Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
نیمهشب بود که ادوارد وارد ایستگاه قطار ماندالی شد.
کت و شلوار دامادی بر تن داشت...
و یه دستهگل استوایی هم دستش بود...
و شدیدا مست بود.
کل مسیر رو خواب دیده بود...
یعنی تا یانگون...
یعنی پایتخت برمه.
مترجم: «تارخ علیخانی» تلگرام: aManOfWar@
در یانگون سحر بود...
و هوای سنگین نوید طوفانی استوایی رو میداد.
با اینکه ادوارد یادش نبود چه خوابی دیده...
اندوه خوابش تا خود بندر همراهش بود.
هفت سالی میشد که ادوارد...
نامزدش مالی رو ندیده بود.
سعی میکرد چهرهاش رو به یاد بیاره...
ولی نمیتونست.
خوشحال میشد اگر میتونست میان بیشمار حفرههایی که...
روی تختههای اسکله شکل گرفته بودن ناپدید بشه.
خودش رو تصور کرد که به آرامی...
در جریان گلآلود رود معلقه.
کشتی لندنی از دور دیده میشد.
[تور بزرگ]
بعد دور انداختن گلها...
ادوارد یواشکی سوار کشتی سنگاپور شد.
چهارم ژانویهی سال ۱۹۱۸ بود.
ادوارد!
غافلگیر شدم اینجا دیدمت لاکپشت پیر!
سلام رجینالد.
چی شد که اومدی سنگاپور؟
کشتی بخار یانگون من رو آورد.
لباسهای قشنگ پوشیدی.
چطوری پیرمرد؟ قیافت طوریه انگار یبس شدی.
دخترعموی خوشگلم چطوره؟
خوبه گمونم.
این ادوارد ابوته.
برجستهترین نمایندهی سلطنت بریتانیا در برمه!
همچنین بیش از هفت ساله که بدون هیچ نتیجهای...
نامزد دخترعموی عزیزم مالیه.
خب عروسی کِیه کثافت؟
قیافت عجیب شده ادوارد!
جدا؟
صبح بخیر آقای سینگلتون.
دیروز فراموش کردید هزینهی نوشیدنیتون رو پرداخت کنید.
اشتباهی شده.
آقای ابوت. خیاط اومدن خدمتتون.
پیراهنها و شلوارهاتون طی 24 ساعت آماده میشن...
و کت و شلوار هم طی سه چهار روز. راضی هستید؟
- عالیه. - خوبه.
لباسها رو جلوی اتاقتون تحویل میدیم.
یعنی چی! از برمه لباسی نیاوردی؟
خوابم برد و چمدونم رو جمع نکردم.
اومدم یه سری امور اداری حوصله سر بر رو حل کنم.
از این امور اداری واسم بگو.
یه تلگرامه جناب ابوت.
هیجده زنجیر سنگاپوری.
[در حال رسیدن - نقطه - ام]
جاسوسی ادوارد!
گمونم اندازههام رو گرفتی دیگه.
- هستی؟ - ولم کن رجینالد.
دورترین جایی که از این ایستگاه میتونم برم کجاست؟
قطار سریعالسیر بانکوک یک ساعت دیگه میره.
دوباره میری؟
نمیدونم قاطی چه قضیهای شدی، ولی مفتخرم که دوست توئم.
خوشحالم که تو نامزد دخترعمومی.
بیا بغلت کنم.
میتونی روی من حساب کنی.
خدا پادشاه رو نگه داره!
میبینمت رجینالد.
ادوارد خودش رو رها کرد و به صدای شبانهی جنگل گوش داد.
نعوظ واقعا شدیدی داشت.
همچنین احساس کرد که بو میده و باید دوش بگیره
چشمانش رو بست و شروع کرد به رویا دیدن.
ادوارد با تعجب از خواب بیدار شد.
خود را در شرایطی بسیار ناگوار یافت.
چه صبح قشنگی.
پرندهها ساکت شدند، گویی که اعلام میکردند...
قطار جدیدی به زودی خواهد آمد.
ادوارد وارد روستایی شد.
ساکنینش خیلی پرحرف نبودند.
هزاران سال زندگی کردم...
ولی همچنان باکره هستم.
دوستان خوابیدند و خرخر میکنند.
چه بیادب!
چه شرمآور!
چه تضادی در قیاس با این زوج دوست داشتنی.
بههرحال، امروز روز خوبی واسه شوهر داشتنه.
بنابراین زن غول شاهزاده را به قلهها برد.
با چنان ارادهای وارد جنگل شد...
که زود ظاهر و ناپدید شد...
به زودی به غار طلاکاریشدهاش میرسه.
ادوارد یه راهنما استخدام کرد.
اسمش عمر بود.
جنگل رو خوب میشناخت...
و میتونست ادوارد رو امن و امان به بانکوک برسونه.
همراه عمر، سه همسرش هم اومدند.
وای، عجب شلوغیای!
اصلا چرا یه نفر باید سه تا زن بگیره؟
ادوارد که به تازگی به بانکوک رسیده بود مرد ولزیای را دید که از قبل میشناخت.
که وابسته به بریتانیا در سفارت بود.
اسمش گادفری بود، مردی با صدایی بلند.
گادفری شدیدا با دوستش احوالپرسی کرد.
خیال کرد که ادوارد از برمه آمده بود که به تولد شاهزاده برسد.
گادفری همراه دیگر اعضای هیئت دیپلماتیک بریتانیا در آسیا بود.
بابی که از پکن آمده بود، خانم هیوز از هنگ کنگ...
جانسون همراه تمام کارکنان سریلانکا...
آرچی از توکیو و حتی لاکپشت چاق...
