Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
◈✥━━━━══ارائه ای از تیم ترجمه ی اختصاصی کـره فـا══━━━━✥◈ ◈✥━━━━══ korefaa.com ══━━━━✥◈ مترجم: Valda.Satur =قسمت سیزدهم=
[کتابفروشی ژائو ون]
حداقل یه ماه طول میکشه تا حالت خوب بشه
دیگه نمیتونم صبر کنم
جون نگهبان به یه مو بنده
و مادرم هم تازه فوت کرده
چیزی که الان بیشتر از همه لازم دارم
این نیست که خوب بشم
بلکه اینه که بتونم شمشیرمو دست بگیرم
میدونستم اینو میگی
یه دارو برات آماده کردم
وقتی خیلی خستهای یه دونه ازش بخور
داری نیروت رو از دست میدی
قدرتت ۳۰ درصد کم میشه
کبودیهات درست خوب نمیشن
حتی اگه خوب بشن
تا آخر عمر دردش رو حس میکنی
اگه به من اعتماد کنی- بهت اعتماد دارم-
اون ۷۰ درصد قدرتی که برام میمونه
برای جنگیدن باهاشون کافیه
مثل نیمه اول داستان زندگی لو شان
سخته که از خانوادهات دل بکنی و بین اون و وفاداری تعادل برقرار کنی
من دیگه فقط یه ناظر نیستم
حالا بخشی از داستانم
هنوز یادمه
اون زنی که ماسک روباه زده بود بهم گفت
اگه نیمه دوم داستان
درباره بازخواست پسر از پدرش باشه
همه رو شوکه میکنه
فکر میکنی
پسر نباید پدرش رو بازخواست کنه
و خانواده از حقیقت مهمتره؟
به نظرم
شوکه کردن چه اشکالی داره؟
ما که تو نمایش زندگی نمیکنیم
مهم نیست
که باور کنی چه اتفاقی افتاده
و یا اینکه اصلا حقیقت داره یا نه
چطور ممکنه؟
تو
واقعا اون نیستی؟
مهمترین چیز الان اینه که
این جنگ رو ببریم
بقیه چیزها رو فعلا کنار میذاریم
برات یه لباس میارم
چطور فرار کرد؟
اون نیمه جون بود
تو عمارت یه نفر باهاشون ارتباط داشته
همکاری کردن تا نجاتش بدن
یکی رو بفرست دنبالش
کل پایتخت رو بگردین
و بیاریدش
چشم- چشم-
بجنبین
نگهبانهای سونگ مو رو بازجویی کنین
زخمی شده بود
باورم نمیشه که از این وضعیت فرار کرده باشه
بله- همینطور-
همه افراد خاندان اول و سوم
و همچنین بزرگترها رو
سریع بیار اینجا
میخوام به تالار اجدادی برم
بله
برگرد
همه سربازهایی که قربانی شدن
همه برگشتن؟
بله
برو
[یخ رو به تراشه تبدیل کردن]
تصمیم خودت رو گرفتی
درست گفتی
مهم نیست چقدر شوکهکنندهست
باید به این دشمنی پایان بدیم
حتی اگه بمیرم
حتی اگه همه منو به خیانت متهم کنن
تا وقتی یکی هست که بهم اعتماد کنه و منو بفهمه
این زندگی برای من ارزشمنده
قول میدم
مهم نیست چی کار کنی
یا مردم چی دربارهت بگن
همیشه پشتت هستم
همین برای من
کافیه
[این]
بانوی چهارم، شما همون زنی هستین که ماسک روباه زده بود
چرا به ژنرال نمیگین؟
هنوز کارا تموم نشده
نمیتونم بذارم چیز دیگهای رو ذهنش تأثیر بذاره
اگه زنده بمونم
حتما برمیگردم پیشت
◈✥━━━━══ارائه ای از تیم ترجمه ی اختصاصی کـره فـا══━━━━✥◈ ◈✥━━━━══ korefaa.com ══━━━━✥◈ مترجم: Valda.Satur =قسمت سیزدهم=
=فصل شکوفایی= [اقتباس از رمان "فصل شکوفایی" اثر ژی ژی]
=قسمت سیزدهم=
[مراسم خاکسپاری]
چرا قلبم اینقدر تند میزنه؟
بس کن- ... این-
[عمارت ارباب یینگ]
افراد من کجان؟
[سونگ مائو چون عموی بزرگ خاندان سونگ]
