Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ترجمه اختصاصی فیلیمو S.A.M :مترجم
:یک حکیم دانا می گوید
یک مار را به خاطر نداشتن شاخ حقیر نشمارید،.
از کجا معلوم که به یک اژدها تبدیل نشود؟
به همین شکل، یک مرد تنها می تواند به یک ارتش مبدل شود.
حدود هزار سال پیش در چین باستان در دوران دودمان سونگ،
یک دولت ظالم و فاسد به چین حکومت می کرد
این مردان سوار بر اسب همگی رانده شده هستند،
تا در نقطه ای دور از جنوب پایتخت باشند
هر کدام به شکلی، جان خود را کف دستانشان گذاشته بودند...
و در دنیایی کاملا متفاوت از دنیای ما با حکومت فاسد می جنگیدند،
داستان از آنجایی آغاز می شود که...
در افسانه در باب قهرمانان ما آمده است...
که شاید آن ها روح سلحشوران نسل پیشین باشند که دوباره متولد شده اند.
بدین ترتیب لین چونگ قربانی دسیسه ای شد که کائو چیو چیده بود.
و با بی آبرویی تمام از مقام افسر محافظ سلطنتی عزل شد.
و حال به سوی زندان تسان چائو برده می شود.
جایی که تا به حال کسی از آن زنده بیرون نیامده است.
کسی هست؟
زود باش، در رو باز کن
چه بخواین، چه نخواین باید ما رو راه بدین
به نام امپراتور، ما دوتا جای خواب لازم داریم.
ما در حال انجام وظیفه هستیم
نمی دونم، ارباب خونه نیستن
خب نباشه! ما داریم یه زندانی رو جا به جا می کنیم.
بر اساس قانون، باید به ما آب و غذا بدی
باید چند نفر هم به ما خدمت کنند
احتمالا خدمتکار نداشته باشن
انتظارمون از شما زیاد نیست
- زندانی چی؟ - تو اصطبل می خوابه
مرد عاقل به میمونی که دوست دارد نقش میمون انسان نما را بازی کند
:توصیه می کند
اگر می خواهی ارباب را بشناسی به خدمتکارش نگاه کن،
عجب مزه بدی داره!
خدمتکار! چیز بهتری نداری؟
این غذاها واقعا افتضاح هستن
طبق قانون، باید بهترین خدمات به ما داده بشه
اربابت هنوز برنگشته؟
نه، اما الانا دیگه باید برسن
قایم بشین، دارن میان احتمالا صدها نفر باشن!
- صدها نفر چی؟ - صدها دزد !
اونا همه مون رو می کشن شما سرباز امپراتور هستین.
به ما کمک کنید
اگر این گروه از کوهستان باشن کار همه مون تمومه،
لطفا از ما محافظت کنید
ما اجازه انجام همچین کاری رو نداریم
وظیفه ما رسوندن زندونی به زندانه
همونجا وایسین
من شین چین هستم و اینجا تحت حفاظت منه
من چو وو هستم، ما کاری با تو نداریم از سر راهمون برو کنار،
راه رو برای شما باز کنم؟ هرگز!
این دارودسته دزدها رو بردار و از اینجا برو
اوه! اژدهای امپراتوری؟ از بستگان امپراتوری؟
لباست رو بپوش وگرنه سرما می خوری، کوچولو
کوچولو؟ حالا خواهیم دید
این جاده برای دزدها و قاتل ها ساخته نشده
حرف زدن کافیه، بیا اینطوری حلش کنیم
می خوای قهرمان بازی در بیاری؟ هر طور مایلی!
دیگه کارت تمومه
- این سر و صدا برای چیه؟ - دزدها اومدن
یه گروه از دزدها اومدن فقط تو می تونی کمکمون کنی.
کوچولو، حالا می فهمی که نباید تو هر کاری دخالت کنی
دست نگه دارید، روی این مرد شمشیر نکشید.
اون یه استاد شمشیرزنیه، من می شناسمش
تو لین چونگ هستی
این اولین باریه که مبارزه یه استاد شمشیرزن رو می بینم
بهترین استاد شمشیرزن چین
شنیده بودم که ناپدید شدی تو جون من رو نجات دادی!
من تو راه بودم که به تو برسم اما اون از سر راه کنار نرفت
- !باید بهم می گفتی - تو شمشیر کشیدی
الکی بهونه نیار، فهمیدی؟
تو از کجا خبر داری؟
یه پیغام از شکارچی ببر گرفتیم
که مثل برادرش تو رو دوست داره
باید وقتی اومدی برات یه جشن بگیریم
فکر خوبیه، اینجا روستای منه خودمون ترتیب جشن رو میدیم.
- نوش جان - ممنون
- شما دو نفر، بهتره به یه دردی بخورید - وگرنه برید پی کارتون
اگر به درد نخورین، خبری هم از غذا نیست
چشم ارباب، چشم
چرا داوطلب شدی و اجازه دادی که اسیر این دوتا گاگول بشی؟
هر لحظه که می خواستی می تونستی فرار کنی
ما یه زندگی آزادانه داریم و هر چیزی که لازم داریم، برامون فراهمه
من حدود 400 نفر نیرو اون بالا دارم
ما کنار همدیگه ایستادیم. نمیخوای فرمانده ما بشی؟
تو بهتر از این حرف هایی که بخوای فرمانده راهزن ها بشی
- راهزن؟ - بله
آزار و اذیت دولت دیگه داره غیر قابل تحمل میشه
اگر نگران همسرتی، حلش می کنیم
تمام خانواده ات میتونن امنیت داشته باشن
نظرت چیه؟
آره؟ ما یه زندگی آزادنه خواهیم داشت
فساد همه جا هست که من رو آزار بده
حالا هم با کاری که با تو و افرادت کردن دارم اذیت میشم،
ممنون از پیشنهادت، اما من لایق اینم که مجازاتم رو پشت سر بذارم
- چرا اینقدر لج بازی؟ - لج بازم؟
آره، تا حدودی
- من یه قسمی خوردم - قسم؟
چه قسمی؟
من یه سرباز رو کشتم و باید تاوانش رو بدم
من و اون سرباز بودیم و من مسئول مرگ اون هستم
چرنده! اونا برات تله گذاشته بودن
یه راهزن این موضوع رو درک نمی کنه اما من چرا،!
- منظورت از «راهزن» چیه؟ - چو وو، تو خیلی حساس شدی
شین چو هم آماده ست مثل یه راهزن به کوهستان بره
- بهتره با هم دوست باشید - این تو آسمون ها مقدر شده
پس اینقدر روی مخ من نرو
یه لحظه!
لین چونگ، لطفا به من یه چیزی آموزش بده فکر کن کائو چیو هستم
شی چین، هر جور دوست داری حمله کن
یادت باشه، حتی تمرین هم ممکنه جون آدم رو بگیره
خیلی ممنون
خب دیگه وقت رفتنه
وایسین
بله
- ممنون از مصاحبت و میهمان نوازیت - باعث افتخار بود
لطفا این رو قبول کن به کارت میاد
- نه، ممنون - بگیرش
بعدا دوباره می بینمت، برادر
وقتی به اندازه کافی حبس کشیدی می دونی کجا می تونی ما رو پیدا کنی،.
اگه میخوای حداقل برای زنت پیغام بفرستیم
که بفهمه زنده ای!
لین چونگ به همسرش گفت که وی را طلاقش داده است.
اما همسرش نمی خواست بپذیرد
به نظرتون می تونیم آزادش کنیم؟ همسرم تا کی باید زندانی باشه؟
مردم که چشم و گوش بسته نیستن
هر روز از طرف مردم عریضه هایی به دست ما میرسه
با این مضمون که همسر شما قربانی دسیسه شده
احتمالش وجود داره که امپراتور حکم رو تعلیق کنه.
ممنون. امکانش هست که دادرسی مجددا صورت بگیره؟
امکانش هست، اما نه خیلی زیاد.
