Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
تبدیل زیرنویس از هارد ساب : قاسم سمنگانی @Qasem_Samangani
اگر از من بپرسید عالم چیه؟ نمیتونم به شما جوابی بدم
چونکه برای دانستن اون باید داخل بری بچرخی و انسانها و حیوانات بشناسی
اما اگر ازم بپرسید فرزند چی هست
میتونم جوابی به شما بدم - خاتون یه جوابی بهم بده که
اجازه بدم فرزندت عزت ببینی
بگو
فرزند چیه
فرزند اشک چشم هست که حتی وقتی حضرت محمد (ص) وقتی فرزند خودش به خاک سپرد اشک ریخت
اجازه میدم اون ببینی ولی این فراموش نکن امکان نداره اون ببخشم
چونکه اون از خیانتکاران هست
از شما نمیخوام اون ببخشید
پس چرا میخوای اون ببینی - نمیخوام اون ببینم، میخوام اون من ببینه
ببینه از مادرش خجالت بکشه
اگر موقع خیانت کردن خجالت نکشیده
شاید صورت مادرش ببینه خجالت بکشه
انگار آمدیم پیش سلطان و برای دیدن پدرمون ازش اجازه میخواهیم
چرا کسی جلوش نمیگره چرا کسی دستش نمیگیره نمیندازش بیرون
فکر کردی امتحان نکردیم به در بدون قفل این قفل زد
علا الدين این آدم جادوگر هست
وگرنه کی میتونه مولانا از درس دادن منع کنه
کسی چیزی برای مولانا منع نکرده اگر خداوندگار اینها میشنید خیلی ناراحت میشد
اون ناراحت میشه اما تو خوشحال میشی نه
چرا خوشحال باشم تو جای خداوندگار پر میکنی
از اول چشم به مقام اون داری داری از حدت رد میشی
تنها کسی که از حدش رد شده تبریزی هست - یا شما جلوی تبریزی میگیرید یا ما وارد عمل میشیم
اما هشدار میدم اگر ما بخواهیم مانع بشیم کسی نمیتونه جلوی ما بگیره
خدا حافظ
اقا ادریس
بدون حساب کردن اینکه حرفت باعث چی میشه حرف میزنی
نمیبینی فیتیله اتیش زده شده
به زودی اتفاقات بدی میفته
انسان وقتی چیزی دوست داشته باشه در مقابل اون کور و کر میشه
عاشقان میخواهند همیشه عشق شون کنار پای اونا بشینه
اینطوری هر موقع بهشون نیاز داشته باشند میتونند برن کنارش بشینند
مولانا کسایی که تو دوست دارند الان از این محرومشدند
این به این معنا نیست با تو کاری میکنند - اشتباه میکنی
کسایی که تو دوست دارند هرکاری میکنند چون اونها به چیزایی که تو ازش دست کشیدی وصل هستند
اونها همیشه میگن من من من
جایی که حق هست وقتی من من کنی باعث نابودی میشود
این طناب ها باید پاره بشه
این طناب ها پاره بشه فقط یک چیز باقی می ماند حق
تا وقتی حق پابرجا باشه تمام مصیبت ها نابود میشود
بعدش من گفتن دیگه وجود نداره كسى من من که هلاک میشود
درون و بیرونش خراب شده
برای کار پسرتون خودتون مقصر ندونید میگن فرزند ایینه پدرمادر هست
هرچی ببینه اون انعکاس میده منم تقصیر را در خودم گشتم اما
پیدا نکردم
مامان.... عزت تو گناهی نداری مامان
تو هیچ گناهی نداری من مغلوب غرور خودم شدم
یک چیزایی بهم وعده دادندکه - اونها کی هستند
اسم هایی که میگی
ممکنه تو نجات پیدا نکنی
ولی شرفت نجات میدی
اون اسم همه شون میگه
مگه نه عزت - میگم
میگم بگو -
کی میخواست سلطان بکشی
یا کی ها بودند
همشون میگم