که سیفلیس رو توی کل قاره پخش کرده بود.
ادوارد رو کشیدن بردن کاخ...
درحالی که یه سرود قایقرانی قدیمی رو با تمام وجود میخوندن.
ادوارد یه کلمه هم حرف نزد.
مثل گچ رنگش پریده بود و میلرزید.
واقعا ممنونم که خودتون رو توی این زحمت انداختید...
که در این مراسم شرکت کنید.
ممنونم. واسم خیلی باارزشه.
ادوارد!
پرورش برنج و صادرات رونق شدیدی داشته.
مالیات این فعالیتها بر روی...
خرج بهبود مدیریت استان میشه.
تو با بقیه فرق داری. از کجا اومدی؟
از ماندالی. در برمه شمالی. قبلش هم لندن بودم.
شهرهای قشنگین و در موردشون شنیدم...
و یه روز خوشحال میشم که ببینمشون.
هنوز خیلی جوانم.
واست حین سلطنتت آرزوی موفقیت میکنم.
لطف دارید...
ولی طوری رفتار میکنی که انگار روز تاجگذاریمه.
ولی الان تولدمه و خیلی هم خوشحالم.
این کاخ راه خروجی داره؟
آره. اون سمت سالن. آخر گذرگاه.
برات آرزوی موفقیت میکنم.
همچنین. امیدوارم روز خوبی داشته باشی.
ادوارد مثل مسافری بر روی قایق ماهیگیری به سمت نواحی فرانسوی رفت.
از خلیج هوشیمین رد شد.
داخل اون جای تنگ گذر زمان رو فراموش کرد.
کمی تب داشت...
خیس عرق شده بود.
خوابش میبرد و لرزان بیدار میشد.
فکر این که مرگش نزدیکه...
در این جور شرایط براش محتمل بود.
متوهم بود اما آرام.
ادوارد بدون هیچ هدفی در خیابانهای هوشیمین قدم میزد.
وارد خوابگاهی کثیف شد.
مالکینش کلی حرف زدن، ولی بالاخره راهش دادن داخل.
سال نوی قمری بود و ادوارد خیلی مریض بود.
تلگرام جدیدی دریافت کرده بود.
[وارد هوشیمین - نقطه - ام]
دارن چی میگن؟
میخواستن بیرونت کنن.
نمیخوان که امشب بمیری.
سال نوئه.
و تو بهشون چی گفتی؟
که امشب یا چند شب آینده نمیمیری.
بهت سال نو رو تبریک میگن.
بین دوران نقاهتش در هوشیمین...
و سبک زندگی بوهمیاییای که در مانیلا انتخاب کرده بود...
چند هفتهای فاصله بود.
ظاهرا این تغییر رفتار دلیل خاصی نداشت.
ادوارد به طور فزایندهای در طول روز میخوابید...
و فقط در شب زندگی میکرد.
مشروب زیاد میخورد.
با قمار پول به دست میآورد و سپس باز از دست میداد.
با ملوانها دعوا میکرد و با شبگردها دوست میشد...
که صبحهای زود به خلیج مانیلا جان میبخشیدن.
دورهاش در مانیلا مملو از خماری و سرخوشی بود.
گهگاهی موجی از مالیخولیا او را فرا میگرفت.
احساسی میشد.
در شبی مملو از حماقت...
ادوارد به همراه چندین ملوان و چهار فاحشه فیلیپینی...
سوار کشتی جنگی آمریکاییای شد.
حین حرکت کشتی به سمت ژاپن بیدار شد.
کاپیتان از مزاحمها خوشش اومده بود.
سه روز نوشیدن و آواز خوندن.
به صورت خیلی مخفیانه در ساحل اوساکا پیاده شدن.
ادوارد کنار ژاپنیها پشت پیشخوان نشست.
همراه هم نودلشان را سر کشیدند.
سربازی پدیدار شد...
و از مشتریهای غربی خواست که گذرنامهشون رو نشون بدن.
ادوارد درنگ نکرد...
و رفت.
پیش راهبان کوموسو ادوارد حس میکرد که خیلی در معرض دید نیست.
شهر به شهر میچرخیدن و گدایی میکردن.
حتی ازمون نپرسیدی الان کجا میریم.
مقصدت واست مهم نیست؟
هر جایی میرم که من رو ببرید.
آقای عزیز...
با اینکه عجیب به نظر میاد، حس میکنم خونه هستم!
وقتی راهبان تصمیم گرفتن برن شمال...
به معبدی در کوهستان...
ادوارد پیششون موند.
ولی نتونست توی معبد بخوابه.
صداهایی شنید، صدای پا...
و پچپچهایی میشنید...
واسش از وحشت به زبانی میگفت که بلد نبود.
سایه مبهم نمیکنه. آشکار میکنه.
ژاپنیها این رو میدونن.
از سایه فرار نمیکنن، دنبالش میگردن.
سایههایی که ازشون حرف میزنم از نظام دیگهای هستن.
از پدیدههایی که درکشون نمیکنم خوشم نمیاد.
رعایت سالم قوانین طبیعت رو میپسندم.
و قوانین طبیعت رو از کجا یاد گرفتی آقای ابوت؟
شاید خوب نشناسیشون.
لعنت بهش کیتا!
من سایههای افراد نامرئی رو میبینم.
همین واسه ایجاد تنش توی یه انسان معمولی کفایت میکنه.
شاید هم سایهها رو میبینی چون همین الانش در تنشی.
صحبتهات داره خستهام میکنه کیتا.
اگه با سبدی روی سرت دور بزنی...
باید بیشتر در مورد قضاوت دیگران خودداری کنی!
