Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
«مترجم: «تارخ علیخانی
[تریسته لهروی، اطراف پاریس، پاییز سال 1947]
آقای فرانک اومدن.
آدم وقت شناس خوبه.
بفرستش داخل لین یو.
ارائهای از سینما دریمینگ @CinemDreaming
جستارهایی دربارهی سینما، جاست مووی @just_movieeee
گمونم آقای فرانک هستید؟
بله آقا.
خداروشکر که...
بالاخره شما رو دیدم آقای فرانک.
لین یو، لطفا چای بیار.
گفتم چای بیاره.
چیز قویتری میل دارید؟
نه ممنون. چای خوبه.
توی پیدا کردن قلعه به مشکل نخوردید؟
کمی.
بهم خبر دادن که با ماشین نیومدید.
نه، با قطار اومدم.
من کنجکاو شدم آقای لوی.
این اسم تریسته لهروی از کجا میاد؟
من انتخابش کردم...
ولی اختراعش نکردم.
توی یه داستانی کشفش کردم.
خیلی جالب بود.
البته دارم داستان رو میگم.
شطرنج آیینهای از زندگیست.
من کل عمرم خیلی طرفدارش بودم...
و روی تخته شطرنج...
شاه...
نمیدونم چرا...
واسم در مقابل بقیه مهرهها...
خیلی غمگین بود.
برای همین وقتی به این اسم برخوردم برام جالب بود.
شاه غمگین...
پادشاه غمگین.
قشنگه، نه؟
و اسم این قلعه رو این گذاشتم.
چند سال پیش از سر هوس خریدمش.
هیچوقت فکر نمیکردم روزی اینجا زندگی کنم.
حتی نزدیک بود بفروشمش.
ولی خوشحالم که نفروختم.
نگران نباش.
از بین آدمهای زیادی که وارد زندگیم شدن...
که خیلی هم هستن، فقط لین یو رو نگه داشتم.
اون همه چیز رو میبینه و میشنوه...
ولی هیچوقت حرفی نمیزنه.
مرد خردمندیه.
در این صورت پس میتونیم شروع کنیم.
بله.
آقای فرانک...
من شما رو خبر کردم...
چون براتون یک ماموریت دارم.
میخوام که یک نفر رو پیدا کنید.
خب چرا من؟
افرادی حرفهای هستن که...
کارشون حل کردن چنین پروندههاییه.
حرفهایها برای حل کردن...
مشکلات خاص و مشخص هستند...
ولی در چنین موردی که میشه گفت...
ظریفتره...
گزینه خوبی نیستن.
به عنوان مثال...
اونها نمیدونن که....
مبارزه برای ایدهآلی یعنی چی.
ولی شما میدونید.
درسته؟
برای همین گمونم میتونم به شما اعتماد کنم.
و نه فقط بخاطر اون.
پولش هم مهمه.
من رفتارم ساده نیست.
قبل تماس با شما متوجه شدم.
یه منبع معتمد میشناسم...
که با رد کردن یهودیهای زیادی از پیرنه...
جون اونها رو نجات داد که...
به دست گشتاپو نیافتن.
از تلاش کردن خسته شدی...
و دنبال یه زندگی معمولی هستی...
درسته؟
بستگی داره منظورت از زندگی معمولی چی باشه.
ممکنه که همنظر نباشیم.
منظورم چیزیه که بیشتر مردم میخوان...
یه شغل، خانواده، سلامت...
دوستهای خوب...
آشنا نیست؟
- چرا البته، ولی... - میخوای بگی که...
متوجه منظورم نشدی؟
چرا...
ولی طولی نکشید.
خب میدونی...
اینجاست که شبیه هم هستیم.
آره، تو خستهای.
فرقی نمیکنه متوجه بشی یا نه...
واضحه.
چیزی نیست که ازش خجالت بکشی.
تو جنگت رو باختی...
و ژنرال فرانکو هم نمیخواد بره.
آره، آره، سیگار.
فکر خیلی خوبیه.
من هم همراهیت میکنم.
یکمی نفس بکشیم.
سیگار کشیدن برام خوبه.
نه ممنون.
من تنها کسیم که توی این خونه سیگار میکشه.
حیفه که چنین لذتی...
ناپدید بشه.
وظیفمه که مقابلش مقاومت کنم.
بیا مستقیم بریم سر اصل مطلب.
آقای فرانک...
اگه ماموریت رو انجام بدی برات تضمین میکنم...
که زندگیت رو بازسازی کنی.
چیزهایی که داشتی و از دست دادی رو پس میگیری.
یه کار خوب هم انجام میدی...
شاید بعدش جات بهشت باشه.
اگه اجازه هست بخش آخرش...
بذاریمش برای بعدا.
ممنون لین یو.
سرسخت جلوه نکن آقای فرانک.
همه آنارشیستها از درون مسیحی هستن.
واسه من فایدهای نداره. میدونی چرا؟
چون من یهودی سفاردی هستم.
در طنجه به دنیا اومدم...
ولی اجدادم همیشه...
خونه پدری رو حفظ کردن.
اون در تولدو بود.
اسمم رو چهار بار عوض کردم...
لوی اسمیه که مدت طولانیتری همراهم بوده.
سنگین ترین اسمم هم هست.
گمونم باهاش دفن بشم.
دکترها باهام خوب تا نکردن...
فقط چند ماه بهم وقت دادن.
پس نباید وقت تلف کنم.
آقای فرانک...
میخوام که به شانگهای بری...
تا شخصی رو پیدا کنی.
اگه پیداش کنی...
میاریش اینجا.
میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
شاید خیلی فایدهای نداشته باشه.
ولی تنها چیزیه که ازش دارم.
دخترمه.
اسمش حین گرفتن این عکس جودیت بود.
الان گمونم چهارده سالش باشه.
اسم مادرش چنگ جینگه.
توی تئاتر شاتس کار میکرد...
اونجا باهاش آشنا شدم.
یه عدد موردعلاقه داشت...
که شهرتش رو مدیون اون بود...
و همیشه با یه ادا اجراش رو تموم میکرد.
ادای شانگهای.
ادای شانگهای.
جودیت...
آهنگهای بچگیم رو واسش خوندم...
ولی مادرش اون ادا رو بهش یاد داده بود.
اون حرکت...
چنگ جینگ اسم دخترم رو عوض کرد...
اسمش رو گذاشت چیاو شو...
و اون رو برد.
و دیگه ندیدمشون.
نه.
نه.
نگهش دار.
و مهمتر از همه...
گمش نکن.
جودیت تنها آدم دنیاست که...
از خون منه.
متوجه هستی دیگه؟
میدونم که تو هم یه دختر داری.
میخوام دوباره دخترم رو ببینم آقای فرانک.
لطفا پیداش کن.
میشه بپرسم که چرا...
میخواید بعد این همه سال دوباره ببینیدش؟
سوال خوبیه آقای فرانک.
من کل زندگیم رو...
توسط مردم احاطه شده بودم...
و هیچوقت چیزی از خودم نشون ندادم.
نمیدونی چقدر سخته.
ولی تموم شد.
پس حقیقت رو بهت میگم.
میخوام دخترم رو پیدا کنی...
چون اون تنها آدمیه که توی دنیا...
بهم نگاه متفاوتی داره.
نگاهی خاص.
ازش همین رو میخوام.
که قبل مرگم من رو ببینه.
بهم خیره بشه.
فقط همین.
خیلی خب آقای لوی...
من میرم شانگهای.
اسمش خولیو آرناس بود.
این یکی از آخرین سکانسهاییه که حین حرفه بازیگریش ضبط کرد.
در سال 1990 درحالی که...
روی «نگاه بدرقه» کار میکرد مُرد...
فیلمی که هیچوقت منتشر نشد.
گمون میکردن که مُرده...
ولی جسدش هیچوقت پیدا نشد.
[مادرید، پاییز سال 2012]
صبح بخیر. پروندههای حل نشده لطفا.
- از این طرف. واستون بازش میکنم. - ممنونم.
[پروندههای حل نشده]
برای بازیگری طبقه اوله.
من میگل گارای هستم. یه جلسه با مارتا سوریانو دارم.
یه لحظه لطفا.
مارتا، میگل گارای اومده.
میگل، بیا داخل.
این شرایطی هست که پشت تلفن راجع بهش حرف زدیم...
مقداری از وقتتون و مصاحبهی فردا...
و یکی دیگه هم برای حق فیلمبرداری.
عالیه که این رو دارید.
چیز زیادی نیست. صرفا دو تا سکانس کامله...
فقط همین رو تونستیم ضبط کنیم.
شرایط تجهیزات خوبه؟
گمونم، ولی باید بررسی کنم
فیلمه، سلولوئید.
باید دیجیتالش کنیم.
هر صفحه رو امضاء بکنم؟
بله لطفا.
بعدا سوالهای مصاحبه رو بهتون میدیم.
اگه مایل بودید مقداریش حذف بشه مشکلی نداره.
