Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
!سریعتر، سریعتر
!بزنید این کفار رو
آپلود زیرنویس : قاسم سمنگانی @Qasem_Samangani
چیه وایسادین و نگاه میکنین خرمدین ها؟
مگه شماها شمشیر ندارین؟
جنگیدن برای عبث و خودتو به کشتن دادن هنر] نیست
نگهبان هاشون خیلی زیادن
با ظالم جنگیدن و مُردن یعنی
!شرافت برای جوانمردان. خودت بهتر می دونی
میدونی که احتیاط برای جوانمرد یک خصلت خوبه
بزرگترین آرزوم، دیدن ِ تو بود
که بزنم به کوه ها و تو رو از نزدیک ببینم
اما میبینم که شمشیر تو هم اونقدر
تو غلافش مونده که زنگ زده
صبر کن
صبرکن، صبر کن
سنگ صبور شدیم دیگه ترکیدم! کارد به استخونم رسید
صبوری تا کی؟
...بسه دیگه اینقدر صبرکردن حرص نخور -
به وقتش تاوان کاراشونو ازشون میگیریم صبر کنیم
که بعدن قصاص کنیم؟
نه جاویدان! صبر مردم، صبر ایل و طایفه
!تموم شده دیگه
برش گردونین اونو
در قرن هشتم میلادی در خاک آذربایجان
قیام برعلیه حضور و ظلم خارجیها و فساد حاکمان
با پیوستن مردم به خرمدینان برای هفت سال شروع شد
خرمدینان برای گسترش عدالت، تقسیم عادلانه ی زمین
و رهاندن ملت از استعمار و نیل به آزادی معنوی تلاش می کردند
ما را از طریق کانال تلگرامی ِ * ناسینما * دنبال کنید @NAcinema @Naacinema
ترجمه ی شنیداری، کاری از 2&46
ویراستاری زیرنویس مزدُشت/ Mazdosht
با تشکر ویژه از بهمن علیزاده برای ساخت و هماهنگی زیرنویس
جاویدان
بیا جلوتر نور چشم من
.یاد جوونی هامو کردم
مهارتش تو شمشیرزنی بی نظیره
.اما خیلی عجول و بی احتیاطه
صبح بخیر جوان
صبح بخیر بانو
.خوشبخت، اونیه که از نعمت جوونی بهره منده
.اما حیف که سرشو بلند نمیکنه تا به من نگاه کنه
میشه مستقیم به خوشید زل زد
!اما به چشمهای تو نه
.سفره ای بازکن یه پیاله شراب بهمون بده
.شمشیرتو بردار یه بار دیگه شروع کنیم
.حمله کردنت حرف نداره ولی دفاع رو فراموش نکن
.فرمانده ی لشگرو کشتی... والی رو هم بکش
چیزی عوض نمیشه. توفیری نداره چون که خلیفه خودش گفته
تو این ولایت فلک زده اگر برای هفت سر عائله
یه دیگ هم باشه !اونم زیادیه! اونم زیادیه
ما هم وایسادیم دست رو دست گذاشتیم از دور داریم تماشا می کنیم
از بالای کوهها از قلعه ی بذ چی رو داریم تماشا میکنیم؟
که دشمن چطوری داره خاکمون رو غارت ...میکنه؟ چطوری داره اینجارو ویران میکنه
.داری منو بیجا ملامت میکنی .من تنهام
.قلعه ی بَذ در حوزه ی خلافت مثل یک جزیره کوچکه
...تازه من باید اونو از شر مهاجما
همسایه ها، راهزن ها و ابوعمران محافظت بکنم
از دست ابوعمرانی که
.بین خرمدینان ساکن کوهها تفرقه انداخت
!بیا، بگیر بخون
در چشم دولت من هم مثل تو گناهکارم
اما جای زندگی من مَغاره و غارهاست و جای تو کاشانه
یا قلعه ی بذ را تقسیم میکنی
یا باید یکی از ما بمیرد
کی اینو نوشته؟- ابو عمران-
اون ابوعمرانی که زمستونا
مثل خرس میره تو غار پنهان میشه
و پنجه و دندونشو برامون تیز میکنه
و به محض گرم شدن هوا و روبراه شدن شرایط
تبدیل به یک گرگ گرسنه میشه
.از بیم شبیخون های اون شبا خواب نداریم
هوا هم گرم شده
دیگه بهار شده
آه ای کوههایی که به شما پشتم گرم بود
روی شمارو هم برف میگیره «کنایه از محتاط بودن»
من برای همین به وطن برگشتم
برای همین زدم به کوه
!نه
من نیومدم اینجا
.تا در برادرکشی شرکت کنم خب پیشنهاد تو چیه؟
یه قلعه ی کوچیک بالای کوه میتونه
برای یه حکومت عالم گیر رجز بخونه؟
.در ازای هر شهید راه آزادی سه نفر به پا می خیزن
برکه ای که امروز قطره قطره پُر میشه فردا تبدیل به یه دریای طوفانی و مواج میشه
به محض برگشتن به عنوان اولین مبارز
.برای لشگر رهایی فرداهامون به کوهها زدم
امیدوار بودم که پرچم این مبارزه رو
تو برافراشته میکنی
منم سرم پر از این افکار داغ هست
...جوانی سرت پر از شور و شیداییه
قیام هایی زیادی بودن که به آنی مثل رعد و برق درخشیدن
.و عمرشونم همونقدر کوتاه بود
نه
.تو این دنیا معجزه ای اتفاق نمیافته
معجزه رو ملت رقم میزنن وقتی که به پا برمیخیزن وقتی که آگاه میشن
برای معجزه کردن لازمه که هر خرافاتی رو باور نکنن
برای معجزه کردن، لازمه که آدمای مسکین با سرنوشتشون رودررو بشن
.طرخان؟ منم استاد میخواستم تو تنهایی باهاتون صحبت کنم
بگو - منم میخوام با بابک برم -
لطفا اِذن بدین - با بابک بری؟ -
میتونم قسم بخورم که
جفتتون اونجا از بین می رین
لطفا بهم اجازه بده
اینو بفهم. قلعه ی اون جلاد حصارهای بلند و دیوارهای محکمی داره
.اجازه بده برم
حالا که کفنت از گردنت آویزونه... پس برو «کنایه به جدیتش»
بیا، بیا اینجا دختر ترسا
هر شب گودیِ ناف یک جانان، پیاله ی شراب منه
تو محکوم به مرگ شدی
بنا به اراده ی خلق
چی برای خودت وِر میزنی مرتیکه ی مرتد؟
این شمشیر برای همه کافرای دنیا هم زیادیه
