Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز © DigiMoviez.Com
صبح بخیر
چطور خوابیدی؟
جسته گریخته
دارم میرم عمارت بریجرتون واسه صبحونه
ولی مادرم داره میاد
تو و مادرت رو تنها میذارم
- نه، مجبور نیستی بری - دلم میخواد برم
خانم، توی اتاق نقاشی یه مهمون دارید
براش چایی ببر
هنوز آماده نیستم
دیجی موویز در شبکههای اجتماعی DigiMovieZ@
صبح بخیر، مامان
کرسیدا
صبح بخیر. ایشالا که صبح خوبی داشتی؟
اینجا چیکار میکنی؟
صرفاً اومدم دیدنِ بانو ویسلداون محترم
من رازت رو میدونم
هر چی که به خیالِ خودت میدونی، اشتباه میکنی
حالا ازت میخوام بری
میدونی، حالا که دوباره به همه چی فکر میکنم، کاملاً با عقل جور در میاد
هیچکس اصلاً به تو شک نمیکنه چون اصلاً به یاد موندنی نیستی
قیافت خیلی دیدنی شده
حیف که نمیتونم بمونم و ازش لذت ببرم، چون دست و بالم بستهست
تا عمهام بیاد و منو ببره به حومه شهر
- داری از شهر میری؟ - آره. ولی نمیرم خونۀ عمه جوانام
ببین، تو قراره دو برابر پاداش ملکه رو بهم بدی
تا زندگیم رو خارج از کشور ردیف کنم
وگرنه هویت واقعیت رو به همه میگم
هیچکس حرفت رو باور نمیکنه، کرسیدا
بیشتر از الانت نمیتونی بیاعتبار بشی
دوشیزه کاوپر
بانو فدرینگتون
من و پنهلوپه داشتیم بحث میکردیم که آیا بقیه حرفامو باور میکنن یا نه
بذار ببینیم
عشق دخترتون به کلماتِ نوشتهشده رو در نظر بگیرید
و فکر کنید که چقدر راحت نبودش حس نمیشه
باعث میشه مدت زیادی بتونه غیب بشه
و فکر کنید که چطور همهی کسایی که دشمن تلقی میکنه
توی نوشتههاش تحقیر میشن
و بعدش از خودت بپرس
چطوری اینقدر برات طول کشید که بفهمی
اون بانو ویسلداون واقعیـه
پول منو بهم میدی
وگرنه حقیقت رو به کل جامعه میگم
از صبحتون لذت ببرید، خانمها
پنهلوپه
بگو که حقیقت نداره
برای اولین بار کرسیدا دروغ نمیگه
توی هر مراسمی،
یه ساعت غیبت میزد
فکر میکردم بعد از چند ساعت آداب معاشرتت ته میکشه
ولی حالا میفهمم... عجب احمقی بودم
مامان
همهی چیزای وحشتناکی که راجع به خواهرهات نوشتی
راجع من، راجع به خودت
با تمام توانم جنگیدم
تا بارها و بارها نذارم نابود بشیم
اونوقت، زیر سقف خودم
همخون خودم تمام مدت داشته بذر نابودیمون رو میکاشته
چطور روت شد، پنهلوپه؟
شوهرت خبر داره؟
اوه...
خب، اون نباید از این رسوایی خبردار بشه
اینکه آقای متشخصی مثل بریجرتون بفهمه
اعمالت باعث اخاذی شدن
دلیل کافی واسه طلاق گیرش میاد، حتی مقدسنماترین اسقف هم موافقت میکنه
مامان، دیگه نمیخوام دروغ بگم
باید به کالین بگم
خب، من نمیذارم
ولی مشخصه حرفِ من تو گوشِت نمیره
باید لباس بپوشم
امروز خیلی بیدقت بازی میکنی، بانو دنبری
بازی تا ابد ادامه نداره
علیاحضرت نسبت به اتهامات اخیر خیلی صریح بودن
مونده بودم چطوری مطرحش کنم
بدجور به بریجرتونها علاقه داری
ولی نه، اتهامی در کار نبود
حقیقتـه
الان بیشتر از قبل به پیدا کردنِ بانو ویسلداون نزدیکم
اونوقت موقعی که هویتش رو پیدا کردید چیکار میکنید؟
برنده میشم دیگه
و بعدش؟
بهش دستور میدید نوشتن رو متوقف کنه؟
توی سیاهچال زندونیش میکنید؟
به چی میخوای برسی، بانو دنبری؟
اولش وقتی ویسلداون شروع به نوشتن کرد
فکر میکردم یه شخص قدرتمند توی جامعهست
ولی توی نوشتههای اخیرش، معلوم شد
اون آسیبپذیره و میخواد یجورایی خودش رو پیدا کنه
دقیق میدونی ویسلداون کیه؟
واسه همین سعی داری از بریجرتونها محافظت کنی؟
یه چیزایی دستگیرم شده، مگه نه؟
من فقط میگم
که شاید بانو ویسلدوان نمیخواد
شما رو توی بازی خودتون شکست بده
شاید صرفاً داره سعی میکنه توی بازی بمونه
بهعنوان یه بازیکن آسیبپذیر
حسی که شاید بتونید باهاش همدردی کنید
شاید خیلی وقت پیش
میتونستی کیش و ماتم کنی، بانو دنبری
میدونم
ولی اونوقت بازی زود تموم میشد
و این کجاش حال میده؟
باید لباسهای پاییزیمون رو حاضر کنیم
واسه همین دیگه عطسه نمیکنی، آلبی؟
همین هوای گرمی که داریم؟
فصلی نیست
این یه عطسۀ عصبیـه که با سرخوشی ازدواجمون سرکوب شده
همین الانش با سرما دست و پنجه نرم کردم. حالا باید با این اداهای شما هم کنار بیام؟
میخوای برگردیم خونه، عزیزم؟
اگه بریم هم هیچکس متوجه نمیشه
حالا که پنهلوپه با یه بریجرتون ازدواج کرده
ما دیگه از مُد افتادیم
وقتی شکممون برجسته بشه، جامعه هم از تلاشمون قدردانی میکنه
تابحال یه خانم حامله توی مراسمی دیدی، فیلیپا؟
خب... نه
چون وقتی زنها حامله میشن، انتظار میره که از جامعه کنارهگیری کنن
من یکی که نمیخوام با ناله و درد بیرون برم
حاضرم هر کاری بکنم که دچار این وضعیت نشی، عزیزم
خوبه
چون من و فیلیپا قراره میزبان یه مراسم باشیم
متمرکز روی رنگ بنفش
و نارنجی!
