All language subtitles for Bridgerton S03 E07

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian Download
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫ارائه‌ شده توسط وب‌سایت دیجی موویز ‫© DigiMoviez.Com

‫جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت ‫دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید ‫DigiMoviez@

‫تو... بانو ویسلداون هستی

‫- کالین، من... ‫- سعی نکن انکارش کنی

‫حرف‌هات رو با چاپچی شنیدم

‫من رو باش که اومدم دنبالت ‫چون نگرانت بودم،

‫وحشت کرده بودم که راننده‌ی کالسکه‌ات ‫تو رو دزدیده و به این بخش از شهر آورده

‫وقتی در واقع،

‫تو دقیقاً می‌دونستی داری چیکار می‌کنی ‫چون تو بودی که امشب چاپ کردی

‫- من نسخه‌ی امشب رو چاپ نکردم ‫- ولی بقیه کارِ تو بود؟

‫مگه از همون اول تو بانو ویسلداون نبودی؟

‫تمام دروغ‌هایی... که به من گفتی

‫تمام مطالبی که در مورد من ‫و خانواده‌ام نوشتی

‫- کالین، خواهش می‌کنم ‫- می‌دونستم یه جای کار می‌لنگه

‫عینِ احمق‌ها خودم رو مقصر می‌دونستم انگار...

‫انگار من لایقِ عشقت نبودم

‫ولی مقصرِ اصلی تویی

‫هیچوقت نمی‌بخشمت

‫« ترجمه از سینـا صداقت » ‫.:: SinCities ::.

‫ویسلداون بخرید! ویسلداون!

‫- اوه! ‫- بفرمایید، آقا

‫ویسلداون!

‫بالأخره!

‫خواننده‌ی عزیز و گرامی،

‫اگر فکر می‌کردید برملا کردن هویتِ واقعی‌ام ‫من را ساکت می‌کند،

‫دوباره حدس بزنید

‫باورم نمیشه!

‫از هیچ سرزنشی ترسی ندارم،

‫چون حالا می‌دانید از یکی از معتبرترین ‫منازل مِی‌فر برای شما می‌نویسم

‫قطعاً، هیچ منزلی بی‌نقص نیست

‫گرچه منازلی وجود دارند ‫ادعای بی‌نقص بودن دارند

‫برای مثال منزلِ بریجرتون را در نظر بگیرید ‫که آوازه‌ی درخشانی دارد

‫البته این نویسنده در مورد اتفاقاتِ ‫پشت درهای بسته تردیدهایی دارد

‫ما هم می‌تونیم بخونیمش؟

‫نه

‫از کسی پنهان نیست که ‫بانو وایولت بریجرتون

‫ازدواج عاشقانه را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دهد

‫اما آیا عشق توجیه می‌کند

‫چرا چند فرزندش نامزدی‌های عجولانه‌ای داشتند

‫شاید این خانواده ‫هوس را با عشق اشتباه می‌گیرد

‫و سپس این حقیقت وجود دارد که ‫بانو بریجرتون فرزندانِ بسیار زیادی دارد

‫تا به حال کسی علتِ این قضیه را جویا شده؟

‫این نویسنده قطعاً جویا شده

‫شاید چون چندتا از آنان ممکن است ‫اصل و نسبِ مُبهمی داشته باشند

‫دروغ‌هایی که می‌نویسه!

‫ویسلداون رسید

‫متأسفانه قبلاً گرفتیمش، خانم ویلسون

‫یه ویسلداونِ دیگه

‫اوه، گرگوری، بده ببینم!

‫خیلی خب

‫اوه، خدا رو شکر

‫خواننده‌ی عزیز و گرامی...

‫ظاهراً کسی خودش را جای من جا زده،

‫و بنابراین دیگر نمی‌توانم بی‌کار بنشینم

‫این نویسنده علاقه ندارد کارهایی را قضاوت کند ‫که کسی از روی درماندگی انجام می‌دهد

‫اما من علی‌رغمِ سخن‌چینی، ‫همیشه حقیقت را می‌گویم،

‫و نمی‌توانم دروغ را تحمل کنم

‫کرسیدا کاوپر این نویسنده نیست

‫اگر او من بود، ‫قطعاً گزارش می‌کرد

‫که لرد بلکبرن از بازپرداختِ بدهی کلانش ‫به لرد سامسون خودداری کرد

‫یا این حقیقت که دوشیزه نیوهام

‫دیروز خدمتکارش را با بی‌نزاکتی اخراج کرد

‫چون صرفاً از او یک روز مرخصی خواسته بود

‫و من حتی به بی‌رحمی‌های کوچکی اشاره نمی‌کنم

‫همسرِ آقای دیویدسن به طور روزمره تحمل می‌کند

‫اما به گمانم الان انجامش دادم

‫این‌ها را می‌گویم تا به شما یادآوری کنم ‫که این نویسنده،

‫بانو ویسلداونِ حقیقی، ‫همیشه توجه می‌کند.

‫چیزی که فکر می‌کنم دوشیزه کاوپر

‫باید سعی کند بیشتر انجام دهد

‫تو اینجا می‌مونی تا وقتی که ‫عمه جوانا بیاد دنبالت

‫تا اون موقع، ‫حق نداری از این اتاق بیرون بری!

‫ارادتمند شما، بانو ویسلداون

‫خوبه که مضحکه‌ی ویسلداون بودن ‫دوشیزه کاوپر حل و فصل شد،

‫حالا دیگه همه می‌تونن ‫روی عروسیِ آینده تمرکز کنن

‫می‌خوام چشمِ تمام اشراف به تو باشه

‫فکر می‌کنی توی جامعه‌ی اشراف ‫دقیقاً چندتا چشم وجود داره؟

‫به گمونم دو برابر تعداد مردم

‫می‌دونید، از وقتی پنه‌لوپه نامزد کرده ‫پرودنس حتی یه بارم به من نگفته احمق

‫یا کله‌پوک یا کودنِ ابله

‫کم کم دارم فکر می‌کنم زرنگم

‫- البته که زرنگی عشقم ‫- نه. من...

