All language subtitles for Hay.2023.WEB-DL.1080p.H.264-HDM-Per (2)

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

به یاری آزاده کاوسی

ارائه‌ اختصاصی از کانال تلگرامی سینما نگاه t.me/YisMovie

ترجمه شنیداری و زیرنویس: یوسف کارگر

:تنظیم و زمان‌بندی نرجس بِگرای

‫اشیاء، لباس‌ها، هدایای ردوبدل شده ‫همه چی اینجاست.

‫همه‌اش باید اینجا باشه ولی ‫باز شما هم یه نگاه بیندازید.

‫این هم طلاها. به‌دقت چک کردیم.

‫ولی به خاطر این هرج‌و‌مرج و دلخوری‌ها ‫ممکنه کم و کسری باشه که بگید جبران می‌کنم.

‫ببخشید که یهویی این‌طوری خبر دادم. ‫چند روزه خودم هم نمی‌دونم چیکار می‌کنم.

‫باشه مهمت ولی کسی بهت چیزی نگفته که. ‫الآن وقت این کارهاست؟!

‫صبر می‌کردی اول دختر پیدا بشه، ‫بعد می‌فهمیدیم مشکلش چیه.

‫چه لزومی به این عجله بود که این‌طور ‫بُدو اومدی و این‌ها رو به من میگی؟!

‫رفتی پیش پلیس؟

‫تو به من گوش کن.

‫رضا هم بیاد باهم بریم پلیس. دادخواست بنویسیم ‫و عکسش هم بدیم تا بلافاصله دنبالش بگردند.

‫- بعدش همه باهم می‌نشینیم و مفصل درباره اتفاق حرف می‌زنیم. ‫- نه دایی.

‫ممنون.

‫آدم خوب و فهمیده‌ای هستی ولی ‫دیگه نیازی به این حرف‌ها نیست.

‫اساساً به‌زور تونسته‌ام جلوت بشینم.

‫از خجالت، به‌سختی نگاهت می‌کنم. ‫رضا رو هم که اصلاً نمی‌تونم.

‫هدایا و طلاهاتون رو بگیرید.

‫نامزدی و ما و این قضیه رو فراموش کنید.

‫من دیگه همچین دختری ندارم.

‫اگه سالم برگرده، خودم می‌کشمش!

‫اگر هم جنازه‌اش برگرده ‫می‌اندازمش جلوی سگ‌ها.

‫توبه کن مهمت.

‫هیچ‌کس حق نداره در حق یکی این حرف ‫رو بزنه، حتی اگه پدر طرف باشه.

‫شرمنده ولی آدم در حق دشمنش هم ‫همچین فکری نمی‌کنه.

‫چه برسه به دختر خودش.

‫مادر و پدر که اصلاً نباید ‫نسبت به فرزندش بگه.

‫با اجازه دایی.

‫مهمت؟!

‫خب مشکلش چی بوده؟ ‫چرا از خونه فرار کرده؟

‫اینو نگفت.

‫منم اصرار نکردم و فشار نیاوردم بهش. ‫تو احوالش رو ندیدی.

‫به خاطر منه!

‫چرا به خاطر تو باشه پسرم؟

‫تو مگه چیکار کردی با دختره؟

‫با آدمی که فوقش دو دفعه دیدم ‫چیکار می‌تونم بکنم؟

‫خب منو نخواست دیگه. ‫با اجبار باباش هم فرار کرد. همین.

‫پسرم تو چقدر به کوچک کردن ‫خودت علاقه‌مندی آخه!؟

‫بابابزرگ؟

‫همه‌ی این‌ها رو ما خریدیم؟

‫بله، ما خریدیم. مگه قرار بود کی بخره؟!

‫یعنی این کارها همیشه این مدلیه؟

‫- کدوم کارها؟ ‫- همین کارها دیگه.

‫بعد از به‌هم‌خوردن نامزدی و پس‌دادن حلقه...

‫هدایای گرفته و داده شده پس گرفته می‌شن؟

‫بله همین‌طوره. مگه قرار بود چطور باشه؟

‫- همون داستان گاو مُرد، شراکت تموم شد؟ ‫- تقریباً.

‫عجب. این چیه دیگه؟

‫رضا؟

‫رضا یالا پاشو پسرم. دیرمون نشه.

‫بگیر.

‫کافیه.

‫- بابابزرگ می‌خوام یه چیزی ازت بپرسم. ‫- بپرس.

‫هنوز از اینکه هر روز کلِّه‌ی سحر بیدار بشی...

‫و واسم همچین صبحونه‌ی خوبی ‫حاضر کنی خسته نشدی؟

‫راستش من از خوردن خسته شدم ‫ولی تو از حاضر کردن این نه.

‫- چی شد؟ ‫- نون رو یادم رفت.

‫هان؟ خسته نشدی؟

‫شدم ولی چیکار کنم؟

‫آماده نکن.

‫آماده نکنم چی می‌خوری؟

‫- از گرسنگی که نمی‌میرم. یه چیزی پیدا می‌کنم. ‫- اون‌طوری نمی‌شه.

‫هیچی جای یه صبحونه‌ی خوب رو نمی‌گیره.

‫اون‌طوری نمیشه سر کار رفت. بعدش...

‫به محض شروع‌کردن کار...

‫هی به خودت میگی کی ناهار میشه؟

‫- بعد دیدم جلوی ماشینم یه داگوی آرژانتینیِ هیولا وایساده. ‫- داگوی آرژانتینی چیه دیگه؟

‫همون نژاد سگ گنده‌ دیگه بابا.

‫- با چشم‌های کوچک رنگی و گوش‌های شکسته ‫- یادم نمیاد.

‫ اینو می‌گم دیگه.

‫این!

‫- وای. این چیه دیگه؟ ‫- داگوی آرژانتینی.

‫گفتم این حیوون اینجا چیکار می‌کنه؟ ‫خیلی آروم نزدیکش شدم. منو که دید...

‫یه نگاه به من انداخت، یه نگاه به ماشین.

‫این طوری کرد و پرید توی ماشین و رفت ‫جلو نشست، انگار ماشین باباشه.

‫با احتیاط رفتم پیشش، خب ترسیدم از هیکلش.

‫رفتم پشت در. یکی دو تا «هُش» گفتم ولی ‫عین خیالش نبود و تکون نمی‌خورد.

‫بعد یادم افتاد و رفتم از توی صندوق ‫عقب چماق رو برداشتم.

‫نزدی که حیوون رو؟

‫نه بابا چرا بزنم؟ تو هیکل بزرگ ‫این نژاد رو نبین، عین بچه‌‌ان.

‫دلت نمیاد اصلاً. ‫ولی چون گنده هست آدم می‌ترسه.

‫خلاصه یکی دو بار با چماق تکونش دادم، ‫ولی باز از جاش جم نخورد اصلاً.

‫ولی چون اذیت شد، تا دید صندلی ‫عقب خالیه، پرید و طوری عقب خوابید...

‫- که از شدت بزرگی‌اش صندلی رو نمی‌دیدی. ‫- خب چی می‌خواست؟

‫راستش پرسیدیم ولی نگفت.

‫- ولی احتمالاً فکر کرده بود ماشین خودشونه حیوونکی. ‫- یعنی چی ماشین خودش؟

‫این نژاد اینجاها چیکار داره آخه؟ طبق گفته‌ی «جوشکون» کارگر پمپ‌بنزین، دو‌سه روز پیش یکی با ماشین ولش کرده.

‫اگه شبیه ماشین من بوده باشه، ‫اینم اشتباه گرفته احتمالاً.

‫اینا خیلی به صاحبشون وابسته می‌شن.

‫درسته. سگ‌ها همینطوری‌ان.

‫دیگه جوشکون رو صدا زدم و گفتم این‌طوری ‫ نمیشه، بیا یه نگاه به این بنداز قربونت.

‫ اومد و دید و گفت نگران نباش. بسپر به من. ‫چیکار کردیم؟

‫درها رو بستیم. فقط در عقب سمت شاگرد بازه.

‫آب‌پاش رو برداشتیم و پاشیدیم عقب. ‫خودش رو زد این‌ور و اون‌ور.

‫می‌خواست بیاد جلو، می‌پاشیدیم جلو. می‌رفت گوشه، می‌پاشیدیم اونجا. ‫آخرش از در باز، پرید بیرون و رفت حیوون.

‫- ای بابا ‫- همین‌طوری سوار چند تا ماشین شده و به زور بیرونش کردند.

‫بعد از ظهری این چه بلایی بود سرمون اومد؟!

‫- عمو یه چیزی ازت می‌پرسم. ‫- بپرس عمو

‫- چرا این اتفاقات فقط تو رو پیدا می‌کنن و سراغ ما نمیان؟ ‫- یعنی چی؟

‫گفتم که. تمام اتفاقات عجیب سر تو میاد. ‫ما هم مثل علف، بیخود می‌آییم و میریم.

‫مگه میشه همچین چیزی آخه؟

‫قطعاً این مدل اتفاقات برای تو هم پیش میاد ‫ولی متوجه نمیشی.

‫بابابزرگت می‌دونه من از بچگی همیشه آگاهی بالایی داشتم. ‫اصطلاحاً میگن با شعور بالا.

‫همیشه این طوری بودم. احتمالاً بخاطر همینه. ‫نمی‌دونم که.

‫بده.

‫الحق که حلال‌زاده‌ای. خواستم پیام بدم ‫که زنگ زدی.

‫سر کار هستم. چه گه دیگه‌ای می‌تونم بخورم؟

‫بگو به خدا؟ بگو به خدا؟

‫عجب! از کجا گارسون دختر پیدا کرده؟

‫فهمیدم.

‫نه بابا پسر... سردار اون رو از دست نمیده.

‫پسر درست اومدیم؟ اینجا بود؟

‫از اینجا بود؟

‫ممنون.

‫هنوز لباس‌هاتو در نیاوردی تو؟

‫- نه، لخت شدم ولی دوباره پوشیدم. ‫- چرا؟

‫دلم نخواست.

‫منو نخواست؟

‫نه امروز فکرم درگیره . دلم شور می‌زنه. ‫دست خودم نیست.

‫- اتفاق بدی افتاده؟ ‫- چیزی نشده.

‫پس بگیر بشین.

‫اینو در بیار.

‫رضا ماجرای تو چی شد پسر؟

‫- کدوم ماجرا؟ ‫- منظورت چیه کدوم ماجرا؟

‫انقدر گفتی عروسی و نامزدی و ‫فلان که مغزمونو گاییدی.

‫خیلی وقته خبری هم نیست ازت.

‫- اون قضیه خیلی وقته تموم شده. ‫- چطور یعنی؟

‫خیلی وقته تموم شده. کنسلش کردیم.

‫- قسم بخور. ‫- به خدا.

‫چرا؟

‫دلیل خاصی ندارم که بگم. ‫.میشه گفت عدم تفاهم

‫وقتی دیدیم نمیشه، حرف زدیم ‫و تصمیم گرفتیم توافقی جدا بشیم.

‫- ای بابا. کی این‌طوری شد حالا؟ ‫- خیلی وقته.

‫- ناراحت شدم. ‫- کاریش نمیشه کرد.

‫سرت سلامت داداش. خیری توش بوده.

‫بیخیال پسر. بعداً عدم تطابق بدنی ‫هم پیش می‌اومد.

‫نیمه‌ی پُر رو باید دید.

‫ببخشید این موقع مزاحم میشم.

‫مهم نیست.

‫میشه بیام تو؟

‫مریضی؟ رنگت پریده.

‫نه خوبم.

‫گرسنه‌ای؟

‫نه ولی یه لیوان آب بدی خوبه. ‫یه‌کم سرم گیج میره.

‫بفرما.

‫بفرما.

‫رضا؟

‫رضا پاشو پسرم. دیر نشه.

‫یه دقیقه رفیق... آخه به خاطر افتادگی چونه، اینطوری حرف میزنه... ‫یه دقیقه میخوام سوالی بپرسم.

‫گفت ما سازمان ملل متحدیم یا صلیب سرخ؟

‫گفت شور این قضیه دراومده دیگه رفیق.

‫گفت سوریه‌ای‌ها به کنار؛ افغانی هست، ازبک هست ‫قرقیز هست، حتی آفریقایی هم هست...

‫گفت باورت میشه دیروز یکی از رفقا ‫تو ناف آنکارا...

‫شاهد دعوای سودانی‌ها و موزامبیکی‌ها بوده؟

‫اینا توی بار تا خرخره خوردن و وسط «تونالی» ‫دو دسته‌ی پنجاه نفری شدند...

‫و تا صبح دعوا کردن و همدیگرو ‫با مشت و چماق زدن.

‫پلیس هم هیچ کاری نکرده و تماشا کرده. چرا؟ ‫چون مصونیت قضایی داشتند. فرزند دیپلمات بودند.

‫گفت این چه کاریه برادر؟ دست به شمشیر هم بشن ‫ کسی نباید کاری به موزامبیکی‌ها داشته باشه.

‫گفت برادر من موزامبیک کجاست آخه؟ ‫موزامبیک کجاست؟

‫گفت بگو دو میلیارد میدیم تو نقشه نشونش بده ‫به خدا نمی‌تونن پیداش کنن. ما هم بدجور می‌خندیدیم.

‫چای از دهن احمد آقا بیرون پرید، من رو زمین غش کردم ‫مجاهد اینا از خنده پاسور رو ول کردن. از خنده روده‌بُر شدیم.

‫آدم خیلی خیلی عجیبیه. خیلی خنده‌داره.

‫- بریم. ‫- شما برید. کاری برام پیش اومد.

‫- چه کاری؟ ‫- ختنه‌سوران پسر مجیده. یه سر می‌زنم.

‫بیا برسونیمت اگه می‌خوای.

‫- نه می‌خوام یه‌کم قدم بزنم. ‫- باشه هر طور می‌خوای.

‫- خیلی دیر نکن. ‫- نه.

‫رضا؟

‫- کجا؟ ‫- میرم خونه.

‫- اینا چیه؟ ‫- چیزی نیست.

‫- میخوای خوش باشی؟ ‫- نه بابا، گفتم یه‌کم بچرخم. حوصله‌ام سر رفته بود.

‫- حوصله‌ات چرا سر رفته؟ ‫- اوضاع رو نمی‌بینی؟

‫اوضاع چیه مگه؟

‫دلار شده 900 شده. بورس سقوط کرده.

‫آمریکا به ایران پیام داده. ‫ایران اسرائیل رو تهدید کرده.

‫- آدم تو این زندگی از چی حوصله‌اش سر میره؟ ‫- چرت نگو بابا.

‫- تو کجا میری؟ ‫- کجا رو دارم؟ خونه دیگه.