تو زیادی مستی «کنایه به لاف زدن»
.معطلش نکن بابک باید بریم
!بابا، آهای بابا
کی اونجاست ؟
یه خرده آب لطفن
الساعه
.یه خرده عجله کن دارن دنبالمون میکنن
.این تویی؟ خدارو شکر پروین من -
خواهر من، مگه نشنیدی چی گفتم؟ یه ذره آب میخوایم
. روز بخیر بابا، پروین از ازل قسمت من بوده
.عهد و پیمانی بینمون هست
.دعای خیر برامون بکن بردارم ببرمش
...دعای خیر به وقتش کیسه ی پولتو دربیار ببینم
از عهده ی مهریه و شیربهاش برمیایی یا نه
با درهم، یا بی درهم میام که دخترتو ببرم
...گوش بده اگه تا رسیدن زمستون نیای دنبالش
... میاد بابا میاد حتمن میاد، چرا نیاد؟
....عجله کن بابک اونا دارن میرسن
!منتظرم باش! ناامید نشو
.منتظرت میمونم ای خداوند
خیلی زود میام دنبالت مواظب خودت باش گل سفیدم
از این به بعد هم ...به من خداوند نگو
...ای خداوند
اومدی بالاخره؟
چه خبره اینجا؟ جاویدان کجاست؟
.کوچه ها خالی ان...تو قلعه هیچکس نیست
همه اونجان پایین قلعه
ابوعمران پیغام فرستاده
.جاویدان بیاد به میدون، تک به تک بجنگیم
وقتی فرمان قتل همدیگه رو امضا میکنن جفتشون هم از بین میرن
.چی داری میگی؟ ساکت باش
مثل آدمی که گرد مرگ به صورتش پاشیده باشن
یه پیاله شراب خواست شاید هم شراب آخر بود
و من باعث دعوا بین این دوتا شدم میشنوی؟
!صبر کنین
...دست نگه دارین
...بس ات نشد بگیر
!توباید بمیری جاویدان
.شما رو به روح بلندمرتبه ی شروین قسم میدم بس کنید
!منو بزنید !منو تکه تکه کنید
اگر این دشمنی این جنگ طایفه ای
این خون برادری که ریخته میشه برای شما کافی نیست
!منو بکشید
...ده ساله که من این اطرافم
تو روستاهای کوچک بالادست و پایین دست به جون هم افتادن
...همه جا پر نفاق شده
تو شهرهای بزرگ
محله ی بالادستی و پایین دستی افتادن به جون هم
لعنت به اون ماهی های کوچکی
که تو شکم ماهی بزرگ، همدیگه رو میدرن
!راهتو بکش و برو
!برو کنار، مانع ما نشو
شما کله تون داغه نمی فهمید
.بزنید همدیگه رو لت و پار کنید
...اینجوری امیدوارم نصیب شما
بردگی، مظلومیت
و ذلالت باشه
مورخ قرن دهم، ابن ندیم در کتاب الفهرست
می نویسد که جاویدان سه روز بعد از مبارزه با ابوعمران مُرد
این اتفاق در سال هشتصد و شانزده روی داد
عصر بخیر بانو زرین سا
قلعه پر از ازدحام ِ آدمایی شده که از آران و از کوهها اومدن
جاویدان بزرگ برای همه ی خرمدینان مثل پدر بود
الان مردم میخوان بدونن که
آخرین وصیت استادمون چی بود؟
وصیتش چی بود؟
برای خرمدینانی که در کوهها هستند
چه کسی رو سرپرست کرده؟
الان که صاحب اختیار قلعه شمایی
مردم رو زیاد چشم انتظار نذار !منتظرشون نذار
فردا... فردا عصر
ملت توی میدون قلعه جمع بشن تا از زبون من
.نام جانشین جاویدان رو بشنون
هنوزم همه تن و بدنم میلرزه
تو کاری کردی که نه دیده شده نه شنیده شده
.دوتا دشمن که به هیچ شکل، با هم تفاهم نداشتن رو کنار هم دفن کردی
اگر اونا یا اون ازدحام قصد جونتو داشتن چی؟
اون زمان تو هم منو دفن میکردی
بین قبر جاویدان و ابوعمران
تو داری میری - یه کسی چشم به راه منه -
یه زن
.نه! الان تو اختیاری برای رفتن نداری
می خوای راهتو بکشی بری منو تو این دنیا تنها بذاری؟
.قول دادم باید برگردم
فردا عصر
با اون حرفی که من قراره بهشون بگم
.کی میدونه؟ شاید از منم رو برگردوندن
شاید منو از قلعه ی بَذ بیرون کنن
چی میخوای بهشون بگی؟
قراره بشنوی
و اون موقع میفهمی
!اما امشب! امشب منو تنها نذار
شبها توی این عمارت ِ سرد، تنها میمونم
انگار که دیوارهای قلعه دارن
رو سرم خراب میشن
بعد، شب سوم
جاویدان گفت که مهلت تمام شد
و آخر امشب که من میروم
روح من هنوز هست
از سینه ام پر میکشه و به سینه ی کسی میره (باور به تناسخ)
که من مدتها چشم انتظارش بودم
و بالاخره روح شروین بلندمرتبه
.اونو سرراه من قرار داد ...چون که او و فقط او
گفت به من ای جاویدان اوست که ظالمین خونخوار را از میان برخواهد داشت
.این تاریکی را از سر ما و سرنوشتمان دور خواهد کرد
.خلق ما و مملکت مان را آزاد خواهد کرد
هرکسی با هر مرتبه ای صاحب زمین خواهد شد
و آن زمان این دنیای ناعادلانه
.به دنیای برادری تبدیل خواهد شد
و حالا اون کسی که روح من انتخابش کرده و
.جایگزین خودم کردم رو سرور خرمدینان اعلام میکنم
بعد هم جاویدان گفت که
بگذار این جوان رشیدم، شیر ژیانم با فکر روشن و دل پاکش
بابک خرمدین
بین همه ی همشهریان من
نقطه پایانی بگذارد بر نفاق، دودستگی و یاس
چه برای کوه نشینان چه برای اهالی آران
و همه ی خرمدینان را در کنار خود جمع کند
و این آخرین وصیت جاویدان بود
اگر دِین من گفتن بود
من گفتم و ادای دین کردم
.چرا جاویدان ما رو صدا نکرد تا از خودش اینها رو بشنویم
ای روح بلندمرتبه ی شروین
در انتظار تو بودیم منتظر تو هستیم
.ما را در دنیای خودمان در دنیایی که هستیم شادمان کن
