All language subtitles for Passion.of.Love.1981.DVDRip-[MediaSity]

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew Download
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian Download
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian Download
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

تقديم به تمامي پارسي زبانان دنيا Mas_ja2007@yahoo.com

زمستان سال 1862 زمان شادي غير متعارفي در زندگيم بود

جنگ تموم شد

گاريبالدي مجبور به عقب نشيني شده بود

...جوانه امپراطوري ايتاليا، يکباره متحد شده و

ديگر کسي براي کشتن به من حقوق نميداد...

فقط افراد آموزش ديده که مي کشتند و کشته ميشدند، زماني که لشگر نياز داشت

علاوه بر اين، با کلارا آشنا شدم

يک مسئله عشقي هميشه با يک نگاه شروع ميشه

کلارا مهربان و ناراحت بود

يک گستاخي درباره ارتباط يک مورد عشق شاد هست

شايد بخاطر اينکه چنين داستان هايي خودشون رو تکرار مي کنن

و افراد معدودي که هرگز دوست داشته نشدند، يا به مقدار خيلي جزيي دوست داشته شدن

که موضوع اونا رو ميشه ناديده گرفت

با عجله به دنيا اومدي؟ من در 16 سالگي ازدواج کردم

مي بيني، دليل بيشتري بر حماقت من

تو خوشحالي رو تجربه مي کني درحاليکه در 15 سالگي انکارش ميکردي

ازت ممنونم

لباست رو در ميارم. خدمتکارت ميشم

من خدمتکار تو هستم

تنظیم و هماهنگی از رامینو ❂raminkalhori2000@gmail.COM☯

چشماتو ببند

گفتم نگاه نکن

قبل از آشنايي مون زمان خيلي زيادي رو از دست داديم

قبل از اينکه حتي بدونيم وجود داشتيم

مي تونستم جوونيم رو صرف تو کنم

کاملاً

سرما نخوري

موضوع چيه؟

سروان جورجيو باچيتي

بدين وسيله شما به تيپ چهارم مرزي فرستاده ميشين

در عرض دو روز در پست جديد خود اعلام گزارش کنين

عشق زندگيم، حالا ما از همديگه خيلي دوريم

ديروز، توي پارک

فهميدم که تو اشک هات رو از من مخفي ميکردي

بذار اعتراف کنم که به نوبه خودم

در اون دسته اي که منو اينقدر از تو دور کرده، منم گريه کردم

شب بخير، آقايون

گريه علامت ضعف نيست

اگر هم اينطور باشه، پس شيرين ترين نوع علامته

مفتخرم که آزار و اذيتم به تو تموم شده

چيزي که خيلي ناراحتم ميکنه

اينه که با وجود من در کنارت، تو خوشحال بودي

مي ترسم که در تنهايي خودت

پيوندي که کمکت کرد قطعش کني رو دوباره تجديد کني

نه، کلارا، خودتو مجازات نکن

بي خيال قوانين بشري باش

بهشت با عاشقان مهربون تره

قوانين بهشت بخشنده تر و عادلانه تره

...اونا به زني که

وجهه خوب خودش رو بخاطر مردي که عاشقشه، قرباني ميکنه، احترام ميذارن

زناي محصنه مي تواند حقوق طبيعي يک زن را به او بازگرداند

و جامعه و ازدواج

او را طرد مي کند

خيالم رو راحت کن. احساس از دست دادنت رو ازم بگير

هر شب، درباره تو فکر خواهم کرد

هر روزي که مرخصي بگيرم واسه ديدنت ميام

ما دوباره همديگه را در اطاق کوچک مان خواهيم ديد

جايي که در آن خيلي خوشحال بوديم

قلبم دوباره براي تو خواهد تپيد

و هداياي بسياري که تو به من دادي را به يادم خواهد آورد

اندام جوانت، زيبايت

تحمل جدايي ما حتي سخت تر ميشه

خداحافظ همين حالا

بخاطر اين افکار گيج کننده معذرت ميخوام، اما همانطور که خوابش را مي ديدم نوشتم

براي بودن در کنار تو، مردن روي پايت

جاي ديگري زنده نخواهم بود

:حالا سوگندم رو گوش کن

زنده موندنم بخاطر توست

بايد تمام مخلوقات ديگر را فراموش کنم

تو دين من خواهي بود

...سروان باچتي، پس يک ستوان

در کريمه جزء نيروهاي ما بوده

...بر طبق استشهاد نامه

...در سباستوپل، او جان يک سربازي که...

توسط نيروهاي روسي اسير شده بود را نجات داد...

...ستوان در حال برگشت، زير آتش دشمن

يک سرباز مجروح رو سوار يک اسب ميکنه و اون به اردوگاه برميگردونه...

گزارش واقع درسته؟

بله، سرهنگ

اما من اونو به اردوگاه برنگردوندم چون گردان ما

از دست سواره نظام روسي در حال فرار بود...

احترام قبل از افتخار

دکتر، حق با منه؟

...بله، دماستينيس گفته که بهتره

...زماني که بخاطر فرارش از دست نيروهاي مقدونيه...

مورد انتقاد شديد قرار گرفت، گفته که

...سربازي که فرار مي کنه

زنده ميمونه تا يک روز ديگه بجنگه...

در واقع. سروان الان اينجا در ميان ماست

خوب، در جهان متمدن چه خبره؟

در واقع، سرهنگ

ما اينجا تنها مونديم

دور از زندگي، دور از افکار و همه چي

ما هر کدوم زندگي خودمون رو داريم

تو ديشب در غذا خوري با ما شام خوردي، مگه نه؟

من بعد از شبانگاه رسيدم. غذا خوري بسته بود

اونجا واسه افسران جزء هست که غذاي خوب رو نمي شناسن

بيا در ستادم با ما غذا بخور

من يک غذا خوري واسه خودمون درست کردم

اما تهيه غذاي خوب اينجا کار سختيه

...در خاک کوهستان، مخصوصاً سبزيجات

پژمرده رشد ميکنن...

با اين وجود مي تونم يک غذاي خوب فراهم کنم

در سن من، اين يعني يک دستوري لازم الاجراي خوشايند

از همراهي و گفتگو لذت خواهي برد

درسته، دکتر؟

قطعاً

سروان، تا جايي که به ياد داري، تيز بيني و طنز

در فکر نظامي با هم بيگانه هستن

با همه نوع آشنا ميشي

در کنار من، يک دکتر متوسط بلافاصله چيز کمي رو هم که مي دونست فراموش مي کنه

با سرگرد تاراسو آشنا ميشي

که ميتونه از ته دل بخنده

در مراسم تشييع جنازه مادرش، اول غذاش رو خورد

و مادرش رو با گالن شراب معموليش شستشو داد

سروان ريولتي: آرامترين افسران

اون بهترين توضيح کلمه سکوته

اون فقط در سالن بيليارد زنده ميشه

سروان باجي، افسر دامپزشک ما

اسب ها ممنون استعدادهاي اون هستن، حتي در لحظات مرگشون

من سرکه هم اضافه کردم، اما درخت جوزي در کار نيست

مهارت آشپزي اون

...براي هميشه...

به دليل کمبود مواد خوب بي نتيجه موند...

