Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
«بر اساسِ نوولِ «کرابات «اثرِ «اُتفريد پروسلر
«« شـاگــردِ جـادوگـــر »»
: نويسنده و کارگردان «کارِل زِمان»
هيچکجايِ جهان ... چمنزارهايي اينچنين سرسبز
و قاصدکهايي اينچنين زرّين .همچون اينجا در «لوژيتسا» نداشت
زمينِ زيرِ گاوآهن ... نانِ کِشتگران را ميپخت
و زيرِ پرچمِ لردِ «ساکسونيِ» برگزيدهمان .سرافراز بود
.اما زندگيِ من، زندگيِ پرندهاي گُمگشته بود .تنها، بدونِ والدين، و بدونِ آشيانه
«گاهي در زادگاهم «لوژيتسا .شتابان و سرگردان پرسه ميزدم
،اگرچه ولگرديکردن توسطِ لردِ «ساکسوني» قدغن شدهبود ... اما هيچکس آن را جدي نميگرفت
.مگر سگها
.آه، شما هنوز نميدانيد من چهکسي هستم .مرا «کرابات» ميناميدند
،اکنون تکوتنها در اين جهان ... خانهام همين تکه زميني بود
که در ازايِ هيچچيز .معاوضهاش نميکردم
همچون پرندهاي .آزاد ميزيستم
بههرحال، حتي در «لوژيتسا» نيز نه خورشيد ميتواند تاابد گرمکُند .و نه قاصدکها ميتوانند تاابد زرّين بشکفند
و اين برايِ جوانکي آواره .بيرحمانه است
همچون مُردگان ... خوابيده بودم
،و متوجهنبودم که آن دو پسرکِ گدايِ ديگر .پيشاپيش و قبل از من، در آنجا پناه گرفتهبودند
بنابراين ما .سه نفر بوديم
،و از آنجا که جشنِ «سه مُغ» را در پيش داشتيم .نقشه کِشيديم تا شکمي از عزا درآوريم
،آمدهايم بسويتان ما سه شاه فرزانه .و داريم برايتان آرزويِ سلامتي و توفيقِ روزانه
،سلامتي و توفيق و نيز عمرِ دراز .آرزو داريم برايتان ما که آمدهايم از راه دراز
،سفرمان براستي بوده است از راهي بس دور و بيامان .از «بيتاللحم» تا کلبهيِ اين مهربان شبان
،و شما که هستيد بس خرم و فرخلقا .مگيريد دماغتان را برايمان سربالا، مگيريد دماغتان را برايمان سربالا
،اين آفتاب بوده که ساختهاست چهرهيمان .اينچنين سوخته و گندمگون و شبسان
،آيا اگر خودتان نيز ره ميپيموديد در آفتاب نميگشتيد همچون ما اينگونه برشته و کباب؟
،اينک خورشيد تبديلگشته به سنگي گرانبها .تا نشانگر باشد تولدِ «مسيح» را
،عصر هنگام، همچون پادشاهان بر سرِ ميزي نشستيم .و سپس در بستري شاهانه خوابيديم
،البته بههيچوجه تجملي نبود .اما تهويهاي مطبوع داشت و بسيار فراخ بود
!برخيز! برخيز !«کرابات»
کسي نامم را !صدا زد
!برخيز !«کرابات»
.«به آسيابِ کنارِ «سياهآب» بيا، «کرابات .ضرر نخواهي کرد
!«کرابات»
!کرابات»! به حرفِ استاد گوشکُن» !حرفش را گوشکُن
آنسويِ دهکده .به پيرمردي برخوردم
،هنگاميکه از او مسيرِ آسيابِ کنارِ «سياهآب» را پرسيدم ... بر خود لرزيد و هراسان گشت
،و ازم خواست که برگردم و از آن مکانِ نفرينشده دوري جويم .از همان خاستگاه تماميِ شرارتها
!به آن پيرمرد اعتنا مکُن !حرفِ مرا گوشکُن
.بيا داخل
.پس اينجا هستي
اين صدايِ همان کلاغي بود که .مرا به آنجا دعوت کردهبود
من در اينجا استاد هستم، و فنونِ آسياباني را .به تو خواهم آموخت و نيز فنونِ خفيه را
موافقي؟
!اي آسياب، دوباره بچرخ !ها! ها! ها! ها
،آن اولين شب در آسياب .حتي يک لحظه نيز نخوابيدم
در کنارم 11 تختخوابِ خالي وجود داشت که کنجکاويم را تحريک مينمود. آنها مالِ چهکساني بودند؟
.از قرارِ معلوم، مالِ شاگردان و کارگرانِ روزمزدي همچون من اما پس چرا آنجا حضور نداشتند؟
،بهنظرم ميرسيد که اينجا در اين مکانِ غريب .غير از خودم هيچکس نبود