سلطان عزت چشماش باز کرد - عالیه بگو اون خائن کیه
سلطانم افسون خاتون آمدند
سلطانم
افسون چیشده
من ميرم...کجا از جایی که آمدم-
کایسری
بابام اینطور خواسته
خواستم با شما خداحافظی کنم این از کجا در آمد
الان راهها خطرناکه - بنظرت اینجا امنیتش بیشتره؟
حق داری دیگه قصر هم امنیت نداره
جوری شده در این قصر حتى سلطان نميدونه به کی اعتماد کنه
چون هنوز نمیدونیم دشمن ما بین ما هست یا اینکه پشت درهای ما هست
ولی این برای خانواده ما اینطور چیشده پدر تو نگران هست
من نه ولی یکی هست بابام نگران کرده کی هست
عمر اتابک عمر چرا تهدید باشه؟
بابام
نامه عمر به من پیدا کرده
که اینطور
پس عمر برات نامه هم نوشته - دیگه اهمیتی نداره
بابای تو واقعا عجیب هست ؛ عمر اتابک از معدود
کسایی در این شهر هست که میتونی دخترت بهش بدی
اصفهانی انگار داره جور دیگه ای به قضیه نگاه میکنه
منم دنبال تو بودم کمال الدين - چرا
ماموریتی که سلطان بهم داده میدونی برای همین باید از همه بازجویی کنم
ولی وقتی عزت نقطه کلیدی ماجرا هست نمیتونم بهش نزدیک بشم
هنر این هست که وقتی کلید نداری قفل باز کنی
شاید اینطوره
ولی عمر نباید قفل این در باشه وقتى من قاضی عدالت این شهرم
این باید در اختیار من باشه نمیدونم عمر چی میدونه
شاید اگر بدانم - از تمام افراد قصر پرسیدی
حتما نوبت منه
تو نائب هستی از افراد نزدیک سلطان هستی کسی به تو شک نداره
اسم تو نه تنها در کونیا بلکه در جهان عرب هم زبانزد هست - برو سر اصل مطلب
زیرا این جمله ها
فقط یک احمق ازش خوشش میاد منم وقتی احمق نیستم
بهم کمک کن در این قصر خائنی نیست همه صادق هستند به سلطان
یعنی میگی عزت الکی خواست سلطان بکشه
این باور ندارم ولی اگر خائنی باشه در این قصر نیست
پس
کی خواسته سلطان و شاهزاده بکشه
هر کسی که در کوسه داغ خواسته سلطان ما بکشه
عزت انقدر باهوش نیست همچین نقشه ای بکشه
هنوز درون قصر. هست و چشم به تخت سلطان دارند
کی هست؟ حتما اسمی در فکرت هست
نظری ندارم که کی هست ولی میدونم کی نیست
کی؟ - من خائن نیستم
غیر از من هرکسی میتونه خائن باشه ولی من نیستم
بنظرم هر کسی باید این سوال از خودش بپرسه
منم خائن نیستم کسی که به دنبال حقش هست چطور میتونه خائن باشه
عمر تو به نگاه کردن رفتن بقیه میگذره
نمیدونم چطور میتونم بین این همه نفرت نفس بکشم
دیگه وضعیتی نیست که وسط بمونی
برای زنده ماندن و نفس کشیدن میتونی برای خودت دلیل های جدید پیدا کنی
که اینطور
پس تو میتونی راحت پیدا کنی و از پس هر احساسی برمیایی
همچین چیزی نگفتم، برای خوب بودن تو - به من فکر نکن
به من فکر نکن
فکر کن با این احساس چطور میخوای زنده بمونی
توصیه ای که به من کردی خودت عمل کن
من ذاتا ميرم
کجا میری
حق داری این سوال ازم بپرسیمه
شاید برم بهتره
وقتی آمدم اینجا زندگی کردنم یک معنایی داشت
باور کردم این پیدا کردم
الان همه چیز تاریکه در قصر یک عصبانیت تمام نشدنی هست
یک ترس هست
بعضی ها حتما باید نابود شوند
همه منتظر این هستند
زندگی دوباره
