قومی از کجا میاد

‫.واقعاً که هیچ چیز رو پیش بینی نکردند ‫.که اصلا اینطور نیست

‫-اصلاً اینطور نیست... ‫- پس چیه؟

‫اینجا متجاوز داخل کشوره.

‫درسته که دیدنش سخت‌تره، ولی به نظر من

‫اگه نخوای چیزی ببینی، هیچی نمی‌بینی.

‫الان تو بلگراد قدم میزنی، هیچی نمی‌بینی.

‫چون شبه‌نظامیان شهر رو تو دست گرفتن.

‫و موفق شدن با یه ‫شعبده‌بازی ارتش کمونیستی رو

‫به یه ارتش ملی‌گرا تبدیل کنن ‫که میره همسایه رو قتل عام میکنه.

‫و قتل عام همینجاست.

‫از مدت‌ها پیش برنامه‌ریزی شده.

‫فاجعه داره نزدیک میشه.

‫چون خبرگزاری فرانسه تامین مالی میشه.

‫... این کارهای وزارت امور خارجه

‫.لعنت به این صلحهای سلطنتی

‫منظورم به دنیاست، اونا الان دارن ‫سعی میکنن ببینن چطور...

‫چطور بازسازی کنن، یکم نظم بدن.

‫ولی فعلاً من نسبتاً آرومم.

‫آب میخوای؟

‫آره، ممنون میشم.

‫اون تخت کوچیک رو اونجا میبینی؟

‫پیشنهاد من بهت همینه.

‫هر طور خواستی.

‫تاریکی مطلق بود.

‫تاریکی مطلق،

‫مثل الان که تو خونه باشیم ‫و شب سیاه باشه.

‫روی پنجره‌ها پتو می‌ذاریم.

‫که بتونی داخل چراغ روشن کنی.

‫.هیچ نوری نباید بیرون بره

‫میتونیم از داخل بپوشونیم ‫.که هیچی از بیرون دیده نشه

‫حمله‌ها بیشتر شب‌ها اتفاق می‌افته.

‫شب‌ها، سعی می‌کنن فرار کنن

‫با استفاده از کانال‌ها و تونل‌هایی

‫که مخصوصاً ساخته شدن.

‫و یه حمله شروع شد، ما تو خونه بودیم.

‫و یه حمله شروع شد، ما تو خونه بودیم.

‫شروع کردن به تیراندازی.

‫دویدیم بیرون.

‫.اون با یه فیلمبردار بود و یه نیروی ویژه

‫.یکدفعه، نیروهای ویژه ریختن بیرون

‫دویدیم بیرون.

‫.با نیروهای ویژه رفتن بیرون

‫ما دو نفر دنبالشون رفتیم.

‫شب سیاه بود.

‫مهم نبود کدوم طرف می‌رفتیم، ‫یکی حتماً ما رو می‌کشت.

‫سربازهایی که باید ‫همراهیشون میکردن

‫شب از خونه‌ای که ‫توش بودن فرار کردن.

‫سعی کردن دنبالشون برن.

‫ولی چون تاریک بود، ‫نمیدونستن چیکار کنن.

‫بقیه ناپدید شدن.

‫خوبه؟

‫نوبت توئه.

‫برو، برو.

‫حتی یه عکس هم نگرفته.

‫این کاری که اینجا ‫می‌کنیم چه فایده‌ای داره؟

‫به عموش مینویسه.

‫مینویسه همه این احتیاط‌ها، ظرافت‌های قاب‌بندی،

‫وجدان راحت خارج از کادر، شرم منزجرکننده، لذت.

‫راه‌های زیادی برای مستهجن ‫نشون دادن خود وجود داره.

‫تو خیابون‌های بلگراد ‫قدم میزنه، جایی که

‫جنگ شبیه یه رویای بی‌محتواست.

‫شب‌ها با یلیتسا بیرون میره.

‫به پدرخوندش هیچی نمیگه.

‫فقط بهش مینویسه، میدونم که ‫بعضی چیزها باید پنهان بمونن.

