Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
"Amir_Soap"زیرنویس: کاری از
داره نگاه میکنه، داره مشاهده میکنه.
داره میبینه، آره؟- آره.-
واقعا؟- معلومه.-
میگن اولش، معمولا رنگای شفاف رو میبینن.
رنگای شفاف؟- دقیقا.-
انگاری بخاطر نوره که...
چشاش رو اینقدر بزرگ کرده؟ و نگاش اینقدر زلالیه؟
انگاری داره همه چیو تشخیص میده.
بزار خودمو بیارم تو دیدش.- نه، بزار من بکنم.-
اولین چیزی که یه پسر باید تو این دنیا ببینه،
تصویر پدرشه.
داره نگام میکنه.
چشاش رو کاملا باز کرده.
داره میبینه، مگه نه؟- آره، داره میبینه.-
شعله و زن
ترجمه زیرنویس درخواستی نیز در صورت امکان پذیرفته میشه @Amir_Soap:آیدی تلگرام Amirgiryayie@gmail.com:جیمیل
خیلی خوابت سنگینه. آقای ساکاگوچی اومده.
یه پروانه رفته رو شاخه درخت نشسته. اگه نندازیش بره، درخت رو میکشه.
دوست داری باغبون بازی کنم؟
گیاهای زبون بسته که خودشون نمیتونن این کار رو کنن...
خواب دیدم که یکی رو زیر درختمون تو آغوش گرفته بودی.
تاکاشی گریه نکرد؟- نه همش خواب بود.-
منو ترسوند! این بابات هم عجیب میزنهها!
چه چیزای عجیب غریبی میگه.
بیا، بیا بغل بابایی.
چه فرصتیه، که دارم این صحنه زیبا رو میبینم.
همه خوشبختی یهجا این جا جمع شده.
جوری حرف میزنین انگار همه بدبختیهای دنیا رو دوش شماست..
درسته. من اون چیزی رو که شما بهش میگی خانواده رو ندارم.
واقعا ناشکری میکنیها! نا سلامتی زنی به این خوبی و،
یه بیمارستان مجلل داری.
خب، دقیقا مشکل همینجاست.
پدرش در ازای دخترش و بیمارستانی که بهم داده، منو کرده آدم خودش.
آخه توقعاتت ازش خیلی زیاده.
آخه اصلا نمیفهمه یه مَرد به چه خانوادهای نیاز داره.
برا اینه که بچه ندارید.
یه زوج بدون بچه مثل یه قایق بدون پارویه.
و قایقی که نشه باهاش رفت، قایق نیست!
جنابعالی هم یکی بساز دیگه!
یکی بسازم؟- دقیقا.-
ولی بازم گفتن این حرف به یه متخصص زنان، خیلی مسخرست!
رو درختها کلاغا نشستن.
تو این فصل، شروع میکنن از کوهستان میان اینجا.
ولی چه حیف! دلم تنگ شده برا گرفتن یه عکس خیره کننده
کلاغا مثل بقیه پرندهها نیستن.
هر موقع زمستون میاد، میان سمت دشتها،
تازه موقع زمستون مردها و زناشون، قلمروی خودشون رو دارن.
عجب کراواتی، آقای مدیر!
کِی خریدیش؟
اینم از وضع صدا کردن شوهرش...
حالا چرا زنا و مردا، جداگونه زندگی میکنن؟
فکر کنم برا اینه که تو زمستون غذا کمتره،
و باید براش بجنگن.
و قلمروی زنها هم بزرگتر از مردهاشونه.
به نظر من، دلیلش برا این نیست که زناشون برترن،
بخاطر اینه که زناشون باید قوی بمونن تا بقای نسلشون رو تضمین کنن.
چقدر نازه این تاکاشی! از شانستونم پسره!
بخند!
واقعا آدم دهنش باز میمونه اینقدر شبیهشی!
دقیقا کُپه باباتی!
دَر نری این دفعه!
پدر واقعیه تاکاشی کیه؟- وقتی بفهمید واکنشتون چیه؟-
سعی میکنم برم ببینمش.
بعدش چی؟- هیچی.-
پس بهتون میگم.
ایبوکی هستش. شوهرتون.
تاکاشی پدر دیگهای نداره.
نمیدونم چرا، ولی اومدن پیش تو بهم اطمینان خاطر میده!
بس کن! باید تو روزای استراحتت، با شینا کنار بیای.
ولی ترجیح میده، من اونو به حال خودش بزارم، تا همه وقتش بره برا پرندههاش.
واقعا موندم چرا اینجوری بهم قوت قلب میدی.
یک سال و هفت ماه.
دیگه عقلش میکشه.
واقعا همین رو میخوای؟
تو من رو بهتر از خودم میشناسی، بالاخره یه متخصصی.