لین چونگ آدم با ارزشیه احتمالش هست دادخواست پذیرفته بشه..
چه فکری کرده؟ تقاضای تجدید محاکمه داده؟
حتی اگر بارها درخواست بده هم راه به جایی نمی بره،
قاضی رو بفرستید که بره
دیگه مشکلی وجود نداره. لین چونگ تقریبا دیگه مُرده
بله، اعلیحضرت
چرا هنوز خبری از مرگش بهم نرسیده؟
- فرستاده ما قابل اعتماد بود - لین چونگ شکستش داد؟
- من هم خبر ندارم - چون هردوتون کله پوک هستین
- ما نهایت تلاشمون رو کردیم - نهایت تلاشتون رو کردین؟
- گوش کن - بله، اعلیحضرت
لین چونگ به زودی به زندان میرسه
- بله - برید اونجا
اوضاع رو به دست بگیرید
- تا وقتی نمُرده، برنگردید - اطاعت میشه، قربان
به ما اعتماد کنید، اعلیحضرت
- همسرش داره موی دماغ میشه - اون رو بسپارید به من
- - چطور؟
می تونید برید
زندان تسان چائو، جایی غیر قابل تحمل
زندانیان به بیگاری مداوم محکوم شده بودند
نگهبانان پیوسته زندانیان را کتک می زدند
و به ندرت کسی از آنجا زنده خارج می شد.
هیچکس به یاد تو نمیفته
اگه پول خرج کنین راحت تر براتون میگذره
پول!
بهم پول بدید، منم هواتون رو دارم
- این یه پیشنهاده، چی میگی؟ - نه
پس حسابت رو می رسم
کار کنید، تنبل ها
با تمام توانتون کار کنید
می خوام صدای کار کردنتون رو بشنوم
هی، تو! تازه وارد!
مرمت کاری که نمی کنی محکم بزن!
لو تا برگشته بلای جون تنبل ها!!
کسی حرفی از استراحت زد؟
باید تا وقتی جون دارید به کار ادامه بدین
اونقدر دماغ و گوشتون رو می کشم که جونتون در بره
پس عین بچه آدم کارتون رو انجام بدید
وگرنه کاری می کنم برای همه تون درس عبرت بشه
هی تازه وارد، یه کم استراحت کن اون لو تائه، زیاد حرفش رو جدی نگیر.
اگر اون نبود، تا الان مُرده بودیم
- خوابش برده، داره خر و پف می کنه - پس بیاین از اینجا بریم
- غذا آوردی؟ - آره، آب هم هست
واسه چهار روز برنج دارم
چت شده، تازه وارد؟ با ما میای؟
- نه، همینجا می مونم - پس خوراک کرکس ها میشی
- احتمالا از جونت سیر شدی - آماده اید؟ بریم
صبر کنید
شما کله پوک ها به درد هیچ کاری نمی خورید
شما از مهربونی من سوءاستفاده کردین
می دونستید چه بلایی سر من میاوردن؟
اگر یکی از شما فرار می کرد چه به روز من میومد؟
همین مونده سوپ تو دهنتون بذارم
اونوقت شما، با لو تای با شرافت همچین کاری کردین!
این جای تشکر کردنتونه؟ شما بهم نارو زدین!
من همیشه باهاتون مهربون بودم اینجوری جواب لطف من رو میدید؟،
باید روشم رو عوض کنم؟ اونوقت حساب کار دستتون میاد
من یه راهکار برای درمان ناسپاسی دارم
حالا وقتشه که یه کتک حسابی بخورید
اوه! عین خودم سرسخت هستی
تو باید لین چونگ باشی
همونی که بهم گفتن قراره بیاد اینجا
خب، بهم بگو، تو لین چونگ هستی؟
همون اولش فهمیدم
جای تعجب نیست که دستم درد گرفت
فقط یه آدم بزرگ می تونه یه بزرگ دیگه رو بشناسه
این چیه؟ یه کیف؟
بعیده پر از طلا باشه، نه؟
چرا هنوز داری تو معدن سنگ کار می کنی؟
اگر بالادستی ها این رو می دیدن لازم نبود تو این وضعیت باشی،
بذار پولت به جای تو کار کنه و خودت برو استراحت کن
من اهل رشوه دادن نیستم
چی؟ اهلش نیستی؟
باشه، من به جات بهشون میدم
کارت خوب بود. حالا دیگه وظیفه ات مراقبت از اسب هاست
مراقبت از اسب ها؟ ممنون قربان
تو چرا به جای اون تشکر می کنی؟
- ببخشید، قربان - لین چونگ، تو نمی تونی حرف بزنی؟
اون عین بلبل حرف میزنه فقط کمی غافلگیر شده،
خودم راهش میندازم، قربان
از داشتن رفیقی مثل تو چقدر خوشحالم
هرگز لطفت رو فراموش نمی کنم
می تونم مثل یه آدم آزاد برای خودم بچرخم
بهت گفته بودم، اگر خرج کنی اینجا بهت بد نمی گذره،
میگن دزد که به دزد بزنه شاهدزده
کلا همین رو به من دادن!
چه بوی خوبی داره! بریم بخوریم؟
چقدر شیک! بلبل هم آواز می خونه
همون اولش فهمیدم که ما از جنس همدیگه هستیم
گوش کن، لین چونگ. برات یه پیشنهاد دارم
- چطوره از حالا به بعد برادر هم باشیم؟ - بله
- اما تو باید برادر بزرگم باشی - باشه، برادر کوچیکه
برادر کوچیک من پولداره
گریه؟ من نیومدم که صدای گریه بشنوم
گریه؟ اون هم تو همچین روزی؟
- هی، گریه نکن - ببخشید
- ازتون طلب پوزش می کنم - باید توبه هم بکنی
مزه نوشیدنی با گریه چطور میشه؟
چرا گریه می کنه؟ تو کاری کردی؟
نه، تقصیر من نیست با پدرش به مشکل خوردن.
میشه بگم خدمت شما بیان و شما هم لطف کنید و بهشون کمک کنید؟
لطف کنم؟ بگو بیان ببینم چیکار می تونم بکنم!
ممنون
هی، بیاین اینجا
اول که داشتی آهنگ می خوندی بعدش زدی زیر گریه، چی شده؟،
اسم اون بینگه، یه خواننده دوره گرده که برای مهمون ها آواز می خونه
اما باید از پدر مریضش مراقبت کنه
اون صد یوان از یه دلال قرض گرفته
اما حالا اون مرتیکه میگه که هزار یوان بهش بدهکاره
هزار یوان؟ معجزه شده!
بله، ازش هزار یوان می خواد در غیر این صورت باید خدمتکارش بشه
- کی بهش پول داده؟ - قصاب
قصاب!
دختر بیچاره ام نمی دونست که اون آقا می خواد همچین سودی بگیره
ما برای آب و غذا پول لازم داشتیم اما حالا، اون باید خدمتکارش بشه،
اون بی شرف رو به من بسپارید!
همچین آدم هایی باید جواب کارشون رو از لو تا بگیرن
لین چونگ، کمکم کن!
لین چونگ، کمکم کن!
اون یه قصاب نیست! بلکه خونخواره!
خودم به حسابش می رسم
آره، اون یه خونخواره چیکار می تونیم بکنیم، برادر؟.
«چیکار می تونیم بکنیم؟» خودت رو درگیر این ماجراها نکن
کاری از تو بر نمیاد. خودم حلش می کنم
- من بدهی شما رو پس میدم - چطور می خواین پسش بدین؟
من تو شهر اسم و رسم دارم
از شهر برید. بیاین این هم هزینه سفرتون
- فعلا همین براتون کافیه - شما خیلی مهربان هستین
- نمی دونم چطور از شما تشکر کنم - اما، من میدونم
- !گریه نکن - ممنون از کمکتون
بیاین، این پول رو بگیرین داره رو مخم میره.
