All language subtitles for Bridgerton S03 E06

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian Download
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز ‫.:: DigiMoviez.Com ::.

‫دیجی موویز در شبکه‌های اجتماعی ‫DigiMoviez@

‫عزیزم، نمی‌دونی چقدر سورپرایز شدم

‫تحویل داده نشده. ‫دست هیچکس نیست

‫شاید ملکه بالاخره فهمیده کیه

‫- امیدوار بودم نامزدی منو گزارش کنه ‫- امیدوار بودم لباس جدیدمو گزارش کنه

‫کرسیدا کاوپر؟

‫اون بلوند سخن‌چین!

‫واقعاً باورتون میشه اون باشه؟

‫کاملاً با عقل جور در میاد

‫منم اگه یه پیردختر ‫مثل دوشیزه کاوپر بودم،

‫ممکن بود به نوشتن ‫تهمت‌های خبیثانه رو بیارم

‫خیلی ظالمه

‫معلومه که اون کودک بیچاره ‫بد تربیت شده

‫من اگه جای مادرش بودم ‫طردش می‌کردم

‫اون متولد جهنمه

‫به نظرم یه نابغه ست

‫برای مقاله بعدیش صبر ندارم

‫من با تشابه دادن بین شیطان ‫و کرسیدا کاوپر

‫به شیطان توهین نمی‌کنم

‫زیرا یکی دروغگو و متقلب است،

‫شرورترین موجود ممکن،

‫و دیگری برای این نویسنده ‫شناخته شده نیست

‫یه ملاقاتی داری

‫پن

‫کالین

‫حالت خوبه؟ نگرانت بودم

‫خوبم، کالین

‫ولی شاید بهتر بود اینجا نیای، ‫نکنه مسری باشه

‫جای دیگه‌ای نیست که بخوام باشم

‫می‌دونم یه چیزی هست ‫که می‌خوای بهم بگی

‫ولی با کمال میل صبر می‌کنم ‫تا وقتی که آماده باشی،

‫تا هر احساسی که داری رو ‫به زبون بیاری

‫الان نمی‌تونم در موردش صحبت کنم

‫ولی مطمئناً به خاطر ‫کاری که کردی غش نکردم

‫به خاطر کرسیدا کاوپر بود ‫و ادعای دیوانه‌وارش که ویسلداونه

‫واقعاً جالبه

‫اون همه چیز در مورد ‫من و تو و خانواده‌هامون نوشته،

‫و بعد توی جشن نامزدی ما ‫نقاب از چهره‌ش برمی‌داره

‫کرسیدا دقیقاً همین‌جوریه، ‫چیزی رو که مال خودش نیست می‌گیره

‫به نظرت واقعاً اونه؟

‫همیشه فکر می‌کردم بانو ویسلداون ‫باید... باهوشتر باشه

‫دیگه میرم که استراحت کنی

‫ولی قبل از رفتن، ‫یه چیزی برات دارم

‫جواهرساز تازه ساختش رو تموم کرده

‫وای کالین، خیلی قشنگه

‫ولی هنوزم نصف زیبایی تو رو نداره

‫این جوهرها چیه؟ ‫داشتی چیزی می‌نوشتی؟

‫آره. چند تا نامه

‫خواستم خبر نامزدیمونو به چند نفر بدم

‫البته

‫پس میرم که انجامش بدی

‫روز خوبی داشته باشی، دوشیزه فدرینگتون

‫البته فعلاً

‫ترجمه از ایلیا ‫::. EILIA .::

‫من به لرد گریر ‫قول یه دختر باکمالات رو دادم،

‫نه یه شایعه‌نویس

‫پیشنهاد ازدواجش رو پس گرفته

‫واقعاً؟

‫الان وقت خندیدن نیست، دختر

‫اگه فکر می‌کنی می‌تونی ‫توی خونه من زندگی کنی،

‫و آبروی منو لکه‌دار کنی، ‫سخت در اشتباهی!

‫می‌فرسمت که با عمه جو زندگی کنی

‫بابا، نمی‌تونی این کارو بکنی. ‫عمه جو توی ولز زندگی می‌کنه

‫دقیقاً. می‌تونی در مورد گوسفندها ‫شایعه بنویسی!

‫کرسیدا، باید حرف‌هاتو پس بگیری

‫می‌تونیم بگیم بانو بریجرتون ‫شراب زیادی بهت داده،

‫و اختیارتو از دست دادی

‫حرفمو باور ندارین؟

‫من دخترمو می‌شناسم

‫بانو ویسلداون یه نویسنده زیرکه

‫تو استعدادهای زیادی داری، ‫ولی زیرکی بینشون نیست

‫دوشیزه کرسیدا کاوپر،

‫شما به دستور علیاحضرت ملکه ‫به قصر احضار شدین

‫اخباری داریم که می‌خوایم ‫با شما به اشتراک بذاریم، بانو دنبری

‫داریم باشگاه رو می‌فروشیم

‫وای. چه خبر خوبی

‫همیشه وقتی مردم ‫به توصیه‌هام عمل می‌کنن خوشحال میشم

‫و کاملاً تصمیم درستیه، آقای موندریچ

‫خشم علیاحضرت ‫به یه جای دیگه هدایت میشه،

‫ولی هر لحظه می‌تونه تغییر کنه

‫البته

‫نمی‌خوایم با زیر پا گذاشتین قوانین ‫توجهی رو به خودمون جلب کنیم

‫این چه حرفیه!

‫باید توجهات رو به خودتون جلب کنین، ‫و به بهترین شکل ممکنش،

‫با برگزار کردن یه مجلس رقص

‫رعایت قوانین یه چیزه

‫ولی اگه می‌خواین بازی رو ببرین،

‫باید رهبریش کنین

‫در غیر این صورت، ‫همیشه در حالت دفاعی می‌مونین

‫خب...

‫راه و روش سرگرمی رو بلدیم

‫خوبه!

‫لرد اندرسون

‫بانو بریجرتون. ‫ببخشید سرزده اومدم

‫فقط کلاهمو فراموش کرده بودم

‫ممنون

‫فقط داشتین...