‫و با این حال این فقط یه اتفاق ‫کوچیکه، یه لکنت، یه حادثه

‫بی‌اهمیت از داستانی که اینجا ‫شروع نشده و اینجا تموم نمیشه.

‫چون نه آغازی داره نه پایانی.

‫روز به روز اوضاع بدتر میشد.

‫.برو اونور کار کن- ‫.دقیقاً دارم کارم رو انجام میدم-

‫شلوار جین، لباس نظامی و ‫ماسک‌هایی که به کنفرانس‌های مطبوعاتی

‫دیروز رنگ و بوی رمانتیک ‫روستایی میداد، ناپدید شده بودن.

‫جاشون رو لباس‌های سیاه زیپ‌دار ‫و ماسک‌های موتورسواری گرفته بود

‫که به نظر میرسید صورت‌های ‫صاف خزنده‌هایی رو

‫با چشم‌های درشت فلورسنت پوشونده.

‫فکر میکنی هستی؟ ‫.یه سرباز پیاده ‫(اشاره به سرباز شطرنج)

‫.جلوتر همه

‫.تو رو هرجا که ميخواد ميذاره

‫. جوجه فکُلی

‫بوقلمون، آقا.

‫فکر کردی همینطوری ‫میتونی عکس بگیری، هان؟

‫دوستات خوبن، نه؟

‫همه می‌دونن.

‫تو 24 ساعت یاد گرفتم، هان؟

‫بهش فکر کردی؟

‫من هنوز گوشم سالمه.

‫فقط میتونم شکمت رو پاره کنم.

‫ولی آره، اونای دیگه، ‫اون طرف میدونن.

‫چون مسیر، مسیر، ‫مارک-رِو، سادست، هان؟

‫از خودت میپرسی اونجا بذاری.

‫بعد میتونی یکم اینجا هم بذاری.

‫و همه چی، همه چی، ‫بله، میری میذاری.

‫و بعد میتونی سوار این ماشین بشی.

‫ببین رفیق، بیا ‫بهت یه اسلحه بدیم.

‫باید بهش شلیک کنی.

‫اینو می‌خوای؟

‫اینجوری بزرگت کردن.

‫الان فکر میکنی ‫داری مبارزه میکنی؟

‫با چی داری میجنگی؟

‫با مردم روستای بغلی؟

‫چه...

‫آقا، تموم شد، مخفی کاری.

‫یه سرباز بزرگ، هان؟

‫یه سرباز بزرگ در سایه.

‫تو 24 ساعت فهمیدم کی بود.

‫و نقاب داشت.

‫خداروشکر.

‫حتی میتونست فراموشش کنه، آقا.

‫24 ساعت.

‫یه جنگجوی واقعی!

‫خیلی خوبه، قول بده.

‫قول بده.

‫و تو میدونی کی این ‫فکرو انداخت تو سرش.

‫تو میدونی. ‫و بهم میگی.

‫بهم میگی.

‫پیداش میکنیم.

‫برای اون، دردسرها تازه شروع شده.

‫من از مدتها قبل میدونستم.

‫چرت و پرت تحویل من نده.

‫اجازه نمیدم.

‫هفته‌هاست که اصرار میکنه.

‫اونوقت تو نمیتونی بگی نه؟

‫فقط یه ویژگی از ‫مارک اورلی بهم بگو

‫.یه ویژگی که استخدامش به گروه ضروری باشه

‫.چیه؟ یه روشنفکر سیاسیه

‫.یه بمب‌گذار

‫.گوش کن

‫امشب همه گوسفندهای فاسد ‫.رو از جنبش حذف می‌کنیم

‫من همه بخش ها رو می شناسم ‫.که چند هفته‌ای که به تنهايی کار می‌کنن

‫.ما مجبور شديم که تعدادشون رو بيشتر کنيم

‫خیلی‌های دیگه رو هم به خدمت گرفتیم ‫.فقط برادر تو نیست، افراد دیگه ایی هم هستند

‫... اگه فقط برای عکس بود

‫.اون فقط نقش یه آدم اضافی رو بازی میکرد

‫او در هیچ عملی یا کاری شرکت نمی کنه.