درست نمیگم؟
صورت حساب رو بنویس
هی یه کار مهمی دارم که باید انجام بدم!
برای همین، شما این زندانی رو به غذاخوری ها ببرید
چشم، قربان
امروز هوا چقدر دلپذیره ارباب کجاست؟!
- لو تا! چه افتخاری - افتخار مال جاییه که مفتخره
- اوضاع کار و بار چطوره؟ - خوب پیش میره
- اعلیحضرت امروز اشتهاشون باز شده - بهت یه مقدار گوشت قرمز پیشنهاد میدم
پس یک کیلو و نیم برای حاکم می برم
برای حاکمه؟ پس شخصا می بُرم
به کارگرهای برای همچین سفارش مهمی اعتماد ندارم
- به خاطر سلامتیشون، بدون چربی باشه - بدون چربی؟
چهار کیلو هم چربی بدون گوشت بده
- بدون گوشت؟ - بله، برای حاکمه
- دیگه؟ - یک کیلو و نیم دنده بدون گوشت و چربی
- بدون گوشت و چربی؟ - بله، بدون گوشت و چربی باشه
فکر کردی من احمقم؟
ما از کجا بدونیم، وقتی خودت نمی دونی؟
- در هر حال، الان میفهمی - تیکه تیکه ات می کنم
احمق ها!
منتظر چی هستین؟ بکشیدش
قبلش خودم همه تون رو تیکه تیکه می کنم
فکر کردی منم گوسفندم که سلاخی ام کنی؟
زمانش که برسه، تبدیل به یه گراز وحشی می شم
- لو تا، کمک می خوای؟ - نه، از پسشون بر میام
همینجوریش کف زمین اند نیازی به کمک نیست
و تو، پست فطرت. این رو آویزه گوشت کن
اگر یه بار دیگه دخترهای بی پناه رو تهدید کنی، حسابت رو می رسم
تو به اندازه گوشتی که می فروشی هم سرسخت نیستی
زود باشید، بلند شین
- اون مُرده، باید از اینجا بریم - داره نقش بازی می کنه
اون واقعا مُرده! این ممکنه به قیمت جونم تموم بشه
پس فکر می کنی امکان فرار لین چونگ وجود نداره؟
باید به شکل ویژه مراقبش باشیم
من می دونم اون مرد چقدر خطرناکه
ما اون رو با تدابیر شدید از باقی زندانی ها جدا نگه میداریم
خب، این کار ما رو راحت تر می کنه
- بریم پیشش - الان بریم یا کمی استراحت می کنید؟
- براتون غذا میاریم - تمومش کنید
اول کار بعد تفریح
لین چونگ، لطفا در رو باز کن به کمکت احتیاج دارم.
- به باد رفتم - چی شده؟
لین چونگ، باید من رو مخفی کنی
مخفی ات کنم؟ من خودم زندانی هستم!
- اون خونخوار یهویی افتاد و مُرد - مُرد؟ چطور این اتفاق افتاد؟
نمی دونم، خیلی با دقت ضربه زدم
نه! این دسیسه کائو چیوئه
برادر، بهت کمک می کنم
نمی تونی بهم کمک کنی. من یه نفر رو کشتم
همه جا دنبالم می گردن
اما به اینجا شک نمی کنن
فکرش هم نمی کنن که من اینجا باشم
خصوصا پیش یه زندانی!
تنها چیزی که دارم، همین مغزمه
هر چند که متأسفانه گاهی اینجا هم تعطیل میشه
گرسنمه
اگر حواسم بود، گوشت رو میاوردم
- چیز دیگه ای نیست که نگرانش باشی؟ - من همیشه به فکر شکمم هستم
ماهی خشک؟ اونقدرا هم گرسنه نیستم
اومدن! چهار تا سرباز اومدن
لین چونگ، ترجیح میدم از اینجا برم
- از کجا معلوم دنبال چی هستن؟ - تو چی فکر می کنی؟
- می خوان از یقه آویزونم کنن - کجا می خوای فرار کنی؟
نمی دونم! به فرار کردن عادت ندارم
- پیش کی قایم بشم؟ - شین چین
- بگو از طرف من اومدی - همون که نشون اژدها داره؟
اون قابل اعتماده. بگو من فرستادمت
حتما، خوش شانسم که تو رو دارم برادر کوچیک،
- مراقب خودت باش - بعدا همدیگه رو می بینیم
خداحافظ، برادر کوچیک بعدا همدیگه رو می بینیم
عالیه، اینجا هم دوباره گیر افتاده
- کی انجامش بدیم؟ - نیمه شب
کو شو و وو هانگ؟ برای چی اومدن اینجا؟
کائو چیو حتما به یه دلیلی اونا رو فرستاده اینجا
که من رو بکشن!
چرا این بلا سرم میاد؟ چرا به عنوان یه زندانی اینقدر عذاب میکشم؟
همسرم.. قضیه اونه
کمک کنید، شما قدرت زیادی برای انجام این کار دارین
بهم گفته بودن که اگر بیام و خواهش کنم دادخواست لین چونگ بررسی میشه
از ساده لوح بودنت خوشحالم، چون مطمئنم که فیلم بازی نمی کنی
هر اتفاقی که بعدا بخواد بیفته
بستگی به رفتار الانت داره
- حله؟ - تو داری از قدرتت سوءاستفاده می کنی
آدمی تو موقعیت تو نباید از یه زن بی پناه باج گیری کنه
نجابت تو قابل تحسینه
لین چونگ، کمکم کن
لین چونگ، کمکم کن
عزیزم، من دیگه نمی تونم همسر تو باشم
نه حالا که کائو چیو با زندگی من اینکارو کرده
واقعا احمق بودم که برای بخشش پیش اون رفتم
می دونم که تا ابد از هم جدا نمی مونیم
عزت تو هم مثل من لکه دار شده
و مسببش من هستم
گناه من ساده لوحی ام بود
حالا می خوام آبروی تو رو بهت برگردونم
اما تو این راه، باید تنها باشم
تو نمی تونی همچین کاری کنی
خوب شد به موقع رسیدم
چرا نمیذاری خودم رو بکشم؟ من با یه مُرده فرقی نمی کنم
مشخصه
وقتی بهت گفتم طلب بخشش کن باید می دونستم عاقبتش همین میشه
عالیجناب، بهتره دیگه مانع من نشید
من باید آبروی خودم رو پس بگیرم پس لطفا برید.
امکان نداره
می خوای یه اشتباه رو با یه اشتباه دیگه جبران کنی؟
لین چونگ فقط به خاطر توئه که داره اون همه عذاب رو تحمل می کنه
آخه چطور می تونم تو چشماش نگاه کنم؟
اصلا به حرف من گوش میدی؟ گوش کن
مرگ تو به نفع کی میشه؟ می خوای اینطوری به شوهرت کمک کنی؟
با گرفتن تمام امیدش؟
منطقی تر نیست با کسی که دوستش داری زندگی کنی، جای این که بمیری؟
باید طوری زندگی کنی که اون ناامید نشه
تو لین چونگ رو از دست نمیدی اون تو رو می بخشه.
باید بهش توضیح بدی که چه اتفاقی افتاد تو که مقصر نبودی!
باید هر طور شده خودت رو به زندان برسونی
برو بهش بگو که چه اتفاقی افتاد و کی این کار رو باهات کرد!
اینجوری وجدانت راحت میشه برو حقیقت رو بهش بگو.
اون کاری می کنه که بیش از پیش خوشبخت بشی
از اینجا به بعدش رو تنهایی میرم بهتره شما برگردین.
ممنون از تمام کمک هاتون
حرفش هم نزن. دوست داشتم همراهیت کنم
این نامه رو به حاکم بده
این کیسه هم بهش بده، تا ترتیب ملاقات با لین چونگ رو بده
- چطور می تونم جبرانش کنم؟ - فقط کافیه هوشیار باشی
راهزن های زیادی تو این مسیر هستن
تو هم زن باوقاری هستی
اون زنی که میگین مال گذشته بود
اون زن دیگه مُرده، اما امیدوارم که دوباره زنده بشه
مطمئنم که میشه
به لین سونگ بگو که به یادشم
چشم
ترسوها!