هيچ تماسي از رييس ستاد نشده

فقط يک نامه، که مجبور نبودم جواب بدم

دستورات من گزارش دادن اينجاست

تو به اونا يک يادداشت تشکر بدهکاري

اون جاي سيگنورا فوسکاست

اون دختر عموي منه

من خانواده اي ندارم

اونم نداره

بنابراين اون با من زندگي ميکنه

آدم بيچاره، سلامتيش

مشروط به شرايط معينه. واقعاً منو نگران ميکنه

اون بطور متوسط

هفت روز هفته رو در تختخوابه

امروز اصلاً حالش خوب نيست

اما يک روزي، اون واسه صرف غذا به ما ملحق ميشه. اون مثل يک گنجشک غذا ميخوره

چرا مينگتي

دلا روور رو به عنوان وزير جنگ نگه داشته؟

ما در 21 سالگي در السنادريا با هم دعوا کرديم

الساندريا. منم اونجا خدمت کردم

فرمانده ما مچ همسر جوانش رو

در حال لاس زدن با آجودان مخصوصش گرفت

اون هنوز هم اونجاست

زنه ترسيد و غش کرد يا اينکه وانمود کرد

سرگرد

فيوران، ژنرال داد زد

"تو داشتي همسرم رو مي بوسيدي"

اون بيچاره، که زنه توي بغلش بود، داد زد

"بله، ژنرال، قربان"

"اما زبان هاي ما اصلاً بهم نخورد"

به خط بشين. نظام از راست

فاصله رو حفظ کنين

سروان، آماده رژه. ميخواين نگاه کنين؟

ستوان، لازم نيست

من کاملاً بهت اعتماد دارم

ممنونم، جناب سروان

کلاراي من

در طول فشارهاي مسخره نظم و انضباط نظامي

هنري که فکر رو از طريق تمرين جسماني از بين ميبره

و با وسايل خشونت آميز شيره روح رو ميکشه

من درخاطراتم به تو پناه ميبرم

به صدايت، به نامه هايت

نامه هايي که من واسه تو مي نويسم. از اسم تو کمک ميخوام: کلارا

من در جشن تولد پسرم اونجا بودم

اما دليل واقعي اينکه به اون استوديوي عکاسي رفتم

اين بود که يک عکس از خودم داشته باشم که واست بفرستم

مي بيني؟ دارم بهت لبخند ميزنم

اما مجبور شدم جلوي قلبم رو بگيرم

دستور ميداد که چشمام گريه کنن

اون عاشق کتاب خوندنه. من نمي تونم به حد کافي کتاب پيدا کنم که بهش قرض بدم

تو چند تا کتاب نداري که بهش قرض بدي؟

قطعاً. من چند تا کتاب آوردم. خوشحال ميشم که در خدمت دختر عموي شما باشم

اميدوارم که اين کتاب ها واسه ايشون جالب باشن

از زماني که چاپ شده

اون حتي کتاب هاي راهنماي نظامي رو هم ميخونه

سرهنگ، قبل از اينکه اون بياد من کتاب ها رو ميارم

فوسکا امروز در تختخوابه. کتاب ها رو بعداً به من بده

اما نبايد بذاري که خرد بشه

حالا که اينقدر عادت کردي که از زندگي

و از تفکر دور باشي، همانطور که سرهنگ ميگه، دلت واسه شهر تنگ ميشه؟

زندگي اونجا کاملاً فرق ميکنه

بخاطر يک چيز

تو صدها چهره رو در خيابان ميبني

و حداقل نصف اونا

لب هاي قرمز گلگون دارن، که بوسيدن داره

اين بيشتر از سن سروانه

تا جايي که مربوط به ماست

من با شما موافق نيستم

چوب هاي خشک بهتر از چوب هاي سبز ميسوزن

ريزايتو (غذايي از برنج و پنير) بدون مغز ريزايتو نيست

به هر حال، معروفه که قلب يک زن

... نسبت به...