ای روح بلندمرتبه ی شروین
ای روح بلندمرتبه ی شروین منتظر تو بودیم منتظر تو هستیم
ای روح بلند مرتبه شروین
.ما را در دنیای خودمان در دنیایی که هستیم شادمان کن
ای بانوی دلاوران !مبارک باد ای سالار
ای دلیران پرخیر و برکت باشد... تبریک میگوییم
در برابر هر سرباز خلیفه که در آذربایجان کشته شود
گردن ده کافر خرمدین باید زده شود
این دشمن خونی میخواد که
دل ما از تهدیدهای پوچش، خالی بشه
نسلمون رو منقرض کنه
اراده مون درهم بشکنه
روحمون غرق تاریکی بشه
من بابک خرمدین
در حالی که امشب وظیفه ی
فرماندهی خرمدینان رو قبول کردم
عهد می بندم
شما هم سوگند یاد کنید
روزی که ماه کامل ظاهر بشه
.شب آغاز رهایی ما خواهد بود
ای منتخب جاویدان تو از امروز سرور مایی
عهد تورا قبول می کنیم و
ما هم عهد می بندیم
تحت لوای پرچم تو تا آخرین نفس خواهیم جنگید
...قسم میخورم
...قسم میخورم
قسم میخورم
در این شب ِ هلال ِ اول ماه
بگذارید این پارچه ی کتان آغشته به خون ما
پرچم عصیان ما باشد (کنایه به پرچم سرخ اعتراضی خرمدینان)
اگر عصیان ما برای آزادی ست آزادی ما برای برابری ست
اگر خاک سیاه و طلای زرد برای ماست
محنت اگر برای ماست برکت هم برامون باشه
اگر زحمت و جور و جفا برای ماست صفا و خوشی اش هم برای ما باشه
و در نهایت چنان زمانی فرا برسد که
تمامی نعمات دنیا بین تمامی انسان های دنیا با مساوات تقسیم بشه
:مسعودی در قرن دهم در کتاب مروج الذهب می نویسد
خبر شورش بابک خرمدین در
مناطق آران و بیرکان منتشر شد
لشکریان اعراب، تجهیز و تقویت شدند اما
بابک بر اردوها و لشکریان اعراب غالب آمد
.و حاکمان منسوب خلیفه را از میان برداشت
یا امیرالمومنین
این ترجمه ی عربی از طرف عالمان منطقه ی روم صغیر برای شما آماده شده است
در تاریخ اینگونه روایت شده است که
وقتی لشکریان اسلام، مصر را فتح کردند
کتابخانه ی مشهور اسکندریه
به فرمان عمرابن خطاب آتش زده شد
خلیفه ی اسلام عمر فرمودند
که این کتابها فایده ای ندارند
اگر نوشته های اونا در قرآن هم باشه ضرری ندارند
ولی اگر برعکس اگر در قرآن نباشند بی مفهوم و مضرند
با خط خوبی کتابت شده
خطاط، اهل آذربایجانه یا امیرالمومنین
استاد بسار بزرگی است
امشب رویای بسیار عجیبی دیدم
مشغول مصاحبت با ارسطو بودم
میدانم از آذربایجان قاصدی آمده است
افسوس که اصلن در خاطرم نیست ولی صحبتمان بسیار خوشایند بود
قاصد خبرهای بدی آورده است یا امیرالمومنین
.همه ی آذربایجان سر به شورش گذاشته اند
در کوههای بذ، کافری به نام بابک خرمدین عَلم شورش برافراشته
به نظرم ارسطو کاملا محق است
.عقل انسان بر هرچیزی مقدم است
چون که فقط انسان عاقل قادر به درک کلام خداوند است
،یا امیر المومنین برادر من مامون
...این قیام فرمانبران بر علیه حاکمان است
شعار اون ملعون اینه که باید بین همه انسانها برابری باشه
...زمین و آسمان جایگاه ثابتی دارند
این حقیقت نه پایانی دارد و نه خدشه ای بهش وارده
...این از گفته های ارسطو هم هست
اما سقراط میگه که ما فقط میدانیم که هیچ نمیدانیم
اون دشمن خدا به زور از ثروتمندان میگیره
و میچسبونه به درد فقرا و ادعا میکنه
نه تنها نعمات این دنیا
که بین زن و مرد هم باید برابری برقرار باشه
ای ابن واعظ کجایی؟
منتظر فرمان شما هستم یا امیرالمومنین
حکومت آذربایجان رو به تو محول میکنم
صبح زود راهی شو و برو سراغ اون کُفار
همه ی مردها رو باید از دم تیغ بگذرونی
به صغیر و کبیر هم رحم نمیکنی
.زنها و بچه هاشون رو هم در بازار برده فروشان به مزایده بگذار
امر، امر شما و عمل به اون، وظیفه ی ماست یا امیرالمومنین
.حکم، حکم آسمانی است
صبح بخیر دوستان، صبح بخیر
...تبریک و توجه تبریز از آن توست تو بابک زنده باد جوانمردان
تبریزی...شیروان و شَماخی (شهری در جمهوری آذربایجان کنونی) به تو افتحار میکند ای دلاور ...تبریک
پسرم با دقت تماشایش کن
اون مارو از قید و بند ظلم آزاد کرد
...باعث شد به زمین و خاک خودمون برسیم
تنها به محضرت رسیده ام
برای اینکه تنها پیرمرد سالم که
میتونه کلاهشو روی سرش نگه داره منم
این طفل رو آوردم تا تا یه حرف خوش بهش بگی
...اینم اشراف ما
به حضور رسیدن
زنده باشی... عمرت دراز بابک
مثل یک دوست به حضورت رسیدیم
اسب سوارهای ماهر و ورزیده ای برات آورده ایم
از امروز پزچم تو، پرچم استقلال ما هم هست
...چون که ماهم فرزندان این آب و خاکیم
سعادت وطن، سعادت ما و فلاکت وطن، فلاکت ماست
قسم وفاداریِ صادقانه ی ما رو قبول کن
...خیر باشه
تا این زمان، ما راهزن کاروانها بودیم، همین که اسمم میومد
در آذربایجان و اران و ارمنیه، تن صاحبان کاروانها میلرزید
!صبر کن! صبر کن
...اسم تو ازرک هست؟ بله؟ ازرک لقب منه -
معتقد به اسلامم و ملیتم عرب
گوش کن ازرک! ای مایه ی وحشت تاجران و کاروانها