نه. متخصص زنان و زایمان از این چیزا سر در نمیارن.
هوشیاریه یه نوزاد تازه بدنیا اومده ظاهرا از سه سالگی پدیدار میشه.
ولی، من از یک سالگیمم خاطره یادمه.
چه خاطرهای؟
صورت گریون مادرم.
شک ندارم تو زمان مرگ پدرم بوده.
راجع به رسواییه زایشگاه کوتوبوکی شنیدی؟
نه.
مال دوران بعد جنگ بود. وقتی کشور هیچی نداشت.
اونجا بچههای زیادی از والدینی بود که نمیتونستم ازشون مراقبت کنن.
دولت برای تغذیشون، شیر و شکر میفرستاد.
ولی عوض این که بدنش به بچهها، تو بازار سیاه میفروختنش.
و بچهها هم تقریبا همشون از گرسنگی مُردن.
مدیر اون زایشگاه هم یه زن بود.
زندگی رو به دید یه شی میدید.
واقعا موندم چی بگم...
این اولین و آخرین باره یه رسوایی، از این نوع بود.
حالا چرا یهویی اینو بهم گفتی؟
هر موقع که تو فکر میرم چرا دکتر شدم،
این داستان میاد تو ذهنم.
وقتی قضیه لو رفت، بعضی کودکان هنوز زنده بودن.
تو هم یکی از اونا بودی؟
هفت سالم بود.
دیگه اینجا نیا، هیچ وقت.
جور درنمیاد!
معلومه غیر ممکنه!
متاستفم. ولی به نظرم دروغ گفتن، بیفایدست.
این نتایج آزمایشهاست.
شاید یه مرد باشید، ولی نمیتونید یه پدر بشید.
قراره به زنتون بگید؟
اصلا واقعا بچه میخواید؟
آره...- پس یه احتمال هست...-
لقاح مصنوعی.
مجبورتون نمیکنم. ولی تنها راه چاره هستش.
به سلامتی!
گفتی به نظرت توش چیه؟- ویسکی با آب...-
نه! این یک مایع سفید و چسبناکه...
نگاه، دیدید؟
جمعش کن دیگه!
ما همه تو یه کلینیک پزشکی هستیم.
نه شجره نامه و نه پول داریم. عمرا بتونیم یه کاسبیه دیگه راه بندازیم.
پس آخرشم هممون تو یه کلینیک خدا بیامرز میشیم!
دکترای بالای 50 سال هم میشناسی؟
بگو دیگه! تو لیوان چیه؟
اِسپِرم! از اینا میفروشم!
یه کم خامه بریز روش، شاید خوردمش!
بسه بابا!- آخه خیلی چندشه!-
اینجا پاتوق دکترهاست...
من نتایج آزمایشها رو قبول ندارم.
احمق نباش! برا اطمینان خودم هم چک کردم!
آکانه ایگاوا رو یادت هست؟- آکانه؟-
همون دختری که باهاش تو دانشگاه بودی؟
شنیدم زده تو کار هنر...- درسته.-
هنوزم میبینیش؟- یه دو زار ما رو قبول داشته باشه.-
قضیه مال زمان تیر کمونه.
حامله بود.
آکانه!- بزار استراحت کنه.-
تازه سقط جنین کرده.
امشب میتونید با خودتون ببریدش.
برا چی بهم نگفتی؟
بچه هر دو مون بود، مگه نه؟
به نظرت شبیه تو نیست؟
خوبه! چون جواب نمیدی، منم میپرم بغل کلاغ!
بس کن! چندش آوره.
دیگه نه،
چون فکرت پیش همسر یکی دیگست! مگه نه کلاغ من؟
دارم به پدرت فکر میکنم که قبل ازدواجمون بهم چی گفت،
بابا؟
اون دیگه پدر تو هم هست.
نه، پدرت فقط پدر تویه.- حالا چی گفت؟-
مگه فرقی هم میکنه؟
بس کن، کلاغه داره میبینمون.
دو تا پرنده گفتن:
"زندگی کردن چیز قشنگیه.
"از اونجایی که عُمر هم شگفت انگیزه،
"پس زندگی کردن هم شگفت انگیزه.
"زندگی!"
بازم که اومدی! با این که گفتم نیا!
دیروز ایبوکی بهم زنگ زد، گفت یه سری اینجا بزنم.
ایبوکی؟
آخه میدونست امروز صبح، باید میزبان یک هیئت خارجی باشه.
طبیعیه. تو کار من هم گاهی وقتها بعضی چیزا رو فراموش میکنم.
تاکاشی؟- بهش نگفتم.-
به بچه...
یه بچه با توجهای که به خودش جلب میکنه، میتونه یه زوج رو نجات بده.