رژه يک سرباز تا راه رفتنش حساس تره

يک حيوون شش پا از حيوون دو پا سريعتر ميره

نگران نباش. دختر عمومه

تا چند دقيقه ديگه تموم ميشه

من نمي تونم کاري واسش بکنم، اما يک دکتر

هميشه ازش انتظار کمک ميره

بهش عادت ميکني

بعضي اوقات اتفاق ميفته

بطرز شگفت انگيزي، از وقتي که تو اينجا هستي اين اولين باره که اين اتفاق ميفته

اون يک مجموعه متحرک از هر بيماري قابل تصوره

تا جايي که من متوجه شدم، يک پديده بي نظيره

من حتي نمي تونم تمام بيماري هاي اونو تشخيص بدم

نمي دونستم صداي انسان ميتونه اينقدر بطرز غير عادي وحشتناک باشه

عصبيه

هسيتريکال کلمه مناسب تريه

اون مستعده زود رنجي هميشگيه

مثل اينکه تمام تارهاي عصبيش باز شده

پسر عموش بنظر نمياد که خيلي نگران باشه

اون تسليم شده. هيچ کاري نميشه براي فوسکا انجام داد

جونش در خطره؟ بعيد مي دونم

اون خيلي ضعيفه، بدنش انرژي نداره که يک بيماري مهلک رو توليد کنه

يک چيز عجيب براي گفتن

چرا؟

هر پيروزي، يا مرگ، نتيجه يک مبارزه است

در مورد فوسکا، تمام اون بيماري ها همديگه رو خنثي ميکنن

اون در خطر نيست، مگر اينکه

مگر اينکه يک چيزي تعادل رو بهم بزنه

اون معجزه آسا و ضعيفه

اگه اينقدر بيماره، چرا هميشه سر ميز جا داره؟

مثل اينکه قراره بزودي حالش خوب بشه؟

چون ممکنه يک نقطه شکستي در بيماريش باشه

ممکنه اون پايين بياد و واسه يک وعده غذا بدون نگراني به ما ملحق بشه

زندگي اون اينجا به تنهايي

مي تونسته يا يک زماني ميتونه

معشوقه سرهنگ باشه؟

بعيد مي دونم

در واقع

مي دونم که نبوده

اون جوانه؟

اون 29 سالشه

زيباست؟

باهاش آشنا ميشي. خودت قضاوت کن

قربان، سرهنگ دنبال شما ميگشت

سروان، ما اينجا در بهترين موقعيت هنگ هستيم

گفت که در دفترش منتظر شما ميمونه

اول به اطاقم ميرم

واي نه، در اطاق اون

ميخواستين منو ببينين؟

بله. اون همين چند لحظه پيش کتاب ها رو تموم کرد

بهت که گفتم. اون حريصانه کتاب ميخونه

گفت که اگه صبور باشي، اون خودش براي تشکر ازت مياد

مايه افتخارم که منتظر ايشون باشم

اين کار... هرگز يک لحظه استراحت نداره

ژوليت، يا هلويز جديد

قدرت هاي آسماني، چون من روحي براي درد کشيدن دارم

خوشبختي را نصيبم کنيد

عشق همراه با درد رضايت آشفته اي را براي جايگزيني با شادي پيشنهاد مي کند

سيگنورا فوسکا خيلي متاسفه

اون حالش خوب نيست و نمي تونه واسه ديدنت پايين بياد

لطفاً سلام منو به ايشون برسونين

سواري رو يادت ميدم. وقتي که ياد گرفتي

پات رو بده من

پاي چپ

کجا ميري؟

برگرد. بعد از افتادن، آدم بايد بلافاصله دوباره سوار بشه

تو مي توني انجامش بدي. خونسرد باش. سوار شو

خوبه. بشين

خوب حرفمون به اينجا رسيد که يک ميهن پرست ايتاليايي

با شورشيان لهستاني عليه سلطه روس ها مي جنگيد

ستوان نولو از برگامو، مردانه وارد ميدان جنگ شده

اون يکي از انسان هاي واقعي

عضو گروه 1089 نفري پيراهن قرمز هاي گاريبالدي بود

ميخواستم که ببينمت

و شخصاً بخاطر اون کتاب ها ازت تشکر کنم

من عاشق رمان روسو شدم

اون کتاب پر از زيبايي معنوي و پرهيزکاريه

لذت بردم

متوني که تو زيرشون خط کشيده بودي، دوست داشتني ترين قسمتش بود

و همينطور غم انگيز ترين قسمت

من درباره بدبختي

از تجربه شخصي خودم خبر دارم

تو مي دونستي که روسو

با پرهيزکاري در کتاب هاش به حدي ارتباط پيدا کرده بود که

اون 5 کودک رو از نوانخانه اي در پاريس به فرزند خواندگي قبول کرده؟

پسر عموم نگفت که تو و من

هر دو عشق کتاب خوندن داشتيم؟

اون گفت که مطالعه اشتياق شما بوده

يادم رفته بود

ياد گيري جامعه خوشبخت نيازمند محدود کردن خوشبختيه

تنها راه نجاتم فرار از واقعيته

ايجاد زندگي هاي جديد واسه خودم، خيلي خواب ها ديدم

براي فهميدن اينکه چرا من بايد به اون قانون پايبند باشم

سروان، تو بايد بهم نگاه کني

اعصابم خورد شده که تو رو اينطوري وارد بحث کنم

با اين وجود

...مي فهمم که در کنار من، آدم ميتونه شجاعانه ...

در راه هاي با دشواري زياد ريسک کنه...

قصر رو ديدي؟

قصر چي؟

تو چند روزه که اينجايي، اما هنوز چشماتو باز نکردي

تو هم خواب مي بيني، مثل من؟

بعضي اوقات

اونجا يک خرابه است

واسه همينه که اينقدر دوست داشتنيه

پسر عموم بهم قول داد که امروز عصر منو بيرون ببره

اگه بخواي با ما بياي

اگه به ما افتخار بدي

صادقانه بگم، امروز نمي تونم

با کمال ميل ميام

چطور مي تونم با

بطور وقيحانه اون بدبخت پست رو توصيف کنم؟

بد شکلي هاي اون

...رنج هاي اون شبيه يک حضور فاسد...

در اون پادگان احمقانه نظامي بود

جايي که اعمال فشار مي تونست بطالت رو شکست بده اما خستگي رو نه

منطقه جنوب هنوز هم در زير حمله راهزنانه

که در کوهستان مي جنگن

اين خائن ها از پشت سر به لشکريان ما حمله مي کنن

اين رفتار راهزنان بايد مورد مطالعه قرار بگيره، نه اينکه سرکوب بشه

اين اتفاق رايجه

شورش در شرايط التهابي جامعه انجام ميشه

اين شورش توسط ملاک گستاخ حمايت ميشه

اونا فقط راهزن نيستن

بلکه، روستاييان، زنان، پيرمردان و بچه ها هستن

سربازان بوربون هنوز هم به فرانچوس دوم وفادار هستن

راهزن راهزنه

ميشه مراقب دختر عموم باشي؟

با کمال ميل، سرهنگ، البته

بلدم چطوري راه برم

پسر عموم هنوزم با من مثل يک بچه رفتار مي کنه

در آخرين سفرش، اون شکل هاي کاغذي واسم آورد تا اونا رو ببرم

من بزرگ شدم... با اين وجود قيچي و کاغذ رو دوست دارم

ديروز تو رو ترسوندم

خيلي خيلي متاسفم

متاسفانه، اين حالت بدون اطلاع اتفاق ميفته

حالا انگار حالت بهتره. تو خوبي

خوب؟ نه

بيماري يک حالت عادي واسه منه

همانطور که سلامتي براي تو عاديه

اون مراسم تدفين ناراحتت کرد؟

قسم ميخورم، از مرگ نميترسم

حتي اگه هم بترسم وقت زيادي واسم نمونده

من از تله هاي مرگ ميترسم

امروز يک قصر ديدم

داشتم راه ميرفتم و غرق در عشق خودخواهانه خودم به تو بودم

تو تمام روحم رو تسخير کردي

اولين نامه ات توي جيبم بود

مي تونستم احساسش کنم

نامه ات رو با انگشتام مي خوندم، هر چند کلمات رو از قلبم احساس مي کردم

و اون کلمات از ميان اون ديوارها توي سرم منعکس ميشد

اونا افکار مضري هستن. بندازشون دور

اطرافت رو نگاه کن

به کوهستان نگاه کن

برف، نور

زنده هستن

تماشاي نفس کشيدن، زندگي رو ماوراي خوشبختي ميبره

شادي مطلق وجود نداره

و ناراحتي مطلق هم وجود نداره

فکر مي کنم يک راهي هست که

بين همه ما مشترکه

براي شاد بودن

اون چيه؟

دوست داشتن

منظورت، مهرباني، دوستي، علاقه است؟

نه، منظورم دوست داشتن و عشقه

اتحاد دو روح

افکار و آروزهاي مشترک رو پرورش ميده

عشق... يک

امتياز خاصيه که همه چي رو زيبا ميکنه

اصيل و خالص

وقتي که عاشقي، همه چي تو رو به ياد کسي که دوستش داري ميندازه

حتي طبيعت، حيوانات

افرادي که در کنار اونا هستي

چي شده؟

احساس خوبي ندارم. بيا برگرديم

دستت داره ميلرزه

من تب دارم

سرهنگ، دکتر

چيزي نيست. من هميشه تب دارم

خانم خسته است. ميخواد به خونه برگرده

شايد، چيزهاي احمقانه اي که گفتم

يا تو بطرز باور نکردني ساده اي يا بطور باور نکردني ظالمي

معذرت ميخوام

صحبت با من... درباره شادي و عشق و از اين حرفا

متاسفم. نفهميدم

بعضي اوقات بدون احساس مسئوليت حرف ميزنم

حماقت من بود

نه، ففط بخاطر اينه که من تنهام

واسه اونا، ما رئيس راهزنان هستيم

دولت بايد يک قانوني وضع کنه

قانوني عليه راهزني

مثل قانوني عليه جيب بري يا بي عدالتي

اول دستور، بعد عدالت

پسر عموم منو دوست داره، اما منو درک نمي کنه

بقيه عامه مردم هستن. اونا سرباز هستن

منو ببخش

اونا مودب هستن، اما پشت سرم به من ميخندن

ميگن من هوسباز و نيشدار هستم

نيشخند، يک خصيصه است که مردان دوست ندارن و براي زنان غير قابل تحمله

بذار يک زن زشت تنها بمونه

من مي دونم که تو فرق ميکني

وقتي که اولين بار ديدمت، فکر کردم شايد

بدون اينکه منو مسخره کني، تحملم کني

سروان، خواهش مي کنم، منو رد نکن

مهربانيت رو از من دريغ نکن

مي تونيم دوباره همديگه رو ببينيم؟

پس مي تونم درباره خودم و زندگيم چيزهاي بيشتري بهت بگم؟

سروان، مي تونم؟ من چيزي ندارم

بهت اطمينان ميدم که تو اعتماد و دوستي منو داري

خوشحالم که تو دوستم هستي. بيا

قانون توسط سن پيکا پشنهاد شده توسط وزير دي نيگرو

مطمئنم کار پيکا بوده

سروان، تو مي دوني

احمق

من احمق بودم. يک بچه مدرسه اي

دوستي و اعتمادم؟ براي اون؟ چرا؟

من دکترم، کشيشم؟ يا فاميلش؟

زبونم بايد قطع بشه، مثل ترکيه

من واسه اون متاسفم، اما ميخوام به راه خودم برگردم

قبل از اينکه خيلي دير بشه اين پيوند رو قطع مي کنم

به هر حال، کدوم پيوند؟

من خيلي ميترسم

آره، ترسيدم

اونطوري نگاهم نکن، احمق

سروان، ما 3 ساعت از پادگان فاصله داريم. بايد برگرديم؟

ادامه ميديم. افراد ميتونن جيره غذاييشون رو بخورن

ساکت

در صندوق اپرا نصب شده

...ژنرال به خدمتکارش گفته که...