نیمهشب وارد تالار اجدادی شدن
چهار ساعته منتظریم
[سونگ فنگ چون،عموی سوم خاندان سونگ]
مطمئنم یه چیزی درست نیست
چی میتونه اشتباه باشه؟
بیش از صد ضربه خورده
هر کس دیگهای بود تا حالا مرده بود
مائو چون
[تالار اجدادی خاندان سونگ]
عذرخواهی میکنم
چطور جرأت کردی تو حیاط داخلی عمارت ارباب یینگ کسی رو بکشی؟
این دستور ژنراله
دزد تو خونه هست
باید خانواده رو از دزدها جدا کنیم
این حرف آخره
هر کی داخل سالن اجدادی بمونه، زنده میمونه
هر کی بیرون باشه، کشته میشه
نکن- چطور جرات میکنی؟-
فکر کردی اینجا، عمارت ارباب یینگ شوخیه؟
ما این آدما رو تا حالا ندیدیم
واقعا دزدن؟
اصلا به قانون احترام میذارین؟
این دیگه خیلی بیانصافیه
لو ژنگ
لو ژنگ
منم
برگشتم
ژنرال
من اعتراف نکردم
من
به شما خیانت نکردم
برادر
فرار کن
لو مینگ، زودباش برو
برادر
از جلوی راهش برداریدش
مراقب ژنرال باش
سریع
برادر
عجله کن بریم،بریم
کارت خوب بود
تو جون منو نجات دادی
همشون جون منو نجات دادن
اونا
میخواستن مجبورم کنن اثر انگشت بزنم
من
انگشتامو گاز گرفتم
بقیه هم همین کارو کردن
هیچکدوممون قبول نکردیم
لو ژنگ
پیش من بمون
طبیب داره میرسه
تو نباید بمیری
لو ژنگ
چشمهات رو باز کن
ژنرال
برادرم کجاست؟
برادر، من اینجام
برادر
مراقب
مراقب ژنرال باش
باشه
ازشون محافظت کن- باشه-
...از ژنرال
لو ژنگ
برادر
لو ژنگ
برادر
برادر
ژنرال سونگ
[اخلاق بلندمرتبه]
ارباب
اومدن
بهتره فرار کنیم
خوبه، خوبه
واقعا که خواهرزاده جیانگ مِیسونعه
ژنرال جرات کرده ما رو تو همچین شرایطی بذاره
... فکر میکنین که- جرأت نمیکنه-
و نمیتونه
لی ژن از لیائودونگ با سربازاش نزدیک شهره
اوضاع بحرانیه
و اعلیحضرت شورش داخلی رو تحمل نمیکنه
این شمشیر رو بگیر
برو کمک بیار
من
برو
چشم
شیطان
میدونم دنبال چی میگردی
هان
برادر
خوشحالم که حالت خوبه
برادر
میشه از دست پدر عصبانی نباشی؟
من عصبانی نیستم
دارم کسایی که به خانواده وفادار نیستن رو میکشم
فقط وقتی خانواده در آرامشه
میتونیم برای مادرمون در آرامش عزاداری کنیم
گردنبند یشمی که پدربزرگ بهت داد کجاست؟
همیشه باهامه
وقتی مادر مریض بود پیشش نبودم
دربارهش بهم بگو
دایه شیه کجاست؟
دههها کنار مادر بود
حالا کجاست؟
گفتن حالش خوب نیست واسه همین فرستادنش خونه
ولی تو راه برگشت به راهزنها برخورد
کشته شد
مادر پیش کدوم طبیب میرفت؟
علیاحضرت چند بار اومد
نگران بود
علیاحضرت طبیب اول رو معرفی کرد
حال مادر تو پاییز بدتر شد
علیاحضرت طبیب دیگهای معرفی کرد
لو مینگ
بله
از عمارت شیشیانگ محافظت کن
بله
برادر
خواهش میکنم
به پدر آسیب نزن
برادر- برادر-
بیا اینجا
اینجا امنه
پدر، چیزی هست که بخواین بهم بگیم؟
حالا خاندان جیانگ محکومه
من و دایی
تو چشم تو هم محکومیم
حالا که تونستی راهتو باز کنی و برگردی
چی میخوای؟
همیشه تو رو به چشم پدر دیدم
من رو هیچوقت پسر خودت دیدی؟
سکوت بهتر از حرف زدنه
خیانت یه سوء تفاهم بود
کسایی که مردن، خائن بودن
میتونی جهاز و دارایی خصوصی مادرت رو برداری
بقیه رو فراموش کنیم