‫از این حوالی رد می‌شدین؟

‫آره، فکر کنم می‌تونستم ‫یه خدمتکار رو بفرستم، مگه نه؟

‫ولی اونوقت دیگه نمی‌تونستم ‫دوباره شما رو ببینم

‫خب، برای تشکر از ‫همچین شب لذت‌بخشی

‫خب، واقعاً شب خوبی بود

‫مگه نه؟

‫حالتون چطوره؟

‫به جز یه کم سردرد، حالم خوبه

‫حال شما چطوره؟

‫فکر کنم حس کردین که ‫بین من و خواهرم شکرآب باشه؟

‫شاید

‫- هرچند به من ربطی نداره ‫- مطمئنم حلش می‌کنیم

‫ناراحتی‌های دوران بچگی ‫خیلی سخت از بین میرن

‫خواهرم بچه اول بود

‫ولی شما پسر اول بودین

‫ولی الان دیگه بزرگ شدیم

‫مطمئناً می‌تونیم اون دوران رو ‫پشت سر بذاریم

‫ایمان دارم که یه راهی پیدا می‌کنین

‫ممنون

‫پس می‌ذارم استراحت کنین ‫که سرتون بهتر بشه

‫ولی امیدوارم به زودی ببینمتون

‫منم همینطور

‫- عاشق صورتی‌هایی ‫- عاشق رنگ صورتی‌ام

‫ولی ماکارون شکلاتی دوست ندارم. ‫بندیکت!

‫قبلاً گفتم این دو تا رو می‌خوام

‫- نه. نمی‌تونم دو تا بخوری ‫- ولی گفتم...

‫- امروز صبح سه تا خوردی ‫- اصلاً نخورم!

‫- طبقه پایین. خودم دیدمت ‫- فقط یکی خوردم!

‫- درست نیست ‫- گریگوری دیدتت

‫دروغ میگی. چرا دروغ میگی؟

‫- دروغ نمیگم ‫- داری میگی

‫- گریگوری! ‫- چیه؟ منم شکلاتی‌ها رو دوست ندارم

‫- من هیچی... ‫- من می‌خوامشون!

‫یه راه حلی دارم

‫- هیچوقت مثل الان نیست ‫- مشخصه خانواده‌ت خیلی سرشون شلوغه

‫بذارشون سر جاش. بس کن

‫- تو چرا دخالت می‌کنی؟ ‫- میشه تقسیمشون کنین؟

‫همیشه اینجوری‌ان. ‫باید بپرس وسط حرفشون

‫فکر نکنم صدامو بشنون

‫- صبح سه تا شکلاتی خوردی! ‫- به هیچ وجه!

‫نگاه کن. ببخشید!

‫من مبتلا به طاعون شدم، ‫و الان همه می‌گیرین و می‌میرین

‫من اصلاً...

‫سه تا ماکارون موزی ‫به ازای یه شکلاتی

‫- امکان نداره ‫- این دغل‌بازیه

‫- واقعاً غیرمنطقیه ‫- خواهش می‌کنم!

‫چرا نه؟ گرگوری تو نمی‌تونی... ‫تو چرا دخالت می‌کنی؟

‫خیلی‌خب

‫خانواده عزیز!

‫ممنون

‫جان می‌خواد یه چیز کوچیکی رو ‫از طرف ما اعلام کنه

‫واقعاً خیلی کوچیک

‫ما می‌خوایم ازدواج کنیم

‫وای خدا...

‫تبریک میگم!

‫خیلی عالی. مبارکه

‫آخرین ماکارون برای تو

‫زیباترین عروس میشی

‫خب، به انداره دافنه. ‫و کیت. و پنه‌لوپه

‫خیلی خوشحالم. ‫زوج زیبایی هستین

‫ممنون، مامان

‫همین امروز برای لباست ‫باید بریم پیش خیاط

‫هر چیزی زمان خودش

‫داری بابت ماکارون شکلاتی غر می‌زنی؟

‫می‌دونستی بانو ویسلداون بود؟

‫امروز صبح با پنه‌لوپه حرف زدی؟

‫آره. از اینکه دوشیزه کاوپر ‫خودشو لو داد، خیلی حالش بد بود

‫بگو که نمی‌دونستی

‫نه

‫در مورد کرسیدا نمی‌دونستم

‫دوستی‌مون از قبل تیره و تار شده بود، ‫ولی این کارش ممکنه به همش بزنه

‫امیدوارم همینطور بشه

‫به نظرم با توجه به چیزایی که می‌نویسه،

‫اگه می‌دونستی و ‫باهاش دوست می‌موندی بی‌معنی بود

‫تو خیلی از ویسلداون عصبانی هستی

‫چیکار می‌خوای بکنی؟

‫یه بخشیم دوست داره ‫با یه چنگال برم خونه‌شون سروقتس

‫و اگه تو هم می‌خواستی، بازم می‌رفتم

‫ولی در واقع،

‫فکر کنم همه چیزایی که تازگی اتفاق افتاده ‫عصبانیتمو کمتر کرده

‫منظورت اتفاقاتیه که با پنه‌لوپه افتاده

‫می‌دونم دوست نداری بشنوی، ‫ولی واقعاً حیرت‌انگیزه که

‫چطور کسی می‌تونه خیلی سریع ‫برای یه نفر اینقدر مهم بشه

‫تنها نگرانی الانم، سلامتی اونه

‫و آینده‌مون با هم

‫شاید بتونم کاری کنم ‫که بانو ویسلداون از اینجا بره،

‫تا دیگه نتونه دوباره ‫به هیچکدوممون آسیب بزنه

‫با دوشیزه کاوپر صحبت می‌کنی؟

‫با خود نویسنده شایعات

‫می‌خواستم بهش بگم. من...

‫ولی نگفتی

‫و وقتی زمانش رسید،

‫منم نگفتم

‫چون الان می‌بینم که ‫حقیقت کالین رو نابود می‌کنه

‫وقتی این مقاله رو منتشر کنم، ‫می‌خوام بهش بگم

‫نه

‫به هر دلیلی که هست، ‫برادرم واقعاً معتقده که دوستت داره

‫و اگه می‌دونست تمام مدت تو بودی که ‫از من و خانواده‌مون و ماریا می‌نوشتی،

‫اگه می‌دونست منم تمام این مدت ‫این راز رو ازش مخفی کردم...

‫چرا بهش بگی، وقتی کار بهتر اینه که ‫کاغذ و قلمت رو کنار بذاری؟

‫ولی نمی‌تونم دست بردارم

‫مخصوصاً الان

‫معلومه که می‌تونی. ‫چون الان یه راه فرار عالی داری

‫منظورت این نیست که...