همواره صبحگاهان نسبت به شبِ گذشته .معقولتر است
سرانجام با ديگر مردانِ جوانِ آسياب .ملاقات نمودم
بزرگترينشان .نامش «توني» بود
،پس از وي .ميخال» بود»
و بعد «يورا». او برايمان آشپزي ميکرد .و جوانکي مهربان بود
،سپس اين شخص بود که «روباه» ناميده ميشد .زيرا همواره دستبهدامنِ استاد ميگشت
.ژان» قويترينِ همه بود»
،سپس «ياکوبِ» کمحرف بود، «آندروشِ» دلقک .«و نهايتاً «استاشکو» و «مارتين
،آنان 11 نفر بودند و من دوازدهمي بودم .و جوانترينِ همهشان
«بدينسان در آسيابِ کنارِ «سياهآب .شاگردي ميکردم
کارِ آنجا آسان نبود، اما دستکم سقفي بالايِ سرم داشتم .و غذايِ گرمي روزانه
يک پسرکِ گدا چهچيزي بيش از اين ميتوانست آرزو کُند؟
زمان همچون رودخانهاي ... در گذر بود
و من کارِ دشوارِ آسياب را تاب آوردم .تا وقتيکه بهار فرا رسيد
،بيش از تمامِ ساکنينِ آسياب .از گربه در عذاب بودم
زيرا حتي يک دم نيز .مرا تنها نميگذاشت
آن گربه همهجا بود و .همهچيز را ميديد
،اما هنگاميکه بسيار بهستوه ميآمدم .ديگر نميتوانستم جلويِ خودم را بگيرم
.و اين استاد را خشمگين مينمود .اين را بسيار زود متوجه گشتم
،پس از کتکي که خوردم .تصميمگرفتم از آسياب فرار کُنم
لوژيتسا» بهاندازهيِکافي بزرگ بود» .که مفلوکي همچون مرا پنهان نمايد
و بهاندازهيِکافي بزرگ بود که تا هنگاميکه بتوانم .دوباره خرجِ زندگيم را درآورم، نانم دهد
،تمامِ آن شب را توقف ننمودم .بلکه فقط دويدم و دويدم
،هنگاميکه از آن مکانِ مهيب دور گشتم ... همانجاييکه بدانگونه ازم قدرداني کردهبودند
برايِ مدتي .استراحت نمودم
،اينها را منتقلکُن !همينحالا
سرانجام اکنون با چشمانِ خودم همانچيزي را ميديدم .که بسيار مظنونش بودم
من اينجا در آسيابي بودم .که از قدرتهايِ جادويي نيرو ميگرفت
و بهزودي .يقين پيدا نمودم
،«کرابات»
تو رُبعِ سال را .در اين آسياب بودهاي
و دورهيِ آموزشيت .به پايان رسيدهاست
.تو ديگر کارآموزِ آسيابان نيستي .بلکه مِنبعد شاگردِ خودم هستي
،نزديکتر بيا .«کرابات»
در ابتدا نميدانستم .چه بايد بکُنم
خون در رگهايم .از گردش ايستادهبود
سعينمودم بهخاطر بياورم .که پرندگان چه ميکُنند
.اما درمانده بودم
ليکن سپس .از پسش برآمدم
،آري، داشتنِ پروبال .چندان نيز بد نيست
و از آن به بعد، جسم و روحم .ديگر متعلق به استاد بود
و خود را در زندگي و مرگ .به او واگذار نموده بودم
!بنشينيد
کرابات»، تو اکنون» .در مکتبِ خفيه هستي
،ما در اينجا، نه قرائت ميآموزيم .نه کتابت و نه حساب
ما در اينجا، هنرِ تماميِ هنرها را .مطالعه ميکُنيم
،کتابي که اينجا رويِ ميز قرار دارد ،قوهيِ دوزخي» است»
.کتابي نفريده
که حاويِ تماميِ طلسمها .و افسونهايِ جهان است
اما تنها من ،ميتوانم بخوانمش
چرا که استاد .من هستم
برايِ شما نگريستن به داخلِ کتاب .قدغن است
!بکُلي قدغن
متوجه شدي، «کرابات»؟
حال .خوب توجهکُن
من شروع خواهم کرد که به تو .جادوهايِ ساده را آموزشدهم
و اين است الفبايِ .هنرِ خفيه
،بدينسان، از يک کارآموزِ آسيابان .به محصلِ مکتبِ جادوگري مبدلگشتم
در «لوژيتسا» چندين مکانِ اينگونه ،وجود داشت
،که تمامي مشابه بودند .اگرچه اَشکالِ متفاوتي داشتند
،مثلاً اين يک .شبيه آسياب بود
،ما برايِ ابد، تحتِ نظارتِ اکيدِ استاد بوديم .و اجازهيِ پرواز در دوردستها را نداشتيم
البته گاهياوقات ... استاد ما را به اطراف ميفرستاد