‫- ولی اگه غر نزنی، می‌تونیم یه چرخی بزنیم. ‫- باشه.

‫اینجا خیلی خوشگله پسر. ‫حس خیلی عجیبی به آدم میده.

‫انگار قراره خدا صدا کنه ‫و بگه خوش اومدی رضا.

‫- بیخیال بابا ‫- چرا؟

‫چه می‌دونم. آدم همچین حرفی میزنه آخه؟

‫چیه مگه؟ فرض کن اومدیم ملاقات ‫و دست‌بوسی خدا که پدرمون هست.

‫خیلی غیرعادیه اونم به بچه‌هاش ‫خوش‌آمد بگه؟

‫نیست ولی چه می‌دونم.

‫راستش درست میگی.

‫این هفته میریم دیدنِ بازی.

‫- واقعا؟ ‫- آره.

‫به عنوان جمع عقاب‌ها (لقب تیم بشیکتاش) ‫ می‌خواهیم یه مینی‌بوس بگیریم و بریم. میای؟

‫- خوبه. چه روزی؟ ‫- یکشنبه

‫والا خوبه.

‫- فردا با پدربزرگم حرف می‌زنم و خبر میدم. ‫- باشه.

‫- یه پلاکارد بزرگ هم داریم آماده می‌کنیم. ‫- چه نوشته‌ای؟

‫روزهای گذشته‌ی بی‌تو رو گاییدیم.

‫حلال باشه.

‫خیلی دلمون تنگ شده بابا. ‫خیلی وقت شده عقاب رو ندیدیم.

‫دراماتیکش نکنیم. غمناکش نکنیم. ‫خودمونو داخل زمین خالی کنیم.

‫همینه پسر. ما کسی رو نداریم که.

‫مثل تو نامزد داشتیم که دلمون تنگ بشه؟

‫- ما هم دیگه نداریم پسر. ‫- یعنی چی؟

‫نیست دیگه. نامزدی به‌هم خورد.

‫- نه بابا؟ ‫- باور کن.

‫- چرا؟ ‫- چرا نداره. نشد دیگه.

‫دیدیم نمیشه، توافق کردیم ‫و متمدنانه جدا شدیم.

‫می‌خوام بگم...

‫ولی چون در آینده حقیقت معلوم میشه ‫و گند کار درمیاد، بهتره نگم.

‫پسر مثل آدم تعریف کن ببینم.

‫چیزی برای تعریف نیست. منو نخواست.

‫- یعنی چی نخواست؟ ‫- نخواست دیگه. بدون اینکه چیزی بگه فرار کرد رفت.

‫- چطور فرار کرد و رفت؟ ‫- تو هم هی هرچی میگم رو دوباره ازم نپرس.

‫نه قسم می‌خورم نفهمیدم.

‫چی‌اش رو نفهمیدی ها؟ میگم نخواست منو. ‫فرار کرد و رفت. چی رو نمی‌فهمی؟

‫- مگه میشه؟ بچه‌بازیه مگه؟ ‫- یه همچین چیزی.

‫خب برای چی فرار کرده؟

‫قبل فرار هیچ توضیحی نداد. ‫ولی احتمالاً به خاطر پدرشه.

‫معلومه کجا رفته؟

‫گفتن رفته استانبول. ‫اما هیچکس قطعی نمی‌دونه.

‫تف توش. بابابزرگت چقدر خوشحال بود ‫که تو ازدواج می‌کنی.

‫من هم بیشتر ناراحت اونم. چیزی نمیگه ‫ولی خیلی تو خودش می‌ریزه.

‫معلومه می‌ریزه. مثل پیغمبره اون. ‫خدا می‌دونه چقدر ناراحت شده.

‫بیخیال بابا. دهنش سرویس. فرار کرده که کرده.

‫وقتی جوونی مثل تو رو نخواست، کون لقش. ‫گورشو گم کنه.

‫منم همینو گفتم.

‫این دیگه چیه؟ ‫.مملکت شده عین دالاس

‫- دالاس چی بود؟ ‫- چه می‌دونم.

‫بابام تو چنین موقعیت‌هایی اینو میگه. ‫از اونجا یادمه.

‫چه موقعیت‌هایی؟

‫همین موقعیت‌های شاخدار.

‫حواست هست چی میگی؟

‫وایسا. اشتباه برداشت کردی. ‫من هیچوقت با اون منظور میگم آخه؟

‫تو داداش منی بابا. معذرت می‌خوام.

‫به خدا مگه همچین چیزی میگم آخه من؟ ‫تو داداش منی.

‫بگذریم. اون‌طوری گفتم ‫ولی به این سادگی هم نیست.

‫چی انقدر ساده نیست؟

‫همین طوری عشقی بگی من میرم. نمیشه.

‫- خب چطوری میشه؟ ‫- اینش رو دیگه نمیدونم. ولی اون طوری نمیشه.

‫- چی داری میگی پسر؟ ‫- بیخیال.

‫- این حرف‌ها بین خودمون بمونه. باشه؟ به کسی نگو. ‫- نگران نباش.

‫فردا اولین کار اینه که از بلندگوهای ‫شهرداری به کل شهر اعلام کنم.

‫والا از تو بعید نیست. ‫این روزها هر کاری از هر کسی انتظار میره.

‫اهالی «بویابات»: اینه اینه اینه. ‫در جریان باشید.

‫نامزدش رو گذاشته و فرار کرده. ‫بگم این طوری؟

‫بگو.

‫واقعاً اعلام بکنیم؟

‫اوضاع که ناجوره. یه‌کمی هم ما ناجورش کنیم.

‫بکنیم. من که مشکلی ندارم.

‫گفتم دخترم عزیزم، میگیم ‫رفته به دیدن عمه‌اش...

‫تو هم بدون ابنکه کسی شک کنه ‫و تا شب نشده برگرد. گفت باشه مامان.

‫گفت فقط من یه‌کم از بابا میترسم. ‫بذار یه‌کم عصبانیتش کم بشه.

‫گفت من یه چند روز بیشتر بمونم. گفتم باشه. ‫دو روز بیشتر موند.

‫دو روز بعد شوهر عمه‌اش از ترمینال سوار ماشین و راهی‌اش کرده. ‫بعدش زنگ زد و گفت من دختر رو راهی کردم. نگران نباشید.

‫به گفته‌ی راننده، موقع خروج ‫اتوبوس از ترمینال...

‫گفته زنگ زدن که عمه‌ام رو بردن بیمارستان ‫و باید پیاده شم. بعدشم رفته که رفته!

‫عمو مهمت چی؟ کاری نمی‌کنه؟

‫هیچ کاری نمی‌کنه. رمقی هم براش نمونده. ‫آبرو و حیثیتش رفته.

‫همه‌اش خجالت می‌کشه. از همه فرار می‌کنه.

‫من اولش ترسیدم که نکنه بره یه جایی ‫خودشو دار بزنه.

‫هیچی نمی‌خوره. کل روز سر زمین کار می‌کنه. ‫جایی که کنده رو دوباره می‌کنه و شخم می‌زنه.

‫آدمی به سرسختی کوه الان شده عین دیوونه‌ها.

‫- پسرم اینجا چیکار می‌کنی؟ ‫- کاری نمی‌کنم.

‫چرا زود بلند شدی؟

‫خوابم نبرد.

‫- پاشو بیا صبحونه درست کنیم. سرما می‌خوری. ‫- باشه میام.

‫بابابزرگ میشه من یه‌کم بخوابم و بعد بیام؟ ‫سرم خیلی درد می‌کنه. این‌طوری نمیشه.

‫باشه پسرم.

‫یه‌کم بخواب و استراحت کن. ‫اصلاً می‌خوای امروز سر کار نیا.

‫یه‌کم بخوابم. بعد ببینم چی میشه.

‫باشه. سخت نگیر.

‫خب الآن می‌خوای چیکار کنی؟

‫- اینجا؟ ‫- آره

‫نمی‌دونم. راستش قبلاً بهش فکرِ نکردم.

‫حتی نمی‌دونم توی شهر به این بزرگی، کجا ‫باید دنبال یکی گشت و پیدا کرد.

‫اگه این‌طوری باشه، یه‌کم می‌چرخم و برمی‌گردم.

‫والا پلیس‌ها گفتند اگه خودش نخواد، ‫پیدا شدنش سخته.

‫البته اگه بلایی سرش نیومده باشه ‫خدایی نکرده.

‫راستی کجا می‌مونی؟

‫یه همکلاسی دانشگاه دارم. پیش اونم.

‫مشکلی نداری؟ چیزی احتیاج نداری؟

‫نه ممنون. مشکلمون همینه. ‫شما رو هم اذیت کردم.

‫این چه حرفیه. هجران دختر ‫و عزیز دل ما هم هست.

‫از اون روز به بعد، خنده روی لب ‫همه توی خونه خشک شده.

‫تا یادم نرفته این شماره‌ات رو ذخیره کنم.

‫- این بود نه؟ ‫- آره همونه.

‫- فامیلی‌ات چی بود؟ ‫- اویسال

‫رضا اویسال

‫- گفتم که اگه چیزی خواستی تعارف نکن. ‫- باشه.

‫می‌خوام بگم شب بریم خونه ما ‫ولی اوضاع اینجا رو می‌بینی.

‫- ممنون. با اجازه‌تون من مرخص بشم. ‫- اختیار داری.

‫تو دیرت نشده؟

‫- چرا. ‫- خب؟

‫- صبحونه می‌خورم. نخورم؟ ‫- بلند شو بابا.

‫چطوری داداش؟ چه خبر؟

‫هیچ. خوبی بخواهیم تا خوب باشیم.

‫- شب دیر اومدی. ‫- آره یه‌کم چرخیدم.

‫کجا؟

‫این دفعه سمت باکرکوی. بعدشم ‫شب یه‌کمی توی ساحل گشتم.

‫خوب کردی.

‫خبری شد؟

‫نه.

‫ای گه توش.

‫چیزی نمیشه. عجله نکن.

‫معلومه نمیشه. یه محافظ قوی داره.

‫یاشار یه سوال دارم.

‫خیلی وقته کنجکاوم.

‫بپرس برادر. بفرما.

‫- بدون سوال کردن از کجا بفهمی چطور زندگی می‌کنیم؟ ‫- چی؟

‫ولش کن. سوالت چیه؟

‫تو الآن با این پسر تو یه دانشگاه ‫و یک کلاس هستید درسته؟

‫بله.

‫- اون هر صبح تنهایی میره دانشگاه. ‫- خب؟

‫ولی تو هر وقت دلت خواست میری.

‫حتی اصلاً نمیری. درسته؟

‫درسته.

‫چطوریه این؟

‫چطور میشه؟

‫باشه

‫- میگم چطور ولی به هیچکس نمیگی باشه؟ ‫-زشته، نگو اینطوری.

‫من دانشگاه نمیرم.

‫چی؟

‫یعنی نمی‌خونم پسر. ‫توی دانشگاه پرونده ثبت‌نامی هم ندارم.

‫این همه سال اینجا چیکار می‌کنی پس؟

‫- ادای درس خوندن در میارم. ‫- چرا؟

‫چرا نداره پسر. چون زندگی می‌کنم.

‫خانواده‌ات می‌دونن؟

‫دیوونه‌ای تو؟ پدر بفهمه سکته می‌کنه.

‫قبل مردن دهنم رو سرویس می‌کنه.

‫چطوری مدیریت میکنی؟ شک نمی‌کنن؟

‫راستش بعضی وقت‌ها شک می‌کنن ولی...

‫- ما هم طبق اون جلو میریم. ‫- چطور؟

‫اینطور بگم خدمت برادرم...

‫ببین این خونه و همه اون کتاب‌های درسی و ‫عکس‌های دانشگاه الکی هستن

‫حتی این پسره.

‫- رشاد؟ ‫- آره رشاد.

‫وقتی با چنین منظره‌ای روبرو میشن، ‫اصلاً شک نمی‌کنن

‫- رشاد هم نمی‌خونه دهن سرویس؟ ‫- نه، رشاد می‌خونه.

‫فقط طوری وانمود می‌کنه انگار هم دانشگاهیمه.

‫در قبالش اینجا مفت می‌مونه و می‌خوره. ‫خرجی هم میدم به ابنه‌ای.

‫مثل رشوه؟

‫رشوه چیه رضا جان. کسی بخواد از من ‫رشوه بگیره مادرش رو...

‫اسمشو بذاریم بورسیه.

‫یه مدل وام.

‫یه چیزی مثل وام خوابگاهی و اینا.

‫این خوب شد. با این حساب منم ‫مدیر امور خوابگاهی میشم.

‫خب بعدش چی؟

‫بالاخره یه روز لو میره. ‫اون وقت چیکار می‌کنی؟

‫چی میشه نداره.

‫ به اونم همون موقع فکر می‌کنیم. ‫الآن قدم به قدم جلو میریم.

‫استپ بای استپ (قدم به قدم). ‫همون چیزی که بازیکن تیم قهرمان میگه.

‫مال ما هم همون‌طور. ‫بازی به بازی فکر می‌کنیم.

‫ولی خب گاهی پدر گیر میده.

‫هی میگه این دانشگاه مادر به‌خطا تموم نمیشه؟ ‫منم در نهایت خونسردی میگم طول کشید و دعوتش می‌کنم.

‫می‌دونی که یه‌کم خانم‌باز هست دیوث. ‫پرواز می‌کنه و میاد.

‫مثل یه نوع قرارداد مخفیانه هست بینمون، ‫برای اینکه مادرم رو دک کنه.

‫بازی برد-برد.

‫بعدشم وقتی میاد و این نمایش رو می‌بینه، ‫مجبور میشه برگرده.

‫فکرشو بکن. کدوم احتمال رو ‫والدین دوست دارن باور کنن؟

‫پدر و مادری هست که فکر کنه بچه‌اش ‫درس نمی‌خونه و سرش کلاه میذاره؟

‫والا هر کاری می‌خوای بکن ولی زود ‫لو خواهی رفت. وضعیت رو انقدر ساده نگیر.

‫چی لو میره. گرفتی ما رو؟

‫اینجا ترکیه هست پسر.

‫اینجا هرکس، هرچی رو بخواد باور میکنه.

‫لو هم بره نهایتاً خودشو نابود می‌کنه. نابود هم نکنه ‫گاییدمش، همون موقع بهش فکر می‌کنیم.

‫این چه آرامشیه پسر؟

‫طرف اونجا برای درس‌خوندن تو داره خودشو نابود می‌کنه ‫تو اینجا داری ول می‌چرخی. مسخره هم می‌کنی. خوبه والا.