‫منظورم اینه که اون یه مشکلی داره

‫حقیقت داره

‫این روزها هر وقت سعی می‌کنم ‫دستش رو بگیرم،

‫اصلاً با شوقِ قبلی پسش نمی‌زنه

‫مفصل‌ترین صبحونه‌ی عروسی ‫که تا حالا توی مِی‌فر برگزار شده

باعثِ سربلندی ما میشه، پنه‌لوپه

‫- تو هیجان‌زده نیستی؟ ‫- ببخشید، مامان

‫دوباره هوادارِ ویسلداون شدی؟

‫نسخه‌ی خیلی خوبیه

‫پس شاید منم باید بخونمش. ‫به یه حواس‌پرتی نیاز دارم.

‫- روز خوش ‫- روز خوش، پنه‌لوپه

‫من میرم اونجا...

‫این رو می‌خونم

‫اون طرف

‫پن، تو موفق شدی. ‫کرسیدا کاملاً بی‌آبرو شده.

‫هیچوقت فکر نمی‌کردم این رو بگم، ‫ولی خیلی خوشحالم که دوباره چاپ می‌کنی.

‫الوئیز، اون می‌دونه

‫کالین. اون دیشب تعقیبم کرد

‫وضعیتش چطوره؟

‫خیلی عصبانیه

‫ما این هفته عروسی می‌کنیم، ‫البته اگه هنوز من رو بخواد،

‫ولی شک دارم حتی با من حرف بزنه

‫الوئیز، من نمی‌دونم چیکار کنم

‫نمی‌تونم در این مورد بهت کمک کنم، پن

‫از تمام کارهایی که برام کردی خیلی ممنونم،

‫ولی همین الان هم احساس می‌کنم ‫بینِ تو و کالین قرار گرفتم

‫- شاید همیشه بودم ‫- این حقیقت نداره

‫- تو اول با کالین آشنا شدی ‫- اون یه دلباختگی احمقانه‌ بود

‫که با گذر زمان به یه دوستیِ واقعی ‫تبدیل شد، ولی...

‫تو واقعی‌ترین دوستی بودی ‫که توی عمرم داشتم، ال

‫این فصل کنارت نبودن برام شکنجه بود

‫نمی‌تونستم فکرِ از دست دادن کاملت رو تحمل کنم

‫هر یک از شما

‫درک می‌کنم

‫من خودم رابطه‌ام با کالین رو ‫خراب کردم، نه تو. ببخشید

‫برات آرزوی موفقیت می‌کنم

‫خیلی خوش‌شانسی که بانو ویسلداون ‫تصمیم گرفت اون موقع منتشر کنه

‫ممنون. گستاخیِ اون دختره‌ی لوس کاوپر

‫بی‌شک از بحران جلوگیری شد

‫ولی حالا باید از بحرانِ بعدی جلوگیری کنم

‫فکر می‌کنی امکانش هست بتونم این هفته ‫با ملکه ملاقات کنم؟

‫متأسفانه روحیه‌اش سرِ جاش نیست

‫نمی‌تونم توصیه کنم ‫الان با علیاحضرت...

‫در مورد فرانچسکا و لرد کیلمارتین صحبت کنی

‫اون خوشحال نیست که ویسلداون ‫یه بار دیگه از دستش در رفته

‫شاید حق با فرانچسکا بود

‫باید توی مجلس رقص وقتی فرصت داشتیم ‫بهش نزدیک می‌شدم

‫تو هیچ کارِ اشتباهی نکردی

‫ما همیشه با تمام قدرتمون تلاش می‌کنیم،

‫ولی بارِ دنیا همیشه نمی‌تونه ‫روی دوشِ ما باشه

‫تو مثلِ خودت حرف نمی‌زنی

‫ببخشید

‫شاید بتونم علیاحضرت رو قانع کنم...

‫لازم نیست

‫می‌دونی، نقطه‌ی مشترکی ‫که تو و برادرت دارید

‫اشتیاق محبت‌آمیزتون به کمک مداوم به دیگرانه

‫ولی امیدوارم بدونی محبتی که بهت دارم ‫مشروط به کمکت نیست

‫من در کنارت هستم، آگاتا

‫همیشه

‫حتی وقتی هیچ بچه‌ی مجردی ‫نمونده که بهت کمک کنه

‫ممنون، وایولت

‫این خیلی برام ارزشمنده

‫تو چند وقت بود که می‌دونستی؟

‫من دیشب دیدمت که با پنه‌لوپه ‫از یه اتاق خصوصی خارج شدی

‫کمی قبل از این که پیداش کنم

‫- من سعی داشتم وادارش کنم بهت بگه ‫- خودت باید بهم می‌گفتی

‫و تو باید بهم می‌گفتی ‫عاشقِ بهترین دوستمی

‫قبل از این که یهو بیای توی اتاق پذیرایی ‫و بگی باهاش نامزد کردی

‫من تا پارسال خبر نداشتم

‫و دلشکسته‌تر از اونی بودم ‫که ازش حرف بزنم

‫من سعی داشتم وادارش کنم بهت بگه

‫و بعدش فکر کردم...

‫چرا قلبِ تو رو هم بشکنم؟

‫امسال نوشته‌هاش منصفانه بودن

‫قطعاً تُند و تیز و نیش‌دار بودن،

‫ولی اون چیزِ توهین‌آمیزی ‫در مورد کسی ننوشته

‫یا اگر هم نوشته باشه، حقشون بوده

‫یادت رفته اولِ فصل در مورد من چی نوشته بود؟

‫البته، اون زیاد خوب نبود

‫تو قبلاً اون رو بخشیدی؟

‫می‌خوام ببخشمش

‫فکر می‌کنی تو هم می‌تونی؟

‫فکر کنم باید خودت رو خیلی خوش‌شانس بدونی...