‫.میتونی رو حرفم حساب کنی

‫.اون همه چیز رو در مورد بردارم میدونه

‫.نه

‫واقعا منزجر کننده است.

‫.در واقع، هرگز از شغلش راضی نبود

‫.از اين کار خسته نشدی

‫در آگوست 1993، FLNC کانال تاریخی ‫...در یک جلسه عمومی در کورته

‫ بیانیه‌ای خوند که توش مسئولیت ‫ قتل یک جوون معترض

‫.از گروه خودش رو به عهده گرفت

‫به نام مفهومِ دفاع مشروع پیشگیرانه.

‫این فرد توسط گروهی از

‫دسیسه‌گران حیله‌گر و بی‌وجدان مأمور شده است

‫ تا به عنوان مجری، تعدادی از مبارزان ما را

‫از بین ببرد.

‫آنتونیا، که از طرف روزنامه فرستاده ‫شده بود، از دست‌های بالا رفته و

‫چهره‌های مشتاقی که با شادی ‫همراهی می‌کردند عکس گرفت.

‫او فکر کرد که جالب میشه از کسی

‫که وسط این شادی عمومی ‫دست نمی‌زنه عکس بگیره.

‫اما به جز خبرنگارهایی که مثل

‫خودش رویداد رو پوشش ‫می‌دادن، کسی رو پیدا نکرد.

‫ادعای مسئولیت قتل رابرت سودس ‫رو میشه حداقل از

‫دو جنبه مختلف داخلی ‫و خارجی تحلیل کرد.

‫از نظر داخلی، بدون شک، قدمی در

‫تاریخ جنبش‌های مخفی جزیره برداشته شد.

‫البته، این اولین بار ‫نیست که قتلی اعلام میشه،

‫اما این اولین باره که یک سازمان ‫اعتراف میکنه که کسی رو کشته.

‫تمام تاریخ جنبش‌های ‫مخفی در سراسر دنیا پر از

‫این جور ماجراهاست، اما معمول ‫نیست که کسی اعدام به خاطر

‫اختلاف عقیده رو قبول کنه، حتی اگه ‫در چارچوب دفاع مشروعی باشه که

‫به نظر میاد در این مورد ‫خیلی پیشگیرانه بوده،

‫ که دقیقاً تعریف دفاع مشروع نیست.

‫ من تعهدم رو انکار ‫ولی دیگه نمی‌فهمم.

‫...ولی خب

‫دیگه نمی‌فهمم.

‫دیگه نمی‌فهمم ‫داریم چیکار می‌کنیم.

‫حالا همدیگه رو می‌کشیم؟

‫من نمی‌توانم با خودم کنار بیایم ‫که به دوستانم آسیبی برسانم.

‫نمی‌تونم.

‫سرت رو بالا بگیر رفیق.

‫تو آزادی.

‫همه‌تون حق دارید.

‫حرف بزن.

‫بعضی‌ها فراموش کردن که پشت رمانتیک ‫بودن، یه مبارزه‌ای هست که باید انجام بشه.

‫تو یه مبارزه سیاسی از این ‫نوع، مسلماً انحراف هست،

‫ اشتباه هست، و حتی خطا هم هست، بله.

‫ببخشید، ولی این دوستته و ‫اینجوری باهاش حرف می‌زنی.

‫دوست همه‌تون اینجاست ‫و هیچکس ازش حمایت نمی‌کنه.

‫طوری رفتار می‌کنید ‫انگار غریبه‌ست.

‫اینا دوستای دوران بچگی هستن.

‫می‌دونید چیه؟

‫شنیدن حرف‌هاتون هم حالم ‫رو بد می‌کنه هم خنده‌داره.

‫من حتی نمی‌دونم اینجا ‫درباره چی حرف می‌زنیم.

‫من نمی‌دونم درباره ‫چی حرف می‌زنیم.

‫صبر کنید، فکر می‌کنید من اینجا می‌شینم، ‫به حرفاتون گوش میدم و هیچی نمیگم؟

‫می‌خواد زندگیش رو بسازه.