‫چه تلاش و نابود شدنی؟ از جایی که نشسته ‫ملت رو سرویس می‌کنه.

‫انگار نمی‌شناسی.

‫والا نمی‌دونم چی بگم یاشار.

‫ولی برادر، باید بگم به مصمم‌بودن و اعتماد ‫به نفست حسودی‌ام شد. دمت گرم.

‫بایدم دمم گرم باشه. در توان هر کسی نیست این کارها. ‫جَنم میخواد، جرات می‌خواد.

‫ملت برای گرفتن حق خودشون خجالت می‌کشن ‫ولی ما اینجا شیطان رو انگشت می‌کنیم. چی میگی تو؟

‫ریسک می‌کنیم پسر، ریسک.

‫- این ابنه‌ای رو می‌بینی؟ این رشاد رو؟ ‫- خب؟

‫نبین این‌طوری عصبانی میشم و گیر میدم. ‫پدیده‌ی عجیبیه.

‫شاگرد اول راهنمایی و دبیرستان بوده. نمی‌دونم رتبه ‫چند کشوره. خیلی خرخونه کثافت.

‫خدا عقل و هوشی رو که از من و تو دریغ کرده ‫ به این داده ولی...

‫چیزهای باقی‌مونده‌ی دیگه رو هم دریغ کرده.

‫وقتی باهاش آشنا شدم، از گرسنگی داشت می‌مرد.

‫این‌طرف و اون‌طرف می‌پلکید و از فقر ‫تو خیابون می‌خوابید.

‫فقر هم نه حتی، بلکه نداری و نیستی. ‫مثل بیابون... گاییدمش.

‫پدرش مرده بود، مادرش هم یه دیوانه‌ی ‫تمام‌عیاره. ولی خب الآن چی شده؟

‫زیر سایه‌ی من مثل آدم زندگی می‌کنه.

‫غذا می‌خوره، جای گرم داره و دانشگاه میره. ‫شاید فردا آدم بزرگی بشه. رییس جمهور، وزیر.

‫کشور برنده خواهد شد. ملت برنده خواهد بود.

‫این‌طوریاست.

‫منظورم اینه همینطوری نگو یاشار ولگرد. ما ‫اینجا کار بزرگی داریم می‌کنیم. ثواب می‌کنیم.

‫ببین توی این زندگی، ‫هر چیزی مسبب چیز دیگه‌ای هست.

‫هر انسان، بهانه‌ای برای دیگری هست.

‫کامل نتونستم توضیح بدم ولی ‫شرایطی مشابه همینه.

‫- برای تو هم می‌ریزم. ‫- به من رحم کن لطفاً. اساساً برای همه ریختی.

‫این خوب بود پسر.

‫بی‌شرف.

‫- این به عقل کی رسید؟ ‫- من.

‫- بفرمایید آقای بازرس. ‫- خلیل چرا به کار این دوستمون رسیدگی نکردی؟

‫قربان گفتیم پیگیری میشه. گفتیم چون همه توی ‫تاکسیم هستن باید کمی صبر کنه.

‫انقدر اغراق نکن. زدن یه دکمه انقدر سخته؟

‫- الآن قربان. ‫- یالا انجام بدین.

‫میشه این بمونه؟

‫- بله جناب بازرس. ‫- خیلی خب.

‫با این دکمه هم جلو میری.

‫برو.

‫مظلوم بودن و اذیت کردن رو خیلی دوست دارید. ‫راحت شدی ضایعمون کردی؟

‫من مشکلی ندارم جناب.

‫سلام. عافیت باشه.

‫بیا بیا. مادر زنت دوستت داره.

‫خیر باشه؟ مهمونیه؟

‫- پیام دادم. ندیدی؟ ‫- نه

‫آره فرستادی... زود بیا مهمونی داریم.

‫- بیا بشین. ‫- دست‌هامو بشورم میام.

‫خانواده‌ات اومدن؟ اینا از کجا اومده؟

‫نه بابا. خانواده‌ی ما از کجا ‫همچین دلمه‌ای درست کنن آخه؟

‫اوه اوه. کی پخته این رو؟

‫- پدربزرگت. ‫- منم می‌خواستم همینو بگم. عین اون شده.

‫- واقعاً کی پخته؟ ‫- به خدا پدربزرگت. داخل داره نماز می‌خونه.

‫پسرم این قضیه چی میشه این‌طوری؟ ‫تا کجا قراره ادامه پیدا کنه؟

‫نمی‌دونم بابابزرگ.

‫هر چی می‌خواد بشه، تا هرجا طول بکشه ‫تا این دختر رو پیدا نکنم، برنمی‌گردم.

‫- پسرم به چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کنی نه؟ ‫- چی مثلاً؟

‫مردم میگن از پسر عیوض هیزم‌فروش، ‫اسلحه خریدی.

‫دیگه چی؟! کی گفته اینو؟

‫شنیدم دیگه... تا نباشد چیزکی، ‫مردم نگویند چیزها.

‫من از هیچکس اسلحه نخریدم. ‫از کونشون حرف درنیارن.

‫- خب اسلحه رو قراره چیکار کنم؟ ‫- من چه بدونم؟

‫قراره کسی رو بزنم؟ من قاتلم؟

‫پسرم، اونایی که اینو میگن رفقای تو هستن. ‫وقتی همه یه چیزی رو گفتن، ترسیدیم.

‫گفتیم شاید با اونطور رفتن دختره، ‫غرورت جریحه‌دار شده.

‫تو به حرف مردم توجهی نکن. اینا به زور هم شده ‫آدم رو مجبور به جنایت می‌کنن. احمقم؟

‫بابا ما هم باور نکردیم که.

‫ولی خب منم خواستم بیام با خودت حرف بزنم ‫و از زبون خودت بشنوم.

‫شنیدی. نگران نباش. همچین اتفاقی نمی‌افته.

‫باشه پس.

‫فرض کنیم پیداش کردی. چیکار می‌کنی ‫با این دختره؟ چه حرفی داری باهاش؟

‫ازش می‌پرسم که آیا بهش بدی کردم؟

‫میگم من چیکارت کردم که بدون یک کلمه ‫گذاشتی فرار کردی؟

‫- خب بگی چی میشه؟ ‫- منظورت چیه؟ دلیلش رو می‌فهمیم.

‫من حق ندارم حقیقت رو بدونم؟ ‫قراره کل زندگی‌ام رو با علامت سوال بگذرونم؟

‫من آدم بی‌غرور و بی‌حیثیتی‌ام؟ ‫ضمناً من چیکارش کردم؟

‫باشه، اینکه جرات روبرو شدن باهام رو نداره می‌فهمم. ‫اما حداقل آدم نمی‌تونه یه زنگ بزنه، پیام بده...

‫و بگه برادر من، من تو رو نمی‌خوام، ‫باهات ازدواج نمی‌کنم، برو به جهنم؟

‫اگه این‌طوری صادقانه می‌گفت ‫من چیکارش می‌کردم مگه؟

‫بیخود حرف نزن محض رضای خدا. همچین چیزی میگه آخه؟ ‫هیچکس به یکی دیگه همچین حرفی نمی‌زنه. کجا زندگی می‌کنی؟

‫- پس می‌بینه چی میشه. ‫- چی رو می‌بینه؟

‫معنی اون مدل گذاشتن و رفتن رو.

‫- یعنی چطور؟ ‫- می‌بینه دیگه.

‫- پسرم یه‌کم قبل میگفتی مگه من قاتلم؟ ‫- بازم میگم.

‫ولی اگه اینو ازش نپرسم و نگم من چیکارت کردم ‫تا آخر عمر توی دلم می‌مونه.

‫بعد از این دیگه هیچ کاری نمی‌تونم بکنم.

‫- تو این حرف‌ها رو اینجا یاد گرفتی؟ ‫- کدوم حرف‌ها؟

‫ - اینطور مرموز حرف زدن رو. بلد نبودی این مدل رو. ‫- چی میگم مگه؟

‫فهمیدم. برنمی‌گردی.

‫- نه ‫- باشه. برنگرد ببینیم.

‫خب چطور پیداش می‌کنی؟ دو ماهه علافی اینجا. ‫هیچ خبری اثری ازش هست؟

‫نه.

‫پسرم استانبول یه شهر بیست میلیونیه.

‫بالا و پایینش معلوم نیست. محشر کبراست ‫اینجا. چاه عمیقه اینجا.

‫توی این دریای انسان، میشه کسی رو پیدا کرد؟

‫بهت برنخوره ها ولی تو یه گرم عقل هم نداری.

‫آدم برای دو کلمه حرف زدن، به این همه بدبختی ‫تن میده؟ ببین حال و روزت رو آخه.

‫- حال و روزم چشه؟ ‫- پسرم از کجا می‌دونی هنوز اینجاست؟ جای دیگه‌ای باشه چی؟

‫آنکارا هست، ازمیر هست، سامسون هست. ‫دیاربکر، کونیا (قونیه). ترکیه به این بزرگی.

‫پسرم به من گوش کن. تو هر کاری از دستت ‫برمی‌اومد کردی. درونت آروم و وجدانت پاکه.

‫از این به بعدش رو دیگه اون می‌دونه.

‫بالاتر از اون هم تقدیر خداست قطعاً.

‫وقتی پدر و مادرش هم ولش کردن، درسته تو ‫اینطور دنبال اون سرگردون شدی و راه افتادی؟

‫بخصوص مصرانه افتادن دنبال دختری که تو رو ‫نمی‌خواد، یه‌کم بیشترش معنی دیگه‌ای داره ها بابا.

‫بیا ما برگردیم خونه‌مون. با کار و بار و زندگی مشغول میشی ‫و به مرور فراموش می‌کنی. همه چی هم روبراه میشه.

‫یالا پسرم. برگردیم خونه‌مون.

‫ببین اولین بار یه چیزی برات تعریف می‌کنم. ‫برگردی یا برنگردی تصمیم خودته.

‫چیزی که تعریف می‌کنم رو ‫تا زنده‌ای فراموش نکن.

‫یه سال بعد از وفات پدر خدابیامرزت...

‫به نظر می‌رسید عادت کردیم ‫...ولی نمی‌خوردیم و شادی نمی‌کردیم

‫همینطوری زندگی می‌کردیم. ‫به تعبیر درست‌تر، تلاش می‌کردیم که زندگی کنیم.

‫یه روز توی مغازه نشسته بودم ‫که یه چیزی ذهنمو درگیر کرد.

‫گفتم ما انقدر گرفتار رنج خودمون شدیم که...

‫وقت نکردیم احوالی از این دختر بپرسیم که ‫ حالش خوبه یا بده، چیکار می‌کنه تو خونه.

‫یاد مادرت افتادم.

‫تازه عروس جوون...

‫بعد از مرگ خدابیامرز، ‫نخواست بره خونه پدر و مادرش.

‫هنوز جنازه تشییع نشده بود که اومد پیش من...

‫گفت بابا اگه اجازه بدی ‫من تا آخر عمرم اینجا بمونم.

‫گفت می‌خوام پسرمو تو خونه‌ی باباش بزرگ کنم.

‫گفت فقط منو از یوسفم جدا نکنین...

‫همه کارهاتون رو انجام میدم، ‫کمک دستتون میشم.

‫سرافکنده‌تون نمی‌کنم و نمی‌ذارم ‫حرف و حدیثی پیش بیاد.

‫منم گفتم باشه دخترم. هر طور راحتی.

‫یه مدت گذشت. تو سه ساله اینا بودی...

‫یه روز نشوندم جلوم

‫اول حال و احوالش رو پرسیدم. گفتم خوبی؟ ‫مشکلی چیزی نداری؟

‫ببین اینو هم برای اولین بار بهت میگم.

‫همون‌قدر که بابات پسرمه، عموت پسرمه...

‫من الآن به اندازه‌ای که تو رو دوست دارم

‫اون دختر رو هم بیشتر از اولاد خودم دوست داشتم. ‫همچین دختر جسور و بامعرفت و صاحب توکلی رو.

‫گفت نه بابا زیر سایه شما هیچ مشکلی ندارم.

‫اما بعدش گفت زندگی بدون یوسف خیلی سخته برام. ‫جایی که اون نباشه نمی‌تونم نفس بکشم.

‫گفت می‌خوام یه روز همه چی رو حتی رضا رو ‫بذارم و برم پیش اون.

‫تعجب کردم. هیچی نتونستم بگم.

‫تا اون لحظه و اون سنم، توی اطرافیانم ‫.چنین عشق و صداقتی ندیده بودم

‫از اینجام یه دردی بلند شد. قلبم...

‫آنچنان از هیجان تپید که نتونستم خودمو نگه دارم ‫و دست‌هاشو گرفتم بوسیدمشون و به صورتم کشیدم.

‫ولی از اون روز به بعد هم، همه‌اش ‫با این ترس که...

‫نکنه این زن پاک ما رو ول کنه و ‫تنهامون بذاره زندگی کردم.

‫به هیچکس هم چیزی نگفتم. ‫می‌گفتم هم چه فایده‌ای داشت

‫توی این زمانه‌ای که هیچکس جز خودش کسی ‫رو نمی‌بینه و به کسی باور و اطمینان نداره

‫و تا خرتناق توی گرفتاری‌های شخصی فرو رفته

‫چنین چیزی رو کی و چطوری درک می‌کرد؟ ‫اگه درک بکنه چه کاری ازش ساخته است؟

‫به هرحال

‫حول و حوش یه ماه گذشت...

‫یه روز عصر...

‫یه بچه دوان‌دوان اومد مغازه...

‫ولی از در که وارد شد من فهمیدم.

‫گفت عمو برهان، آسیه خانم خودش رو دار زده.

‫تو دردانه‌ی همچین مادری هستی پسرم.

‫دیگه دنبال زنی که تو رو نمی‌خواد، تو رو دوست ‫نداره و عشقش رو از تو دریغ می‌کنه نیُفت.

‫حتی اصرار نکن که اون رو زن و همسر خودت کنی.

‫هیچکس از همچین ازدواجی خیر نمی‌بینه.

‫شرمنده ولی، بمون گفتن برای کسی که ‫می‌خواد بره بی‌اخلاقی و بی‌ناموسیه.

‫رضا چطوری؟

‫خوبم. ممنون. تو چطوری؟

‫- هنوز این اطرافی؟ ‫- بله. خیر باشه؟

‫راستش دیشب یه عملیات ضد فحشا انجام شده. ‫یه عده دختر رو بازداشت کردن.

‫از بعضی‌ها هم درباره هجران پرسیدن. ‫یکی هم گفته می‌شناسدش.

‫فقط چون دختره قرصیه، مطمئن نیستن راست میگه یا نه؟ ‫میگن بهتره خودتون هم بیاید حرف بزنید.