در پايان عمليات اول بيدارش کنه، تا بتونه کف بزنه

عمليات اول تمام شده، اما ژنرال داره خروپف مي کنه

خدمتکار هم خواب بوده

سروان شجاع. مثل هميشه خستگي ناپذير

ما 3 روزه که تو رو نديديم

قربان، من با هنگم بيرون بودم

دخترعموم خيلي سراغت رو مي گرفت

معذرت ميخوام. سلامم رو به ايشون برسونين

تو خودت بهش سلام مي رسوني. لباست رو عوض کن

با کالسکه من بيرون ميريم

يک جفت اسب جديد گرفتم

اونا رو به سرگرد نشون دادم

اگه از اسب ها متنفر نبودم، مي گفتم اونا عالي هستن

تا نيم ساعت ديگه ميام

چند ماه پيش، درخواست يک جفت تازه اش رو کردم

اونا فقط اسب کهر و ابلق داشتن

در نهايت اون جفتي رو که مي خواستم پيدا کردم

فوسکا، تو از اونا خوشت مياد

الان نبايد خيلي طول بکشه، معذرت ميخوام

سانتينو

خوب؟ آماده شد؟

جناب سرهنگ، به زودي آماده ميشه

تو نااميدي. نمي توني به کسي اعتماد کني

بهتره خودم ترتيب کار رو بدم

تو خوبي. منظم و مرتب

جورجيو، کجا بودي؟

دنبالت گشتم. من در جهنم روي زمين درد مي کشيدم

واي، جورجيو

نمي فهمم. تو مريضي؟

يک چند دقيقه نميشه

فوسکا، چي شده؟

هيچي. يک سردرد شديد

من باهات نميام

احساس مي کنم مريضم

مي بيني؟

کمترين چيزه

حتي اسب هاي جديدم هم مي تونن اونو بشناسن

نمي تونم تنهاش بذارم. يک وقت ديگه بيرون ميريم

اسب ها رو باز کنين

من صبح ها ناراحت و کم حرف هستم

پس من عصر و شب پيشت نميام

و فقط قهوه تلخ ميخورم

بايد تحت فشار باشه. من چيکار مي تونم بکنم؟ تحريک کننده؟

نمي دونم. برو شهر يک چکاپ کن

يک دکتر

کسي اونجاست؟ هيچ کس نيست. مي توني با خيال راحت بخوري

شکمم کار نمي کنه

بايد با هم بالا بريم؟

ببين فوسکا بخاطر همه مون چيکار کرده

متوجه نشدي؟

يا از من دوري مي کني؟

با اين وجود اون روز، قول دادي که دوستم باشي

جورجيو، بايد يک رازي بهت بگم

از روزي که اينجا اومدي من مراقبت بودم

جاسوسي تو رو مي کردم

اما هرگز از اطاقم پايين نيومدم

ميخوام شروع کنم، بعد نظرم رو عوض مي کنم

من ترسيده و خجالت زده بودم

نسبت بهت اظهار تنفر ميکردم. من خيلي آدم زشتي هستم

روزي که پايين اومدم

...و براي اولين بار ديدمت...

قلبم داشت به حدي تند ميزد که نزديک بود از سينه ام جدا بشه

اون روز، من با بقيه عمرم معامله اي کردم

که واسه يک ساعت زيبا باشم

اون روز، من با بقيه عمرم معامله اي کردم

که واسه يک ساعت زيبا باشم

اگه باهات اونطوري بحث کردم

...که هيچ زني با مردي که تازه باهاش آشنا شده، بحث نمي کنه...

بخاطر اين بود که ظاهرم رو از انگيزه باطنيم مجزا کنه

زشتي من يک مزيت انحصاري داره

اونطوري باهام رفتار نکن

تو آدم مهربوني هستي. با من هم مهربون باش

...مردي که ساعت ها در کالسکه اش منتظر معشوقش ميمونه...

چرا به نامه هام جواب ندادي؟

يک روز، کالسکه چي گفت

"اين زندگي هيچ کدوم از ما نيست"

دکتر، معذرت ميخوام

چرا هميشه اون سکه طلا رو روي ميز ميذاري؟

دليل خاصي داره؟

به مدت 30 سال، هر وقت که با افسران ديگه غذا ميخوردم اون کار رو ميکردم

...اولين وعده غذايي که هيچ کس درباره زنان يا اسب ها حرف نزنه

من سکه طلام رو برميدارم...

عجب ريسکي. هرگز سکه ات رو از دست نميدي

شهر من بخاطر نوع مشروبش معروفه

اونجا فقط يک وکيل داشت

مهمانخانه محلي محل مطالعه و خونه اون بود

هر کسي که نصحيت لازم داشت، اون مي گفت

"صبر کن. اول بذار از اون بپرسيم"

اون به بطري مشروبش اشاره ميکرد و مي گفت

"اين منشي جوان منه"

سروان، گرسنه نيستي؟

سرهنگ

من يک نامه دريافت کردم: در شهر بلافاصله منو لازم دارن

من درخواست حداقل 5 روز مرخصي دارم

در دفترم، احتمالاً قبول نميکردم

سروان فقط يک ماهه که اينجاست

اما سر ميز، کسي نميتونه به ميهمان نه بگه فردا ميري؟

با اولين قطار

فردا در اين ساعت، تو در آغوش يک زيبارو خواهي بود

يک ماه مدت زياديه

ديريو، درباره اون باهات حرف زدم؟

يک ساردينيايي سياه پوست که در فکر سکسه

چه وقت برميگردي؟

من 5 روز مرخصي دارم

به من فکر مي کني؟

...به کارم، به مافوق هام، به پسر عموت فکر مي کنم

به تو هم فکر مي کنم...