‫اون با من یه پروژه داره، ‫می‌خواد خانواده تشکیل بده.

‫و شما؟

‫اگه کشته بشه، چیکار می‌کنیم؟

‫به این فکر کردید؟

‫آره ژاویر، البته.

‫اون نمی‌خواد کشته بشه.

‫سؤال اینه.

‫سؤال اینه.

‫و در نهایت برای تو هم سؤال اینه.

‫این جوونی که ازش حرف می‌زنیم ‫و کشته شد، مگه هم‌سن شما نبود؟

‫مگه ایمان نداشت؟ مگه زن نداشت؟ ‫مگه بچه نداشت؟

‫به اونا فکر کردید؟

‫نه، شما اصلاً به این فکر نمی‌کنید.

‫نه.

‫خودتون رو تبرئه میکنید و به خودتون میگید.

‫آها، اون می‌دونست ‫داره کجا پاشو میذاره، آره؟

‫-خانواده‌تون رو تشکیل بدید، برنامه‌تون رو پیش ببرید. ‫-ما این کار رو می‌کنیم.

‫خب انجامش بدید.

‫ولی ما در این بین می‌دونیم که

‫از حالا به بعد دو تا ‫مبارزه با هم قاطی میشن.

‫نشونه‌های یه جنگ وجود داره.

‫نمی‌تونیم کنترل جنبش ‫رو دست بعضی‌ها بسپریم.

‫اصلاً می‌فهمی داری چی میگی؟

‫یعنی همه در این مورد می‌دونن؟

‫خب ما چیکار کنیم؟

‫ما چیکار کنیم، زندگی ما چی میشه؟

‫عزاداری کنیم، تحمل ‫کنیم، بشینیم و قهوه درست کنیم؟

‫تنهایی بچه‌های شما رو بزرگ کنیم؟

‫همینه؟

‫فکر می‌کنید این ‫چیزیه که من می‌خوام؟

‫ژاویر، اون فقط به شما تعهد نداشت.

‫اون به من هم تعهد داشت.

‫مگه من گفتم که اون به تو تعهد نداشت؟

‫من همچین حرفی زدم؟

‫ژوایر، من بهت گفتم.

‫بهتره که بری، حق با توئه.

‫اگه حس می‌کنی نمی‌تونی ‫بمونی، بهتره که الان بری.

‫اینو من بهت میگم.

‫ولی مسئله این نیست.

‫مسئله اینه که امروز

‫افرادی هستن که قصد ‫دارن به جنبش بپیوندن.

‫منطقیه که این افراد رو کنار بذاریم.

‫اگه می‌خواید درباره ‫روزهای کورته حرف بزنید

‫کورته به ما ربطی نداره.

‫گفتم، باز هم میگم.

‫این مربوط به کانال تاریخی و توافقه.

‫ما نباید خودمون رو برای ‫اشتباهات دیگران سرزنش کنیم.

‫بدترین چیز اینه که اگه جای ‫اونا بودید شما هم دست می‌زدید.

‫همه‌تون همینجوری ‫واکنش نشون میدید.

‫به خاطر یوگسلاویه.

‫چه ربطی داره؟

‫یوگسلاوی، جنگ، تروما، بی‌بچگی.

‫من می‌تونم نخوام بچه داشته باشم

‫بدون اینکه به خاطر یه بیماری یا تروما باشه.

‫نمی‌فهمم.

‫حتی با فکر کردن زیاد هم هیچ ‫دلیلی برای بچه‌دار شدن پیدا نمی‌کنم.

‫و من نیومدم اینجا که ‫درباره این با تو حرف بزنم.

‫فقط می‌خواستم در جریان باشی، همین.

‫من مجبورت نکردم این کار رو بکنی.

‫تو نمی‌خوای بچه داشته باشی یا ‫نمی‌خوای با من بچه داشته باشی؟

‫من به این سؤال فکر نمی‌کنم.

‫حیفه.

‫احتمالاً.

‫اصلا به این فکر نمی کنی که ‫چه فرصت خوبی میتونه باشه!

‫نه، قبول دارم.

