All language subtitles for Legends.of.the.Fall.1994.720p.BluRay.x264-x0r

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

« ترجمه از صاحب و مانی » .:: SAHEB, ThePianist ::.

.بعضی آدم‌ها صداهای درونی‌شونو به صراحت زیاد می‌شنوند

.و با چیزی که می‌شنون زندگی می‌کنند

.اینجور آدم‌ها یا دیوونه میشن یا افسانه

.تریستن لادلو در ماه برگ ریزان* به دنیا اومد «شبی که در اکتبر ماه کامل میشه»

.زمستان افتضاحی بود

.مادرش نزدیک بود حین زایمانش از دست بره

پدرش، یعنی سرهنگ، اونو آورد پیش من

.و من هم اونو تو پوست خرس پیچیدم و کل شب بغلش کردم

،با بالغ شدنش ،بهش لذت شکار رو یاد دادم

لذتی که وقتی شکارچی قلبِ گرم شکارشو جدا می‌کنه ،و اونو تو دستاش نگه می‌داره

.و روح‌شو آزاد می‌کنه

،سرهنگ لادلو ۳ تا پسر داشت .اما تریستن پسرِ مورد علاقه‌ش بود

.من هم پسرهایی داشتم

.اما دیگه رفتن، برای همیشه

.دوران خیلی بدی بود

.سرهنگ سعی می‌کرد به مردم کمک کنه

.اما بی‌ثمر بود

.پس تصمیم گرفت راه خودشو بره

،اون می‌گفت که می‌خواست جنون رو بالای کوهستان‌ها از دست بده

.و شروع تازه‌ای داشته باشه

."از دست دادن جنون"

.پس به این شکل سال‌های زیادی زندگی کردیم و پسرها نیرومند شدند

،آلفرد برادر بزرگتر بود .حتی از سن‌ش بزرگتر به نظر میومد

.ساموئل کوچیکترین بود

.کاری نبود که این برادرها براش دریغ کنن

.مثل یه گنج حواسشون بهش بود

سالِـ.... من پیرم دیگه ،نمی‌تونم سال‌ِ دقیق‌شو به یاد بیارم

،اما ماهِ علف بره قرمز بود

.یعنی وقتی که ایزابل لادلو، یعنی مادرشون، برای زمستان عازم سفر شد

.گفت که زمستان واسش خیلی مشقت‌بار بود

.می‌گفت که از خرس‌ها می‌ترسه

.با این وجود اون زنِ قدرتمندی بود

.اما برای بهار دیگه برنگشت

.و بعد از اون، زیاد به دیدارمون نمیومد

،آلفرد برای ایزابل خیلی نامه می‌نوشت .ولی تریستن از صحبت کردن باهاش امتناع می‌کرد

‌.دنیای تریستن اینجا بود، پیش من

،هر جنجگویی آرزو می‌کنه یک مرگ خوب سراغش بیاد

.اما تریستن نتونست صبر کنه

.رفت دنبالِ مرگش

!تریستن! تریستن

.بگیر

خرس بود؟ - .بله، قربان -

می‌تونی نفس بکشی؟ - .بله -

.دستتو بردار .یالا، برش دار

...پسر

تو یه احمقِ کله‌خری، می‌دونستی؟

.بله، قربان

"وان استب" تشویقت کرد این کارو بکنی؟

حقته تا الان مُرده باشی، می‌دونی خودت؟

.خدا می‌دونه چجوری انقدر دووم آوردی

.خوب میشی پسر

.آره

.این نامه‌ها رو دارم. تعدادشون زیاده

.بخونشون

.نامه‌های همشونه

.لادلو، ایزابل، ساموئل

.کل خانواده، کل ماجرا

.همه‌ش اینجا نوشته شده

سیزده آپریل ۱۹۱۳

ایزابل عزیز، من انقدر احمق نیستم که سعی کنم زندگی‌ای که عمرشو کرده دوباره مرتب کنم