‫چی شده؟

‫راستش الآن گفتنش یه‌کم مضحکه ولی من ‫این دختر رو درست حسابی نمی‌شناسمش.

‫- کی رو؟ هجران رو؟ ‫- بله

‫درسته ما نامزد بودیم ولی شاید اگه ‫توی خیابون ببینمش، نشناسم.

‫واقعیتش کلهم دو بار دیدمش. ‫هر دو بار هم دو کلمه حرف نزدیم.

‫- خب؟ ‫- خب که...

‫اگه الآن پیدا بشه و بگه تو کی هستی ‫من چی باید جواب بدم؟

‫درسته ولی پسرم تو برای پیدا کردنش چند ماهه ‫ اینجایی. اصلاً تا بحال به این فکر نکرده بودی؟

‫همچین چیزی یادمه انگار. اون روز تو دستش ‫کتاب اینا بود. کتاب هم اگه نداشت...

‫حال و هوای دانشجویی داشت ‫یا تیپش اونطوری بود.

‫نمی‌دونم راستش. کامل یادم نمیاد.

‫- تو مطمئنی این همون دختره؟ ‫- بله مطمئنم.

‫شاید قضیه‌ی دانشجویی رو قاطی کنم ولی...

‫خودش بود. ساکت و ازخودراضی.

‫دو تا کاپوچینو خورد

‫بعدش هم به خاطر دود سیگارم، ‫چپ‌چپ نگاهم کرد و جاش رو عوض کرد.

‫به‌نظرم شما درگیر من نشید. اون ییلماز قرمساق ‫رو پیدا کنید. اون وقت همه چی معلوم میشه.

‫ییلماز کیه؟

‫- قوّاده. همه‌ی اینا می‌شناسنش. ‫- درست حرف بزن.

‫حق دارید. اگه یه‌کم آرایش و فلان داشت ‫شبیه بود ولی اون دختر دانشجو بود.

‫همون اوایل هم دانشگاه رو ول کرد و برگشت.

‫- کیه این دختر؟ ‫- به تو مربوط نیست. تو بگو می‌شناسی یا نه؟

‫- نمی‌شناسم. اصلاً ندیدم. ‫- گوش کن ییلماز

‫قبلش بگم بعداً دلخوری پیش نیاد.

‫اگر فردا روز معلوم بشه این دخترو می‌شناختی ‫اون یکی پات رو هم من می‌شکنم تا آخر عمرت شَل بشی.

‫حله؟ موافقی؟

‫جناب بازرس الآن چه لزومی به این کار هست؟

‫اینجا چیزی مربوط به من نیست که. ‫چرا الکی دروغ بگم آخه؟

‫اون رو خدا می‌دونه ولی از من گفتن بود.

‫ضمناً میدونی من بازرس نیستم. ‫دم به دقیقه به من نگو بازرس.

‫- قسم می‌خورم نمی‌دونستم. ‫- الآن فهمیدی. دیگه نگو.

‫باشه نمی‌گم. فقط نفهمیدم من خیلی آروم ‫دارم حرف می‌زنم، شما چرا تند شدی؟

‫این روزها همه چقدر عصبانی‌ان!

‫برادر، ما قبلاً همدیگرو ملاقات کردیم؟

‫برادر؟ برادر؟

‫الآن تو رو یادم اومد. ‫توی کشتی به من دستمال ندادی؟

‫نمی‌دونم قضیه چیه ولی معلومه ناراحت هستین.

‫تو دوست خوبی به نظر می‌رسی. ‫ببین من اطرافیانم زیادن.

‫اگه یه شماره تماس بهم بدی، ‫منم یه پرس‌و‌جویی می‌کنم.

‫اگه چیزی دستگیرم شد، بهتون خبر میدم. ‫باشه؟

‫خوبه. ممنون.

‫دستت درد نکنه.

‫- با این دختر چه نسبتی دارین؟ ‫- از نزدیکامونه.

‫خب باشه.

‫خدا به همراهتون.

‫همون‌طور که گفتم اگه چیزی فهمیدم ‫حتماً تماس می‌گیرم. باشه؟

‫- ممنون ‫- به سلامت

‫الو؟

‫تو راهم... باشه دارم میام.

‫استاد متوجه شدی آب دریا خیلی سبزه؟

‫الهی زنده باشی برادر من.

‫مگه میشه متوجه نباشم؟ ‫منم دو روزه به همین فکر می‌کنم.

‫سر کار نذاشتید که استاد. درسته؟

‫این چه حرفیه برادر؟ ‫من امروز صبح تو ایستگاه گفتم همینو.

‫گفتم این دریا سبز شده مثل مالدیو. ‫چیکار می‌کنن باهاش؟ رنگش می‌کنن؟

‫گفتن زلزله میشه و فلان و مسخره کردن.

‫پس استدلال تو چیه؟

‫- برکت؟ ‫- چه برکتی؟ ماهی؟

‫نه برادر. چه ماهی‌ای؟

‫- باکتری. ‫- باکتری چی؟

‫یه مشتری خاص دارم، پروفسوره. دیگه از ‫کنجکاوی نتونستم صبر کنم و زنگ زدم پرسیدم.

‫به خاطر یه باکتری به اسم ‫فیتوپلانکتون این‌طوری شده.

‫عجب

‫فیتو پلانک تون

‫برادرم درسش رو خوب یاد گرفته.

‫برادر اینو این‌طوری نگی باور نمی‌کنن ‫احمق‌ها. منم حفظش کردم.

‫بادهایی که از بیابون‌های آفریقا ‫میان هم تاثیر میذارن.

‫این بخش‌اش یه‌کم پیچیده هست برادر.

‫هرسال این‌طوری می‌شده ولی ‫چون زیاد طول نمی‌کشیده، متوجه نمی‌شدن.

‫امسال هم که هوا خوبه، زیاد طول کشیده

‫در نهایت گفت چیز خوبیه. دریا خودش ‫رو پاکسازی می‌کنه و فلان.

‫اینم به معنای فراوانی نعمت و ماهی در ‫سال آینده هست که خب چیز خوبی‌ هست.

‫خب این همون چیزیه که من میگم دیگه.

‫خب دیگه.

‫خب نداره که. جواب درست ماهی هست دیگه؟

‫برادر تو مهمترین بخش قضیه رو ول کردی ‫و چسبیدی به ماهی. من اونو میگم.

‫از این نظر نمره‌ کم می‌کنم ازت. میدونی؟

‫آره. جلوی خونه‌ایم الآن.

‫باشه. خیابون نیلوفر، پلاک 3.

‫دختر؟ بیام؟ چیکار کنم؟

‫- نه ولی خیلی طولش نده. ‫- باشه.

‫بگیر.

‫فرید اومده.

‫یه دفعه دیگه منو بزنی، یه گلوله ‫خالی می‌کنم تو سرت.

‫چطور میشه؟

‫حالا می‌بینی. اسلحه جور کردم. ‫وقتی بیاد می‌بینی.

‫باشه ببینیم.

‫تو چه جور آدمی هستی هان؟ حیوون!

‫عصبی‌ام دیگه. مقصر خودتی. ‫اون مواقع باید ازم فاصله بگیری.

‫ببین فرید. داری زیاده‌روی می‌کنی ها. ‫بد میشه ها!

‫چی میشه ها؟ چی میشه؟ ‫چیکار میکنی؟ بگو ببینم.

‫تو همینطور ادامه بده. ادامه بده. ‫می‌بینی چی میشه.

‫هیچ گهی نمی‌خوری.

‫بازم همینطور کتک می‌خوری ‫و می‌نشینی سر جات.

‫چی از جون من می‌خوای تو؟ ‫چی می‌خوای؟

‫چی باید بخوام از تو؟

‫- از پلیس خواستنم ‫- واسه چی؟

‫- دنبال دختره می‌گردن. ‫- کی؟

‫- کی؟ گیزم دیگه. ‫- کی دنبالشه؟

‫نزدیکانش.

‫یه جوونی همسن و سال ماها. ‫رییس آشناشون دراومده.

‫- تو رو از کجا پیدا کردن؟ ‫- از طریق پریهان.

‫- کدوم پریهان؟ ‫- پریهان دافه.

‫خب چرا تو رو گفته؟

‫تو عملیات دیشب اونم گرفتن.

‫رییس هم تک تک دخترها رو آورده و ‫عکس دختره رو نشون داده.

‫ با این احمق یکی دو بار تو کافه دیدیمش.

‫بد آورده بودن به همدیگه.

‫تا عکس رو دیده گفته می‌شناسمش. ‫شانس آوردیم با اون دانشجوئه اشتباه گرفته.

‫اونجا قسر در رفتیم.

‫- گیزم خبر داره؟ ‫- نگفتم بهش.

‫نکن. بدبخت خوابیده.

‫فرید!

‫این بی‌شرف رو کاری ندارم. تو چته هان؟ ‫اصلاً خجالت نمی‌کشی؟

‫چی میگی بابا؟ من چیکار کردم الآن؟

‫چه غلطی کردی تو؟

‫- فرید نکن. ‫- چی گفتی پفیوز؟

‫ییلماز کجا میری؟

‫با فرید توی فیسبوک آشنا شدن.

‫با منم از طریق فالوورهای مشترکمون ‫آشنا شدیم و حرف زدیم.

‫گفت باباش می‌خواسته به یک پیرمرد شوهرش بده ‫و این و مادرش مخالفت کردن و کتکشون زده.

‫گفته بوده که اگه زنش نشی، شکنجه‌ات ‫می‌کنم، حتی بهت تجاوز می‌کنم.

‫طبعاً ناراحت شدیم.

‫چیز دیگه‌ای هم به عقلمون نرسید. ‫بس که زیاد پیش میاد این چیزها.

‫یه روز گفت من نمی‌تونم و می‌خوام فرار کنم ‫و از ما کمک خواست.

‫اولش خیلی توجه نکردیم. ‫درواقع فاصله گرفتیم.

‫نتونستیم به دختری که نمی‌دونستیم وجود ‫خارجی داره یا نه اعتماد کنیم.

‫یه روز دیگه بهم گفت من فردا ‫ گفتیم باشه بیا. فرار می‌کنم ازمیر.

‫گفتیم اونجا بلایی سرش نیاد. بیاد بشناسیمش ‫و ببینیم چیکار می‌تونیم بکنیم.

‫یه عصری اومد توی تاکسیم دیدیم همو.

‫موقع حرف‌زدن، بهش مشکوک شدیم ‫ولی خیلی گیر ندادیم بهش.

‫گفت از بویابات نه، از آفیون اومده. بعد که کارت ‫ملی‌اش رو دیدم، گفت اونجا دنیا اومدم ولی نمی‌شناسم.

‫از ترس اینکه یکی بشناسدش یا به پدر و مادرش ‫و پلیس خبر بده، اسمشو عوض کرد به گیزم.

‫به هر چی قسم می‌خورم که من تقصیری توی ‫ورودش به این جور کارها ندارم.

‫یه دختره بود باهاش دوست شده بود. ‫اون مخشو زده بود.

‫فرید دیوث هم تا فهمیده، ‫خودشو انداخته بود وسط.

‫من تا فهمیدم، مخالفت کردم و مانع شدم ولی ‫فرید چاقو گذاشت رو گلوم و کتکم زد.

‫وقتی دیدم من به خاطر اون دارم کتک می‌خورم ‫و اون صداش در نمیاد و پشت اون دراومد...

‫خورد شدم. خیلی زورم اومد.

‫اون مفعول هر روز منو می‌زد. مسخره ‫می‌کرد و سیلی می‌زد.

‫ولی اینقدر بهم برنمی‌خورد. اینقدر رنجیده نمی‌شدم. ‫این دفعه دو تایی دست به یکی کردن...

‫تحقیر کردنشون و مسخره کردن معلولیتم...

‫انقدر برام سنگین بود که...

‫من برای اون برادری کردم.

‫محافظت کردم. توی هر مشکلش، پا پیش گذاشتم.

‫الآن دارم برمی‌گردم به زادگاهم. ‫دیگه چیزی بهم مربوط نیست.

‫ولی بازم دلم راضی نشد زیر دست ‫اون بی‌شرف نابود بشه.

‫نخواستم بلایی سرش بیاد. خواستم به پلیس ‫بگم ولی نمی‌دونستم درسته یا نه.

‫واسه همین تصمیم گرفتم به تو بگم.

‫تو کی هستی مردک؟

‫- بله ‫- چی بله مردک؟

‫دارم میگم کی هستی؟

‫تو کی هستی؟ نشناختم؟

‫- همون بهتر. بشناسی یعنی بابات رو شناختی. ‫- خفه شو مردک.

‫تو زنگ زدی. زر نزن بگو چی می‌خوای.

‫وای وای وای. زیادی کنجکاوت شدم پسرکم.

‫دوست دارم از نزدیک صورت مبارکت رو زیارت کنم. ‫اگه مقدوره یه چایی مهمونت کنم هان؟

‫باشه. الآن آزادم. کجا بیام؟

‫الو

‫باشه. ولی قبلش بگو کی هستی؟

‫بهتر نیست رو در رو بگم بهت؟

‫#مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد#

‫- کجا رو نگاه می‌کردی؟ ‫- گارسون رو.

‫بگیر. برای تو گرفتمش.

‫- چیزی می‌خوای؟ ‫- نمی‌خوام.

‫ببین منو. چای بیار.

‫خب اگه چیزی نمی‌خواستی چرا ‫گارسون رو نگاه می‌کردی؟

‫این‌طوری نگاه نکن ها. عصبی نکن آدمو.

‫نکنه چلاقه برگشته؟ هان؟

‫جدی می‌پرسم. امروز دو بار زنگ زدم ‫تلفن ابنه‌ای خاموش بود.

‫نمی‌دونم برگشته یا نه ولی میگه ‫برم پیش خودش.

‫چرا؟

‫می‌خواد تو رو به بزرگ‌های ولایتش بفروشه؟

‫بهش بگو دیوونه‌ام نکنه وگرنه میرم ‫یه آشی براش بپزم یک وجب روغن روش.

‫چیزی شده داداش؟

‫داداش چیزی زدی؟ چیه زل زدی؟

‫مرتیکه با تو ام. نمی‌شنوی؟

‫با چه رویی اومدی تو؟! ها؟! ‫با چه رویی؟

‫کارهایی که کردی بس نبود؟

‫شکنجه‌هات بس نبود؟ بس نبود ها؟

‫بیا مامان جان. بیا بیا. زود باش.

‫- تو بمون و اصلاً بیرون نیا. ‫- می‌کشمت. می‌کشمت.

‫مهمت! ولش کن مهمت!