از کوهستان بالا برو.
میمونها رو تماشا کن.
زیر درختان قدم بزن.
خودت رو تقدیم دنیا بکن آقای ابوت.
میبینی که چقدر در حقت سخاوت به خرج میده.
نامه هم به این معبد میرسه؟
- توی روستا دفتر پست هست؟ - دفتر پست؟
میدونیم کی هستی و چطور وارد کشورمون شدی آقای ابوت.
شاید بتونید واسمون توضیح بدید که به چه قصدی اومدید اینجا.
به سمت این زندگی کشیده شدم.
واسه چی اومدید ژاپن؟
هیچی.
تصادفا اومدم اینجا.
ارتباطتون با نیروی دریایی آمریکا چیه؟
از زنی فرار میکنم که در تعقیب منه.
حتی ترسوترین مردان غرب هم...
به ژاپن نمیان...
که از یه زن فرار کنن.
حرفت رقتانگیزه.
واسه کی کار میکنی آقا؟
تو این رو کشیدی؟
آره.
آقای ابوت...
من درکت نمیکنم.
ولی نمیخوایم اینجا باشی.
فردا تا کشتیای که شانگهای رو ترک میکنه همراهیت میکنیم.
یه ساعت هم طولی نکشید که ادوارد تلگرام جدیدی دریافت کرد.
[در حال آمدن - خیلی دلتنگت - ام]
ادوارد لبخند زد.
هتل رو ترک کرد، بلیت تئاتری گرفت...
لباسهای جدیدی خرید و موهاش رو اصلاح کرد.
نمایش خیلی براش جذاب نبود.
به مالی فکر کرد و چهرهاش واسش خیلی واضح شد.
در هتل جلوی آینه ایستاد و پرترهای از خودش کشید.
به بازتاب آینه وفادار نبود. خودش رو زشت و فرسوده کشید.
رفت توی سالن و پرسید که قایقی که به بالای رودخانه میره ساعت چند حرکت میکنه.
آخرین قایقی بود که تا مدتی طولانی که...
این سفر غیرممکن میشد به سمت یانگتسه حرکت میکرد.
قبض رو پرداخت کرد و پرتره شخصی رو در پیشخوان گذاشت...
و درخواست کرد که به بانویی داده بشه که به دنبالش میاد.
یه خانواده چینی داشتن روی عرشه قایق ماژونگ بازی میکردن.
ادوارد فکر کرد که قوانینش رو بلده.
جای پیرمردی رو گرفت و حرکات مضحکی انجام داد.
پیرمرد خندید.
ادوارد خیلی جدی بود، کاملا تمرکز کرده بود.
خوشحال بود.
ادوارد در چونگکینگ از رود خارج شد.
چند حمال استخدام کرد که به کوهستان ببرنش.
خیلی حمالهای بداخلاقی بودن...
ولی از نظر او باتجربه و قابل اعتماد بودن.
اگه با سرعت خوبی پیش میرفتن در کمتر از دو هفته به اونجا میرسیدن.
مجبور بودن از جنگل بامبویی وسیع رد بشن.
از نظر ادوارد ماجراجویی محشری میشد.
اگه ادوارد ماندارین حرف میزد متوجه میشد.
عروسی بود که از منزل والدینش میرفت...
تا به منزل همسر آیندهاش برسه.
داشت ناراحتی ترک کردن منزلش...
به مقصد منزل جدیدش رو به نمایش میگذاشت.
شبانه حمالها از ادوارد سرقت کردن و فرار کردن.
ادوارد وقتی بیدار شد فقط با لباسها و دفتر طراحیش رو داشت.
دیگه هیچی نداشت.
شاید به دور خودش دور میزد.
وقتی خورشید غروب کرد...
ادوارد حس کرد هرگز راهش رو پیدا نمیکنه.
به خواب عمیقی فرو رفت.
ادوارد رو بردن منزل هوراس سیگریو...
در روستای کوچک وانگیو.
خانهی بزرگ اما زشتی بود...
همراه با چندین اثاثیهی خراب و پنجرهی شکسته.
سیگریو کنسول چنگدو بود...
ولی به ندرت پاش رو در کنسولگری میذاشت.
وقتی ادوارد بیدار شد...
سیگریو داشت ساز زهی عجیبی مینواخت...
یه گوقین.
کنسول خودش رو معرفی کرد و توضیح داد...
که در این روستا اسم این نغمه «اشتیاق بیپایان» هست...
ولی در روستای بغلی بهش میگن «غم بینهایت»
اطراف وانگیو رو جنگل بامبویی فرا گرفته بود.
در روزهایی که هوا صاف بود میشد کوهستان تبت رو دید.
ادوارد، سیگریو و پیشخدمت پیر تبتیش...
کوچههای وانگیو رو ترک کردن و وارد جنگل شدن...
همراه با سبدی برای پیکنیک.
موجودات دوستداشتنیای هستن، درسته؟
اونجا.
اونجا!
پاندا رو نمیبینی؟
پیپ تریاک رو میدی؟
پیرزن خوب درستش میکنه.
مرسی.
ولی جرئتش رو ندارم.
پایان امپراتوری اجتنابناپذیره.
چندین سال طول میکشه. شاید چندین ماه.
بدون اینکه چیزی بفهمیم میریم.
سفیدپوسته اصلا نمیتونه فرهنگ شرقی رو بفهمه.
فرای درکشه.
ولی بعید میدونم برگردم لندن.
بیشتر از سه روز نتونستم تحملش کنم.
ولی فکر این که وظایفم رو اینجا ادامه بدم...
خیلی برام دردناکه.
از شغلم متنفرم ولی عاشق این کشورم آقای ابوت.