یا برای عادت زندگی در این تاریکی
تو بری
روشنایی همراه خودت میبری
این دیگه اهمیتی داره؟
چون یک فرمانده سلجوقی نیاز به روشنایی برای جنگیدن نداره
نیاز به قلب نداره
اینها برای تو احساس اضافیه
من اینها با خودم ببرم چیزی در زندگی تو کم نمیشه
برعکس زندگی من سنگین تر میکنه
زندگی دو نفره
من مجبورم به جای دوتامون عذاب بکشم
تو انتخاب کن
فقط مثل آدمهای این قصر منتظر مرگ میمونی
داوود خجالت نکش
بگیر
خیر باشه آقا اصفهانی تو تاحالا اینجا ندیده بودیم
من به نقره و طلا طمع نمیکنم میدونی ولی به قدرت طمع میکنی
اگر منظورت به قدرت سلطان هست درست میگی
نکنه هنوز خائن پیدا نکردی حرف کشش میدی
انگار گیر کردی
شاید پیدا کردم - کیه
بنظرت در این قصر کی مقام سلطان رو میخواد
کی نمیخواد
پس تو میخوای همه میخوان در این حکومت بزرگ سلجوقیان فرمانروایی کنه
هر کسی بگه به اون تاج تخت چشم نداره دروغ گفته نداره دروغ گفتهA
چونکه
درون هر کسی یکم سلطانی هست
حرفم این هست که تو راحت نمیتونی اون خائن پیدا کنی
فکر نکن نفهمیدم منظورت چیه ولی دیگه کسی نمیتونه تو نجات بده
کسی که خیلی کله به شمشیر نزدیک هست مشخصه
از این گنجینه بردار ولی برای آخرین بار ولی برای اخر
سر تو به شمشیر نزدیک تره
خداروشکر
هرکاری میخوای کن نمیتونی لکه ای به من بزنی
منطق الطاير عطار
هر کسی از جان خودش بگذرد عاشق هست میخوای فقیر باش یا غنی وقتی که جانت رو بدی عاشق هستی
قلبت دشمن جانت هست
جانت ترک کن راه بیفت وقتی جانت رو بدی راه تمام ،میشه راه خودش جان هست
بعد از اون پرده بزن کنار و چهره عشقت را ببین
چطور میخوای صورت عشقت ببینی
نمیدونی
با سماح کردن
بگو عمر
خداوندگار
یک توله گرگ گرک میشه مگه نه؟
من یک گرگ میشناسم ولی بچه اش اهو هست
یک مدت دنبال این اهو هستم ولی نمیتونم مطمئن باشم
با خودم میگم از گرگ اهو نمیزاد
اما چشمم چیزی جز یک اهو نمیبینه
خداوندگار چطور مطمئن بشم؟
خداوندگار چطور مطمئن بشم؟
خداوندگار چطور مطمئن بشم؟
جلوی اون گوشت و علف بنداز اگر به سمتش بره گرگ هست
اگر به طرف علف بره بدان که اون اهو هست
با این حقیقت پیدا میکنی
عمر
خداوندگار درمان دردت پیدا کردی؟
زیرسایه شما پیدا کردم پس اجازه بده منم به دنبال درمان دردم برم
به روی چشم
واضح گفتند
یا شما مانع تبریزی میشید یا ما میشیم
شاید بهتره بقیه مانع بشن کی میخواد مانع چی بشه؟
منظورتون چیه بابام تا به امروز کدام آدم بد کنار خودش گذاشته
اگر این جادوگر مانع این بشه حقیقت ببینه چی علا الدين انقدر اينطوری ایما اشاره نکن
پس بگو این آدم کی هست هرچی شما درباره شمس تبریزی میدونید منم همونقدر میدونم
ولی مطمئنم جادوگر نیست به مرور زمان میفهمیم کی هست فقط باید صبر داشته باشیم
من به حد صبرم رسیدم
اصلا صبرت تمام شد میخوای چکار کنی
وقتى صبرم تمام شد میبینی
همه چیز داری میبری دخترم برای مجازات کردن من حتی یک نشانه از خودت نمیزاری
مگه همین نمیخواستی از جلوی چشمت گم بشم منم همین کار میکنم