اما از این ترس دارم که پسرهامون رو تو این .دیار سرکش به خوبی بزرگ نکرده باشم

آخه از دنیای بچه‌ها چی می‌دونستم؟ .من برای راهنمایی مردان بزرگ تعلیم دیدم

.این بی‌نهایت سخت‌تره

.ویلیام عزیز، تو مثل همیشه مسئولیت بیش از حد گردن خودت میندازی

.پسرهامون دارن راه خودشونو پیدا می‌کنن ،درسته که اونا لجبازن

اما خب ما کی باشیم که از لجاجت گِله کنیم؟

.درمورد ساموئل خبر مهمی دارم

توی مهمونی در هاروارد که برای "ایمی لوئل" بود

.اون با خانم سوزانا فینکنن آشنا و فوراً عاشقش شد

و اینکه ویلیام، می‌دونم خیلی غافلگیر میشی

.اما اونا نامزد کردن

تابستون پیش رو اونو به شهر مونتانا میاره .تا به تو و برادراش معرفیش کنه

.پس ویلیام، لطفاً درست رفتار کن و تا جایی که می‌تونی مهربون باش

.هی - .ببین کی اینجاست -

حالت چطوره؟ - خوبم، تو چطوری؟ -

.ساموئل - پدر، تو حالت چطوره؟ -

.از دیدنت خوشحالم، پسر - .منم همینطور -

.سلام

.پدر، این نامزدم "سوزانا" ست

.سلام

...خانم فینکنن

.از دیدار باهاتون خوشبختم - .اوه باعث افتخاره -

.و این "آلفرد" ـه

.سلام - چطوری؟ -

.اینم سگ‌تون، خانم - .ممنون -

.اون اسب‌ـه

.قیافش عجیبه

این اسمش "فین"‌ـه. اون یه قهرمانه، مگه نه فین؟

شما سگ‌های با قیافه‌های عجیب دوست دارید، خانم فینکنن؟

.بسیار زیاد آقای لادلو

.لطفاً سوزانا صدام کن - .بسیار خب -

.و اینم آلفرد پیرِ زشت صدا کن - .ببند دهنتو -

تریستن کجاست؟

.رفته جایی، می‌شناسیش که

،امشب میاد تا به برادرش خوش‌آمد بگه

.یا اگه نیمد دلیلشو می‌فهمم

.خب، خانم فینکنن، لطفاً بفرمایید .سفر خوبی تجربه خواهید کرد

،اون موجود خیلی دوست‌داشتنی‌ایه، ویلیام

اما می‌ترسم از دست دادن پدر و مادرش اونو شکننده کرده باشه

.و بعضی مواقع فکر می‌کنم تو این دنیا خیلی احساس تنهایی می‌کنه

اما الان یه خانواده‌ی جدید پیدا کرده، مگه نه؟

و ارتش آلمان آماده‌ی استفاده از هرج‌ومرج کرواسی

به عنوان توجیه اعمالی که می‌تونست کل جهان متمدن رو ...فرو بپاشونه هستش

ساموئل، کلمه‌ی "متمدن" جایی

.تو هیچ بحثی درمورد این جهان نداره

خانم فینکنن، مادر بهمون درمورد علاقه‌ی شما .به اصلاح‌طلبان اجتماعی گفته

.جوری میگیش انگار یه بیماریه

.نه، نه، نه .برعکس، منم موافقم

.خب، مادرتون همه چیز رو درمورد "وان استب" بهم گفته

.گفت که جنگجوی بزرگی بود

اوه بله، اون یه کیسه جمجمه یه جا قایم کرده که میتونه اینو ثابت کنه

...اما نگران نباشید، اون

.اون الان دیگه به پدر وفاداره

.یا بهتر بگیم اونا جفتشون به هم وفادارن

می‌تونه انگلیسی صحبت کنه؟ - استب؟ انگلیسی صحبت کنه؟ -

.مایل نیست با انگلیسی صحبت کردن ارزششو بیاره پایین مگه نه، استب؟

.اما مراقب باش چون انگلیسی رو کامل می‌فهمه

.هی، تریستن اونجاست

خسته‌ات نکردن اونجا؟ - .نه زیاد -

.بو میدی - دلت برام تنگ شده، نه؟ -

هنوز خماری؟ - .آره هنوز مستم -

اون فوق‌العاده نیست؟

.پس این تریستن‌ِـه

انگلیسی صحبت می‌کنه؟

...تریستن، محض رضای خدا

.خانم فینکنن، آشنایی با شما خرسند بخشه

.امیدوارم شما و این بد قیافه همه‌ی خوشحالی رو با هم پیدا کنید

.به برادرم توجه نکن .سگت بیشتر ازش ادب بلده

هی

.اتاق مادره - .دوست داشتنیه -

.از آشنایی باهات خوشحالم، پت - .منم همینطور، خانم -

.ممنون

...گیاه خشخاش تیغیِ سفید، زنبق ارکید

.و گیاهِ سنبل خطایی

سنبل خطایی؟ کدومشونه؟ - .این یکی -

.سنبلِ سوزانا

.سلام

.تو باید ایزابلِ دوم باشی

.من قبلاً با پدر و مادرت آشنا شدم

چند سالته؟ - .سیزده -

سیزده؟

.من وقتی سیزده سالم بود، به مدرسه‌ی شبانه‌روزی فرستاده شدم

.ازش متنفر بودم

می‌تونم کمکت کنم؟

.تو قراره با ساموئل ازدواج کنی - .درسته، همینطوره -

.من قراره با تریستن ازدواج کنم

.پس قراره جاری بشیم

.پس شما دو تا با هم آشنا شدین - .ایزابل دوم داره بهم اجازه میده کمکش کنم -

.سوزانا می‌خوای قبل از شام استراحت کنی؟ خیلی خسته به نظر میای

نه، اصلاً. اینجا خیلی طراوت بخشه

.همه‌ی این شکوه... و هدیه‌ی غیرقابل انتظار از خدا

.به نظر شبیه هدیه نیست، توش فقط ۴ ماه زمستونِ سخت وجود داره

.بهت اطمینان میدم

ساموئل کجاست؟

.داخله. انگار میشه گفت پدرت همه‌ی ساموئل رو برای خودش می‌خواد

.تو خیلی زیبایی - .نه، فقط خوشحالم -

!آلفرد

.انقدر تو عالم هپروت خانم فینکنن نپلک .بیا اینجا

ساموئل می‌خواد جریان اون گوساله‌هایی که

.داری از "شاین" پرورش میدی بدونه

.زودباش. داخل شو

.لطفاً پدرم رو ببخش

با ما مثل بچه‌های احمق رفتار کردن بهش احساس جوونی و قدرت میده

،برای این و تمام نعمت‌های بی‌کرانش

،برای این و تمام نعمت‌های بی‌کرانش

.باشد که نام مطهر خداوند ستوده و متبارک شود

.آمین - .آمین -

.به پدر بگو داشتی درمورد شهر وین چی می‌گفتی

چیشده؟

.خب، موضوع قیصره

.برای متوقف کردن اونا از نابودی صربستان هیچ کاری نمی‌کنیم

.بیاید درمورد جنگ سر میز غذا صحبت نکنیم، لطفاً

.سوزانا شنیده همه‌ی انگلستان برانگیخته شده

...خب

خب ما اینجا میون ناکجاآباد

حین سپری شدن این قضایا گیر کردیم

.و خداروشکر بابتش

.شما نمی‌خواید ما وظیفه‌ی واضحمون رو انجام بدیم

نمی‌خوام؟

...پدر، با کمال احترام

.دیر کردن من رو ببخشید لطفاً

.وسایلم رو طوری بسته‌ام که چیزی نتونستم پیدا کنم

.مرسی

...می‌خوای یکم - ...می‌خوای -

.بله. ممنون

،ایزابل عزیز، وجود دوباره‌ی یک زن متمدن تو این خونه چقدر عجیبه

.و همینطور چقدر سرمست کننده

درسته که دوباره داشتن هر سه پسرم زیر سقف خونه

.منو پر از رضایت عمیق و ملایم می‌کنه که بابتش از خدا ممنونم

.هی

ترسیدی؟

!هی، استب

.اون رفیق توئه

.یه دلار شرط می‌بندم برش می‌گردونه

.اوه عزیزم

.محکم باش

.محکم نگهش دار

.هی

.آروم باش

آروم باش عزیزم

.تو بردی

!کارت خوب بود

.سر و وضعتون شبیه بستنی قیفیه

.قابل نداشت

.آماده ای؟ بزن بریم

.خیلی بهش سخت نگیر سوازانا

.آلفرد، تو بازی کن .می‌خوام با تریستن حرف بزنم

.آبروی سرهنگو بردی

.کبودی قشنگیه - .آره منم زدمش -

.اون منو حیرون کرده - .مشخصه -

...یه عالمه ایده و تئوری داره و خیلی

...اون - اون چی؟ -

.هیچی

خب، چجوری اسبرو رام کردی؟ - اوه، نه، نه، جواب منو بده. اون چیه؟ -

.خب، یه جورایی، پر شوره

باکرس؟ - خدایا، تریستن -

.خودت بحث رو پیش کشیدی - .معلومه که باکرس -

تو چی؟ - ...خب -

.آره منم باکره‌ام - میخوای تا وقتی ازدواج کنی صبر کنی؟ -

...اون میگه

...سوزانا فکر می‌کنه که

...نه نمی‌خوایم صبر کنیم

تو هم می‌ترسی که نتونی توقعاتشو برآورده کنی آره؟

.گمونم آره

.فکر کنم، نمیدونم

باید بترسم؟ - .ساموئل، خدا بهت عقل بده -

تو توی هرکاری که سعی می‌کنی انجام بدی کارت درسته .مطمئنم تو رابطه‌ی جنسی هم همینطور خواهد بود

.تریستن، واقعا که .داریم راجع به زن آیندم صحبت می‌کنیم

نمیخوای باهاش بخوابی؟ - .نه -

نه؟ - .نه! می‌خوام درکنارش باشم -

.بهت رابطه‌ی جنسی رو پیشنهاد می‌کنم

.عجب جونوری هستی - .خودت بحثو پیش کشیدی -

منصفانه نبود

.امتیاز برا من

.صبح بخیر، سرهنگ لادلو

تریستن رفته شکار .هرچی که هست کار اون نبوده

لازم نیست نگران تریستن باشی سرهنگ

این آقایون "جان تی" و .جیمز اوبانین" هستن"