آدمهایی رو میشناسم که روزی بیش از چهل بار پیپ میکشن.
خیلی زیاده. نفرین شدن.
من کم پیش میاد از روزی هفت هشت بار بیشتر بکشم.
توی چند روز گذشته...
در چند ماه اخیر...
از دوستی تلگرام دریافت میکردم.
یا بهتره بگم از نامزدم.
مالی.
از لندن اومد که با من ازدواج کنه.
ولی مضطرب شدم و فرار کردم.
رفتم سنگاپور...
مثل یه بزدل ازش فرار کردم.
داره تعقیبم میکنه...
مسیرم رو پیدا میکنه...
واسم تلگرام میفرسته...
کلهشقترین زن دنیاست!
خیلی دختر مصممیه.
واقعا محشره!
واقعا واسم عجیبه چطور آدم میتونه انقدر سرسخت باشه.
به نظرم سخته که آدم بتونه کسی مثل مالی رو پیدا کنه.
ولی مدتی میشه که ازش خبری نشده.
اصلا نمیدونم مالی در چه حاله.
امیدوارم حالش خوب باشه.
مالی.
این داستانت از غمگینترین داستانهاییه که شنیدم.
مالی عزیز. یه کار غیرمنتظره باعث شد که یانگون رو ترک کنم.
یه شکست ناخوشایند که من در اون دست نداشتم.
بهتره با کشتی بعدی برگردی لندن.
واقعا متاسفم عشقم. از طرف ادوارد.
مالی وارد ساختمان مدیریت خلیج شد...
و درخواست کرد که فهرست مسافران اون روز رو ببینه.
فهمید که ادوارد چند دقیقه پیش...
سوار کشتیای به مقصد سنگاپور شده.
یه بلیت در کشتیای خرید...
که فردا به اونجا میرفت.
همچنین درخواست کرد که تلگرامی بفرسته، ولی دچار تردید شد.
کجا بفرستش؟
مرد میانسال هندی بهش گفت که: مشخصا به هتل رافل!
در حالی که داشت دوربینی رو از گمرک رد میکرد.
اسمش تیاچ کاپور بود...
و فیلمبرداری برای شرکت وارویک تریدینگ بود.
هر چیزی که مالی در یانگون میدید براش شگفتانگیز بود.
اصلا متوجه گذر زمان نشده بود.
دیگه به ادوارد فکر نمیکرد...
و تا اواخرِ بعد از ظهر احساس خستگی داشت اما خوشحال بود.
عصر مالی رفت کلاب.
پشت میز نشست و کمی سوپ ماهی خورد.
داغ و ترش و خوشمزه بود.
مالی با حرص خوردش.
مالی بیاختیار از رقص فیل میخندید.
انقدر بلند خندید که همه نگاهش میکردن.
خوش اومدید خانم سینگلتون.
آقا و خانم کوپر رو معرفی میکنم.
آقای کوپر نایب رئیس انجمن رابر گروورز هستند.
جلوی خانم کوپر سرگرد براون...
و دخترش یعنی خانم لوسی هستند.
آقای ساندرز، روبروتون...
یه تاجر موفق دام هستند...
که از یکی از نواحی آمریکا...
با سابقه ثابت پرورش گاو میان.
و در آخر شما رو به هنرمندی از ناپل معرفی میکنم...
جناب فارنزی...
یک تنور با استعداد اپرا که در منطقه تور دارن.
آیندهی درخشانی در انتظار ایشونه.
جناب سینگلتون تازه از لندن اومدن.
حتما گرمای هوا شدیدا .اذیتتون کرده خانم عزیز
از گرما خوشم میاد.
و به نظرم یانگون عالی بود!
چه بهتر.
روزهای اول یانگون تاثیر بزرگی داره.
بعد مدتی مردم بدی آب و هوا رو حس میکنن. مخصوصا خانمها.
همچنین هم بدی مردمش رو.
میشه کنترلشون کرد خانم کوپر.
آب و هوا رو نمیشه کاری کرد.
بوی گندی میده که نفس آدم رو بند میاره.
سالهای اخیر پیشرفت داشته.
حرف مفت!
و صحبت بوی گند شد ناخدا...
باید بگم که بوی باد معدهی گاوهای آقای ساندرز...
به شدت ناخوشاینده...
و مستقیما به سمت کابین ما میاد.
شوهرتون بهش عادت دارن.
این مرد حالم رو به هم میزنه! یه کاری بکن دونالد!
میشه بگید چرا اومدید خانم سینگلتون؟
واسه تور بزرگ؟ یانگون، سنگاپور، بانکوک، هوشیمین...
اومدم که ازدواج کنم.
نامزدم از مسئولین ماندالیه.
هفت ساله که نامزد هستیم.
ولی فرار کرد.
من رو توی اسکله رها کرد و عازم سنگاپور شد.
دارم میرم دنبالش...
که ببینم دستم بهش میرسه یا نه.
واقعا شوخ هستید، مگه نه؟
درواقع برام پیامی گذاشت...
و گفت که کار فوریای واسش پیش اومده...
و بهتره که برگردم به لندن.
عمرا!
شکارش میکنم. فرقی نمیکنه چقدر هزینهاش بشه.
دختر عزیزم، فکرش رو کردی که...
چیزی که توصیف میکنی به صورت بیتعارف...
به عنوان آبروریزی برداشت بشه؟
به نظرت منظور نامزدت این نیست که...
میلی نداره که با تو ازدواج کنه؟
خیر.
از کجا انقدر مطمئنی؟
چون ادوارد رو میشناسم.
بهش اطمینان دارم.
عزیزم...