اینطوری با پدرت وداع میکنی؟ اینطوری جدا میشیم؟
این همه بار در راه شما یواش میکند
تو بازم به حرف پدرت گوش بده یکم این سنگینی کمش کن
من با احساسات ناقص به این وضع رسیدم
چون فقط تو گفتی از خودم گذشتم
اما دیگه خواسته هات بليتش تمام شد
من دیگه یک ذره مرحمت در تو نمیبینم
مرحمت؟
من به مرحمت اعتقاد ندارم
هم اینکه تو در حالی نیستی که برات دل بسوزانم
ولی بهت میگم کی میفتی به وضعیتی که برات دلم بسوزه
اگر جلوی چشم تو عمر بکشم اینطوری میشی
یعنی دختر قشنگم
نمیخوام تو محتاج مرحمت کنم فهمیدی
میبینی چقدر پدر با فکری هستم
یکم زمان بگذره میبینی تصمیم درستی گرفتم
میگی این بار ها من یواش میکنه معلومه راه خیلی خطرناکه
هنوز کوسه داع جنگ نشده بود گفتی کایسری امنیت نداره من اوردی اینجا
الان وقتى مغول 4 طرف ما محاصره کرده من میفرستی کایسری
تصمیم درست اینه
برای اینکه من محتاج مرحمت نشم من میندازی وسط خطر؟
کاروانی که تو میبره در امنیت هست چیزی برای ترس نیست
هست
چیزی برای ترس هست
من دیگه از تو میترسم بابا
ذاتا باید بترسی دخترم
باید بترسی
میدونم متوجه همه چیز هستی مثل ما بودن این تبریزی تو هم ناراحت میکنه
تا دوست داران خداوندگار مانع تبریزی نشدن تو میتونی حرکتی بزنی
چطوری - نمیدونم
ولی وقتی تبریزی از چشم پدرت بیفته و صورت واقعی اون نمایان بشه
خداوندگار تبریزی میفرسته بره
چرا من؟ چرا به داداشم نمیگی به من میگی
برادرت متوجه چیزی نیست هرچی بهش میگن همون انجام میده
مهارت انجام این کارها نداره ولی تو داری
هیچ شکی نمیکنی از چی
اینکه تبریزی شاید یک عارف باشه - شکی ندارم
شک ندارم این آدم عارف نیست
تو بگو
از همچین آدمی عارف در میاد
جلوش بگیر وگرنه بقیه این کار میکنند
اقا شمس
ما اجازه ندیم نمیتونی تو کوچه های این شهر قدم بزنی
اما شهر دیگه ای بری راحت میتونی اونجا قدم
بزنی در خونه یا کاروانسرایی میتونی زندگیت بکنی
تا وقت هست از این شهر برو
هنوز امید دارند
از مانع اگر خلاص بشن یعنی از من
فکر میکنند میتونند دوباره به تو برسند
هنوز امیدهست؟
یعنی اگر من در این شهر نباشم
پیش اونها برمیگردی
از رفتن به این راه منصرف میشی؟
از تو خواسته ای دارم صلاح الدین - فقط کافیه بگید
از نو هم دارم پسرم... بگو پدر کسایی که واقعا ما دوست دارند با کسایی که بخاطر منفعت ما دوست دارند باید جدا کنی
به اونها میگیم برای رسیدن به منزل باید دنیا رها کنند
خوبی - خوبم ، میتونم از خودم محافظت کنم
به این شکی ندارم
ترس من از شمشیر نیست - عالیه عمر اتابک
ما از راهزن ها نجات دادی حالا وقتش هست هرکسی به جایی که تعلق داره برگرده
هیچ جا نمیری
جایی که تو بهش تعلق داری کونیا هست اونجا میایی
دیگه برام غذا نیاز کیمیا زیان میشه
دلم راضی به این نیست
ولی هیچی نمیخورید
من برای رزق نعمت دیگه ای پیدا کردم
سماح
همه میتونند سماح کنند؟
تو میتونی کیمیا
سلطان میخواد من ببينه - منتظر شماست
افسون
چرا اینجایی - اجازه ندادن بروم
تو به چه حقی جلوی خواسته های من میگیری