یه فروشگاه جدید اینجا باز کردن

.صبح بخیر - .صبح بخیر جیمز، جان، کلانتر -

.صبح بخیر، آلفرد - .صبح بخیر، آلفرد -

ما دنبال یه نفریم که شنیدیم ممکنه .این اطراف باشه

اسمش تام کالینه .اینم عکسش

این مرد چیکار کرده؟ - میشناسیش؟ -

.آره میشناسمش - .گرفتیمش، جیمز -

داشت از اینجا چهار یا پنج سال پیش رد میشد

.یه مدتی هم اینجا کار کرد

.داشت میرفت سان فرانسیسکو

.امیدوار بود بتونه یه بلیط کشتی به استرالیا جور کنه

استرالیا؟

.یا هنگ کنگ، درست یادم نیست

تو چیزی یادت میاد، آلفرد؟ - .فکر کنم هنگ کنگ بود -

.هنگ کنگ، آره

دقیقا برای چی تحت تعقیبه کلانتر؟

...خب اون - .این موضوع خصوصیه آقا -

خصوصی؟

ولی تو برای دولت کار می‌کنی کلانتر، مگه نه؟

آقایون

،صدای خشخشی بلند شد

صدایی بی روح که باعث شد ریکی تیکی به عقب بپرد

بعد ذره ذره از بین علف‌ها جونوری بیرون اومد

کبري سیاه و بزرگ

.می‌دونی ساموئل، می‌تونم یه داستان دیگه بخونم

.آلمانیا از مرز رد شدن - چی؟ -

دشمن لشکر سوم بریتانیا رو تو بلژیک گیر انداخته

.و این روزنامه برای هفته‌ی پیشه - .آروم باش -

.پدر، من به آلمانی مسلطم، می‌تونم یه افسر بشم -

.آره. و بقیه‌ی پسرا رو به کشتن بدی

.و خودتم کشته بشی

.افراد تحت خدمتتون شما رو می‌پرستیدن

و همشون یه مشت ابله بودن، غیر از اینه؟

.این یه لحظه‌ی مهم تو تاریخ جهانه

...ما چطور می‌تونیم - ما چطور می‌تونیم چی؟ -

پدر، نمیتونین انتظار داشته باشین که ...ما هم قسمتی از این قضیه نباشیم، خودتون بهمون یاد دادید

.من به شماها یاد دادم به خودتون فکر کنید .فقط همین

.و از چیزی که مال ماست دفاع کنیم - !بله، چیزی که مال ماست، مال ما -

ما تا الان دو تا از پسرعمو‌هامون رو !تو معدن از دست دادیم

!پسرعمو‌هایی که حتی یک بارم ندیدیمشون

جوری با من حرف نزنین که انگار تا حالا .جنگ ندیدم

.نه، جنگ اینجوری ندیدین

.همینو درمورد جنگ استقلال طلبا می‌گفتن

.همین طور جنگ سرخ پوست‌ها

اینا چیزایین که روزنامه فروشا برای فروششون .درمورد جنگ میگن

.این جنگ با سرخ پوستا نیست .ما داریم با تجاوز کاملا آشکار می‌جنگیم

!دیگه تو این خونه حرفی از جنگ نمیاد. لعنتی

.متأسفم، سوزانا

.من برای ثبت نام میرم کانادا

.منم باهاش میرم

.متأسفم، عزیزم . می‌خواستم امشب بهت بگم

.می‌دونم درک می‌کنی .این تنها کاریه که میشه کرد

اون چیه؟ - .کتابیه که پدرم نوشته -

برای متقاعد کردن دولت و تغییر سیاستش

.در برابر سرخ پوستای داکوتا

.ساموئل نظرشو عوض نمی‌کنه - .کاری کن تا عوض کنه -

بین پدر و مادرت چه اتفاقی افتاد؟

.پدرم میگه مادرم هیچوقت از اینجا خوشش نمیومد

.فکر می‌کنم بیشتر از موجودیت کلی هم خوششون میومد

.لطفاً نذار بره

.حواسم بهش هست

چهارده اکتبر ۱۹۱۴

ایزابل عزیزم پسرامون امروز دارن خونه رو ترک می‌کنن

تا از انگلستانی که هیچوقت ندیدن دفاع کنن

و من نمی‌تونم مانع اونا بشم

ایزابل من خیلی سعی کردم اونا رو از این جنون دور نگه دارم

.ولی دارن میرن که باهاش رو برو بشن

.مراقب خودت باش

.مجبور نیستی بری

آلفرد؟

.خداحافظ

.نگران نباش پدر

.مواظب خودت باش

ساموئل؟

.کلاه قیصر آلمان رو برات میارم - .خودتو بیار، بیشتر خوشحالم می‌کنه -

.بله، پدر

تریستن؟

.حواست به ساموئل باشه - .حتماً -

سرهنگ لادلو بهم گفت

.با پسراش تا شهر کالگاری برم و اسبا رو برگردونم

"اونا رو "ابله" خطاب میکرد، "ابله های نفهم

سرهنگ راضی نبود پسراش با اسبای پیر و به درد نخور به خط مقدم برن

.چه ابله بودن، چه نبودن

.بلند شو، بریم پیش اونا

.بشقابتم بیار

.مهمون نمی‌خواین؟ بشین راحت باش

.اونجا تنها بودیم

.بیا بشین اینجا

پت؟

اسمش چیه؟ - .خانم -

خانم؟ - .خانم تریستن -

تو قصه اسم خانم تریستن "ایزالدو"‌ِـه

می‌دونی ایزالدو کیه، نه؟ - .نه -

دکر، دخترت نیاز به تحصیل داره

راستش سرهنگ، می‌تونه بخونه و بنویسه

.مدرسه رفتن ممکنه براش سخت باشه - .نه، نه، نه، خودم بهش درس میدم -

میشه منم کمک کنم؟

.البته

...ادبیات، تاریخ، ریاضیات

.البته با اجازه تو دکر، همینطور تو پت

نظرت چیه؟

این درسا به چه دردش می‌خورن؟

.می‌تونه زندگی بهتر و مرفه‌تری داشته باشه

.اون دو رگه‌اس، سرهنگ - .نه، تو این خونه دو رگه نیست -

.تریستن بهم میگه دو رگه - تریستن بهت میگه دو رگه؟ -

.میگه من نصفم گرازه و نصفم عقاب

.پس باشه بعد از انجام کاراش - .آره -

.به سلامتی هممون - .به سلامتی شما قربان، و شما خانم -

.و به سلامتی پسرا

.و پسرا

.تریستن، برگرد به واحد خودت - .پیش اونا حوصلم سر میره -

.ترجیح میدم تو هوامو داشته باشی

.وقتشه

سوم فوریه ۱۹۱۵

سوزانای عزیزم ،جنگ در اینجا غیرقابل توصیفه

.اصلا شبیه چیزی که فکر می‌کردم نیست

امشب، وقتی داشتم برای شادی روح اونایی که .به طرز هولناک اما شجاعانه فوت کردن دعا می‌کردم

.اعتراف می‌کنم که برای کسب افتخار خودمم دعا می‌کردم

این اشتباهه؟ که بخوام تو این جنگ مثل پدرم

شکوه و افتخار به دست بیارم؟

ولی آلفرد و تریستن انقدر مراقبم هستن

که ممکنه هرگز این فرصتو به دست نیارم

.آلفرد، وایسا

!ساموئل

!لعنتی

زخمی شدی؟ - .فقط یه خراش سادس -

سوزانا، الان تازه متوجه میشم که نه تنها پدرم حق داشت

.بلکه من واقعا ضعیف بودم

.ولم کن برم - !همینجا بمون -

!ولم کن

!عقب نشینی کنید

به هر حال ما جونمونو به خدا سپردیم و .با شرافت می‌جنگیم

سرشار از اعتماد به نفس .با زمزمه‌ی اسم خداوند

.گیر افتادیم - .صبر می‌کنیم -

!تخت روانو بیارین

.سرهنگ، کمکش کن - .دستمو بگیر -

.خدای من

حالت خوبه، پسر کوچولو؟

،سوزانا، سعی می‌کنم در برابر ناامیدیم مقاوم باشم

.ولی بعضی وقتا انگار تمام شرافت انسانی فروپاشیده

.زخمای آلفرد خوب میشن

.اما به نظر میاد اونو تریستن خیلی از هم دور شدن .یا شاید هم بدتر

.و من نمی‌تونم درکش کنم

.بیشتر از اون که فکرشو کنی دلم برات تنگ شده

.تو نماد پاکی، آرامش و اخلاصی

،چشمامو می‌بندم و افکارمو رو تو متمرکز می‌کنم

و الان پشیمونم که به حرف بقیه گوش کردیم .و ازدواجمونو عقب انداختیم

و بیشتر از همه از این پشیمونم که قبل از اینکه ،بتونیم اونجوری که می‌خواستیم با هم باشیم