‫مهمت ول کن دخترمو.

‫ولش کن مهمت. ولش کن. ولش کن.

‫ولش کن... خفه‌اش می‌کنی... ول کن.

‫آهای همسایه‌ها!

‫به دادم برسید... ول کن.

‫آهای همسایه‌ها... ولش کن

‫ولش کن مهمت.

‫- کمک کنید. ‫- آروم باش مهمت.

‫آروم باش مرد.

‫می‌کشمت.

‫ولم کن... می‌کشمش.

‫آروم باش.

‫باشه. آروم باش.

‫باشه. بریم خونه. آروم باش.

‫چه کردی؟

‫چیکار باید بکنم. اومدم دیگه.

‫مهمت؟

‫مهمت؟

‫مهمت؟

‫- چیه؟ ‫- چیزی شده؟

‫ نه بابا. چی بشه سر صبحی؟

‫گفتم عیده. باز کردم یه صدایی تو خونه بپیچه.

‫دخترم دست بابات رو ببوس.

‫عیدت مبارک عزیزم.

‫آفرین بهت.

‫- عیدت مبارک. ‫- تو هم همینطور.

‫بلند شو دخترم.

‫پاشو سر جات بخواب.

‫پاشو مامان جان.

‫هجران؟ خوابی؟

‫دخترم دیدم تو نیومدی، من اومدم.

‫هجران؟!

‫چیکار کردی با اینجا؟ عین دسته گل شده.

‫کی این همه کار رو انجام دادی؟

‫فکر می‌کردم داری سرتو گرم می‌کنی برای خودت.

‫اولش همینطوری شروع کردم ولی ‫بعدش نتونستم دوام بیارم.

‫تا گفتم بذار اینم درستش کنم ‫اونم درست کنم که دیگه این‌طوری شد.

‫خدایی خیلی خوب شده.

‫- دستت درد نکنه. ‫- نوش جان.

‫چایی‌ات رو هم بردار.

‫کی می‌دونه خدابیامرز اگه زنده بود ‫چقدر خوشحال می‌شد.

‫هیچوقت جرات نکردم بپرسم. ‫ ننه چطوری مرد؟

‫درست مثل زندگی کردنش. ‫بی سر و صدا رفت بیچاره.

‫گفتم شب اول رمضانه. شاید روش نشه ‫واسه سحری چیزی بخواد، غذا آوردم.

‫سینی آماده کردم و اینجا گذاشتم. ‫اونم اینجا خواب مونده بود.

‫گفتم مادر بلند شو غذا آوردم. ‫گفته بودی روزه می‌گیرم، یه لقمه بخور.

‫وقتی بلند نشد، فکر کردم خوابه. ‫اینجاشو تکون دادم.

‫دست که زدم، سرش افتاد به جلو.

‫بدون مزاحمت، بدون اینکه وبال کسی باشه.

‫کفنش هم حاضر کرده و تو کمد گذاشته بود.

‫به خاطر اون کووید لعنتی هم، ‫همون روز خاک شد.

‫هیچکس نتونست بیاد. مراسم هم نگرفتن.

‫بابات و آخوند و چند نفر دیگه نمازش رو خوندن. ‫بعد از نماز ظهر هم کنار بابابزرگت دفنش کردیم.

‫انسان همینه دخترم.

‫همینطور که اینجا نشستی، یهو می‌بینی رفتی.

‫این همون دختره نیست که پارسال ‫تو سریال تپه بازی می‌کرد؟

‫خودشه

‫ولی نمی‌گفتی نمی‌شناختم. بوتاکس کرده. ‫دماغمش هم عمل کرده.

‫عجب گهی بالا آورده. چه صورت خوشگلی داشت. ‫الآن انگار نفرین شده.

‫مامان یه چیزی میگم ولی بد برداشت نکن.

‫بگو دخترم. چرا بد برداشت کنم؟

‫موقع تمیز کردن اینجا به ذهنم رسید. ‫راستش یه‌کم هم با فکر اون تمیزش کردم.

‫نمی‌دونم چی میشه ولی اگه بشه با ‫بابا صحبت کنی و نظرش رو بدونی.

‫درباره چی باید حرف بزنم؟

‫میشه من از این به بعد اینجا زندگی کنم؟

‫این وضعیت، درست‌بشو نیست.

‫یه‌کم دور باشم، همه آروم میشن. ‫آب از آسیاب می‌افته شاید.

‫بیشتر از همه بابام.

‫خیلی فشار کشیده بیچاره.

‫آخه با خونه به این بزرگی ‫چه لزومی داره دخترم؟

‫درسته اینجا رو درستش کردی. باز میای ‫اینجا نفسی تازه می‌کنی ولی...

‫نمی‌دونم اینجا مستقر شدنت چطوری بشه.

‫منم به خاطر همین میگم دیگه مامان.

‫به قول خودت خونه به اون بزرگی ‫ولی حبس شدیم موندیم توش دیگه.

‫نمی‌تونیم نفس بکشیم. انگار هر روز ‫داره تنگ‌تر میشه.

‫یه نگاه به حال و روز «منکشه» بنداز. ‫بچه نه شادی داره و نه جنب و جوش.

‫حال و روز تو هم که معلومه. همه‌اش توی فکر و ‫خیال و ترس داریم دست و پنجه می‌زنیم.

‫با کوچکترین صدای در، زهر ترک میشیم. ‫چیزی زمین می‌افته، دلمون می‌ریزه.

‫واسه اینکه صدایی درنیاد، چایی هم ‫هم نمی‌زنیم دیگه.

‫چی میگی؟ حرف می‌زنی با بابا؟

‫- خوش اومدی. ‫- سلامت باشی.

‫- سالاد هم حاضره. من برم دیگه. ‫- باشه دخترم.

‫مشق‌هاتو تموم کردی جانم؟

‫ریاضی رو تموم کردم. الآن هم دارم ‫تعلیمات اجتماعی می‌نویسم.

‫آفرین.

‫چی شده یه دونه‌ام؟ چرا گریه می‌کنی؟

‫چی شده دختر؟

‫بابا داره مامان رو کتک می‌زنه.

‫اصلاً نترس باشه؟ من اینجام.

‫مشق‌های تعلیمات اجتماعی رو ننوشتم.

‫- باشه، فردا باهم می‌نویسیم. ‫- نمیشه. فردا اولین کلاسه.

‫پس باهات میام مدرسه و با معلمت حرف می‌زنم ‫ و اجازه می‌گیرم فرداشب باهم می‌نویسیم.

‫- باشه. ‫- الآن هم بخواب. من برم پیش مامان

‫باشه.

‫- خوبی؟ هنوز درد می‌کنه؟ ‫- خوبم. خوبم دخترم.

‫همه چی رو مرتب کردم و گذاشتم سر جاش.

‫دستت درد نکنه.

‫- من دیگه برم تا نیومده و منو ندیده باز. ‫- باشه.

‫چیزی شد صدام کن باشه؟

‫نه دیگه حرصش رو خالی کرد. ‫چیزی نمیشه.

‫چیزی شده جوون‌ها؟

‫جوون‌ها با شمام. نمی‌شنوید؟

‫- چرا شنیدیم... ‫- خب؟

‫نه. چی قراره بشه؟

‫برید خونه‌هاتون. ملت خوابن. دردسر نشه.

‫- چه دردسری مثلاً؟ ‫- برو بچه.

‫نصف شبی داستان درست نکنین برام.

‫مهمت چی شده؟

‫چیزی نیست عمو سلیمان. ‫با جوون‌ها داشتم حرف می‌زدم.

‫بابا؟

‫دیگه دست به مادرم نزن.

‫- اگه چیزی هست به من بگو. ‫- تو رو می‌کشمت.

‫همینجا خفه‌ات میکنم و چالت می‌کنم.

‫هرچی دوست داری بکن ولی دیگه اون زن رو نزن.

‫چطوری یوسف؟

‫خوبم آبجی. مامانم اینا می‌خوان ‫باهات حرف بزنن.

‫درباره چی؟

‫نمی‌دونم چیزی نگفتن.

‫- دیگه کی هست؟ ‫- عمه ملک و صاحب کار آبجی دردانه.

‫ببین دخترم بدون هیچ حرف اضافه ‫یه راست میرم سر اصل مطلب.

‫یه معلم بازنشسته هست.

‫منظورم از بازنشستگی اونقدر هم سن بالا نیست. ‫حول و حوش پنجاه ساله. خیلی هم خوبه.

‫باتجربه هست و درد و رنج رو می‌فهمه. ‫آدم خوبیه.

‫لازم نیست بگم آدم متمدنیه بعد از این همه سال ‫معلمی کردن و خدمت کردن به کشور.

‫آدمی که این همه بچه تربیت کرده باشه، ‫بدش چی می‌تونه باشه آخه؟

‫برای اینکه بیکار نباشه، یه کتابفروشی ‫باز کرده تا سرش گرم باشه. وگرنه سرحاله.

‫زنش تقریباً هشت سال پیش سر زایمان مرد.

‫بچه زنده موند. الآن کلاس اوله.

‫یه دختر بزرگ هم داره که توی ازمیر دانشجوئه. ‫ولی ما با اون کاری نداریم.

‫اینجاش خیلی مهمه.

‫همه اینایی که گفتم یه طرف...

‫تو اول طرف رو ببین. رو در رو باهاش آشنا شو ‫حرف بزن بینیم احساست چی میگه و نظرت چیه؟

‫چشمت طرفو می‌گیره یا نمی‌گیره. ‫ببین خوشت میاد یا نمیاد.

‫مهم هم همینه. ما هرچی بگیم بیخوده، دروغه. ‫راست هم باشه، تا یه جایی جوابه.

‫از من بپرسی، میگم راحت میشی.

‫شاید یه‌کم دختر کوچکه سختت باشه ‫ولی اونم فکر نمی‌کنم.

‫این همه سال، خیلی زحمت کشیده تا ‫مثل دسته گل تربیتش کنه.

‫مهمتر از همه این که، اصلاً فکر نکن من بعد ‫قراره تو همه چیز دخالت کنه

‫و بگه این‌طوری بشین این‌طوری پاشو یا ‫بهت گیر بده و حسادت کنه.

‫دیگه تو این سن هم حال و حوصله اینو نداره ‫که هر شب بهت گیر بده و اذیت کنه.

‫مخلص کلام این که اگه برای آشنایی بله بگی ‫بهش خبر خواهیم داد.

‫در زمان و مکان مناسبی همو می‌بینید ‫و حرف می‌زنید.

‫بعدش تو می‌شینی حساب و کتاب می‌کنی ‫و تصمیمت رو می‌گیری.

‫از من می‌پرسی، نیازی به فکر کردن نیست. ‫هم تو خلاص میشی و هم خانواده‌ت.

‫اگه خدا بخواد، یه سال دیگه هم بچه‌دار میشی ‫و همه‌ عادت میکنن و تموم میشه.

‫یه سال بعدش هم همه فراموش کردن. ‫اساساً این دنیای پر عبرت چی داره آخه.

‫با برد پیت هم ازدواج کنی، نهایتاش یکی دو سال ‫فرق داره. همه عین هم هستن. همه مزه کدو میدن.

‫دیدی با آنجلینا جولی چی شدن دیگه؟ ‫خوب و بد همه قاطی میشن و در نهایت میرن.

‫چی میگی مامان؟

‫چیزی نمیخوای بگی؟

‫چی بگم دخترم؟ نای چیزی گفتن مونده برام؟

‫بابام خبر داره؟

‫داره؟

‫اون چی میگه؟

‫حرف بزن خب.

‫چیزی از شما نمیخوام. فقط می‌خوام بدونم ‫راضی به این کار هستید یا نه؟

‫گفت به من ربطی نداره. هر کاری ‫خودش دوست داره بکنه.

‫میدونی گاهی به چی فکر می‌کنم؟

‫این که خونه، ماشین، مغازه و ‫همه چی رو بفروشم...

‫بریم توی یه روستای کوچک اطراف اژه.

‫البته نه لزوماً اون اطراف. آنتالیا هم میشه.

‫چه می‌دونم. «کاستامونیا»، «توکات»... ‫بزنم به سیم آخر «تونجلی» هم میشه.

‫کافیه یه روستای آرامش‌بخش باشه.

‫قبلاً یه عکس توی اینترنت دیدم...

‫اول فکر کردم تصویری از بهشته. بعد دیدم...

‫یه جاییه به اسم «آواجیک» توی تونجلی.

‫دیگه «آرتوین» هست، «هوپا»، ‫«آراویب» و «یوسف‌اوی»

‫ بعد از فارغ‌التحصیلی، خدمت اجباری‌ام رو ‫اونجا بودم.

‫بابا همه جای مملکت، مثل بهشته. ‫بالاخره یه جایی پیدا میشه دیگه.

‫مساله اصلی این نیست. ‫این بهانه هست بیشتر.

‫مساله اصلی، اراده‌ی بلند شدن و رفتنه.

‫اگه بخوام اونجا هم می‌تونم همین کار ‫رو بکنم. یه مغازه باز می‌کنم...

‫نشد هم یه کار دیگه می‌کنم. ‫اون هم نشد...

‫دامداری و مزرعه داری هست.

‫این کارها دیگه مثل قبل سخت نیست. ‫خیلی آسون‌تر و متفاوت‌تره.

‫ماه می پارسال، یادته رفته بودم تشییع ‫جنازه دایی نورالدین؟

‫- آره ‫- اوهوم

‫اونجا توی راه...

‫یه روستایی دیدم که توی مزرعه کار می‌کرد. ‫زدم کنار و یه‌کم تماشا کردم.

‫یه تی‌شرت چسبان پوشیده بود با شلوارک ‫ و کفش اسپرت.

‫یه جوونی بود خوشتیپ‌تر و خوش‌هیکل‌تر ‫از آدم‌های شهری اینجا.

‫ماشین رو زده کنار و ‫موزیک رو باز کرده.

‫به تنهایی داشت حال می‌کرد. ‫خیلی عجیب بود. خوشم اومد.

‫موزیک فانتزی و آرابسک هم نبود ها. صدای خود ‫نشاط ارتاش بود که با این بیشتر حال کردم.

‫چی بود؟

‫به به. بگذریم.

‫نمیگم حتماً این‌طوری باشه.

‫لازم نیست مزرعه داری یا باغداری کنیم. ‫من فقط مثال زدم.

‫وگرنه به چیزهای دیگه‌ای که تو ‫هم خوشت بیاد...

‫و خودت رو درگیر کنی ‫هم می‌تونیم فکر کنیم.

‫مثلاً می‌تونیم عایشه رو ‫اونجا بفرستیم مدرسه.