‫که هیچوقت عاشق نشدی

‫رسیدیم

‫عه...

‫اینجا برای صبحونه‌ی عروسی؟

‫فکر می‌کنی خیلی کوچیکه؟

‫قراره چند نفر دعوت کنیم؟

‫خب، بذارید نشونتون بدم چطور می‌چینمش

‫خب، داشتم فکر می‌کنم، ‫این بخشِ مورد علاقه‌ی منه...

‫کالین...

‫میشه حداقل بهم نگاه کنی؟

‫مادرم در مورد این که تازگی‌ها ‫همدیگه رو نمی‌بینیم کنجکاو شده بود،

‫و منم نمی‌خواستم شک و تردید ایجاد کنم

‫می‌خوای عروسی رو لغو کنی؟

‫من مرد شریفی هستم

‫و ما باهم... صمیمی بودیم

‫شاید اونم بخشِ دیگه‌ای از نقشه‌ات ‫برای به دام انداختنم بود

‫من قصد نداشتم به دام بندازمت، کالین. ‫من دوستت دارم.

‫این ازدواج چی میشه؟

‫بستگی داره

‫متوجه شدم امروز صبح ویسلداونی نبود

‫دیگه منتشرش نمی‌کنی؟

‫من...

‫نمی‌دونم

‫بذار این عروسی رو پشت سر بذاریم،

‫و بعدش تصمیم می‌گیریم ‫این ازدواج چی میشه

‫و یه گروه موسیقی چهارنفره میاریم ‫یا شاید حتی پنج‌نفره!

‫عه... من میرم ببینم زوج جوانمون...

‫برای این گردشِ نسبتاً طولانی ‫نوشیدنی لازم دارن یا نه

‫خوبه که امروز آقای بریجرتون رو اینجا می‌بینم

‫آره

‫یه زوج نامزد باید بخوان قبل از عروسی ‫باهم وقت بگذرونن، اینطور نیست؟

‫بانو بریجرتون، بهتون اطمینان میدم، ‫من دلیلش رو نمی‌دونم.

‫منم نمی‌دونم

‫قربان

‫وقتی بیرون بودید شخصی ‫برای دیدنتون اومده بود

‫یه یادداشت گذاشت

‫ممنون

‫«لطفاً بذار توضیح بدم. تیلی»

‫من قصد داشتم...

‫اول خصوصی باهات در مورد وضعیتم ‫با پاول حرف بزنم

‫ولی بعدش گیر افتادیم

‫و وضعیتت دقیقاً چیه؟

‫من و آقای سوارز رابطه‌ای داریم که ‫بی‌شباهت به رابطه‌ام با تو نیست

‫دوستانه، راحت،

‫هر از گاهی صمیمی

‫و آقای سوارز همچنین دوست داره ‫با مردها رابطه‌ی صمیمی داشته باشه

‫اون فکر کرد شاید شما دو نفر ‫لحظه‌ی خاصی باهم داشتید

‫من مردهایی مثل آقای سوارز رو شناختم،

‫ولی من خودم قبلاً هیچوقت وسوسه نشدم

‫هر زنی که می‌بینی وسوسه‌ات می‌کنه؟

‫نه

‫این دنیای ما تا جایی که می‌شناسیمش،

‫هزاران فرسنگ وسعت ‫و میلیون‌ها نفر جمعیت داره،

‫اما همه تربیت شدیم ‫که باور داشته باشیم

‫که تنها کسایی که ارزش معاشرت دارن ‫هزار و اَندی هستن...

‫که در شعاع چند فرسنگی ‫میدان گرونر ساکن هستن

‫می‌دونی خودمون رو آراسته می‌کنیم ‫و پُز می‌دیم

‫برای همدیگه کارت ویزیت میذاریم ‫و باهم ازدواج می‌کنیم

‫طبق تمام قوانین عمل می‌کنیم

‫و به ندرت برای یک لحظه ‫معنای همه رو زیر سؤال می‌بریم

‫چیزهای غیرطبیعی زیادی ‫توی جامعه وجود داره

‫ولی احساسی بین دو نفر،

‫هر جنسیتی که داشته باشن...

‫طبیعی‌ترین چیزِ دنیاست

‫اگه با آقای سوارز هیچ احساسی بهت دست نداد،

‫پس اجازه بده ما، من و تو، ‫به راهمون ادامه بدیم.

‫ولی باید بدونی...

‫کارکنانم خیلی رازدارن

‫بله

‫- خانم ‫- هوم؟

‫لرد اندرسون به دیدارتون اومدن

‫اوه...

‫بسیار خب

‫بانو بریجرتون، از دیدنتون خوشحالم

‫همچنین، لرد اندرسون

‫مدتی میشه که شما رو ندیدم

‫خیلی وقته

‫یکم کیک یا چایی میل دارید؟

‫خیلی خوشحال میشم

‫- حالتون چطوره؟ ‫- اوه، من... من...