اگر جرئت دارید، خودتون رو نشون بدید
ترسوها!
می ترسید عین مرد مبارزه کنید؟
شما انسان هستید؟ شما میمون هستید
چی هستیم؟ حالا می بینی که مرد هستیم یا نه!
ولم کنید
ولم کنید
ولم کنید
اون یه دختره
اون زندانبان بوده. یه قصاب رباخوار رو کشته
لیاقتش همین بود
ارباب، عکس فرد تحت تعقیب همه جا پخش شده
می دونم
- اون خطرناکه، قربان - چی؟
که دوست دزدها باشین و حالا هم با قاتل ها رفاقت می کنید!
ساکت شو، اون مرد مهمون منه دیگه نشنوم دری وری در موردش بگی،
ارباب، من نگران شما هستم جایزه سرش خیلی زیاده
بهت هشدار میدم که دهنت رو ببندی
اگر به کسی چیزی بگی زبونت رو از حلقومت بیرون می کشم
هی، بیدار شو
وای! داشتم خواب قشنگی می دیدم
فردا هم دوباره می بینمش؟
بلند شو، رو سرت جایزه گذاشتن
- جایزه زیاد؟ - سه هزار یوان
- ارزشم بیشتر از این نبود؟ - همه جا دارن عکست رو میزنن
- عکسم خوب در اومده؟ - از خودت بهتر
خیلی راحت شناسایی میشی
من که نمی تونم زیباییم رو تغییر بدم
- سرت رو بتراش - سرم رو بتراشم؟
آره، جوونتر میشی درست مثل یه راهب میشی.
به عنوان یه تازه کار به صومعه می فرستمت
تازه کار؟
کچلم خیلی زشته
اما هیچی نمی تونه جذابیت یه مرد خوشتیپ رو بگیره
من ثبت نامت کردم
میری به معبد عالم بزرگ
منم، چو وو،. مزاحم که نشدم؟
بیا داخل، اما درست برخورد کن
بله، وگرنه چیزی نصیبت نمیشه
با داشتن یه آدم مذهبی قطعا میریم بهشت
دستت رو بکش
خیلی بد شد که راهب ها باید همونجا زندگی کنن
می خواستم غافلگیرت کنم. بیا داخل
- امیدوارم دسر آورده باشه - شاید دسر باشه
خدای من! این رو ببین
خودت رو جمع و جور کن، راهب
جو وو، تحت تاثیر قرار گرفتم
شوخیت گرفته؟ فکر می کردم ما تو همه چیز با هم شریک هستیم
در مورد من حرف می زنید؟ اشتباه می کنید، من همه تون رو می کشم
- صداش عین قناریه - راهب، برو رد کارت
بیا مبارزه کنیم. کی اول مبارزه می کنه؟
اگر اینطور فکر می کنی
باید بگم که این بار برنده نمیشی لیت چونگ به من آموزش داده.
لین چونگ؟ گفتی لین چونگ؟
اون زنده ست؟
اون مرد بزرگیه، از کجا می شناسیش؟
با هم دوست هستیم. زنده ست؟
آره، یه جای خوب براش فراهم کردم
خوبه، چقدر خوب!
چطور تونستیم اینطوری باهات رفتار کنیم در حالیکه عاشق اون بودی؟
من عاشقش نیستم من به راحتی دل نمیدم
حتی عاشق من هم نشدی؟ خجالت بکش
- پای یه قهرمان وسطه - خدا به دادت برسه
- یه رفیق جدید تو گروهمون داریم - رفیق جنگی
غذا تموم شد و تعارف هم نکردید
نه ممنون. گرسنه نیستم
ارباب، بیاید بیاین بیرون یه افسر می خواد با شما صحبت کنه
سربازها خونه رو محاصره کردن
یکی بهمون نارو زده
- چی شده؟ - خواهی فهمید
تو و هرکی که داخل خونه هستن فورا باید بیاین بیرون
خبر دار شدم که یه دزد و قاتل بین اونا هستن
اینجور بهتون گفتن؟ من فقط چندتا از رفقام رو دعوت کردم
اگر ریگی به کفشت نیست که نباید نگران چیزی باشی
- اگر قبول نکنم؟ - از دستور سرپیچی می کنی؟
پس به زور میاریمشون بیرون
- وارد خونه بشین و همه رو دستگیر کنید - وایسین
تو خونه من جایی برای شما نیست
هرکی می خواد وارد خونه بشه اول باید با من در بیفته
سربازها، بگیریدش
من لو تا هستم، از اعضای صومعه
من چو وو هستم
و اسم من هو سان نیانگه
نه، نه
تو به من نارو زدی، پس باید بمیری
- عقب نشینی کنید - زود باشید
ترسوها
از اینجا برید و دیگه هم برنگردید
شین چین، تو هم دیگه مثل ما یه مجرم هستی
- درسته، لو تا - باید قبل از این که برگردن، بریم
باهاتون به کوهستان میام
تو چی؟ با ما میای؟
- نمی دونم - می دونی
اون می خواد نزدیک لین چونگ باشه
- خب، دیگه تموم شد - راضی ام
- لین چونگ داره کباب میشه - لین چونگ بیچاره
فکر می کرد از اعدام جون سالم به در برده، اما حالا داره می سوزه
متأسفانه، این خبر رو نشنید
که زنش چه بی آبرویی به بار آورده!
این روحشه! با ما کاری نداشته باش
- چیزی که گفتی حقیقت داره؟ - آره
حالا دیگه همسر کائو چیوئه
حالا دیگه برو پی کارت، روح خبیث
حالا دیگه مسیر زندگی من اینه؟ نوبت تو هم میرسه، کائو چیو
درهای معبد همیشه به روی همگان گشوده است
زندان یک چهار دیواری بسته بوده که هموار شلوغ است
حال لین چونگ بر این باور است که دیگر هیچ چیز برای برای او ارزشی ندارد.
او قسم خود را شکست و به سوی مجرمین تاخت.
:اما همانطور که می گویند
انسان نباید هرآنچه که به آرامی به دست آورده را به سرعت از دست بدهد.
عشق و احساس مسئولیت باعث شد که لین چونگ به سوی همسرش راهی شود
در حالیکه همسرش نیز در جستجوی او به طرف زندان می رفت.
قهرمان ها می توانند احمق یا باهوش باشند.
آن ها نمی دانستند که چه چیزی در انتظارشان است.
مثل درختی که به ارتفاع سی متر می رسد و برگ هایش شروع به ریختن می کنند
انشعابات گسترده شاخه، برگ و ریشه تمام ماجرا هستند.
صد و هشت ستاره ای که در سرار چین پراکنده شده بودند
تا متحد شدن در مقصد موعود هنوز راه درازی در پیش داشتند،.
ترجمه اختصاصی فیلیمو S.A.M :مترجم
:یک حکیم دانا می گوید
یک مار را به خاطر نداشتن شاخ حقیر نشمارید،.
از کجا معلوم که به یک اژدها تبدیل نشود؟
به همین شکل، یک مرد تنها می تواند به یک ارتش مبدل شود.
حدود هزار سال پیش در چین باستان در دوران دودمان سونگ،
یک دولت ظالم و فاسد به چین حکومت می کرد
این مردان سوار بر اسب همگی رانده شده هستند،
تا در نقطه ای دور از جنوب پایتخت باشند
هر کدام به شکلی، جان خود را کف دستانشان گذاشته بودند...
و در دنیایی کاملا متفاوت از دنیای ما با حکومت فاسد می جنگیدند،
داستان از آنجایی آغاز می شود که...
در افسانه در باب قهرمانان ما آمده است...