گذاشتم و رفتم

.لطفاً تو مزرعه بمون و منتظرم باش

،نذار پدر نگران بشه

می‌دونم رحمت خدا منو در امان نگه میداره .تریستن هم کمک زیادی بهم کرده

که به نظر میرسه دلیلش برای اومدن به خط مقدم

بیشتر برای مراقبت از من بوده .تا حمله‌ی آلمانی ها

.مراقب خودت باش، عشق من

.دوستدار تو، ساموئل

.کاپیتان ازم خواسته گزارش عملیات امشبو براش ترجمه کنم

.آلفرد می‌خواد ببینتت

.میرم پیشش - حتماً؟ -

.تو برو به کارت برس

!چپ، راست، چپ

...چپ! چپ! چپ، راست

...آلفرد - ساموئل کجاست؟ -

.داره کارای ترجمرو انجام میده، الان میاد .اوه پسر عجب گچی

وینو می‌خوری؟ - .بذارش کنار -

.تریستن

.میگن قراره مدال بگیری - .آره، می‌فرستنم خونه -

.برات خوشحالم

.من یه افسرم، جای من کنار افرادمه

.چرت و پرت - .یا حداقل اون تعدادی که ازشون مونده -

.تریستن، مکنزی رو الان آوردن

...وضع پاهاش خیلی خرابه، گفت

چی گفت؟ - چی گفت؟ حرف بزن، چیشده؟ -

،گفت برادرت داوطلب شده جاشو بگیره

.و با کاپیتان بره به عملیات شناسایی

.لعنت بهت تریستن، بهت گفتم پیشش بمون

!ساموئل

!ساموئل! ساموئل

!ساموئل

!ساموئل

!ساموئل

!ساموئل

!ساموئل

!ساموئل! ساموئل

!تریستن

!تریستن - !ساموئل -

!تریستن

!ساموئل - !تریستن -

!ساموئل

!ساموئل

!تریستن! تریستن - !اینجام -

!نمی‌تونم ببینم - !ساموئل -

!تریستن نمیتونم تکون بخورم

!ساموئل - !تریستن -

!ساموئل دارم میام - !تریستن -

!تریستن

!نه

!نه

!نه

!ساموئل - !تریستن -

!دارمت

.دارمت، حالت خوبه .حالت خوبه

.میریم خونمون

ساموئل؟

.ساموئل

!ساموئل

!خدای من نه

!نه

!دارمت

!خدایا لعنت بهت

!لعنت بهت خدا

تریستن؟

!تریستن

!تریستن، منم

بیست مارس ۱۹۱۵

پدر و سوزانای عزیز

،من دارم از ارتش مرخص میشم .ولی هنوز نمی‌تونم بیام خونه

برای پدربزرگ لادلو تو کورنوال نامه می‌نویسم

.و ازش می‌خوام بهم اجازه بده باهاش به دریا برم

...و اما ساموئل عزیزمون .تنها چیزی که می‌تونستم ازش بفرستم خونه، قلبشه

.آلفرد اونو براتون میاره

میدونین که کجا باید دفن بشه

تو دره‌ی کنیون .جایی که با پرنده‌ها بازی می‌کرد

.پسرتون، تریستن

...خب

،اون بین ماها از همه بهتر بود اینطور نیست؟

.شب بخیر. شب بخیر - .شب بخیر -

.شب بخیر، پدر

آلفرد؟

...اون چیزی که شب قبل از رفتن ساموئل دیدی

...نمی‌خواد چیزی بگی - .نه، حتماً باید بهت بگم -

.من ساموئل رو دوست داشتم

.خیلی خب

.تریستن به زودی برمی‌گرده

.پدرتون خیلی خوشحال میشه

سوزانا تصمیم گرفت صبح روز بعد با قطار .به بوستون برگرده

ولی سه روز هوا طوفانی شد .و برف راه آهن رو مسدود کرد

.سرهنگ اصرار داشت که اون تا بهار پیششون بمونه

.می‌گفت بدون اون خونه خیلی خالی می‌مونه

و اینکه اونجا هنوز خونه‌ی اونه

.به نظر من باید میذاشت بره

ولی از کجا میدونست چه اتفاقاتی در پیشه؟

،سوزانا قابل سرزنش نبود

شبیه به آبی شده بود که داخل سنگ یخ میزنه .و اونو دو تیکه می‌کنه

همونقدر تقصیر اون نبود که وقتی سنگ می‌شکنه

.تقصیر آب نیست

سوزانا؟

...می‌دونی چقدر

می‌دونی چقدر ساموئل رو دوست داشتم؟

...و فکر می‌کنم می‌دونی که

،برای ادای احترام به ساموئل .این حرفو می‌خواستم اینجا مطرح کنم

...فکر کنم می‌دونی که من

.من عاشقتم

از لحظه ای که دیدمت مثل یه رمان داستان

فکر کنم این تصورات اغراق شده‌ی رمانتیک مادرمه .که از من داره میزنه بیرون

.داری موضوع رو برام آسون‌تر شکل نمیدی، سوزانا

.متأسفم

امیدی به این هست که بتونی منو دوست داشته باشی؟

.نه، نه، نه اونجور که ساموئل رو دوست داشتی

...ولی در حدی که

.سوزانا، ما می‌تونیم با هم یه زندگی داشته باشیم

.یه زندگی شاد

.فکر نمی‌کنم، آلفرد

.به نظر می‌رسه مطمئن نیستی .شاید شانسی وجود داشته باشه

چیه؟

.فکر کنم فقط می‌تونم باعث رنج‌ت بشم آلفرد

چرا نمیذاری خودم اینو قضاوت کنم؟ باشه؟

.آره، من نشکوندمش اما می‌تونم درستش کنم

.می‌تونم چرخ لعنتی رو برگردونم اونجا ،از اینجا به بعد رو خودم از پسش برمیام

.پس برو یه چُرت بزن

!سرهنگ

!ببین

...سوزانا، من دارم میرم به شهر، اگه

به خونه خوش‌اومدی، پسرم.‏

تریستن، در صلح برگشتی. سلام!‏

خدای من.‏

نتونستم نجاتش بدم.‏

تو تلاشت رو کردی.‏

نتونستم نجاتش بدم.‏

چیزی نیست.‏

سواری امروز خوب بود؟

عذر می‌خوام، پدر.‏

تریستن

تریستن، لطفا وایستا

کی می‌خواید ازدواج کنید؟

صبح بخیر.‏

لعنت بهت، تریستن.‏ تو با اون ازدواج می‌کنی.‏

‏- یعنی من باهاش ازدواج می‌کنم؟ ‏- آره!‏

برو به جهنم.‏

‏- بله من باهاش ازدواج می‌کنم؛ اگه منو بخواد.‏ ‏- اگه تو رو بخواد؟

عاشقش شدی؟

یا فقط این‌کارو می‌کنی تا منو نابود کنی؟

من کاری نکردم.‏

‏- ساموئل چی؟ ‏- ساموئل چی؟