حداقل این چیزیه که بهم گفتن.
من خودم تو موقع کار همیشه به مادرای جوون میگم:
"زیاد نگران بچههاتون نباشید و از توجه به همسراتون هم غافل نشید."
ولی خودم بچهای ندارم و
اصلا نمیدونم معنیه حرفم یعنی چی.
چرا خواستی یه بچه داشته باشی؟
در هر روز، حداقل، ده تا بچه تو کلینیکم بدنیا میاد.
در قبال همشون هم مسئولم.
تو روزای خیلی خوب هم، تقریبا سی تا تولد داریم.
ولی من هیچ وقت پدر یکی از این بچهها نبودم.
گاهی وقتها یه حس عجیبی میاد سراغم.
خانم؟
چی شده؟
هیچی. فکر کردم یکی داشت نگام میکرد.
خیالاتی شدم. آخه شوهرم فعلا قرار نیست بیاد...
اون روز هم یکی داشت نگام میکرد.
یه غریبه.
حالا ازم میخوای، بچه یه نفر دیگه بره تو شکمم؟
قراره بچه من هم حساب بشه.- غلطه!-
همین خود تو، اولش که فوجیکیدا این توصیه رو بهت کرد،
خندت گرفت.- شاید.-
یادم هم نرفته، وقتی برگشتی مست بودی و،
و با فوجیکیدا هم بدرفتاری کردی.
شاید...
هیچ وقت لحن صدای اون روزت یادم نمیره.
خب، فراموشش کن. حتی اگه نمیتونی.
قراره به بچه بدنیا بیاری!
بچه کی؟- بچه ما!-
ولی اگه لقاح مصنوعی قبول کنم،
فقط مال مَن میشه.
دوباره این مَرده اومد.
یارو کیه؟- چه میدونم.-
من این بچه رو نمیخوام.
ولی من از تصمیمم برنمیگردم.
تصمیت؟ کدوم تصمیمت؟
اون بچه رو تو شکمم حمل نمیکنم.
فقط اگه پسر تو هم باشه میکنم.
ولی از این چندشم میشه. اگه پسر خودت بود، من...
این مُهمَلات رو تمومش کن.
من همینطوریم. اصلا بچه نمیخوام.
ولی من میخوام!
بخاطر هر دو مون.
زنی نیست که بچه نخواد.
تو قبلا داشتی لقاح مصنوعی رو مسخره میکردی،
ولی چرا یدفعه نظرت عوض شد؟
چرا؟
فکر میکنی من اصلا برام اهمیتی نداره...
ولی فکر و ذهنم شده بود همین تصمیم.
بعد یدفعه...
وقتی دیروز اون صحنه رو دیدم...
چی بود؟
گاهی وقتها، خودم هم نمیتونم اینو بفهمم.
چرا اصلا یه بچه میخوام؟
ولی بچه میخوام!
اگه خواستت اینه، بچه یه آدم غریبه
یا اون مَردی که
مدام دور و بر خونه میپلکه رو حمل میکنم...
چرا بی ربط میگی!
عالی شد! ترجیح میدم بچه اون باشه، تا یه غریبه.
حداقل قیافشو دیدم.
نمیفهمم داری چی میگی.
یا...
نکنه برا این لقاح مصنوعی رو قبول نمیکنی،
چون نمیتونی با مَردی رابطه فیزیکی برقرار کنی؟
آخرای تابستون بود. تو خونه تابستونیت بودم.
درست یه هفته قبل ازدواجمون.
یادته، مگه نه؟
با فوجیکیدا اومدی،
ولی زود برگشتی توکیو.
ولی من میخواستم آخرین،
روزای زندگیم به عنوان یه دختر جوون رو اونجا بگذرونم.
ولی،
روز سوم که اومد حوصلم سر رفت.
مونده بودم برای گذشت زمان چیکار کنم.
همیشه این رویا رو داشتم، چند روزی رو،
بدون والدینم، بدون هیچ کی، تنها و آروم بگذرونم.
که به لطف تو، اونم قبل ازدواجم،
این رویام بالاخره واقعی شد.
اما همه امیدهام نیست و نابود شد!
"واقعا این همون تنهایی بود که از زمان بچگیم آرزوش رو داشتم؟ "
مدام موقع قدم زدن، اینو با خودم میگفتم.
و تو اون لحظه بود که اونو دیدم.
یه جوری فیلم بازی میکرد که انگار منو ندیده بود.
ولی حتی بدون دیدن هم منو دیده بود.
و یدفعه فهمیدم،
این مرد داره منو با میل خودش نادیده میگیره.
احساس شرم نافهومی داشتم.
علی رغم میلم، فهمیدم دارم گریه میکنم و به خودم گفتم:
"تا عمر دارم تو این خونه میمونم."