‫خب... فرانچسکا در حال حاضر ‫ازم فاصله می‌گیره

‫بهتون گفتم که اون و لرد کیلمارتین ‫مخفیانه نامزد کردن؟

‫نشنیده بودم

‫- تبریک میگم ‫- ممنون

‫البته قبل از اعلام خبرش ‫منتظرِ اجازه‌ی ملکه‌ایم

‫متأسفانه انتظاریه که ممکنه ‫نسبتاً طولانی باشه

‫می‌دونید، ارسطو میگه:

‫«صبر تلخه اما میوه‌اش شیرینه»

‫اوم

‫بانو بریجرتون،

‫وقتی که امورِ لرد کیلمارتین ‫و فرانچسکا سامان پیدا کرد،

‫فکر می‌کنید ممکنه ما دوتا بتونیم ‫باهم چیزی رو اکتشاف کنیم؟

‫من به اکتشاف بی‌علاقه نیستم

‫اما نمی‌دونم آمادگی‌اش رو دارم یا نه،

‫تا وقتی که امور سامان پیدا کنه

‫مخصوصاً چون من تنها کسی نیستم ‫که امورش نیاز به سامان‌دهی دارن

‫یه نامه از عمه جوانا دریافت کردیم

‫احتمالاً امروز راه افتاده که بیاد دنبالت

‫گمونم یکی دو هفته بعد به اینجا می‌رسه

‫مامان، خواهش می‌کنم

‫باید این قضیه رو تموم کنی

‫هیچ کاری از من برنمیاد

‫پدرت تهدید کرده اگه دخالت کنم ‫منم به روستا می‌فرسته

‫اگه منم تبعید بشم، دیگه هیچ امیدی ‫به برگردوندنت به جامعه نیست

‫ولی ما باهم این کارو کردیم

‫من بهت گفتم از اون دخترِ بریجرتون دوری کنی

‫اگه به حرفم گوش می‌کردی، ‫هیچکدوم از این اتفاقات نمی‌افتاد.

‫چرا باید اون مطالبِ بی‌رحمانه رو ‫راجع به بریجرتون‌ها می‌نوشتیم، مامان؟

‫نمی‌تونستیم یه خانواده‌ی دیگه انتخاب کنیم؟

‫انقدر توی ویسلداون ‫از بریجرتون‌ها صحبت میشه...

‫که اگه بهشون اشاره نمی‌کردیم عجیب بود

‫و قطعاً ضرری نداشت که تونستیم ‫یکم پوزه‌شون رو به خاک بمالیم

‫چرا الان نگرانِ این قضیه شدی؟

‫شاید اشتباه کردم که ‫با الوئیز دشمن شدم

‫اون تنها کسیه که توی عمرم ‫بهم دوستیِ واقعی نشون داده

‫و اون الان کجاست که بهت دلداری بده؟

‫مگه من جوری بزرگت نکردم که بدونی...

‫توی این دنیا هرکس مسئول خودشه

‫مخصوصاً زن‌ها

‫بله، همینطور بزرگم کردی

‫به نفعته این رو فراموش نکنی

‫متوجهم که نوشیدن یه رسمه،

‫ولی گمونم اگه داماد شب قبل از عروسی ‫بیش از حد مست کنه،

‫خطرِ تیر خوردنش رو افزایش میده

‫پس پا به پام بنوشید ‫تا اهدافِ کُندتر دیگه‌ای هم باشن

‫فکر نکنم هیچکدوم از ماها بتونیم ‫امشب پا به پات بنوشیم

‫- فکر می‌کردم تو زیاد اهل نوشیدن نیستی ‫- نه، نیستم

‫ولی در دفاع از خودم باید بگم ‫مادرتون ازم خوشش نمیاد

‫- نه، مادرمون ازت بدش نمیاد ‫- بذار من حلش کنم

‫لرد کیلمارتین، مادرمون عاشق شماست

‫ولی... مادرمون روی داستان‌های ‫عاشقانه‌ی عالی هم وسواس داره

‫باید چیکار کنه؟ ‫یه نصیحتِ کاربردی بهش بکنید

‫رُک بگم شاید بهتر باشه ‫به انجام یه کارِ احمقانه فکر کنی

‫یه کارِ جسورانه. عشقت رو علنی کن

‫سنگ پرتاب کن؟ ‫امشب به پنجره‌ی فرانچسکا سنگ بزن.

‫نه

‫مشکلت اینه که زیاد تلاش می‌کنی محترم باشی

‫جسورانه؟

‫خب، اگه می‌خوام جسور باشم... ‫یکم وقت لازم دارم بهش فکر کنم.

‫اوه!

‫فکر کنم شاید بهتر باشه منم برم خونه

‫نوشیدنی خوردن توی کلوب یکی دیگه عجیبه

‫نه. بمون

‫تقویمِ اجتماعی من و خانم موندریچ ‫این هفته پُر بوده

‫خیلی خسته‌ام. فردا صبح زود می‌بینمتون

‫بیا

‫شاید این یعنی بهتره ماهم بریم

‫تو برو. یکم تنهایی برام خوبه

‫همه چی روبراهه؟

‫تو خودت روبراهی؟

‫هوم؟

‫[خیاطی]

‫امیدوار بودم شبِ قبل از عروسیت بیای

‫جنویو، کالین فهمید

‫ای وای!

‫از دخالتِ تو خبر نداره

‫خب، این خوبه

‫ولی حالت چطوره؟

‫از یه نظر خیالم راحت شده

‫پنهان کردنِ این راز دردناک بود

‫ولی اون به خاطرش ازم متنفره

‫و حق هم داره

‫من دارم با مردی که دوست دارم ‫ازدواج می‌کنم و...

‫نمی‌دونم لایقش هستم یا نه

‫تو به وقتش انتخاب‌های ناجوری کردی

‫تو دختری بودی که قدرتِ خودت رو نمی‌دونستی

‫- ولی این توجیهش می‌کنه؟ ‫- نه

‫هیچ راهی برای برگشت به گذشته نیست

‫تنها کاری که می‌تونی بکنی ‫اینه که به انتخاب‌هات پایبند باشی

‫و منتظر آینده بمونی

‫به انتشارِ هفته‌نامه ادامه میدی؟

‫این هفته به خاطر کالین منتشرش نکردم

‫ولی قبل از فهمیدنش ‫سعی کردم کنار بذارمش،

‫و احساس می‌کردم بخشی ‫از خودم رو از دست میدم

‫چیزی به اسمِ عشق حقیقی وجود نداره...