بلور و طلا هم هستن،
و صدها گل
تازه میتونیم حشرات هم بذاریم!
چطوره راجع به بودجهاش صحبت کنیم؟
البته. باید خیلی خیلی زیاد باشه
مطمئنی درسته در معرض دید عموم باشیم؟
ملکه از نامزدیت خبر داره. دیگه مخفی کردنش فایدهای نداره.
اون خیال میکنه یکی از ما ویسلدوانـه
و من هم بهعنوان مادر خانوادهمون خوب میدونم که هیچکس ویسلداون نیست
بهترین کاری که میتونیم الان بکنیم اینه که توی ملأ عام باشیم
تا جامعه خیال نکنه چیزی واسه مخفی کردن داریم
شاید بیاعتناییمون ملکه رو مجاب کنه که
اتهاماتش بیجا هستن. به امید خدا.
حالا بخورید دیگه
میبینید؟
بیرونیم، مثل هر خانوادۀ دیگهای
بستنی میخوریم و برای عروسی برنامهریزی میکنیم
عروسی که لغو نشده؟
البته
فقط من و جان قراره مجوز ویژه بگیریم
تا بتونیم یه مراسم ساده و کوچیک توی خونه بگیریم
بعدش هم میریم املاک خانوادگی جان
تا از خشم آتی ملکه دوری کنیم
آره گمونم این... عاقلانه باشه
و گمونم املاکتون توی آکسفوردشر راهش با ماشین بیشتر از یه روز نیست، نه؟
راستش... میخوایم توی املاکِ اصلی جان
مستقر بشیم
توی اسکاتلند؟
دقیقاً کجاست؟
نزدیک مرزه؟
نه. ارتفاعات اسکاتلند
ولی از گلاسگو زیاد دور نیست
کم ِکم دو هفته راهـه
واسه همین از اقامت توی اونجا لذت میبرم
این فاصله یه حس آرامش واقعی ایجاد میکنه
بیصبرانه منتظر سکوت و آرامشم
اوه
حالت چطوره؟
دارم سعی میکنم به دیروز فکر نکنم
گمونم مامان هیجانزده بود که ملکه افتخار داد توی صبحونهی عروسیت حضور پیدا کرد
میدونی که مشکلی برای خانواده پیش نمیاد
خودت به حرفت باور داری؟
یه بار علیاحضرت به من تهمتِ ویسلداون بودن زد و ازش از بیخ گوشم گذشت
البته جای زخمش مونده
نذار ازدواجت اون جای زخم باشه
- نه - خودت میدونی که بالأخره حلش میکنی...
پنهلوپه. اینجا چیکار میکنی؟
من... توقع نداشتم تا سر شب ببینمت
اون میدونه، کالین. لازم نیست عصبانیتت رو مخفی کنی.
قطعاً نباید این مکالمه رو جلوی دوشیزه بریجرتون داشته باشیم
- اون هم همه چی رو میدونه - عالیه
خوشحالم که کل میفر قبل از مادرت ماجرا رو میدونن
اونوقت چرا همگی یهویی خبردار شدیم؟
چون کریسدا رازم رو فهمید
ده هزار پوند طلب کرده تا فاشش نکنه
- جدی که نمیگی؟ - چطوری مچت رو گرفت؟
- مطمئن نیستم - چطورش مهم نیست
اگه اون میدونه، نباید بذاریم فاشش کنه
من ازت درخواست کمک ندارم. فقط میخواستم باهات روراست باشم.
اینکه ما چیکار میکنیم دستِ تو نیست
اگه دوشیزه کاوپر این شایعه رو پخش کنه
اسم بریجرتون و کل خانوادهمون لکهدار میشه
و من تحمل نمیکنم که کسی از همسرم اخاذی کنه
- خب، خیالم راحت شد - نه، لطف داری کالین، ولی...
من میتونم این پول رو بهش بدم
این همه پول داری؟
راستش رو بخوای یه مقدار هم بیشتر
تمام این مدت؟
به دوشیزه کاوپر یه پنی هم پول نمیدی
- ولی کالین، این... - پس چطوره شما پول رو بدید، آقای بریجرتون؟
- نه، نباید این کار رو بکنه - هیچکس پولی بهش نمیده
- پس پیشنهاد میدی چیکار کنیم؟ - خواهش میکنم، اگه بذارید...
من جلوی دوشیزه کاوپر دولا راست نمیشم. فردا صداش میزنم بیاد.
متقاعدش میکنم که این کار برای همه دردسرسازه
تنها راهمون همینـه
تـرجمه از « محمدعلی sm و امیر ستارزاده » :::. H1tmaN & t.me/mmli_Subs .:::
آقای بریجرتون
بانو کاوپر
امیدوار بودم چند لحظه با دخترتون تنها صحبت کنم
علیرغم حرفی که جامعه شاید بزنه،
اگه خیال میکنید هنوز این خانواده محترم نیست، بهم توهین میکنید
مادر، تنهامون بذار
دیگه مهم نیست
لطفاً برو
پنج دقیقه بهتون وقت میدم
گمونم مادرت خبر نداره که داری از همسرم اخاذی میکنی؟
دیگه جز خودم به کسی اعتماد ندارم
لابد حس تنهایی شدیدی داری
من خوب میدونم واقعاً تنها بودن چه حسی داره
وقتی میرم سفر
آقای بریجرتون بیچاره
توی قاره سفر میکنی، مناظر زیبای دنیا رو میبینی،
طوری که فقط یه مرد میتونه
شبیه الوئیز حرف میزنی
حق با توئـه. سفر کردن یه امتیازه.