یه چند ساعتی گذشت. من عصبی بودم و دراز کشیدم.
همون لحظه هم،
یکی دَر خونه رو زد.
از خجالت آب شده بودم.
فکر نمیکردم، اون یارو بیاد.
آروم آروم بهم نزدیک شد.
ناخودآگاه، خواستم جیغ بزنم.
این خود اونه؟
اون مَردی که هر روز دور و بر اینجا میپلکه، همونه؟
نمیدونم. حتی اسمشم نمیدونم.
حتی قیافشم یادم نمونده.- بسه!-
بچه اون یارو، نمیتونه بچه من باشه!
واقعا فکر کردی قراره این داستان باورم بشه؟
تو بودی، مگه نه؟ همونی که...
تو اون تابستون، باهاش بودم.
بیا تو. دَرَم ببند.
تو، تو اون زمین بودی، خیس عرق بودی و
داشتی یه تراکتو میروندی. و منم نگاه میکردی.
آره خودت بودی.
نه، من نبودم.- چرا، تو بودی.-
چرا بهم نگاه نکردی؟ حتی برا یه بار؟
چرا؟- قضیه یه چی دیگه بود.-
فقط... فقط میخواستم ببینم شادی یا نه.
شاد؟
نه... تو مثل سابقت نیستی.
فکر نمیکردم زنت قبول کنه.
بگذریم، فعلا باید کار اصلی انجام بشه.
با این فرض که عملیات موفقیت آمیز باشه، ده ماهه بدنیا میاد.
خب مراقبش باش.- چند درصد احتمال موفقیته؟-
بیست تا شصت درصد.
کلا یعنی نمیدونیم.
موفق میشید، مطمینم.
دیگه برگردم.
مگه حواست بهش نبود؟ تاکاشی حتی دو سالشم نشده.
نمیتونه زیاد دور شده باشه.
داخل و بیرون خونه و کلا هر جایی که میتونست بره رو گشتم.
حالا فهمیدم. با این ریلَکس بودنت،
تابلویه که میدونی تاکاشی کجاست.
قایمش کردی تا منو امتحان کنی.
همینه.
بهم بگو کجاست.- واقعا گُم شده.-
اون فقط یه بچست، حتی بهزور راه میره!
کجا میخوای دنبالش بگردی؟
نمیدونم.
همدستت کیه؟
ساکاگوچی؟
خودشه. ساکاگوچی.
دیگه بسه. انگاری خوشحال میشی منو اینقدر نگران ببینی.
بگو کجاست.
شک ندارم از تاکاشی متنفری!
ولی اون بچه مَنه!- بَس کن، لطفا!-
متاستفم، ولی واقعا بچه مَنه.
شاید خونت باهاش یکی باشه، ولی پسر من هم هست.
بسه دیگه!
اگه میخوای برو دنبالش... برو پیداش کن.
خب پس.
پس اون پیش ساکاگوچیه.
چرا اینقدرفکر میکنی، پیش ساکاگوچیه؟
مگه احتمال دیگهای میبینی؟
در اشتباهی.
در اشتباهم؟
پس پیش کیه؟
اگه نه تویی و ساکاگوچی، پس کیه؟
شینا؟
شینا؟
غیر ممکنه.
اون...
میگم چی کار باهات کردن این بچه شکل گرفت؟
خوشحالم هستی؟- معلومه.-
تمام مادرای دنیا همین حس رو دارن.
به نظرت بد نیست، من هم بچه دار شم ؟- چرا که نه.-
آخه بچهها موجودات عجیبین. یکم ترسناکن.
فکر نمیکنی؟- اصلا و ابدا.-
گوگولی نیست؟- آره.-
آره شک ندارم همه همین حس خوشحالی رو دارن.
من هم بچه دار بشم؟
ولی آخه میدونی که من عَقیمَم.
هر کاری کردم که بچه دار بشم، ولی نشد.
تو چجوری بچه دار شدی؟
عزیم؟ ناهار آمادست.
عُمر من!
ممکنه رو همه جواب نده.
میگم ریتسوکو، اگه یه بچه دیگه ساختی، میدیش به من؟
بیا پیش مامان...
وقتی حامله بودی، با شوهرت چیکارا میکردی؟
این دیگه چه سوالیه؟ بابا داریم غذا میخوریم!
ولی مهمه، میخوام بدونم.- همیشه همینطوره.-
تو خونه تابستونیمون بودم.- واقعا؟-
نمیخواستی با یه اِشکَم بزرگ تو رو ببینه!
البته زنا هیچ وقت خاین نیستند.
ولی شما مَردها رو شک دارم!