همهچیز رو بذاریم پشت سرمون
بابت حرفات ازت ممنونم
حالا میتونم رابطه پدر و پسریمون رو هم
به کلی بذارم کنار
توی آخرین سفرم به خونه خیلی بد دعوام کردی
اینو به عنوان نشونه ای برای آشتی بهت دادم
دیروز تو اتاق وسایل پیداش کردم
فتیله شمع سفیده لایه بیرون پر از گرد و غباره
هیچ وقت بهش نگاه نکردی
این همه سال
این من بودم که امید بیجا داشتم
من بخاطر تو ۴۰ ضربه شلاق خوردم
ولی تو منو با ۱۰۰ شلاق مجازات کردی
همه چی رو بهت پس دادم
از این به بعد دیگه هیچ ربطی به هم نداریم
مثل این فانوس
دلیلی که
الان باهات آروم حرف میزنم
بخاطر مراسم خاکسپاری مادرمه
تو هفتمین روز از مراسم مادر
من مراسم رو انجام میدم
توی مراسم خاکسپاری
من پرچم رو تو دستم میگیرم
میخوای مراسم رو برگزار کنی
تا همه توی پایتخت ببینن
که تو ارباب این عمارتی
داری این کار رو برای منافع خودت میکنی
از وقتی که به ارتش ملحق شدم
هیچ وقت به این خانواده تکیه نکردم
از این به بعد، خودم
هرچی که بخوام رو به دست میارم
دارم میرم به تالار یی ژیِ پدربزرگ
از این به بعد دیگه هیچ ربطی به هم نداریم
اما توی مراسم
باید وظیفهات رو به عنوان شوهر مادرم انجام بدی
تا اون بتونه با احترام از دنیا بره
سو لان
دستمالای استفاده شده رو بسوزون
هیچ چیزی رو باقی نذار
بله بانوی من
یه نامه فوری از شاهزاده چینگ رسید
[هماهنگی اخلاقی و تغذیه] لی ژن در حال نقض مرزهاست
مردم خیلی ناراحت شدن
به نظر من
وانگ شینگیی باید فرماندهی کل امور نظامی در جیلیائو رو برعهده بگیره
نیروها رو ۳۰ هزار نفر افزایش بدیم
و با لی ژن بجنگیم
وگرنه
با قدرت نظامی در لیائو دونگ
فقط ده روز طول میکشه
که لی ژن دای تونگ رو تسخیر کنه
وضعیت هزینههای خزانه چطور پیش میره؟
وزارت ساخت و ساز در حال ساخت کاخ یوآن یو هست
هنوز نصف راه رو هم نرفتهایم
اعلیحضرت
قبیله لی ژن فقیره
میشه فهمید که
از ما میخوان که اجازه بدیم برای معامله اسبها بیان
تا بتونند غذا تهیه کنند
اونا جنگ رو شروع کردن
فقط برای دزدیدن منابع غذایی و دامها برای زمستون
لزومی نداره که ما وارد این جنگ بشیم
مقامات ارشد دارن درباره مسائل نظامی با اعلیحضرت صحبت میکنن
ارباب دائو، لطفا از دانش خودتون در جای نادرست استفاده نکنین
وزیر وو
این مسئله امنیت ملیه
من جرات نمیکنم که سکوت کنم
اگر بتونیم جنگ رو در یک ماه حل کنیم
وزارت درآمد میتونه هزینهها رو تامین کنه
اما اگر نتونیم در سه ماه حلش کنیم
مجبوریم مالیاتها رو برای تامین هزینههای نظامی افزایش بدیم
اگر اینطور بشه
این روی کشت بهاری مردم مناطق سو، سونگ، جیا و هو تأثیر میذاره
اعلیحضرت
نباید اجازه بدیم که معامله اسبها انجام بشه
قبلا بخاطر این موضوع من تنزل رتبه داشتم
حالا دیگه نمیترسم دوباره این کار رو انجام بدم
وقتی اجازه معامله اسبها رو بدیم
فساد پیش میاد
و تعداد مجرما بیشتر میشه
اعلیحضرت لطفا درست تصمیم بگیرین
دفاع از کشور و فدای مردم شدن
این شعار اجداد ماست
ما کشوری حقطلب هستیم
حتی اگه قرار باشه بمیریم
بازم حرفمون رو میزنیم