جورجيو، با من مهربون باش

اونا ميتونن صداتو بشنون

خداحافظ

از من متنفر باش. واسم مهم نيست

اما بذار که بازم ببينمت، بذار که از دردم باهات حرف بزنم

چه حيف. آدم ميتونه يک سگ يا يک حيوون رو دوست داشته باشه

چرا نمي توني منو دوست داشته باشي، يک غريزه انساني مثل خودت؟

خانم، بلند شو

آروم باش

از شهر واست نامه مي نويسم

نامه ميدي؟ قول ميدي؟

بله. از فردا قول ميدم

برو، اونا ممکنه متوجه بشن

ببين چقدر خوشحالم

بخاطر لطفت ممنونم

عزيزم. عزيزم

خانم، صبر کنين

شما در احترام نظامي گذاشتن به يک سروان شجاع

از کشور جوان ايتاليا شکست خوردين

رحم کنين. مجازاتم چيه؟

بر طبق قانون 1841، مجازات 1800 ضربه شلاقه

دردآوره. ميشه 1700 تاش کنين؟

به رفتار شما بستگي داره. بذارين ببينم

دوست عزيزم، همانطور که قول دادم دارم نامه مي نويسم

با آرامش به حرفي که ميزنم گوش کن

من نمي تونم عاشق تو باشم. قلب من آزاد نيست

من شديداً عاشقم، و شديداً هم دوستدار برگشتنم

حالا مي دوني که نمي تونم هرگز عاشقت باشم

هنوزم منو به عنوان يک دوست ميخواي؟

اما امکان رابطه فقط دوستانه بين ما ديگه ممکن نيست

ميگن که من هوسباز و نيشدار هستم

و زناني که درباره عشق حرف زدن

تو چقدر زيبايي

فرض کن زني که من عاشقش بودم، تويي فوسکا

اگه بهت خيانت ميکردم چه حسي داشتي؟

تو از من متنفر ميشدي

درست مثل کسي که از من متنفر ميشه

و تو فوسکا

در رابطه عشقيت با يک آدم پست اعتماد ميکردي؟

بايد خيلي ظالم باشم که منصفانه رفتار کنم

لازمه که ما بلافاصله رابطمون رو تموم کنيم

چيزي که در واقع، هرگز شروع نشده

من ازت کمک ميخوام

ميدوني که من نمي تونم از خونه ات دوري کنم

بايد بتونيم در ملا عام همديگه رو ببينيم

تا بدونيم که مي تونيم با هم دست بديم

فقط در اينصورت که مي تونيم هر دو از دردسر دور باشيم

هيچ رابطه ديگه اي ممکن نيست

بذار عبارتي که تو واسم نوشتي رو بهت بگم

"تو انسان مهرباني هستي. با من هم مهربانانه رفتار کن"

عشق من

ازت ممنونم

به اميد ديدار

دوباره. و تو هنوزم نمي شناسيش

تازه برگشتي؟

ميخواستم بدونم که نامه اي رو که

از شهر واست فرستادم دريافت کردي يا نه

و اينکه اونو خوندي يا نه

خوندمش

اميدوارم که هنوزم اجازه دست دادن باهات رو داشته باشم

البته. ما هرگز دست از کارهاي خوب برنميداريم

من عميقاً بخاطر اتفاقي که قبل از رفتنت اينجا افتاد احساس شرم مي کنم

چرا؟ لازم نيست

تو آدم خيلي حساسي هستي

اما مي بيني که آخرش احساس خوب غالب شد

تو خيلي صبوري

مرخصيت خوش گذشت؟

بله... خيلي

اعتراف کن که فقط بخاطر اين رفتي تا رقيب منو ببيني

هوش زيادي لازم نداري که اين موضوع رو حدس بزني

پيش اون بر ميگردي؟

به محض اينکه بتونم

اگه بتوني يک مرخصي ديگه بگيري

چرا نبايد بتونم؟

مي تونستم مرخصيت رو لغو کنم. با پسرعموم حرف ميزنم

براي جايگاهت ارزش بيشتري قائل باش

از برتريت سوء استفاده نکن

ما با غرورمون تا جايي که بتونيم معامله مي کنيم

تو واقعاً اون زن رو دوست داري؟

واست نوشتم: ديوانه وار

اون زيباست؟

خيلي

مهربونه؟

فرشته است

چرا باهاش ازدواج نمي کني؟

اون شوهر داره

و تو بهش احترام ميذاري؟

آره. احترام هيچ ربطي به عشق نداره

اين حرف درست نيست، اما مهم نيست

بيا دست از شکنجه همديگه برداريم

اين کار تحقير آميزه و مناسب ما نيست

وقتي که مهربان و نجيبي، تو عزيزمي

وقتي که نيشدار حرف ميزني، کمتر باهات لاس ميزنم

يک بار بهت گفتم

من احساساتي داشتم که واسه يک زن غير قابل تحمل بوده

منظورم علاوه بر زشت بودنمه

من واسه تو و بقيه متاسفم

من نه مهربان و نه نجيبم

خيلي خوب. حالا وضعيت ما روشنه

لازم نيست که درباره خودمون حرف بزنيم

منظورم درباره مسائل شخصيه

فکر کنم هر دو در اين باره موافق باشيم

شايد بايد از اين بايد از هم دوري کنيم

شايد اينطوري بهتر باشه

من کار دارم. ميتوني بري

اسمش ماچياولو بود

دکتر، باورت نميشه

اما خيلي قبلتر از اينکه من روي زين بشينم، اون اخلاق منو مي دونست

اگه من خوشحال بودم، اونم خوشحال بود

اگه من عبوس بودم، نتيجتاً اونم يورتمه ميرفت

اون بخاطر حمله قلبي مرد، روزي که مادرم هم مرد

اون اسب يک روح داشت

روامي بهش گفت: نه خانم

منظورم خروس بوده. نه چيزي که تو بهش فکر مي کني

يک هوش خوب، روامي همچنين يک نويسنده بزرگه

و در زمينه شعر، نقد ادبي و داستان کوتاه کار مي کنه

حداقل 12 رمان نوشته

پدر زنش هميشه گفته

اون چيزي نمي نويسه. دختر ديوونه منه که مي نويسه

تنها کاري که اون مي کنه ديکته کردنه

سرگرد بيرحمه

نويسنده هاي زيادي ترجيح ميدادن که

کتاباشون توسط همسرانشون يا خدمتکارها نوشته بشه

دکتر، زود بيا

اون تقريباً 3 هفته است که پايين نيومده

ميگن هرگز حالش به اين بدي نبوده

آره، ناگهان حالش بدتر هم شده

مثل غذاي سر اين ميز

من بايد درباره موضوعي که مربوط به توست باهات حرف بزنم

ميرم سر اصل مطلب

تو الان ميدوني که وضعيت سلامتي سيگنورا فوسکا وخيمه

ديشب، اون بهم گفت که چه اتفاقي بين شما افتاده

اون زن داره بخاطر تو ميميره، سروان شجاع؟

ميميره؟

بخاطر من؟

تو چي گفتي؟

گفتم: بايد بخاطر بيماريش باشه

آره، همينه. هر دو اتفاق در يک لحظه

به هر حال، اون خيلي زنده نميمونه

اما علاقه اي که در اون نسبت به تو بوجود اومده

...شوک و درد تحقير شدن...

کافيه که اونو سريعتر از پا در بياره...