‫همونقدر که نمایش دیشب کرسیدا ‫احمقانه بود

‫ولی بهت لطف کرد. هیچوقت نمی‌تونه ‫مقاله قانع‌کننده‌ای بنویسه

‫بذار اون ستون با اسم اون بمیره، ‫و هیچکس قضیه رو نمی‌فهمه

‫الوئیز، الان خیلی وقته که سخت کار کردم

‫از بین اون همه آدم، اجازه نمیدم ‫کرسیدا کاوپر اعتبارمو مال خودش کنه

‫- دلم می‌شکنه! ‫- پس دل کالین چی؟

‫- وقتی حقیقت رو بفهمه دلش می‌شکنه ‫- ولی...

‫بانو ویسلداون اسم منه، نه اون

‫اسمت قراره بریجرتون بشه

‫نمی‌تونی جفتش باشی

‫بیشتر عمرم...

‫جزئی از خانواده شما بودن، ‫تنها چیزی بود که می‌خواستم

‫و یه زمانی بود که من هر چیزی می‌دادم ‫تا بفهمم بانو ویسلداون کیه

‫یه مدت عملکرد خوبی داشتی

‫ولی فقط شایعاته

‫رهاش کن

‫علیاحضرت منتظرتون هستن

‫خب... این خانم جوونیه که ‫ادعا می‌کنه بانو ویسلداونه

‫بله، اعلی‌حضرت

‫و چرا الان پا پیش گذاشتی؟

‫می‌خوام پاداشم رو مطالبه کنم، ‫علیاحضرت

‫۵۰۰۰ پوند ناقابل ‫برای بانو ویسلداون بزرگ چیزی نیست

‫پولش رو می‌خوای، مگه نه؟

‫مطالبه‌ش می‌کنم تا کس دیگه‌ای نتونه ‫چیزی رو که حق منه بگیره

‫خب، من پای حرفم هستم

‫به محض اینکه آخرین مقاله‌ت رو ‫بهم بدی، پاداشت رو میدم

‫همونی که امروز صبح باید منتشر میشد

‫عذر می‌خوام علیاحضرت. می‌دونین...

‫با جایزه‌ای که برام تعیین شده بود، ‫ناشرم محتاط شده

‫ولی خیلی زود ‫مقاله رو منتشر می‌کنم

‫دشمن خودت رو بشناس، دوشیزه کاوپر

‫من بانو ویسلداون رو ‫به اندازه خودم می‌شناسم

‫بزرگترین نقطه قوتش اینه که ‫چشمش به همه چیز هست

‫تو توی زندگیت ‫به غیر از خودت چی رو دیدی؟

‫خیلی چیزها دیدم

‫همین دیشب، ‫دوشیزه فرانچسکا و لرد کیلمارتین رو دیدم

‫تمام شب در خونه بریجرتون بودن

‫ولی مطمئنم که هنوز وقت هست،

‫که دوشیزه فرانچسکار رو

‫به مارکیز نزدیک کنیم

‫دوشیزه کاوپر، ‫بانو ویسلداون واقعی،

‫هیچوقت همچین پیشنهاد ‫پیش پاافتاده‌ای رو برای کمک نمیده

‫بدون یه حریف شایسته، ‫دیگه اهمیتی نمیدم که دوشیزه فرانچسکا

‫چه زوج بی‌خاصیتی رو انتخاب کنه

‫تا زمانی که نتونی ‫یه مقاله متقاعد کننده چاپ کنی،

‫دیگه نمی‌خوام توی دربارم ببینمت

‫کرسیدا

‫حق نداری چیزی منتشر کنی

‫چاره‌ای ندارم مامان. ‫اون منو از جامعه طرد می‌کنه

‫پدرت قبلاً تو رو ‫از جامعه طرد کرده

‫من نمیرم پیش عمه جوانا زندگی کنم

‫و چیکار می‌کنی وقتی که...

‫وقتی لیدی ویسلداون واقعی ‫تصمیم بگیره چیزی منتشر کنه؟

‫خب، امروز صبح چیزی منتشر نکرده. ‫شاید ترسوندمش

‫دیگه چیکار می‌تونم بکنم؟

‫چاپ یه مقاله ممکنه ‫تنها شانسم برای جلب لطف ملکه باشه

‫اگه چیزی منتشر کنی و ‫اصرار کنی که ویسلداون هستی،

‫هیچکس باهات ازدواج نمی‌کنه

‫الان هم هیچکس باهام ازدواج نمی‌کنه

‫خب، خیلی دوست دارم ‫صبحونه ازدواج رو اینجا بخوریم

‫مگه اینکه مادر شما دوست داشته باشه ‫میزبانش باشه، لرد کیلمارتین

‫خودم اگه فقط یه بچه داشتم، ‫شاید برای شانسم می‌جنگیدم

‫ما هنوز نامزدیمون رو اعلام نکردیم، مامان

‫بذار اول اونو حل و فصل کنیم

‫تنها چیزی که مادرم ممکنه براش بجنگه ‫اینه که هیچوقت میزبان نباشه

‫باید در مورد اعلام نامزدی صحبت کنیم

‫- تا جایی که به ملکه مربوط... ‫- راستش در موردش صحبت کردیم

‫متوجه‌ام که من اولین انتخاب ملکه

‫برای دخترتون نبودم

‫خب، فقط به این دلیل که ‫توجه زیادی به فرانچسکا داره

‫فقط فکر می‌کنم عاقلانه ست که ‫قبل از اعلام قصدتون،

‫تا نزدیک پایان فصل صبر کنین

‫اینجوری همه می‌تونیم برای عروسی ‫به خونه‌های ییلاقی‌مون بریم،

‫و ملکه می‌تونه در شروع فصل آینده ‫یه شخص جدید انتخاب کنه

‫فقط اینکه...

‫نمی‌خوایم اینقدر صبر کنیم

‫می‌خوایم با هم تشکیل خانواده بدیم

‫فکر می‌کنیم صحبت با ملکه ‫شاید عاقلانه‌ترین تصمیم باشه

‫باشه، اگه فکر می‌کنین اینطور بهتره

‫دوست داریم تو با ملکه صحبت کنی

‫«دیجــــی موویـــــز»

‫دارم به روبان‌های زرد ‫روی نرده‌ها فکر می‌کنم،

‫و... گله‌ای طلاکوب که کالسه رو پوشوندن

‫از کلیسا تا محل پذیرایی

‫خیلی باسلیقه ست، بانوی من

‫و ما سوار چی بشیم؟ یه گاری؟

‫من وقتی ازدواج کردم ‫گل‌های طلاکوب نداشتیم

‫به خاطر اینه که تو ‫با یه مرد خیلی پولدار ازدواج نکردی

‫خودم می‌برمت، عشق من

‫نه

‫کالسکه طلاکوب رو ترجیح میدم

‫نمی‌فهمم چرا پنه‌لوپه ‫باید همچین چیزایی نصیبش بشه

‫عروسی مطمئناً ‫به اندازه بارداری مهم نیست

‫پنه‌لوپه کجاست؟

‫نباید هنوز ناخوش باشه

‫پنه‌لوپه؟

‫«پنه‌لوپه»