چطور مانع رفتن دخترم میشی
برای این نباید از شما اجازه بگیرم
سلطانم ببخشید نمیدونستم شما اجازه ندادید
من فکر کردم که در مقام سلطان ظن جایی ندارد
به عنوان یک آدم دولتی تو نباید این بهتر از همه بدونی - ببخشید
از من معذرت نخواه از دخترت بخواب اگر عمر نمیرسید کشته شده بود
راهزن به کاروان ما حمله کرد و عمر اتابک آمد ما نجات داد
اگر من عمر نمیفرستادم ممکن بود اتفاقات بدی بیفته
خدا سایه شما و سلطان از روی سر ما کم نکنه
ولی اینجا از یکی دیگه هم هست که باید ازش تشکر کنید ولی اینجا از یک
چه فرمانده قوی ای داریم
ه اسم بزرگی داری عمر
خدا تو در هرکاری موفق کنه
الان میتونید دیوان برید
دیوان؟ نمیدونستم سلطان میخواست در دیوان جمع بشیم
الان میدونید - زنده باشید
ولی میدونید موضوع این دیوان(دادگاه) چی هست عمر -
عزت اسم خائن یا خائن ها خواهد گفت
اصفهانی
امیر تو هستی سوال ها تو بپرس
چشم سلطانم
همه میدونید در هنگام جنگ عزت به چادر سلطان حمله کرده و
با حرکت به فرمانده قوی عمر اتابک جلوی این ترور گرفته شده
حالا با اختیاری که سلطان به من داده اند
میخوام این سوال از عزت بپرسم
برای انجام این ترور تنها بودی؟
نبودم
ولی کسی که من وسوسه کرد که به سلطان حمله کنم این ابلیس الان در دیوان هست
پس
بگو
این ابلیس کیه
این ابلیس
خزانه دار داوود خان هست
سلطان والا بلا تلا دروغ هست
من قطعا همچین کاری نمیکنم این عزت ملعون دروغ میگه
سلطانم من به جان و مقام شما چشم ندارم
پس به تختم چشم نداری داوود خان
حاشا سلطانم من کجا و چشم داشتن به تخت شما کجا
پس
کی اینها گفت
هر کسی میخواد بر این سلجوقیان بزرگ حکمرانی کنه
هر کسی بگه به تاخ تخت چشم ندارم دروغ میگه
چون در قلب هر کسی کمی عشق سلطانیهست
من اونجا بودم
هر کسی میخواد بر این سلجوقیان حکمرانی کنه هر کسی بگه من چشم به تاخ تخت ندارم دروغ گفته
چونکه درون هر کسی عشق سلطانی کردن هست
سلطانم
تله برام گذاشتی
تله گذاشتی من بازیچه کردی
سلطانم اگر ابلیسی در این دیوان باشه اونم اصفهانی هست
سلطانم تله گذاشتند من قسم میخورم کاری نکردم
سلطانم برای من تله گذاشتند قسم میخورم تقصیری ندارم
من تقصیری ندارم کسی که چشم به مقام پادشاهی داره سرش به باد میده
داوودخان
بگو کسی دیگه هست که چشم به مقام من داشته باشه
از اصفهانی برات خبر آوردم
اگر در دیوان اسم اون بگی مادر و خواهرت میکشه
در دیوان اسم اون بدم چطور این فرصت خواهد داشت؟
کسایی که اون دوست دارند بعد مردنش هم از اون پیروی میکنند
این فراموش نکن شاید اسم خزانه دار بگی
مادرت و خواهرت در ناز نعمت زندگی خواهند کرد تصمیمت بگیر
نیست
کسی دیگه نیست چشم به مقام شما داشته باشه
یادت میاد آمدی تو چادرم بهم چی گفتی
بهم گفتی دیگه سلجوقیان یک پادشاه نداره
دیگه خائنی نیست چشم به تاج تختم داشته باشه
سماح کردن چیه این کفر هست
مترجم:مصطفی مسعودی
تبدیل زیرنویس از هارد ساب : قاسم سمنگانی @Qasem_Samangani
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.