‫بدون این که اول خود واقعی‌ات رو بپذیری

‫شبِ عروسی‌ات مبارک

‫[بانو تیلی آرنولد]

‫اینجا چیکار می‌کنی؟

‫- من داشتم... ‫- نه. در واقع، به سؤالم جواب نده

‫واضحه که وسط یه سری ‫مراوداتِ پنهانی پیدات کردم

‫نمی‌خوام بدونم

‫و من تو رو وسط کدوم ‫«مراوداتِ پنهانی» پیدا کردم،

‫تک و تنها شبِ قبل از عروسی‌مون؟

‫تو چه حقی داری این رو ازم بپرسی؟

‫بعد از تمام رازهایی که پنهان کردی، ‫تمام مطالبی که در طول سال‌ها نوشتی،

‫تمام آسیبی که زدی

‫حق با توئه

‫می‌دونم چقدر آسیب زدم ‫و به خاطرش خیلی خیل متأسفم

‫وقتی در مورد الوئیز نوشتی، ‫چه فکری می‌کردی؟

‫سعی داشتم ازش محافظت کنم. ‫الان می‌فهمم چقدر منحرف بودم.

‫و وقتی در مورد دوشیزه تامپسون نوشتی؟

‫- اونطور افشا و تخریبش کردی ‫- فکر می‌کردم دارم از تو محافظت می‌کنم

‫- پس باید توی روم بهم می‌گفتی ‫- می‌دونم

‫یا به اندازه‌ی کافی برام احترام قائل نیستی؟

‫معلومه که نیستی،

‫بعد از چیزهایی که امسال در موردم نوشتی،

‫این که من به سختی خودم رو می‌شناسم

‫اون موقع چه فکری می‌کردی؟

‫فکر می‌کردم فقط می‌خواستم ‫کالینی که می‌شناسم برگرده

‫نه این مرد بی‌تفاوتی که بهش تبدیل شدی،

‫و وانمود می‌کنی هیچکس برات مهم نیست ‫و هیچی لازم نداری

‫این تویی

‫مرد مهربون، با احساس، خوش‌قلب ‫و گاهی زودجشی که دوستش دارم

‫باید خودم بهت می‌گفتم. ‫کارهای زیادی هست که باید خودم انجام می‌دادم.

‫و حالا با اعتماد به نفسی

‫که تو کمکم کردی امسال پیدا کنم ‫بالأخره می‌تونم بهت بگم

‫پس دیگه به ویسلداون نیازی نداری

‫من دیگه نیازی ندارم پشتِ ویسلداون قایم بشم،

‫ولی نمیگم که هیچ ارزشی نداره

‫می‌دونی بیشتر از همه چی تحقیرآمیزه؟

‫من گذاشتم اون همه در مورد دفتر خاطراتم ‫حرف بزنی انگار یه نویسنده‌ی بزرگ بودم

‫در حالی که تمام این مدت،

‫تو نویسنده‌ای با آثار چاپ شده ‫و مشهور در سراسر مِی‌فر بودی

‫کالین، تمام حرف‌هام ‫در مورد نوشته‌هات جدی بودن

‫تو امشب با اینجا بودن ‫خودت رو به خطر میندازی

‫و تمام مدت با این زندگیِ دوگانه ‫خودت رو به خطر مینداختی

‫- من مواظب بودم ‫- تو احمق بودی

‫- کالین، من می‌تونم از خودم مراقبت کنم ‫- پس من به چه دردت می‌خورم؟

‫کالین، من دوستت دارم!

‫دوستت دارم

‫تکون نخور

‫«دیجــــی موویـــــز»

‫فردا می‌بینمت

‫هی!

‫«دیجــــی موویـــــز»

‫- می‌دونم. همین رو گفتم ‫- آره

‫بالأخره اومدی. ‫داشتیم در مورد خوابیدن بحث می‌کردیم.

‫خیلی دیروقته، کالین

‫کیت!

‫کجا بودی؟

‫من اینجا هویجم؟

‫شما دوتا اینجا چیکار می‌کنید؟ ‫فکر نمی‌کردم تا فردا ببینمتون.

‫مادرت زودتر دعوتمون کرد

‫فکر کرد شاید نصیحتِ زناشویی ‫لازم داشته باشی

‫اون واقعاً همه چی رو می‌دونه

‫تو و پنه‌لوپه چه مشکلی باهم دارید؟

‫همه چی بین ما خوبه

‫بوی شرابی که میدی ‫خلافش رو نشون میده

‫برای جشن گرفتن بود

‫دو لیوان برای جشن گرفتنه. ‫یه بطریِ کامل فریاد کمکه.

‫نمی‌خوام با شما دو نفر درد دل کنم ‫که زندگیِ مشترک بی‌نقصی دارید

‫اوه. فکر می‌کنی زندگیِ مشترک ما بی‌نقصه؟

‫بی‌نقص نیست؟

‫ما الان کاملاً خوشبختیم، ‫ولی وقت برد تا به اینجا برسیم.

‫قطعاً وقت برد که بهم برسیم

‫تو و پنه‌لوپه سال‌ها بهم نزدیک بودید

‫خب آره، ولی... من دیگه مطمئن نیستم ‫واقعاً می‌شناسمش یا نه

‫چه اتفاقی افتاد؟

‫به ما مربوط نیست چه اتفاقی افتاد

‫هر یک از ما رازهایی داریم

‫یا یکی دو بار توی زندگی‌هامون اشتباه کردیم

‫قطعاً دلیلی داره که...