‫این بالا چیکار می‌کنی؟

‫مقاله‌های قدیمی ویسلداون رو می‌خونی

‫هنوز حالم خوب نیست

‫پنه‌لوپه

‫تو تونستی علاقه یه مرد ‫با نام و نشون بزرگی رو به دست بیاری

‫بقیه عمرت رو داری ‫که دراز بکشی و کاری نکنی

‫ولی الان تا وقتی به محراب کلیسا نری، ‫و ازدواج نکنی،

‫وظیفه‌ت اینه که ‫به آقای بریجرتون این احساس رو بدی

‫که انگار مهمترین آدم دنیاست

‫باید کاملاً به شوهرت رسیدگی کنی

‫به رویاهاش، آرزوهاش

‫حداقل این اولش

‫رویاهای خودم چی؟

‫کدوم رویاها؟

‫زن‌ها رویایی ندارن

‫اونا شوهر دارن

‫و اگه خوش‌شانس باشی و ‫نقش خودتو به خوبی انجام بدی،

‫گاهی اوقات چیزی که آرزوشو داری،

‫می‌تونه برآورده بشه... از طریق اون

‫پدرت می‌تونه ظالم باشه

‫یه مرد ضعیف

‫من شوهرمو برای امنیت خاطر انتخاب کردم،

‫ولی حتی نتونست همین هم فراهم کنه

‫ولی شما دخترها رو بهم داد

‫و بزرگترین آرزوم همیشه این بوده که ‫شما سه تا شانستون بهتر از من بشه

‫و تو اینطوری

‫تو خوش‌شانسی، پنه‌لوپه

‫قدرشو بدون

‫غذا خوردن باهات لذت‌بخشه

‫فکر کنم اولین بارمونه

‫خب، اگه از شیرینی‌های آشپزم خوشت میاد، ‫فکر کنم عاشق تمام غذاهاش میشی

‫سعی داری منو ‫آشپزتو برام جور کنی؟

‫اواخر این هفته ‫میزبان یه مهمونی شام هستم

‫برای خودم و تو و دوست عزیزم پاول

‫میای؟

‫قراره قصدم در مورد تو ‫تحت بررسی دقیق قرار بگیره؟

‫یه همچین چیزی

‫به هر حال، من با خانواده‌ت آشنا شدم

‫حالا نوبت توئه که ‫عزیزان منو ملاقات کنی

‫عالیه

‫تو...

‫- وای ‫- به سلامتی، لرد کیلمارتین

‫امیدوارم خیلی خیلی زود ‫به خانواده ما بپیوندی

‫- خوشحالم که امشب اینجایی ‫- باعث افتخارمه

‫روحیه‌ت امشب بالاست. ‫با عشق همه مشکلاتت حل شده؟

‫آقایون! ‫یکی از بهترین بطری‌های برندی من

‫نمی‌تونم بذارم به مالک جدید برسه

‫یکی دیگه؟ کاری می‌کنی آرزو کنیم ‫کاش هر هفته یه باشگاه رو تعطیل کنی

‫متاسفانه این آخرین بطریه

‫لعنتی. فکر کردم حداقل ‫چند تا گیلاس بشه

‫همه‌شو خودت باید بخوری، ‫که آخرین شبت رو

‫به عنوان مالک این جای خوب جشن بگیری

‫منظورتون اینه که ‫برای آخرین شبم سوگواری کنم

‫نوشیدنی ترحم برانگیزت رو رد می‌کنم

‫خب اگه یه نوشیدنی ترحم برانگیزه ‫پس شاید من لیاقتشو دارم

‫چیه؟

‫- تو؟ ‫- راست میگی

‫عشق اونقدر منو صاف و ساده کرده که ‫این هفته حتی نتونستم یه جمله بنویسم

‫واقعاً شکنجه‌آوره

‫چی می‌خواستی بنویسی؟

‫راستش دارم یه دست‌نوشته می‌نویسم

‫واقعاً؟

‫- آره ‫- آره؟

‫در مورد چیه؟

‫دارم داستان سفرهامو ویرایش می‌کنم

‫یا حداقل از نظر تئوری

‫نه، نه، نه!

‫چیه؟ به نظرت تو لیاقتشو داری؟

‫تو حداقل برای زندگیت یه جهتی داری، ‫در حالی که من شناورم،

‫بی‌هدف، بدون هیچ مسیر مشخصی به جلو

‫چیه؟

‫و در شادترین حالت توی عمرت نیستی؟

‫درسته. درسته آره

‫به نظرم نوشیدنی مال منه

‫اگه درست متوجه شده باشم،

‫برنده این بازی کسیه که ‫خوش‌شانس‌ترین باشه

‫نه! لطفاً شروع نکن به ‫زدن حرف‌های احساسی در مورد خواهرمون

‫می‌خواستم بگم که بین ما ‫من از همه خوش‌شانس‌ترم،

‫چون یه بطری دیگه دیدم

‫- یکی دیگه داره! ‫- یکی داره!

‫به این میگن خوش‌شانسی!