ولی همین سال پیش
دل تو دلم نبود که سراغی از خونه بگیرم
راستش، از پنهلوپه
ولی بهم جواب نداد
یا کلاً هیچکس
حسم این بود که همه مشغول زندگیشون هستن
بدون اینکه نیازی به من داشته باشن
پس سعی کردم این وضعیت رو جبران کنم
و مردی بینیاز باشم
مسیری نیست که توصیهاش کنم
آقای بریجرتون، من گیج شدم
انگار اومدید که باهاتون همدردی کنم
ولی اونی که قراره پول بگیره منم
واسه همدردیت نیومدم
واسه رحم و بخششت اومدم
پنهلوپه آدم بدی نیست
باور کن
درک میکنم که چرا شاید از ویسلداون بدت بیاد
کلماتش تیز و بُرنده هستن
با اینحال، مخاطبانش حاضرن هر هفته پول بدن تا نوشتههاش رو راجع به خودشون بخونن
انگار شما از ویسلداون بدتون نمیاد
انگار بهش حسودی میکنی
نه، نمیکنم
منظورم اینه، ویسلداون و پنهلوپه از هم جدا هستن
پنهلوپه نوعی از تنهایی رو تجربه کرده که قطعاً هیچکدوممون نمیتونیم درکش کنیم
تصور کن طوری نادیدهات بگیرن که حس کنی نامرئی هستی
عذر موجهی برای کاری که کرده نیست
ولی شاید قابل درک باشه که گاهی
نوشتههاش بازتاب ظلم و ستم اطرافش هستن
ظلمی که گمونم تو هم حسش کردی
میدونم که پنهلوپه بابت نوشتههاش راجع به مشکلاتِ تو پشیمونـه
و توی نوشتهی آخرش به تو هجمهای وارد نکرده
پس اگه حتی پنهلوپه دلش برات سوخته
به نظرت جامعه هم تو رو نمیبخشه؟
و مطمئنم زمان که بگذره پدرت با آغوش باز توی لندن پذیرای توئـه
عشق خانوادگی ابدیـه
این فرق بین تو و منـه
تو همیشه اطمینان داری که خانوادهات پشتت هستن
ما مثل هم نیستیم، آقای بریجرتون
و هیچوقت هم نخواهیم بود
دوشیزه کاوپر
دوشیزه کاوپر
دوشیزه کاوپر!
اگه بگیم دروغ میگی کسی حرفت رو باور نمیکنه
مدرکی نداری
یه شاگرد چاپخونه هست که حاضره حقیقت رو تأیید کنه
فقط دلش میخواد بانو ویسلدوان واقعی رو از نزدیک ببینه
تا قبل از مراسم دنکورث-فینچ وقت دارید پولم رو بدید،
وگرنه صبح فرداش، به همه میگم
اتفاقاً، از اونجا که در آینده قراره پشت و پناهی نداشته باشم،
شاید مبلغ کافی ازتون درخواست نکردم
فقط یه مقدار بودجهی اضافی واسه مراسم این فصل
موجودات کوچیک با کلی پا
قطعاً بهمون مدیونی، چون واسه عروسی پنهلوپه بیشتر از عروسی ما خرج کردی
چون شوهر جفتتون بینام و نشون بود
در حالی که پنهلوپه با یه بریجرتون خیلی ثروتمند ازدواج کرد
که حتماً موقع پیری عصای دستت میشه
الان چه نیازی داری که پولات رو پسانداز کنی؟
بذار بیایم داخل
الان موقع مناسبی نیست. منتظر یه مهمون هستم.
کی؟
نترسید، خانمها
از بین همهی خدمتکاران توی لندن،
من کم و بیش از همهشون باتجربهتر هستم
اقلاً خواهرام خوشحال میشن که اقداماتم ویرانی به بار آوردن
چطوره مثبت فکر کنیم و توقعمون رو ببریم بالاتر؟
کالین وقتی بخواد، خیلی خوب آدما رو متقاعد میکنه
من نگرانِ اون نیستم
کرسیدا هم گاهی منطقی رفتار میکنه. ایشالا که امروز هم اینطور باشه.
واقعاً ازش خوشت میاومد؟
یا باهاش دوست شدی تا منو تنبیه کنی؟
من اینقدر عقدهای نیستم
واقعاً اولاش ازش خوشم میاومد
ولی شاید موقع شروع دوستیمون
یه کوچولو دلم براش سوخته باشه
بگو ببینم چی میخونی
متأسفانه موفق نشدم
و حالا دو برابرش رو میخواد
بیست هزار پوند
- عقلش رو از دست داده - من همچین پولی ندارم
بازم هست. ازت میخواد از مقالهات استفاده کنی
تا شهرت و اعتبارش رو بهش برگردونی
باید عذرخواهی کنم. من...
انگار همه چی رو بدتر کردم
کلاً تقصیر منـه
حالا چیکار کنیم؟
شاید حق با پنهلوپه بوده. بهتر بود فقط پول رو بهش میدادیم.
من پول کافی دارم
باید از بندیکت بخوام اجازهی همچین خرج بزرگی رو بده
هویت پنهلوپه رو به برادرت میگی؟
نه. باید یه دروغی از خودم سر هم کنم
هویتش رو مخفی نگه میداریم
خب
مطمئنم دخترکِ کاوپر فقط میخواد
دو سه کلمه از ظاهر و جذابیتش تعریف کنی
نتیجهی خوشحالکنندهای نیست
گمونم نباید بیشتر از این از کرسیدا انتظار میداشتم
خیلی ممنونم
بابت همۀ توصیههاتون
انگار ملکه میخواد بیخیال تحقیقاتش بشه؟
امیدوارم به زودی یه حواسپرتی جدید پیدا کنه
که حرف از حواسپرتی شد،
- اوهوم - اوهوم
خیلی سنگینـه
فقط اسکاتلندیها میتونن همچین نوشیدنیای رو بخورن
واسه مقابله با سرمای استخونسوز اونجا، لازمـه
بیشتر از این منو نترسون، آگاتا
من بودم نگران نمیشدم
انگار فرانچسکا شجاعت درونیش رو پیدا کرده
آره، همینطوره
و حالا داره ازش استفاده میکنه که تا جای ممکن از مادرش دور بشه
سالها پیش توی سفرم به اسکاتلند این رو خریدم
اولش به کامم خیلی تلخ بود
ولی به مرور زمان، آدم خوشش میاد
هنوزم تلخـه
در نبود فرانچسکا، روی حمایت من حساب کن
همینطور حمایتِ برادرم،
اگه بخوای
لازم نیست در این باره بحث کنیم
ولی شاید بهتر باشه بحث کنیم؟
لرد اندرسون یه جنتلمن نمونه بوده
و اگه رضایت داشته باشی...