تا ببيند از هنرِ خفيه .چه آموختهبوديم
من هميشه اکثراً .با «توني» ميرفتم
اما گردشِ اين بار، اصلاً مفرح نبود. «توني» موظف بود .مرا بهعنوانِ يک نرينهگاو در بازار بفروشد
،من بسيار خجالتزده گشته بودم اما چه کارِ ديگري ميتوانستم بکُنم؟
آموختهبودم که يک شاگرد ميبايست .با اينچنين محکهايي کنار آيد
،در بازارِ احشام .اکنون مرکزِ توجه بودم
،نرينهگاوي اينچنين .منظرهاي بود که تماشا داشت
قصابان مرا زيرکانه ميپاييدند و آنقدر رقابت ميکردند .تا معلوم شود چهکسي پولِ بيشتري ميپردازد
.توني» سرش را تکان ميداد» .چرا که کافي نبود
من سعي ميکردم هرکاري که يک نرينهگاو .انجام ميدهد را انجامدهم
،خريداران همچنان مبالغي بيشتر و بيشتر پيشنهاد ميدادند .اما هنوز برايِ «توني» کافي نبود
تا آنکه نهايتاً يک قصاب، کيسهاي پُر از سکههايِ نقره .در ازايِ من پيشنهاد داد
.توني» موافقت نمود»
و بدينگونه بود که .در بازار فروختهشدم
سرانجام قصابِ خسته، از دور ميخانهاي ديد : و مالک را صدا زد و فرمان داد
گوشتِ خوک و کوفته !با کلمترش و آبجو
و دستهاي يونجه .برايِ گاو
،برايِ من هم !گوشتِ خوک و آبجو
اين را با صدايِ انسانيم گفتم .و آن دو نفر از هوش رفتند
،توني» و من، اين بار نيز» .آزمون را قبول شدهبوديم
و استاد .خرسند ميگشت
،استاد در شنبهيِ مقدسِ عيدِ پاک .تکليفي جديد به ما محولنمود
ميبايست دو به دو، مکاني مييافتيم که در آنجا ... زندگيِ يک انسان بطورِ خشونتآميز پايان گرفته بود
و تا نورِ صبحگاه .همانجا ميمانديم
برايِ مدتي طولاني، همراه «توني» پرواز نموديم .و صبورانه جستجو کرديم
غالباً مکان را ديگران پيشاپيش تصاحب کردهبودند .و بنابراين بايد همچنان به پرواز ادامه ميداديم
،آنجا را دوستنداشتم، اما منظرهاش زيبا بود .بنابراين همانجا مانديم
مدتها ميشد که آوازِ ناقوسِ کليسا را .نشنيده بودم
نوايش مرا به يادِ ... کودکيم انداخت
.و دهکدهام
دلتنگِ همان مردمانِ معمولي .گشتهبودم
.خوشآمديد اي ستارهها و اي رودها، از پسِ شبي اينچنين زيبا .درنگنمودن مگذاريد مرا، سروسامان دهيد همهچيز را همينحالا
.بدهيد به من آنچه را، که مگر سالي يکبار نميدهيد هيچگاه .بياوريد مردِ رؤياهايم را، هدايتشنماييد به همين نزديکيها
و از آن روز به بعد، آوازِ آن دختر .در قلبم زمزمه ميکرد
فراموشکردنش .غيرِممکن بود
.خوشآمديد اي ستارهها و اي رودها، از پسِ شبي اينچنين زيبا .درنگنمودن مگذاريد مرا، سروسامان دهيد همهچيز را همينحالا
چنان بود که گويي زمان در آن آسيابِ شرير .سريعتر از آنچه بايد ميگذشت
،کريسمس در راه بود .و من هنوز در فکرِ آن دختر بودم
!اين را دورش کُن !فوراً دورش کُن
اينجا جايِ اينچنين !چيزهايي نيست
آن کريسمس .جورِ غريبي بود
حتي در آنجا .تابوتي يافتم
اما در آسياب .هيچکس نمُرده بود
.سپس «توني» را ديدم
آيا ميرفت تا گور را حفر کُند؟
،صدايش زدم، اما به راهش ادامهداد و به عقب ننگريست .چنانکه گويي نميشنيد
،کوشيدم بفهمم در آسياب چه خبر بود .اما بيهيچ موفقيتي
در همهجا ميشد تنش و ترس را .احساس نمود
،اما آنهايي که ميدانستند .همچنان خاموش بودند
زمانِ محک و آزمونِ نهاييِ تو .در هنرِ خفيه فرا رسيده است
فقط يک نفر از ما ميتواند .در اينجا استاد باشد
،هرآنکس که در آزمون مردود شود .تابوت انتظارش را ميکِشد