تو اومدي اينجا که با من

درباره علاقه و مرگ حرف بزني

اين وظيفه من نيست

من نمي دونم که واسه اون زن چيکار مي تونم بکنم

تو بايد خيلي زود پيش فوسکا بري

اطاقم به اطاق فوسکا راه داره. اجازه ميدم که از اينجا داخل بشي

اون ازم خواست که با تو حرف بزنم

من قبول کردم، چون فکر مي کنم که راه ديگه اي براي نجات جونش نيست

من چيزي بيش از يک دکتر نيستم

اما مي دونم که چه وقت يک نفر اراده زندگي کردن رو از دست ميده

هرگز

منو ببخش، اما اين حق السکوته

ميفهمي که چي ميخواي؟

تو دکتري؟ تو اين کار رو ميکردي؟

من و بقيه افسران اينجا

از نوع انسان هاي اوليه و پست هستيم

تو از سليقه ما خبر داري و ميدوني که چطور حرف ميزنيم

ما يک زن متفاوت ميخوايم

اما فوسکا رشد کرده

اون فکر دقيق و ظريفي داره

روزي که اومدي، با خودم گفتم: فوسکا عاشقش ميشه

تو حساس و خوش تيپي

واي بر کسي که با نقص اولين گناه بشري به دنيا اومده باشه

امشب در اطاقم منتظرت هستم

داري به عقده هاي روحي من نگاه مي کني؟

چيکار بايد بکنم؟

باهاش حرف بزن

خيالش رو راحت کن

بهش دروغ بگو

بايد قول بدم که عاشقش باشم؟

بيشتر متقاعدش کن

وحشتناکه

مي تونم تصور کنم

سرهنگ بخاطر کارت بازي منتظر منه

قبل از ورود به اطاق فوسکا، چند دقيقه اي صبر کن

يادت باشه که تو مرد شجاعي هستي

که در ميدان جنگ نشان افتخار داره

منو ببخش که ازت خواستم تا بياي

من تو رو نمي بخشم که چون خيلي طول کشيده

مي دونم که دارم ازت ميخوام که يک فداکاري بزرگي بکني

تو فقط مي توني واسم متاسف باشي. اما امشب من تظاهر مي کنم

بهم نگاه نکن. من زشتم

مهربانيت تو رو زيبا مي کنه

تو واسه همچين زيبايي ارزش قائلي؟

برتر از هر چيز ديگه اي

بهم دروغ نگو

دونستن اينکه تو به قلبم ارزش قائلي واسم کافيه

تو عاشق شدي

و قلبت؟

نه. نبايد بهت مي گفتم که دروغ نگي. خواهش مي کنم بهم دروغ بگو

منو ببخش

اون دسته گل رو بردار

ببوسش

پرده ها رو باز کن

بيشتر

نور مهتاب داره مياد

حومه شهر از اينجا دوست داشتنيه

برگرد اينجا

فقط واسه امشب، همه چيزهاي ديگه رو فراموش کن

هر طور که تو بخواي

اسمم رو صدا کن

بگو: فوسکا و جورجيو

چه خوشبختي غير منتظره ايه: تو اينجايي و اسم ما رو ميگي

مي تونم همين الان از خوشحالي بميرم

تو زنده باشي خوشحالتري

اگه فقط تو عاشقم باشي

تا صبح مي موني؟

تا هر وقت که تو بخواي. حرف زدن خسته ات مي کنه؟

کمي

سرت رو بذار روي بالشتم

بخوابيم؟

دستت رو بهم بده

❂[فروش و تبادل فیلم و سریال بر روی هارد جهت سفارش به آدرس زیر ایمیل بزنید raminkalhori2000@gmail.COM☯