که شاید آن ها روح سلحشوران نسل پیشین باشند که دوباره متولد شده اند.
بدین ترتیب لین چونگ قربانی دسیسه ای شد که کائو چیو چیده بود.
و با بی آبرویی تمام از مقام افسر محافظ سلطنتی عزل شد.
و حال به سوی زندان تسان چائو برده می شود.
جایی که تا به حال کسی از آن زنده بیرون نیامده است.
کسی هست؟
زود باش، در رو باز کن
چه بخواین، چه نخواین باید ما رو راه بدین
به نام امپراتور، ما دوتا جای خواب لازم داریم.
ما در حال انجام وظیفه هستیم
نمی دونم، ارباب خونه نیستن
خب نباشه! ما داریم یه زندانی رو جا به جا می کنیم.
بر اساس قانون، باید به ما آب و غذا بدی
باید چند نفر هم به ما خدمت کنند
احتمالا خدمتکار نداشته باشن
انتظارمون از شما زیاد نیست
- زندانی چی؟ - تو اصطبل می خوابه
مرد عاقل به میمونی که دوست دارد نقش میمون انسان نما را بازی کند
:توصیه می کند
اگر می خواهی ارباب را بشناسی به خدمتکارش نگاه کن،
عجب مزه بدی داره!
خدمتکار! چیز بهتری نداری؟
این غذاها واقعا افتضاح هستن
طبق قانون، باید بهترین خدمات به ما داده بشه
اربابت هنوز برنگشته؟
نه، اما الانا دیگه باید برسن
قایم بشین، دارن میان احتمالا صدها نفر باشن!
- صدها نفر چی؟ - صدها دزد !
از کوهستان دارن به طرف ما میان
همه مون رو می کشن
خواهش می کنم، قهرمانان سلطنتی شما باید به ما کمک کنید،
اونا همه مون رو می کشن شما سرباز امپراتور هستین.
به ما کمک کنید
اگر این گروه از کوهستان باشن کار همه مون تمومه،
لطفا از ما محافظت کنید
ما اجازه انجام همچین کاری رو نداریم
وظیفه ما رسوندن زندونی به زندانه
همونجا وایسین
من شین چین هستم و اینجا تحت حفاظت منه
من چو وو هستم، ما کاری با تو نداریم از سر راهمون برو کنار،
راه رو برای شما باز کنم؟ هرگز!
این دارودسته دزدها رو بردار و از اینجا برو
اوه! اژدهای امپراتوری؟ از بستگان امپراتوری؟
لباست رو بپوش وگرنه سرما می خوری، کوچولو
کوچولو؟ حالا خواهیم دید
این جاده برای دزدها و قاتل ها ساخته نشده
حرف زدن کافیه، بیا اینطوری حلش کنیم
می خوای قهرمان بازی در بیاری؟ هر طور مایلی!
دیگه کارت تمومه
- این سر و صدا برای چیه؟ - دزدها اومدن
یه گروه از دزدها اومدن فقط تو می تونی کمکمون کنی.
کوچولو، حالا می فهمی که نباید تو هر کاری دخالت کنی
دست نگه دارید، روی این مرد شمشیر نکشید.
اون یه استاد شمشیرزنیه، من می شناسمش
تو لین چونگ هستی
این اولین باریه که مبارزه یه استاد شمشیرزن رو می بینم
بهترین استاد شمشیرزن چین
شنیده بودم که ناپدید شدی تو جون من رو نجات دادی!
من تو راه بودم که به تو برسم اما اون از سر راه کنار نرفت
- !باید بهم می گفتی - تو شمشیر کشیدی
الکی بهونه نیار، فهمیدی؟
تو از کجا خبر داری؟
یه پیغام از شکارچی ببر گرفتیم
که مثل برادرش تو رو دوست داره
باید وقتی اومدی برات یه جشن بگیریم
فکر خوبیه، اینجا روستای منه خودمون ترتیب جشن رو میدیم.
- نوش جان - ممنون
- شما دو نفر، بهتره به یه دردی بخورید - وگرنه برید پی کارتون
اگر به درد نخورین، خبری هم از غذا نیست
چشم ارباب، چشم
چرا داوطلب شدی و اجازه دادی که اسیر این دوتا گاگول بشی؟
هر لحظه که می خواستی می تونستی فرار کنی
ما یه زندگی آزادانه داریم و هر چیزی که لازم داریم، برامون فراهمه
من حدود 400 نفر نیرو اون بالا دارم
ما کنار همدیگه ایستادیم. نمیخوای فرمانده ما بشی؟
تو بهتر از این حرف هایی که بخوای فرمانده راهزن ها بشی
- راهزن؟ - بله
آزار و اذیت دولت دیگه داره غیر قابل تحمل میشه
اگر نگران همسرتی، حلش می کنیم
تمام خانواده ات میتونن امنیت داشته باشن
نظرت چیه؟
آره؟ ما یه زندگی آزادنه خواهیم داشت
فساد همه جا هست که من رو آزار بده
حالا هم با کاری که با تو و افرادت کردن دارم اذیت میشم،
ممنون از پیشنهادت، اما من لایق اینم که مجازاتم رو پشت سر بذارم
- چرا اینقدر لج بازی؟ - لج بازم؟
آره، تا حدودی
- من یه قسمی خوردم - قسم؟
چه قسمی؟
من یه سرباز رو کشتم و باید تاوانش رو بدم
من و اون سرباز بودیم و من مسئول مرگ اون هستم
چرنده! اونا برات تله گذاشته بودن
یه راهزن این موضوع رو درک نمی کنه اما من چرا،!
- منظورت از «راهزن» چیه؟ - چو وو، تو خیلی حساس شدی
شین چو هم آماده ست مثل یه راهزن به کوهستان بره
- بهتره با هم دوست باشید - این تو آسمون ها مقدر شده
پس اینقدر روی مخ من نرو
- از حالا به بعد، ما برادر هستیم - برادر !
یه لحظه!
لین چونگ، لطفا به من یه چیزی آموزش بده فکر کن کائو چیو هستم
شی چین، هر جور دوست داری حمله کن
یادت باشه، حتی تمرین هم ممکنه جون آدم رو بگیره
خیلی ممنون
خب دیگه وقت رفتنه
وایسین
بله
- ممنون از مصاحبت و میهمان نوازیت - باعث افتخار بود
لطفا این رو قبول کن به کارت میاد
- نه، ممنون - بگیرش
بعدا دوباره می بینمت، برادر
وقتی به اندازه کافی حبس کشیدی می دونی کجا می تونی ما رو پیدا کنی،.
اگه میخوای حداقل برای زنت پیغام بفرستیم
که بفهمه زنده ای!
لین چونگ به همسرش گفت که وی را طلاقش داده است.
اما همسرش نمی خواست بپذیرد
به نظرتون می تونیم آزادش کنیم؟ همسرم تا کی باید زندانی باشه؟
مردم که چشم و گوش بسته نیستن
هر روز از طرف مردم عریضه هایی به دست ما میرسه
با این مضمون که همسر شما قربانی دسیسه شده
احتمالش وجود داره که امپراتور حکم رو تعلیق کنه.
ممنون. امکانش هست که دادرسی مجددا صورت بگیره؟
امکانش هست، اما نه خیلی زیاد.
لین چونگ آدم با ارزشیه احتمالش هست دادخواست پذیرفته بشه..