آسياب همچنان بيحرکت متوقف بود ،و از کار ايستاده بود
،تا آنکه بجايِ «تونيِ» بينوا ،شاگردِ بعدي آمد
تا شمارهيِ نفراتمان .دوباره تکميلگردد
چرخِ آسياب هرگز بهمدتِ طولاني .بيکار نيفتاده بود
: استاد 2 دستيارِ بيرحم داشت که طرفش بودند .گرسنگي و سرما
ما با جفتشان .بهخوبي آشنا بوديم
و اينک آنها پسرکي ديگر را .به آن آسيابِ خبيث کشانيدهبودند
تکتکمان رستگاريمان را .در اينجا جستجو کردهبوديم
همچون هميشه، استادمان منتظر ماند تا تازهوارد .در شبکهاي از وعدهها، به دام افتد
آخر چهکسي نميخواهد يک جادوگر شود؟
،اي آسياب !دوباره بچرخ
!ها! ها! ها! ها
صبحِ بعد، با شاگردِ جديدمان .ديدار نموديم
هيچکس از او نپرسيد .که از کجا ميآيد
،زيرا او نيز خانهبهدوشِ يخزدهيِ کوچکي بود .همانگونه که ما زماني بوديم. نامش «ويتِک» بود
،آنچنان مدتهايِ مديد روزهداري کردهبود که اکنون هرگاه که ميتوانست .همچون گُرگي حريصانه همهچيز را ميبلعيد
ورودِ شاگردي جديد، زندگيِ آسياب را .به روالِ عادي بازگرداند
بهزودي «ويتِک» نيز ميفهميد .که بهکجا پا گذارده بود
،در ابتدا اين را عجيب مييافت .اما از هيچچيز نترسيدهبود
،و پيش از آنکه کاملاً همهچيز دستگيرش شود .به جوانترينِ همهيِ ما در مکتبِ خفيه مبدلگشت
!بنشين !گفتم بنشين
خوب توجهکُنيد. اينک سِحري بسيار مفيد را ،به شما خواهم آموخت
تبديلِ ميوهيِ کاج .به جواهرآلات
اما بخاطر داشتهباشيد که فقط برايِ يک ساعت .در اين قالب دوام خواهد آورد
و پس از آن، سِحر ديگر .کارساز نخواهد بود
.با خود انديشيدم که پس سِحري بود بيفايده .چقدر استاد را هنوز بطورِ نابسنده درک مينمودم
در ملاقاتي رسمي، و در برابرِ اورنگِ ... خودِ اعليحضرتِ همايوني
استاد جواهراتش را به اشراف .پيشکش نمود
،بانوان مسرور گشتند و در ستايش از هنرِ جواهرساز .بنايِ رقابت گذاردند
همگان يکي از آن ،جواهراتِ زيبا را ميخواستند
،و به محضِ اينکه امتحانش مينمودند .ديگر ازش دست نميکِشيدند
و بنابراين شواليهها مجبور بودند ... ته جيبهاشان را عميقاً بگردند
و سکههايِ طلايشان را .در پايِ استاد بريزند
سپس ناگهان بخاطر آوردم که آن جادو .فقط بهمدتِ يک ساعت کارساز بود
،و زمانِ باقيمانده .تنها 5 دقيقه بود
،سپس سينه و گردنِ بانوان، صرفاً کاجهايِ کهنه را جلوه ميداد .و بنابراين چوبهيِ دار بيشک در انتظارمان ميبود
اما استادِ من ميدانست .که بعدش چه بايد کرد
او زمانِ معمول را .به سکون واداشت
و بعد همهچيز يخ بست، و ما غنائممان را .از محوطهيِ قصر بيرون برديم
هرگز به خواب هم نميديدم که او بتواند در ازايِ فروشِ .آن ميوههايِ کاج، جعبهاي پُر از اين همه طلا بدست آورد
.دوباره عيدِ پاک آمد
دومينِ عيدِ پاکِ من در .«آسيابِ کنارِ «سياهآب
،در شنبهيِ مقدسِ عيدِ پاک .ما همان تکليفِ سابق را داشتيم
هنگاميکه تاريکي فرود آمد، استادمان دوباره ما را به جاهايي فرستاد ... که زندگيِ يک انسان بطورِ خشونتآميز پايان گرفته بود
و بايد تا صبحگاه .همانجا ميمانديم
اين بار، به خودم گفتم .حرفِ استاد را گوش نخواهم داد
و به آنجايي پرواز خواهم کرد .که ارادهام مرا ميبَرَد
.خوشآمديد اي ستارهها و اي رودها، از پسِ شبي اينچنين زيبا .درنگنمودن مگذاريد مرا، سروسامان دهيد همهچيز را همينحالا
.بدهيد به من آنچه را، که مگر سالي يکبار نميدهيد هيچگاه .بياوريد مردِ رؤياهايم را، هدايتشنماييد به همين نزديکيها