قطعاً رضایت من در این مورد شرط نیست
هر دوتون بالغ هستید
هر کاری دلتون بخواد میتونید بکنید
هر چی نباشه، من هم ازت رخصت نگرفتم
الان یهویی راحت از گلو پایین میره
میدونی
آره؟
میدونم پدرم آدم خوبی بود
و تو دوست خیلی خوبی بودی
و فقط دونستن همین برام کافیـه
و برادرم هم آدم خوبیـه
و تو هم دوست خوبی هستی
و من هم برام دونستنِ همین کافیه
ولی اگه بینتون دعوا درست کرد
طرف تو رو میگیرم
سر حماقتِ اون، تو رو از دست نمیدم
این کار از هیچ مردی بر نمیاد
میتونید تصورش رو بکنید که سه تایی توی مراسم باشیم؟
چطوری به بانوی بیوهی چلتنهام توضیح بدیم؟
باید حرفمون رو یکی کنیم
تو که عمراً بیای مراسم
درسته
چطوری رویدادهای اجتماعی رو تحمل میکنید؟
گمونم کلی عشق واسه بخشیدن دارم
بدم هم نمیاد یه گپ و گفتی داشته باشم
همینطور یه مهمونی درستحسابی
مخصوصاً یه جمع سه نفره
شب بخیر، قربان
فقط یه پتو واسه مبل میخوام
البته
قبل از عروسی خواهرت یه چایی با مادرم میخورم
فکر کردم با یه کالسکه نریم، راحتترید
«آقای بریجرتون»
«کالین بریجرتون، فرانسه، پاریس»
«کالین بریجرتون، فرانسه، مارسی»
«با عشق، پنهلوپه»
«دیجــــی موویـــــز»
خانم
پنهلوپه اینجاست؟
دیگه بیشتر از این نمیتونم معطلش کنم، خانم
اون وکیل، اینجاست
راهنماییش کن داخل
اوه
- بانو فدرینگتون. والتر د... - والتر داندسِ وکیل. یادمـه
حس میکنم اومدید ازدواج دخترم رو با یکی از
معتبرترین و محترمترین
خانوادههای اشرافی تبریک بگید
متأسفانه، نه، بابت امر خیر و شاد نیومدم
هرچند، شنیدم رهایی از فریب و حیله
مایهی تسلی و آرامش خاطره
امیدوارم مدرک محکمی واسه
تمام اتهاماتی که گویا میخواید وارد کنید داشته باشید
مدرکی که دنبالش بودم، نه، ولی همۀ مدارکی که لازم دارم هستن
پولی که از عمهتون پتونیا بهتون ارث رسیده
برام عجیب بود دقیقاً همون موقع که جک فدرینگتون
با اموالت فرار کرد، همچین ثروتی نصیبت شد
و اتفاقاً، گویا همسایههای عمه پتونیا توی کورنوال باهام موافق هستن
اینطور که شنیدم، اون مدام در فقر بوده
از کجا معلوم خوب پسانداز نمیکرده
صرفهجویانه زندگی کرده تا شاید یه روز بقیه نفع ببرن؟
طلبکارهاش موافق نیستن
اوه، بانو فدرینگتون
میدونم ثروت شما
از فعالیتهای مُجرمانهی جک فدرینگتون اومده
و به نظرم سلطنت موافقـه که
عنوان فدرینگتون باید به یه خانوادهی
شریفتر منتقل بشه
باید این هفته کشفیاتم رو به مقامات سلطنتی ارائه بدم
روز بخیر
آه
پنهلوپه
حقیقت داره؟
پولِ تو همون پولیـه که پسرعمو جک از اشرافیها دزدیده؟
ما بیشتر از اونا به اون پول نیاز داشتیم
تو ازشون دزدیدی!
و تو تحقیرشون کردی
- تو شأن و وقارشون رو دزدیدی - نه...
کاری که من و تو کردیم فرقی نداره
کاری که تو کردی جُرمـه!
کاری رو که واسه محافظت از این خانواده لازم بود انجام دادم
تو با مقالههات از کی محافظت میکردی؟
- خودم! - عه؟ از کی؟
که اینطور
میدونی...
پدر مادر بودن اصلاً آسون نیست
چطور باید چندتا دختر بزرگ میکردم وقتی کل عمرم،
بهم یاد داده بودن که تمام قدرت از مردها نشأت میگیره؟
کاری که کردی، کاملاً تنهایی انجامش دادی
حتی اگه از چیزهایی که طی این سالها نوشتی خوشم نیاد
خیلی پشیمونم که این همه مدت تو رو نادیده گرفتم
من و تو هر دو، با فرصتهایی که جامعه...
در اختیارمون قرار داد بهترین کار رو انجام دادیم
باشه
شاید راههای دیگهای بود. ولی اون موقع...نتونستم ببینم
بانو ویسلداون راجع به
رسواییمون چی مینویسه وقتی من بدنام بشم؟
هر چی که من بخوام مینویسه
این قدرت بزرگیـه
عجب چیزی برای خودت ساختی
ممنون
شاید بیشتر از چیزی که بخوام اعتراف کنم به هم شبیه هستیم.
اگه از این مصیبت جون سالم به در بردیم...