و اگه چیزی از فیلمبرداری داشتید...
نمیدونم، امکانش هست.
عکسی از خولیو یا بقیه...
بازیگرهای دیگه. ممکنه به کارمون بیاد.
یه کپی برای شما و یکی برای من.
هتل مناسب شما بود؟
بله.
خیلی خوشحالم که تصمیم گرفتید...
توی نمایش ما باشید و الان اینجایید.
توی پیدا کردنتون دردسر داشتیم...
خیال میکردیم در مادرید زندگی میکنید.
داشت یادم میرفت. قراره مبلغمون روزانه به شما پرداخت بشه.
هنوز کلی کار مونده که انجام بدیم.
به عنوان مثال اول مصاحبهتون پخش میشه.
راستی، بین بقیه اعضای فیلمبرداری...
دیگه با کی میتونیم تماس بگیریم؟
نمیدونم.
تهیه کننده یعنی خوزه ماریا بلاسکو مُرده. درسته؟
آره، سه سال پیش مُرد.
مثل مسئول سینماتوگرافی یعنی لوئیس آرویو.
و آقای فران سولر که نقش آقای لوی رو بازی میکرد.
افراد زیادی باقی نموندن.
ولی میتونین با ماریا ریواس تماس بگیرید.
که نقش دختر کوچولوی توی فیلم رو بازی میکرد.
بهش فکر میکنم.
از طرفی هم تیکو مایورال رو پیدا کردیم...
خبرنگار مجله اینترویو.
عجب کسی.
مایورال این شایعه رو پخش کرد که...
یه چیزی مخفیانه رخ داده. درسته؟
آره، واقعا هرج و مرج شد.
اون زمان فقط در همین مورد حرف زدیم...
حتی در خونه.
این که یه شبه اون طور ناپدید بشه...
بدون هیچ سرنخی به مدت بیست سال...
هیچی.
به نظرم این...
جالبترین راز سریاله.
یعنی به چی فکر میکنه؟
کی فکرش رو میکرد چنین اتفاقی رخ بده؟
[نگاه بدرقه]
احتمالا قسمت رو با این تصاویر شروع کنم.
احساس روزمرگی به آدم میدن.
مهمه که همراه سکانسهایی...
که شما ضبط کردید لحاظ بشن.
اون شمایید. سخت مشغول کار.
[نگاه بدرقه]
[انبار اثاثیه سالکالا]
[تمرین خولیو]
یه امتحانی میکنیم خولیو. دارم ضبط میکنم.
سعی کن دیالوگت رو با لحن معمولی بگی.
به معمولیترین شکل ممکن.
انگار که دارم متن میخونم؟
بهت جواب میدم.
براتون یه ماموریت دارم آقای فرانک...
که کسی رو پیدا کنید.
ولی چرا من؟ افراد حرفهای واسه این کار هستن...
که شغلشون انجام چنین کاریه.
نه. شغل نه. بگو تجارت.
که تجارتشون چنین چیزیه.
که تجارتشون حل کردن چنین پروندههاییه.
باید فرانسوی بگی خولیو. گوش کن.
شاه غمگین.
شاه غمگین.
[پروندههای حل نشده]
فیلمت چطور بود؟
نمیدونم چه جوابی بدم.
دومین فیلمم بود.
یه فیلم ماجراجویی کلاسیک.
خولیو آرناس دوستت بود. چطوری آشنا شدید؟
حین خدمت سربازی. توی نیروی دریایی بودیم.
بعدش دوباره هم رو در مادرید دیدیم.
اینجا یه عکس ازتون دارم. خیلی جوان بودید.
جالبه توی حیاط زندان گرفته شده.
نوشته شده «حیاط زندان کارابانچل،
بازی فوتبال بین کارگرها و دانشآموزان».
عکس معروفیه...
چندین باری منتشر شده...
ولی نه بخاطر من یا خولیو...
بخاطر اینکه پاکو مالدونادو داخلشه...
که یه وزیر شد...
و آسنسیو که نشریه نوئوا فرانترا رو افتتاح کرد.
یکم از هر دوی ما بزرگتر بودن...
و تمایلات سیاسی داشتن.
خولیو اونجا در پستی بود که بیشتر از همه دوستش داشت...
دروازهبان.
من و خولیو همکلاسی کلاس دوم بودیم...
و نه کارگر بودیم و نه دانشآموز.
پس چرا دستگیر شده بودید؟
بینظمی عمومی.
تبلیغ غیرقانونی و ارتباط مشکوک.
همون داستان همیشگی اون زمان.
خولیویِ بیچاره اصلا ربطی به قضیه نداشت.
ولی چون با هم زندگی میکردیم اون رو هم بازداشت کردن.
حین بازجویی گفت که سیاسی نیست...
و از چیزی خبر نداره...
پلیس امنیت فکر کرد که داره مسخره بازی در میاره.
و چون خولیو معمولا پُررو بود...
جلوشون ایستادگی کرد و کتک بدی خورد.
چیزی بهشون نگفت چون اصلا از چیزی خبر نداشت.
بخاطر من فرستادنش زندان کارابانچل.
ولی وقتی اومد اونجا...
تبدیل به یه مهره ضروری شد.
یه مکانیک بدردبخور.
تمامی ماشینهای حمل و نقل عمومی رو تعمیر کرد.
حکمش رو کاهش دادن و بعد یک سال آزاد شد.
من بعد یک سال و نیم.
شما برخلاف پیشنهاد برخی افراد...
نقش اول فیلمتون رو بهش دادید.
بله، ولی چند سکانس ضبط کردم که همه رو متقاعد کرد.
یه سری شواهد و اعضای تیم گفتن که...
هفته آخر فیلمبرداری پیچیده بوده.
آرناس مضطرب بوده و نمیتونسته تمرکز کنه.
چیز غیرطبیعیای نبود.
چنین چیزهایی سر هر صحنهای پیش میاد.
فیلمبرداری متوقف شده بود...
و «نگاه بدرقه» هیچوقت به پایان نرسید.
چرا؟ راه حلی نداشتید؟
من فیلمنامه رو بر اساس خولیو نوشته بودم...
جایگزین کردنش راحت نبود.
و اگه یه نفر دیگه رو پیدا میکردیم...
باید از اول ضبط میکردیم...
تمام سکانسهای قبلی رو.
دیگه فیلمی رو کارگردانی نکردید؟
نه، فرصتش پیش نیومده.
واقعا دنبالش نبودم.
چون نویسنده بودید، درسته؟
وقتی جوانتر بودید جایزهی کافه گیخون رو برنده شدید...
با اولین رمانتون که عنوانش «خرابهها» بود.
بعدش دو رمان دیگه منتشر کردید...
همراه با مجموعه داستانهای کوتاهی که در پاریس نوشتید.
خودتون رو وقف سناریو نویسی کردید.
بله، برای مدتی.
ولی برگردیم سر موضوع اصلی.
در میان مقالاتی که در مورد ناپدیدی خولیو آرناس منتشر شده...
یه سریها، مخصوصا اونهایی که برای اخبار افراد مشهوره...
بی درنگ میگن که خولیو مشکلات شخصی داشته.
این حقیقت داره؟
خولیو آدمی بود که سختی کشیده...
ولی همچنین خیلی سخاوتمند بود.
با سرعت زیادی زندگی میکرد.
درسته، مشکلاتی داشته، ولی کیه که نداشته باشه؟
جسد دوستتون هیچوقت پیدا نشده.
نظر شما چیه؟
حادثه بوده؟ خودکشی بوده؟
دقیقا دنبال چه پاسخی هستید؟
شما از رازها بیشتر از من خبر دارید.
خیلی ممنونم، ولی مایلم نظر شما رو بدونم.
تمامی فرضیات ممکنه درست باشن.
پس...
...زمانی بود که
خولیو طاقت مقابله با زندگی رو نداشت.
سعی کرد به لطف سینما قابل تحملش کنه...
ولی همیشه موفق نبود.
همین.
ممنون. خیلی ممنون.
بسیارخب. کات!
عالی بودی.
میخواستم بپرسم...
آنا آرناس رو میشناسی؟ دختر خولیو.
آره. البته.
چند باری سعی کردیم باهاش ارتباط برقرار کنیم.
اگه بتونیم روش حساب کنیم عالی میشه...
ولی هیچوقت قبول نکرد.
واقعا حیفه.
میشه باهاش حرف بزنی؟
صرفا یه سر به نمایش ما بیاد...
همچنین ادای احترامی به پدرشه.
شاید تو بتونی قانعش کنی.
خیلی وقته که ندیدمش.
حتی شماره تلفنش رو ندارم.
میتونم بهت بدمش.
میشه امتحان کنی؟
خیلیخب.
اجازه هست؟ ممنون.
- کیه؟ - مکس.
باز میکنم.
منتظرت بودم.
چطوری مکس؟
با وجود این رطوبت یکم کسالت دارم.