قلبم همچون ناقوسي .ميکوبيد
احساسنمودم که در اين شب .سرنوشتم مقدر ميگشت
اين را برايِ ديرآمدگان فقط يکبارِ ديگر : تکرار ميکُنم
،هرآنکس که هنرِ خفيه را آموخت .بايد تماميِ قلبش را برايش فدا نمايد
اما هرآنکس که قلبش را ... با شخصي ديگر تقسيم نمايد
،يا آن را به ديگري ببخشد .گورِ خودش را پيشاپيش کَنده است
به همين دليل است که جفتبهجفت پرواز ميکُنيد .تا يکديگر را حراست نماييد
حال چهکسي از دستورِ من تمرد کردهاست؟
،اول از تو ميپرسم .«کرابات»
،حالا تو حرفبزن .«يورا»
،پس حال که اينگونه هوايِ يکديگر را داريد .شما را به بوتهيِ آزمون مينهم
استادم تنبيهي بيرحمانه .برايمان تدارک ديد
يورا» به يک اسب تغييرِشکل يافت و من دستور گرفتم» .که او را ببرم و در ازايِ 50 فلورين بفروشم
يورا» که استعدادِ چندان عظيمي» ... در هنرِ خفيه نداشت
شديداً ميترسيد که مبادا ميبايست .برايِ تمامِ عمرش يک اسب باشد
آخر او نميتوانست خودش را .تغييرِشکل دهد
پس به او گفتم که از شرِ هراسهايش خلاصش ميکُنم .و نقشهايمان را معاوضه مينماييم
من او را به قالبِ انسانيش برگرداندم .و خودم تبديل به اسب شدم
و بهمحضِ اينکه «يورا» مرا در بازار ميفروخت .دوباره به ظاهرِ انساني بازميگشتم
اين برايم .کارِ دشواري نبود
در شهر، کنارِ ساختمانِ شهرداري .توقف نموديم
،ميدان خالي بود .و هيچ احدالناسي پر نميزد
اين چيزي نبود .که انتظار داشتيم
ناگهان يک خريدار آمد و .در ازايِ من 50 سکهيِ طلا پيشنهاد نمود
،يورا» محظوظ بود که مرا با قيمتِ خوبي فروخته» .اما نديد که به چهکسي فروختهاست
.ديگر هرگز سعينکُن مرا دوباره فريبدهي .اين آخرين هشدارِ من است
،حال اجازهات ميدهم تا به انسان تبديلگردي .اما فقط همين يکدفعه و ديگر هرگز
!«کرابات»
!«کـرابــات»
،استاد برايِ چند روزي آسياب را ترک گفتهبود .و همگي در آن ايام شادمان بودند
ما آزادانه زندگي ميکرديم، حتي با وجوديکه .کارِ فراواني برايِ انجامدادن داشتيم
،اما برايِ من .زندگي هيچ نبود مگر يک رؤيا
افکارم تماماً .نزدِ آن دختر بودند
،پرواز بسويِ او .همهيِ آنچه بود که آرزو داشتم
اکنون هيچچيز نميتوانست .مرا مانع شود
.من پروبال داشتم
فقط «يورا» مرا ديد .هنگاميکه آسياب را ترک گفتم
آن روز .بس سعادتمند بودم
فوراً دختر را يافتم .و او سرانجام مرا شناخت
،و با اين حال .کلامي صحبت نکرديم
،اما چشمها ميتوانند با چشمها سخن گويند ... و حتي برايِ لحظاتي
قادرند بيش از زيباترين کلمات .انتقالِ معنا نمايند
«ناگهان صدايِ «يورا .مخلّمان گشت
.او به من هشدار ميداد .استاد بازگشته بود
بايد سريعاً به قالبِ کلاغ درميآمدم ... تا مبادا برايِ دختري که
،از جانِ خودم نيز عزيزتر ميداشتم .موجبِ خطر گردم
دور از آسياب، در ارتفاعِ کم .پرواز نموديم تا مخفي باشيم
.جنگلِ انبوه و بيشهها همچنان ما را مخفي ميکردند !بختمان خوش
استادِ خشمگين، در قالبِ يک عقاب .منتظرمان بود
،اما هنگاميکه چنگالهايش را تيز مينمود .از پُشتِ سرش دزدانه درونِ آسياب سُريديم
،بيهوده رازت را پنهان ميکُني .«کرابات»
آن دختر کيست؟
وقتي پيدايشکُنم، آنقدر زنده نخواهد ماند .که بامداد را ببيند
تو روحت را .به من فروختهاي
.تو به من تعلق داري !فقط به من
و آن دختر نبايد .سرِ راه قرار گيرد
آن شب به اين ميانديشيدم که چگونه ... از آسياب بيرون بروم