باید رفتارمون رو اصلاح کنیم
وای، عزیزم
مامان
قراره به اسکاتلند شکوه و زیبایی ببخشی
- از رفتنم ناراحتی؟ - نه، البته که نیستم
من... فقط... توقع نداشتم به این زودیها سر و سامون بگیری
- انتونی و کیت رفتن هند - آره
ولی همین الانشم تو مدت زیادی ازمون دور بودی
توی باث با عمهات
یا تنهایی موقعی که خونهای
و حالا میترسم واسه همیشه از دستت بدم
مامان، برعکس
توی این خونه گاهی حتی
شنیدن صدای خودم بین سر و صداها سختـه
در حالی که با جان،
بیشتر و بیشتر صدای خودم رو میشنوم
بزرگترین آرزوم اینه که سکوت و زیبایی اسکاتلند
باعث بشه بتونم خودم رو بهتر بشناسم
تا شماها هم بتونین من رو بهتر بشناسین
چون من فقط میخوام که بهتون نزدیکتر باشم
اونوقت این سکوت و زیبایی رو نمیشد تو آکسفوردشر پیدا کنی؟
وسوسه میشم که مرتباً بیام خونه
اما برمیگردی دیگه؟
معلومه
دختر شجاع و باهوشـم
بار اولی که با پدرت آشنا شدم...
حتی نمیتونستم خودم رو معرفی کنم. واقعاً مجذوبـش شده بودم.
- هرچی میخواستم بگم، زبونم بند میومد... - مامان...
فکر میکردم دیگه باهاش کنار اومدیم. جان...
...مرد خوب و انتخاب خوبیـه
میخواستم بگم که تا مدت زیادی
فکر میکردم عشق برای همه همینطوریـه
غافلگیرکننده، پرزور، سریع
اما تو بهم نشون دادی که راه دیگهای هم هست
زیبایی... توی آهسته رشد کردنـه
تو همین الانش هم نسبت به سنـت، عاقلتری
بهنظرم توی اسکاتلند کُلی چیز یاد میگیری
من شما را بهعنوان همسر قانونیام میپذیرم
تا از اکنون شما را در کنار خود داشته باشم،
در ثروت و فقر، در خوشی و ناخوشی،
تا زمانی که مرگ از هم جدایمان کند
من شما را بهعنوان همسر قانونیام میپذیرم
تا از اکنون شما را در کنار خود داشته باشم،
در ثروت و فقر، در خوشی و ناخوشی،
تا زمانی که مرگ از هم جدایمان کند
باشد که تا آخرین نفسهایتان، در سایهی این پیوند مقدس، کنار یکدیگر زندگی کنید
آمین
«دیــ.جـیمــ.وویــز»
وای عزیزم
تبریک میگم
- واسه عروسیـم لحظهشماری میکنم - خوش گذشت؟
من زیادی تحتتاثیر سخنرانی احساسیِ وزیر قرار گرفتم
یا لرد اندرسون مجذوب مادر شده؟
انگار خیلی خوشحالـن. اگه اینطور باشه، ما کی باشیم که قضاوت کنیم؟
بهش میخوره مرد خوبی باشه
که خیلی هم خوششانسـه که آنتونی از شهر رفته
باید قدردان لـرد آندرسون باشی
حالا که من ازدواج کردم، ممکنه توجه مادر دوباره به تو برگرده
مگه این که حواسـش پرت بشه
میبخشید. حس میکنم باید یه سلامی به خانم موندریچ بکنم
سلام
مراسم زیبایی بود
باهاتون همنظرم
البته به پای زیبایی میزبانانـش نمیرسید
لطف دارین
صادقانه میگم
و صادقانه کنجکاوم که بدونم شایستهی این هستم که...
توی مراسم رقص بعدی همراهتون برقصـم؟
ام... مراسمِ دنکورثفینچ؟
خب.. من...
بله
اینطوری...
واقعاً عالی میشه
خوبه
خیلی خوبه
با اجازهتون میخواستم کمی صحبت کنم
به سلامتی همسر زیبام،
نمیتونم عشقی که بهش دارم رو توصیف کنم
که مطمئنم بابت این اتفاق خوشحالی
چون میدونم که بدت میاد طولانیمدت توی مرکز توجهات باشی
بنابراین بهجاش حرفایی رو از ته دلـم خطاب به خونوادهـت میزنم
خصوصاً مادرت
بانو بریجرتون، انعکاس روراست بودنتون رو در بندیکت میبینم،
مسحورکنندگیتون رو در کالین،
حکیمانه بودنتون رو در الوئیز،
و روشنگریتون رو که در گرگوری و هیاسنث نهادینه کردین
در این لحظه که ،قدردان همسر جدیدم هستم
به همون اندازه هم قدردانِ زن فوقالعادهای هستم که اون رو بزرگ کرده
مامان
ازتون مچکرم
از همهتون، از صمیم قلب مچکرم
عزیزم
بهسلامتی
من رو ببخشید. اصلاً نمیخواستم اشکتون رو در بیارم.
هیاسنث تموم این مدت داشت گریه میکرد
مگه همه مثل تو بیاحساسـن؟
مامان، میشه لطفاً دونفره پیانو بزنیم؟
الان بزنیم؟ من که... متاسفانه اصلاً تمرین نکردم
یادمه آخرین باری که نزدیک بود اشکـت رو در بیارم، دفعهی اولی بود که پیانو زدم
فقط اون نبود. من هم داشتم بهخاطر اون آکوردهای وحشتناکـت، تو اتاقم زار میزدم.
ها ها
خداروشکر مامان هیچوقت تنهام نذاشت
من هم الان نباید تنهات بذارم
تهدید بود؟
- موفق باشی - ممنون
- ممنونم جان - ممنون
اوم..
احسنت!
احسنت. دوباره!
دوباره!