چه فکری کرده؟ تقاضای تجدید محاکمه داده؟
حتی اگر بارها درخواست بده هم راه به جایی نمی بره،
قاضی رو بفرستید که بره
دیگه مشکلی وجود نداره. لین چونگ تقریبا دیگه مُرده
بله، اعلیحضرت
چرا هنوز خبری از مرگش بهم نرسیده؟
- فرستاده ما قابل اعتماد بود - لین چونگ شکستش داد؟
- من هم خبر ندارم - چون هردوتون کله پوک هستین
- ما نهایت تلاشمون رو کردیم - نهایت تلاشتون رو کردین؟
- گوش کن - بله، اعلیحضرت
لین چونگ به زودی به زندان میرسه
- بله - برید اونجا
اوضاع رو به دست بگیرید
- تا وقتی نمُرده، برنگردید - اطاعت میشه، قربان
به ما اعتماد کنید، اعلیحضرت
- همسرش داره موی دماغ میشه - اون رو بسپارید به من
- چطور؟ - من با اون ازدواج می کنم
می تونید برید
زندان تسان چائو، جایی غیر قابل تحمل
زندانیان به بیگاری مداوم محکوم شده بودند
نگهبانان پیوسته زندانیان را کتک می زدند
و به ندرت کسی از آنجا زنده خارج می شد.
هیچکس به یاد تو نمیفته
اگه پول خرج کنین راحت تر براتون میگذره
پول!
بهم پول بدید، منم هواتون رو دارم
- این یه پیشنهاده، چی میگی؟ - نه
پس حسابت رو می رسم
کار کنید، تنبل ها
با تمام توانتون کار کنید
می خوام صدای کار کردنتون رو بشنوم
هی، تو! تازه وارد!
مرمت کاری که نمی کنی محکم بزن!
لو تا برگشته بلای جون تنبل ها!!
کسی حرفی از استراحت زد؟
باید تا وقتی جون دارید به کار ادامه بدین
اونقدر دماغ و گوشتون رو می کشم که جونتون در بره
پس عین بچه آدم کارتون رو انجام بدید
وگرنه کاری می کنم برای همه تون درس عبرت بشه
هی تازه وارد، یه کم استراحت کن اون لو تائه، زیاد حرفش رو جدی نگیر.
اگر اون نبود، تا الان مُرده بودیم
- خوابش برده، داره خر و پف می کنه - پس بیاین از اینجا بریم
- غذا آوردی؟ - آره، آب هم هست
واسه چهار روز برنج دارم
چت شده، تازه وارد؟ با ما میای؟
- نه، همینجا می مونم - پس خوراک کرکس ها میشی
- احتمالا از جونت سیر شدی - آماده اید؟ بریم
صبر کنید
شما کله پوک ها به درد هیچ کاری نمی خورید
شما از مهربونی من سوءاستفاده کردین
می دونستید چه بلایی سر من میاوردن؟
اگر یکی از شما فرار می کرد چه به روز من میومد؟
همین مونده سوپ تو دهنتون بذارم
اونوقت شما، با لو تای با شرافت همچین کاری کردین!
این جای تشکر کردنتونه؟ شما بهم نارو زدین!
من همیشه باهاتون مهربون بودم اینجوری جواب لطف من رو میدید؟،
باید روشم رو عوض کنم؟ اونوقت حساب کار دستتون میاد
من یه راهکار برای درمان ناسپاسی دارم
حالا وقتشه که یه کتک حسابی بخورید
اوه! عین خودم سرسخت هستی
تو باید لین چونگ باشی
همونی که بهم گفتن قراره بیاد اینجا
خب، بهم بگو، تو لین چونگ هستی؟
همون اولش فهمیدم
جای تعجب نیست که دستم درد گرفت
فقط یه آدم بزرگ می تونه یه بزرگ دیگه رو بشناسه
این چیه؟ یه کیف؟
بعیده پر از طلا باشه، نه؟
چرا هنوز داری تو معدن سنگ کار می کنی؟
اگر بالادستی ها این رو می دیدن لازم نبود تو این وضعیت باشی،
بذار پولت به جای تو کار کنه و خودت برو استراحت کن
من اهل رشوه دادن نیستم
چی؟ اهلش نیستی؟
باشه، من به جات بهشون میدم
کارت خوب بود. حالا دیگه وظیفه ات مراقبت از اسب هاست
مراقبت از اسب ها؟ ممنون قربان
تو چرا به جای اون تشکر می کنی؟
- ببخشید، قربان - لین چونگ، تو نمی تونی حرف بزنی؟
اون عین بلبل حرف میزنه فقط کمی غافلگیر شده،
خودم راهش میندازم، قربان
از داشتن رفیقی مثل تو چقدر خوشحالم
هرگز لطفت رو فراموش نمی کنم
می تونم مثل یه آدم آزاد برای خودم بچرخم
بهت گفته بودم، اگر خرج کنی اینجا بهت بد نمی گذره،
میگن دزد که به دزد بزنه شاهدزده
کلا همین رو به من دادن!
چه بوی خوبی داره! بریم بخوریم؟
چقدر شیک! بلبل هم آواز می خونه
به افتخار دوستیمون
همون اولش فهمیدم که ما از جنس همدیگه هستیم
گوش کن، لین چونگ. برات یه پیشنهاد دارم
- چطوره از حالا به بعد برادر هم باشیم؟ - بله
- اما تو باید برادر بزرگم باشی - باشه، برادر کوچیکه
این رو از روی ادب میگی، اما با این حال باز هم خوشحالم
بیا یکی دیگه بخوریم
یه برادر کوچیک اینقدر سرشناس از سر من زیاده
بازم بیارید، همه اش خالی شده
همه اش به حساب منه حتی غذا! من یه عالمه پول دارم.
برادر کوچیک من پولداره
گریه؟ من نیومدم که صدای گریه بشنوم
گریه؟ اون هم تو همچین روزی؟
- هی، گریه نکن - ببخشید
- ازتون طلب پوزش می کنم - باید توبه هم بکنی
مزه نوشیدنی با گریه چطور میشه؟
چرا گریه می کنه؟ تو کاری کردی؟
نه، تقصیر من نیست با پدرش به مشکل خوردن.
میشه بگم خدمت شما بیان و شما هم لطف کنید و بهشون کمک کنید؟
لطف کنم؟ بگو بیان ببینم چیکار می تونم بکنم!
ممنون
هی، بیاین اینجا
اول که داشتی آهنگ می خوندی بعدش زدی زیر گریه، چی شده؟،
اسم اون بینگه، یه خواننده دوره گرده که برای مهمون ها آواز می خونه
اما باید از پدر مریضش مراقبت کنه
اون صد یوان از یه دلال قرض گرفته
اما حالا اون مرتیکه میگه که هزار یوان بهش بدهکاره
هزار یوان؟ معجزه شده!
بله، ازش هزار یوان می خواد در غیر این صورت باید خدمتکارش بشه
- کی بهش پول داده؟ - قصاب
قصاب!
دختر بیچاره ام نمی دونست که اون آقا می خواد همچین سودی بگیره
ما برای آب و غذا پول لازم داشتیم اما حالا، اون باید خدمتکارش بشه،
اون بی شرف رو به من بسپارید!
همچین آدم هایی باید جواب کارشون رو از لو تا بگیرن
لین چونگ، کمکم کن!
لین چونگ، کمکم کن!
اون یه قصاب نیست! بلکه خونخواره!
خودم به حسابش می رسم
آره، اون یه خونخواره چیکار می تونیم بکنیم، برادر؟.
«چیکار می تونیم بکنیم؟» خودت رو درگیر این ماجراها نکن
کاری از تو بر نمیاد. خودم حلش می کنم
- من بدهی شما رو پس میدم - چطور می خواین پسش بدین؟
من تو شهر اسم و رسم دارم
از شهر برید. بیاین این هم هزینه سفرتون
- فعلا همین براتون کافیه - شما خیلی مهربان هستین
- نمی دونم چطور از شما تشکر کنم - اما، من میدونم
- !گریه نکن - ممنون از کمکتون
بیاین، این پول رو بگیرین داره رو مخم میره.
درست نمیگم؟
صورت حساب رو بنویس
هی یه کار مهمی دارم که باید انجام بدم!
برای همین، شما این زندانی رو به غذاخوری ها ببرید
چشم، قربان
امروز هوا چقدر دلپذیره ارباب کجاست؟!