اگه نتونم بچه دار بشم، ریتسوکو بهم قول داده،
بچه بعدیشو بده بهم.
کِی رسیدی اینجا؟- همین الان.-
مزاحمم؟- معلومه که نه.-
صورتت که داره داد میزنه راست نمیگی.
حالت چطوره؟
همه چی روبراهه؟- گاهی وقتها خیلی تکون میخوره.-
اَه!
چی شده؟
درسته که باید راه بری، ولی سرما هم برات خوب نیست.
میدونم. ولی بهت گفتم نمیخواد باهام بیای...
تا سه ماه دیگه، مستقیما از اینجا میرم بیمارستان!
و بچه رو بدنیا میارم.
همه چی روبراه میشه.
نه! آخه بچه...
نمیخوام بچه رو از دست بدم.
کُلی براش دردسر کشیدیم.
این بچه مَنه، آره؟
ازم بدت میاد؟
این چیزا رو نگو. هیچی نگو.
ولی این بچه رو نگه میدارم.
ازت خواستم موقع حاملگیم بهم دست نزنی.
واقعا خیلی نامردی...
نباید این بچه رو پَس مینداختم.
فکر میکنی برا اینکه بچه تو نیست، این حرفو میزنم؟.
چرا هیچی نمیگی؟
ماشینی که وقتی بچه رو گم کردی از اینجا رد شد،
مطمینا برا شینا بوده، مگه نه؟
نه.
اگه فکرت اینه، پس چرا برداشتی ساکاگوچی رو آوردی خونمون؟
چرا؟- چون اونا با هم دوستن.-
کلا هر زمان مشکلی پیش میومد،
تو اونا رو از قصد دعوت میکردی خونه ما.
هر بار... برا چی؟- اینقدر یاوه نگو.-
اگه اونا اینجا نمیومدن،
زندگیمون آرومتر میشد.
ولی...
اگه اون مَرد رو آدم حساب میکردی، هیچ کدوم از این اتفاقها نمیافتاد.
همینجوریم برای پیدا کردنش عذاب دیدیم! آره عذاب دیدیم!
عذاب کجا بود!
فکر نمیکردم بچه پَس انداختن اینقدر راحت باشه...
راحت؟
عجب دورانی بود. خیلی جوون بودیم...
آه هم در بساط نداشتیم.
حتی اتاقمون برای زندگی دو نفر هم جا نداشت،
ولی بازم، امیدمون رو از دست نمیدادیم.
این قضیه مال قبل شروع جنگ کُزه بود.
یادش بخیر وقتی میخواستی خودتو کنار من معرفی کنی، میگفتی ما.
بس کن لطفا، میشه؟
چسبیدن به گذشته فقط باعث اذیتمون میشه.
درسته، گذشتهها گذشته.
یکم از خودت تعریف کن.
گفتم که، چیز جالبی برا تعریف کردن نیست.
امان از این مَردها!
دیگه هیچ وقت همو از زمان...- درسته.-
اگه بدنیا میومد، الان 16 سالش بود...
شاید اصلا مُرده بدنیا میومد.
ولی گاهی وقتها به خودم میگم کاشکی بدنیا میاوردمش.
ولی نشد دیگه...
حالا میتونستی بدون نبود پدر بچه، یه زندگیه عادی داشته باشی؟
دقیقا! بچهمون!
اگه سقط نمیکردم، امروز میتونستی خودتو یه پدر ببینی و همه جا هم میدیدیمش و...
بس کن!
اون بچه کی بود؟
تو دیگه!
میخوام حقیقت رو بدونم.- خوب واقعا بچه تو بود.-
در هر صورت، الان دیگه نمیشه کاری در موردش کرد. مال قبل ورود خمینی به ایرانه!
تموم شده، رفته.
دکتر بهم گفت، من از موقع بدنیا اومدنم، عَقیم بودم.
دیروز تو بیمارستان گفت.
امان از این مردها! پس دروغ گفتی،
بابای 3 تا بچهای.
برا همین اومدی اینجا.- جوابمو بده.-
اون بچه کی بود؟
میخوام بگردم دنبالش!
کجا؟
چه میدونم... هر جا که باشه.
انگار مثلا نمیدونی! بگو دست کیه و کجاست؟
اون پسر من هم هست. سیب زمینی که نیست!
پسر خودمه و پیداش میکنم. ما از یه خونیم.
الان داره صدام میکنه...
کدوم سمت میری؟ شمال ، جنوب ، شرق ، غرب؟
بگو دیگه؟ شمال ، جنوب ، شرق ، غرب؟
تا چند کیلومتر میخوای بری؟
اگه میدونی، به مَنَم بگو.
بالاخره تاکاشی پسر من نیست، و فقط مال تویه!
چون تو مادر واقعیشی! و حس میکنی کجاست!
