All language subtitles for The.Damned.2024.WEB-DL.Dream.Per

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian Download
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish Download
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian Download
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese Download
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫مترجم: «تارخ علی‌خانی» ‫ تلگرام: aManOfWar@

«نفرین شدگان»

‫[در سال 1862 حین جنگ داخلی ‫ ارتش ایالات متحده...]

‫[گروهی داوطلب ‌را برای دیده‌بانی و استقرار ‫در نواحی مرزی ناشناخته غربی می‌فرستد.]

‫به اون سمت بتازید و ناحیه رو بگردید.

‫بله قربان.

‫حدود پونصد متر جلوتر. ‫مسیر رو باز کنید.

‫بله قربان.

‫بکشش عقب تا دو تا صدا بده.

‫یکی دیگه.

‫حالا شد.

‫هر دقیقه حدود ‫چهار پنج بار می‌شه باهاش شلیک کرد.

‫با تفنگ‌های قدیمی فرق داره.

‫تا پونصد متر برد داره.

‫فقط باید چخماقش رو بیاری عقب.

‫از اینجا تا یال کوه رو می‌شه ‫ باهاش شلیک کرد.

‫این‌طوری.

‫خیلی سریع می‌تونی پرش کنی.

‫بعد هر شلیکت.

‫قشنگه.

‫آره، جدیده.

‫- با این سوراخشون می‌کنیم. ‫- خوبه.

‫- کلت هم داریم دیگه؟ ‫- آره.

‫- کلتتون رو آوردید؟ ‫- آره.

‫آره؟

‫- از کلت خوشم میاد. ‫- عاشقشم.

‫اگه تو مواظبش باشی اون هم مواظبته.

‫برای شلیک تا صد متر درست شدن.

‫پس اگه چیزی نزدیک بود پایین‌تر هدف بگیر.

‫یعنی این‌طوری.

‫نشونه رو تقریبا سمت سگک کمربند بگیر.

‫حتما پایین هدف بگیر.

‫اگه مستقیم طبق معمول نشونه بگیری...

‫تیر از بالای سرشون رد می‌شه.

‫ای خدای بزرگ و شکوهمند، ‫تو را شکر می‌گویم...

‫برای همین لحظه...

‫بزرگی و عظمت از آن توست.

‫زیرا که تو...

‫خالق این چشم‌انداز زیبا و کوهستان هستی.

‫جهان را خلق کردی و مسئول همه‌چیز هستی.

‫ممنون که این دو پسر جوان ‫و خوب رو بهم دادی...

‫پسرانم نوح و یهودا.

‫بهم کمک کن که تربیتشون کنم ‫ که مردان خوبی باشند.

‫بابت نعمت‌هایی که بهمون دادی ازت ممنونیم...

‫تا الان بهمون امنیت و حفاظت دادی.

‫و از این بابت تو را شکر می‌گوییم.

‫تو را شکر می‌گوییم و از ‫ دستوراتت پیروی می‌کنیم.

‫به درگاه عیسی مسیح دعا می‌کنیم. ‫آمین.

‫گاری رو هل بدید!

‫هل بدید!

‫هل!

‫عالیه بچه‌ها.

‫ایول!

‫به جای خود، به پیش!

‫رسیدیم.

‫آماده پیاده شدن...

‫پیاده!

‫سربازها پیاده بشن و به صف بشن.

‫بعد پیاده شدن زین رو باز کنید...

‫و اسب‌ها رو ببندید...

‫خبردار بایستید و سازماندهی بشید.

‫میزها رو بر پا کنید.

‫همه‌چیز رو مرتب بچینید.

‫ببریدش اون ته.

‫بگیرش.

‫آرد.

‫آرد ذرت.

‫نمی‌دونی که باید حواست ‫ به اسلحه‌ات باشه سرباز؟

‫- خوبه؟ ‫- یکم دیگه بادش بزن.

‫گرفتیش؟

‫- خوبه. ‫- خیلی‌خب.

‫خوبه.

‫نگاه کن.