‏- خودت بهم بگو.‏ ‏- ما همه ساموئل رو دوست داشتیم و اون مرده.‏

‏- چیه؟ ‏- چقدر با مرگش راحت کنار اومدی.‏

چون عاشق اون دختر هستی فقط این یه بار می‌بخشمت!‏

اگه دوباره این حرف رو بزنی فراموش کن که ما برادریم!‏

فقط همین یه بار!‏

تریستن، خودت می‌دونی نمی‌تونی خوشبختش کنی.‏

سعی‌ام رو می‌کنم.‏

شکست می‌خوری.‏

من امروز دارم میرم.‏

آلفرد

از صمیم قلب آرزوی بهترین‌ها رو برای شما دوتا دارم.‏

‏- خداحافظ، پسرم.‏ ‏- برام دعا کن پدر.‏

موفق باشی.‏

‏7 سپتامبر سال 1915

مادر عزیزم، فکر کنم که شاید جایگاه خودم رو در این دنیا پیدا کرده باشم.‏

‏«هلنا» شهریه که یک شبه مدرن شده،‏

و مهد انرژی و نشاط در دوران ماست.‏

من اینجا احساس سرزندگی دارم.‏

برای هرکس که بخواد خودش رو وقف کارگرانش بکنه

اینجا فرصت‌های زیادی هست.‏

به همین زودی من اینجا به صداقت و منصف بودن شهرت پیدا کردم.‏

و مفخترم که برخی از بانفوذترین افراد هلنا دوستان من هستن.‏

اونها هم مثل من،‏ رویای پیشرفت این شهر رو دارن.‏

بهت افتخار می‌کنیم.‏

مادر، بابت نامه‌ی دلسوزانه‌ت متشکرم.‏ تو زیر و بم منو می‌شناختی.‏

اینکه ناامیدی منو درک می‌کنی،‏ برای من خیلی آرامش بخشه.‏

من هرشب برای عاقبت بخیر شدن تریستن دعا می‌کنم.‏

می‌دونم که درک می‌کنی.‏ پسر عزیزت، آلفرد.‏

آروم! آروم!‏

لعنتی!‏

لعنتی!‏

تریستن

اگه پسر دار شدیم،‏ می‌خوام اسمش رو بذارم ساموئل.‏

و اگه دختر شد، ایزابل.‏

و همیشه عاشقتم.‏

تو هم چون می‌دونی چقدر عاشقتم کنارم می‌مونی.‏

تریستن؟

هیچی.‏

از مادرت شنیدم.‏

میگه آلفرد با اون برادرهای «اوبانیون»‏

نشست و برخاست می‌کنه.‏

میگه زندگی خوبی داره.‏

‏- آلفرد هرجا که باشه زندگی خوبی داره.‏ ‏- غیر از اینجا پیش ما.‏

‏- اون تقصیر منه.‏ ‏- منظورم این نبود.‏

اینکه نتونستم ساموئل رو زنده برگردونم خونه هم تقصیر من بود، مگه نه؟

این حرفو نزن، پسر.‏ مرگ دست خداست.‏

جدی؟

یه جفت گوساله توی دره «کیومن» گم شدن.‏

ممکنه کار گریزلی (خرس) باشه.‏

همون که به من حمله کرد؟

‏- بزنش، تریستن ‏- معلومه که می‌زنمش

نمی‌دونم چرا تریستن اون خرس پیر رو نکشت.‏

قدیمی‌ها میگن:‏

اگر یک مرد و یک حیوان خون یکدیگر را ریخته باشند...‏

باهم یکی می‌شوند.‏

‏- من گفتم چهارتا آبجو بده، آقای سبتلبن.‏ ‏- منم گفتم ورود هندی‌ها ممنوع.‏

خب، بهتون اطمینان میدم اون‌ها کاملا متمدن هستن.‏

‏- جدی؟ ‏- جدی

‏- آبجو رو بده دیگه ‏- تو دخالت نکن پسر

‏- پدرم گفت چهارتا، مگه نه؟ ‏- خودش شنید

چیزی نمونده که من و آقای سبتلبن به تفاهم برسیم.‏

‏- اون آبجوی لعنتی رو بده بهش!‏ ‏- تریستن، دخالت نکن!‏

گفتم دخالت نکن. لعنت بهت.‏

خیلی احمقی.‏

می‌خوای با مردی دعوا کنی

که حدود 10 کیلو از تو سنگین تره،‏

و الان که داریم صحبت می‌کنیم زیر میز دنبال سلاحش می‌گرده.‏

مگه نه، آقای سبتلبن؟

می‌خواد جمجمه‌ی پوک‌ت رو بشکنه و تو رو مثل حیوون بکشه.‏

پس بی‌خیالش شو.‏

بله.‏

من چهارتا آبجو می‌خوام. حالا!‏

من به عنوان مالک اینجا گفتم نمی‌خوام به هندی‌ها سرویس بدم...‏

جلو نیاید!‏

این مرد رو می‌بینی؟ آره؟

اسمش هست: وان استب.‏

اون بزرگِ خاندان کِری‌ـه

و تا الان صدها نفر از دشمنانش رو نابود کرده.‏

اون دوست ماست و تشنشه.‏

فکر می‌کنم که درون وجودش،‏ صدای خرس رو می‌شنید

صدای غرشی آرام، از مکانی تاریک و مخفی.‏

رفتی که خداحافظی کنی؟

تریستن؟

برای چه مدت نیستی؟

نه خیلی زیاد. فقط چند ماه.‏

اگه منم بیام راحت‌تری.‏

نه.‏

اگه بچه داشتیم...‏

یا من حامله بودم،‏ بازم می‌رفتی؟

آره

فقط یه فرصت بهم بده.‏

این کارو نکن.‏

منو نگاه کن

خواهش می‌کنم، به من نگاه کن

منتظرت می‌مونم.‏

مهم نیست چقدر طول بکشه.‏

تا ابد منتظرت می‌مونم.‏

‏- برمی‌گرده؟ ‏- نمی‌دونم.‏

نمی‌دونم.‏

استب میگه برمی‌گرده.‏

‏20 آپریل سال 1918.‏ تریستن عزیز،‏

ماه‌ها گذشته،‏ و هنوزم خبری ازت ندارم.‏

بنظر میرسه تنها نشانی که از زنده بودن تو داریم

یک بسته‌ی پاره پوره‌ست که امروز از گینه‌نو برامون رسیده.‏

نوشته‌های عجیبی روش هست

و داخلش هم یک دستبند محلی بوده.‏

سه. سه. نه!‏

فکر می‌کنم که دستبند برای من باشه،‏ شاید هم نه.‏

هنوزم اتفاقات اینجا برات مهمه؟

قیمت گاوها همینطور داره کم میشه

و انگار زمستون قصد رفتن نداره.‏

چرا برام نامه نمی‌نویسی؟

یعنی نمی‌خوای برگردی و می‌ترسی که به من خبر بدی؟

آلفرد هم هنوز کار و بارش خوبه.‏

آلفرد

کسب و کارش توسعه پیدا کرده و وابستگی‌های مالی در

شیکاگو و واشنگتون دارن.‏ من اصلا نمی‌دونم اینا یعنی چی.‏

به ما گفت که ایزابل دو رو به مدرسه شبانه‌روزی در شیکاگو بفرستیم،‏

ولی این دختر اصلا دوست نداره از دامداری دست بکشه.‏