پس همین الان بگو کجایه!
شینایه.
تاکاشی...
میدونستی... میدونستی و هیچی نگفتی!
راسته که شینا تاکاشی رو برده؟
باورم نمیشه.
از کارهاش خبر ندارم.
حتی نمیدونم کجا غیبش زده.- یعنی واقعا...-
جایی نیست که معمولا زیاد میرید اونجا؟ مثلا زن و شوهرید، مگه نه؟
زن و شوهر؟
آره، حتما هم هستیم. حالا مثلا قراره چیو ثابت کنه؟
معلومه! یه زن متعلق به شوهرشه!
کارش باید بچهداری، خونهداری...- بسه دیگه!-
این چیزا، برای ما معنی نداره.
فقط با هم زندگی میکنیم و رابطه جنسی داریم.
ولی هیچ وقت نفهمیدم تو فکرش چیه.
از همون موقع نامزدی هم، این تناقص بود.
هیچ نقطه مشترکی با هم نداشتیم.
در واقع، فقط پرندههامون ما رو پیش هم قرار میداد.
روزی بند انگشتی تو کوهستان گم شد.
عجب بچه شیطونی. بعد گفت:
"من خیلی خستمه. جون راه رفتن ندارم!
"باید استراحت کنم." بعد یکم جلوتر یه نور دید.
نور خونهای بود که در کوهها گم شده بود.
"تق، تق...تق، تق."
"من گمشدم. میشه برا امشب بهم سرپناه بدید؟ "
"البته!"
این حرف رو بانوی پیری گفت.
این بانوی پیر تنها تو این خونه زندگی میکرد.
بعد بند انگشتی به خواب رفت.
ناگهان در هنگام شب از خواب پرید.
"به، به!", اون این صدا رو شنید.
طبقه پایین، بانوی پیر انگاری داشت غذا میخورد.
"چی میخورید، خانم؟"
"خیار شور.
"تو هم میخوای؟ بیا. "
بعد یکی بهش داد.
بند انگشتی هم گرفتش و نگاش کرد...
این انگشت باباشه! اون داشته از صبح دنبال باباش میگشته.
وحشت زده، خواست فرار کنه ولی یدفعه دَری باز شد،
و بانوی پیر با یه چاقوی آشپزخونه اومده بود.
اون یه جادوگر بود!
به نظرت بند انگشتی هم خُرده شد؟
اون تونست از طریق پنچره فرار کنه.
چون یه پرنده بود!
اصلا انسانی در کار نبود!
پایان داستان!
"چیزی رو پیشونیم نوشته شده؟"
خیلی وقته، آرزوی گفتن این حرف رو داشتم.
"چیزی رو پیشونیم نوشته شده؟"
بفرما! برگشتی پیش پدر و مادرت.
بفرمایید، تحویل شما...
تاکاشی.- دیگه اینجوری از پیش مامانی غیب نشو!-
تو کوچولوی، مادرتی.
حالیت هست چی کار کردی؟- چی داری میگی، آقای مدیر؟-
چرا یه خبری ندادی؟
دو تایی داشتیم خوش میگذروندیم. مشکلش چیه؟
به مغزت خطور نکرد، والدینش از نگرانی دیوونه میشن؟
والدینش؟
آره.
بهت میگم باید چی کار کنی.- نه قربون دستت، آقای مدیر.-
تو به عنوان قاضیه دادگاه حرف بزن!
"متهم شینا ساکاگوچی ، چرا تاکاشی را بُردی؟ "
"من این بچه رو وسط جاده پیداش کردم و کُمکش کردم. "
"پس چرا برنگردوندیش پیش والدینش؟ چرا؟
"چون...
"واقعا نمیدونم. زبونم بند اومده.
"فقط دوست داشتم با خودم ببرمش."
"والدینش نگران بودن، الان پاسختون به این وضع چیه؟"
"آقای رییس... "
نقش رئیس، واقعا برازندهی آقای فوجیکیدایه.
آقای فوجیکیدا، بینش کسی رو داره که همه چی رو میدونه.
تازه، اصلا ارتباطی با این پرونده نداره.
"خب پس، آقای رییس، حالا نوبت منه ازتون سوال بپرسم.
والدین یعنی چه؟
والدین محافظ و صاحب فرزندشونن؟
من صلاحیت جواب این سوال رو ندارم.
من پزشکم، و بندههای خداوند رو درمان میکنم.
حتی اگه متهم هم بشم، حق قضاوت در مورد کسی رو ندارم.
اجازه ترخیص هست؟ شما رو میسپارم به حال خودتون.
دیگه رییسی وجود نداره. متهم، شینا ساکاگوچی میگه که...
بس کن!