میشه حرف بزنیم؟
نمایش بینظیری بود
اگه نگران پول دوشیزه کوپری،
باید بگم که امشب با بندیکت حرف میزنم
فقط منتظر بودم عروسی تموم شه
خوبه
نمیخوام باهاش حرف بزنیم
اما دیگه وقتی برامون نمونده
نمیتونم ازت بخوام که بهخاطر من به برادرت دروغ بگی
خونوادهـت... کسایی که لطف کردی و من رو باهاشون آشنا کردی، آدمهای بینظیریان
اینقدر صمیمی و فوقالعادهـن که حقشون نیست فریب بخورن و بهشون پشت شه
دیگه نمیذارم دروغهام مثل قبل پخش بشن
پس چطوری میتونم کمکـت کنم؟
با دوست داشتنـم
همین الانش هم خیلی بهم لطف کردی
بهم یاد دادی که کم نیارم
بهم نشون دادی میتونم لذتی رو تجربه کنم که حتی تصورش رو هم نمیتونستم بکنم اما...
اما این کارهات نیست که باعث شد من عاشقت باشم
مهربونیـته
همدردیـت
اهمیت دادنهات
همین که خودت باشی کافیه کالین
لازم نیست نجاتم بدی. فقط میخوام کنارم وایسی.
من رو نگه داری
بوسـم کنی
خیلی دلم میخواد این کارها رو بکنم
چیه که جلوت رو گرفته؟
نمیدونم
اما یه چیزی رو میدونم. دوشیزه کاوپر دست از سرمون برنمیداره.
و تا وقتی که این راز رو توی دلت نگه داشتی...
تا ابد چیزی بینمون باقی میمونه
میدونم
شاید هم راهحل همین باشه
منظورت چیه؟
این نامه برای شماست، علیاحضرت
کالین
یه نامه از همسرت بهم رسیده
بهتره اول بشینیم
تعجبی نداره که اینطوری شده
این خونه زیادی گرمـه
حق با توئه خواهرم. تقصیر زنمـه.
یادم رفته بود که چه زن بدذاتیـه
من باهاش هیچجا نمیرم
چارهای نداری کرسیدا
واقعاً میخوای اجازه بدی که به این سرنوشت دچار بشم؟
بیا دخترم. خودت رو معرفی کن.
تا ببینم باید رو چی کار کنم
حتماً، عمه جوانا
بعد از امشب، دیگه هیچی مهم نیست
خدمتکارت گفت بیام بالا
کم کم دارم از این ورودهای ویژه لذت میبرم
مثل همیشه خوشتیپ شدی
پاول هم میاد؟
مطمئنم که امشب با کس دیگهایـه
صد در صد
پس یکی دیگه رو باید دعوت کنیم؟
باید باهات روراست باشم
با این که خیلی لذت میبرم که سهتاییمون با هم باشیم
گفتم شاید بهتر باشه که امشب خودمون دونفر باشیم
اوه
یعنی دوست نداشتی پاول باهامون باشه؟
چرا
خیلی دوست داشتم. اما رابطهی من با پاول دوستانهـس.
و این بهنظرم...
دوست دارم توجهم به تو باشه، بندیکت
و فقط دوست همدیگه نباشیم
بیپردگیـت،
عشق بیحد و حصرت...
تاحالا کسی رو ندیدم که اینقدر شبیه خودم باشه
و میخوام بدونم
که چی میشه بذاریم رابطهی بینمون جدیتر از این بشه؟
تیلی... تو بینظیری
اما...
اما مطمئن نیستم که دنبال همچین جدیتی باشم
بهخاطرِ... پاولـه؟
نه، چه پاول باشه، چه پولی، چه پیتر یا چه هرسهنفرشون
اتفاقی که بین ما سهتا افتاده،
اتفاقی که از وقتی باهات آشنا شدم افتاده،
باعث شده درک کنم که آزاد بودن چه حس خوبی داره
تو دنیای من رو باز کردی
و آمادگیـش رو ندارم که الان دوباره ببندمـش
فکر میکردم تو هم دنبال همچین چیزی باشی
همینطور هم بود
تا این که فهمیدم با تو بودن چه حسی داره
من هم به اندازهی تو غافلگیر شدم
به خواستههات احترام میذارم
اما باید بگم که حتی خوشی هم میتونه دل آدم رو بزنه
همین که یک بار میخواستم به کسی متعهد باشم، حس خوبی داشت
ممنون که بهم یادآوری کردی همچین چیزی ممکنه
چه جالب که اینجایی
حتی برای خودم عادی شده که اینور اونور بچرخم
و به هیچ جایی نرسم
حالا میخوای به کجا برسی؟
فعلاً دوست دارم کنار خونوادهـم باشم،
تا این غائلهی ویسلداون با ملکه تموم شه
تموم میشه
بعدش چی؟
واقعاً هرجایی باشه فرق نمیکنه
تقریباً کل زندگیـم رو یا توی میفر بودم یا آبری هال
اگه میخوام تلاش کنم که دنیا رو تغییر بدم
اول باید یکم ازش رو ببینم
با کسایی آشنا شم که نه خونوادهـم باشن و نه این دخترهای اشرافی دم بخت که دنبال شوهرن
باز هوس کردی دنیا رو تغییر بدی؟
فکر میکردم امسال بیشتر هدفـت اینه که همرنگ جماعت بشی
به گمونم دیگه کلاً دورش رو خط کشیدم
دختر خودمونی دیگه
سکوتـت نشوندهندهی اینه که از چیزی خبر داری که من ندارم؟
نه
معلومه که نه
باور کن... هرچی بیشتر یاد میگیرم بیشتر میفهمم که چیزی حالیـم نیست
حس میکنم...
حس میکنم چیز بعدیای که یاد میگیرم
میتونه کاملاً از این رو به اون روم کنه
با این که حرفات رو کامل تایید میکنم
اما اصلاً نمیدونم چی داری میگی
همم
البته یه چیزی هست که میدونم
نباید دیگه اینقدر
بین این تاببازیهامون و سردرگمشدنهامون فاصله بندازیم
چقدر خوشگل شدی
وقتی میدونم پشت این درها دلسردی قایم شده،
ادامه دادن برام سخت میشه
مطمئنم وارلی نهایت تلاشـش رو کرده
پر شترمرغ گرفته!