حالا که مارو قبول کردی و اومدی خوش اومدی، صفا آوردی
نخجوان به تو درود میفرستد بابک
با قبول کردن ما در جمع خودت
...فدایی ها را با خود خواهی داشت
اسمت چیه جوان؟
...آذین
چه جوانهای رعنایی با خودت آوردی... مرحبا
...پسرم
...برکت زندگیم
شیر جوان من
.بزرگ شدی، مرد شدی، گریه نکن
!تو پسر بابکی! گریه نکن
ابن معاص با همه ی شوکت و جبروتش
داره میاد سروقت مون
لشکر سیاه پوش خلیفه همه جارو پر کردن
.شاید حسرت توان نظامی شون رو داشتم اما وقتی ندارم
حمله ی قطعی مون
و نبرد نهایی جایی اتفاق میافته
که ما اونجا توانمندتریم
در راس ِ اسب سوارهامون
ازرک فرماندهی میکنه
فرماندهی کماندارها
با طرخان هست
.نیروهای مرکزی مون با فرمان من حرکت میکنند
بر سر این سفره ی برادری
آرزوهامون، یگانگی مون
آزادی مونو
گرامی می داریم
خرمدین ها
...از پشت کوه دارن میان دارن اردوگاه رو محاصره میکنن
...یا امیر
از این طرف هم دسته ای از کفار دارن میان
!به اردوگاه، آماده باش بدین
...خطر رفع شد ...خطر رفع شد
...یا امیر دارن حمله میکنن
شیپور آماده باش بزنین
!بکشین این کفار رو !خون همه شون حلاله
!موانع رو آتیش بزنید
...بابک
بابک
طبری در قرن دهم می نویسد
پس از پایان نبرد در سال هشتصد و نوزده
بابک چندین اردو و لشکر خلیفه را مغلوب کرد
و بسیاری از فرماندهان خلیفه را کشت
مژده مژده
.دشمن شکست خورد
...خبر خوش
مژده! دشمن شکست خورد
جنگاور طوسی رفت و برنگشت
نصیبش کفن سفید شد
اون ظالمین جانش را گرفتند
.و لباس مرگ تنش کردند
وقتی که خاک، اون دلاور را در آغوش گرفت
.آسمان نعره زد، ابر گریست
!ای دنیای فانی! ای دنیای فانی
طوسی کجا محو شدی؟
.در جنگ با بابک تارومار شدیم
کجا هستند سرلشکران پرآوازه ی من؟
ابن واعظ، ابوجنید، ابن ابوخالد
کو کجا هستن؟ کو طوسی؟ (محمد بن حُمید طاهری طوسی، از فرماندهان برجسته ی خلیفه مامون بود )
طوسی ِ فراموش نشدنی
.پیامبر هم در بستر مرگش گریان بود
مگر کاری هم جز عبادت و جهاد مقدس داریم؟
مگر باغ جنت و فردوس برای او زینت داده نشده بود؟
....شروع کن قرآن بخون
تصویر اون شیطان میاد جلوی چشم امیرالمومنین و ناراحتش میکنه
ای طبیب
تو برای من حکایتی نقل کرده بودی
...کدوم امپراطور رومی بود که گفته بود
در لحظه ی مرگم برای من دست افشانی کنید
امپراطور آگوستین بودن یا امیرالمومنین
کافر بوده
من دارم بهش میگم با همه جبروتت به این بنده ی ناچیز و عاجز رحم کن
....ای وای بر من برادرم این چه مصیبتی است؟
از زمان مرگ پدرمان، هارون الرشید، من خودمو
اینقدر یتیم و بی کس حس نکرده بودم
اما اگه تو ما رو ترک کنی و بری
.گوش کن به وصیتم معتصم! و بفهمش
.مرگ طوسی منو به بستر مرگ انداخته
تا زمان نابود شدن اون دشمن خدا حق نداری بیایی سر قبر من، زیارت
...برو سراغ بابک
!خاموش کن اون آتش جهنمی رو
مبادا همه عرصه ی خلافت رو
با آتش کفرش آلوده کنه ...تو
سرور من شما که افتخار دادید و به عروسی من تشریف آوردین
این برای من سعادت بزرگیه
...چی شده ابن بعیث
سر پیری و معرکه گیری؟ داری حرمسرا درست میکنی؟
باید سر دو تا زن قبلی، یکی دیگه هم میگرفتی؟
سرور من، طبق شریعت، ابن بعیث، اختیار داره چهارتا زن بگیره
تو خیلی حریصی... اون چیزی که شریعت قدغن کرده روی اون هم چشم میبندی
ماشاالله پسرت جوون رشید و رعنایی شده - آره همینطوره -
تو دسته ی ازرک سردسته ی اسب سوارهای زنجانیه
...آقای من، ما یک تمنایی از شما داریم
یک کلمه از شما، مایه ی افتخار ماست
بگو - اهر شهر کوچکیه -
اگر ابن بعیث رو حاکم اونجا بکنین ...مایه ی سربلندی و افتخار ماست
برای منطقه ی اهر، استاد برزنچی رو به عنوان حاکم تعیین کردم
کوزه چی؟ استاد برزنچی درشکه چی؟
...خیلی خوب با استاد برزنچی صحبت میکنم
اگر رضایت بده، ابن بعیث معاونش میشه
پروین! تویی؟- منم خداوند -
.همین الان از اینجا بریم
ای وای بر تو زمانه
ای چرخ گردون
ابن بعیث
بشه معاون کسی که تا دیروز گاریچی بود؟
!نه
!بشم زیردست ِ چارق پوش پابرهنه ی دیروزی؟
چرا منو برداشتی آوردی؟
...این همه سال چشم به راه موندم !پروین -
حتا یه بار هم از حال پریشان من خبر نگرفتی
زمستون شد منتظرت موندم ...بهار شد منتظرت موندم
که بالاخره خداوند، میاد الان
...پروین ولی تو عهد و پیمانی که بستی رو فراموش کردی -
هرروز التماسِ دلمو میکردم که تورو فراموش کنه
شب ها میترسیدم، دلشوره می گرفتم، دعا میکردم
روح بلندمرتبه ی شروین مراقب تو باشه و از بلاها حفظت کنه
من کس دیگه ای به جز تو رو توی این دنیا ندارم
پروین گوش کن- نه-
وقتی که در بلندای کوه، صاحب قلعه شدی
...وقتی که اسمت سر زبونها افتاد
اون زمانی که صاحب شهرت و افتخار شدی و تو آسمونا سیر میکردی
اون موقع، این دخترِ فقیر ده نشین رو فراموش کردی