‫مثلاً یه مدرسه کوچک دولتی که ‫با بچه‌های خلق درس بخونه.

‫پیاده میره و میاد و از شر سرویس ‫مدرسه خلاص میشه.

‫یعنی زندگی رو از زاویه دیگه‌ای تجربه میکنه. ‫از سمت نرمالی یاد می‌گیره.

‫هست همچین جا و کاری ‫که دوست داشته باشی؟

‫- بچگی داشتم ولی الآن یادم نمیاد. ‫- نیست یعنی؟

‫نه. چیزی به ذهنم نمی‌رسه.

‫باشه مشکلی نیست.

‫تو هم به خانه‌داری ادامه میدی و توی خونه ‫که حوصله‌ات سر رفت، میای کمکم می‌کنی.

‫اگه خواستیم صحافی کنیم، ‫میای توی مغازه وایمیستی. نه؟

‫آره میام. گفته بودم که توی ‫شهرستان ما یه بقالی بود...

‫که چند سال من کارهاش رو راست و ریست کردم.

‫دمتم گرم. پس برای تو هم ‫یه مغازه بقالی باز می‌کنیم.

‫بی دردسر و ریسک. بخر و بفروش.

‫مایع ظرفـشویی بیاد و کبریت بره.

‫چی شد؟ اینجا رو که خیلی دوست داشتی؟

‫- باز هم دوست دارم. ‫- پس برای چی میخوای بری؟

‫گاهی ذهنم چیز میشه... ‫یعنی همه‌اش این‌طوریه...

‫که قراره عمر، همه‌اش توی یه جای ثابت...

‫که معلومه فردا چی قراره بشه و همه ‫چی تکراری هست، طی بشه؟

‫گاهی، صبح بلند میشم و یهو می‌بینم ‫این همون صبح دیروزیه

‫صبحِ دیروزی، همون صبح فرداست ‫و اونم یه صبحیه تو سال آینده.

‫ظهرها هم همینطور. ‫عصرها هم.

‫مخصوصاً قبل از خواب.

‫گاهی اونقدر مغزم قاطی میکنه که ‫گمان می‌کنم دارم دیوونه میشم.

‫با خودم میگم دارم به همون چیز فکر ‫می‌کنم ولی اون دیشب بود آخه.

‫نمی‌دونم امروز چندم ماهه ولی یه ‫روز کاملاً متفاوته. دو ماه قبل هم...

‫همین بود، دو سال پیش هم. باز دو ماه دیگه ‫همین میشه، دو سال دیگه هم همینطور.

‫بیخیال بابا.

‫بیخیال. ول کن. پیچیده‌ست. ‫روحیه‌ام رو خراب می‌کنه.

‫یعنی ربطی به اینجا نداره.

‫چه ربطی میتونه داشته باشه آخه این‌طوری؟

‫بهشت اصلی همینجاست.

‫زیبا، ساکت، متمدن. ‫سرزمین دیوژن کَلْبی هست ها.

‫دوستهام اینجان، دوستدارانم، آشناهام.

‫اما مهمتر اینه که تو اینجایی.

‫من به تو چیزو گفته بودم؟

‫اونجا قراره اینطور نباشه؟

‫چی نباشه؟

‫- گفتی این عمر با چیزهای تکراری طی میشه ‫- آره

‫- میگم اونجا هم این‌طوری نمیشه مگه؟ ‫- کجا؟

‫جایی که بریم.

‫چی شد؟

‫خیلی خوشم اومد.

‫الآن که گفتی جایی که بریم.

‫یعنی تفکرم رو حمایت کردی.

‫شریک شدی و شوهرت رو کمک کردی.

‫یه زن سالم، یه همسر قابل اعتماد ‫و یه رفیق خوب این کار رو می‌کنه.

‫حتی خودشم هم خوشش نیاد ‫به افکار شوهرش اهمیت میده.

‫بله... اونجا هم اونطوری میشه.

‫همینطوره

‫«کشور جدیدی نمی‌توانی پیدا کنی»

‫«دریای دیگری نمی‌توانی پیدا کنی. ‫هرجا بروی، این شهر دنبال تو خواهد آمد.»

‫«دوباره در همان خیابان ها سرگردان خواهی شد. ‫در همان محله پیر خواهی شد.»

‫«باز در همان خانه‌ها موهایت خاکستری خواهد شد.» ‫[شعرِ کنستانتینوس کافاویس]

‫از این خلاصی نیست.

‫نیست ولی باز باید یه کاری کرد.

‫یه حمله ای باید کرد. ‫یه حرکتی باید زد.

‫وگرنه بدون انجام کاری، آدم خلاص نمیشه.

‫درسته یه‌کم خودفریبی به نظر میاد ولی...

‫چه اشکالی داره؛ اگه فایده‌ای داره، ‫آدم بتونه خودش رو گول بزنه.

‫حتی اگه لازم باشه، می‌تونه به خودش ‫دروغ هم بگه، نظم رو به هم بزنه.

‫باید بتونه عادت‌ها رو تکه‌پاره کنه.

‫مثلاً صبح سر کار نره.

‫چه می‌دونم، ناهار رو نصف شب بخوره.

‫بچه‌ها رو نفرسته مدرسه. به هرحال ‫باید یه کاری بکنه.

‫باید یه کاری بکنه. ‫باید یه کاری بکنه.

‫اینو میگی ولی اونجا هم برای خودش یه ‫نظمی خواهد داشت، مثل هرجای دیگه.

‫آفرین. درسته. خیلی درسته.

‫بله

‫اونجا هم برای خودش یه نظمی خواهد داشت. ‫باریکلا. قطعاً خواهد داشت.

‫حیوانات هم درون یک نظم مشخص زندگی ‫می‌کنن. چرا؟ چون مجبورن.

‫خیلی درست میگی.

‫نظم، گریزناپذیره. ‫مجبوری و بایدی هست.

‫ولی...

‫چیزی که می‌خوام بگم یا درستش چیزی که میخوام بگم ‫ولی به خودم نمیتونم ‌بفهمونم دقیقا این نیست.

‫در این مورد تو حق داری، اون جداست. ‫اما چیزی که می‌خوام بگم...

‫اینه که توی این حالتی که حوصله نداری یا دلت می‌گیره

‫یا مثل من احساس سنگینی می‌کنی، ‫باید یه کاری بکنی.

‫یه حمله، یه تغییر ایجاد کردن.

‫منظور درست همینه ها. تغییر ‫ایجاد کردن... توانستن.

‫دارم از تلاش برای رهایی از اون ‫احساسات بد و غلط حرف می‌زنم.

‫من اینطور فکر می‌کنم. یه‌کم قبل‌تر ‫اشتباه تعریف کردم. تو حق داشتی.

‫وگرنه... البته خب.

‫اگه امکان داشت توی جایی که هستی و بدون به هم زدن ‫نظم، تغییری ایجاد کنی من هیچ مشکلی ندارم.

‫چه نیازی به این همه زحمت هست؟

‫ولی نمیشه... نمیشه.

‫بدون انجام چیزی، بدون تغییر چیزی ‫این مصیبت ابداً تموم نمیشه.

‫وگرنه حرفت درسته.

‫اونجا هم نظمی برپا خواهد شد ‫حتی اگر همون قبلی نباشه.

‫اونجا هم ناهار خورده خواهد شد، شام درست خواهد شد. ‫حمام خواهد شد و لباس شسته خواهد شد.

‫بچه‌ها مشق خواهند نوشت. ‫انجام خواهد شد که خواهد شد.

‫درست میگی. ولی منم درست میگم.

‫چون که بدون انجام کاری، بدون تغییر چیزی ‫بدون هیچ حرکتی...

‫به طور قطع این حس نمیره.

‫اینجای انسان، مثل سنگ جا خوش می‌کنه.

‫میدونی این چه نوع حسیه؟

‫- توالت کجا بود؟ ‫- اونجا

‫- یه سر به عایشه بزن ‫- باشه

‫یکی زنگ زد.

‫مامانم زنگ زده. این اواخر ‫مدام زنگ می‌زنه.

‫خودشه.

‫- زنگ نمی‌زنی بهش؟ ‫- فردا. الآن نمی‌کِشم.

‫عایشه داره کیف می‌کنه. دو تا ‫دوست پیدا کرده بازی می‌کنه.

‫- خوبی؟ ‫- خوبم خوبم.

‫یه‌کم مست‌ام ولی خیلی خوشحالم.

‫تو نگران من نباش.

‫چرا خوشحال نباشم آخه؟

‫تو روبروم هستی. دخترم با ‫دوست‌هاش بازی می‌کنه.

‫می‌خوریم و می‌نوشیم.

‫یه مرد دیگه چی می‌تونه از این زندگی بخواد؟

‫چرا از مادرت خوشت نمیاد؟

‫هم ضعیفه و هم لاغر. ‫از این آدم‌ها خوشم نمیاد.

‫- بابات چی؟ ‫- بابام چی شده؟

‫اون رو چرا دوست نداری؟

‫بابام رو دوست دارم ولی ‫اون منو دوست نداره.

‫- می‌خوای؟ ‫- آره

‫عایشه خوابید؟

‫اصلاً بیدار نشد که بچه.

‫پس بدون مسواک‌زدن خوابوندی؟

‫امروز هم این‌طوری باشه. ‫چیزی نمیشه که.

‫از خستگی سرم گیج میره.

‫منم ولی خوب شد. خیلی وقت ‫بود بیرون می‌رفتیم.

‫شب یه‌کم زیاده‌روی کردم؟

‫- چی رو؟ ‫- مشروب رو. حرف زدن رو.

‫حس کردم یه‌کم حرف مفت می‌زنم ‫ولی نتونستم خودمو کنترل کنم.

‫نه. حرف زدی دیگه.

‫اینطور مواقع حس می‌کنم تحقیر می‌کنی. ‫تحقیر که نه، سرزنش می‌کنی.

‫یه ذره هم واسه این پرسیدم.

‫- مگه میشه همچین چیزی؟ چرا سرزنش؟ ‫- نمی‌دونم.

‫مست هم که باشم، همه‌اش ‫متوجه این میشم.

‫اغراق می‌کنی باز.

‫گاهی فقط حوصله‌ام سر میره.

‫بی‌حوصله هم نه، فقط حرف‌هاتو نمی‌فهمم. ‫ولی اون طور که میگی نیست.

‫- باشه من می‌خوابم. ‫- باشه منم دارم میام.

‫- مراقب باش سرما نخوری. ‫- باشه.

‫- به نظرم تو قبل خواب مخصوصاً سیگار می‌کشی. ‫- چرا باید این کار رو بکنم؟

‫- تا بغلت نکنم. میدونی که از بوش بدم میاد. ‫- بغل می‌کنی دیگه.

‫طاقت نمیارم خب... کاش بتونم.

‫برگرد رو به من. ‫یه چیزی می‌خوام بپرسم.

‫هیچ به مردهای دیگه نگاه می‌کنی؟

‫اینو از کجا درآوردی؟

‫از هیچ جا. به ذهنم رسید پرسیدم. ‫نگاه می‌کنی؟

‫تو چی فکر می‌کنی؟

‫- نمی‌دونم. گاهی اینطور حس می‌کنم. ‫- مثلاً کِی؟

‫مثلاً امشب.

‫- یه یارو تو رستوران کل شب نگاهت می‌کرد. ‫- خب؟

‫خب‌اش رو تو باید جواب بدی.

‫یکی منو نگاه کرده منو مقصر می‌دونی؟

‫- نه اینطور نیست. ‫- پس چطوره؟

‫اگه اینقدر رفته رو مخت، به جای من ‫از اون یارو می‌پرسیدی خب.

‫اگه لازم هم بود، یه دونه می‌زدی تو دهنش.

‫گاهی خیلی بی‌رحم میشی.

‫چطور؟

‫چون یه‌کم حسادتم گل کرد، چیا که نگفتی.

‫یعنی چی می‌رفتم می‌زدم تو دهن طرف؟ ‫می‌زدم چی میشد؟

‫معنی این نادانی‌ها، دوست‌داشتن زیاده؟

‫چی شده عایشه؟

‫من یه خواب بد دیدم.

‫- چی دیدی؟ ‫- یه چیز بد.

‫- بیا ببینم. ‫- تو نمی‌تونی بیای؟

‫الآن که بیدار شده، مسواک بزنه.

‫بال شکسته‌اش هم داشت خوب میشد.

‫روزی از روزها طوفان بزرگی شد

‫و برگ‌ همه درخت‌ها ریخت.

‫فقط برگ‌های درخت کاج موندن.

‫درختان بید، بلوط و چنار ‫زشت به نظر می‌رسیدند.

‫و از خودشان خجالت می‌کشیدند.

‫پرنده پر شکسته زیر سایه درخت کاج، ‫زمستان راحتی سپری کرده بود.

‫با گرم‌شدن هوا، دوستانش آمدند.

‫دوستانش با سالم‌یافتن او...

‫خوابیدی؟

‫نه.

‫می‌خوام یه اعتراف بکنم.

‫من گاهی مخفیانه تعقیبت می‌کنم.

‫چرا؟

‫چرت نگو. آدم زنش رو برای ‫چی تعقیب می‌کنه؟

‫اینو باید از تعقیب‌کننده پرسید.

‫لااقل به درد خورد؟

‫نمی‌دونم ولی چیزی نشد. ‫فکر هم نمی‌کردم چیزی بشه.

‫- چرا تعقیب می‌کنی اونوقت؟ ‫- به خاطر تو.

‫چی حس می‌کنی، تو فکر چی هستی. ‫چی از ذهنت می‌گذره. هیچی نمی‌دونم.

‫نگران میشم و مثل سگ تعقیب می‌کنم. ‫چشم ازت برنمی‌دارم...

‫ولی نیست. هیچی نمی‌تونم پیدا کنم ‫و هیچی نمی‌بینم.

‫زنم هم این‌طوری بود.

‫هیچی رو نمی‌کرد. ‫هیچی نمی‌گفت.

‫به روش نمی‌آوردم ولی خیلی ‫کنجکاو و نگران می‌شدم که...

‫چی فکر می‌کنه و چیکار می‌کنه...

‫نسبت به من چه حسی داره؟ دوستم داره ‫یا نه؟ ازم متنفره یا نه؟

‫کاش آدم اصلاً نگران این چیزها نباشه. ‫اصلاً درگیرش نشه.

‫واسه همین تعقیب می‌کنم.

‫اینکه چیکار می‌کنی؟ ‫کسی دیگه تو ذهنته؟

‫اینکه با یکی قرار می‌ذاری و می‌بینیش؟ ‫کاری می‌کنی؟

‫تعقیب کردن به کنار، باز این خوبه.