بیا داخل.
شنیدم قراره توی تلویزیون باشی.
ظاهرا که آره.
خب پس...
این رو از کجا آوردی؟
از اتاق انبار.
یاد یه کسی میافتم.
الان فیلمها رو توی هارد ذخیره میکنیم.
و بهشون میگم که بیشتر از نود درصد تاریخ سینما...
روی فیلم یا فوتوشیمیه.
پس چیکار کنیم؟
توی حافظه که چیزی نیست.
تصاویرش دیگه مثل قبل نیست.
نمیدونم با این همه نسخه چیکار بکنم.
هنوز تصمیم نگرفتم فروشگاه رو ببندم.
هیچوقت پیشنهاد خوبی نبوده، ولی امروز...
ویرانگره.
کسایی که میخوان دیگه نمیتونن این فیلمها رو ببینن.
دیگه اصلا کسی پروژکتور نداره.
تبدیل به مومیایی صنعتی شده.
مومیایی. مثل من و تو میگل.
اینجان.
«نگاه بدرقه». دو جعبه.
شاه غمگین.
یکیش شامل راشهاست...
اون یکی هم...
آره، کپی معمولی.
کپی معمولی دو سکانسی که...
اصرار داشتی بهش صدا اضافه کنیم...
که من باید پولش رو میدادم.
بقایای خرابهی کشتی.
این سمت، سمت چپ.
[نگاه بدرقه]
- خیلی خوب موندن. - به من شک داشتی؟
وایستا.
ادامه بده.
قراره توی برنامه بیان؟
ظاهرا.
فقط سکانس اول رو بهشون میدم.
خیلی خرافاتی هستی.
امیدوار باشیم به قاببندیش احترام بذارن.
نگران نباش. یه یادداشت میذارم که بذارن.
خیلی مطمئن نیستن.
خب خب خب.
ننوشته که اجازهی ویرایش...
مصاحبه رو داری یا نه.
نگران نیستم. من حقیقت رو گفتم.
مارتا سوریانو خطرناکه. خیلی باهوشه.
مشکوک نباش. به نظر من که دوستانه بود.
بهتره بیدفاع نباشی.
اگه به حرف من گوش میکردی توی تجارت بهتر بودی.
- سرزنشم نکن مکس. - سرزنشم نکن.
کاری که به درد بخوره.
چند وقت بود هم رو ندیدیم؟
دو سال؟
حداقل.
باهاش کنار اومدی؟
میدونم چه جوابی قراره بدی.
خوبه...
در هر صورت من اینجا یه جایی واست نگه داشتم.
ممنون مکس.
- اجازه هست؟ - آره. و رمانت چطور پیش میره؟
کدوم رمان؟
مشغول نوشتن نیستی؟
نه نه.
یه سری داستان کوتاه مینویسم...
ولی صرفا برای گذر زمان.
ولی رمان...
شوخی نیست.
قطعا.
پوسترها رو عوض کردی.
فاست رو با ری جایگزین کردی.
آلمانیها رو دوست دارم. تا وقتی که ساکت باشن.
ولی پیدا کردن این پوستر...
یکی از بزرگترین موفقیتهای من بود.
یه نسخه 16 میلیمتری از این فیلم دارم...
و دوست دارم پوسترش روی دیوار باشه.
از طرفی هم یادم اومد که...
دوباره توی موویلا دیدمش...
واقعا آرناس بازیگر خوبی بود.
ولی هر نقشی بهش پیشنهاد میشد رو قبول میکرد...
به هیچ چیز «نه» نمیگفت.
ولی بخش بدش این نبود.
بخش بدش مواجه شدن با مسئله آخر بود.
چی؟
پیر شدن.
به نقشهای جوان و اصلیای که بازی میکرد فکر کن...
واسش آسون نبود.
درک میکنم، ولی...
منظورم زندگی روزمرهست.
معشوقههاش...
روابطش و این داستانها.
آرناس اونجا از بین رفت.
وقتی که اون رفت...
اون زنها حتی اهمیت هم ندادن.
من همیشه زشت بودم. چنین مشکلی نداشتم.
این که بدونی چطور پیر بشی...
مسئله مهمیه.
و تو چی؟ تو بلدی چطور انجامش بدی؟
معلومه، بدون ترس و امید!
آنا؟
سلام. من میگلم.
میگل گارای.
من رو یادته؟
[موزه پرادو]
یه بار بهم زنگ زدن. ولی نمیخوام توی نمایش باشم.
تو میخوای؟
من خیلی فکر کردم...
و در آخر قبول کردم.
دیروز مصاحبه رو ضبط کردیم.
قول دادن کمی از چیزهایی که با خولیو ضبط کردیم رو لحاظ کنن.
هم این بود هم بحث پول. بهت دروغ نمیگم.
بابت حق فروش فیلم.
به نظرت اون رو یادمونه؟
همه نه، ولی بیشتر از چیزی که فکر کنی.
هیچوقت راجع به اتفاقی که افتاد حرف نزدیم.
و در مورد اتفاقی که ممکن بود رخ بده.
با مادرت حرف زدم، ولی با خودت نه.
حین آخرین سفرش دیده بودنش...
یه نفر همراهش بوده. یه خانم.
نشریه اینترویو همین رو منتشر کرده بود. ولی...
خبرنگارش قابل اعتماد نیست.
ولی اگه حقیقت داشته باشه این زن کی بوده؟
احتمال پیدا کردنش خیلی پایینه.
پدرت اینطوری بود دیگه. احتمالا خودت میدونی.
آره.
اگه وجود داشت چرا پیداش نشده؟
مردم ترجیح میدن که...
قاطی یه رسوایی نشن.
خیلی اوقات خواب میبینم که پدرم زندهست.
هر روز سعی میکنم فکرش رو حذف کنم.
میتونی بهش فکر نکنی.
اگه زنده باشه و نیاد بخاطر اینه که دوست نداره.
نمیخواد در مورد من یا کسی بشنوه.
کم پیش میاد با پسرم در مورد پدربزرگش حرف بزنم.
میدونه اون کی بوده. ولی فقط همین.
اگه فیلمهاش رو توی تلویزیون نشون بدن نگاه نمیکنم.
اون رو نمیدونم.
وقتی بچه بودم دیدمشون. ولی همش رو نه.
سینما عجیبه...
یه شخصیتی رو میبینی و بهت میگن پدرته.
سر تا پاش رو میبینیم و صداش رو میشنویم.
چیزی که بیشتر از همه یادمه صداش بود.
تصویرش نه، بلکه صداش.
اونی که وقتی زنگ میزدم میشنیدم.
تصویرش تقریبا غریبه بود.
همیشه گریم داشت. همیشه...
داشت یه نقشی رو بازی میکرد.
ظاهر میشد و بعد ناپدید میشد.
من رو میبرد قدم بزنیم، با هم ناهار میخوردیم...
و بعد دوباره میرفت.
هیچوقت نیومد مدرسه دنبالم...
هیچوقت باهاش مسافرت نرفتم.
فهمیدم که هیچی ازش ندارم.
چطور ممکنه که هیچی واسم نذاشته باشه؟
بالاخره یه چیز...
یه عروسک واسم گذاشت.
وقتی پنج سالم بود بهم دادش.
ولی نمیدونستم از طرف اون بوده.
بچه بودم و به بابانوئل اعتقاد داشتم.
نگهش داشتم.
و تو چیکار میکنی؟
توی یه روستا نزدیک خلیج زندگی میکنم.
دلم برای دریا تنگ شده.
دیگه نمینویسی؟
گاهی اوقات...
ولی انتظار زیادی ندارم.
صرفا تفریحیه مثل تفریح های دیگه.
اکثرا ترجمه میکنم...
کتابهای سینمایی رو واسه یه نشریه ترجمه میکنم.
تقریبا هر روز میرم ماهیگیری.
یه باغچه سبزیجات هم دارم...
یه باغچه سبزیجات کوچیک.
ببین واست چی آوردم.
توی وسایل مامانم بود.
اینجا شبیه هم بودین.
چاره دیگهای نداشتیم...
مخصوصا با اون کلاههای مسخره.
تاریخش رو پشتش نوشته.
«آوریل سال 1967»
اون زمان من یک سالم بود.
وقتی به دنیا اومدم مامانم کم سن بود.
بعد دو سال هم جدا شدن.
مال خودت.
من باید برم. یه گروه دیگه منتظرمه.
توریستهای فرهیخته.
از شغلت راضی نیستی؟
بیا مبالغه نکنیم.
ولی تکرار یه کار جلوی یه گروه...
بعد یه مدتی تکراری میشه.
اولی که شروع کردم متفاوت بود. ولی...
خوشم میاد که ساعتها غرق این همه زیبایی بشم...
ولی وقتی که یه عادت بشه...
خوبه.
حالا شاید یکم مبالغه میکنم.
- از دیدنت خوشحال شدم آنا. - من هم همینطور.