و از دسترسِ .قدرتهايِ ظلمانيش بگريزم
هيچ راهي نبود مگر .مغلوبساختنِ استاد
اما کاري دشوار بود و .يورا» بايد کمکم ميکرد»
برايِ منقطعساختنِ پيوندهايِ قدرتِ جادويي .فقط يک راه وجود داشت
غالبآمدن بر استاد .در هنرِ خفيه
و آنجا در برابرمان .کتابِ نفريده قرار داشت
.کتابِ طلسمها
بايد خواندنش را .ميآموختيم
بايد تماميِ اسرارش را ميفهميديم .تا برايِ روزِ نبرد با استاد آمادهباشيم
آن سال .زمستان زود فرا رسيد
زمين پوستيني سپيد ... بر تن کردهبود
و ناقوسها شادمانه در انتظارِ فرحبخشِ .کريسمسِ درحالِآمدن طنينميافکندند
فقط در آسياب بود که ناخوشي، بيقراري و ترس .بر همهچيز مستولي بود و حکم ميراند
همچون هميشه در پايانِ سال، بزرگترينِ همهيِ ما .سرنوشتِ محتومش را انتظار ميکِشيد
و اين دفعه .نوبتِ «ميخال» بود
.اين بيل را بگير .بايد گوري حفر شود
بايد برايِ هرآنکس که در انتظارش است .کاملاً مهيا گردد
!«ميخال»! «ميخال» !برگرد
.«فايدهاي ندارد، «کرابات .ميدانم چهچيز در انتظارم است
.آزمونم با استاد
همگان بايد يکروزي .با آن مواجه شوند
،آيا آمادهاي ميخال»؟»
،هنگاميکه قلبِ شجاعِ «ميخال» متوقف گشت .آسياب نيز از حرکت ايستاد
اما نه برايِ .مدتِ طولاني
.در امتدادِ دشتهايِ برفپوش، پسري ديگر آمد .ردِ پاها بسويِ آسيابِ مخوف رهنمونش ساختهبودند
صبحهنگام رفتيم تا به شاگردِ جديدمان .خوشآمد بگوييم
.فوراً او را بجا آوردم. وي «لوبوش» کوچولو بود .همانکه سابقاً با يکديگر سرود خواندهبوديم
اينک آن شاه کوچکِ خيالباف .در تارِ شيطان بهدام افتادهبود
اکنون دليلي مضاعف داشتم .تا پوزِ استاد را به خاک بمالم
.برفها در مارس شروع به آبشدن ميکردند .اما فعلاً هوا حتي برايِ سگ نيز مناسب نبود
من از آن هوا استفاده ميکردم و هنگامِ تاريکي .دوباره از آسياب غيبت مينمودم
،حضورِ دخترِ محبوبِ قلبم در فاصلهاي کوتاه دورتر .مرا شهامت ميبخشيد
دلم ميخواست نزديک گردم .و به چهرهاش بنگرم
،گرداگردم توفان در تلاطم بود و سهمناک ميغريد .اما چشمانِ من تنها بر عشقم دوخته شدهبود
سپس پنداشتم اين من بودم که بايد .خوابِ ناز و آسودهاش را پاسداري مينمودم
.شايد اکنون داشت زيباترين رؤياها را ميديد ... رؤيايي که در آن من در ظاهرِ کلاغ نبودم
بلکه در قالبِ حقيقيام .حضور مييافتم
آرزو ميکردم هرگز آن شب به پايان نرسد .و صبحگاهان هرگز نيايد
اما صبح فرا رسيد و من چارهاي نداشتم .مگر آنکه دوباره بازگردم
استاد نميخواست .وقت را تلف کُند
،او منتظرم بود و قصد داشت مُچم را بگيرد .زيرا مايل بود سرانجام مرا درسِ عبرتي بدهد
خوشبختانه «يورا» نيز آنجا حضور داشت .و دقيقاً ميدانست بايد چکار بکُند
،از آن شب به بعد، شب از پسِ شب .استاد مراقب بود و ميپاييد
،هنگاميکه وي رويِ سقف انتظار ميکِشيد .ما به حجرهيِ ممنوعه ميرفتيم
،در آخرين صفحهيِ کتابِ استاد .فرمولي اسرارآميز يافتيم
عشق، نيرومندتر از .هر سِحري است
،ما بارها و بارها آن را خوانديم .اما نتوانستيم معنايش را دريابيم
به هر کاري که ميپرداختم، نميتوانستم به هيچچيز بينديشم .مگر به آن فرمولِ پيچيده و غامض که در آن کتاب مکتوب بود
چطور ممکن بود دختري ساده بر جادوگري شرير غالب آيد؟
و چگونه ميتوانستم از آن دختر چنين درخواستي نمايم؟
هنگامِ تنهاييم، چه نامهايِ زيبايي که .برايِ آن دختر ابداع نمينمودم