حتی اگه قرار باشه بمیریم،بازم حرفمون رو میزنیم
اعلیحضرت
برین داروی اعلیحضرت رو بیارین
چشم- چشم-
فقط اگه می سون اینجا بود خوب میشد
امروز دوباره فرستاده؟
بله ارباب
از وقتی که بانوی چهارم رو حبس کردن
ارباب جوان وو هر روز یه نسخه از
درسهایی برای زنان" رو از در پشتی براشون میفرسته"
گاهی هم غذا و روزنامههایی رو قایمکی میفرسته
خطش خیلی زیبا و نفیسه
[درسهایی برای زنان] این واقعا نوشته ی خوبیه
ارباب هفتم رفت؟
بعد از شام رفتن
حداقل دو هفته طول میکشه
تا حسابها رو در عمارت تای یوان بررسی کنن
ارباب
درمورد مسئله ی دیشب بانوی چهارم
چه فکری میکنین؟
دو ژائو سرکش و متکبره
وقتشه که اصلاح بشه
پیغام منو به استان شِنگ تیان بفرست
[مراسم عزاداری]
[لوح یادبود همسر مرحوم جیانگ]
[مراسم عزاداری]
همیشه مراسم عزاداری رو
سرپرست خانواده برگزار میکنه
چرا پسر بزرگتر
به جای ارباب این کار رو میکنه؟
سونگ مو حتی یک قطره اشک هم نریخته
خیلی بیوفاست
درست میگی
چه اشکالی داره که پسر بزرگتر مراسمو اجرا کنه
وفادار باشه یا نه؛
اشک بریزه یا نه
ربطی به شماها نداره
اونا از خانوادهای هستن که سوابق شایسته دارن
سطح مراسم عزاداری برای بانو جیانگ خیلی سادهست
درسته
ژنرال سونگ داره از زندگی لذت میبره
حتی یک بار هم مادرش رو ندیده
حواست رو جمع کن
دست از حرفهای بد بردار
وقتی داشت با دزدان دریایی میجنگید
تو کجا بودی؟
حدس میزنم خودت یه بارم دیدن مادرت نرفتی
گو یو اینجا اومده تا احترام بذاره
نگران نباش
من پیشتم
دفعه بعد هیچکس جرات نمیکنه
پشت سر تو حرف بد بزنه
ازت ممنونم
[لو ژنگ، ارتش دینگ]
ژنرال
من، لو مینگ، از این به بعد
به جای برادرم
از ژنرال به هر قیمتی که شده
محافظت میکنم
همه میدونیم کی لو ژنگ رو کشت
ولی
الان نمیتونیم انتقامشو بگیریم
بازم میخوای همراه من باشی؟
مهم نیست که ژنرال چه تصمیمی بگیرن
من آمادهام که نیروی پیشتاز باشم
لطفا اجازه بدیند بخشی از ارتش شما باشم
شراب رو بیارین
من، سونگ مو
تا ابد فداکاری شما رو به یاد میسپارم
برادران عزیزم
در آرامش بخوابین
در آرامش بخوابین
[لو ژنگ، ارتش دینگ]
ژنرال- ژنرال-
چه خبر؟ کسی متوجه شد؟
بانو
[ژنرال سونگ مراسم عزاداری بانو جیانگ رو برگزار کرد]
اوضاع آروم شده
سونگ مو مراسم عزاداری بانو جیانگ رو برگزار کرد
اون مسئول مراسم خاکسپاری بود
حالا جای پاش محکم شده
[متاسفانه، لو ژنگ کشته شد]
لو ژنگ مرده
[لو ژنگ باید زنده میبود]
[اما الان مرده]
حمله کنین
خواهر
کیه؟
بانوی چهارم
ارباب پنجم میخوان تو تالار اجدادی ببیننتون
عموی پنجم
چرا این وقت شب خواستین منو ببینین؟
شو گو
از قرارداد ازدواج با ارباب جینینگ ناراضی بودی
راستشو به خانوادت بگو
شاید بتونیم کمکت کنیم
منظورتون چیه؟
ژو ار
بله
...اون لباس خونین رو من
سو لان
چی شده؟
به نظر میاد این لباس خونین یه مشکلی داره
عموی پنجم
این مدرکشه
این لباس خونین
چه ارتباطی به من داره؟
تو مخفیانه با یه مرد خارج از خانواده ملاقات میکنی
تو مایه ننگ خاندان دو هستی
بیا تو