‫هر کاری کنیم، موبایلت رو چک می‌کنم. ‫ پیام‌هات رو نگاه می‌کنم.

‫وقتی غرورم می‌شکنه و خجالت‌زده ‫میشم، گیر میدم به عایشه.

‫به خیال اینکه چیزی دیده یا می‌دونه ‫و میگه، چشم به دهنش می‌دوزم.

‫مسلماً بچه تعجب میکنه و هیچی از ‫حرف‌هام نمی‌فهمه. زل می‌زنه بهم.

‫بعدش انقدر از خودم عصبانی میشم ‫و خجالم می‌کشم که نگو.

‫قسم می‌خورم که دیگه همچین کاری نخواهم کرد ‫و توبه می‌کنم و به خودم قول میدم.

‫با عذاب وجدان این، باهات خوش رفتاری می‌کنم.

‫هدیه می‌گیرم. می‌برم رستوران. ‫گاهی زیاده‌روی می‌کنم.

‫متوجهش میشی. معلومه که متوجه میشی. ‫بدون اینکه صداشو دربیاری می‌پرسی چیزی شده؟

‫گاهی شک می‌کنی.

‫بله. معلومه شک می‌کنی.

‫مثل جنّی. خیلی تیزبین هستی.

‫منم می‌زنم به ندونستن و میگم نه چیزی نشده.

‫میگی اخیراً خیلی خوب شدی. خبریه؟

‫وانمود می‌کنم چیزی نشده و ‫منظورت رو نمی‌فهمم.

‫به قول احمد کایا...

‫از هر طرف نگاه کنی تناقضه. ‫از هر طرف نگاه کنی حماقته.

‫چه تناقض و حماقتی؟!

‫تناقض در مقابل این هیچی نیست. ‫این بی‌حیثیتی، ننگ و پستی تمام هست.

‫ چیکار می‌کنم؟

‫دارم چیکار می‌کنم؟

‫هجران؟

‫هجران با این وضع چیکار باید بکنیم؟

‫چی رو چیکار می‌کنیم اورهان؟

‫یعنی چی چی رو؟

‫میگم این‌طوری چیکار قراره بکنیم؟ ‫نمی‌فهمی؟

‫خب چیکار کنیم؟ ‫چی می‌خوای؟

‫- اینو خاموش کن. ‫- خوبه این‌طوری.

‫خاموشش کن. چشم‌هام می‌سوزه.

‫هجران؟ خیلی وقته دیگه نمی‌تونم خودم و این وضعیت ‫رو تحمل کنم. واسه همین زود باید کاری بکنیم.

‫- خب بگو انجام بدیم. چی می‌خوای؟ ‫- چی می‌خوام؟

‫چی نمی‌خوام. همه رو می‌دونی خودت.

‫سر شب گفتم که. زندگی با تو در یه روستای ‫کوچک. انتظار خیلی زیادی هم ندارم.

‫اصلاً و ابداً هم نمی‌خوام عاشقم باشی یا دیوونه‌ام.

‫تنها انتظارم دوست داشتنمه. اینکه وقتی نگاهم میکنی، ‫چشم‌هات برق بزنه. اگه نه، بد نگاهم نکنی.

‫اینکه هر از گاهی چیزهای خوبی از ته دلت بهم بگی. ‫باورم کنی و بهم اعتماد کنی.

‫تنها چیزی که توی این زندگی می‌خوام اینه. ‫کاش دست من بود، ولی نیست.

‫وقتی هم این‌طوری میشه، دیوونه میشم.

‫یه چیزی درونم بزرگ و بزرگ میشه ‫و باد می‌کنه.

‫بعدش هرچی میگی عصبی میشم. ‫هر کارت، رو مخم میره.

‫مثلاً حال الانت.

‫وقتی مثل دیوار زندان میشی و اینطور ‫نگاه می‌کنی، دیوانه میشم.

‫همه‌اش کمین کردی که بینمون دعوایی بشه ‫یا اختلافی پیش بیاد.

‫همه‌اش می‌ترسم یه روز نتونم جلوی ‫خودمو بگیرم و بزنم توی دهنت.

‫بزن. بزن جلوی خودتو نگیر.

‫اینو می‌خوای نه؟

‫می‌دونم اینو می‌خوای. بزنم تا بدتر و پست‌تر بشم. ‫تا توی وضعیت شرم‌آورتری بیفتم. ولی نمیگی...

‫اورهان نکن. بدتر نشو. اینو اصلاً نمیگی. ‫درک نمی‌کنی شاید مریضه یا خسته هست.

‫یعنی اصلاً به فکرت نمی‌رسه نیمه‌ی پُر رو ببینی ‫درک کنی و کوتاه بیای.

‫نمیگی باشه الآن بخوابیم. فردا حرف می‌زنیم.

‫نمیگی داری از چی حرف می‌زنی ‫و چرا داریم اینها رو میگیم.

‫فوراً بهم می‌پری. کافیه یه اشتباهی بکنم.

‫کافیه یه حرف بدی بزنم، یه گافی بدم، ‫یه دعوا و بحرانی بشه.

‫گفتن اینکه من دوستت دارم، اگر هم نه ‫اینطور فرض می‌کنم...

‫تو شوهر منی، بزرگ منی از گوشه‌ی مغزت ‫هم عبور نمی‌کنه. اصلاً نمیگی اینو.

‫رفتی یه گوشه...

‫و برای برپا شدن بلوا دعا می‌کنی.

‫باشه الآن میاد پایین.

‫بدو عزیزم سرویس اومد.

‫مراقب باش، می‌افتی.

‫- من میرم. ‫- به‌سلامت.

‫- برای شام چیزی خواستی، زنگ بزن. ‫- باشه.

‫عزیزم؟ چطوری دخترم؟

‫خوبم مادر. ممنون ‫تو چطوری؟

‫خوبم دخترم، خوبم. ما هم مشغولیم.

‫منکشه چیکار می‌کنه؟

‫هیچی. مدرسه هست.

‫منتظرم بیاد بریم پیش خاله اینا.

‫تو چه خبر دخترم؟ خوبی؟

‫خوبم شکر.

‫آقا اورهان چطوره؟

‫اونم خوبه. گرفتار کار و بار.

‫خوبه دخترم. بهترینش کار کردنه.

‫- دخترم؟ ‫- بله مادر؟

‫عزیزم دلمون برات خیلی تنگ شده. ‫همسایه‌ها و همه...

‫مامان زنگ در رو می‌زنن. کار مهمی نداری ‫میشه بعداً باهات تماس بگیرم؟

‫باشه دخترم. باشه.

‫- گفتم صداتو بشنوم. بعداً حرف می‌زنیم. ‫- باشه.

‫خوش اومدی.

‫- چی شده عایشه جان؟ ‫- چیزی نشده.

‫- چرا گریه می‌کنی؟ ‫- گریه نمی‌کنم.

‫عایشه اومد؟

‫یه‌کم قبل اومد ولی خیلی عصبانیه. ‫چیزی شده؟

‫از مدرسه زنگ زدن و گفتن یکی از دوست‌هاش ‫کرونا گرفته. مدرسه 15 روز تعطیله.

‫تازه باز شده بود که. این چه وضعیه؟

‫منم نفهمیدم ولی کاری نمیشه کرد.

‫- تو چیکار می‌کنی؟ ‫- تمیزکاری. چطور مگه؟

‫هیچی. همینطوری پرسیدم فقط.

‫شام بریم بیرون؟ بعدشم پیاده‌روی؟

‫- نه، حسش نیست. ‫- پس می‌دویم.

‫دویدن هم نمی‌خوام.

‫- باشه. پس شب می‌بینمت. ‫- باشه.

‫ببین چی میگم...

‫به مادربزرگ عایشه قول داده بودم ‫توی تعطیلات تابستون ببرمش

‫الآن که وضعیت این‌طوری شد ببرمش. ‫نظرت چیه؟

‫میشه. خود دانی.

‫از اونجا هم میریم ییلاق. یه سری تعمیرات ‫و خرده‌کاری هست که انجام میدم.

‫کمی هم استراحت می‌کنم و به خودم میام.

‫تو هم تک‌و‌تنها می‌مونی و درباره همه چیز ‫دوباره فکر می‌کنی و تصمیم می‌گیریم.

‫چه تصمیمی؟

‫منظورت چیه؟ قراره این شکلی ادامه بدیم؟

‫منظورم از تصمیم‌گیری، مجبور کردن ‫ تو به چیزی نیست.

‫یا دعا نمی‌کنم اتفاق بدی بیفته.

‫تنها چیزی که می‌خوام، روبراه شدن همه چیز طبق ‫خواسته طرفین هست. کسی سربار اون یکی نباشه.

‫بعدش هر طور تو بخوای، همون کار رو می‌کنیم.

‫هر چی بگی طبق همون عمل می‌کنیم. ‫من به همه‌اش راض‌ام.

‫فقط این شکنجه تموم بشه. بیشتر از ‫این پژمرده نشیم.

‫لباس‌هات اینجاست. جوراب‌هات هم.

‫یادت نره زود زود عوض کنی. مخصوصاً وقتی ‫بازی می‌کنی و عرق می‌کنی. باشه؟

‫باشه ولی یه‌کم زیاده‌روی نمی‌کنی؟

‫- چی رو؟ ‫- من که هرچی میگی انجام میدم. میدونی.

‫- حق با توئه. ولی چون مهمه دوباره تکرار می‌کنم. ‫- باشه.

‫- فراموش نکن. باشه؟ ‫- باشه.

‫بریم.

‫- رسیدید، خبر بده. ‫- باشه.

‫به‌سلامت.

‫اورهان؟

‫- سفر بی خطر. ‫- ممنون.

‫بریم دخترم.

‫آروم.

‫جانم؟

‫خواب بودی؟

‫نه توی بالکن بودم. دیر شنیدم. ‫چی شده؟

‫چیزی نشده. گفتم ببینم خوبی؟

‫خوبم. جای نگرانی نیست.

‫تو چه کردی؟

‫هنوز اینجام. خیلی اصرار کردن ‫نتونستم چیزی بگم.

‫شب اونجا می‌مونی؟

‫آره. فردا میرم ییلاق.

‫باشه. عایشه چطوره؟

‫خوبه، یه‌کم قبل خوابید. اومدم حیاط هوا بخورم. ‫و قبل خواب، صداتو بشنوم.

‫هستی؟

‫اینجام.

‫چیزی نگفتی.

‫چی بگم؟

‫- خواستم صداتو بشنوم جمله سوالی نیست که. ‫- چی؟

‫بیخیال. شوخی می‌کنم.

‫انگار نمی‌خوای حرف بزنی.

‫- دیروز نتونستم بخوابم. سرم درد می‌کنه. ‫- چرا نخوابیدی؟

‫نمی‌دونم. گاهی پیش میاد. میدونی که.

‫بله

‫- برو بخواب پس. ‫- باشه.

‫- مشکلی نیست نه؟ ‫- مثلاً؟

‫- چه می‌دونم. تنهایی بترسی و...؟ ‫- نه. نگران نباش.

‫- پس شب بخیر. ‫- شب خوش.

‫شرمنده مزاحم شدم.

‫مهم نیست.

‫میشه بیام تو؟ ‫می‌خوام درباره چیزی حرف بزنیم.

‫- راحتی؟ ‫- خوبم. ممنون.

‫چی می‌خوری؟ چی بیارم برات؟

‫آب.

‫چایی هست. بخوای می‌تونم قهوه هم بیارم.

‫- نه ممنون. آب کافیه. ‫- باشه.

‫بفرما.

‫بفرما.

‫هجران؟

‫هجران؟

‫هجران؟ دخترم؟

‫خوبی؟

‫خوبم خوبم. باز خواب موندم.

‫خوب شده دیگه. استراحت کردی.

‫دیدی تب‌ات هم افتاده. ‫آب سرکه کارساز بوده.

‫همینطور یکی دو روز استراحت کنی ‫خوب خوب میشی ایشالا.

‫ببین این قرص‌ها رو هم بابات فرستاد. ‫این قرص همه رو امسال نجات داده.

‫گفت تا خوب نشده مصرف کنه. ‫بلندشو اینو بخور.

‫یالا

‫چی شد؟

‫چیزی نیست. ساعت چنده؟

‫- نزدیکای دو. چطور؟ ‫- همینطوری پرسیدم.

‫هوا خوبه. میگم بریم بیرون یه‌کم ‫صورتت آفتاب ببینه.

‫دو روزه اینجا افتادی. خمیر هم درست می‌کنم.

‫- باشه. ‫- خیلی خب.

‫من آماده‌اش کنم بیام. منتظر باش ولی. ‫بلند میشی سرت گیج میره.

‫- باشه دخترم؟ ‫- باشه.

‫پس من آماده می‌کنم بیام.

‫من میرم قهوه‌خونه.

‫- چایی دم کردم. ‫- اونجا می‌خورم.

‫- چیزی لازمه؟ ‫- نه.

‫یه‌کم هم ما خوش‌گذرونی کنیم.

‫می‌تونی خم بشی؟ بذارم جلوت؟

‫خوبه این‌طوری. تو هم استراحت کن. ‫خیلی خسته شدی.

‫به خدا خسته شدم.

‫چایی خیلی خوب شده. دستت درد نکنه.

‫نوش جان. نیم ساعته گذاشتم دم ‫بیاد. بایدم خوب بشه.

‫از اینا هم بخور کامت شیرین بشه.

‫- این دوباره شروع شده؟ ‫- من اینو ندیدم.

‫این ازش استقبال نشد، جمعش کردن. ‫دوباره پخشش می‌کنن. بذار اینم ببینم.

‫آها این خوبه.

‫چی شد؟

‫چیزی نشد. یه‌کم احساساتی شدم.

‫برای چی؟

‫همینطوری.

‫یاد چیزهایی که سر تو اومد، افتادم.

‫یه چیزی می‌پرسم مامان.

‫از اون پسره خبری داری؟

‫کدوم؟

‫همون رضا که نامزد کرده بودیم.

‫چی شد الآن یاد اون افتادی؟

‫امروز توی خواب دیدمش.

‫- کی؟ پسره؟ ‫- آره. وقتی بیدارم کردی، داشتم خواب می‌دیدمش.

‫خیره ایشالا.

‫قبل جدایی اومد خونه آقا اورهان.

‫نشست و یه لیوان آب خواست. منم تا برم ‫و بیارم، دیدم خوابیده.

‫یه همچین چیز آشفته‌ای بود.

‫چیزی نمیگی؟

‫چی بگم دخترم؟

‫پرسیدم که خبری ازش داری؟

‫آهان.

‫وقتی بیمارستان بستری بودم، عمو ‫و زن‌عموش اومده بودن برای ملاقات.