فکر کنم اون هم (مثل من) منتظر توئه.‏

تریستن، نمی‌دونم این نامه رو کجا بفرستم،‏

و دلیلی هم ندارم که ثابت کنه تو منتظر این نامه هستی.‏

نامه رو فقط برای خودم نوشتم.‏

و اون رو با تمام چیزهایی که

بین ما ناگفته و ناتمام موندن، تنها می‌ذارم.‏

‏12 دسامبر سال 1919.‏

سوزانای عزیز،‏

من یه شکارچی شدم.‏

به استب بگو موجوداتی اینجا هستن که توی کتاب‌ها هم پیدا نمیشه.‏

و من همه‌شون رو کشتم.‏

سوزانا، تمام چیزی که بین ما بود مرده،‏

همونطور که من هم مرده‌م.‏

با یکی دیگه ازدواج کن.‏

سرهنگ، انگار مهمون داریم.‏

پدر، اومدم تا برام دعای خیر کنی.‏

دعای خیر؟

‏- ببینید، این آقایون و...‏ ‏- و خیلی افراد بزرگ دیگه

از من می‌خوان که نامزد ریاست بشم.‏

ریاست؟ منظورت چیه؟

کنگره ایالات متحده.‏

ما تا این حد پسرت رو قبول داریم، سرهنگ.‏

بسیار خب؛ آلفرد

دقیقا چی به شماها می‌رسه؟

عذر می‌خوام، چی گفتید؟

دارم کاملا انگلیسی حرف می‌زنم، جناب

با انتخاب شدن پسر من،‏ شما ها چی به دست میارید؟

پدر، فکر نکنم که این آقایون بخوان...‏

یعنی خودت به این موضوع شک نکردی؟ یا اینکه واقعا فکر می‌کنی این آقایون...‏

تنها به دلیل وظایف ملی و با استعداد بودنت

از تو حمایت می‌کنن؟

انگار فراموش کردی، پدر.‏ من دیگه بچه نیستم.‏

سرهنگ، کنگره...‏

کنگره یعنی دولت، آقا.‏ و من یه زمانی برای دولت کار می‌کردم.‏

‏- پدر، مشکلی که ما...‏ ‏- هندی‌ها!‏

اون دوران هندی‌ها مشکل ما بودن.‏

بهتون اطمینان میدم آقایون،‏ هیچ چیزی ناخوشایند تر از

گلوله خوردن یه بچه نیست.‏

یا سلاخی کردن تمام یک روستا در خواب.‏

در اون دوران تصمیم دولت برای اون مشکل خاص این بود‏

و از اون زمان تا حالا من حتی یک دلیل پیدا نکردم

که این اعمال رو از روی خِرد، انسانیت و یا عقلانیت نشون بده.‏

بسیار خب، آقایون

پدرم، که من از هرکسی بیشتر براش احترام قائلم

میگه دولت نه انسانیت حالیشه نه عقلانیت.‏

پس من به عنوان پسرِ پدرم،‏ این رو مهمترین وظیفه خودم می‌دونم که

عقلانیت و انسانیت رو به کنگره آمریکا برگردونم.‏

بابت دعای خیرت ممنونم، پدر.‏

آقایون.‏

آقایون، ممکنه کمی منتظر من بمونید؟

بله، البته.‏

سوزانا؟

حالت خوبه؟ چی شده؟

[ تمام چیزی که بین ما بود مرده، همونطور که منم مرده‌م ] [ با یکی دیگه ازدواج کن ]

نمی‌دونم چی بگم.‏

تریستن همیشه یه آدم سرکش بوده.‏

‏- واسه همین عاشقش هستی.‏ ‏- جدی؟

آره، فکر کنم همینطوره.‏

سوزانا

اونم عاشقته.‏

آلفرد! اون قبلا همسر برادرت بوده

بله.‏

پس بهتره این موضوع رو به برادرم گوش‌زد کنی.‏

اون اینجا نیست که از خودش دفاع کنه.‏

نه اینجا نیست، ولی دارم می‌بینم که تو اینجایی تا ازش دفاع کنی.‏

با اینکه این دختر رو ترک کره!‏

‏- آلفرد ‏- و تو!‏

نذار دهنم رو باز کنم و بگم دیگه کی رو ول کرد.‏

لعنت بهت، پسر

بخاطر مرگ ساموئل پسر منو سرزنش نکن!‏

ساموئل خودش خواست که سرباز باشه و سربازها می‌میرن.‏

سیاست‌مدارها اونها رو به قتلگاه می‌فرستن.‏

انگلهایی مثل خودت!‏ لعنت و نفرین به تو!‏

تو رو هم لعنت می‌کنم!‏

دهنت رو ببیند،‏ پای اونو وسط نکش!‏

تو هم پاتو از ملک من بکش بیرون!‏

چرا؟ چون منم می‌خوام مثل خودت به کشورم خدمت کنم؟

یا چون منم مثل خودت عاشق زنی هستم که از من خوشش نمیاد؟

پسر عزیزت تریستن،‏ ازش سواستفاده کرد و بعد ولش کرد!‏

‏- آلفرد، خواهش می‌کنم بس کن ‏- من عاشقش بودم!‏

هنوزم عاشقشم.‏

و تریستن اونو از من دزدید.‏ اگه می‌خوای حقیقت رو بدونی...‏

قبل از جنگ هم اونو از ساموئل دزدید!‏

شیطونه میگه بزنم بکشمت!‏

بفرما، نامه‌ی پسر عزیزت رو بخون.‏

سوزانا

تو لیاقت خوشبختی رو داری.‏

اواخر همون شب، سرهنگ رو کنار آتش خاموش روی زمین پیدا کردیم.‏

نمی‌تونست تکون بخوره.‏

یک‌شبه موهاش سفید شد و تبدیل شد به یک پیرمرد.‏

بعد از اون،‏ تریستن دیگه نامه‌ای نفرستاد.‏

همینطور که سال‌ها می‌گذشتن،‏

به گوش ما می‌رسید که فردی اون رو توی کشتی دیده

و آب‌هایی رو فتح می‌کنه که هیچ سفیدپوستی قبلا اونجا نرفته.‏

داستان‌هایی (از اون) به گوش ما رسید،‏ داستان‌های عجیب.‏

و بعدش چندسالی، هیچ خبری نبود.‏

ما اون رو از دست داده بودیم.‏ همه از این مطمئن بودیم.‏

اما هرسال،‏ زمان ریزش برگ درختان

آرزو می‌کردم که خرسِ درون تریستن خاموش شده باشه،‏

و شاید تریستن دوباره به دنیا برگرده.‏

اما بعدش زمستون می‌رسید و دوباره بهار می‌شد...‏

اما بازم خبری از اون نبود.‏

داره چیکار می‌کنه؟

تریستن!‏

این اسب خیلی عوضیه ولی واسه توئه.‏

به خونه خوش‌اومدی.‏

سلام، پیرمرد!‏ پدر کجاست؟

استب؟

چند سال پیش دچار سکته قلبی شد.‏ دیگه نمی‌تونه حرف بزنه.‏

وای، پدر

می‌خواد جشن بگیره

[ خیلی خوشحالم ]