بانوی چهارم با یه غریبه رابطه داشته
برای مجازاتش اماده بشین
چشم
ارباب
همه چی آماده شد
بانو هفتم از شما خواستن که تصمیم بگیرین
دختر بزرگتر باید با مردی شرافتمند ازدواج میکرد و دختر کوچیکتر با مردی قدرتمند
این میتونست عالی باشه
ولی مهرهها سرپیچی کردن
حالا به بنبست رسیدیم
سعی کن این موضوع که دو ژائو چه بلایی سرش اومده رو
به وو شان برسونی
اگه بتونیم اون رو معامله کنیم
هنوز ارزش داره
...ارباب، منظورتون اینه که
مگه وو شان
نمیخواست با دو ژائو باشه؟
اگه بفهمه که دو ژائو در رنجه
یعنی نگرانش نمیشه؟
فهمیدم انجامش میدم
همش به لطف اربابه
بالاخره بیدار شدین
ژنرال به هوش اومده
ژنرال
ژنرال
بالاخره بیدار شدین
چقدر خوابیده بودم؟
هفت روز و هفت شب
طبیب سلطنتی چندین بار اومده بود
میگفتن که شما آسیب جدی به پنج عضو داخلیتون زدین
داروهایی خوردین که بدنتون رو به هم ریخت
خیلی خسته بودین
و ممکن بود دیگه بیدار نشین
خوشبختانه زنده موندین
دو ژائو کجاست؟
حالش چطوره؟
... بانوی چهارم- لو مینگ-
چی شده؟
بگو
طبق گفته جناب چن
بانو چهارم توسط ارباب پنجم دو به خاطر ملاقات با یه غریبه مجازات شده
یه غریبه
یعنی من
ژنرال...ژنرال
ژنرال
خاندان تازه از یه وضعیت فاجعهبار بیرون اومده
شما بهتازگی از مرگ جون سالم به در بردین
دیگه تحمل اینو ندارین
آره
اون جون منو نجات داد
اگه نتونم زنده بمونم
پس اینطور در نظر میگیرم که جونمو بهش برمیگردونم
در واقع، قضیه بانوی چهارم
قبلا حل شده
فقط خاندان وو مونده
خاندان وو؟
خاندان وو چیشده؟
ارباب نمیتونین برین داخل
بکش کنار- نمیتونین برین-
برو کنار- چیکار میکنین؟-
آدم میکشین؟
برو کنار
بانوی چهارم
اون لباس خونین مال من بود
ارباب جوان وو
دروغ نگین
چطور ممکنه مال شما باشه؟
من داشتم خون بالا میاوردم
همونطور که از نوادهی قانونی خاندان وو انتظار میره
مرد شریفی هستی
اما فکر نمیکنی
دلیل مسخرهایه؟
من بودم که جرات کردم
بی پروا عمل کردم
هیچ ربطی به بانوی چهارم نداره
ارباب دو، لطفا منو مجازات کنین
وزیر وو با اتکا به موقعیتش
به نوهش اجازه داده وارد حیاط اندرونی بشه
تا دختر خاندان دو که قبلا نامزد کرده رو فریب بده
و ما رو هیچ حساب کنه
من نیستم که باید تصمیم بگیرم
فرمانداری شنگتیان باید تصمیم بگیره
فریب دادن دختر یه خاندان معروف
باید بخاطرش اعدام بشی
بیچاره
اون شب
من برای گرفتن دارو رفته بودم
ما بیگناهیم
تو که از یه خاندان محققی
چطور ممکنه بیگناه باشی
وقتی به عمارت خاندان دو رفته بودی؟
یه دلیل ممکنه باشه
وزیر وو میخواست وزرا رو راضی کنه تا با لی ژن بجنگیم
نکنه رفتی عمارت خاندان دو
تا نظرشون رو بدونی و اونا رو راضی کنی؟
اینا چه ربطی به پدر بزرگم داره؟
توی زمان خطر و آشوبه که وفاداری انسان خودشو نشون میده
وظیفهی خدمتگزار اینه
که با خونش از کشور دفاع کنه
طبیعتا ما نباید به خائنان اجازه بدیم
نیازی به قانع کردن نیست
هیچ کس نمیتونه این رو تحمل کنه
وو شان گفته
که مقام وو فکر میکنه الان وقت آشوب و خطره