- لو تا! چه افتخاری - افتخار مال جاییه که مفتخره
- اوضاع کار و بار چطوره؟ - خوب پیش میره
- اعلیحضرت امروز اشتهاشون باز شده - بهت یه مقدار گوشت قرمز پیشنهاد میدم
پس یک کیلو و نیم برای حاکم می برم
برای حاکمه؟ پس شخصا می بُرم
به کارگرها برای همچین سفارش مهمی اعتماد ندارم
- به خاطر سلامتیشون، بدون چربی باشه - بدون چربی؟
چهار کیلو هم چربی بدون گوشت بده
- بدون گوشت؟ - بله، برای حاکمه
- دیگه؟ - یک کیلو و نیم دنده بدون گوشت و چربی
- بدون گوشت و چربی؟ - بله، بدون گوشت و چربی باشه
فکر کردی من احمقم؟
ما از کجا بدونیم، وقتی خودت نمی دونی؟
- در هر حال، الان میفهمی - تیکه تیکه ات می کنم
احمق ها!
منتظر چی هستین؟ بکشیدش
قبلش خودم همه تون رو تیکه تیکه می کنم
فکر کردی منم گوسفندم که سلاخی ام کنی؟
زمانش که برسه، تبدیل به یه گراز وحشی می شم
- لو تا، کمک می خوای؟ - نه، از پسشون بر میام
همینجوریش کف زمین اند نیازی به کمک نیست
و تو، پست فطرت. این رو آویزه گوشت کن
اگر یه بار دیگه دخترهای بی پناه رو تهدید کنی، حسابت رو می رسم
تو به اندازه گوشتی که می فروشی هم سرسخت نیستی
زود باشید، بلند شین
- اون مُرده، باید از اینجا بریم - داره نقش بازی می کنه
اون واقعا مُرده! این ممکنه به قیمت جونم تموم بشه
پس فکر می کنی امکان فرار لین چونگ وجود نداره؟
باید به شکل ویژه مراقبش باشیم
من می دونم اون مرد چقدر خطرناکه
ما اون رو با تدابیر شدید از باقی زندانی ها جدا نگه میداریم
خب، این کار ما رو راحت تر می کنه
- بریم پیشش - الان بریم یا کمی استراحت می کنید؟
- براتون غذا میاریم - تمومش کنید
اول کار بعد تفریح
لین چونگ، لطفا در رو باز کن به کمکت احتیاج دارم.
- به باد رفتم - چی شده؟
لین چونگ، باید من رو مخفی کنی
مخفی ات کنم؟ من خودم زندانی هستم!
- اون خونخوار یهویی افتاد و مُرد - مُرد؟ چطور این اتفاق افتاد؟
نمی دونم، خیلی با دقت ضربه زدم
نه! این دسیسه کائو چیوئه
برادر، بهت کمک می کنم
نمی تونی بهم کمک کنی. من یه نفر رو کشتم
همه جا دنبالم می گردن
اما به اینجا شک نمی کنن
فکرش هم نمی کنن که من اینجا باشم
خصوصا پیش یه زندانی!
تنها چیزی که دارم، همین مغزمه
هر چند که متأسفانه گاهی اینجا هم تعطیل میشه
گرسنمه
اگر حواسم بود، گوشت رو میاوردم
- چیز دیگه ای نیست که نگرانش باشی؟ - من همیشه به فکر شکمم هستم
ماهی خشک؟ اونقدرا هم گرسنه نیستم
اومدن! چهار تا سرباز اومدن
لین چونگ، ترجیح میدم از اینجا برم
- از کجا معلوم دنبال چی هستن؟ - تو چی فکر می کنی؟
- می خوان از یقه آویزونم کنن - کجا می خوای فرار کنی؟
نمی دونم! به فرار کردن عادت ندارم
- پیش کی قایم بشم؟ - شین چین
- بگو از طرف من اومدی - همون که نشون اژدها داره؟
اون قابل اعتماده. بگو من فرستادمت
حتما، خوش شانسم که تو رو دارم برادر کوچیک،
- مراقب خودت باش - بعدا همدیگه رو می بینیم
خداحافظ، برادر کوچیک بعدا همدیگه رو می بینیم
عالیه، اینجا هم دوباره گیر افتاده
- کی انجامش بدیم؟ - نیمه شب
کو شو و وو هانگ؟ برای چی اومدن اینجا؟
کائو چیو حتما به یه دلیلی اونا رو فرستاده اینجا
که من رو بکشن!
چرا این بلا سرم میاد؟ چرا به عنوان یه زندانی اینقدر عذاب میکشم؟
همسرم.. قضیه اونه
کمک کنید، شما قدرت زیادی برای انجام این کار دارین
بهم گفته بودن که اگر بیام و خواهش کنم دادخواست لین چونگ بررسی میشه
از ساده لوح بودنت خوشحالم، چون مطمئنم که فیلم بازی نمی کنی
هر اتفاقی که بعدا بخواد بیفته
بستگی به رفتار الانت داره
- حله؟ - تو داری از قدرتت سوءاستفاده می کنی
آدمی تو موقعیت تو نباید از یه زن بی پناه باج گیری کنه
نجابت تو قابل تحسینه
من به تو علاقه دارم و می خوام زنم بشی
- و خواهی شد - نمی خوام یک کلمه دیگه بشنوم
یه عالمه زن دیگه هستن که آرزوی ازدواج با من رو دارن
اونوقت تو اینطوری مقابله می کنی؟
نمی تونی وانمود کنی که اینقدر بی احساسی
نه! لطفا این کار رو نکن
نه، من این رو نمی خوام
نه
لطفا این کار رو نکن
ساکت باش، کسی اینجا صدای تو رو نمی شنوه
اگر یه قدم دیگه جلو بیای، خودم رو آتیش میزنم
باشه، اگر اینطوریه، من صبر می کنم
اما روزش که برسه کی دلش می خواد بمیره؟،
بذار بیام بیرون
زود باش در رو باز کن
می خوام ازاینجا برم
تو نمی تونی من رو زندانی کنی
لین چونگ، کمکم کن
لین چونگ، کمکم کن
عزیزم، من دیگه نمی تونم همسر تو باشم
نه حالا که کائو چیو من رو بی آبرو کرده
واقعا احمق بودم که برای بخشش پیش اون رفتم
می دونم که تا ابد از هم جدا نمی مونیم
عزت تو هم مثل من لکه دار شده
و مسببش من هستم
گناه من ساده لوحی ام بود
حالا می خوام آبروی تو رو بهت برگردونم
اما تو این راه، باید تنها باشم
تو نمی تونی همچین کاری کنی
خوب شد به موقع رسیدم
چرا نمیذاری خودم رو بکشم؟ من با یه مُرده فرقی نمی کنم
مشخصه
وقتی بهت گفتم طلب بخشش کن باید می دونستم عاقبتش همین میشه
عالیجناب، بهتره دیگه مانع من نشید
من باید آبروی خودم رو پس بگیرم پس لطفا برید.
امکان نداره
می خوای یه اشتباه رو با یه اشتباه دیگه جبران کنی؟
لین چونگ فقط به خاطر توئه که داره اون همه عذاب رو تحمل می کنه
آخه چطور می تونم تو چشماش نگاه کنم؟
اصلا به حرف من گوش میدی؟ گوش کن
مرگ تو به نفع کی میشه؟ می خوای اینطوری به شوهرت کمک کنی؟
با گرفتن تمام امیدش؟
منطقی تر نیست با کسی که دوستش داری زندگی کنی، جای این که بمیری؟
باید طوری زندگی کنی که اون ناامید نشه
تو لین چونگ رو از دست نمیدی اون تو رو می بخشه.
باید بهش توضیح بدی که چه اتفاقی افتاد تو که مقصر نبودی!
باید هر طور شده خودت رو به زندان برسونی
برو بهش بگو که چه اتفاقی افتاد و کی این کار رو باهات کرد!
اینجوری وجدانت راحت میشه برو حقیقت رو بهش بگو.