‫پنه‌لوپه مدت‌ها خیلی برات عزیز بوده

‫هر اطلاعاتِ جدیدی که فهمیدی ‫واقعاً همه‌ی اونا رو نفی می‌کنه؟

‫پس نمی‌تونی بذاری یه اشتباه ‫کل رابطه‌تون رو تعریف کنه

‫زندگیِ مشترک سخته و زحمت می‌بره

‫ولی همون زحمته که ارزشمندش می‌کنه

‫زندگیِ ما که سخت نیست

‫امشب خسته‌کننده شدی

‫یا شاید به خاطر زمانه

‫فردا توی کلیسا می‌بینمت

‫شب بخیر

‫من قبل از عروسی‌ام یه بطری کامل خوردم، ‫منظورم ازدواج دوممه،

‫و کاملاً برای جشن گرفتن بود

‫صبح سه تا تخم‌مرغ خام بخور

‫تقصیرِ دربانت نیست

‫مخفیانه وارد شدم

‫شبی که فرار کردی... ‫یعنی تقریباً فرار کردی،

‫اصلاً خبر نداشتم از چی فرار می‌کردی

‫من ده سالم بود

‫تنها چیزی که از دنیای بیرون خونه‌مون می‌دونستم

‫این بود که برای یه خانم جوان خطرناکه

‫و فکر می‌کردم اگه بتونم ‫راضیت کنم یکم بیشتر بمونی،

‫شاید می‌تونستم به خودم زمان بدم ‫که خودم رو بهت ثابت کنم

‫منظورت به پدرمونه

‫منظورم به توئه

‫شنیدم نظراتی میدی ‫و دختری رو که زمانی بودی تحقیر می‌کنی

‫ولی تو حتی اون موقع هم بااراده بودی

‫یعنی، همین که رویای فرار کردن رو داشتی؟

‫تو از اول یه چیزی توی وجودت داشتی،

‫یه جور شجاعت که هیچوقت ‫خوابِ داشتنش رو نمی‌دیدم

‫من بارها گفتم ای کاش جلوش می‌ایستادم

‫به خاطر تو. به خاطر خودم

‫تو تنها کسی نیستی...

‫که این احساس بهش تلقین شده بود ‫که کمبود داره

‫چرا قبلاً این چیزها رو بهم نگفتی؟

‫چون علاوه بر این که حیرونت بودم،

‫ازت می‌ترسیدم

‫موجود ترسناکی که خلق کردم

‫شاید به طور ناخودآگاه ‫از پدرمون الگو گرفتم

‫تو هیچ شباهتی به اون نداری

‫به جز عصات

‫گرچه عصای تو خیلی شیک‌تره

‫کاری به عصام نداشته باش

‫گمونم توی خانواده فقط مفصل‌های تو سالمه

‫من بهت سخت گرفتم

‫بالأخره زندگی‌ام پر از شادیه

‫و می‌ترسیدم این شادی رو ازم بگیری

‫هر شادی که دنبالشم،

‫عمیقاً امیدوارم تو بخشِ بزرگی ازش باشی

‫من باید دربان‌ها رو توبیخ کنم. ‫باید حواسشون به مهمون‌ها باشه!

‫باید. یه عروسی پیش رو داریم

‫برای پوشیدنِ لباست حاضری؟

‫آره، وارلی

‫تو زیباترین عروسِ دنیا میشی

‫اینجا چه اتفاقی افتاده؟

‫علیاحضرت،

‫وقتی دنبال یه بچه‌ی روزنامه‌فروش می‌دویدم ‫مُچ پام پیچ خورد

‫متوجهم. و چی پیدا کردی؟

‫اون بهم گفت...

‫خب، اون نمی‌دونه ویسلداون کیه،

‫ولی میگه بیشتر خریدارهاش ‫توی مِی‌فر زندگی می‌کنن

‫پس فکر می‌کنه... خب، ‫حتماً بانو ویسلداون هم اونجا زندگی می‌کنه.

‫ممنون

‫ما در موردش تحقیق می‌کنیم

‫علیاحضرت

‫من مدت‌ها به دقت به معمای پیدا کردن ‫نویسنده‌ی مد نظرتون فکر کردم...

‫و به این نتیجه رسیدم

‫که شاید بانو ویسلداون

‫اصلاً بانو نیست

‫می‌دونید، علیاحضرت،

‫بانو ویسلداون یک اسمِ مستعاره،

‫که باعث میشه فکر کنم ‫اون ممکنه مرد باشه...

‫اوه، اون بانو بارگانه که نتونستیم ‫توی ضیافتِ ناهارش شرکت کنیم

‫و حالا بیشتر می‌خواد ‫توی ضیافتِ بعدش شرکت کنیم

‫اوهوم

‫من عاشق عروسی‌ام

‫عروسیِ ما عالی بود

‫الان شروع میشه

‫حاضری؟

‫عزیزان،

‫ما در پیشگاه خداوند ‫و این حضار در اینجا جمع شدیم

‫تا این مرد و این زن رو ‫با ازدواج مقدس پیوند بدیم

‫آیا این زن را به عنوان همسرت می‌پذیری،

‫تا با پیوند مقدس زناشویی ‫در کنار هم زندگی کنید؟

‫آیا دیگران را رها می‌کنی ‫تا تنها به او وفادار بمانی،

‫مادامی که هردوی شما زنده هستید؟

‫من، کالین بریجرتون...

‫تو را، پنه‌لوپه فدرینگتون،

‫به عنوان همسرم انتخاب می‌کنم

‫که داشته باشم و عزیز بدارم

‫من، پنه‌لوپه فدرینگتون،

‫تو را، کالین بریجرتون،

‫به عنوان شوهرم انتخاب می‌کنم

‫تا داشته باشم و عزیز بدارم

‫با این حلقه با تو ازدواج می‌کنم

‫با بدنم تو را می‌پرستم

‫و با پیوند دادن دست‌ها ‫اکنون اعلام می‌کنم...

‫که آنان باهم زن و شوهر خواهند بود،

‫به نام پدر و پسر و روح‌القدس

‫آمین

‫مامان، سنگ تموم گذاشتی

‫ازش خوشت میاد؟

‫واقعاً باشکوهه

‫تبریک میگم، پنه‌لوپه

‫تو عروسِ فوق‌العاده زیبایی شدی

‫اوه

‫می‌خوای الان بگی واقعاً چه احساسی داری؟

‫واقعاً همین احساس رو دارم

‫ممنون

‫قشنگ‌ترین عروسیِ عمرم بود

‫ممنون، هایسینت

‫و پنه‌لوپه فوق‌العاده شده بود.