مردها واقعا عذابن.
خوک کثیف!
بیا دونالد!
میخوام فورا به یانگون برگردیم!
امیدوارم انقدر باشرف باشی که مستقیم بری موتورخونه!
ولی خانم کوپر، موتورخونه که...
ببخشید.
امروز واقعا خیلی سلیطهبازی در میاره.
ولی واقعا دیگه زیادهروی کردی.
بله؟
خانم سینگلتون...
رک و راست باهاتون حرف میزنم.
به نظرم در شما خصوصیت کمیابی هست.
یقین تزلزلناپذیری که به اخلاق همسرتون دارید...
مخصوصا وقتی شواهد برعکسش رو نشون میدن...
به من توصیه میکنن این کار رو نکنم.
هر چند این امید کورکورانهتون باعث میشه...
که بهتون بگم که ما واسه هم ساخته شدیم.
دیوانه شدی؟
من هم مثل شما خیلی واضح میدونم چیکار کنم و بقیه رو چطور قضاوت کنم.
هیچچیزی اعتقادم رو از بین نمیبره.
تا به امروز زنی با عقاید شما ندیدم.
خانم سینگلتون...
الان در وضعیتی نیستید...
که به خواستگاری من پاسخ بدید...
ولی با این حال میخوام بهتون بگم...
که دوست دارم با شما ازدواج کنم.
مردک پست!
عجیبالخلقه!
سلام رجی!
دخترعمو؟ اینجا چیکار میکنی؟
اومدم ازدواج کنم پسرعمو.
ولی درست قبل اومدنم به یانگون ادوارد اومد اینجا.
عینکم رو بده.
رجینالد سینگلتون، چیکار میکنی؟
گفت که باید واسه مقاصد کاری سفر کنه.
احمق بهم توصیه کرد که به لندن برگردم!
من هم چنین توصیهای میکنم.
رجی!
گوش کن مالی سینگلتون.
جفتمون معتقدیم که شغل ادوارد ساکت و حوصلهسربره...
مدیریت پست در یه شهر دورافتاده در برمه.
ولی میدونی چیه؟
ممکنه برداشت غلطی از این ماجرا داشته باشیم.
شاید ادوارد سرش خیلی شلوغه.
یا اصلا شاید واسه انجام کارش باید سرش خیلی خلوت باشه.
و اصلا دوست نداره که در وضع فعلی زنی در تعقیبش باشه.
حتی اگه شدیدا عاشقت باشه.
خیلیخب رجی، حرفهات مزخرفن.
چیزی که میدونی رو بگو وگرنه مجبورت میکنم...
لعنت بهت مالی! نمیشه همهچیز رو بدونی که.
حیف که الکی اومدی اینجا، ولی...
برگرد لندن!
بخاطر خودت و ادوارد هم که شده برگرد.
یه سنگاپور اسلینگ لطفا!
رجی، همین الان بهم میگی قضیهی ادوارد چیه.
بشین.
ادوارد رو دیدم... نپر توی حرفم!
نمیگفت که توی سنگاپور چیکار داره...
ولی به اندازه کافی بهم مدرک داد که به این نتیجه واضح برسم.
حس میکنم شوهر آیندهات درگیر فعالیتهای فوق سری...
برای انگلیسه.
رجی عزیز، خیلی خوب خیالبافی میکنی.
از عمو الی به ارث بردی دیگه.
واسه مزخرفات میخانه وقت زیادی داری.
و تو هم مثل همیشه احمقی.
به خودت بیا مالی!
خیال کردی جاسوسها اعلام میکنن که جاسوسن؟
رجی، ادوارد کجاست؟
باید کمکم کنی.
به خدا مزاحمش نمیشم، ولی باید باهاش حرف بزنم.
اصلا به نظرم حق هم دارم!
مالی.
به نظرت ممکنه ادوارد از ازدواج منصرف شده باشه؟
چطور جرئت میکنی، رجینالد سینگلتون؟
چرا فکر میکنی ادوارد انقدر بزدلانه تصمیم میگیره؟
تو میشناسیش. تو ما رو بهم معرفی کردی.
بزدل...
کلمهی بزرگیه.
ازدواج واسه هر مرد سالمی خیلی ترسناکه...
حالا که بهش فکر میکنم همینطوره.
اصلا توانایی چنین شرارتی رو نداره.
کاملا درک میکنم...
که مردی از لحظهای که ممکنه زندگیش رو خراب کنه وحشت داشته باشه.
ادوارد کجاست؟
[قطار به مقصد بانکوک در جنگل] [از ریل خارج شد]
ادوارد سوار اون قطار بود؟
چه وحشتناک!
همهی وسایلم رو بفرست بانکوک!
در دعاهایش و فرا خواندن ارواح و فرشتهها...
شاهدخت با بانوی غولپیکر درگیر شد.
شاهزادهی من!
بانوی غولپیکر مُرده.
واقعا؟ چرا کشتیش؟
تصادفی بود. قصدم این نبود.
بیا مسیرمون رو ادامه بدیم.
دلم واسه زن غولپیکر میسوزه. چه زندگی غمانگیزی داشت. بیا بریم.
دنبال کسی میگردی دختر؟
بعید میدونم اینجا پیداش کنی.
همه سوار قطار بعدی شدن.
میدونم که سوار چنین قطار شلوغی بودن چقدر ناخوشاینده...
ولی دلیل نمیشه بزنی زیر گریه.
زندگی در طول سی ساعت گذشته خیلی سختتر بوده. تضمین میکنم.
قطعا ترجیج میدادم که تنها میبودم.
انسانیت چیز غمانگیزیه.
نامزدم سوار این قطار بود...