اون کاری می کنه که بیش از پیش خوشبخت بشی
از اینجا به بعدش رو تنهایی میرم بهتره شما برگردین.
ممنون از تمام کمک هاتون
حرفش هم نزن. دوست داشتم همراهیت کنم
این نامه رو به حاکم بده
این کیسه هم بهش بده، تا ترتیب ملاقات با لین چونگ رو بده
- چطور می تونم جبرانش کنم؟ - فقط کافیه هوشیار باشی
راهزن های زیادی تو این مسیر هستن
تو هم زن باوقاری هستی
اون زنی که میگین مال گذشته بود
اون زن دیگه مُرده، اما امیدوارم که دوباره زنده بشه
مطمئنم که میشه
به لین سونگ بگو که به یادشم
چشم
ترسوها!
اگر جرئت دارید، خودتون رو نشون بدید
ترسوها!
می ترسید عین مرد مبارزه کنید؟
شما انسان هستید؟ شما میمون هستید
چی هستیم؟ حالا می بینی که مرد هستیم یا نه!
ولم کنید
ولم کنید
ولم کنید
اون یه دختره
همه تون رو می کشم
داری فرار می کنی یا دوست داری از کوهستان رد بشی؟
حالا گیر دزدها افتادی
اسم من، چو ووئه بذار نگاهت کنم
خیلی خوشگله
حالا دیگه خوشم اومد
خودت رو جمع و جور کن، گربه وحشی
اون زندانبان بوده. یه قصاب رباخوار رو کشته
لیاقتش همین بود
ارباب، عکس فرد تحت تعقیب همه جا پخش شده
می دونم
- اون خطرناکه، قربان - چی؟
که دوست دزدها باشین و حالا هم با قاتل ها رفاقت می کنید!
ساکت شو، اون مرد مهمون منه دیگه نشنوم دری وری در موردش بگی،
ارباب، من نگران شما هستم جایزه سرش خیلی زیاده
بهت هشدار میدم که دهنت رو ببندی
اگر به کسی چیزی بگی زبونت رو از حلقومت بیرون می کشم
هی، بیدار شو
وای! داشتم خواب قشنگی می دیدم
فردا هم دوباره می بینمش؟
بلند شو، رو سرت جایزه گذاشتن
- جایزه زیاد؟ - سه هزار یوان
- ارزشم بیشتر از این نبود؟ - همه جا دارن عکست رو میزنن
- عکسم خوب در اومده؟ - از خودت بهتر
خیلی راحت شناسایی میشی
من که نمی تونم زیباییم رو تغییر بدم
- سرت رو بتراش - سرم رو بتراشم؟
آره، جوونتر میشی درست مثل یه راهب میشی.
به عنوان یه تازه کار به صومعه می فرستمت
تازه کار؟
کچلم خیلی زشته
اما هیچی نمی تونه جذابیت یه مرد خوشتیپ رو بگیره
من ثبت نامت کردم
میری به معبد عالم بزرگ
منم، چو وو،. مزاحم که نشدم؟
بیا داخل، اما درست برخورد کن
بله، وگرنه چیزی نصیبت نمیشه
با داشتن یه آدم مذهبی قطعا میریم بهشت
دستت رو بکش وگرنه مرضت به من منتقل میشه
خیلی بد شد که راهب ها باید همونجا زندگی کنن
می خواستم غافلگیرت کنم. بیا داخل
- امیدوارم دسر آورده باشه - شاید دسر باشه
خدای من! این رو ببین
خودت رو جمع و جور کن، راهب
جو وو، تحت تاثیر قرار گرفتم این رو به عنوان هدیه برام آوردی؟.
شوخیت گرفته؟ فکر می کردم ما تو همه چیز با هم شریک هستیم
در مورد من حرف می زنید؟ اشتباه می کنید، من همه تون رو می کشم
- صداش عین قناریه - راهب، برو رد کارت
بیا مبارزه کنیم. کی اول مبارزه می کنه؟
اگر اینطور فکر می کنی
باید بگم که این بار برنده نمیشی لیت چونگ به من آموزش داده.
لین چونگ؟ گفتی لین چونگ؟
اون زنده ست؟
اون مرد بزرگیه، از کجا می شناسیش؟
با هم دوست هستیم. زنده ست؟
آره، یه جای خوب براش فراهم کردم
خوبه، چقدر خوب!
چطور تونستیم اینطوری باهات رفتار کنیم در حالیکه عاشق اون بودی؟
من عاشقش نیستم من به راحتی دل نمیدم
حتی عاشق من هم نشدی؟ خجالت بکش
- پای یه قهرمان وسطه - خدا به دادت برسه
- یه رفیق جدید تو گروهمون داریم - رفیق جنگی
غذا تموم شد و تعارف هم نکردید
نه ممنون. گرسنه نیستم
ارباب، بیاید بیاین بیرون یه افسر می خواد با شما صحبت کنه
سربازها خونه رو محاصره کردن
یکی بهمون نارو زده
- چی شده؟ - خواهی فهمید
تو و هرکی که داخل خونه هستن فورا باید بیاین بیرون
خبر دار شدم که یه دزد و قاتل بین اونا هستن
اینجور بهتون گفتن؟ من فقط چندتا از رفقام رو دعوت کردم
اگر ریگی به کفشت نیست که نباید نگران چیزی باشی
- اگر قبول نکنم؟ - از دستور سرپیچی می کنی؟
پس به زور میاریمشون بیرون
- وارد خونه بشین و همه رو دستگیر کنید - وایسین
تو خونه من جایی برای شما نیست
هرکی می خواد وارد خونه بشه اول باید با من در بیفته
سربازها، بگیریدش
من لو تا هستم، از اعضای صومعه
من چو وو هستم
و اسم من هو سان نیانگه
نه، نه
تو به من نارو زدی، پس باید بمیری
- عقب نشینی کنید - زود باشید
ترسوها
از اینجا برید و دیگه هم برنگردید
شین چین، تو هم دیگه مثل ما یه مجرم هستی
- درسته، لو تا - باید قبل از این که برگردن، بریم
باهاتون به کوهستان میام
تو چی؟ با ما میای؟
- نمی دونم - می دونی
اون می خواد نزدیک لین چونگ باشه
- خب، دیگه تموم شد - راضی ام
- لین چونگ داره کباب میشه - لین چونگ بیچاره
فکر می کرد از اعدام جون سالم به در برده، اما حالا داره می سوزه
متأسفانه، این خبر رو نشنید
که زنش چه کارا کرده!
این روحشه! با ما کاری نداشته باش
- چیزی که گفتی حقیقت داره؟ - آره
حالا دیگه همسر کائو چیوئه
حالا دیگه برو پی کارت، روح خبیث
حالا دیگه مسیر زندگی من اینه؟ نوبت تو هم میرسه، کائو چیو
درهای معبد همیشه به روی همگان گشوده است
زندان یک چهار دیواری بسته بوده که هموار شلوغ است
حال لین چونگ بر این باور است که دیگر هیچ چیز برای برای او ارزشی ندارد.
او قسم خود را شکست و به سوی مجرمین تاخت.
:اما همانطور که می گویند
انسان نباید هرآنچه که به آرامی به دست آورده را به سرعت از دست بدهد.
عشق و احساس مسئولیت باعث شد که لین چونگ به سوی همسرش راهی شود
در حالیکه همسرش نیز در جستجوی او به طرف زندان می رفت.
قهرمان ها می توانند احمق یا باهوش باشند.
آن ها نمی دانستند که چه چیزی در انتظارشان است.
مثل درختی که به ارتفاع سی متر می رسد و برگ هایش شروع به ریختن می کنند
انشعابات گسترده شاخه، برگ و ریشه تمام ماجرا هستند.
صد و هشت ستاره ای که در سراسر چین پراکنده شده بودند
تا متحد شدن در مقصد موعود هنوز راه درازی در پیش داشتند،.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.