‫خب ببین، فکر می‌کنم بهتره ‫یه مدت همدیگه رو نبینیم.

‫آماده شید.

‫مسلح شید.

‫!آتش

‫می‌دونم، می‌دونم ‫چی می‌خواید بگید.

‫باید بهتون خبر می‌دادیم، ببخشید.

‫چرا؟

‫اگه بهم خبر می‌دادید، فکر می‌کنی

‫اجازه می‌دادم این نمایش ‫رو جلوی کلیسا راه بندازید؟

‫اولاً خیلی بی‌احترامیه ‫که بگید نمایش.

‫ما داریم یه مبارز رو به خاک ‫می‌سپریم، وظیفه‌مونه که احترام بذاریم.

‫باید گریه کنید، باید از ‫غم و شرم گریه کنید.

‫این کاریه که باید بکنید.

‫همینطوریه، پدر.

‫ما داریم برادری رو دفن ‫می‌کنیم که تو نبرد کشته شده.

‫نبرد چی؟

‫نکنه ارتش فرانسه اونو کشته؟

‫آره؟

‫بله.

‫چی می‌خواید؟

‫می‌خواید اینجا

‫جلوی کلیسا منو تهدید کنید؟

‫همینه؟

‫به نظر میاد خیلی تو نقشی ‫که بهتون دادن فرو رفتید.

‫سیمون.

‫خوبی؟

‫وقتی آوردنت ‫اینجا، من اونجا بودم.

‫افتادی، سعی کردم ‫حرف بزنم، داشتی گریه می‌کردی.

‫به خاطر بیهوشیه.

‫خواب‌های بد دیدم.

‫فکر می‌کنم تو دست نمی‌زدی.

‫این بی‌شک بزرگترین تعریفی ‫بود که تا حالا ازم کرده بود.

‫شاید حتی تنها تعریفش.

‫حداقل تنها تعریفیه که یادم میاد.

‫همه‌شون فقط می‌خوان همدیگه رو بکشن.

‫من نمی‌تونم کاری براش بکنم.

‫این حرف رو نزنید.

‫این کاریه که باید بکنم.

‫یکی یکی دفنشون کنم، همینه؟

‫بله.

‫باید دوستشون داشته باشم و همدردی ‫.کنم، ولی از توانم خارجه

‫باید با وجود تاریکی روحشون ‫و با وجود ضعف‌هاشون...

‫دوستشون داشت.

‫دیگه نمی‌تونم.

‫همه ما روزهای سختی رو میگذرونیم.

‫شاید برای شما به خاطر رابطه نزدیک و قدیمی ‫که با همشهری‌هاتون دارید، سخت‌تر هم باشه.

‫و دقیقاً به همین دلیل ‫که این لحظات سخته.

‫ما باید حضور داشته باشیم و

‫کلام خدا رو که پیام ‫صلحه منتقل کنیم.

‫میدونم.

‫شما از اون دسته آدم‌هایی ‫هستید که همدستانه تسلیم نمیشن.

‫باید مقاومت کنید.

‫اینجا چیکار می‌کنی؟

‫صدای ژان-ژو رو می‌شنوم.

‫اینجاست؟

‫با پاسکاله.

‫مطمئنی حالت خوبه؟

‫نه اصلاً.

‫مرگ تو صورتش پیداست.

‫این به خاطر نقاب‌ها، اسلحه‌ها ‫و اسطوره‌های مزخرفتونه.

‫حالا این کشور داره ‫قاتل‌ها رو می‌پرسته.

‫همیشه همینطور بوده.

‫به خاطر شما بدتر هم شده.

‫شما ما رو آلوده می‌کنید، ‫همه ما رو فاسد می‌کنید.

‫الان باید خوشحال باشید که بالاخره

‫فرصت کشتن و مردن ‫مثل مردها رو پیدا کردید.

‫چون برای شما مرد بودن همینه، مگه نه؟

‫دوست داری چطوری ‫تو رو به یاد بیارن؟

‫دوست داری درباره‌ت چی بگن؟

‫مهم نیست.

‫چرا، مهمه.