‫- چشم عقاب ‫- آره

‫محشره

‫ممنون

‫به افتخار باشگاه معرکه آقای موندریچ

‫- به افتخار باشگاه ‫- به افتخار باشگاه

‫- وای ‫- یکی دیگه

‫باید تمومش کنیم

‫آره. اومدی توی خانواده‌مون

‫نه. دیگه بسمه

‫یکی برای تو، موندریچ

‫برای یه دور دیگه هم هست

‫ویسلداون

‫این کلام خداوند است

‫خدا را شاکریم

‫خب، امروز

‫ازدواج قریب‌الوقوعی رو اعلام می‌کنم

‫بین آقای کالین بریجرتون،

‫و دوشیزه پنه‌لوپه فدرینگتون

‫این اولین باره که می‌پرسم

‫اگه هرکدوم از شما ‫از علت یا مانعی باخبره،

‫که این دو نفر نباید ‫با ازدواج مقدس به هم بپیوندن،

‫باید اعلامش کنین

‫خیلی‌خب

‫آقای بریجرتون

‫و دوشیزه فدرینگتون

‫سه هفته دیگه اینجا ازدواج خواهند کرد

‫امروز، همچین ازدواج قریب‌الوقوع

‫لرد چارلز چو و ‫دوشیزه اِما کنورثی رو اعلام می‌کنم

‫این دومین باره که می‌پرسم

‫اگه هرکدوم از شما ‫از علت یا مانعی باخبره،

‫که این دو نفر نباید ‫با ازدواج مقدس به هم بپیوندن،

‫باید اعلامش کنین

‫خیلی‌خب

‫لرد چو و دوشیزه کنورثی ‫تا دو هفته دیگه

‫در اینجا ازدواج خواهند کرد

‫و حالا به آخر صحبت‌های امروزم می‌رسم

‫خب، با آرامش پیش برین،

‫و خداوند را دوست بدارید ‫و به اون خدمت کنید

‫یه لحظه دیگه میام

‫- خوشحالم می‌بینم حالت خوبه ‫- خیلی بهتر شدم

‫و به زودی، رسماً ازدواج می‌کنیم

‫هنوز می‌خوای؟

‫کالین، آخه چرا نباید بخوام؟

‫می‌دونم یه چیزی هست که ‫می‌خواستی بهم بگی

‫یه چیزی هست که ‫خیلی وقته می‌خوام بهت بگم

‫اینکه از همون لحظه‌ای که ‫همدیگه رو دیدیم دوستت داشتم

‫واقعاً یه مدت خیلی طولانی شرم‌آور

‫حتی سال‌هایی که ‫تظاهر می‌کردم دوستت‌ام، ولی...

‫در خفا دوستت داشتم

‫همیشه دوستت داشتم، کالین

‫برای اینکه زودتر ندیدمت،

‫یک عمر ازت طلب بخشش خواهم کرد

‫نیازی نیست

‫هیچی توی دنیا بیشتر از با تو بودن ‫منو خوشحال نمی‌کنه

‫کالین، چیکار می‌کنی؟

‫می‌رقصم،

‫با همسر آینده‌م، ‫توی کلیسایی که توش ازدواج می‌کنیم

‫هیچوقت توی بچگی تنبیه نشدی؟

‫با توجه به اون...

‫برادر؟

‫خواهر

‫بانو کزیک رو معرفی می‌کنم

‫قبلاً همدیگه رو دیدین؟

‫فکر نکنم دیده باشیم

‫لرد اندرسون هستم. خوش‌وقتم

‫- می‌خواستم با یه نفر صحبت کنم... ‫- باعث افتخارمه

‫اومدن شما، نقل مجالس شهر بود

‫خیلی مشتاق دیدنتون بودم

‫پس میرم که بیشتر با هم آشنا بشین

‫خواهرتون میگه که ‫شما هم مثل من بیوه هستین

‫عجب

‫خب...

‫سلام، الوئیز

‫نه. نه

‫می‌دونی، اگه می‌خوای توبه کنی ‫باید بری داخل کلیسا

‫الوئیز، یواشکی اومدم. ‫لطفاً به کسی نگو اینجام

‫فکر می‌کردم از توجه لذت می‌بری

‫- من برای توجه نیومدم ‫- پس برای چی اومدی؟

‫شاید چون... ‫زندگی مخفیانه، پر از تنهاییه

‫و خواستم ببین احتمالاً ‫دوست داری بیای پیشم؟

‫تو از کلمات خیلی خوشت میاد. ‫حداقل از خوندن،

‫و شاید بخوای ‫توی نوشتن ستون بهم کمک کنی؟

‫کرسیدا، یادت نیست پارسال ‫در موردم چی نوشته بودی؟

‫چیزی که به اسم ویسلداون نوشتی؟

‫البته

‫ببخشید. ‫نمی‌دونم چی نوشتم، واقعاً میگم

‫ولی با همدیگه، ‫می‌تونیم اشتباهات رو درست کنیم،

‫با تمجید از شخصیتت توی اولین مقاله‌مون

‫نمی‌خوام همکار تو باشم. ‫و دیگه نمی‌تونم دوستت باشم

‫متاسفم

‫واقعاً به خاطر ویسلداونه؟

‫جای تعجب نیست که پنه‌لوپه ولت کرد

‫فقط بلدی حرف بزنی

‫مشخصه حسادت می‌کنی که ‫برای خودم کسی شدم

‫شاید به ویسلداون حسادت کنم

‫یه شاهکاره

‫و بعد از گذروندن یه فصل ‫که حس کردم تقریباً نامرئی‌ام،

‫درک می‌کنم که چرا ‫کسی مجبور به نوشتن همچین چیزی بشه

‫موفقیتی رو که به سختی به دست آوردی ‫بهت تبریک میگم

‫معلومه که بچه‌ت دختره

‫برای همینه که این اواخر ‫درخششت کمتر شده

‫منظورت چیه؟

‫میگن نوزادهای دختر ‫زیبایی آدمو می‌دزدن

‫قبول نداری، مامان؟

‫چه زوج دلربایی هستن، مگه نه؟

‫فکر کنم تو ‫به اندازه یه جعبه شکلات جذابی

‫فکر کنم برای ‫اعلام بعدی خبر ازدواج برمی‌گردی

‫آره

‫خواستن از طرفشون ‫با ملکه صحبت کنم

‫آره، بهتر تو باشی تا خودشون. ‫ملکه منتظر یه نمایشه

‫و با این دو تا... هنوز مدت زیادی ‫ساکت کنار هم می‌شینن؟

‫خب، الان بیشتر حرف می‌زنن

‫خیلی بهشون احترام می‌ذارم

‫فقط نگرانم اگه ملکه ‫بیش از حد فشار بیاره...

‫ممکنه ببینه که هنوز یه کم شک داری

‫اگه فراچسکا خوشحال و راضی باشه ‫شک من مهم نیست

‫ولی اگه ملکه بهشون شک داشته باشه مهمه

‫شاید تصمیم بگیره ‫با ازدواجشون مخالفت کنه

‫بیا اینجا. عزیزم

‫بانو دنبری

‫معرکه نبود؟

‫- آره! ‫- فوق‌العاده بود!