‫- این... ‫- صبحونه‌ی عروسیِ باشکوهیه

‫من و مارکوس باهم وارد شدیم ‫اما به خاطر تعداد زیاد مهمون‌ها

‫به سرعت از هم جدا شدیم

‫روحیه‌ات بهتر شده؟

‫آره

‫آشتی کردن آدم رو راحت می‌کنه

‫شاید تو هم باید امتحانش کنی

‫همین قصد رو دارم

‫حالت خوبه؟

‫دیدم که توی مراسم گریه می‌کردی

‫اشک‌هام به خاطر از دست دادن ‫یه دوست دیگه در اثر ازدواج بود

‫یا شایدم به خاطر گرد و خاک بود

‫از کدوم برادر یا خواهرت بیشتر خوشت میاد؟

‫معلومه، گرگوری

‫خب، منطقیه

‫ولی می‌دونم که توی قلبت ‫برای بقیه‌مون جای کافی هست

‫مهر و محبت محدود نیست، الوئیز

‫خوش‌شانسی که دوستی مثل پنه‌لوپه داری

‫دوستی‌ات با کالین هم همینطوره

‫اینجا هم خیلی گرد و خاک هست

‫ببخشید. میرم یکم شامپاین پیدا کنم

‫- چایی‌تون، خانم ‫- به کمکت نیاز دارم

‫- خیلی خوشحال می‌شیم شما رو ببینیم ‫- حتماً سعی می‌کنیم بیایم

‫- بله، البته. از جشن لذت ببرید ‫- عالیه

‫- ممنون ‫- ممنون

‫آقا و خانم موندریچ؟

‫بله

‫- آخرین بار کِی از ادوینا نامه گرفتی؟ ‫- وقتی برگشتیم یکی فرستاده بود

‫نوشته که شوهرِ جدیدش...

‫نه تنها اهلِ مطالعه‌ست ‫بلکه به بیرون هم علاقه‌مندش کرده

‫- خواهرت؟ ‫- عجیبه، می‌دونم

‫اون حتی باهاش سوارکاری می‌کنه

‫خیلی بهش حسودی‌ام میشه

‫نمی‌تونی تصور کنی شهرمون توی هند چقدر قشنگه

‫خیلی وقته که اونجا سوارکاری نکردم

‫خب، دوست دارم ببینمش

‫در واقع، دوست دارم به زودی ببینمش

‫قبل از به دنیا اومدن بچه‌مون

‫- الان؟ ‫- هوم

‫البته که می‌خوام یه روزی ‫باهات به اونجا برم

‫- ولی سفر ماه‌ها طول می‌کشه ‫- آره، و اگه الان راه بیفتیم،

‫وقت می‌کنیم اونجا برای زایمان آماده شیم

‫ببین، می‌دونم چقدر زندگی‌مون ‫توی اینجا رو دوست داری

‫تو خودت رو کاملاً عضوی از خانواده‌مون کردی

‫ولی ناخودآگاه احساس می‌کنم ‫یه چیزی کم داری

‫مادرت چی؟

‫اون تولد نوه‌اش رو از دست میده

‫بچه‌مون... همیشه یه بریجرتون خواهد بود

‫ولی می‌خوام بچه‌مون بدونه ‫که یه شارما هم هست،

‫تاریخش رو بدونه

‫و مهمه که منم بدونم تا بتونیم باهم ‫اون تاریخ رو با بچه‌مون در میون بذاریم

‫مادر این رو درک می‌کنه

‫و ما برمی‌گردیم

‫لطفاً کاری نکن بیشتر عاشقت شم

‫فکر نکنم تحملش رو داشته باشم

‫- خیلی عالیه. خوشبخت بشید ‫- ممنون

‫پنه‌لوپه، بهت خوش می‌گذره؟

‫خیلی

‫با این حال یکم کلافه‌کننده‌ست

‫خب، عروسی‌ها هیچوقت ‫برای عروس و داماد نیستن،

‫حتی وقتی میونه‌ی زوج باهم خوبه

‫ممنون

‫که اجازه میدی خودم حلش کنم

‫خب، این عروسی نمی‌تونست ‫خود به خود برنامه‌ریزی شه

‫من وقت نداشتم دخالت کنم

‫هرچی که هست،

‫می‌دونم که حلش می‌کنی

‫بخش مهمش اینه که الان ازدواج کردی

‫- میشه... ‫- من...

‫میشه از اینجا دور شیم؟

‫من انقدر کنارِ همچین دیوارهایی بودم...

‫- که دیگه نمی‌خوام این کارو بکنم ‫- پیشنهاد می‌کنی کجا بریم؟

‫شاید...

‫بریم مرکزِ سالن

‫به نظرم دیگه توانِ احوال پرسی ‫با مهمون‌ها رو ندارم

‫پس شاید می‌تونیم برقصیم

‫این صبحونه‌ی عروسیه

‫- آفتاب هنوز توی آسمونه ‫- می‌دونم

‫ولی دوست دارم توی روشنیِ روز با شوهرم برقصم

‫اگه می‌تونیم توی کلیسا برقصیم، ‫چرا اینجا نرقصیم؟

‫خیلی خب

‫دوست داری برقصی؟

‫لرد کیلمارتین

‫جدی که نمیگی

‫چرا که نه؟

‫فکر نمی‌کردم اهل رقصیدن باشی

‫شاید نه

‫ولی شاید بهتره هردومون ‫در نشون دادن خودمون جسورتر باشیم

‫بانو بریجرتون

‫خیلی ممنون که دعوتم کردید

‫اوه، لرد اندرسون، ‫خوشحالم که تشریف آوردید.