دلقک بازیت به اندازه کافی طولانی شده.- مردم فریاد میکشن که من خفه بشم.-
ولی من عَزم دارم.
اگه کار من گناه بوده،
پس کیه که بین شما گناهکار نباشه؟
حکم را بیان کنید.- جمعش کن!-
میرم از ریتسوکو معذرت خواهی کنم.
ولی یه بچه، پرنده نیست.- چی میگی برا خودت؟-
باشه، بزار حرف بزنه.
فکر میکنید برا این بچه روبردم، چون به ریتسوکو حسودیم میشه؟
اصلا قضیه این نیست.
آره؟
اگه تاکاشی حق ترک کردن مکانشو نداره. پس مثل یه پرنده، بزاریدش تو قفس.
ولی انسان، پرنده نیست و بالاخره خودشو آزاد میکنه.
هیچ کی هم نمیتونه جلوشو بگیره.
نخیرم!
هیچ کی نمیتونه هر جا که میخواد بره.
همه بهم گره خوردیم. حالا به هر شکلی که هست.
ریتسوکو و من زوج باقی میمونیم. حتی اگه جدا بشیم.
تاکاشی و من هم پدر و پسریم.
این پیوند نامریی و محکم خونیه.
کسی هم نمیتونه از میون شکافاش عبور کنه.
پیوندی در کار نیست.
اگه نیست، پس...
همش بخاطر اینه که بچهها نمیتونن والدینشون رو انتخاب کنن.
همه چی از قبل تولدشون، بریده و دوخته شده
والیدن هم بچشون رو خودشون انتخاب نمیکنن.
بازم میگم هیچ پیوندی نیست.
هیچی.
درسته! ریتسوکو راست میگه.
هیچ پیوندی نیست.
بس کن! تو دیگه هیچی نگو!
این چه وضع نگاه کردنه؟ اگه ازم متنفری، خب بگو.
تو یه بُزدلی، یه بُزدل!- نوکریتو میکنم، خفه شو!-
تو عاشق چشم و ابروم نبودی که باهام ازدواج کردی.
همش برا این بود که دیگه نمیخواستی تو بیمارستانت بمونی.
عقده دکتر بودن تو کلینیک کوچولو رو داری.
باهام ازدواج کردی تا از این بیمارستان دور بشی.
احمق! این حرفها اصلا چه ربطی به وضع الان داره؟
اصلا درک نمیکنی یه زن چه احساسی داره!
بسه! دیگه به اینجام رسیده!
برید. خواهشا دیگه هم اینجا برنگردید.
طبیعیه شینا عصبانی باشه.
چون فکر میکنه...
ساکاگوچی پدر تاکاشی هستش...
نه...
ساکاگوچی هیچ ربطی به این قضایا نداره...
ریتسوکو...
پس میشناسیش؟
ولی تاکاشی پسر مَنه!
تو فقط بچه مادرتی. مادرت!
به مامانی خوب نگاه کن.
به چهره و چشای مامان نگاه کن.
خب. حالا گوش کن:
نگاه، بابا، پدر تو نیست.
تو پدری نداری.
تو هیچ جایی پدر نداری.
هیچ کی اینو نمیدونه، حتی خودت.
حقیقت اینه که بابا، پدر واقعیت نیست.
تا وقتی هم حقیقت معنی داره،
حقیقت همینه.
این مَردی که میگه باباته و رفتار یه بابا رو هم داره،
چیزی جز یه پوسته تو خالی نیست.
هر چقدر بیشتر مثل پدر باهات رفتار میکنه،
بیشتر از معنی پدر بودن فاصله میگیره.
تو، تو فقط بچه مَنی. و برا این هی میگم مال مَنی،
تا بیشتر برات روشن بشه، بچه اون نیستی.
تو فقط بچه مادرتی.
میفهمی مامان چی میگه، آره؟
مامانی همه چیو میدونه...
نباید میاومدم.
وقتی بهم زنگ زدی، من...
ولی بازم اینجایی.
نه. اومدم تا اونو برگردونم.
بدش به من. مَنَم به حال خودم بزار.
تاکاشی برا تو نیست.
اون مال تو نیست.
پس سه تاییمون بالاخره چی هستیم؟ به نظرم یه خانواده واقعیم.
حتی اگه انکارش کنی.- تاکاشی...-
نه برا تویه، نه ایبوکی.
مال مَنه.
حتی اگه از تو بوجود اومده باشه، بازم برا تو نیست.
اصلا میدونی چرا همش، میومدم خونَتون؟
میخواستم از یه رودخونه رُد بشم،
یالاخره با هزار بدختی ازش عبور کردم،
یه روز گرم بهاری بود،
رفتم دنبال شینا، تازه نامزد کرده بودیم.