اگه دوباره اومدی مادرید بهم خبر بده.
با کارلوس آشنات میکنم. پسرم.
قول میدم.
- خداحافظ. - خداحافظ.
[نمایشگاه کتاب]
- صبح بخیر. - سلام.
«خوشنویسی رویاها» اثر مارسه رو دارید؟
میخرمش.
کیسه میخواید؟
[خرابهها]
برای لولا. برای تمام روزهایی که پیش هم بودیم. از طرف میگل.
[مادرید، دسامبر سال 1977]
ببخشید.
شمارهای که با آن تماس گرفتهاید اشتباه است.
شمارهای که با آن تماس گرفتهاید اشتباه است.
صبر کن...
بیا.
اگه تصادفی بوده...
چرا جنازه پیدا نشده؟
از لحاظ منطقی...
دریا باید جنازه رو پس بزنه. ولی نزده.
یه دوربین توی ماشین پیدا کردن.
فیلمش رو ظاهر کردن...
ولی به محتواش توجهای نکردن.
گفتن عکسهایی هم موجود بوده.
من قطعا نباید به این تصاویر دسترسی داشته باشم...
ولی من خبرنگار قدرتمندی هستم.
خولیو آرناس همراه یه خانم بوده...
یه خانم جوانتر از خودش.
شیک و زیبا.
چرا غیب شده؟
چرا زنه چیزی نمیگه؟
خولیو آرناس مثل همیشه کار خودش رو کرده...
و یه زن متاهل رو اغوا کرده.
دفعه اولش نبوده، ولی این بار...
شوهر زنه آدم آرومی نبوده.
یه آدمِ...
بلندمرتبه بوده...
با جایگاه بالا...
در اون سطح تحمل بیغیرتی سخته...
میدونید که منظورم چیه؟
و هزینش براش سنگین بود.
ناپدیدش کردن.
نظر من اینه.
به هرحال بیایید...
داستان کفشها رو بشنویم.
ازش گرفته شدن و گذاشتنشون که...
پلیس پیداشون کنه...
و به حدس سادهای برسه.
اسمشون...
نظرت چیه؟
بگو تیکو مایورال.
به نظر حرفهای خودش رو قبول داره.
و باعث میشه فکر کنی.
درسته که ممکنه خولیو عاشق همسر یه مرد بلندمرتبه شده باشه.
عجب داستانی!
به نظرم این قسمت عالی میشه.
حیف که آنا آرناس نمیخواد شرکت کنه.
درک میکنم.
گمونم تا دو هفته دیگه منتشر بشه.
ویرایشگرمون سکانسهایی که ضبط کردی رو بهم نشون داد.
ولی فقط اولیش بود. میدونی چرا؟
- بخاطر مکس. - مکس کیه؟
تدوین گره، دوستمه.
حیف که نتونستی فیلم رو تموم بکنی.
این مقالات روزنامهایه که پیدا کردیم.
واسه محقق کردن مصاحبهات خیلی به کارم اومدن.
[مجالس رقص، جشن تولد]
[آموزش رقص تانگو در پانزده روز]
کی بهت دادش؟
یه دوست کلکسیوندار.
محشره.
ماریو گواردیونه. مربی رقص تانگو.
چه کارهایی که برای نجات نکردیم...
- میخوای نظر من رو بدونی؟ - بگو.
این دو سکانس لیاقتشون یه چیز دیگست...
که یه جای دیگه دیده بشن.
توی سالن سینما...
یه سالن پر.
قرارداد رو که خوندی مکس. بهم پول میدن.
و هر کدومش ارزش زیادی داره.
هیچکس تنها فیلمی که تموم کردم رو ندیده.
البته تقریبا هیچکس ندیدش...
ولی از سر حیله منتشرش کردن...
که به سهمیه برسن.
مثل خیلی دیگه...
از فیلمهای بد و خوب.
ولش کن.
کی میری؟
بعد از کارِ فردا.
ببینم نمایش چطور میشه. خودم میبینم.
لولا سن رومان رو یادته، مکس؟
معلومه که یادمه! اون دختره از بوئنس آیرس.
زیباترین دختر هنرستان.
صداش هم خیلی خوب بود.
با تو بود دیگه، نه؟
با من و خولیو.
آره...
با خولیو هم بود.
خیلی روشنفکر بودین.
ازش خبری شنیدی؟
نه خیلی. البته علاوه بر شایعات.
ظاهرا که یه روزی...
با یه خواننده آمریکایی رفت کالیفرنیا.
قلب خیلیها رو شکست...
نه صرفا شما دو تا.
یکم بیشتر از این دارو بهم بده.
شنیدم لولا اینجا بوده.
الان؟
آره.
در این صورت تو از من بیشتر میدونی.
تا حالا این کاریکاتور رو ندیده بودم.
خیلی آشناست.
آره، پسرت خیلی استعداد داشت.
نقاشیش خوب بود.
آخرین باری که اومده بود اینجا...
دستکشهای موتورسواریش رو جا گذاشت.
فرداش بهم زنگ زد که بگه...
میاد که ببرشون...
ولی هرگز نرسید.
لعنت به رانندهای که زد بهش!
دستکشهاش رو نگه داشتم...
و نقاشیهایی که کشیده بود.
همیشه عصبانیش میکردم.
میکل. عضو مدرسه هنرهای زیبا بشو.
ولی هیچوقت به حرفم گوش نکرد.
نه حرف تو و نه حرف من.
بله؟
بله سلام؟
من؟
بله، من به شما زنگ زدم. میگل گارای هستم.
گارای.
آره، بهت یاد دادم پوکر بازی کنی.
آره.
نه، خیلی وقته بازی نکردم.
آره، ببخشید جیمی. من گیج خوابم.
آره، دارم از مادرید رد میشم...
و سعی میکنم خواهرت رو پیدا کنم.
لولا.
شنیده بودم که واسه تعطیلات اومده اینجا...
و خواستم قبل برگشتنش ببینمش.
کجا؟
ولی داخل سگوبیاست.
من کلی تابستون توی این خونه گذروندم.
از سال 1976...
که از بوئنوس آیرس فرار کردیم.
خوشبختانه برادرم تصمیم نگرفت که بفروشش.
وقتی برمیگردم دوست دارم چند روزی اینجا باشم.
بخاطر خاطرات.
حتی اگه خاطرات خوبی نباشن.
طلاق والدینم شرایط رو عوض کرد.
طلاق واسشون فایدهای نداشت.
من اصلا ندیدم که بحث کنن!
واسه مادرم بدتر بود.
طاقت نیاورد. گذاشت که بمیره.
پیانو مال اون بود.
روی همین یاد گرفتم که پیانو بزنم.
تو چی؟
با کسی زندگی میکنی؟
عجیبه. ولی میدونستم.
کار زیاده.
اودت چی شد؟
خیلی ساله ندیدمش. از خاکسپاری میکل.
فکر کنم توی بریتانی زندگی میکنه. دوباره ازدواج کرده.
من هم همراه شوهر دومم زندگی میکنم. دیگو.
هجده سال گذشته. متوجه هستی؟
اولی آمریکایی بود. یادته؟
سخنران انگیزشی شد. توی تلویزیون...
نصیحت میکرد که چطوری خوشبخت بشی.
ما هیچی نیستیم.
آره.
و تو چیکار میکنی؟
ماهیگیری میکنم. میخونم، هر از گاهی مینویسم.
زمان رو میگذرونم دیگه.
بدک نیست.
من هنوز درگیر موسیقیم.
ولی با وارنر. به عنوان یه استعدادیاب.
کارم البته موسیقی لاتین آمریکاییه.
باید چند روز دیگه برگردم.
بگو اسم برنامه چی بود؟
پروندههای حل نشده.
جالبه!
از تو چی میخوان؟
که در مورد خولیو حرف بزنم.
چند تا سکانسش رو بازبینی کردم.
سکانسهایی که فیلمبرداری کرده بودم. ده دقیقه بود.
خولیو خیلی خوب بازی کرده بود.
میدونستی حین فیلمبرداری بهم زنگ زد؟
نه.
قبل از ناپدید شدنش، کالیفرنیا که بودم بهم زنگ زد.
برای تولدم.
هیچ وقت یادش نمیرفت.
تو یادت میرفت.
چِرت نگو.
خولیو اغواگر زاده شده بود.
آره.
ماریو گواردونه. ظرف 15 روز تانگو رقصیدن یاد بگیرید.
و تو بودی که بهش یاد دادی.
خیلی زود یاد گرفت. برعکس بقیه.
من در مقابل خولیو همیشه دست و پا چلفتی بودم. درسته.
همیشه به نظرم واسه همین بهتر میرقصید...
و بخاطر اون ولم کردی.
احمقی.
احمقی.
واقعا نقشش توی فیلمت رو دوست داره.
بهش سخت گذشت ولی...
دوباره سرحال شد.
آماده مبارزه مجدد شد.
زیاد دوامی نیاورد.