ارکیدهی بنفش هم گرفته!
فیلیپا... یک... دو، سه، چهار...
گروه هشتنفره آورده!
گرفتیم؟
گرفتیم
فیلیپا، عین بچههایی که اولین گاز کیکشون رو میخورن، بالا پایین میپری
مامان... ممنونم!
معنی این کارها چیه؟
خب حتماً تو پول اینا رو دادی دیگه
مامان گفت میخواسته بهترین مراسم رقصی که تاحالا تو میفر برگزار شده رو برات بگیره
همم. خواهش میکنم.
ممنون
قشنگـه
بهتون افتخار میکنم
اوه!
خوش بگذره
من گفتم بنفش باشه
اگه قرار باشه آخرین شبمون بین مردم باشه
حداقل پرودنس و فیلیپا حسابی خوش میگذرونن
علیاحضرت!
ما رو ببخشید علیاحضرت
فکر نمیکردیم دعوتمون رو قبول کنین
برای همین جایگاهی درخور شأنتون حاضر نکردیم
بهخاطر دعوتنامهتون نیومدم اینجا
موسیقی رو قطع کنین
بعد از جستوجوهای بیوقفهـم
که حسابی تحت فشار گذاشته بودش
اوایل این هفته... نامهای از طرف
بانو ویسلداون بهدستم رسید
بهم التماس کرد
که بذارم خودشون باهاتون صحبت کنه
تا قبل از این که من نظر نهاییـم رو بگم، جلوی همه از خودش دفاع کنه
برای همین صحنه رو خالی میکنم...
تا خودش حرفاش رو بزنه
اون نه
میبخشید
اون
سلام به همگی
شاید هم بهتر باشه بگم «خوانندهی عزیز و گرامی»
میدونم کاری که کردم
موضوع شوخیبرداری نیست
اولـش...
هیچوقت فکر نمیکردم که کسی نوشتههام رو جدی بگیره
چرا جدی بگیره؟
کسی اصلاً تاحالا من رو جدی نگرفته
الانـه که این حس مشترک رو درک میکنم
زن جوانی که هیچکس به حرفاش گوش نمیده
درمورد همهتون نوشتم چون مجذوبتون شده بودم،
مجذوب زندگی آزادنه و بیباکتون
و وقتی که داشتم درموردتون مینوشتم انگار دوباره جون گرفتم
صاحب قدرت شدم
اگه کسی اینجا باشه که ،مزهـش رو چشیده باشه
میدونه که سرمستکنندهـس
اما من تو استفاده از این قدرت بیاحتیاط بودم
از توی تاریکی که کسی نمیتونست پیدام کنه راحت میتونستم توهین کنم
اما الان متوجه میشم که زندگی بدون نقاب چقدر جسارت میخواد
شجاعت، توی به نمایش دادن ضعفهامونـه
که ما رو تبدیل به انسانهای ارزشمندی میکنه
فارغ از هر نتیجه و بازخوردی که ممکنه داشته باشه
ما همهمون حرف میزنیم
سخنچینی میکنیم
سخنچینی یعنی اطلاعات
باعث ایجاد همبستگی میشه
مخصوصاً برای ماهایـی که کسی چیزی بهمون نمیگه
اما من دیگه نمیتونم بزرگترین اطلاعاتی که دارم رو پنهون کنم
هویتـم
برای همینـه که از ملکهمون سپاسگزارم
که با یه نقشهی زیرکانه من رو از این تاریکی بیرون کشیدن
اگه ایشون فرصت دیگهای بهم بدن
قول میدم از قلمـم مسئولانهتر استفاده کنم
این طلب بخشش
و خواهش منـه
بهنظر میرسه که حرفاش از روی تواضع باشه
اما حواسمون بهش هست تا همینطور باقی بمونه
زندگی بدون یهکوچولو سخنچینی چه معنایی داره؟
جداً؟
حالا وارلی! حشرهها!
نمیدونستم قراره پروانه باشن
گفتم که، حشره
تو... نابغهای
میدونم
مایلید که برقصیم؟
تو «تحمل دروغ نداری؟»
بانو دنبری
آخرین بخش از مقالهـت بود
علیاحضرت کم کم داشتن میفهمیدن
که ویسلداون یکی از بریجرتونـیهاست که داره ازشون طرفداری میکنه
اما من اونقدر این خونواده رو میشناسم که میدونم یکی از اونها نبوده
فقط یه نفر هست که بریجرتونها رو بیشتر از من دوست داره
میدونستین کار من بود
همم... شک کرده بودم
تو تنها بانوی طبقهی تُن نیستی که میتونه راز نگه داره
چشمانتظار چاپ بعدیـتم
همم؟
حرف نداری
نمیتونستم بدون حمایتهات از پسـش بربیام
و حمایت ملکه
بله. با پذیرش ایشون
میتونیم به اون مشاور حقوقی بگیم که پولـت از راه نویسندگی من در اومده
دیگه کاری از دستش برنمیاد
وقتش رسیده یه سر و سامونی به خودمون بدیم
دخترم
عصربخیر
عصر تو هم بخیر
بابت نامهـت ممنونم
فکر نمیکنم که تاحالا دیده باشم که مادرم انقدر زود شوکه شده باشه
و همچنین... اینقدر زود تحتتاثیر قرار گرفته باشه
مطمئنم بهت افتخار میکنه
یه چیزی رو توی اون نامه جا انداختم
که اگه درخواست طلاق میدادی اعتراضی نمیکردم
نمیخوام بهخاطر امروز
آسیبی به تو یا خونوادهـت برسه
ملکه شخصاً تو رو پذیرفت
موقتاً
مثل همه که شاهد بودن
اما ویسلداون خیلیها رو ناراحت کرده که به این زودیها هم فراموش نمیکنن
شاید روزای خوشی در انتظار آیندهمون نباشه
پِن، از وقتی که فهمیدم تو ویسلداونی،
هرکاری که میتونستم کردم تا تو رو از اون جدا کنم
اما یه روز دیگه رفتم و تموم نامههایی که برام فرستادی رو خوندم
نامههای هیچکسی جز تو رو با این اشتیاق نمیخونم
و به این نتیجه رسیدم...