دختر فراموش شده، همینه؟
دختر فراموش نشده، اینه
این زن اینجا میمونه؟
...همینطوره... اینجا میمونه
تو خونه ی من؟
!تو خونه ی من
بفرما بشین بارسیس دلاور
مثل یک مهمان عزیز، خاطرت برامون عزیزه
چه تصمیمی گرفتین؟
تو ازرک؟- ممکن نیست
تو طرخان؟ - ممکن نیست -
آذین؟ - نه-
زرنسا؟ - من از این مجلس ناراضی ام-
میفهمم بابک
دوستان تو برای نه گفتن به من دچار عذاب شدن
.شهر من از سرحدات آذربایجان خیلی دوره
اما بدونین که چیزی که
به شورش ِ خرمدینان ِ همدان معنا میده، شمایین
به زودی لشکر خلیفه معتصم به طرف ما میان
برای همین میخوام اجازه بگیرم فریاد استمداد بکشم
و از داوطلبان قلعه ی بذ، افرادی رو با خودم ببرم
دست خالی به همدان برگشتن برای من مایه ی سرشکستگیه
همه اونجا این امید رو دارن که
تو مثل یک برادر بزرگ
کمکت رواز ما دریغ نمیکنی
اسلحه و تجهیزاتتون در چه وضعیه؟
از هر ده نفر فقط یک نفر شمشیر داره
اسلحه ی بقیه، تبر و تجهیزات بی ارزشه
این سومین بار در تاریخه
که همدان دست یاری به سمت آذربایجان دراز میکنه
دفعه ی اول وقتی اسکندر مقدونی، اکباتان قدیم رو
محاصره کرد، اهالی شهر از ما طلب یاری داشتن
هزار سال بعد وقتی با هجوم اعراب روبرو شدن
.آذربایجان بازهم از هیچ کمکی دریغ نکرد
حالا من نمیخوام که برای بار سوم، آذربایجان به همدان نه بگه
از ما درخواست ِ داوطلب داری؟
اولین داوطلب، من
.ما از رزم سنگین واهمه ای نداریم
اما در منطقه ی همدان نبرد برای دلاوران ما
به سبب جغرافیای اونجا سخت میشه و اینکه
تعداد نفرات دشمن سه برابر ما میشه و این نابرابری در تعداد، باعث غلبه ی اونا میشه
چیزی که الان تو گفتی به هیچ وجه ممکن نیست بذاریم بقیه هم نظرشونو بگن...سردارخان؟
...حق با توئه ازرک موافقم
آذین تو بگو؟ باهات موافقم -
طغرل تو چی؟ من ناراضی ام -
صبر کنید! این حرفا چیه؟
...داریم قرار تو رو رد میکنیم
وقتی صحبت از مرگ و زندگیه
تو به تنهایی اراده ی تصمیم گیری نداری
...ای سالار جوانمردان اگر من بابک خرمدین
...هرچی که بابک خرمدین گفت رو شنیدیم
بذار حالا فرمانده ی این لشکرِ بابک خرمدین حرف بزنه
اگر که اینطوریه صحبتِ پسرِ یک مرد، یعنی بابک رو بشنوید
داوطلبین آذربایجان برای یاری همدان
زیر نظرِ پسر بابک، بوغدای به اونجا میرن
طبری در قرن دهم می نویسد
بیشتر اهالی همدان، اسپدان (اصفهان) ماسَبَذان (لرستان پشتکوه امروزی)
و شهرهای مهرجان قذق (حدود خرم آبد امروزی) آیین خرمدینی رو قبول کردند
.معتصم لشکری به سوی آنها فرستاد
.در بیست و پنج دسامبر هشتصد و سی و سه جنگی بین آنها درگرفت
ماشاالله! دستانت مثل فولاده افشین
تورو به این خاطر به اینجا فراخوندیم که
با این دستان فولادین، کار بزرگی برای ما بکنی
از همدان فتح نامه ای اومده
که اسحاق ابن ابراهیم پیر
قیام خرمدینان را تارومار کرده
.باید امر کنم خلعتی بهش داده بشه
یا امیرالمومنین این اسحاق ابن ابراهیم پیر
به شورش و ازدحامی حمله کرده که ارزش جنگیدن نداشته
سلاح اون جماعت نهایتن، تبر بوده
حالا که داستان اینجوریه
گرگی که شبانه به رمه ی گوسفندا میزنه
شجاعتش از اسحاق ابن ابراهیم پیر بیشتره
!ای حریص جاه طلب
!به جنگاور پیر من حسودی میکنی
پیروزی اون، تورو ناراحت میکنه
پرچم خلافت تو زمانی در بالاترین مکان در اهتزاز خواهد بود که
سر بریده ی اون جنایتکار کافر
زیر پای تو باشه !سر بابک
برای همین گفتم بیایی اینجا
فقط تو، تو باید بری سراغ اون کافر
باید بری خانه و کاشانه شو آتیش بزنی
برای چی ساکت موندی؟
چی میخوای درقبالش؟
آذربایجان؟
.مال تو باشه
ارمنستان رو هم به تو میبخشم
کمه؟
برای هرروز جنگ با پلنگ بذ
.ده هزار درهم از من خواهی گرفت
و برای روزهایی که جنگی نداری
پنج هزار درهم
.پاداش لشکریانت رو هم دوبرابر میکنم
دیگه چی لازم داری؟
کل نیروهای خلافت هم تا آخرین نفس در خدمتت خواهند بود
از هیچ تلفاتی واهمه نداشته باش افشین
اگر ببینم در کنارم جز غلام و آشپز و خدمتگزارم کسی نمونده
دست اونا هم سلاح میدم و به نزد تو میفرستمشون
.من برای تو چیزی کم نذاشتم افشین
قسم به سر خودم
روزی که پلنگ بذ، بابک کافرو
دست بسته به حضورم بیاری
خراسان هم مال تو میشه
...یا امیرالمومنین
قسم میخورم
یا افشین حیدر در کوههای بذ هلاک میشه
یا خود بابک رو دست بسته زیر پاهات میندازم
چرا اومدی؟
چی میخوای از من؟ - پسرمو... دنبال بوغدا اومدم-
وقتی اونو فرستادی همدان، تو غربت، تا بمیره !حتی یه اُف هم نگفتی
شب وروز درحال مستی و خوشگذرانی تو لونه ی اون افعی بودی
اما خدای بزرگ دعاهای منو شنید و جون پسرمو حفظ کرد
و پسرمو پیش مادرش برگردوند... میشنوی؟
...پیش مادر خودش برگردوند
!تو داری به من افترا میبندی زن
کاری میکنی پسر تو روی پدرش وایسه
اونم زمانی که دخترای خرمدین دارن برای جنگیدن