‫کوارتزه.

‫این یعنی اینجا یا اطرافش طلا هست.

‫یخچال‌های طبیعی آوردنش.

‫اون شیار رو می‌بینی؟

‫احتمالش زیاده که اونجا طلا باشه.

‫می‌بریمش اردوگاه و با چکش بهش ضربه می‌زنیم.

‫خیلی سنگ بزرگیه!

‫این رو می‌بینی؟

‫سفیده.

‫حتی این سنگ هم یکم کوارتز داره.

‫و حالا این‌ رو روی سطح زمین پیدا کردیم.

‫فکر کن اگه حفر کنیم چی بشه.

‫آره، گمونم یکم طلا می‌بینم.

‫می‌بینی؟

‫خوب بگیرش توی نور.

‫خوبه نه؟

‫اینجا همه‌چیز پیدا می‌شه.

‫ماهی...

‫گوزن، آهو، خرس، بز کوهی، بوفالو.

‫می‌شه اینجا گله پرورش داد.

‫جای خوبی واسه زندگی خانوادگیه.

‫صدای سینه‌سرخ‌ها رو می‌شنوی؟

‫یه ضرب‌المثلی هست که می‌گه هر وقت صدای ‫سینه‌سرخ شنیدی یعنی همه‌چیز مرتبه.

‫بی‌صبرانه منتظر چنین روزیم.

‫خبری نشد؟

‫نه.

‫چیزی ندیدم.

‫- هیچی نبود. ‫- آره.

‫خب...

‫حداقل تو بیکار ننشسته بودی.

‫بالاخره بهتره آدم یه چیزی ببینه دیگه.

‫راستش دیگه اصلا واسم مهم نیست.

‫یکم دیگه واسم می‌ریزی؟

‫اگه انتظار داری اوضاع بهتر بشه ‫بگم که نمی‌شه.

‫نه.

‫هدرش نده. بیا.

‫عوض کنیم؟

‫وقتی میری و میای...

‫حواست باشه و یال کوه رو با دقت ببین...

‫سعی کن مکان درخت‌ها و بوته‌ها رو حفظ کنی.

‫و وقتی برگشتی دنبال تغییر باش.

‫ببین چیزی عوض شده یا نه.

‫اگه اون بالا وایستی و دنبال ‫یه نفر بگردی نمی‌بینیش...

‫فقط دنبال یه بخش باش...

‫مثلا یه تیکه...

‫و اون‌قدر بهش نگاه کن که بفهمی چی هست.

‫چقدر فاصله داریم؟ 150 متر؟

‫تا یال کوه 200 متر فاصله‌ست.

‫وقتی سوارکار نزدیک شد یه کلاغ رو ترسوند.

‫صداش رو شنیدم. شنیدم از سمت یال اومد.

‫صداش دقیقا از سمتی اومد که کلاغ بلند شد.

‫پس حواست به...

‫تغییرات باشه.

‫تقریبا وقتی ده سالم بود شکار آهو ‫با بابام رو شروع کردم...

‫قبل این‌که اسلحه بده دستم...

‫و اولین باری که فرصت شلیک پیدا کردم...

‫یهویی بود.

‫همین‌طوری ایستاده بودم که اسلحه شلیک کرد.

‫کاری که ارتش با ما می‌کنه هم مثل همینه.

‫به چپ، به راست، سوار شید، پیاده شید، ‫هدف بگیرید، شلیک کنید.

‫وقتی به اونجا برسه دیگه شلیک می‌کنی.

‫یه جوری انجامش می‌دی...

‫که انگار کنترلش دست خودت نیست. ‫انگار داری تماشا می‌کنی.

‫خیلی‌خب.

‫می‌بینمت.

‫یکی شرط می‌بندم.

‫شرطتون؟

‫یکی.

‫چند تا؟

‫کارت‌دهنده برنده می‌شه...

‫دو تا.

‫- چند تا کارت می‌خوای؟ ‫- یکی.

‫چیکار می‌کنی؟ یکی بده من.

‫فول هاس.