تو هم خيلي زيبايي

اگه ميدونستي که واسه يک زن، زيبا نبودن چه حسي داره

زشت بودن يک زن بدترين شکنجه است

هيچ دردي قابل مقايسه نسبت به زشتي زن در زندگي بشري نيست

حتي يک انسان معلول عاشق نشده هم پاداش داره

جامعه نسبت به اون همدردي ميکنه

اگه نتونه عشق رو بدست بياره، ميتونه به جاه طلبي برگرده

يک زن نميتونه از سرنوشتي که واسش نوشته شده هرگز فرار کنه

اون مجبوره که بخواد دوست داشته بشه

و بخاطر اين درخواست اون بايد زيبا باشه

اون قد بلنده؟

کي؟ اون زنه

خودتو سرزنش نکن اون قد بلنده؟

هم قد توست

موهاش چه رنگيه؟

سياه

مثل واسه من؟

واسه تو دوست داشتني تره

خواهر داري؟

آره. چرا؟

تا حالا اونا رو بوسيدي؟

اونطوري که اونا رو مي بوسي منو ببوس

اونطوري نه. من اونطوري که اون زن رو مي بوسي ببوس

مثل اون

حالا، برو

ما دوباره همديگه رو نمي بينيم، مگر اينکه سلامتيم برگرده

دکتر ممکنه فکر کنه که... اما من واست نامه مي نويسم

يک چيزي از خودت واسم يادگاري بذار

دستمال گردنت

برو. بدو. داره اشکم در مياد

برو. احساس مي کنم که بيماريم داره برميگرده

بايد بترسم

اونا ميان

امشب شب شانس سروانه

خوب، 15 به 3

عجب شانسي

حداقل 20 به 3 است

تو خيلي رنگ پريده اي

بيماريش اينقدر جديه؟

من واقعاً مجبورم که يک شب ديگه اونو ببينم؟

مرد جوان، سوالات توهين آميزه

تو پيشنهاد مي کني که من يک دلال محبتم، نه يک دکتر

يک تخصص جالب تري نسبت به واسه من

اما اوني نيست که من انتخاب مي کنم

اون قبلاً هم بدون تو مرده بود

و حالا در عرض چند روز، اون حالش خوب ميشه

تو خيلي خوش شانسي

امشب واقعاً شب شانس سروانه

خوب 43 به 3

بچه ها اونو طرد کرده بودن

و بزرگسال ها هم اونو دوست نداشتن

ظالمانه است اما داستان از اين قراره که: بچه هاي زشت

علاقه و عاطفه خيلي زيادي بدست نميارن

فوسکا با بزرگ تر شدن حالش بهتر نشده

اما اون سالم بود و برکت جواني رو داشت

بعد از اينکه عموم مرد، من هنوزم به ملاقات فوسکا و مادرش ميرفتم

يک بار، يک مرد جواني رو که در باشگاهم باهاش آشنا شده بودم با خودم آوردم

يک کنت ونيزي با فکري زنده

که طوري حرف ميزد که همه رو خيره ميکرد

مخصوصآ فوسکا

در عرض کمتر از يک ماه، اونا تصميم به ازدواج گرفتن

سيگنورا فوسکا ازدواج کرده؟

واسه چند ساعت

داماد کنت نبود، يک رذل بي سرو پا بود

اون همون روز با تمام جهيزيه فوسکا ناپديد شد

يک ثروت واقعي، بصورت نقد

فوسکا مريض و لاغر شد

اون به شکلي در اومد که تو اونو ديدي

مادر فوسکا در عرض چند روز مرد

بخاطر حمله قلبي

من چند ماه دنبال اون يارو گشتم: اون در زندان دالماسي بود

اون يارو قبلاً هم ازدواج کرده بود... سه بار

دختر عموم حالا ديگه بدبخت و تنها شده بود

من ازش خواستم که بياد با من زندگي کنه

اين حداقل کاري بود که مي تونستم واسش بکنم

من باعث آشنايي اون با مردي شدم که

مسبب بدختي هاي اون و خودم شد

زندگي به سرعت برق گذشت

و حالا من اينجام

تا چند سال آينده، من بازنشسته ميشم

يک نويسنده بد، با يک حقوق بازنشستگي

علاوه بر اين

با لباس نظامي پشت ميز نشستن چه فايده اي داره؟

بدون هيجان، هيچي

عجيب و غريبه

يک زماني من جوان و مثل تو خوش تيپ بودم

اما هرگز شجاع نبودم

چه حيف

پير شدن وحشتناکه

بدون هيچ خاطره اي

يک نويسنده بد

سروان، من همه چي رو درباره فوسکا بهت گفتم

پس حالا درک مي کني که چقدر ازت ممنونم

تو با دختر عموي من خيلي صبور و مهربان بودي

همراهي تو حال اونو خوب مي کنه

هر لطفي که تو به اون مي کني، به من کردي

رفتار تو در قبال فوسکا

باعث ميشه که من تو رو تحسين کنم

بهت حسوديم ميشه

فوسکا، ترک کردن تو واسم دردناکه

مخصوصاً وقتي که اينقدر حالت خوبه، مثل امروز

سروان، ممکنه همراهش باشي؟

فکر کنم کار دارم

لعنت به اون. من درستش مي کنم. همين جا بمون

تو ميخواستي که بري

من داشتم با اسکادرانم ميرفتم

درست نيست

درسته

ممکنه لطفاً پشت ميز تحرير بشيني؟

چرا؟

ميخوام يک نامه بنويسم

تاريخ رو بنويس

به تاريخ 15 نوامبر سال 1863

عش من

محبوبم فوسکا

واسه منه

از اونجا که تو منو طرد مي کني واسه بقيه مي نويسي

تو اونو نوشتي؟

محبوبم فوسکا

ديروز، شوهرم گفت: تو موهاي خاکستري داري

اين يک تار موي نقره ايه که من در پاکت گذاشتم

چه وقت سفيد شده؟

شايد روزي که رفتي؟ شايد

چرا جواب نميدي؟ چرا اينجايي؟

ميخواستم تنها باشم

از طرف کلاراست

با اين وجود خوشحال نيستي

خوشحال بودم

تا چند لحظه قبل

ميخواي بپرم؟

کاري کنم که يک تصادف بنظر بياد؟

ظالم نباش

مي دوني که لحظات ناراحت کننده اي دارم

اما مي دوني که من اينطور نيستم

واسه همينه که ميخوام تو رو از شر خودم خلاص کنم

فکر ميکني درد و رنجت واسم مهم نيست؟

چي شده؟ تو زخمي شدي

متوجه نشدم... بخاطر اون بوته هاست

چرا ميخواستي تنها باشي؟

تا فکر کنم

درباره اون زن؟

درباره هيچي. تا حالا نشده که بخواي تنها باشي تا فکر کني؟

فقط وقتي که ميخوام گريه کنم

شايد منم ميخواستم گريه کنم

چرا ميخواي گريه کني؟ من اذيتت کردم، آره؟

جوابم رو بده. من اذيتت مي کنم؟ ميخواي برم؟

تنهام بذار. ميخوام تنها باشم

يک فکري

يک فکر وحشتناکي

چه فکري؟

حالا مي فهمم

اون ميخواد منو با خودش به ته چاه بکشه

دکتر

حالا مي فهمم که چرا

هر وقت که ما تنهاييم

اون منو بغل مي کنه، مي بوسه

با اون لب هاي سردش

اون دست ها به سوي من کشيده ميشن

...منو در آغوش ميگيرن...

...منو خفه مي کنن...

...مثل شاخک هاي يخي...

ديگه هرگز ما رو تنها نذار

من اونروز مراقبت بودم

فکر کردم تو با خودت کنار مياي تا

اين رابطه نامشروع رو تمومش کني

برو از خدمتکار پيپ سفيدم رو بگير

تبت ناچيزه. اما باز هم در خطري

من نمي تونم بگم: اين کار رو بکن، اون کار رو بکن

اما بايد درباره خطرات بهت اخطار بدم

اين موضوع زندگي فوسکا و توست. تصميم بگير

يک ماه پيش، بهم گفتي که چيکار کنم

الانم دارم بهت ميگم

اون زن رو رها کن. برو پي کارت

دفعه آخر حرف ديگه اي ميزدي

فکر ميکردم اون کار درسته

از کجا بايد مي دونستم که تو اينقدر حساس بودي؟

اينقدر قلب و روحت ظريفه

شايد هم بايد درباره اين موضوع فکر ميکردم. پس من اشتباه کردم

من اشتباه کردم

من اشتباه کردم. من ايده هاي خوبي ندارم

من که بهت گفتم: هر روز من يک چيز تازه رو فراموش مي کنم

اگه من برم چه اتفاقي واسه فوسکا ميفته؟

چي گفتي؟

چي گفتم؟

نمي دونم

اون زنده زنده ميخوردت

و تو

:با اطمينان بهت ميگم که

...اگه علاقه باعث بشه که فوسکا تمام کنترلش رو از دست بده

اگه فوسکا

...از موقعيت تو سوء استفاده کنه...