‫یه جورایی، ایوان تمام منظره میدون رو گرفته

‫که یه جوری هوشمندانه ست

‫صندلی ملکه باید بالاتر باشه، ‫درست در وسط پنجره‌ها

‫و مطمئن بشین وقتی وارد میشه ‫هیچی جلوی دیدش رو نگرفته باشه

‫لذت می‌بری؟

‫از این ایده لذت می‌برم که ‫بهترین مجلس رقص تاریخ مِیفر رو ترتیب بدم

‫دستمال‌های سبز نسبتاً خوب‌ان، ‫ولی یه کم کمرنگ‌ان

‫پس بیشتر نقره‌ای رو می‌پسندم

‫یه ترکیب خیلی زیبا با بشقاب‌های کیکمون. ‫یا فکر می‌کنی زیادیه؟

‫اصلاً. بیا بهترین عروسی‌ای که ‫میفر تا حالا دیده رو برگزار کنیم

‫آره. چه حرف‌های گوش‌نوازی

‫خب، برای کیک، ‫وارلی چهار طبقه پیشنهاد کرده،

‫ولی با لیست مهمون‌هامون ‫باید پنج طبقه داشته باشیم

‫- ممنون خانم دلاکروا ‫- ممنون که سریع آماده‌ش کردین

‫دوشیزه پنه‌لوپه!

‫خیلی وقته ندیدمت

‫اون وقتی که پیکت ‫آخرین نوشته‌های ستونت رو آورد،

‫نفهمیده بودم نامزد کردی

‫آره. خیلی خوشحالم

‫ببخشید. این چند هفته گذشته ‫خیلی سرم شلوغ بود

‫برات خوشحالم

‫و وقتی یواشکی میای ‫که ستونت رو بنویسی،

‫فکر کنم به آقای بریجرتون میگی که...

‫اومدم همینو بهتون بگم

‫اجازه میدم خانم کاوپر ‫ستون رو به اسم خودش تموم کنه

‫مقاله در مورد نامزدی خودم ‫آخرین چیزیه که می‌نویسم

‫پنه‌لوپه، اون ستون کار تموم عمرته

‫نمی‌تونم به نوشتن ادامه بدم

‫یکی رو پیدا کردم که عاشقشم. ‫نمی‌خوام خرابش کنم

‫مامانم گفت بیام برای چند تا نمونه پارچه ‫برای لباس عروسم

‫می‌دونی، بخش مورد علاقه‌م ‫در مورد دوختن لباس...

‫دیدن درخشش صورت یه زن ‫موقع پوشیدن اون لباسه

‫نمی‌تونم تصور کنم ‫این احساس رو کنار بذارم

‫در هر صورت،

‫برات زیباترین لباس رو می‌دوزیم

‫الان از باشگاهم اخراج شدم

‫- چرا؟ ‫- به خاطر دخترت!

‫فکر کردی چرا؟ ‫از جهیزیه محرومش می‌کنم

‫ولی اینجوری تمام فرصت‌هاشو از دست میده

‫برام مهم نیست. ‫الان دیگه هیچ مردی توی لندن نمی‌خوادش!

‫مامان، چی شده؟

‫اینجا چیکار می‌کنی؟ ‫چرا توی اتاقت نیستی؟

‫توی اتاقم میز تحریر نیست. ‫دارم یه چیزی برای ویسلداون می‌نویسم

‫خوبه

‫پدرت به خاطر این قضایا ‫از باشگاهش اخراج شده

‫داره از جهیزیه محرومت می‌کنه

‫۵۰۰۰ پوند شاید پول زیادی ‫برای زندگی کردن نباشه،

‫ولی به عنوان جهیزیه،

‫اونقدر کافیه که ‫از این کشور برات شوهر جور کنه

‫یا از روستا

‫هر کسی

‫قبل از اینکه ویسلداون واقعی

‫تصمیم به انتشار یه مقاله دیگه بگیره، ‫باید اون پاداش رو بگیریم

‫هر چی نوشتی رو برام بخون

‫«خواننده عزیز، منم، بانو ویسلداون»

‫«امروز، برای شما شایعات زیادی ‫در مورد خیلی جاها آورده‌ام»

‫«نزدیک و دور، این ور و آن ور»

‫همین؟

‫تا اینجا

‫وای خدا

‫مامان، می‌ترسم

‫«از بین تمام هرزه‌ها، چه مُرده و چه زنده ‫یه زن نویسنده، از همه سگ‌صفت‌تره»

‫«اگه این درست باشه، پس این نویسنده ‫می‌خواد دندون‌هاش رو بهتون نشون بده»

‫هوشمندانه ست

‫پس تو پسر دومی؟

‫و تمام تلاشمو می‌کنم که ‫مثل پسرهای دوم تنبل و بی‌خاصیت باشم

‫وقتت رو با فعالیت‌های خلاقانه پر می‌کنی؟

‫می‌نویسی؟ یا طرح می‌زنی؟ ‫یا نقاشی می‌کنی؟

‫نه. من...

‫من...

‫گاهی وقت‌ها توی مهمونی‌ها می‌رقصم

‫پاول حامی هنره

‫وقتش رو صرف حمایت از تئاتر می‌کنه

‫- که اینطور ‫- من و تیلی اینجوری با هم آشنا شدیم

‫- می‌دونی که هر هفته توی جایگاه مخصوصه ‫- نمی‌دونستم

‫اولین روزی که دیدمش رو ‫هیچوقت فراموش نمی‌کنم

‫بعد از اجرای نمایش هیاهوی بسیار برای هیچ،

‫رفتم پشت صحنه، و اون اونجا بود،

‫به خاطر سانسور نمایشنامه ‫داشت مغز کارگردان رو می‌خورد

‫یعنی باید تحمل کنم یه کودن،

‫یه شاهکار ادبی رو به گند بکشه؟

‫بذار حدس بزنم

‫بهت گفت «خیلی خیلی ازش بترس؟»