‫- تو چی داری؟ ‫- دو تا بی‌بی.

‫سه تا چهار.

‫وایستا.

‫چهار تا.

‫سربازهامون رسیدن نیومکزیکو.

‫احتمالا قراره نزدیک...

‫گذرگاه گلوریتا درگیری بشه.

‫حداقل...

‫دو هفته طول می‌کشه که بیان اینجا.

‫پس باید دوام بیاریم.

‫افرادمون می‌رسن پیشمون. ‫پیدامون می‌کنن.

‫تا اون موقع...

‫تجربه کسب می‌کنید.

‫خیلی‌خب، آماده هستیم.

‫دو هفته.

‫زدم!

‫- تعویض کنید. خوب بود. ‫- نمی‌خوام خیلی خودم رو خسته کنم.

‫دو تا بچه‌هات بیرونن.

‫بیا.

‫جایگاه دوم!

‫- چند تا می‌خوای؟ ‫- یکی.

‫شوخیت گرفته دیگه؟

‫شلیک نکن.

‫چیزی نیست. چیزی نیست.

‫چیزی نیست.

‫نیمه پر.

‫می‌چرخونی...

‫همچنان می‌چرخونی.

‫سه، چهار، پنج، شیش.

‫شش شلیک، بعد پرش می‌کنی.

‫- چند متر؟ ‫- بیست.

‫- چند تا شلیک؟ ‫- شش.

‫و بعد نیمه پر.

‫شکاف رو می‌بینی؟

‫این نقطه اینجا رو می‌بینی؟

‫آره.

‫این نقطه رو با این شکاف هماهنگ می‌کنی...

‫این‌طوری سه نقطه می‌بینی.

‫بیارش بالا. نگاه کن.

‫خوبه؟

‫دیدی؟

‫- چند سالته؟ ‫- شونزده.

‫- تا حالا شلیک کردی؟ ‫- آره.

‫- کجا؟ ‫- خونه.

‫- برادرت چی؟ ‫- اون هم کرده.

‫- با هم شلیک می‌کردین؟ ‫- آره.

‫و به چی شلیک می‌کردین؟

‫خرگوش.

‫همین؟

‫و چند تا سنجاب.

‫اینجا.

‫به نظرم امنه.

‫مگر این‌که بخوای غاز پیدا کنی.

‫امشب نه.

‫که من و جودا و پدرم جامون امن باشه.

‫باشد که جای ارتشمون امن باشه...

‫و بذار که در نبرد با دشمن پیروز باشیم.

‫و در مسیری که می‌رویم...

‫ما را راهنمایی کن.

‫و باشد که به نام تو بجنگیم...

‫و از این سرزمین دفاع کنیم.

‫به نام عیسی مسیح. آمین.

‫خوبی؟

‫خب خودتون دوست دارید این کار رو بکنید...

‫یا فقط دارید خواسته پدرتون رو انجام می‌دید؟

‫من به خواسته پدرم ثبت نام کردم.

‫اون هم از قبل توی ارتش بود.

‫چرا که نه؟ گفتم بیام توی جنگ و...

‫همراه پدرم باشم.

‫انتظار نداشتم که برادرم هم بیاد...

‫ولی هر چی اعضای خانواده بیشتری همراهت ‫ باشن بهتره دیگه. یعنی حداقل واسه من بهتره.

‫از چه نظر بهتره؟

‫بهتره مطمئن باشی که افرادی ‫که می‌شناسی مراقبتن...

‫تا افرادی که اول جنگ باهاشون آشنا شدی.

‫به نظرم آخرش به این نتیجه می‌رسی...

‫که خانواده خیلی از کشورت مهم‌تره.

‫مطمئن نیستم.

‫خدا بهمون یه کشوری واسه زندگی داده.

‫پس اگه ازش دفاع نکنیم فایده‌اش چیه؟

‫نظر من اینه.

‫واسه همین اینجام.

‫واسه افتخار و خانواده.

‫امیدوارم زندگیت همیشه به همین سادگی باشه.