اما وقتي به چهرهاش مينگريستم .نميتوانستم کلامي سخن بگويم
!کيش! کيش !کيش
،جستجويِ استاد برايِ يافتنمان .بيهوده و بينتيجه بود
،من بهاندازهيِکافي از آن کتابِ جادو آموختهبودم .آناندازه کافي که خود را ايمن و مصون نگهداريم
کداميک از شما مخفيانه به حجرهيِ ممنوعه ميرود؟
پس همهتان را به بوتهيِ آزمون .قرار ميدهم
.«تو همينجا بمان، «يورا .مابقي ميتوانند بروند
،اينک با همديگر به مکاني پرواز خواهيم نمود .و در آنجا به تو تکليفي محول خواهم کرد
همهچيز بدينگونه .مشخص خواهد گشت
استاد هنوز آسياب را ترک نگفته بود .که من نيز ناپديد گشتم
شبي بود .مهتابي و دلانگيز
نميتوانستم خواستهاي داشتهباشم زيباتر از .وعدهيِ ميعادي با عشقِ نازنينم
.اما ترس از راه رسيد و در آنجا به ما پيوست .زيرا استاد در آنجا نيز به جستجويمان آمده بود
اما جملاتِ مکتوب در آن .کتابِ ظلماني را بخاطر آوردم
!اي قدرتهايِ جادويي! ما را به گُل مبدلسازيد !به نيلوفرهايِ آبيِ زيبا
و برايِ مدتي، آرامشي نادر .بر رويِ آن آبها شناور گشت
استاد بيهوده پرواز ميکرد .و بيهوده جستجو مينمود
،او مشکوک گشتهبود که ما جايي در آن حوالي هستيم .اما نميتوانست پيدايمان کُند
،فقط ماه، همان نگاهبان و حافظِ عاشقان .خموشانه ميدانست
.استاد شکست را نميپذيرفت .پس مرا روزِ بعد به آن حجرهيِ سياه فراخواند
در اکتشافِ هنرِ خفيه، بيش از حدِ انتظارم .بهسختي کوشيدهاي
پس تکليفي به تو محول مينمايم .تا مهارت و استاديات محک بخورد
و بدينگونه خودت زندگي يا مرگت را .تعيين خواهي کرد
،استاد به من گفت که به آن دورها پرواز کُنم ... به سرزمينِ مجارستان
جاييکه همينک ارتشِ سلطنتي .در حالِ جنگ برعليه تُرکان بود
در آنجا ميبايست نزدِ ژنرالِ فرمانده پذيرفته ميشدم .و از اوامرش تبعيت مينمودم
پس از پروازي دور و دراز، سرانجام به آن .ميدانِ شکوه و افتخار رسيدم
اردوگاهمان را بهآساني يافتم .و نيز خيمهيِ فرماندهيِ نظامي را
خود را به افسران، بهعنوانِ جادوگري ... معرفينمودم که آمده است
تا آنان را عليه تُرکان .ياري کُند
،بخاطر حرفم موردِ استهزاء قرار گرفتم .زيرا هيچکس مرا باور نميکرد
آيا چه ميتوانستم بکنم تا آنان کاملاً و سريعاً مرا جدي ميگرفتند؟
«سپس داستانِ مفصلِ آدمرباييِ مارشالِ «ساکسون .توسطِ يک جادوگرِ تُرک را برايم بازگو نمودند
دقيقاً در زمانِ صحيح .آمده بودم
کارِ من آن بود که زنداني را آزاد نمايم و .او را به اردوگاه سلطنتي بازگردانم
بنابراين از پيِ اجرايِ دستور .شتافتم
در جبههيِ تُرکان، خيمهها همچون .قارچِ پس از باران روئيدهبودند
چگونه بايد مارشالِ اسير را جستجو مينمودم؟
،با بزرگترين خيمه شروعکردم !اما چه خيمهاي را برگزيدم
در آنجا سلطانِ عظيمالشأن .تنها ميزيست
،مايل نبودم مزاحمش شوم، اما پيش از آنکه بتوانم سخني بگويم .با ميهماننوازيِ تُرکان آشنا گشتم
مشاهدهيِ يک نگهبانِ مسلح .مرا به روالِ عادي بازگرداند
فقط مارشالِ اسير ميتوانست اينچنين اکيداً .تحتِ مراقبت باشد. کاملاً از اين امر مطمئن بودم
فقط لازم بود واردِ خيمه گردم و زنداني را .بيسروصدا به دورها راهنمايي نمايم
اما اول ميبايست از دستِ آن .تُرکِ خطرناک خلاص ميشدم
پس او را به يک موش .تغييرِشکل دادم
موشي کوچک و بيآزار. اما او به همينگونه نيز .همچنان کشيکش را ادامه داد
سرانجام مارشالِ اسير را ... يافتم