‫و با خواهرتون هم اومدید

‫بله

‫تمام امورمون سامان پیدا کردن

‫شما چی؟

‫گمونم امورِ منم یواش یواش ‫دارن سامان پیدا می‌کنن

‫- داره از حدش تجاوز می‌کنه ‫- اوه، به نظرم خیلی زیبا می‌رقصن

‫نه. اونا نه

‫خانواده‌مون در کمال خوشبختی دورهمه

‫قدرش رو بدون

‫علیاحضرت ملکه

‫بانو فدرینگتون

‫علیاحضرت

‫هرکس که بریجرتون نیست می‌تونه بره

‫الان!

‫پنه‌لوپه

‫تو الان یه بریجرتون هستی

‫یه نفر توی این اتاق ‫چیزی برای پنهان کردن داره

‫و من تا وقتی اون شخص پا پیش نذاره ‫و هویتش رو فاش نکنه از اینجا نمیرم

‫هر چقدر بیشتر معطل کنی، ‫من آزرده‌خاطرتر میشم.

‫بیا جلو

‫اعتراف کن

‫منم

‫من راز پنهانی دارم

‫تو؟

‫بله

‫من با لرد کیلمارتین نامزد کردم

‫باعث افتخارمه که علیاحضرت ‫نسبت به آینده‌ام علاقه نشون دادن،

‫شاید تا حدی که جسارت نکردم ‫عشقم رو علنی کنم

‫ولی من لرد کیلمارتین رو دوست دارم

‫و قصد دارم باهاش ازدواج کنم

‫با اجازه‌ی علیاحضرت

‫البته

‫این معمای بزرگی نیست، دوشیزه فرانچسکا

‫احساسات رومانتیک شما مدتیه که عیانه

‫برای ازدواج نیازی به اجازه‌ی من نداری

‫ولی من به این خاطر اینجا نیستم

‫من از ویسلداون حرف می‌زنم

‫می‌دونم که اون توی این اتاقه

‫من پارسال به پیدا کردنش نزدیک بودم

‫به طرز وسوسه‌انگیزی

‫و الان فقط وقتی که اون دختره کاوپر ‫در مورد این خانواده دروغ منتشر کرد،

‫ویسلداون ناگهان با عجله ‫نسخه‌ی جدیدی منتشر کرد

‫قطعاً مشکوک شده بود که ‫دوشیزه کاوپر قصد داشته چه چیزی چاپ کنه

‫این چیزی بود که اون رو از مخفیگاهش ‫بیرون کشید. و چرا؟

‫به وضوح چون یکی از شماست

‫علیاحضرت

‫بهتون اطمینان میدم اگر چنین اتفاقی ‫در خونه‌ی من می‌افتاد،

‫من ازش باخبر می‌شدم،

‫و خیلی وقت پیش جلوش رو می‌گرفتم

‫بسیار خب

‫یه شب دیگه جلوی زبونتون رو بگیرید

‫به زودی به حرف میارمتون

‫نمی‌دونستم اگه حرف می‌زدم ‫به خانواده‌ات کمک می‌کرد یا صدمه می‌زد

‫خوشحالم که سکوت کردی

‫ولی قطعاً این یه نشونه ‫از مسیرِ درست رو به جلوئه

‫وقتش رسیده که دست از نوشتن برداری. آره؟

‫- کالین، من... ‫- اون بالأخره پیدات می‌کنه

‫و مادامی که ویسلداون هستی، ‫تا ابد این دروغ به ما می‌چسبه

‫می‌دونی چه حسی داره...

‫که هیچ توی دنیا نداشته باشی ‫که بتونی واقعاً خودت باشی؟

‫امکان نداره بدونی چون زن نیستی

‫تو این انتخاب رو داری که ‫هر جور آدمی که دلت می‌خواد باشی

‫در حالی که تنها انتخابی که زن‌ها دارن

‫پنهان کردن بخش‌هایی از خودمونه ‫که دنیا نمی‌پذیره

‫من ویسلداون هستم

‫این رو تغییر نمیدم

‫من نمی‌تونم این رو قبول کنم

‫کالین، امشب شبِ عروسی ماست

‫من امشب روی کاناپه می‌خوابم

‫کالسکه‌مون رو پیدا می‌کنم

‫همه چی درست میشه

‫درست میشه

‫آقای بریجرتون

‫بندیکت

‫خوشحالم که دوباره می‌بینمت

‫منم از دیدن هردوی شما خوشحالم

‫به پیشنهادت فکر می‌کردم

‫و؟

‫خب...

‫آروم!

‫[چاپخانه‌ی دبلیو. اسمیت و پسران]

‫عصر بخیر، خانم

‫می‌خواید آدرس بپرسید؟

‫نه. اومدم پولم رو بگیرم

‫برای ویسلداونی که هفته‌ی پیش اینجا چاپ شده؟

‫همونی که از خونه‌ی کاوپر ارسال شده بود؟

‫هفته‌ی پیش هیچ ویسلداونی اینجا چاپ نشده

‫- یا هفته‌های قبل از اون ‫- باشه

‫من قبلاً به سه تا چاپخونه‌ی دیگه سر زدم. ‫قطعاً تعدادشون نمی‌تونه بیشتر باشه.

‫شما که اون نیستی، نه؟

‫من همیشه می‌خواستم ببینمش

‫رئیسم توی چاپخونه‌ی قبلی براش چاپ می‌کرد

‫ولی گفت اون موقرمزه

‫اوه؟

‫دیگه چی بهت گفت؟

‫« ترجمه از سینـا صداقت » ‫.:: SinCities ::.

‫ارائه‌ای از وبسایت دیجی موویز ‫.:: DigiMoviez.Com ::.

‫جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت ‫دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید ‫DigiMoviez@

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.