‫امیدوارم از این پیچیده‌تر نشه.

‫من هم امیدوارم.

‫تو کی عضو ارتش شدی؟

‫شش ماه پیش. مثل بقیه داوطلب شدم.

‫از تجربیاتی که با اسلحه داری...

‫انگار خیلی بیشتر توی ارتش بودی.

‫قبل عضو شدن هم بلد بودم.

‫اسلحه متفاوتی بود ولی همشون شبیه‌ان دیگه.

‫تا حالا کسی رو کشتی؟

‫نه.

‫واسه چی داوطلب شدی؟

‫شغل می‌خواستم.

‫ارتش نیرو نیاز داشت و من هم شغل نیاز داشتم.

‫دلیل خوبیه.

‫خرجت رو در میاری.

‫آره، درسته.

‫همین‌طور ادامه بده. ‫از داخل شکم.

‫من نگهش می‌دارم و تو ببر.

‫آتش!

‫موقعیت دفاعی!

‫برید! بدویید!

‫همه توی پناهگاه!

‫- خوبی؟ ‫- آره، خوبم.

‫تو خوبی؟

‫این دو تا رو بپوشون تا خشک بشن.

‫باشه.

‫بدجوری می‌لرزن.

‫باشه.

‫می‌تونیم بگردیم باز هم پیدا کنیم...

‫اگه مونده باشه...

‫که بقیه رو بپوشونیم. ‫ولی این دو تا وضعشون بدتر بود.

‫زمین رو پوشوندن؟

‫آره.

‫پانچوها رطوبت رو جذب می‌کنن.

‫امشب خوب گرم و خشک می‌شه.

‫حدود سه فلات به سمت جنوب غربی رفتیم.

‫چیزی ندیدیم.

‫از آخریش حدود 40 یا 50 کیلومتر دید داشتیم.

‫هیچی نبود.

‫باید به گذرگاه برسیم.

‫چند نفر همراه خودت ببر.

‫یه نفر رو اینجا بذار.

‫احتمالا خودم، که پیش زخمی‌ها باشم.

‫ازشون مراقبت کنم.

‫و سعی کنم بهشون کمک کنم.

‫باشه.

‫بهشون خبر می‌دم.

‫پوزه رو بیار پایین.

‫آفرین.

‫فکر کنم گِل یخ‌زده‌ست.

‫مطمئن نیستم.

‫اگه تا جای رویش درخت‌ها زمین محکم باشه...

‫می‌تونیم از اون تنگه برسیم بالای یال کوه.

‫چون تا وقتی به بالاش نرسیم...

‫نمی‌تونیم بفهمیم اون سمت چه خبره.

‫خیلی‌خب.

‫بذار من بکنم.

‫مراقب باش.

‫خیلی‌خب.

‫«و تو ای بشر، به حرف من گوش کن...»

‫«مانند آن شورشیان سرپیچی نکن.»

‫«دهانت را باز کن و آن ‫چه بهت می‌دهم را بخور.»

‫و وقتی نگاه کردم...

‫دستی به سمت من دراز شده بود...

‫که کتابی در دست داشت.

‫و به من گفت «ای بشر...

‫تمام کلماتی که به تو گفتم را...

‫در قلب و گوش‌هایت فرا گیر.

‫و نزد آنان که...

‫طرد شده‌اند برو...

‫و نزد آنان بازگو کن.

‫ به آن‌ها بگو که حرف خداست.

‫این جنگ یه دلیل داره.

‫خدا.

‫اون تصمیم می‌گیره که ‫کی به دنیا بیاییم و کی بمیریم.

‫و تمام افرادی که در این جنگ مردند...

‫حتی در جنوب...

‫خدا تصمیم گرفته که کی بمیرن و به کجا برن.

‫به نظرم قشنگه که ایمان داری.

‫بهم حس خوبی می‌‌ده.

‫به نظرم خرد زیادی داری.

‫دوست دارم بیشتر ازت یاد بگیرم.

‫متاسفانه من...

‫به خیلی چیزها اعتقاد داشتم...