کسایی که طرفدار صلح هستن وفادار نیستن
اعلیحضرت به خائنان اجازه میده
وو شان رفته به عمارت دو تا دخترشون رو فریب بده
تا نظر مقامات دو رو بدونه
و بخواد که باهاش متحد بشن
این درست نیست
داری حقیقت رو تحریف میکنی
شماها کی هستین؟
کسی اینجا نیست؟
من میخوام با دو شیشو ملاقات کنم
توی زندان شنگ تیان
لگن های اب پر از خون شده بودن
تمام این اعترافها درمورد نفوذ خاندان وو و
متحد کردن بقیه ست
اونایی که به ما نزدیک بودن چی؟
همه پولها رو پس دادن
فکر کردم
جونش رو نجات دادم
اما الان
زندگیم رو مدیونش هستم
ده ژن همیشه به خاندان دو نزدیک بوده
مطمئنم که ارباب دو
خیلی خوب میشناستش
لطفا جونش رو نجات بده
خب، بین منافع عمومی و خصوصی باید تفاوت قائل بشیم
شینگیی، نگران نباش
وزیر وو هم نباید نگران نباشه
چیزی نیست
وزیر وو و من
همیشه لطف شما رو یادمون میمونه
و همینطور از طرف شاگردم
ازتون تشکر میکنم
نیاز نیست
عموی پنجم
خواهش میکنم از جون وو شان و خاندان وو بگذرین
ژائو، برگرد برو
این ربطی به تو نداره
از وقتی که وو شان وارد بخشداری شنگ تیان شد
خدمتکارهای تمام مقامات دولت
همه دارن به عمارت خاندان دو میان
جناب مو و جناب ژائو هم اینجا بودن
هر روز نامههای بیشماری دریافت میکنیم
اصلا به نظر نمیاد بخوان بیخیالش بشن
خیلی باهوش بودن برای یه زن خوب نیست
داشتن رابطه نامشروع
برای بقیه خاندان ها فقط یه رسواییه
...اما
خاندان وو چندین دههست که قدرت دارن
وقتشه که راه رو برای دیگران باز کنن
روزی که خاندان وو روزهای خوبشون تموم بشه
همون روزیه که تو به آرزوت میرسی
و اسم و رسمی پیدا میکنی
همون چیزی که از اول میخواستی مگه نه؟
یک مرد شرافتمند زمانش رو برنامهریزی میکنه
و وقتی وقتش برسه عمل میکنه
برخلاف خواست خدا عمل کردن
پایان خوبی نداره
عموی پنجم
التماست میکنم
از وو شان بگذر
[شکوفههای جاویدان]
بانوی چهارم
جواب جناب چن رسید
ژنرال سونگ به هوش اومده
خوشحالم که بیدار شده
شنیدم که وقتی ژنرال سونگ بیدار شدن
و از لباس خونین مطلع شدن
خواستن که به شنگ تیان برن
تا اسم ارباب جوان وو رو پاک کنن
نه
اگه الان بره
به سرنوشت وو شان دچار میشه
عموی پنجم، سونگ یی چون
یا کسایی که پشت پردهی قضیهی ارباب دینگ هستن
همه میخواستن که هر دوشون بمیرن
حتی ین چائو چینگ هم نمیتونه اونو قانع کنه
و شما هم که تحت نظر بودین
شو گو
شو گو
دیر رسیدم
فکر نمیکردم توی سفرم به چانشی اینقدر اتفاقات بیفته
میدونم سختی کشیدی
وضع زحمت چطوره؟
بذار ببینمت
همهی اینا برای آیندهی خاندان دو بود
یه زخم سطحی بیشتر نیست، چیزی نیست
شو گو
تازه از این موضوع مطلع شدم
اگه من اینجا بودم
هیچ وقت اجازه نمیدادم بهت آسیبی برسونن
وضعیت ارباب جوان وو توی زندان بدتر شده
پدر همیشه بهش احترام میذاشتی
چرا به دیدنش نمیری؟
ده سال از اون زمان گذشته
دوباره برگشتم پیشن
[شکوفههای جاویدان]
در عوض چی گرفتم؟
سیلی و مجازات و فلک شدن
پدر
یعنی من همیشه
قراره اینجا زندانی باشم؟
این امکانپذیر نداره
حل میشه
همین الان حلش میکنم
ژنرال سونگ