آماده میشن تو داری پسر منو تو بغلت پنهان میکنی
ای خدای بزرگ
...جاویدان یه دشمن داشت ابوعمران
اما تو باعث شدی مشرق و مغرب دشمن ما بشن
.الان فقط یه بوغدا برای من باقی مونده
برای من محو و نابود شده میتونی جون منو ازم بگیری
!اما پسرمو، نه چون اون پسر منه میشنوی؟
داری بی عقلی میکنی
.اگر بوغدا برای دیدن پدرش نیاد
باید اینجوری بگم که دیگه پسری ندارم
.بذار بوغدا پسر بابک، فرمان منو به عنوان یک سرباز بشنوه
و بیاد به حضور فرماندهش بابک
من اینجام پدر
منو ببخش
.خواهش میکنم از من چیزی نپرس
همه چیز رو میدونی ده هزارنفر از جنگجویان مون
کنار دروازه های همدان ِ بی خیر و برکت به هلاکت رسیدن
.اما پسر من صحیح و سالم موند
قتل و عام و کشتار وحشیانه ای بود
چه اونی که می کشت چه اونی که کشته میشد چشماشون پر وحشت بود
.اما پسر من صحیح و سالم موند
...شمار لشکریان دشمن چند برابر ما بود با جنگجویانی که مثل مار فس فس میکردند
اما پسر بابک صحیح و سالم موند؟
من پشتمو به دشمن نکردم پدر
اگر شانس آوردم و زنده موندم
اینو مثل یه گناه به حسابم ننویس
بیا دنبالم - این وقت شب اونو کجا میبری؟ -
هرجا که من هستم اونم باید همونجا باشه
قشون رو نگهدار
.این مار افعی رو باید تکه تکه کرد
شب که به نیمه برسه
افشین به صورت پنهانی
.به آتشکده ی ما میاد
هیچکس پیشش نخواهد بود
خواهش کرده که تو هم تنها بیایی اونجا
چون که دیدار مخفیانه ای خواهد بود
افشین میخواد درباره ی مطلب مهمی با تو صحبت کنه
دوتا پسرمو با خودم آوردم
بذار به عنوان گروگان تو قلعه ی بذ بمونن
نفهمیدم
...افشین
فرمانده ی لشکر خلافت
میخواد درباره ی چی با من حرف بزنه؟
باشه
!پیشنهادش رو قبول میکنم
پسراتو هم با خودت بردار و ببر
من گروگان لازم ندارم
از روزی که از وطنم اِستَرَوشَن (تاجیکستان) جدا شدم
تو دنیای اسلام یه غریبه ام
دلم توی قفسه ی سینه م غریبه
سِر درون و حسرتم توی دلم غریبه
اون حسرت قدیمم اگه رنگ حقیقت بگیره
که ایران قدیم رو دوباره سرپا کنیم
دوباره دوران خسرو انوشیروان برمیگرده
به حاکمیت خلفای عرب پایان داده میشه
برای همین لازمه که
.من با بابک بزرگ متحد بشم
.از نسل پادشاهان ساسانی یک پیرمرد تارک دنیا هست
...داره عمرشو تو کوهها میگذرونه اگر اونو روی تخت پادشاهی بنشونیم
اسم، مال اون میشه اختیار عمل مال ما
ایران مال من میشه آذربایجان مال تو
افشین
بابک بیست سال با خلفای عرب نبرد نکرده تا
آخر سر روی تخت پادشاهی ایران یه مقوا بشینه
اون گذشته ی پرافتخاری که داری براش له له میزنی
یا خود دوران انوشیروان عادل
برای من قصه ای بیش نیست
مگه اون آینده ای که در اون از برابری و
برادری دم میزنی چیزی بیشتر از یه قصه برای بچه هاست؟
عدالتی که در گذشته بوده اگر یک نفر رو بسوزونه
عدالتی که در آینده میاد دونفرو میسوزنه
اگر میخوای سرت روی بدنت سالم بمونه
تو هم مثل من در ظاهر اطاعت خلیفه رو بکن بعد میتونی تو دلت بهش بخندی
سه خدای ِ سه دین ِ بزرگ
نتونستن از پس یک شیطان بربیان
ایمان و اعتقاد برای من برگ قمار نیست افشین
من به این مرام باور دارم که
!که یا آزاد باش یا بمیر
چیه این عناد و سرسختی ِ تو؟
اونی که میاد تو میدون سیاست گاهی باید شیر باشه گاهی مار
درباره ی چیزهایی که گفتم خوب فکر کن
اگر امروز قدرتمونو یکی نکنیم
...فردا یا باید تو محو بشی یا من
!حق با توئه
یا تو زیر علم سیاه اعراب محو میشی
!یا من زیر پرچم سرخ خرمدینان
خواسته تون چیه؟
تسلیم و پایان نبرد
یا تا پای جان بجنگیم
یا اینکه غلبه کنیم
.نه ! مرگ مردانه، آخرین سلاح ماست
کسی نمیتونه این سلاح رو از دست ما بگیره
.نه یکی بلکه چندین نبرد در پیش ماست
و در نهایت، نبرد نهایی
شاید الان نه
چون که افشین مکار و حیله گر هم همین رو میخواد
.بذار اتفاق بیافته سر مار رو له میکنیم
حرف تو برای ما حکم قانون رو داره بابک
به امر تو هرلحظه برای مرگ آماده ایم
من مردن قبل موعد مرگ رو برای همه تون قدغن کردم
.این امر و فرمان منه
اینو بدونید روزهای زیادی بوده که من گرسنه و تشنه موندم
اما روزی نبوده که
.بدون امید مونده باشم
خلیفه معتصم بالله
.همه ی نیروهای خلافت رو علیه ما بسیج کرده
و در ادامه با افشین
.مبارزه ی بسیار بزرگ و سنگینی در پیش داریم
بعد از این همه جنگ و خونریزی ِ تموم نشدنی
تو بازهم از یک مبارزه ی بزرگ حرف میزنی - من از یه جنگ ابدی حرف میزنم -
...آزادی دادنی نیست، گرفتنی است
...به بهای خون به بهای جان
اگر قراره که قلعه رو ازدست بدیم
من خودم با دستای خودم ...اینجارو آتیش میزنم
...بهتره که خاکسترش نصیبشون بشه
و خودم دوباره میزنم به کوهها و .دوباره لشکری از جانفدایان راه میندازم
...تا زمانی که آذربایجانمو آزاد نبینم
شمشیرم در غلاف نخواهد رفت