ولی نمیتونم پیداش کنم.
نگران نباش دختر.
کسی توی این حادثه آسیب جدی ندیده.
هر چند یه سری حقشون بود.
اگه نامزدت سوار این قطار بوده پس یه دلیلی پیدا کرده که به مسیرش ادامه بده.
من هم بودم همین کار رو میکردم. البته اگه میتونستم.
اسمم مالی سینگلتونه.
تازه از لندن اومدم.
اومدم که ازدواج کنم.
من الیزابت اسمیتم، ولی همه من رو به اسم بانوی اژدها میشناسن.
گمونم بخاطر سیگار کشیدنم باشه.
خوشبختانه اصلا ازدواج نکردم.
از نظرم مردها .... هستند.
از طرفی زنها هم ... هستند.
ساکت شو ...
این چینیها خیلی ... هستن.
از لندن فرار کردم و قصد ندارم برگردم.
نه که اینجا اکثرا از اونجا بهتر باشه.
ولی همچنان...
ادوارد توی برمه مستقره.
از یانگون گذشتم و پسندیدمش.
در مورد زندگی توی آسیا خیلی هیجان دارم.
جدا؟
و هر وقت که حس کنی نمیپسندیش میتونی بری.
چه شخصیتی داری.
همهچیز از دیدت ناخوشاینده؟
نه دختر.
گلها رو دوست دارم.
تایلند از قشنگترین گلهای دنیا رو داره.
گل کاغذی.
گل خرچنگی... خرچنگی آویزان.
میموسا و گل بیصبر.
اتلینگرا.
یکی از قشنگترینهاش رز چینیه.
یا مشعل زنجبیلی.
گل اختر که بهش شات هندی هم میگن.
گل ارکید.
فرانگی پانی یا پلومریا.
و البته نیلوفر آبی.
از من خواستن که به مدیریت گلها...
در مهمانی تولد شاهزاده در بانکوک نظارت کنم.
به خاطر بیلیاقتی خطوط راهآهن تایلند دیر کردم.
مالی بانوی اژدها رو تا کاخ شاهزاده در بانکوک همراهی کرد.
ولی خیلی زود گمش کرد.
رقابتی در حیاط درحال انجام بود.
با شرکت گروههای انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و ژاپنی.
شرکتکنندهها نقاب داشتند...
و از مچ پا به هم بسته شده بودند.
تایلندیها بازی رو تماشا میکردن و در حین سرگرمی میخندیدن.
چون گروه انگلیسی عضوی رو از دست داده بود...
از اومدن مالی به شدت استقبال شد.
ازش خواستن که وارد مسابقه بشه.
حینی که داشتن به همتیمیهاش میبستنش...
مالی با اصرار زیاد در مورد ادوارد سوال میپرسید.
دقیقا قبل شروع مسابقه یه نفر پاسخ داد...
«منظورت از ادوارد همون کثافتیه که از ماندالی اومده بود؟»
«همین نیم ساعت پیش دیدمش که رفت!»
مالی دو روز و دو شب در بانکوک بود.
هیچ اثری از حضور ادوارد در شهر پیدا نکرد.
انگیزهاش رو از دست نداد.
رفت که توی بندر پرس و جو کنه...
و فهمید که ادوارد بر یک قایق ماهیگیری به هوشیمین رفته.
مالی وقتی تلف نکرد و و بلیت کشتی...
شرکت «پیام رسانی رودخانه های کوچینچینا» رو خرید.
وقتی به هوشیمین رسید قلبش تند تند میتپید.
میخوای به تمام هتلها و مسافرخونههای هوشیمین تلگرام بفرستی؟
آره.
ببخشید خانم، گفتید گیرنده یه آقای غربی هستن درسته؟
فقط دو تا هتل توی شهر هست که غربیها میرن.
خیلی عجیب میشه که...
گفتم واسه همه بفرست!
قطعا.
از سر راه برید کنار!
خونهی تیموتی سندرز در دلتای مکونگ بود.
اوایل مالی نزدیک رودخونه نمیرفت...
یا صاحب خونه رو نمیدید.
فقط از اتاق خواب تا سالن راه میرفت...
و همین مسیر کوتاه کافی بود که نفسش بند بیاد.
یه روز سندرز اومد بهش سر زد.
خیلی لطف کردید.
هیچوقت نمیتونم لطفهاتون رو جبران کنم.
شاید حتی زندگیم رو مدیونتون باشم.
میدونم وضعیتم خوب نیست که سفرم رو ادامه بدم.
ولی این باعث نمیشه کاری که واسه انجامش اومدم رو کنار بذارم.
خانم سینگلتون...
اصلا قصد ندارم درخواست ازدواجتون رو قبول کنم.
این اولین باری نبود که چنین حملهای داشتید، درسته؟
قبل از اینکه لندن رو ترک کنید دکتر رفتید؟
نگفته بودن وضعتون جدیه؟
چرا.
ببینید...
دکتر کاملا تاکید کرد که باید استراحت کنید.
گفت خیلی شانس آوردید که هنوز زندهاید.
دوران نقاهتتون طولانی خواهد بود...
ولی دیگه از شما خواستگاری نمیکنم.
قول میدم.
اینجا همه شرایط لازم برای استراحت فراهمه.
اگه چیزی لازم داشتید بهم خبر بدید.
تا هر وقت که لازم باشه،
این خونه مال شماست.
و من مهمون شمام. اگه دوست نداشته باشید من رو ببینید، نمیبینید.
آقای سندرز...
من دائم در سفرم.
امشب هم در شهر، توی هوشیمین هستم.
فقط اومدم ببینم حالتون چطوره و چیزی لازم دارید یا نه.