موقع انتظار، شنیدم که دارن با هم حرف میزنن. شینا و پدرش.
پدرش گفت:
"آخه ارزش نداره برای طرف اینقدر پول بدی،
"ولی چون نظر دخترم شرطه، قیمتو قبول میکنم. "
داشتن راجع به من حرف میزدن.
تو اون لحظه، دوباره بچههای مُرده کوتوبوکی یادم اومد.
از نظرشون من یه جنس برا خریدن بودم، مثل اون بچهها.
تا اون موقع، داشتم بچهها رو بدون عذاب وجدان میفروختم.
به خودم میگفتم، بچههای واقعی که نیستن، فقط اسپِرمَن.
چون بچههای واقعی که شی بودن رو قبلا تو کوتوبوکی خاک کردیم.
با شینا نامزد کردم تا از اون زندگی خلاص بشم.
ولی نتیجش هیچ فرقی نکرد.
شی بودن خودمو قبول کرده بودم ولی دیگه نمیتونستم تحمل کنم،
به بچهها هم به عنوان یه شی دیده بشه.
برا همینم تاکاشی رو مثل پسرم در نظر میگیرم.
حالا میفهمی چرا میپرسم بهم پَسِش بده؟
درک میکنی؟
نمیتونم بهتون چیزی بدم. نه آب نه چیز دیگهای.
خیلی به اون شباهت داری.
اونا رو مجبور کردم تا به صدای باد گوش بدن.
پرندههای وحشی به صدای طبیعت نیاز دارن.
ریتسوکو کجاست؟
اگه پرنده بدی باشی بهت دون نمیدم!
هیج کی اینجا نیست.
حالیته داری چیکار میکنی؟
که چی؟ مگه دیگه چی برامون مونده؟
تو اصلا مَرد نیستی!
بس کن...
موضوع اینه که نمیخوام...
کلا فکر میکنی با من باشی ازشون انتقام میگیری؟
پس جای تعجبی هم نداره، با بقیه چپ و راست میخوابه!
تاکاشی، بچه ساکاگوچیه.
نمیدونستی؟ یا میدونستی و چیزی نگفتی؟
چون اصلا مُرد نیستی؟
تو درک نمیکنی.
آره، من مَرد نیستم.
ولی نه بخاطر اینکه نمیتونم با زن عشق بازی کنم.
معنیشو که میفهمی، آره؟
اول قرار بود، پدر این بچه،
نه اسم داشته باشه نه قیافهای.
به غیر از اسم من.
چون قرار بود از طریق لقاح مصنوعی بدنیا بیاد. ( شوهرش تو همین کاره.)
فکر کردم گولم زدی.
فکر کردم میتونم ببخشمت.
حتی اگه داستانت واقعی باشه، بخشیدنت...
ولی نه! هیچ وقت نمیتونم ببخشمت.
تویی مگه نه؟ مَردی که تاکاشی رو تو من کاشت.
تویی...
تو اون مَردی.
نمیدونم.
آخر سَر چیَم؟
کیَم؟
تو پدر این بچهای.
من هم مادرشم.
با این حال، شوهرت نیستم.
حالا چیکار کنم؟
حالا، پدر این بچهای.
و شوهر من میشی.
الان. همین الان.
امکان نداره، پس بجه رو نمیخوای...
چی امکان نداره؟
من همین الانشم خوش شانسم.
نیازی به بچه ندارم.
از همین زندگیه آرومم راضیم.
تا قبل ازدواج یعنی تا 28 سالگیم هم زندگی آرومی داشتم.
پدر من تو یه شهر روستایی 40 سال، پزشک بود.
تو چنین خانوادهای، من بزرگ شدم.
اگه اون زمان، منو درک کرده بودی،
اگه تاکاشی اینجوری بدنیا نمیومد،
تو و من، فقط ما دوتا، میتونستیم زندگی آرومی داشته باشیم.
میخوام برم خونه.
تو قراره چیکار کنی؟
باشه، اگه مایلی برگردی...
خیلی خوشحال میشم.
خبر داری دیشب چی شد، آره؟
پس چرا بِهِم فحش نمیدی؟
چرا کُتَکَم نمیزنی؟
چون چیزی عوض نمیشه: تاکاشی هنوز پسر مَنه.
همم... اون کیه؟
باباتم... بابات.
آره، باباته... بابای خودته.
مامان، ولی فرق داره. من مامانتم.
گولم نزن.. اون کیه؟
بابا.- و این کیه؟-
مامانه.
نخیر! اون یه شاخه برگ مُرده هستش.
نخیر، اون یه درخته.
نخیر، اون یه پرندست.
نه، اینجا بهشته. نه، اون خورشیده.
"Amir_Soap"زیرنویس: کاری از
پایان.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.