دوباره مشروب خوردن رو شروع کرد...
مثل وقتی که به بدترین دورانش رسیده بود.
بدترین دورانش.
و وسط فیلمبرداری.
من از چیزی خبر نداشتم.
پشت همش یه داستان مخفی بود.
یه شبه رخ داد. هفته آخر فیلمبرداری.
سعی کردم کاری کنم که گروه متوجه نشن...
ولی متوجه شدن.
خولیو دیالوگهاش رو یادش میرفت.
دو روز قبل ناپدید شدنش مجبور شدم بفرستمش هتل...
چون نمیتونست روی پای خودش بایسته.
مثل شکستهای معمولی بقیه بازیگرها نبود.
مثل همیشه بود.
عاشق شده بود.
آره.
عاشق زنی که روانیش کرده بود.
این زن وجود داشت...
ولی من هیچوقت اسمش رو نفهمیدم.
و همه چیز خراب شد.
سه ماه توی باشگاه...
دیگه الکل مصرف نکرد. هر روز تکرارش کردیم.
یه عهدی بستیم.
بهترین دوستم رو از دست دادم. و همینطور فیلمم.
همه چیزم.
بالاخره قبول کردم که حادثه بود.
خیلی چیزها گفتیم.
اذیتکنندهترین بخش...
چیزی بود که مردم میگفتن. حتی همکارهاش.
یه سری فکر میکردن که خولیو از سر هوس غیبش زده...
که یهویی همینطوری ناپدید شده.
میدونی، به نظر من احمقانه نمیاد.
من هم بهش فکر کردم.
وقتی افسرده بود معمولا میشنیدم که میگفت...
دوست داره ناپدید بشه.
که هویتش رو عوض بکنه...
یه جای جدید یه زندگی جدید شروع بکنه.
یادته؟
وقتی جوان بودیم چنین رویایی داشتیم.
بریم جایی که هرگز ترکش نکنیم.
آره، جایی که تا ابد توش بمونیم.
البته من چنین جایی پیدا نکردم.
تو چی؟
من هم نکردم.
بعد از کالیفرنیا برگشتم بوئنوس آیرس.
در آخر محله بچگیهام رو پیدا کردم.
تو از من خوششانستر بودی.
چرا که نه؟
بهش فکر کن لولا. چرا که نه؟
شاید خواسته خولیو هم همین بوده.
که ناپدید بشه.
هیچ ردی ازش باقی نمونه.
صرفا منظورم یه بازیگر نیست...
درسته فیلم بازی میکرد ولی...
شخصی که واقعا بود رو میگم.
اگه میدونستی چند بار این رو تصور کردم.
چی؟
سکانس رو. وقتی که این افکار از ذهنش گذر کرد.
آخرین شب زندگیش.
همش روی لبهی صخره تصورش میکنم.
با دریایی خروشان.
با کفشهاش که اذیتش میکردن و اونها رو درآورده.
باران شروع به باریدن کرده.
و اونجا...
در اون لحظه این فکر به ذهنش رسیده...
که به نشانه احترام به کل دنیا دست بده.
ناپدید بشه...
بدون این که مجبور باشه بمیره.
اگه بقیه فکر میکردن که مُرده...
بد بود.
شاید هم بهتر بود...
آره، خیلی بهتر بود.
تا خود طلوع به این ایده فکر کرده.
ماشینش صد متر اونطرفتر بوده...
ولی دیگه ندیدش.
فقط توپ و بازیکن رو دیده...
پشتش...
آماده شوت.
سرنوشتش سکه انداخته.
ولی واقعا چنین اتفاقی رخ داده؟
میدونی چیه؟ به ساخت فیلم ادامه بده.
یه چیزی واست آوردم.
کتاب خرابههات.
توی کوئستا ده مویانو پیداش کردم. به یه نفر تقدیم شده.
برای لولا...
برای تمام روزهایی که پیش هم بودیم.
خیلی قشنگه.
قشنگترین چیزیه که بهم تقدیم شده.
مسیری که این کتاب باید طی میکرد تا به اونجا برسه.
قسم میخورم که نفروختمش یا ندادمش بره.
با دست خالی رفتم سانفرانسیسکو...
همه چیز رو به مادرم سپردم.
وقتی که مُرد آپارتمان و وسایلش به فروش رسید...
حتی این کتاب.
حالا دوباره مال تو شد.
ولی دیگه نخونش. دیشب سعی کردم و نتونستم.
اون آهنگ رو یادته؟
کدوم؟
اونی که خیلی دوستش داشتم.
صبر کن.
نه، این نه.
همینه.
♪ زمان امروزمان گذشت ♪
♪ زندگی امروزمان گذشت ♪
♪ امروز با فکر کردن به گذشته خندیدم ♪
♪ امروز و این بار فراموش کردم ♪
♪ نمیدانم که چرا وسط شبهای تهی... ♪
♪ بیدار میشوم... ♪
♪ صدایی را میشنوم که میخواند ♪
♪ صدایی که ممکن بود... ♪
♪ صدای من باشد. ♪
♪ دوست دارم که بمیرم. ♪
♪ عشق در آنجاست. ♪
♪ تا که تو بدانی... ♪
من میروم عزیزم. بهسان هلندی سرگردان.
راهم را پیدا میکنم و وقتی که رسیدم تو را به خاطر خواهم داشت. پدر.
کالی، کالی.
خوبی عزیزم؟ کالی من...
سلام مایک.
- سلام تونی. - مادرید چه خبر بود؟
بهتر از چیزی که فکرش رو میکردم.
بچه خوبی بود؟
حیوون شجاعیه. صدایی هم ازش در نمیاد.
ولی از اون گوشه تکون نخورد. نگهبانی میداد.
ممنون که مراقبش بودی.
- ساعت چنده؟ - حدود هشت.
هشت؟
من میرم کالهوندا، فروشگاه.
تریسا چطوره؟ حالش خوبه؟
بهتره. ولی همهاش یه چیزی میخواد.
بیا. اینم واسه جشن، البته وقتش که برسه.
به زودی. ممنون مایک.
ممنون. میبینمت.
سلام.
مایک!
به باغچهات آب دادیم. گوجهها داره در میاد.
ممنون!
[پرونده بازیگر گمشده]
وایستا.
امشب کلاسیک میزنی؟
واسه من واضحه.
اسمرالدا یا استرلا.
شروع نکن. اسمش میشه خوآنا.
اسم عجیبیه عزیزم. عمه جینی. نظر تو چیه؟
نظر تو چیه مایک؟ چی رو ترجیح میدی؟
اونی که سرش به توافق میرسید.
دوست ندارم ملت روی چیزی اسم بذارن.
اسم اسمه دیگه. تمام.
پاتون راست میگه.
بعضیهامون متاسفانه...
اسمی بهمون داده شده که روش فکر نشده...
و ربطی به اسم واقعیمون نداشته.
اسم من رو گذاشتن روفینو.
تقریبا هیچکس نمیدونه.
عجب اسم مزخرفی. روفینو.
ولی خوشبختانه پاتون صدام میکنن.
تو هم اینطوری شدی مایک؟
نه واقعا...
مایک میشه میگل. ولی به انگلیسی.
وقتی اومدم اینجا همسایه آمریکاییِ روانیم چارلی...
دائما من رو مایک صدا میزد.
و بخاطر همین روم موند.
تریسا...
زیاد به خودت فشار نیار...
هر چی خدا بخواد اسمش میشه.
خوآنا!
بیا، میسپرمش به تو مایک.
بیا.
آهنگی که دوست داریم رو بزن.
همونی توی فیلم بود.
من هم باهات میخونم.
چطوری بود؟
♪ خورشید در مغرب فرو میرود... ♪
♪ گله به سمت جریان میرود. ♪
♪ پرنده در آشیانه نشسته است. ♪
♪ وقت آن رسیده که پسر گاوچران رویا ببیند. ♪
♪ نور بنفش... ♪
♪ در میان دره... ♪
♪ آنجاست که... ♪
♪ میخواهم باشم... ♪
♪ همراه با سه... ♪
♪ همراه خوبم... ♪
♪ اسلحهام تونی... ♪
♪ و من... ♪
♪ کلاهم را... ♪
♪ آویزان خواهم کرد... ♪
♪ بر روی شاخهای... ♪
♪ از درخت... ♪
♪ برای عشق خود... ♪
♪ برمیگردم... ♪
♪ من و... ♪
♪ اسب و اسلحهام. ♪
♪ جغد شب... ♪
♪ در درخت بید... ♪
♪ نغمه شیرینی... ♪
♪ سر میدهد... ♪
♪ به سمت... ♪
♪ آماریلو میروم... ♪
♪ من و... ♪
♪ اسب و... ♪
♪ اسلحهام. ♪
♪ دیگر گاوی نیست. ♪
♪ که حواسم را پرت کند. ♪
♪ دیگر غریبهای را... ♪
♪ در مسیر نمیبینم. ♪
♪ دور گردنه... ♪
♪ او منتظر من خواهد بود. ♪
♪ منتظر من و اسب و اسلحهام. ♪
♪ من و... ♪
♪ اسب و... ♪
♪ اسلحهام. ♪
میرم بخوابم.