که تو خود اونی
صدات همیشه تَک بوده
هیچجوره نمیشه تو رو از ویسلداون جدا کرد
بعد از این که حرفای امروزت رو هم شنیدم...
که البته دلم نمیخواست بشنوم
من رو ببخش اما خیلی خفن بود
راستش بهنظرم...
من همیشه بهت حسادت میکردم
به موفقیتـت
به شجاعتـت
و حالا اصلاً باورم نمیشه
که زنی با همچین شجاعتی من رو دوست داره
چقدر خوشبختم که میتونم کنارت وایسم
و ذرهای از این گرمای وجودت رو حس کنم
اگه تنها هدف زندگیم، دوست داشتن زنی به خوبی تو باشه...
میتونم با افتخار بگم که به هرچی که میخوام رسیدم
عاشقتم
تو مرد خیلی خوبی هستی آقای بریجرتون
من هم عاشقتم
حالا...
میشه لطفاً بهم افتخار بدی
و تا صحنهی رقص همراهیـم کنی، خانم بریجرتون؟
به همهشون میخوره خوشحال باشن
همینطور هم هست
خودت چی؟
من که انگار بال درآوردم...
چون یه فکر ناب به ذهنم رسیده
یا اینطور بگم که، یه درخواست
اونوقت چه درخواستی؟
میذاری من هم تا اسکاتلند باهات بیام؟
مامان که عمراً بدش بیاد حواسـم بهت باشه
اما حقیقتـش اینه که دلم میخواد مدتی
بیرون این حباب کوچیکمون زندگی کنم
ماجراجویی کنم
نمیتونم بدون دیدن دنیا عوضـش کنم
قول میدم مزاحمت نباشم
نظرت چیه؟
اگه تو اتاق خودت توی قلعه بمونی باشه
قراره تو این قلعههای درستحسابی زندگی کنیم؟
زندگی کنیم؟
الوئیز خواسته باهامون بیاد
البته اگه باری رو دوشتون نباشم، جناب لـرد
به هیچوجه
چه خبر خوبی
و خداروشکر دخترعموم هم از راه رسیده تا جمع سفرمون تکمیل شه
خوشحالم که بهتون معروفیشون کنم...
میکلا استرلینگ
بهتون هشدار میدم که همه حرفای چرتی که جان درموردم گفته، دروغ بوده
حقیقتـش من بدتر از این حرفـام
شما هم باید...
من...
خب من...
فرانچسکا بریجرتون... کیلمارتین هستم
از الان دیگه کیلمارتینـم
آشنایی باهاتون باعث افتخاره
خوانندهی عزیز و گرامی
به خودم اومدم و دیدم که زبانـم قاصره
دلیل این اتفاق بهخاطر این نیست
که بخوام روابط جنسی رو لاپوشانی کنم
با اینحال شایعاتی به گوشم رسیده
خویشتنداریـم از روی خوشیـه
از تمام کسانی که
احساس کردند این نویسندهی حقیر در حقشون اجحاف کرده،
صمیمانه معذرت میخوام
آرزوی بهترینها رو برایتان دارم
دلم برات تنگ میشه
فقط تا سال بعد
بهنظرت مامان اصلاً میذاره که مجلس رقص بالماسكهـش رو از دست بدم؟
همم. گمون نکنم.
من هم که حتماً میام، پشت یه ماسک قایم میشم،
و مثل طاعون از خانمهای مجرد دوری میکنم
پس من هم باید بیام تو مخفیگاهـت
همم
وقتش رسیده که به فکر آینده باشیم
هرچیزی که پیش رومون باشه
این نویسنده اینقدر تجربه داره که
آینده رو پیشبینی نکنه
اما هرچه به پایان فصلها نزدیک میشیم
داستان غنیتر و عمیقتر میشه
ماجراجویی بزرگی با همدیگه داشتیم
و با قلبی آکنده از اندوه
آخرین و بهطرز باورنکردنیای کوتاهترین جمله را
بهعنوان بانو ویسلداون مینویسم...
خدانگهدار
- کدومشون از همه خوشتیپتره؟ - آره
- تویی - آره
- کویی - چقدر خوشتیپی
آره خودت. بلند شو ببینم.
هنوز باورم نمیشه که پسردار شدی
تازه اونم جانشین
لرد فدرینگتون جدید واقعاً خوشتیپـه
به باباش رفته
پدرت همیشه میخواد حواس ها رو با کلمات زیرکانه و لبخندای اغواکننده، پرت کنه
لبخندام اغواکنندهـن؟
من که خوشحالم دختردار شدیم
مطمئنـم که جفتشون شوهرای خوبی پیدا میکنن
بهنظرم فیلومینا کوچولو یه روز یه نویسنده بزرگ میشه
که نیازی هم به شوهر کردن نداره
خب، تو خونمونـه دیگه
من که نمیتونستم
بدونم کمکهای خاله پنهلوپهی فیلومینا کتابم رو بنویسم
از چیزی که انتظار داشتم بهتره
مگه سنت مناسب این کتابـه؟
- آره - رسید!
تقریباً به اندازهی همه گرفتم
- اوه. ممنون - بده من بچه رو بگیرم
و حالا که از شخصیت ادبیـم خداحافظی میکنم
میخوام رسماً خودم رو معرفی کنم
گوشهگیر سابق،
مقالهنویس فعلی،
تماشاگر،
قلم به دست.
شخص خاصی نیستم با اینحال ویژگیهای خودم رو دارم
و خوانندهی گرامی، امیدوارم که
برای شروع قسمت بعدی ماجراجوییهامون
کنار من بمونین و لذت ببرین
ارادتمند شما
پنهلوپه بریجرتون
تـرجمه از « محمدعلی sm و امیر ستارزاده » :::. H1tmaN & t.me/mmli_Subs .:::
ارائهای از وبسایت دیجی موویز .:: DigiMoviez.Com ::.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.