طبری در قرن دهم در اثرش مینویسد که
نبردی که بین افشین و بابک در جوار قلعه ی بذ آغاز شد
.دوسال به طول انجامید
هی بانو
این بار سومه که به بستر من خنجر میزنی
.یه بار منو بکش و تموم کن
خواستم
.ولی نتونستم
چه بلایی شدی تو
از کجا سر ما خراب شدی؟
فکر کردی زن یک مقام بلندمرتبه شدن
سعادت بزرگی برای زن محسوب میشه؟
وقتی من به خداوند دل دادم
.اون یک آدم بی نام و نشان بود
اون روزش رو هم یادمه
شاید روزی از من رو برگردونه
.اما پروین هیچوقت اونو فراموش نمیکنه
تو چی دادی؟
من هرچی که داشتم به پای اون قربانی کردم
من اونو کردم بابک بزرگ !من
.اون ته چاه بود
.من اونو به عرش رسوندم
!من
اما در عوض تو
.آخرین مکافات ِ من، از یاد رفتن شد
!از ازل قسمت زن همین بوده
زمان به وقتش، دوره ی تورو هم غارت میکنه
.منم یه وقتی خوشبخت بودم
.به فاصله ی یک نفس، خوشبختی به سررسید
برای من
هرچقدر که قلب خداوند میتپه
و حیاتش برقراره... مرگ اون
.مرگ من هست
.تو اومدی سر سفره ی آماده نشستی
!تو اونو جادو کردی
!پاشو برو گمشو از اینجا
گم و گور بشم؟
پاقدم تو برای ما نحس بود .تو به خونه ی ما بدبختی آوردی
بعد این همه دوری بازهم ازش جدا بیافتم؟
.از روزی که تو اومدی، هیچ پیروزی ای نصیبمون نشده
.پاشو ببین لشکر افشین پشت درهامونه
.اما قبل اینکه تو بیایی از یه پیروزی به پیروزی دیگه میرسید
آخه شما از جون من چی میخواین؟
.فقط من نیستم
همه دارن درباره اش حرف میزنن
همه میگن که از وقتی تو اومدی اینجا
.خداوند نظر لطفشو از بابک گرفته
.من هیچی لازم ندارم
خدا میدونه که
.تو دنیا کسی به غیر اون ندارم
یه کم قبلتر خودت گفتی
که قسمت زن از ازل همینه
.دوست داریم ولی عشق خودمونو، تو دلمون دفن می کنیم
الان ببین نوبت توئه
.برای کسی که دوست داری باید دلتو قربانی کنی
آخه اینکه یعنی مرگ
بمیرم؟
.واسه اونم حاضرم
به پای تو می افتم به خدا
!ازش دست بکش
...پاشو برو
قسمت و دوری رو قبول کن وگرنه
قلعه ی بذ خواهد سوخت و خاکستر میشه
جدائی، یه مرگ کوچکه
.این فداکاری بزرگ رو از بابک بزرگ دریغ نکن
همونطوری که من هیچ چیزی رو دریغ نکردم
.التماست میکنم
کاش موقع تولدم، ستاره ی بختم غروب میکرد
از یارم جدا میشم؟
نسل بابک رو
اون بچه ای که تو بطن توئه رو خلاص کن
کسایی که تازه بهمون پیوستن
برای جنگیدن شمشیر میخوان
من و بوغدا با پنجاه جنگاور اومدیم اینجا
تا هرکدومشون سرکرده ی هر ده نفری که شما میدین؛ بشن
بابک چنین تدبیری اندیشید و مارو اینجا فرستاد
هی ازرک
تو می خوای از اینجا با هجوم شبانه، دُم مار رو له کنی
... اما افشین اژدهای هفت سره
همینطوره ولی بابک با چنگال پلنگش دو ساله که
گوشه گوشه ی توانمندی افشین رو زخم میزنه
اما هنوز نتونسته ستون فقراتشو بشکنه
چون که افشین مثل شتر، کین داره
و مثل مار، باهوشه
گویا افشین گفته اگر بابک مثل فولاد پابرجاست
صبرمنم مثل صبر فیل می مونه
گویا گفته: شده من سر و ریشم رو تو این کوهها سفید میکنم
اما گلوی بابک رو رها نمیکنم
بگذار افشین اژدها باشه مار افعی باشه
شماهم که خرگوش نیستین
.شما متحدین و همراهان بابک هستید
...خلاصه که اینجوریه اما
اما هرچیزی تو این دنیا آغاز و پایانی داره
چی میخواین بگین؟
چه خیالی تو سرتونه؟
!حرف بزن
بزار ازرک و بوغدا هم از مسئله آگاه باشن
...ای ازرک! جنگجویان تو خوردند و نوشیدند
ما بهشون بخوبی خدمت کردیم، بعدش
دست و پاشون رو بستیم و دهنشونم بستیم
الانم همشون مثل گوسفند کنار هم دراز کشیدن
ازرک تو خودت عربی
تا دیرنشده ما باید در پیشگاه خداوند، در خدمت ِ
خلیفه توبه کنیم و تقاص گناهانمون رو بدیم
تنها یک چاره داریم
باید بریم پیش افشین و تسلیم بشیم .با شمشیرهایی که از گردنمون آویختیم
اگه مخفیگاه طرخان رو به افشین خبر بدی نه تنها خلیفه
از گناهت میگذره بلکه سرتاپای تو و من و اون رو طلا میگیره
من حرفمو زدم
الان حرف آخر رو تو باید بزنی
حرف آخر ِ ازرک رو
شمشیر می زنه
...مادرقحبه ها
من اونو زنده میخوام! نکشینش
!بزن بوغدا! بکش بوغدا
!بوغدا! تو جوونی به خودت رحم کن! تسلیم شو
!بوغدا !ترسو صدبار میمیره جوانمرد یه بار
ای امیر صاحب جلال و جبروت
.برای پیشکش، سر ازرک رو برای شما آورده ایم
حرامزاده ها
شما نه تنها سرتون رو از دست جلاد نجات دادین
هرکدومتون ده هزار درهم هم از من گرفتین
تو - ای شیرمرد اردوگاه خلافت گرگ زاده-
پسر بابک، بوغدا را دست بسته خدمت شما آورده ایم
ولدالزناها نیت تون مفلس کردن من بود؟
ای امیر جوانمرد شبانه گردن همه ی جنگجوهای ازرک رو زدیم
فقط دونفر زنده موندن
اونا قیمت خونشون رو پرداخت کردن خودشون رو فروختن
الان اونا حاضرن جا و مخفیگاه بابک
و همراهانش رو به شما نشون بدن
ای خدای احد و واحد هزارمرتبه شکر
اردوگاه خلافت از شر تهدیدها رها شد
الان راه پیروزی باز شده