منم خیلی خوشحالم.‏

پدر، این واسه توئه.‏

‏«برای سرهنگ ویلیام لادلو،‏ از طرف پسرش تریستن»‏

از حالت خبر نداشتم.‏

استب، اینا دندون گرازه،‏ یه جنگجوی جاوه‌ای اینو ساخته.‏

اونم مثل تو یه مرد بزرگ بود.‏

دکر

پت

اوه، عزیزم، نگاش کن.‏

من برای مادر، لیزی کوچولو و سوزانا هم سوغات آوردم.‏

چی شده؟

بهش بگو

بهش بگو

آلفرد و سوزانا چند سال پیش ازدواج کردن.‏

برادرت الان یه نماینده کنگره شده.‏

اونا یه خونه‌ی بزرگ توی هلنا خریدن.‏

باید هم همینطور می‌شد.‏

بعد از پایان جنگ قیمت گاو به پایین‌ترین سطح رسیده.‏

بنظر سرهنگ زیاد براش مهم نیست.‏

اون تقریبا هرچی داشت رو از دست داد.‏

با اسب‌ها همه‌چیز رو جبران می‌کنیم،‏ یا با هرچیزی که لازم باشه.‏

جبرانش می‌کنیم.‏

میگه برادرت به قانون «منع تولید مشروبات الکلی» رای داده

جدی؟

یعنی می‌خوای من قاچاقچی مشروب بشم؟

اگه کارت رو بلد باشی پول خوبی توش هست.‏

کون لق دولت!‏ کون لق دولت!‏

‏- کون لقشون ‏- کون لقشون! کون لق دولت!‏

کون لقشون!‏

مشخص شد «تا ابد» قراره خیلی طول بکشه، تریستن

می‌دونم.‏

بیا. من نمی‌خوامش.‏

به من گفتن این جادوییه،‏

هرکس اینو به دست کنه، ازش محافظ میشه.‏

نگهش دار.‏

تریستن

‏نمی‌خوای آلفرد رو ببینی؟

احتمالا بهتره نبینمش.‏

از طرف من بهش سلام کن و بهش تبریک بگو.‏

از تو خوشش میاد.‏

به خونه خوش‌اومدی.‏

ایزابل؟

می‌خوام این سگ رو نگه داری.‏

برای تو هم یه چیزی آوردم.‏

‏- این از لراپترا ست. اونجا توی...‏ ‏- کریت

‏- کریت. آره.‏ ‏- می‌دونم کجاست.‏

پدرت تاریخ اروپا رو به من یاد داد.‏

یه دختر کوچولو.‏ منظورت منم، آره؟

ممنونم، تریستن.‏

خیلی خب، دو روز دیگه می‌بینیمت.‏

منتظر من واینستا استب، مشکلی برام پیش نمیاد.‏

از اون پس بود که تریستن به قلب آروم زندگیش برگشت.‏

خرس درونش، به خواب رفته بود.‏

صحبت از خوشبختی سخته.‏

زمان می‌گذره، و خیلی زود خوشی برمی‌گرده.‏

یه خبر عجیب شنیدم

‏- جدی؟ ‏- آره

تریستن برگشته.‏

آره می‌دونم.‏

می‌دونی؟

از کجا می‌دونی؟

دیدمش.‏

یعنی می‌خوای بگی با گستاخی تمام اینجا اومد تا فقط تو رو ببینه؟

نه، می‌خواست تو رو هم ببینه،‏ ولی گفت ممکنه ناراحت بشی.‏

فکر کنم حق با اون بود.‏

اوه.‏

خب اون...‏

اون چی گفت؟

سلام رسوند و گفت بهت تبریک میگم.‏

من چقدر احمقم.‏

خبرا رو بهت گفت، ها؟

خب، نظرت چیه؟

بی‌خیال، واقعا این اتفاق خیلی مضحک‌ـه.‏

ازدواج با ایزابل دو.‏

وای خدا.‏

اون عملا خواهر ما محسوب میشه.‏

اصلا نوزده سالش شده؟

بیست.‏

اصلا نمی‌تونم تصور کنم که دکر با خودش چی فکر کرده

که اجازه‌ی این ازدواج رو داده.‏

خب، گمون کنم اون به‌ فکر خوشبختی دخترش بوده.‏

خوشبختی؟

با تریستن؟

فکر کنم همه‌ی شما باید بدونید که این موضوع چقدر غیرممکنه.‏

خب، من که ایزابل دوم نیستم.‏

‏2 ژوئن سال 1921.‏

تریستن عزیز،‏

خیلی از خبر ازدواج تو خوشحال شدم.‏

پدرت باید خیلی خوشحال باشه.‏ ایزابل دوم مثل دخترش بوده.‏

از اونجا که اسم اون دختر از روی مادر خودت انتخاب شده،‏

بنظر می‌رسه این ازدواج از اول مقدر بود سر بگیره.‏

مگه نه؟

لعنت!‏

خودشه.‏

بیا دیگه

ساموئل دکر لاندلو.‏

تریستن عزیز،‏

من و آلفرد از شنیدن خبر متولد شدن پسرت خوشحالیم.‏

دوست داشتیم که خودمون بچه دار بشیم،‏ ولی من دیگه ناامید شدم.‏

می‌دونم که آلفرد اغلب به تو فکر می‌کنه

امیدوارم روزی برسه که ما همه دوباره کنار هم باشیم.‏

پسرت اسمی بزرگ و گرانقدر داره.‏ مطمئنم که به بزرگی اسمش خواهد بود.‏

لطفا سلام من رو به ایزابل دوم،‏ پدرت و بقیه برسون.‏

دلبسته‌ی ابدی تو، سوزانا.‏

‏- شب بخیر، آقایون ‏- تریستن

قصد داشتم راجع به مسائلی باهات حرف بزنم.‏

بفرمایید.‏

همونطور که به خوبی می‌دونی،‏ بازار مشروب اینجا دست ماست.‏

تو طی این مدت به قول ما یه فروشنده خرده-پا بودی.‏

درواقع، یه آماتور.‏

ولی این روزا انگار یذره حجم بارت بیشتر شده.‏

و کاسه‌ی صبر من داره لبریز میشه.‏

دفعه‌ی بعدی که سر راه ما قرار بگیری...‏

آخرین بارت خواهد بود.‏

منو ببخشید. ازتون ممنونم.‏

تریستن، احتمالا داری به این فکر می‌کنی چطور تا الان نمردی.‏

چون برادرت نماینده‌ی کنگره‌ست،‏ فقط همین.‏

این هشدار آخر.‏

کنث، توماس...‏

‏- سلام، حالتون چطوره؟ ‏- از دیدنتون خوشحالم، قربان

سلام! حالت چطوره؟

کار و بار خوبه؟

بسیار خب.‏

موفق باشید، قربان.‏

لااقل یه سلام بکن.‏

سلام، آلفرد

سلام، تریستن

‏- این پسر جوون کیه؟ ‏- ساموئل

سلام

سلام ساموئل.‏

خیلی خوشگله.‏

سلام، ایزابل. بذار ببینمش.‏

‏- ساموئل ‏- سلام. این خانم کیه؟

من زن‌عمو سوزانا هستم.‏

من عموت ساموئل رو می‌شناختم،‏ همونی که توی جنگ مرد.‏

‏- بنظرم تو شبیه اون هستی ‏- بابابزرگ هم همینو میگه

‏- اون خیلی شجاع و خوب بود ‏- بابابزرگ اینم بهم گفت

بابابزرگ میگه وقتی بزرگتر شدم می‌تونم تفنگ عمو ساموئل رو بردارم.‏