‫دوست دارم بگن که راست و درست بودم.

‫که خیانتکار نبودم.

‫نمی‌خوام بکشنت.

‫ولی در نهایت، پاسکال رو ‫تقریباً جلوی چشماش کشتن.

‫در ژوئن ۱۹۹۹، دو سال از استعفاش می‌گذشت.

‫اون روز قرار بود ساعت ۵

‫تو رستورانش که داشت محموله ‫رو تحویل می‌گرفت ببینتش.

‫داشت به سمت رستوران ‫می‌رفت که صدای شلیک‌هایی شنید

‫که اونقدر براش ‫آشنا بود که نیازی نبود

‫زیاد درباره ماهیتشون فکر کنه.

‫شروع به دویدن کرد.

‫و موقع دویدن، از قبل می‌دونست.

‫کمتر از دو دقیقه بعد ‫وارد رستوران شد.

‫سالن پر از جعبه‌های غذا بود و روی پیشخوان

‫یه دفتر حساب باز بود که صفحه‌هاش خونی شده بود.

‫دست راستش تکون ‫می‌خورد، انگار سعی می‌کرد

‫از زمین تکیه بگیره و ‫پاهاش کمی می‌لرزید.

‫آنتونیا هنوز فکر می‌کرد نمرده.

‫و وقتی سرش رو بالا ‫آورد روی پیشخوان

‫لکه‌های سفید مغز ‫رو دید که می‌درخشید.

‫.روز خوبی داشته باشید

‫.خداحافظ

‫حالت خوبه؟

‫چطوری؟

‫خوب.

‫عالی.

‫خوشحالم می‌بینمت.

‫منم همینطور، واقعاً.

‫هنوز داری رو عروسی‌های ‫کالوی امشب کار می‌کنی؟

‫آره، بعدازظهر میرم.

‫دوست دارم ببینمت.

‫ملکه کوچولوم رو می‌بینی؟

‫اوه، سلام.

‫چقدر بزرگ شده.

‫باورنکردنیه.

‫سلام می‌کنی؟

‫سلام.

‫سلام عزیزم.

‫حالت چطوره؟

‫تو چطوری؟

‫خوبم، خوبم.

‫یه کم راحتم بذار.

‫شاید منو نمی‌شناسه.

‫و خسته هم هست.

‫تو شهر غذا خوردید؟

‫آره.

‫-سلام. ‫-سلام.

‫ببخشید، می‌تونیم چند ‫دقیقه مزاحمتون بشیم؟

‫بله، بفرمایید، بیاید.

‫چی شده؟

‫می‌خواستیم چند تا سؤال ‫ازتون بپرسیم تا بهتر بفهمیم.

‫چرا؟

‫چی رو می‌خواید بفهمید؟

‫بحث دفعه قبل رو؟

‫ما خوب متوجه نشدیم.

‫می‌خوایم بیشتر بدونیم.

‫ببینید، اگه می‌خواید می‌تونیم ‫جلسه بعد صحبت کنیم.

‫بعد، من فکر می‌کنم زندگی ‫خیلی ارزشمندتر از هر هدفیه.

‫شما مثلاً چی فکر می‌کنید؟

‫حتماً دلیلی داره، اونا ‫اینطوری تربیت نشدن.

‫اونا فرد رو هدف گرفتن؟

‫یا نماد رو هدف گرفتن...

‫ممکنه نماد رو هدف گرفته باشن.

‫اما بازم، هیچی عزای خانواده‌ها

‫و پیامدهای دردناک برای ‫بازماندگان رو توجیه نمی‌کنه.

‫هیچی مرگ یه انسان رو توجیه نمی‌کنه.

‫پس تو سیاست، فکر می‌کنید ‫رادیکال بودن فایده‌ای نداره؟

‫فکر می‌کنم راه‌های خیلی ‫مؤثرتری برای پیشبرد امور هست.

‫اگه می‌خواید درسی درباره تاریخ ملی‌گرایی

‫شاید جالب باشه، ‫ولی یه کم کلی میشه.

‫آره، شاید جالب باشه، ‫ولی یه کم زیادی مبهمه.