پروین؟ پروین تویی؟
به افشین بگو که من به خاطر خلقم
و وطنم فرمانده ی آزادیخواهان شدم
در محافل بالادست و در کاخها با توطئه چین ها همدست نشدم
گوش بده بابک! البته که هنوز از مصیبتت خبرنداری
وقتی خورشید طلوع کنه
کورسوی امید تو هم محو میشه
چی میخوای بگی؟
مخفیگاه طرخان رو کشف کردیم
نیزار چایباسار (ماکو) از چهار طرف همین الان محاصره شده
فقط برای تو راه خلاصی هست... عجله کن
صبح که بشه خیلی دیره
...صبر کن! بابک صبر کن
فراموش نکن که من به عنوان یه پیک خدمتت رسیدم
برو گمشو... برو گمشو
خیانت
یا امیر
بابک شبانه از قلعه، خارج شده و از محاصره رد شده
الانم داره میره شمال آران سمت رود ِ ارس
افرادت رو بردار و برو دنبالش
اسیرش میکنی و میاری پیش من وگرنه سر خودت به باد میره
تاریخ نگاران در اواسط قرن نوشته اند که
بابک در قصر سهل ابن سنباط و به دلیل خیانت اسیر شد
و به خاطر تسلیم نمودن بابک، سهل از افشین هزاربار هزار درهم (یک میلیون درهم) پاداش گرفت
...سپس دوباره صدهزار درهم پاداش گرفت
...به تمامی حُکام مسلمان دنیا
...خطابه ی امیرالمومنین
...بشنوید و آگاه باشید که به یاری خداوند احد و واحد
بر آتش جهنمی... این سلاله ی رومیان
بر حاکم شمال غلبه کردیم
بابک خرمدین را
اسیر کرده ایم و به زانو درآورده ایم
یا امیرالمونین فرمودید از نسل امپراطور روم؟
بله پیرمرد درست شنیدی
ما که نمیتونیم همه جا جار بزنیم بعد بیست سال جنگ
به یه مشت چوپان و کاروان دار
و به یک بی دین غلبه کردیم
از اینکه دچار غضب خلیفه بشم نترسیدم و برایش نامه فرستادم
.فرمان ایشان، این است
...خلیفه از گناهت درگذشته
برایت امان نامه فرستاده !بخون، بخون
حکم تاریخ این بوده که تو سلامت بمونی
تو باید زنده بمونی
نمیخوام که به همراه تو امیدهای بزرگ منم دفن بشن
همین که وقتش برسه
به حکومت خلفای عباسی پایان میدیم
من و تو
واقعیتش باور نمیکردم خلیفه تو رو عفو کنه
خلیفه ی تو منو عفو نکرده
به اعتقاداتم
به ملتم، به خودم
به قیمت خیانت
.خواسته که زندگیمو بهم بفروشه
یک زندگی ناچیز
...اون افتخاری که تو منظرشی
اراده ی تو رو درهم میشکنه و قلب چون شیر ِ تو رو به درد میاره
...ببین الان تو اسیر منی
مگه برای تو زندگی، چیز بی ارزشیه؟- نه افشین -
من زندگی بدون شرافت رو رد میکنم
زندگی من به مرحمت خلفا نیازی نداره
من به افشین گفته بودم خرابه ی قلعه ی بذ رو بهم نشون بده
برای وداع آخر
چرا اون تو رو
...یک زندگی بی ارزش رو بهم نشون میده؟
بعد از اون حادثه با چه رویی جلوی چشمم ظاهر میشی؟
بیچاره، تو
هیچوقت نفهمیدی عطش ِ آزادی یعنی چی؟
اون خواست و حسرتی که قلبو میسوزونه و خاکستر میکنه
آزادی
میخواد تلخ باشه یا که شیرین
فقط اون بود که منو از نبردی به نبرد دیگه میکشوند
فکر میکردم تو هم همراه و همسفر این مسیر هستی
اما تو نفهمیدی که
تو این دنیا یک روز، آزاد زندگی کردن
خیلی بهتر از چهل سال اسارته، با طوقی بر گردن
داری به من ظلم میکنی
من به تو بارها گفته بودم ولی تو کم شنیدی
خیلی ایرادها میشد به من گرفت
چون من پسر ِ یه روغن زیتون فروشِ دوره گرد بودم
!اما تو !پسر بابک بودی
الان دیگه من پسری ندارم
تو از پشت من نیستی
!پدر
...مرگ من
آخرین سلاح منه
این سلاح
آخرین سلاح آدماییه که مَرد به دنیا میان و مَرد از دنیا میرن
اما تو
لایق این نشدی
!گمشو
گمشو تا دوباره چشمم به تو نیافته
...منو بکش پدر
...دیگه گذشت
حتا مرگ رو هم
... برای من زیادی دیدی
خداحافظ پدر
...میتونی با پسرت خداحافظی کنی
اون خودشو کشت
...از گناهم بگذر
...الوداع
...منو ببخش
پدر
طبری می نویسد
که در چهارم ژانویه ی هشتصد و سی و هشت
بابک به سامره، محل اقامت خلیفه آورده شد
کافر
میخوام خودت تایید کنی که دشمن خدا و ملت خود توئی بابک
!با توام !جواب بده
مگه اسم تو بابک نیست؟
.بیست ساله که خلافت رو به ستوه آوردی
!نه، این کار انسان نیست، تو یک ابلیسی
برای همین جوری تو رو اعدام خواهم کرد
که تا حالا مثل و مانندش دیده نشده باشه
دربیار این لباس رو کافر حق تو پوشیدن ِ لباس ِ کهنه و پاره پاره است
!بریده بشه
دست راستش یه ذره بالاتر از مچ
دست چپش یه ذره پایین تر
پای راستش یک وجب بالاتر از مچ پا
پای چپش یک وجب پایین تر از زانو
بعد اون زبانش رو از بیخ ببُر
و درنهایت
اون سر نافرمان که جلوی من خم نمیشه رو ببُر
اعدام باید تا غروب طول بکشه
بذار صدای فریادش
در جای جای خلافت
...شنیده بشه
...همه جا...تو زادگاه خودش توی کل آذربایجان
...من همیشه
در کنار تو هستم آذربایجانم
.من همیشه با تو هستم آذربایجانم
ما را از طریق کانال تلگرامی ِ * ناسینما * دنبال کنید @NAcinema @Naacinema
ترجمه ی شنیداری 2&46 ویرایش : مزدُشت
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.