...منظورم اينه که اگه

احساسش، اندامش

سيستم اعصابش، مخصوصاً قلب ضعيفش

نمي تونه تحمل کنه

تجربه عشق

به حدي آدم رو از پا درمياره که

زندگي يک زن عادي، باعث تنهايي فوسکا ميشه

اون تقريباً 30 سال داره و در موقعيت جسمي اون

قطعاً اين کار واسش مهلکه

اون خبر داره؟

آره، اما

اون ميدونه که زندگيش رو به پايانه

مبادله چيزي که از زندگي اون باقي مونده

با خوشبختي يک زن، حداقل يک زماني

يک معامله معقول و منطقي واسه اونه

من واست مرخصي استعلاجي مي نويسم

لازمه که در يک بيمارستان بستري بشي. فردا ميري

سرگرد، نتونستم پيپ سفيد رو پيدا کنم

چرا اين کار رو کردي؟

در ايستگاه بعدي پياده ميشيم

تو باعث شدي که من 40 روز مرخصي بگيرم

منم مريضم. من کمک ميخوام

پياده شدن از قطار پيشنهاد تو بود

من فقط ميخواستم که آزادنه تا شهر همراهت باشم

بدون اينکه حتي باهات حرفي بزنم

اين دليل يک بچه دمدمي مزاجه

تو، در يک شهر بزرگي

من کمي پول دارم. مي تونم در همون شهر

و در همون خيابوني که تو هستي، زندگي کنم

هيچ کس نمي تونه جلوي منو بگيره

هرجا بري دنبالت ميام

تو از من چي ميخواي؟

هيچي. بهت که گفتم

اين باعث ميشه که من عاشقت بشم؟

مهم نيست، من عاشقتم

من نيستم

قلبم هيچ احساسي نسبت به تو نداره

قلبت

اگه من کمتر زشت بودم، اگه مي تونستم اين دماغ و اين دهان و اين صورت رو عمل کنم

اگه من کمي گوشت توي اين سينه هاي استخوني داشتم، تو عاشقم ميشدي

اين هيچ ربطي به قلبت نداره

دليل بيشتري براي تنها گذاشتن منه

چرا؟ ما همه بايد با دردهامون کنار بيايم

من يک هدف واسه باقي زندگيم لازم داشتم: تو

من کاملاً در اختيار تو هستم

وقتي که من احساسم نسبت بهت رو در دلم مخفي نگه داشتم

وقتي که تعقيبت کردم

قدم به قدم، هر جايي که بري، درست مثل سايه ات

وقتي که بخاطرت مردم

تو مجبور ميشي که عاشقم بشي

منو بکش. هر دوي ما بلافاصله آزاد ميشيم

تو نبايد

ساک رو باز کنم؟

نه، من فردا دارم ميرم

اون تو رو مثل يک گوسفند برگردوند

فوسکا درباره ماجراهاي راه آهن که داشتي بهم گفته

اون ميخواد که تو بدوني اون حادثه هيچ نتيجه اي نداره

پسر عموش هنوز اون نامه رو پيدا نکرده بود

من بخاطر اون زن و مرد خوشحالم

بهش گفتي که من امروز دارم ميرم؟

گفتم که دو روزه ميري. دروغ خوبيه

دروغ نگفتي. من دو روز ديگه برميگردم

چرا؟

تو 40 روز مرخصي استعلاجي داري

من فقط ميخوام چند ساعت در شهر باشم

من بهش يک قولي دادم

قولت رو فراموش کن

غير ممکنه

نمي تونم

تو بايد براي هميشه بري

فرمانده ما دوست قديمي منه

من امروز واسش يک پيک مي فرستم

بعد بهت دستور رفتن داده ميشه

فوسکا نمي تونه جلوي اين کار رو بگيره

تو فکر کردي که

من دارم به تو فکر مي کنم

چون تو نمي توني اين کار رو بکني

حضور اون زن داره يک ميل تخريبي در تو بوجود مياره

که تو رو از پا درمياره

نمي فهمم

کمک کردن به اون وظيفه منه

هيچ کس نمي تونه به فوسکا کمک کنه

تو، همونطور که قبلاً گفتم

مي توني مرگش رو سريعتر کني

و از کي تا حالا تو با مافوقت بحث مي کني؟

سفر خوشي داشته باشي

حاضري؟

هر وقت که شما بگين، قربان

خوب؟

تو بر نميگردي

امروز، مي دونستم که هرگز دوباره اون جا ها رو نمي بينيم

چرا؟

ما همديگه رو دوست داريم

نمي تونم منصرفت کنم

واسه اون بيچاره بدبخت، فقط مي تونم متاسف باشم

اين ميتونه قويتر از عشق باشه

اون يک هيولاست

شايد يک عشق اصيله

اون بهت نياز داره

تو به من نياز نداري؟

من ميخوام تو خوشحال باشي

اون، زنده مي مونه

من زيبا هستم. تو هزار بار اينو بهم گفتي

همين بايد کافي باشه

يک هفته ديگه کريسمسه

اون هديه ايه که من به شوهرم ميدم

من از بچگي اين مجسمه ها رو داشتم

اين مجسمه مورد علاقه منه

شايد بخاطر اينه که زشت ترينه

مي تونم تصور کنم که چطور

اون بايد در روستاي خودش درد کشيده باشه

بچه ها ناقص الخلقه بودنش رو مسخره مي کنن

من نه ترک هستم نه کاتوليک. فقط يک آدم راستگوم

اما دوست دارم کريسمس رو درست حسابي جشن بگيرم

با نزديکترين دوستام

از همه شما ممنونم

ما مخصوصاً از سروان ممنونيم، کسي که بخاطر ماموريت از اينجا رفته

و براي کريسمس همراه با هنگش پيش ما برگشته

امشب، ما افراد خوب زيادي براي همراهي شام داريم

بهترين نيمه اونا همکاران ما هستن

حتي اماي زيبا؟

قطعاً عزيرم

عاليه، نه فقط بخاطر معده هامون، بلکه حس زيبايي ما هم داره خوش ميگذورنه

اون چيه؟

صبر کن، اين از طرف وزارت خانه است

مرغ ترکي با قارچ. من خودم اونا رو انتخاب کردم

واسه من تا جايي که ممکنه خوراک رشته فرنگي تند باشه

خوب 58. زياد نيست. اين رسمه

وقتي که با هم آشنا شديم، اون توي 35 خوراک رشته فرنگي بود

با بزرگ شدنش فقط اشتهاش که باقي مونده

مثل تو، عزيزم

وزارت يک سورپريز واسه ما داره

تو به پاسگاه شهر منتقل شدي

بايد بلافاصله براي اجراي وظيفه گزارش بدي

منتقل شدم؟ به شهر؟

چطوري؟ من که نمي فهمم

نه. منو تنها نذار

نه. جورجيو. عشق من

جورجيو، تو بهم قول دادي

سروان، در اطاقت منتظر من باش

شما، همگي

با پستي از اعتماد من سوء استفاده کردين

من نمي دونم که هدفت چي بوده

تو از دختر عموي من سوء استفاده کردي، مثل بقيه اراذل

حق داري ساکت باشي

کلمات نمي تونن آسيب رو جبران کنن

ميخوام يک جور ديگه جبران کنم

منظورت چيه؟

ما مي جنگيم

جنگ؟ يک دوئل؟

سروان شجاع ترسيده؟

بهش بگو

اين وظيفه تو نيست

برو جلو، بگو

چطور مجبور شدي که

به هيچ وجه

هيچي منو مجبور نکرد

من در خدمت شما هستم

اين اولين دوئل منه

من از اون دوئل هاي احمقانه که با يک خراش تموم ميشه متنفرم

يکي از ما ميدان رو ترک نميکنه

آقايان. سربازان نمي تونن که يک بار هم شده

کمي ذکاوت به خرج بدن؟

راس ساعت 7 صبح در قصر قديمي. من سلاح ها رو ميارم

دختر عموم نبايد از اين دوئل خبر دار بشه

اگه تو بهش چيزي نگي، اون نمي فهمه

امکان اين بود که جلوي اين دوئل احمقانه گرفته بشه

رفتارت تحريک کننده بود

البته، من بطور غير مستقيم

مسئول اتفاقي که افتاده هستم

از اونجا که من تو رو تشويق کردم که به اطاق فوسکا بري

امشب به اونجا برميگردم

بايد اونو ببينم

بايد بهش بگي که من دارم ميام

و بذاري که داخل بيام، درست مثل آخرين بار

ميخواي اون زن رو ببيني؟ مسخره است

اون زن؟ دکتر

اون زن... بخاطر من تحقير شده

تمسخر شده

اون بي محلي و خشم منو تحمل کرد

اون با غرور و عزت نفسش محاصره شده

بخاطر من

دوست داشتن وقتي که کسي عاشق ميشه کار آسونيه

اما اون، چون طرد شده

بيش از هر کس ديگه اي منو دوست داره

منم اونو دوست دارم

برو جلو و غافلگير شو. من فوسکا رو دوست دارم

هر چي که گفتي، من نشنيدم

اينم يکي ديگه از کارهاي توست

تو ممکنه که فراموش کرده باشي که چطور بيماري رو علاج کني، اما تو منو تحريک کردي

پس وانمود نکن که صدامو نمي شنوي

نمي شنوم چي ميگي

من فوسکا رو دوست دارم

اين جرمه؟

تو ميگي که هر روز يک چيزي رو فراموش مي کني

امروز، حس زيبايي شناسيت رو فراموش کن

من دوستش دارم و ميخوام قبل از اينکه ترکش کنم بهش بگم

فردا، با تموم شدن دوئل، منم رفتم

دوستت دارم

دوستت دارم

تو منو مثل بقيه زن ها دوست داري، مثل کلارا؟

بيشتر

جورجيو، مال من باش

نمي تونيم

تو که مي دوني نمي توني

يک ساعت، يک لحظه در کنار تو

اين بيشترين لحظات شادي هستش که من حتي اميدش رو داشتم

با عشق مردن، زنده بودنه

و من در دستان دکتر غش کردم

در اون لحظه من باقيمونده اون احساس ناراحتي رو دريافت کردم

که آيا بيماري فوسکا به من منتقل شده

به مدت 5 سال، اين موضوع روحم رو اذيت ميکرد

و جسمم رو

من از خرابي اون زمان لذت بردم، لحظه به لحظه اش

در يادمه

و فوسکا؟

اون 3 روز بعد از اون شب مرد. اون در خوشحالي مرد

دکتر موي فوسکا رو واسم فرستاد. روي تختش

اون تاري موي خودش رو واسه من بريده بود

تو به چي اميد داشتي؟

تغيير قوانين ابدي طبيعت؟

چه داستان مسخره ايه

اينطور بنظر مياد که فوسکا

خيلي زيبا بوده و جورجيو مثل من بوده

هر کسي ميتونه بفهمه که اين داستان شهوانيه

اما در اين صورت

جورجيو و فوسکا، داستان مسخره اي داشتن

عجب داستان مسخره اي

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.