میای عزیزم؟
شب بخیر بچهها.
زیاد طولش نمیدیم.
عجله نکنین. من هم یکم مطالعه میکنم. فردا میبینمتون.
فردا میبینمت.
- خوب بخوابی. - الان میام.
فردا پنج صبح.
هنر منتظر نمیمونه. خودت خوب میدونی.
روم حساب کن پاتون. میام.
- فردا میبینمت. - شب بخیر.
راستی تونی...
و ملودراما؟
خبر داری؟
نه واقعا...
میشه گفت هنوز توی همون نقطه هستیم.
اون روز متیاس اومد پیشم.
دوستانه بهم گفت که مالکین...
بالاخره آشتی کردن و آتشبس کردن.
نمیدونیم چقدر طول میکشه.
خواسته مشترکی دارن. که زمین رو بفروشن.
بهم گفت که زیاد روی تریلر حساب نکنم.
که دائمی نیست.
انتظارش رو داشتیم.
شاید متیاس خواسته گولم بزنه...
ولی به نظر که واقعی میاومد.
وقتی که بچه به دنیا بیاد من و تریسا میریم.
و تو چیکار میکنی؟
نمیدونم
محض احتیاط ماشین رو تعمیر میکنم.
فکر خوبیه.
میرم بخوابم تونی. دیروقته دیگه.
- شب بخیر. فردا میبینمت. - فردا میبینمت.
به سلامتی!
چرا هنرمند میخاو واشینسکی یه روز تصمیم گرفت...
که این شاهکار فیلم نشه، زندگیش بشه؟
گیتار رو ول کن تونی...
بیا بخواب.
[برنامه فردا ساعت ده شب پخش میشه.]
بیا مایک. این مال توئه.
قراره بارون بیاد فولخه. صندلیها رو بیار داخل.
فهمیدم.
با دیدن دودی که...
از انبار پلاستیک بیرون میآمد متوجه شدند...
آتش حالا تحت کنترل است و به کسی صدمه نزده.
چانو رودریگز.
[پرونده بازیگر گمشده]
نامش خولیو آرناس بود. او یک بازیگر بود.
یکی از معروفترین و بزرگترینهای سینمای اسپانیا.
ولی بیست و دو سال پیش...
حین فیلمبرداری یک فیلم...
یکباره ناپدید شد.
فیلمت چطور بود؟
نمیدونم چه جوابی بدم.
دومین فیلمم بود.
یه فیلم ماجراجویی کلاسیک.
خولیو آرناس دوستت بود. چطوری آشنا شدید؟
حین خدمت سربازی آشنا شدیم. توی نیروی دریایی بودیم.
دوباره همدیگه رو توی مادرید دیدیم.
یه عکس از شما دو تا دارم. اینجا خیلی جوانید.
جالبه. توی حیاط زندان گرفته شده.
نوشته شده که...
سلام مکس.
فقط یکم. اصلا نمیتونستم ببینم.
نه، انتظارش رو داشتم.
آره، ممکن بود بدتر باشه.
ضبطش کردی؟
تا جایی که میدونم میتونی پاکش کنی.
پاکش کن.
شب بخیر مکس. خداحافظ.
یه تیکه میخوای؟
- خیلی خوبه. من یکی دیگه دارم. - نه ممنون.
یکم میخوای؟
نه.
مارتا، سلام.
نه، همهچیز مرتبه. دارم گوش میکنم.
چی؟
مطمئنه؟
آنتندهی خوب نیست. صدات رو نمیشنوم.
آره، عکسش رو واسم بفرست.
بعدا بهت زنگ میزنم.
بعدا بهت زنگ میزنم!
آره بابا. حتما بهت زنگ میزنم.
یادت نره عکس رو بفرستی.
میبینمت.
کسی مُرده؟
چی؟
کسی مُرده؟
نه.
منم مارتا. صدام رو بهتر میشنوی؟
توی دریا بودم. صدات رو نمیشنیدم.
الان یکم بهتر میشنوم.
آره، عکس رو دیدم.
آره، خیلی شبیه بود.
خیلی.
کی بود؟ چهار روز پیش؟
نه، روستا رو نمیشناسم.
از اینجا خیلی دور نیست. میتونم برم.
چی؟
بلن. بلن گرانادوس.
کارگر اجتماعی.
آره. توی خونه سالمندان.
مطمئن بود که خولیو بود؟
خیلیخب. ممنون مارتا.
بدبخت شدیم کالی...
واقعا بدبخت شدیم.
تریسا!
- خیلی لوسش نکن. - نه.
کی برمیگردی مایک؟
امیدوارم زود برگردم. ولی واقعا نمیدونم.
- خداحافظ تریسا. - خداحافظ مایک.
[خانه سالمندان]
- بلن؟ - بله، گارای؟ کارگردان؟
آره، اسمم میگله.
خوشوقتم میگل. خوشحال شدم اومدی.
بیا بریم داخل.
چطوری؟
- بله؟ - پیدا کردن اینجا سخت بود؟
یکم. خیلی نه.
صبح بخیر.
- سلام دیگو. - صبح بخیر.
- امروز چطوری؟ - خوبم. تو چی؟
- خوبم. - ممنون.
از این طرف.
- صبح بخیر. - بلن.
- گوش میکنم ویسنته. - باید باهات حرف بزنم.
- اینجا منتظرم باش. برمیگردم. - مطمئن باشم؟
- آره. همه چیز مرتبه؟ - آره.
صبح بخیر.
صبح بخیر.
از این طرف.
- بلن. - بله؟
کی میری با خانواده دیگو حرف بزنی؟
- بهش بگو دارم میام. - باشه.
خداحافظ.
- صبح بخیر. - سلام بلن.
- سلام کارمن. - صبح بخیر.
اونجا. اگه میخوای وسایلت رو بذار اونجا.
آره.
خب...
بالاخره اومدی میگل.
واست توضیح میدم.
من خیلی تلویزیون نگاه نمیکنم. ولی این برنامه رو دوست دارم.
و وقتی که قسمت این بازیگر رو دیدم باورم نشد.
باورم نمیشد.
چندین بار تماشاش کردم.
فکر میکردم خیالاتی شدم.
ولی اصلا اینطور نبود.
اون بازیگر قطعا کسی بود که هر روز اینجا میدیدمش.
نمرده بود. اینجا بود.
سعی کردم با...
مارتا سوریانو حرف بزنم. بهش زنگ زدم.
اوایل جوابم رو نمیداد.
ولی من کلهشقم، واسش نامه نوشتم.
عکس رو واسش فرستادم و فورا باهام تماس گرفت.
آخرش همهچیز درست شد.
عکس رو واست فرستاد؟
آره، واسه همین اومدم.
قضیه مال خیلی وقت پیشه، حافظهاش رو از دست داده...
یادش نمیاد کی بوده و از چیزی خبر نداره.
ولی گمونم خودش باشه. خولیو آرناس.
مطمئنم چون یه مدرک دیگه هم هست.
یه مدرک دیگه؟
عکسی که از دختر کوچولو توی برنامه تلویزیونی دیدیم.
همونه. من دیدمش.
اون یه عکسی داره.
وقتی اومد چیزی به جز این عکس نداشت.
مطمئنی همون عکس بود؟
دختر کوچولوی چینی با بادبزن.
توی یه...
دفتر خوشنویسی نگهش داشته.
خیلی اوقات با اون دفتر دیدمش که...
به عکس خیره شده.
گمون نکنم بدونه که چرا اون عکس پیششه.
میشه ببینمش؟
بدون این که متوجه بشه.
کاری که میکنیم اشتباه که نیست؟
امیدوارم نباشه.
البته باید عکس رو ببینی.
آره.
ولی اول باید خودش رو ببینم، مگه نه؟
میگل.
خودشه.
مسئول تعمیرات عمومیه.
میگن خدای تعمیر کردنه.
بهش غذا و خونه و حقوق کمی میدن.
فقط که بتونه سیگار بخره.
ولی خودش موافقه. هیچوقت شکایتی نداشته.
ما گاردل صداش میزنیم.
چرا گاردل؟
چون معمولا یه آهنگ تانگو رو سوت میزنه.
میخوام از نزدیکتر ببینمش.
یه فکری دارم.
سر میز کارکنان غذا میخوره.
اگه با ما ناهار بخوری چی؟
فکر خوبیه. امکانش هست؟
معلومه!
میره یکم لیمو بخره.
بیا از این قضیه استفاده کنیم. بهت نشون بدم کجا زندگی میکنه.
فورا عاشق اینجا شد.
خواهرها بهش یه اتاق پیشنهاد دادن. ولی قبول نکرد.
برگشت اونجا و کارگاهش رو درست کرد.