در محاصرهيِ پاسداراني .تا دندان مسلح
،زنده خارجنمودنش از آن مهلکه .چالشي بود کاملاً مناسبِ يک جادوگر
آزمونِ استاديِ من .آغاز گشته بود
،خيال ميکردم که فاتح گشتهام .ليکن بدترينها هنوز در انتظارم بود
طالعِ نحس .بهزودي ظاهر ميگشت
بهنظرم رسيد که آن عقابِ سياه ... همان جادوگرِ تُرک بود
که ميخواست مارشالِ «ساکسونِ» مرا .بهزور پس بگيرد
!«کرابات»
.صدايِ «يورا» بود .خون در رگهايم يخ بست
!«کرابات»
من به صميميترين دوستم .شليک کرده بودم
تازه اکنون بود که به نقشهيِ اهريمنيِ استاد .پي ميبردم
او «يورا» را به خدمتِ تُرکان فرستاده بود و مرا نيز برايِ خدمت .به شاهنشاه اعزام نموده بود. و ما بايد يکديگر را نابود ميکرديم
.اما برايِ يأس و نوميدي فرصتي نبود ... مجبور بودم سريعاً از «يورا»يِ مجروحم پرستاري نمايم
زيرا بهنظرم ميرسيد که .حالش بسيار وخيم بود
پس خودم و او را دوباره به کلاغ تغييرِشکل دادم .و سفرِ دراز به خانه را همراهش پيمودم
،اما در آن حالتِ هيجانزدگيم .مارشالِ «ساکسون» را فراموشنمودم
من شبانهروز پروازکردم و پروازکردم .با نهايتِ سرعتي که بالها امکان ميداد
اکنون بههمينزودي .هوا سردتر گشتهبود
تو آزمونت را .گند زدي
مارشال هنوز در قالبِ يک اسب گريزاناست .و ميانِ جنگلها گُم شدهاست
.اين بيل را بگير و برو گوري حفر کُن .اين آخرين تکليفت است
،تو خود را متعهد نمودهاي .پس بايد تمکين کُني
اکنون خواهي فهميد که در اينجا .استاد چهکسيست
و از تقديرت .گريزي نخواهي داشت
همهچيز بدينگونه .مقرر ميگشت
،من نبرد با استاد را باخته بودم .و فرجامِ «توني» و «ميخال» انتظارم را ميکِشيد
«اما «يورا .تسليم نشده بود
عليرغمِ جراحتش پرواز نمود .تا برايم کمک بيابد
: او جملهيِ آن کتابِ جادو را بخاطر ميآورد .عشق، نيرومندتر از هر سِحري است
چه ميخواهي؟
پسرم را به من .پس بده
.نميشناسمش
،او «کرابات» است .همانکس که عاشقشم
کرابات»؟ آيا شماها اصلاً چنين کسي ميشناسيد؟» يا شايد خودت قادري او را پيداکُني؟
،بسيار خُب. اگر توانستي او را در ميانِ اينها بيابي .آنوقت ميتواني وي را با خود به خانهات ببري
وگرنه هرگز دوباره .سپيدهدمان را نخواهي ديد
به حجرهيِ سياه برويد .و در آنجا به خط شويد
همانجا که هستيد .بمانيد
،هيچکس کلامي سخن نگويد .وگرنه اين دختر خواهد مُرد
اصلاً فکرِ اين را .نکرده بودم
،او بدونِ چشمبند مرا از ديگر کلاغها تشخيص ميداد .اما اکنون همهچيز از دست ميرفت
از جلويم .عبور کرد
بابتِ ترس از جانش .قلبم بهشدت ميکوبيد
.خودش است
آيا مطمئني؟
.آري. صدايِ قلبش را ميشنوم .اين اوست
همگي از ميانِ آن دودِ خفهکُننده .به نورِ نابِ روز بيرون آمديم
.ما آزاد بوديم .دوباره به آزاديِ پرندگان
آن آسيابِ بدسگال .به خاکستر مبدلگشت
استاد درهم شکسته شدهبود و تماميِ افسونهايش .توسطِ عشقِ ساده و فروتنانه باطل گشتهبود
درونِ آن آسيابِ خباثتآميز .آتشِ نهايي خروشيد
و اين پاياني بود بر تماميِ .قدرتِ شريرانهاش
،همچنانکه آتش، آن کتابِ ساحري را احاطه ميکرد ... جادو شروع به فسخشدن مينمود
و همراهش آموزههايِ استاد نيز .از همهيِ ما ناپديد ميگشت
و بدينگونه تماميِ سِحر و جادو .خاتمه يافت
و ما به مردماني عادي .مبدل گشتيم
.که بسي نيکو بود
: ترجمه زيرنويس hamlethamletian
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.