‫ما برای درس اینجا نیومدیم، در ‫واقع میخوایم از شما سؤال بپرسیم.

‫خب، من کنجکاوم بدونم ‫سیستم چطور کار میکنه...

‫FLNC و اینکه در ‫واقعیت چطور عمل میکنه.

‫همین.

‫کی به شما گفته من میتونم ‫به این سؤال جواب بدم؟

‫این یه سازمان مخفیه، قبول دارید؟

‫شما قبلاً بیرون رفتید.

‫وقتی مخفیه، چطوری میشه واردش شد؟

‫من روش ورود به یک ‫سازمان مخفی رو نمیدونم.

‫پس آیا شما کسایی رو ‫میشناسید که تو جبهه هستن؟

‫مثل همه کُرسی‌ها، حتماً آدم‌هایی ‫رو میشناسیم که مبارز بودن.

‫بعدش، فکر میکنم برای ‫شما خیلی جالب‌تر باشه

‫که بحث رو به سمت اینکه چرا این ‫سازمان مخفی به وجود اومد، ببریم.

‫دلایل و خواسته‌های ‫یه بخشی از مردم چیه؟

‫مثلاً برای شما، ‫ملی‌گرایی یعنی چی؟

‫نمیدونم، ملی‌گرایی لزوماً

‫به معنی مبارز بودن یا در جبهه بودن نیست.

‫بیشتر به معنی دوست داشتن ‫سرزمینت و محافظت ازشه، فکر میکنم.

‫خوبه،

‫ این میتونه یه تعریف خوب باشه.

‫ولی بعدش؟

‫این یه اعتقاده.

‫چند لحظه پیش، شما درباره کسایی که ‫عزیزانشون رو از دست دادن صحبت کردید.

‫شما تو این ماجرا ‫عزیزی رو از دست دادید؟

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫اگه میتونست دوباره بعضی از عکس‌هاش ‫رو ببینه، شاید با وجود نقص‌های فنی

‫بازم راضی میشد.

‫شاید فکر میکرد که ‫بالاخره تونسته به سادگی

‫عکس‌هایی که تو بچگی ‫خیلی دوستشون داشت برسه.

‫عکس‌های خانوادگی، پولاروید‌ها، ‫عکس‌های پرسنلی که تو پاکت‌های

‫زرد شده نگهداری میشن یا روی ‫سنگ قبر چسبونده شدن، همه اینا،

‫با معصومیت بی‌رحمانه‌شون، ‫یه چیز رو میگن.

‫آدم‌هایی زندگی کردن، ‫ولی حالا مرگ اومده.

‫در واقع، مرگ قبلاً اومده، درست

‫همون لحظه‌ای که یه دست ‫ناشناس دکمه شاتر رو فشار میده.

‫آنتونی میتونست فکر کنه که همه ‫این عکس‌هایی که از گرفتنشون

‫خجالت میکشید، بازیگرهای ‫پتانک، کمیته‌های جشن‌ها، انتخابات

‫دوشیزه‌ها یا جوون‌هایی که با ‫نقاب تو جنگل، تفنگ به دست،

‫زیر پرچم‌های جمجمه‌دار ژست ‫گرفتن، در اصل، اونا هم همین رو میگن.

‫با همون معصومیت، و ‫البته، همون بی‌رحمی.

‫مترجم: اشکان هیدی

‫:به یاد ‫فرانسین دوران فولاچی

‫:به یاد ‫اِستفان لِکا

‫:به یاد ‫ژان-پیِر بالِستری

[به تصویر خودش]

‫:فیلمی از ‫تیِری دُ پِرِتی

‫:سناریو ‫تیری دُ پِرِرتی و ژان اَپتکمان

‫:اقتباس از رُمان " به تصویر خودش " از ‫ژروم فِراری ‫(تصاویر) ترجمه: «بهمن یغمایی» و «ستاره یغمایی» - انتشارات نگاه

@‫FRANCOFILMS ‫[ترجمه تخصصی فیلمهای فرانسوی و فرانسوی زبان]

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.