اونجا میخوابه.
بیا بریم.
درست میگفتی.
خودشه...
خولیوئه.
آره.
چیزی که غافلگیرم کرد نگاهش بود.
نگاهی که به من کرد.
جوری بهم نگاه کرد که انگار...
غریبه بودم.
باید به بناویده زنگ بزنم.
عصبشناس. دکتر بناویده.
خواهران توی باغ منتظرمونن.
میای؟
آره، بیا بریم.
ماریا آمارو. به بخش پذیرش.
ملاقاتی داری.
ماریا آمارو به پذیرش.
ملاقاتی داری.
گفتی اسمش چی بود؟
خولیو. خولیو آرناس.
بازیگر بوده.
میشه ازش برامون بگی؟
خیلی چیزها میتونم از دوستم براتون بگم...
ولی در مورد گاردل چیزی نمیدونم.
ازش چی فهمیدید؟
بهمون گفتن که یه مهاجر غیرقانونیه.
ولی مهاجر عجیبی بود، معمولا خیلی حرف نمیزد...
ولی همیشه اسپانیایی حرف میزد.
سه سال پیش توی موتریل پیداش کردیم. آفتابسوخته شده بود.
بردنش بیمارستان سانتا آنا. اتاق اورژانس.
مدارکی همراهش نداشت. فقط یه کیف...
یه سری لباس و وسایل.
فهمیدین کجا زندگی میکنه؟
نه.
توی موتریل یه سری فکر میکردن که رهگذر بوده.
یه نفر گفت که توی بندر دیدش...
که منتظر یه قایق بوده که بره سبته.
ممکنه حقیقت داشته باشه...
چون ملوان بود.
یه بار...
داشتیم توی ساحل قدم میزدیم...
و یهویی ایستاد.
یه لحظه به افق خیره شد.
بعد انگشتش رو دراز کرد و گفت...
من به تک تک کشورهای دنیا که...
بندر داشتن سفر کردم. بدون استثنا.
تاریخچه سفری نداشت؟
نه. هیچی.
وقتی اسمش رو میپرسیدیم یه بار یه چیز میگفت...
فرداش یه چیز دیگه.
به نظر دروغ نمیگفت.
خیال میکردم آفتاب باعث شده که...
عقلش رو از دست بده. تا وقتی که بناویده دیدش...
و فهمید که مشکل مغزی داره.
خواهر کونسلو این اسم رو بهش داد.
با گاردل خیلی خوشحاله!
آره، درسته.
اسمش رو گذاشتم گاردل چون آهنگ تانگو میخونه.
امروزه افراد زیادی نیستن...
که بدونن تانگو چیه.
ولی وقتی من جوان بودم...
تانگو میرقصیدم.
واسه همین اسمش رو گذاشتم گاردل.
خب...
تو از یه جای دیگه اومدی...
بگو ببینم...
کارم خوب بوده یا نه؟
عالی بودی.
میدونی خانواده داره یا نه؟
یه دختر به اسم آنا داره. توی مادرید زندگی میکنه.
باید بهش خبر بدیم.
دختر بیچاره! خیلی خوشحال میشه.
ممکنه این عجیب به نظر برسه...
ولی میخوام نزدیکش بمونم...
ببینم چیکار میکنه، چی میگه...
چی یادشه، اصلا چیزی یادش هست؟
هر وقت دوست داشتی بیا.
یعنی دوست داشتم چند روزی...
اینجا بمونم، اگه مشکلی نداره.
تا وقتی که دخترش برسه. که طول میکشه.
میتونه توی اتاق آراچلی بخوابه.
کسی آسیبی نمیبینه خواهر.
باشه. چند روز مشکلی نداره.
تو گاردلی...
اینجا گاردل صدام میکنن.
اسمت این نیست؟
نمیدونم.
ولی میدونی گاردل کی بوده؟
یه نفر که آواز میخونده. گاردل.
تو هم آواز میخونی؟
آره، هر از گاهی.
و چی میخونی؟
♪ مسیر کوچکی که زمان پاکش کرده. ♪
♪ که دید که روزی از اینجا گذر کردیم ♪
♪ برای بار آخر برمیگردم. ♪
♪ برمیگردم. ♪
♪ میام که از دردم برات بگم. ♪
♪ مسیر کوچکی که آن زمان... ♪
♪ پر از شبدر بود. ♪
♪ و شکوفههای نی. ♪
♪ به زودی از تو فقط سایهای میماند. ♪
♪ به زودی از تو فقط سایهای میماند. ♪
♪ سایهای مثل من. ♪
تو اونی هستی که آواز میخوند...
اونی که قبل من آواز میخوند؟
نه.
من میگلم.
میگل؟
ایناهاش.
ایناهاش.
بپوشش.
همیشه همین میشه. چند بار بهت بگم؟
بیا. خوب رفتار کن.
فهمیدی؟
کل زندگیش پابرهنهست.
دیوانست.
آنا.
خودشه. پدرته.
[یک پیام ناخوانده]
الان با بناویدس حرف زدم. ظهر توی خونهاش منتظرته.
اولین بار حدود سه سال پیش دیدمش.
توی بخش مراقبتهای ویژه بود.
تشخیص دادم که...
یه مشکل عصبی داره...
که در اثر الکل به وجود اومده.
ممکنه آسیب دیده باشه...
چیزی که بهش میگن «یادزدودگی پسگستر».
که کل زندگیت رو در یه لحظه فراموش میکنی.
به نظرتون چه وقتی رخ داده؟
وقتی که ناپدید شده...
یا بعدش؟
منطقیه که فکر کنیم وقتی که ناپدید شده رخ داده...
وقتی که نتونسته به صحنه فیلمبرداری برگرده.
چرا این سوال رو میپرسی؟
به نظرت چه اتفاقی افتاده؟
گاهی اوقات که خودم رو جاش میذارم...
این فکر به ذهنم میاد.
ولی اگه اینطور باشه...
ناپدید شدنش داوطلبانه بوده...
قبل از حادثه.
چطور به این نتیجه رسیدی؟
واقعا نمیدونم.
تازه یه مشکل دیگه هم داشت.
ریشهاش رو نمیدونیم.
ولی الان همه چیز عوض شده.
اسم واقعیش رو میدونیم.
مگه یه اسم چیه؟
سوال خوبیه.
شنیدم که تو نویسنده هستی.
این پرونده شامل کل زندگی دوستت نمیشه.
میتونی واسش یه کاری بکنی.
بهش کمک کنی که چیزی که فراموش کرده رو به یاد بیاره.
چیزی که گفتم رو فراموش نکن.
حافظه خیلی مهمه. درسته.
ولی ما فقط حافظه نیستیم.
احساس هست...
ادراک.
و اونجاست که تو و خانوادش نقش ایفا میکنید...
میتونید محرکش باشید.
روحش رو بیدار کنید.
روحش رو؟
آره، هرچند ممکنه که...
این اصطلاح برای بیانش یکم قدیمی به نظر برسه.
نه، اصلا.
وقتی که رفتم خونه سالمندان دیدنش رو یادمه.
اولین بار ازش پرسیدم که...
احساس زنده بودن داره یا نه.
جوابم رو نداد.
اصرار کردم.
بهم گفت که چیزی در موردش نمیدونه...
که نمیدونه معنیش چیه.
کمکی از دستم برمیاد؟
خواهر کونسلو گفت که برام خوبه.
دقیقا چه کاری رو بلدی؟
من یه باغ سبزیجات دارم.
خب برو ازش مراقبت کن.
نمیتونم. باید یه مدت اینجا بمونم.
فقط یه جا هست و من هم قصد ندارم بمیرم.
واسه پیرهای کوچولوئه. اونهان که دارن میمیرن.
نشونم بده.
دستهات رو نشونم بده.
دستهات!
خوبه...
دستهات به درد کار میخورن.
تقریبا مثل منن.
من رو نمیشناسی؟
من رو نمیشناسی؟
نمیدونم.
بیا...
باید یه دیوار رو رنگ بزنیم!
برو یکم آب بیار.
گاردل!
از کجا یاد گرفتی این گرهها رو بزنی؟
خود به خود یاد گرفتم.
میدونی بهش چی میگن؟
گره ملوانی.
این گره رو با هم یاد گرفتیم.
ببین...
ملوانهای درجه یک هستیم.
روی «رایو».
قایقمون.
اسم روی برچسب رو ببین.
نوار؟
آره. روی اون نوار.
چی نوشته؟ «رایو رو نابود کنید.»
اون منم. میگل گارای.
این هم تویی. خولیو آرناس.
اون من نیستم.
نه.
اون هم تو نیستی.
من نیستم.
گره بولین.
- آنا! - سلام میگل.
- پیدا کردن آدرس سخت بود؟ - نه.
توی خونه سالمندان زندگی میکنی؟
میخواستم نزدیکش باشم.
خواهران خیلی بهم کمک میکنن.