میای تفنگم رو ببینی؟

خیلی دوست دارم بیام.‏

یه روزی میام.‏

‏- اون پسر خوبیه، تریستن ‏- البته

پدر چطوره؟ حالش خوبه؟

در بهترین حالت ممکن قرار داره.‏

ای...‏

ای کاش...‏

عذر می‌خوام مزاحم شدم

عذر می‌خوام، آلفرد.‏ فکر کنم دیگه وقت سخنرانی رسیده.‏

‏- خیلی خب، یه دقیقه دیگه میام ‏- ممنون

‏- به زودی دوباره می‌بینیمت ‏- مشتاقم

کنث.‏

نگاه کن.‏

برو. برو تاینر رو خبر کن.‏

فکر کنم یه دست‌انداز رو رد کردی، استب

بی‌خیالش.‏

یا خدا!‏

آقا، ما خبردار شدیم که شما با نقض قانون منع مشروبات الکلی

درحال انتقال مشروبات هستید.‏

اگه منظورتون یه جعبه کوچیک ویسکیه که دارم برای پدرم می‌برم، درسته.‏

ازتون می‌خوام که تحویلش بدید.‏

اینجوری پدرم ناامید میشه.‏

‏- نه!‏ ‏- خدای من

نه!‏

نه!‏

بندازش زمین!‏

نگهش دارید.‏

‏- بیا از اینجا بزنیم به چاک، جان‌تی.‏ ‏- بیا اون پاکت رو باز کنیم.‏

زودباش، جان‌تی.‏

برادرم بهت گفته بود که از سر راه ما بری کنار.‏

اونو بندازین تو ماشین.‏

‏- نمی‌خوام ببینمش ‏- پدر

نمی‌خوام ببینمش.‏

تریستن، متاسفم. خیلی متاسفم.‏

پدر هنوزم نمی‌خواد منو ببینه؟

اون دولت رو مقصر مرگش می‌دونه...‏

تریستن، چیزی هست که باید راجع بهش حرف بزنیم.‏

ماموری که کتک زدی،‏ تا لبه مرگ پیش رفت.‏

همه مسئله رو درک می‌کنن،‏

ولی میگن باید مجازات بشی،‏ باید 30 روز بازداشت بشی.‏

اون یکی که شلیک کرد چطور؟

اون...‏

توبیخ شده.‏

‏- اوبنیون چطور؟ ‏- هیچی

باید بی‌خیالش بشی، تریستن.‏ فقط یه حادثه‌ی وحشتناک و غم‌انگیز بود.‏

تریستن، گوش کن.‏ بی‌خیال ماجرا شو.‏

نباید دیگه بهش فکر کنی.‏

می‌خوام تنها باشم.‏

سوزانا

خیلی متاسفم.‏

ما همه دوستش داشتیم.‏

حالت چطوره؟

خوبم.‏

فرصت نمی‌کنم بهت سر بزنم.‏

پری‌روز یه سخنرانی داشتم.‏

‏- واقعا؟ ‏- آره

اولین سخنرانی عمومی من.‏

راجع...‏

راجع به...‏

راجع به مسئولیت‌های زنان بود در...‏

از دیدنت خوشحالم.‏

متاسفم.‏

متاسفم.‏

هنوزم بعضی وقتا خواب می‌بینم که مادر بچه‌هات هستم.‏

دلم می‌خواست که اون (ایزابل) بمیره.‏

و شاید دلم می‌خواست که ساموئل هم بمیره.‏

مرگ ساموئل اصلا ربطی به تو نداشت.‏

و مرگ ایزابل هم همینطوره.‏

واقعا؟

برو خونه.‏

برو پیش آلفرد.‏

خانم لاندلو.‏

کجا بودی؟

خب، فقط رفتم پیاده‌روی کنم.‏ می‌خواستم پیاده‌روی کنم.‏

تو توی خونه چیکار میکنی؟

دکترت تماس گرفت.‏ گفت وقت ملاقات داشتی و نرفتی.‏

بعدش زنگ زدم خونه و نبودی و...‏

من خیلی خسته‌ام.‏

میرم بخوابم.‏

تو (در به دست آوردن اون دختر) برنده شدی.‏ دارم میارمش خونه. آلفرد.‏

من فقط از قوانین پیروی کردم.‏

انسان‌ها و خدایان.‏

و تو...‏

از هیچکدوم پیروی نکردی.‏

و همه تو رو بیشتر دوست داشتن.‏

ساموئل، پدر...‏

و حتی...‏

حتی همسر خودم.‏

می‌خوام یه لحظه باهاش تنها باشم، تریستن.‏

وقتی که ساموئل مرد...‏

وقتی ساموئل مرد، من خدا رو لعنت کردم.‏

با این‌کار تمام اطرافیانم رو هم مثل خودم نفرین کردم؟

نه

تو نفرین نشدی، تریستن

من همچین اجازه‌ای نمیدم.‏

تو نفرین نشدی!‏

خب...‏

باشه...‏

ساموئل این تفگ آقایون‌ـه.‏ خیلی کوچیک‌تره، اما قدرتش به اندازه بزرگترهاست.‏

وقتی بزرگ تر شدی همینو می‌خواستی درسته؟ یه تفنگ.‏

ساموئل! ساموئل، بیا اینجا!‏

حالا برو. با پت برو خونه.‏

اونا رو ببر خونه.‏

پسر خوبیه.‏

خودت می‌دونی که برای دستگیر کردنت اینجا نیستیم.‏

منو ببرید توی جنگل.‏ نمی‌خوام بچه‌هام ببینن.‏

نمی‌خوام پسرام ببینن.‏

دیگه بریم.‏

هی!‏

‏- پدر ‏- سرهنگ لادلو

قضیه چیه؟

‏- قضیه چیه؟ ‏- آره

نه!‏

هی!‏

لازم نیست که یه نابغه باشی تا بفهمی بعد از میان دنبالت.‏

آره.‏

آلفرد

بله؟

ازت می‌خوام مراقب بچه‌هام باشی.‏

مراقب ساموئل باش.‏

برادر، این باعث افتخار منه.‏

خیلی دلم می‌خواست پوست سرشون رو بکنم،‏ ولی اونا کشته‌های من نبودن.‏

ما اون شب جنازه‌ها رو دفن کردیم

و ماشین رو داخل یه آبگیر عمیق در «میزوری» انداختیم.‏

یادمه وقتی که تریستن بچه بود...‏

با خودم گفتم هرگز اونقدر زنده نمی‌مونه که یه پیرمرد بشه.‏

در این باره اشتباه می‌کردم.‏ درباره خیلی چیزای دیگه اشتباه می‌کردم.‏

کسانی که عاشق اون بودن در جوانی مردن.‏

اون سنگی بود که بقیه دربرابرش به خودشون آسیب زدن،‏

مهم نیست تریستن چقدر سعی کرد ازشون محافظت کنه.‏

اما عزت و زندگی طولانی نصیبش شد

و بزرگ شدن بچه‌هاش و خانواده‌دار شدنشون رو دید.‏

تریستن در فصل شکفته شدن درخت‌ها در سال 1963 مرد.‏

آخرین بار در کشور شمالی دیده شد،‏

جایی که شکار هنوز مجاز بود.‏

قبرش بی‌نام و نشونه،‏ اما این مهم نیست.‏

به هرحال اون همیشه توی مناطق مرزی زندگی می‌کرد،‏

جایی میان این دنیا و دنیای دیگه.‏

اون مرگ خوبی داشت.‏

« ترجمه از صاحب و مانی » .:: SAHEB, ThePianist ::.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.