‫- دقیقاً همین ‫- باید هم بترسین، جفتتون

‫نوشیدنی آقای بریجرتون تموم شده

‫بگو بندیکت

‫بندیکت

‫خب، بندیکت،

‫تو اولین باری که تیلی رو دیدی ‫داشت برای کی نطق می‌کرد؟

‫- بیخیال ‫- فکر کنم یه خلبان

‫البته جمعیت داشتن طرف رو هو می‌کردن

‫موسیقی امشب خیلی دلنشینه، مگه نه؟

‫عصر بخیر

‫لرد کیلمارتین

‫دقیقاً، آره

‫مارکوس

‫چند تا دوست دیگه ‫که دوست دارم باهاشون آشنا بشی

‫باعث افتخاره

‫خانم‌ها، عصر بخیر

‫بانو کزیک، ‫بانو گلاستر، بانو ویاکاسپری

‫این رنگ رو دوست نداشتم، ‫ولی خیلی بهت میاد

‫ممنون، مامان

‫ممنون

‫داری گریه می‌کنی؟

‫- وای خدای من ‫- نه

‫من حامله‌ام

‫همه می‌دونن یه بچه ‫می‌تونه اشک رو به چشم مادرش بیاره

‫نامزد خوشتیپت کجاست؟

‫- آقای بریجرتون ‫- خانم و آقای موندریچ

‫خیالم راحت میشه وقتی می‌بینم ‫با اینکه دیگه باشگاهتون رو نداریم،

‫ولی حداقل میزبان ‫بدیع‌ترین مهمونی‌های فصل هستین

‫علیاحضرت ملکه

‫اومد

‫همونطور که حدس می‌زدم... ‫بی‌روح و ملال‌انگیز

‫بد نیست

‫اصلاً بد نیست

‫مامان؟

‫الان سعی می‌کنین با ملکه صحبت کنی؟

‫شاید بهتره اجازه بدیم ‫یه کم بیشتر جاگیر بشه

‫شاید الان باید سعی کنیم ‫به ملکه نزدیک بشیم،

‫نکنه زودتر بره

‫من...

‫باید صبر کنیم، فرانچسکا

‫صبر کنیم؟ ولی اون هر مراسمی نمیره. ‫اگه امشب باهاش حرف نزنیم...

‫با لیدی دنبری حرف می‌زنم ‫که یه وقت ملاقات برام بذاره

‫الان همه چی خیلی آشفته ست

‫مگه ملکه یه کم آشفتگی رو دوست نداره؟

‫آره، ولی مهمه وقتی حس و حال خوبی داره ‫باهاش حرف بزنیم

‫مامان، من... دوست ندارم صبر کنیم

‫می‌دونم، ولی نمی‌خوام ‫همه چی رو براتون خراب کنم

‫چطور ممکنه همه چی رو خراب کنی؟

‫فکر نمی‌کنی از ازدواجمون استقبال کنه؟

‫میرم یه نگاهی به اطراف بندازم

‫قضیه این نیست، فرانچسکا

‫حتی برای منم خیلی دلهره‌آوره

‫تو قبلاً جلوی ملکه قرار گرفتی

‫می‌ترسی همه چی رو خراب کنی،

‫چون هنوز ‫از این ازدواج مطمئن نیستی، نه؟

‫من حمایتت کردم

‫سرسری حمایت کردی

‫لرد کیلمارتین خیلی دوست داشتنیه

‫ولی فقط...

‫فقط چی مامان؟

‫هر دلبستگی نباید دراماتیک باشه ‫یا سخت به دست بیاد

‫چیزی که من و جان داریم، ‫صاف و ساده ست و...

‫من دوستش دارم، مامان

‫حتی اگه اون عشقی که برام می‌خوای نباشه

‫میگم خیلی از اینجا لذت می‌برم

‫یه لحظه ببخشید

‫من... میرم دنبالش

‫دیگه نمی‌خوام ‫با بیوه‌های مناسب ازدواج حرف بزنم

‫با هرکس دوست داری حرف بزن،

‫ولی به تو ربطی نداره که بری دنبال دوست من

‫فقط تو نیستی که ‫به بانو بریجرتون اهمیت میدی

‫باید همه چی رو ازم بگیری؟

‫خواهر... کافیه

‫هرکاری کردم ‫که باعث شده بهم غضب کنی،

‫بگو تا حلش کنیم

‫- در مورد پدره؟ ‫- در مورد خیلی چیزاست

‫در مورد اینه که ‫من بچه محبوب پدر بودم،

‫چیزی که هیچیش دست من نبود

‫اون موضوع برام اهمیتی نداره!

‫چیزی که برام مهمه اینه که

‫شانس خوشبخت شدن رو داشتم،

‫و تو ازم گرفتیش

‫چطوری شانس خوشبخت شدن رو ازت گرفتم؟

‫شب قبل از عروسیم،

‫تقریباً تونسته بودم فرار کنم

‫فکر کردی نمی‌دونم که

‫تو پیش پدرمون منو لو دادی؟

‫شنیدم داره ازت تشکر می‌کنه

‫- سوما... ‫- سوما!

‫سوما...

‫فکر کردی می‌تونی به اسم کوچیک صدام کنی ‫و اشتباهت رو درست کنی؟

‫ممکنه جذابیتت ‫روی هر بیوه‌ای موثر باشه،

‫ولی من تحت‌تاثیر قرار نمی‌گیرم

‫حالا، اگه اجازه بدی...

‫باید دوستمو پیدا کنم

‫من زمان زیادی رو توی اجتماع نمی‌گذرونم

‫تیلی از رفت و آمد خوشش میاد

‫به نظرم همه چیز پر از ادا و ریاست

‫همه قضاوتت می‌کنن

‫نمی‌تونم تصور کنم ‫برای چی کسی باید تو رو قضاوت کنه

‫پس تیلی همه ماجراهامون رو برات نگفته

‫میشه یه سوال شخصی ازت بپرسم؟

‫مگه سوال غیرشخصی هم ‫ارزش پرسیدن داره؟

‫تو و بانو آرنولد رابطه خوبی دارین

‫برام عجیبه که شما دوتا هیچوقت...

‫راستش، جواب نده

‫ظاهراً، شراب خیلی بی‌ادبم کرده

‫خب،

‫شراب خیلی جذابت هم کرده

‫برم مطمئن بشم که ‫تیلی خودشو با دسر خفه نکرده باشه

‫البته

‫دسر آماده ست

‫مطمئنم شکی که داشتم درسته

‫- مطمئنی؟ ‫- آره

‫ما رو ببخش. فقط داشتیم...

‫راستش... در مورد تو حرف می‌زدیم

‫شاید دوست داشته باشی ‫بهمون ملحق بشی؟

‫طبقه بالا

‫من...

‫یادم رفته بود، ‫قرار بود برم یه جایی

‫منو ببخشید

‫باید بگم که ‫این رقص با یه والس خصوصی،

‫توی کلیسایی که قراره ازدواج کنیم ‫قابل مقایسه نیست

‫خب،‌ شاید باید یه مقدار ‫حرکات نمایشی بهش اضافه کنیم

‫بانو ویسلداونه!

‫اون شیطانه!