سه شب اتاق گرفتم. نمیدونم کافیه یا نه.
ببین.
این عکس چیه؟
چیاو شوئه.
توی فیلم بود. این عکس اصلیه.
حتما حین فیلمبرداری گرفتش.
جالبترین بخشش اینه که...
حدود بیست سال...
نگهش داشته.
تو رو میشناسه؟
گاهی اوقات حس میکنم میشناسه.
شاید هم تصور میکنم.
فقط یه لحظه اینطوریه.
اکثر اوقات طوری بهم نگاه میکنه...
که انگار دیوارم. یا اصلا نگاهم نمیکنه.
اصلا نمیدونم چرا اینجام.
چرا اینجایی؟
شاید چون پدرمه.
پدرته.
آره.
شاید من رو بشناسه و حافظهاش برگرده.
ولی میترسم که من نشناسمش.
اگه فایدهای نداشته باشه چی؟
ممکنه.
ولی به نظرم باید سعیمون رو بکنیم.
بریم خونه سالمندان؟ دور نیست.
آره. بریم.
چراغ روشنه. حتما بیداره.
ترجیح میدم تنها برم.
منم، آنا.
منم، آنا.
صبح بخیر.
گربه رو دوست داری؟
آره.
هر روز بهش غذا میدم.
همیشه اینجا بودی؟
کی؟ من و گربه؟
نه، تو.
همیشه نه.
خیلی جاها مجبور شدم زندگی کنم.
حتی توی چین.
اینجا رو بخاطر دریا دوست دارم.
بچه داری؟
نه، ندارم.
خب خبر ندارم.
میدونی چند سالته؟
بهم گفتن حدود هفتاد سال.
جوری میگن که انگار مطمئن نیستن.
من هم نیستم.
اینجا پر از آدمهای پیره.
تو از خواهران نیستی نه؟
نه.
صرفا داشتم رد میشدم.
خیلیخب.
دارم میام.
عصربخیر.
با گاردل چطور پیش رفت؟
خوب.
بلن بهم گفت که آنا میخواد زود برگرده مادرید.
حیف شد.
بهش بگو نگران نباشه.
آرام باشه.
پدرش اینجا خوبه. من مراقبش هستم.
بهش بگو.
بهش میگم خواهر.
این رو از طرفم بده بهش.
این وسایلیه که حین پیدا کردن گاردل...
همراهش بود.
بعد یه مدت فرستادنشون بیمارستان پیشمون...
و من هم نگهشون داشتم.
نزدیک بود فراموششون کنم.
به نظرم بهتره پیش آنا باشن. نه؟
آره، میدم بهش.
اگه سردت بود بگو یه پتوی دیگه بهت بدم.
ما خیلی پول نداریم...
ولی پتو کم نداریم.
این پیغامگیر مکسه. الان در دسترس نیستم.
لطفا بعد از صدای بوق پیغام بذارید.
ببخشید که انقدر دیر بهت زنگ زدم مکس. ولی مهمه.
باید یه لطفی بهم بکنی.
اون دوتا سکانسهای فیلمم رو بردار و بیار اینجا.
میخوام پخششون کنم.
برای خولیو.
آره، خولیو. درست شنیدی.
زندهست. همه چیز رو برات توضیح میدم.
آدرس رو برات میفرستم. یه خانه سالمندانه.
روت حساب میکنم، دوست من.
میدونی چی بیشتر از همه غافلگیرم کرد؟
این.
این شاه.
پدرم شطرنج بازی میکرد؟
نه، شطرنج نه.
همه اینها رو بگیرم؟
خواهر کونسلو گفت که مال توئه.
پدرم یه روز رفت و دیگه برنگشت.
دیگه گمون نکنم که برگرده.
صبر کن آنا.
دیشب طوفان بیدارم کرد و دیگه خوابم نبرد.
یه فکری به سرم زد.
وقتی این شاه رو دیدم دیگه از ذهنم بیرون نرفت.
گمونم توی ذهن پدرت...
یه چیزی در مورد این عکس هست...
که این همه سال نگهش داشته.
عکس و شاه.
شاه غمگین...
مال فیلمی بود که مشغول فیلمبرداریش بودیم.
شاه غمگین.
به نظرم یه نشونهست.
- نشونه چی؟ - همین رو میخوام بفهمم.
پدرت حافظهاش رو از دست داده...
ولی خودآگاهش رو نه.
اگه آخرین فیلمی که بازی کرده رو ببینه چی؟
یکم ازش مونده، ولی مهمه چون آخرشه.
چیزیش رو ندیده. حتی راشها.
و کجا قراره ببینشون؟
- اینجا. - اینجا؟
آره.
دیشب به یه دوست زنگ زدم.
چند ساعت دیگه...
همراه سکانسهای فیلم میاد.
میخوام پدرت ببینشون.
- ممکنه کمک کنه؟ - نمیدونم...
ولی توی این سکانس...
همراه دختریه که توی عکسه.
پیش هم هستن.
حرف میزنن، راه میرن.
دوباره خودش رو مثل قبل میبینه.
لطفا بهش فکر کن.
اگه برگرده تریسته لهروی یه چیزی رو میفهمه....
که این عکس از کجا اومده که...
این همه سال همراهش بوده.
نمیدونم بهت چی بگم.
میتونیم توی یه سینما پخشش کنیم.
یکی نزدیک هتلت هست.
بسته شده ولی وضعیتش خوبه.
یه لحظه مارتا.
نرو آنا.
دارم بهت گوش میدم.
فکرهای عجیبی داری رفیق.
نزدیک بود که قبول نکنم بیام.
بیست کیلومتر راه ترافیک بود.
شانس آوردیم کومانچیها حمله نکردن.
[میدان سینما]
میرم روشنش کنم.
یکم خراب شده. حالا میبینی.
همه چیزش مثل وقتیه که تعطیل شد.
بیاید داخل.
پدر بزرگم این سینما رو درست کرده. خدا رحمتش کنه.
کارش رو از جوانی شروع کرد...
همه جا فیلم پخش میکرد. با ون میاومد و میرفت.
نظرت چیه؟
از مال من وضعیتش بهتره.
این یکی هنوز کار میکنه.
اجازه هست؟
این پروژکتورها تمامی فیلمهایی که...
این ناحیه فیلمبرداری شدن رو پخش کردن.
خیلی سال گذشته. هر روز فیلمبرداری بود.
راشها.
پرووینی هم همین رو گفت. همه ایتالیایی بودن...
از اونهایی که دستهاشون رو تکون میدن.
فیلمهای وسترن درست میکردن.
عالیه رافائل.
نمیدونم هدفت چیه پیرمرد.
که فیلم معجزه کنه؟ بیخیال رفیق.
معجزههای سینما...
بعد مرگ دریر از بین رفتن.
از من بشنو...
یه آدم متخصص. نه با ایمان.
واسم سواله که عقلت کجا رفته.
آرناس دیگه خیلی وقته مُرده. ولی خوب میدونه چی میخواد.
وقتی دیشب باهاش شام خوردم فهمیدم.
فقط به خواهران اعتماد داره. انگار که مادرشن.
سرزنشم نکن مکس.
سرزنشم نکن. سرزنشم نکن.
بیا یکم جارو بزن. واست خوبه.
میرم باتری رو از ماشین بیارم.
الان میام.
نمیدونم چطور تونستی این کار رو بکنی.
گاردل، برای اولین بار با خواهرش!
حتی سوریانو هم هست.
نتونستم قبول نکنم. میخواست خولیو رو ببینه.
آخرش.
آخر چی؟
آخر فیلم.
البته. اینجا سیگار نکش.
چیزی که صبح بهت گفتم رو فراموش کن.
ممنون مکس.
هرچیزی که گفتی...
داستانهای بیپایانت...
با ایمان عزیز...
دیگه به امثال تو نیازی نیست.
یک بار برای همیشه...
کاری که باید رو بکن.
بیا، منتظرتن.
- سلام همگی. - سلام.
ممنون که اومدید.
خواهر کونسلو، لطفا یکم بیا نزدیکتر.
لطفا بشینید.
- بلن؟ - بله؟
مارتا.
اونجا بشین.
ممنون.
آنا.
روی صندلی چهارم بشین.
گاردل.
گاردل.
رافائل، در لطفا.
مکس!
برو.
اونجان.
آقای لوی.
جودیت؟
اسم من چیاو شوئه.
دختر کوچولوم...
دختر عزیزم...
این هم از این...
خودت رو...
در دریا نینداز...
چون که...
دریا...
وحشیه...
تو رو میبره.
بذار من رو ببره.
من رو بکشه.
بذار ببره.
به اعماق.
تا مرا قورت دهد...
ماهی سیاه.
که مرا از عشق نجات دهد.
«مترجم: «تارخ علیخانی
[چشمانت را ببند]
ارائهای از سینما دریمینگ @CinemDreaming
جستارهایی دربارهی سینما، جاست مووی @just_movieeee
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.