شاید بهتر باشه نامزدتون رو پیدا کنم و بهش بگم حالتون چطوره.
نباید بفهمه.
خیلی خوشگلید. آقای سندرز خیلی شما رو دوست داره.
ولی من دوستش ندارم.
وای! شوهر خیلی خوبی میشه.
- گفت که قراره ازدواج کنیم؟ - نه، ولی معلومه.
وگرنه انقدر بهتون نمیرسید.
اسمت چیه؟
نیوک، خانم.
ببین، نیوک...
من نامزد یه مرد دیگه هستم.
اوه! من هم خیلی مردها رو دوست دارم.
ولی اگه کسی مثل آقای سندرز بخواد باهام ازدواج کنه...
لحظهای هم شک نمیکنم.
خیلی پولداره و خیلی شما رو دوست داره.
ازم خواسته وقتی حالتون بهتر شد ببریمتون تو باغ قدم بزنید.
چند هفته دیگه گلها بیشتر میشن...
و میوههای درختها بزرگتر.
خیلی قشنگ میشه.
بعد که قویتر شدید...
میتونیم بریم رودخونه رو ببینیم. همینطور هم بازار رو.
بهمحض اینکه سر پا بشم، میرم.
خیلی بامزهاید.
وقت «روح کوچولوها»ست، خانم مالی.
همیشه این موقع میان. بیا ببین.
روح مردگان این خونه. خیلی عزیزن.
خیلی دوستشون دارم.
زمان میگذره...
باغ عوض شده.
موجی از احساسات زمین رو فرا گرفته.
مالی قواش رو بازیابی کرد.
مثل پرندهها آواز میخوند.
کلمههای ویتنامیای رو میگفت که اصلا بلد نبود.
خیس عرق از خوابهایی بیدار میشد که اونها رو به خاطر نداشت.
نمیدونم نیوک کجاست.
میخوام بهش رقص یاد بدم.
همه کجا میرن؟
میخوای مجبورشون کنم برگردن؟
مسخره میشه، نه؟
این موقع سال زادگاهمون جیرجیرکجنگی میکنن.
مردها و زنها چندین روز متوالی کوانهو میخونن.
عشقه دیگه!
و حین جشن برداشت...
تمام پسرهای روستا جذابتر میشن.
نیوک...
از همهچیز خوشت میاد.
بهتره بگم از همه.
همه نه.
یه چند تایی... زیادن.
کلی عشق دارم که تقدیم کنم.
این که فقط به یه نفر بدیش خودخواهانهست.
خانم مالی؟
عشق شما چی؟
خوشتیپه؟
واسه من... آره. معلومه.
مسخره!
موهای قشنگ داره؟
تیرهان.
خب...
شاید الان کچل شده باشه.
خیلی وقته ندیدمش.
نیوک...
چرا خانواده و روستاتون رو ترک کردی؟
خانم مالی!
با بادونگ مشورت کردم.
بهم گفت بهتره باهاش برم جنوب که یه زندگی خوبی واسه خودم درست کنم.
واسه همین رفتم.
کی هست؟
بانوی کشیش سه دنیا.
ارواح از طریق اون حرف میزنن.
بهمون پیشنهاد میدن که صلاحمون در چیه.
در شمال بادونگ زیاد هست.
اینجا هم زیادن؟
یه چند تایی هستن، ولی کمتر.
نیوک...
من رو میبری پیش یکیشون؟
مولی از بادونگ پرسید که خوب میشه یا نه.
جوابش اشکای نیوک رو درآورد...
مالی به زودی میمیره.
بعد یه پیشگویی دیگه از بادونگ، نیوک عصبانی شد.
بهش اتهام زد که واضح نمیگه.
الان میگه، مالی خانم، یه روح کنارته...
که ازت در مقابل خطر محافظت میکنه.
مالی رنگش پریده بود ولی گریه نمیکرد.
از بادونگ خواست درباره ادوارد حرف بزنه.
بادونگ توضیح داد که مالی یه مرد نه، بلکه دو مرد داره.
یکی پولداره و خیلی دوستت داره.
اون یکی تو چینه، تو یه شهر بزرگ کنار رودخونه.
مالی زد زیر گریه.
آقای سندرز عزیز، وقتش شده که سفرم رو ادامه بدم.
وقت مناسبی واسه رفتن نیست، بدون خداحافظی...
که مطمئنا لیاقت شما این نبود.
معذرت میخوام.
پینوشت: نیوک رو با خودم بردم.
در هتل شانگهای...
پرتره زشت ادوارد رو دادن به مالی.
منشی با دیدن ناراحتی مالی توضیح داد که...
که سوژه الان وضعیت بهتری داره.
مالی درباره جابهجاییهای ادوارد پرسید.
منشی گفت که «رفت بالای رودخانه...»
و همچنین گفت که فایدهای نداره که مالی بره دنبالش.
هیچ قایقی تو چهار ماه آینده به خاطر جریان آب بالای رودخانه نمیره.
مالی بلند گفت...
«هیچی غیرممکن نیست، آقای عزیز!»
یکی داره میاد.
یه کشیشه.
شب بخیر.
خیلی جالبه و خوشحالکننده...
که یه خانم غربی در این مکان دورافتاده باشه.
من کشیش کارپنتر هستم.
مالی سینگلتون.
- داری پایین رودخونه میری؟ - بالا.
جدی؟ گمون میکردم این موقع سال غیرممکن باشه.
تقریبا غیرممکنه.
متوجهام.
عالیه!
«بهتون میگم، اگه ایمانی به کوچکی دونه خردل داشته باشین...