‫باهاش حرف نزن

‫باعث رسوایی همه دخترها

‫می‌تونین تصور کنین؟

‫خب، این یکی از سرگرم‌کننده‌ترین ‫مهمونی‌هاییه که تا حالا رفتم

‫بیارمش خدمتتون، علیاحضرت؟

‫نه

‫بذار یه کم بچرخه

‫نمی‌ذارم شبمون رو خراب کنه

‫آره، خوب می‌کنی

‫حالا چیکار کنیم؟

‫منتظر می‌مونیم... ‫تا ملکه احضارمون کنه،

‫و سرمون رو بالا می‌گیریم

‫دخترهامون رو برداریم و بریم؟

‫خب، دوست دارم ببینم چه اتفاقی می‌افته

‫حالا فهمیدی ‫چرا انقدر تحسینش می‌کنم؟

‫از کرسیدا کاوپر متنفرم

‫هرچند، به عنوان بانو ویسلداون، ‫نویسنده نسبتاً باهوشیه

‫- آخ ‫- وای! ببخشید

‫عادت ندارم انقدر برقصم

‫اشکالی نداره

‫داشتم دفتر خاطرات سفرم رو ‫به صورت یه دست‌نوشته ویرایش می‌کردم

‫- با تشویق تو ‫- واقعاً؟

‫تقریباً

‫هنوز دارم بعضی جاها رو حذف می‌کنم... ‫قسمت‌های شخصی

‫چرا؟ بین اونایی که خوندم ‫از اون قسمت‌هاش خیلی خوشم اومد

‫خب، اون قسمت‌ها فقط برای تو هستن

‫شاید بتونم برات ویرایششون کنم

‫اگه بخوای

‫قبل از اینکه برای یه کتابفروش بفرستیشون

‫خیلی از نوشت لذت می‌برم،

‫و نامه و این چیزها

‫خب،‌ تو بهترین نامه‌ها رو می‌نویسی

‫ولی دلم می‌خواد به خودم و تو ثابت کنم،

‫که تنهایی هم می‌تونم از پسش بربیام

‫می‌خوام لیاقت تو رو داشته باشم، پن

‫البته که داری

‫- وای! ‫- ببخشید

‫به نظر میاد ملکه ‫دوشیزه کاوپر رو احضار کرده

‫شاید بالاخره وقتش رسیده که

‫بانو ویسلداون ‫با عواقب کارهاش روبرو بشه

‫دوشیزه کاوپر، ‫شاید باید توضیح می‌دادم که

‫نمی‌خوام توی دربارم ‫یا بیرون از اونجا ببینمت

‫- علیاحضرت... ‫- امشب اینجا دعوت بودی؟

‫نه، علیاحضرت

‫فقط می‌خواستم یه هدیه بهتون بدم

‫اون برگشته!

‫خواننده‌ی عزیز و گرامی،

‫میگن برای بدکاران آرامشی وجود نداره

‫اگه حقیقت داشته باشه، ‫این نویسنده باید خیلی بافضیلت باشه،

‫چون منم از فرجه کوتاهی که ‫برای زیر نظر گرفتن شما داشتم،

‫حسابی لذت بردم

‫نگران نباشین، من برگشتم،

‫و به زودی با یه مقاله کامل برمی‌گردم

‫ممکنه الان اسم منو بدونین، ‫ولی شک نکنین،

‫من شما رو بهتر می‌شناسم

‫ارادتمند شما، بانو ویسلداون

‫یا برای همیشه، کرسیدا کاوپر

‫خب، دوشیزه کاوپر،‌ مبهوت شدم

‫غافلگیر شدم ولی هنوز مبهوتم

‫- می‌تونیم صحبت کنیم... ‫- مشتاقانه منتظر مقاله فردا هستم

‫می‌خوام چند تا شایعات ببینم

‫بعد می‌تونیم در مورد پاداشت صحبت کنیم

‫اون... ما باید...

‫و... و حالا...

‫باهام بیا

‫همه‌ش تقصیر منه

‫من راضیت کردم که بهش اجازه بدی ‫اسم ویسلداون رو بگیره

‫و حالا یه جورایی ‫یه چیز منسجم نوشته،

‫حتی منتشرش هم کرده

‫- الوئیز، آروم باش ‫- ما یه هیولا ساختیم، پن

‫هیولایی که به نظر میاد ‫دشمن من و خانواده‌مه

‫مثل پارسال، ‫همه‌شونو توی خطر انداختم

‫- اون تقصیر من بود ‫- نه. من بی‌ملاحظه بودم

‫همونطور که الان، اون افعی رو ‫به خونه پدریم دعوت کردم

‫یه افعی که ‫الان تقریباً اندازه ملکه قدرت داره

‫اصلاً نباید باهاش دوست می‌شدم

‫الوئیز... همه چی درست میشه

‫چطوری؟

‫چون قراره دوباره یه مقاله منتشر کنم

‫با یه مقاله، ‫می‌تونم کرسیدا رو بی‌اعتبار کنم

‫این فقط شایعه نیست

‫ویسلداون قدرتمنده

‫- پن... ‫- اولین مقاله‌مو یادته؟ چیزی که نوشتم؟

‫آره... از بایرون نقل‌قول کرده بودی

‫اون نه

‫اون قسمت مربوط به من و خواهرهام

‫«سه دوشیزه ‫به بازار ازدواج هجوم آوردن»

‫«مثل خروس‌هایی غمگین ‫در کنار مادر بی‌ذوق و بی‌مزه‌شون»

‫اعتراف می‌کنم ‫واج‌آراییش یه کم زیادی بود، ولی...

‫ستون برای این شروع شد ‫چون توی خونه خودم احساس ناتوانی می‌کردم

‫مجبور شدم یه سال زودتر بیام توی جمع‌ها ‫و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم

‫نوشتن تنها راهی بود که ‫حس می‌کردم می‌تونم حرف بزنم

‫و باید از اون ستون استفاده می‌کردم ‫تا صدای بی‌صداها باشم

‫من با قلمم خیلی آسیب رسوندم

‫خواهش می‌کنم...

‫بذار این بار ‫ازش برای یه کار خوب استفاده کنم

‫باید فوراً یه مقاله کامل بدی بیرون

‫قبل از اینکه کرسیدا این کارو بکنه

‫هی!

‫عذر می‌خوام بابت سفارش دیروقت

‫یه مشکلاتی به وجود اومده بود

‫بابت خدمات باعجله‌تون ‫دستمزد خوبی می‌گیرین

‫هر کاری برای بانو ویسلداون می‌کنم

‫کالین

‫تو... دوشیزه ویسلداونی؟

‫ترجمه از ایلیا ‫::. EILIA .::

‫ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز ‫.:: DigiMoviez.Com ::.

‫جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت ‫دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید ‫DigiMoviez@

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.