اگه الان خودتونو تسلیم کنین همه زحماتمون پوچ میشه
ده ژِن ضعیفه
نمیتونه در برابر شکنجه و مجازات شنگ تیان تاب بیاره
نمیتونم بذارم به خاطر من رنج بکشه
خودم تسلیم میشم
راهی دارم که این رو تموم کنم
[باده و برف میباره]
[اینجا چیکار میکنی؟]
[پاهات شدیدا زخمی شده]
[میخوای پاهات رو از دست بدی؟]
بهم قول دادی
اگه نجاتت بدم
قدر این زندگیت رو میدونی
و برای زنده موندن میجنگی
الان دیگه
هیچ راهی برای نجات وو شان نیست
اینجوری به کسایی که تو تاریکی پنهان شدن
فرصتی میدی که بیشتر بهت حمله کنن
نزدیکات آسیب میبینن و دشمنات خوشحال میشن
خودم میتونم انجامش بدم
تکون نخور
دوباره زخمش میکنی
مگه نگفتی؟
تو نظر یه طبیب
فقط یه جسمه
هیچ مرز جنسیتی وجود نداره
پس چرا خجالت میکشی؟
من پام آسیب دیده
نه دستم
گفتن میخوان فلکم کنن
ولی در واقع هدفشون چیز دیگهای بود
پس خیلی محکم نزدن
پام خوب میشه
تو حالت چطوره؟
بذار ببینم
چرا خاندان وو باید تو مسئله ای
که بین من و توئه دخالت کنه؟
وقتی تو تالار اجداد منو تنبیه میکردن
عموی پنجمم عمدا خبر رو به خاندان وو فرستاد
و لباس خونین جعلی رو درست کرد
وو شان به خاطر من به زندان افتاد
من افرادم رو فرستادم که وضعیت زندان شِنگتیان رو بررسی کنن
اعترافات مربوط به توطئه بود
نمیدونستم تو چند روزی که در بستر بودم
این همه اتفاق افتاده
چیزی که عموی پنجمم گفت برام روشن شد
یک مرد شرافتمند زمانش رو برنامهریزی میکنه
و وقتی وقتش برسه عمل میکنه
رفتن برخلاف خواست خدا عمل کردن
نتیجه ی خوبی نداره
این پرونده
در مورد رابطه نامشروع نیست
این در مورد شورش لی ژن تو لیائو دونگه
باید بجنگیم یا صلح کنیم؟
وضعیت تو لیائو دونگ چطوره؟
وزیر وو و بقیه بین مقامات ارشد پیشنهاد شروع جنگ رو دادن
حتی از شعار اجداد هم استفاده میکنن
اعلیحضرت نمیخواد با لی ژن وارد جنگ بشه
بالاخره کمبود منابع مالی داریم
ارتش هم ژنرالی نداره
اعلیحضرت نمیخواد وارد جنگ بشه؟
تو لیائو دونگ نه نیروی نظامی هست
نه تجربه جنگ
کشور هم از لحاظ مالی کمبود داره شروع جنگ طولانی سخت میشه
وزیر وو قلب وفاداری داره که میخواست بجنگه
هر چی بیشتر حرف بزنه
اعلیحضرت سختتر از این موقعیت بیرون میاد
عموی پنجمم سالها خدمتگزار فروتنی بوده
ولی حالا جرات کرده از خاندان وو شکایت کنه
حدس میزنم که قصد اعلیحضرت رو فهمیده
به نظر تو
نظر وزیر وو به موقع نیست
به نظر نمیرسه که موفق بشه
من میترسم
این یکی کار سختی باشه
اگر بتونن درست و غلط رو کنار بذارن افتخار و رسوایی رو فراموش کنن
شاید بتونیم این رو حل کنیم
ریشه مشکل بین پدر بزرگ وو و اعلیحضرت هست
غیرقابل پیشبینیترین چیز تو دنیا
قلب انسانه
اگه بخوام دوباره اینکارو بکنم
میترسم که نتونم خودم رو کنار بکشم
ترجیح میدم بمیرم
تا این اتهام دروغین رو بپذیرم
سرشو بزنین
◈✥━━━━══ارائه ای از تیم ترجمه ی اختصاصی کـره فـا══━━━━✥◈ ◈✥━━━━══ korefaa.com ══━━━━✥◈ مترجم: Valda.Satur =قسمت سیزدهم=
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.