این کوه رو جابهجا میکنین و هیچی براتون غیرممکن نیست.»
متی ۱۷:۲۰.
و دلیل این سفر عجیب چیه؟
میرم نامزدم رو ببینم.
کجاست؟
نمیدونم.
خیلی جالبه.
و شما چی؟
میرم چنگدو.
از مسیر زمینی مسیرش طولانیه.
شاید مثل شما باایمان نیستم که زودتر برسم.
یا شاید هم فقط وسیلهای ندارم که اینطوری سفر کنم.
خطرناک نیست؟
جاده هم خطرناکه، نیست؟
میخواستم بپرسم دوست داری با ما بیای؟
سفرت کوتاهتر میشه.
خیلی مصمم به نظر میای.
روحم رو به خدا سپرده بودم...
ولی حالا که شما رو دیدم، مسئولیتش رو میسپرم به شما.
میری چنگدو چیکار بکنی؟
با اسقف حرف بزنم.
بهش نامه نوشتم که دارم از کلیسام انصراف میدم.
میخوام برگردم یورکشر...
روزنامه بخونم، نون تست با مربای بلوبری بخورم...
شاید برنامهی زندگی بیفایدهای به نظر برسه...
ولی مطمئنم که از کاری که اینجا میکنم، بیفایدهتر نیست.
نمیخوام قضاوتت کنم ولی...
خیلی ناراحتکنندست که اینطوری حرف میزنی.
حتما خیلی ناراحتکنندست که عقاید یه عمر رو کنار بذاری.
اصلا دخترم.
خیلی رها میشی.
شبانه خدمه کارهای لازم رو انجام دادن...
که کشیش و الاغش رو سوار کنن.
ولی الاغ به هیچوجه راضی نشد که سوار بشه.
قبل سحر طنابش رو پاره کرد و فرار کرد.
مسیر رو پیوسته طی میکردن ولی آثار خستگی در خدمه مشخص بود.
مالی به این قضایا توجهای نمیکرد...
عجله داشت. کم میخوابید و کابوس میدید.
خیلی سرفه میکرد و روز به روز رنگش پریدهتر میشد.
ناگهان در مسیر رودخانه...
مجسمه غولپیکر بودا از دل کوه بیرون آمد.
کشیش کارپنتر هیچ حرفی نزد...
ولی معلوم بود از دیدن این صحنه تحت تاثیر قرار گرفته.
مغلی فکر کرد هنوزم شاید کشیش تمام ایمانش رو از دست نداده باشه.
بهش لبخند زد.
کشیش، از حرفی که میخوای به اسقف بزنی مطمئنی؟
نمیترسی بعدا پشیمون بشی؟
من آدم کندیم فرزندم.
سه سال طول کشید که از فکر کردن به نامه برسم به نوشتنش.
پس اگه پشیمون بشم، یه مدتی هم طول میکشه.
ولی زندگی پر از غافلگیریه...
اتفاقهای غیرمنتظره میان و میرن.
درسته.
میگه همینجا توقف میکنن.
شب شده و قسمت بعدی مسیر جریانش شدیده.
تا پونزده کیلوتر خطرناکه.
خیلی وقت از دست دادیم.
ازش بپرس میتونن شب قایق رو بکشن یا نه.
- خب؟ میتونن ادامه بدن؟ - شب نه.
خیلی خطرناکه. باید مدام برن تو آب.
تو آب...
بهش بگو باید ادامه بدیم! من میگم!
کشیش اگه بخوای، میتونیم وایسیم که پیاده بشی.
اگه بری من هم میام.
ولی شاید بهتر باشه صبح مسیر رو ادامه بدیم.
همین الان میریم. بهش بگو، نیوک!
- ولی، خانم مالی... - میخوای پیاده شی، نیوک؟
اگه خدا بخواد، همهچیز خوب پیش میره.
میگن تو منطقه شورشه. اینجا موندن خیلی خطرناکه.
باید ادامه بدیم.
خب پس حل شد!
اون قسمت رودخونه هیچوقت جنازههایی که میگیره رو پس نمیده.
نه قایقرانها و نه جنازه کشیش هیچکدوم به خشکی برنگشتن.
مالی غرق نشد چون نیوک نجاتش داد.
صبح که شد، نیوک سرد و لرزان بود و دائم گریه میکرد.
مالی تا جایی که میتونست تحملش کرد.
ولی بالاخره صبرش تمام شد.
محکم گرفتش و از کنار رودخانه هلش داد عقب.
بیصدا از وسط جنگل راه افتادن.
وارد یه روستای کوچیک شدن.
یه سری از افراد به اعدام محکوم بودن و به تیرک بسته شده بودن.
لباسهای غربی بر تن داشتن.
به سرقت از یه غربی متهم شده بودن...
که احتمالا هم کشته بودنش.
به مالی و نیوک گفتن قراره اون روز اعدام بشن.
مالی گفت: «چه بهتر!»
مترجم: «تارخ علیخانی» تلگرام: aManOfWar@
مالی از روستا رفت و نیوک هم به دنبالش رفت.
جفتشون خسته بودن...
ولی مالی انگار تو یه دنیای دیگه بود.
حتی پلک نمیزد.
آروم و بیصدا راه میرفت.
فقط یه بار حرف زد.
به نیوک گفت...
«آواز بخون نیوک...»
«که بدونم کنارمی، حتی اگه مه غلیظتر شد.»
نیوک شروع کرد به خوندن، ولی مالی دیگه گوش نمیداد.
ایستاد.
چشماش رو بست.
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
وقتی پیداش کردن یخ زده بود.
کبود شده بود.
چندین ساعت از مرگش میگذشت.
[برای مارین]
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.