‫اونها گفتن از زندان اومده بیرون ‫و کار می‌کنه.

‫بابابزرگش مرده نه؟

‫تو از کجا میدونی؟

‫یه بار به صفحه فیسبوکش سر زده بودم. ‫اونجا دیدم.

‫چشمهام سنگین شدند. من دیگه بخوابم.

‫باشه. من تا بابات بیاد اینو ببینم.

‫- هجران؟ ‫- ها؟

‫...الآن

‫گفتم چون شاید عصبانی بشی

‫یا بد برداشت کنی نگفتم بهت ولی...

‫وقتی اینا رو گفتی، درست نیست نگم.

‫امروز... وقتی خواب بودی اون اومد.

‫- کی؟ ‫- پسره دیگه. رضا.

‫یه مغازه سمت «کاستامون» باز کرده. ‫به زودی نقل مکان می‌کنه اونجا.

‫گفت می‌خواد قبل رفتن باهات ‫رو در رو حرف بزنه.

‫اما نگفت چرا.

‫گفت نگران نباشید. کسی رو اذیت نمی‌کنم. ‫گفت نیم ساعت کفایت می‌کنه.

‫گفت اگر هم نخواد، سرش سلامت. مشکلی نیست.

‫من نگفتم که میشه یا نمیشه.

‫گفتم قول نمیدم ولی شاید بپرسم ازش.

‫چون باهات راحت نبودم، نخواستم بگم.

‫فقط...

‫این بچه همه‌اش حالت رو می‌پرسید.

‫مدام از زندان نامه می‌نوشت.

‫من نخواستم چیزی بگم چون ترسیدم ‫تو عصبانی بشی...

‫یا به گوش آقا اورهان برسه ‫و آرامشتون به هم بخوره.

‫- بابام از این خبر داره؟ ‫- نه.

‫بابات چیزی در رابطه با تو نمی‌پرسه.

‫والا من باز نمی‌خواستم اینو بهت بگم.

‫تو که اینا رو گفتی، نخواستم ‫بارش رو دوشم باشه.

‫نامه‌ها رو چیکار کردی؟

‫- خوش اومدین. ‫- ممنون پسرم. حالت چطوره؟

‫- خوبم ممنون. شما چطورین؟ ‫- خوبیم شکر. خدا بدترش رو نده.

‫خوش اومدی.

‫- ممنون. غم آخرت باشه. ‫- ممنونم.

‫من یه‌کم توی بازار کار دارم. اگه اجازه بدی تا ‫شما حرف می‌زنید، من برم اونا رو حل کنم.

‫بعد هم باید به مینی‌بوس برسیم. ‫دیر نکنیم.

‫باشه. نگران نباش.

‫خب پس شما بشینید. تو هم تموم شدی ‫زنگ بزن و بیا. خیلی دیر نکن. برای تو هم خرید داریم.

‫باشه.

‫به عمو و زن عموت خیلی سلام برسون پسرم.

‫- چشم. شما هم به عمو مهمت سلام برسونید. ‫- باشه باشه.

‫بفرما.

‫- چی می‌خوری؟ ‫- چایی و آب.

‫- گرسنه‌ای؟ چیزی می‌خوای؟ ‫- نه ممنون.

‫- من سفارش بدم و بیام. ‫- باشه.

‫- تسلیت میگم. بابابزرگت رو از دست دادی. ‫- ممنون.

‫پدر و مادرت رو هم زمان بچگی ‫از دست دادی هان؟

‫بله هر دو رو با فاصله‌ی کم0.

‫- یادت میاد؟ ‫- زیاد نه. خیلی کوچولو بودم.

‫با یه ژاکت قهوه‌ای دکمه‌ی چوپانی ‫برای واکسیناسیون بُرده بودنم.

‫فقط اینو به صورت غیرخیالی یادم میاد. ‫ولی گاهی قاطی می‌کنم.

‫چی رو قاطی می‌کنی؟

‫این که واقعی بود یا توی خواب دیدم.

‫عکسشون رو داری؟

‫میگن دنبال یه چیزی بگردی، پیدا نمیشه ها.

‫- دکمه‌ی چوپانی چیه؟ ‫- چی؟

‫گفتی با ژاکت دکمه‌ی چوپانی برده بودنت.

‫این چیزها هستن مثلِ...

‫- مثل چی؟ ‫- اینطور...

‫از یه تنه‌ی بزرگ درخت به ‫شکل دایره بریده شده

‫البته کاملاً دایره نه ولی وسطش اینطور ‫عریض و کناره‌هاش باریکه.

‫خیلی نفهمیدم.

‫نخ یا طناب از توش رد میشه ‫یا بسته میشه.

‫بیخیال خودتو اذیت نکن. همینطوری ‫پرسیدم که حرفی زده بشه.

‫- این یارو چیکار داره می‌کنه؟ ‫- منم اونو نگاه می‌کردم. از صبح همینطوره.

‫یا یه مشکلی داره یا مریضه.

‫راستی یادم رفت بگم...

‫ممنونم که اومدی.

‫تا چند روز دیگه دارم میرم. اگه نمی‌اومدی، ‫شاید دیگه هیچ وقت نمی‌دیدمت.

‫که اینطور. چرا داری میری؟

‫دلیل خاصی هم نداره. فقط دیگه ‫نمی‌خوام اینجا بمونم.

‫چرا نمی‌خوای اینجا بمونی؟

‫مخصوصاً صبح‌ها وقتی بیدار میشم، ندیدن ‫پدربزرگم خیلی فشار میاره روم.

‫تا قبل از سربازی، یه روز هم نبود که نبینمش.

‫نمی‌تونم بدون اون مغازه رو باز کنم ‫یا قبل از خواب، صداشو نشنوم.

‫چه بدونم. هیچ رقمه نمی‌تونم ‫به نبودنش عادت کنم.

‫ایشالا که خیره.

‫یه روز عصر داشتم با رفقا می‌رفتم بیرون...

‫بابابزرگم جلوی در دستمو گرفت ‫و یه عکس بهم داد

‫اینو ببین. دختر دوست دوران ‫سربازی بابای خدابیامرزته.

‫گفت اگه خوشت اومد، خبر کن.

‫منم گفتم بابابزرگ شوخی می‌کنی؟ ‫تو این زمونه از روی عکس همسر انتخاب می‌کنن؟

‫اونم گفت پس از کجا انتخاب میشه؟

‫گفتم چه بدونم. آدم آشنا میشه، حرف می‌زنه ‫یه چیزی داریم به نام تمدن.

‫گفت اگه قرار بود با دیدن و ‫حرف زدن، شناخت ایجاد بشه

‫هیچکس خیانت نمی‌دید و ‫هیچکس طلاق نمی‌گرفت.

‫هیچ برابری حقوقی از بین نمی‌رفت.

‫گفت باز تو فکرهاتو بکن. اگه نخواستی ‫مجبورت نمی‌کنیم که.

‫عکسو گرفتم. اما از خجالت پیش ‫اون نتونستم نگاه کنم.

‫شب موقع برگشتن از قهوه‌خونه یادم افتاد. ‫زیر یه تیر چراغ برق، نگاهش کردم.

‫صورتت رو اولین بار، اونجا ‫زیر نور چراغ برق دیدم.

‫اولین بار اون موقع، صدای درونمو شنیدم. ‫دردی از شکمم بلند شد.

‫اون شب تا صبح نخوابیدم.

‫مدام به تو فکر کردم.

‫دو سه روز بعد اومد گفت چی میگی؟ ‫بریم خواستگاری دختره؟

‫گفتم باشه. دختره خیلی خوشگله. ‫حال و هوای متفاوتی داره.

‫کی نمی‌خواد با این ازدواج کنه آخه؟ ‫ولی نتونستم بگم...

‫چشم‌های این دختر دوردست رو ‫نگاه می‌کنن. نزدیک رو نمی‌بینن...

‫مخصوصاً یکی مثل منو اصلاً نمی‌بینن. ‫ببینه هم اصلاً نمی‌خواد.

‫چطور می‌تونستم اینو بگم؟

‫خدا برای بعضی از بنده‌هاش، ‫روی دیگه‌اش رو نشون داده.

‫اینو بابابزرگ می‌گفت. به ما هم اینو نشون داد.

‫کاش همه چی زندگی مطابق میل ما بود. ‫ولی نشد. من بعد هم نمیشه احتمالاً.

‫ ولی باز هم آدم ناراحت میشه. ‫با اینکه می‌دونه نمیشه، امیدوار میشه.

‫من باعث همه درد و رنج‌هات شدم.

‫زندگی‌ات به خاطر من سیاه شد. ‫جوونی‌ات به خاطر من نابود شد.

‫به خاطر من از خونه‌ات فرار کردی.

‫ولی دیگه کاری نمیشه کرد. ‫کاریه که شده.

‫من باز خواستم اینها رو بگم ‫و بدونی چطور فکر می‌کنم.

‫خواستم حلالم کنی.

‫این مال توئه.

‫- چی شد دخترم؟ ‫- چیزی نیست.

‫تو برو. من یه‌کم قدم می‌زنم و میام.

‫- باشه فقط دیر نکن. ‫- باشه.

‫- عیدتون مبارک ‫- عید شما هم مبارک.

‫ممنونم. می‌بینمتون.

‫- چیکار می‌کنی؟ ‫- صبحونه درست می‌کنم. تو چه کردی؟

‫هیچی. طبق معمول.

‫قاب گوشی که خریده بودم، یادم ‫رفته بود. به اون سر زدم.

‫- کنترل رو ندیدی؟ ‫- روی میز تلفن بود.

‫این کنترل با من مشکلی داره؟

‫چی شد؟

‫یه‌کم قبل نبود اونجا. از تو ‫که پرسیدم ظاهر شد.

‫ممکنه. اونجاست ولی نمی‌دونم ‫ چرا دیده نمیشه.

‫- هنوز تبریک عید نگفتیم. ‫- یه‌کم کار دارم. تموم کنم میام.

‫برادرزاده یعنی این. اولین کارش توی ‫صبح عید، تماس با عموش هست.

‫عیدت مبارک عمو جان.

‫- تو هم همینطور عمو. عید همگی مبارک. ‫- راه افتادین؟

‫نه بابا. هنوز زوده. ‫الآن از نماز برگشتم.

‫برای موبایل قاب جدید انداختم. گفتم ‫اولین کار اینه به تو زنگ بزنم.

‫خوب کردی. ببین زن عموت و بچه‌ها ‫همگی منتظرن ها. برای نهار می‌رسین؟

‫تا بعد از ظهر برسیم باز خوبه ولی فکر کنم ‫تا عصر طول بکشه. باید به پدر زن سر بزنیم.

‫آهان. چه کار کنیم دیگه؟ ‫باید منتظر بشیم نوبتمون برسه.

‫ولی سر مزار نرید. اونجا رو باهم میریم. ‫لازم شد فردا میریم.

‫باشه باشه نگران نباش.

‫سنگ‌هاش خوب شده؟ ‫خوب کار کردن؟

‫خیلی خوب شده. خوشت میاد. ‫نور به قبرش بباره.

‫ولی بازم میگم اگه خوشت نیومد، دوباره ‫درستش می‌کنیم. تعارف نکن.

‫نه پسرم. نگران نباش. هرچی ‫توی عکس دیدی همونه.

‫- زیباترین قبر اینجا شد به خدا. ‫- خوبه پس.

‫- باشه پس. نزدیک شدید تماس بگیر. ‫- باشه. تماس می‌گیریم.

‫- مراقب باشید ها. ‫- نگران نباش. فعلاً خداحافظ.

‫کجا موندی پس؟

‫گفتم حاضر بشم تا بعد از ‫صبحونه معطل نشیم.

‫چی شد؟

‫عیدت مبارک.

‫تو هم همینطور.

‫وایسا. چیکار می‌کنی؟

‫مگه میشه؟ باباتم مگه؟

‫درست میگی ولی چه می‌دونم. چون مامانم ‫همه‌اش دست بابامو می‌بوسه یادم مونده.

‫نه این‌طوری نیست. تقریباً هم‌سن هستیم.

‫هرچند منم نمی‌فهمم...

‫بذار این دفعه، اینطور باشه. دفعه ‫بعدی رو یاد می‌گیریم.

‫عیدت مبارک باشه.

‫تو هم همینطور.

‫- بیا صبحونه بخوریم. دیرمون میشه. ‫- تو بشین. من دست‌هامو بشورم.

‫هجران؟

‫من تو رو خیلی دوست دارم.

‫به اندازه‌ای زیاد که نمی‌تونم بگم.

‫من هم.

‫من هم تو رو خیلی دوست دارم.

‫به چی فکر می‌کنی؟

‫یعنی این دفعه بابام قبول می‌کنه و می‌بخشه؟

‫روزهاست دارم به این فکر می‌کنم. ‫کاش بعد این همه مدت، دیگه طولش نده.

‫من فکر نمی‌کنم این دفعه طولش بده ‫ولی...

‫ناراحتی من و آب شدن خودش به کنار، ‫گرفتاری مادر و منکشه رو کجای دلم بگذارم.

‫مگه ممکنه آدم نسبت به بچه‌اش و ‫خانواده‌اش این قدر کینه داشته باشه؟

‫به نظرم تو دیگه خودتو ناراحت نکن. ‫می‌بخشه. خواهی دید. هرچی باشه باباته.

‫اگه این دفعه هم نبخشه، ‫دفعه‌ی بعدی رو مجبوره.

‫وقتی این به دنیا اومد، ‫اسم اونو می‌ذاریم

‫و میدیم بغلش و میگیم بیا مهمت خان، ‫این دفعه هم نمیخوای ببخشی؟

‫اون وقت چیکار می‌کنه؟ میگه نه نمی‌خوام؟ ‫اونو دیگه سخته بگه.

‫تو دیگه به نظرم به این چیزها فکر نکن.

‫وقتی فکر میکنی چی میشه؟ ‫فایده‌ای داره برات؟

‫مشکلی از رفتار اون حل می‌کنه؟ ‫هیچی نمیشه.

‫تو می‌مونی و ناراحتی‌ات.

‫ضمناً منم دیگه به این چیزها اجازه نمیدم. ‫تو دو نفری.

‫اگه ما از درد و غصه یه بار متاثر میشیم ‫تو دو بار متاثر میشی.

‫اونطوری نمیشه. دیگه باید ‫بیشتر مراقب باشی.

‫چی شد؟

‫چیزی نیست.

‫چرا اونطور نگاه کردی؟

‫تو رو نگاه کردم. نمی‌تونم؟

‫می‌تونی.

‫- دیشب یه خواب دیدم. ‫- خیر باشه؟

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.