‫که مشخص شد دروغین بودن.

‫یادمه همسن تو بودم...

‫از همیشه خیلی مطمئن‌تر...

‫و با اعتمادبه‌نفس‌تر بودم.

‫واسه همین امیدوارم که ‫اعتقاداتت رو ادامه بدی...

‫و اون‌ها هم بهت خرد و هدف بدن.

‫من...

‫لزوما باور ندارم که...

‫خوب و بد و بهشت و جهنم...

‫و مسیح و شیطان باور ندارم.

‫ولی...

‫به درست و غلط باور دارم.

‫معتقدم که به زنجیر کشیدن مردم اشتباهه.

‫و از نظرم در جناح درست این جنگ هستیم.

‫یه دستور از خدا هست که می‌گه ‫ «نباید کسی را کشت.»

‫واسه همین متوجه نمی‌شم چرا...

‫می‌تونیم بدی کنیم...

‫می‌تونیم گناه کنیم و همچنان...

‫ادعا کنیم که هدف نیکی داریم.

‫خدا اجازه داد که پسرش...

‫به صلیب کشیده بشه که...

‫وقتی ما می‌میریم...

‫بتونیم به جای بهتری برسیم...

‫بهتر از زمین و بدبختی‌هاش.

‫واسه همین...

‫نمی‌تونم به خوبی پدرم جزئیاتش رو بگم.

‫ولی می‌دونم.

‫دوست دارم باور کنم فرق ‫ بین خیر و شر رو می‌دونم.

‫داریم مردم رو می‌کشیم. مردمی که آمریکایین.

‫اون‌ها آدم‌های خوبین دیگه؟

‫ما هم خوبیم.

‫خدا این وسط کدوم سمته؟

‫منطقی نیست. واسه من منطقی نیست.

‫اصلا جناح خدا رو توی این جنگ نمی‌فهمم.

‫من با اعتقاداتت مشکلی ندارم.

‫ولی من به خواست خدا کاری نمی‌کنم.

‫قطعا به خواست خدا کاری انجام نمی‌دم.

‫یعنی در این زمینه، در جنگ.

‫عمرا.

‫واسه من موضوع بقاست.

‫یا می‌کشیم و یا کشته می‌شیم.

‫مسیح گفته «کسی که شمشیر ‫در دست بگیرد با شمشیر کشته خواهد شد.»

‫دیگه از اونجا گذشتیم.

‫برگشتی در کار نیست.

‫برو اونجا نگهبانی بده.

‫جیره‌مون داره تموم می‌شه.

‫تنباکو داریم.

‫شاید هم یه نصف بطری ویسکی.

‫باید بریم گذرگاه.

‫من با کایلر پیاده می‌رم...

‫که مسیر رو پیدا کنیم.

‫می‌خوام تو پیش پسره باشی.

‫مطمئنم که مراقبش هستی.

‫نهایتا یکی دو روزه برمی‌گردیم.

‫و بعد با هم می‌ریم.

‫طناب.

‫طناب.

‫وقتش که شد بگو.

‫باشه.

‫فکر کنم اگه بتونیم اسب‌ها ‫ رو از این صخره‌ها رد کنیم...

‫می‌تونیم به گذرگاه برسیم.

‫اون تخته‌سنگ‌های مرتفع رو می‌بینی؟

‫ازشون که بگذریم به سطح هموارتری می‌رسیم.

‫و بعد مستقیم رد می‌شیم.

‫بعدش احتمالا مسیر رود مستقیمه...

‫تا آخر.

‫اونجا رو می‌بینی؟ بین درخت‌های اونجا.

‫اصلا حتی نمی‌دونم واسه چی اومدم اینجا.

‫من می‌دونم.

‫می‌خوای خودت رو اثبات کنی.

‫می‌خوای قهرمان باشی.

‫خیلی خشم و انرژی داری.

‫ولی به نظرم...

‫همین که اینجایی خودش خیلی کاره.

‫موضوع فقط ما نیستیم، ‫فقط من و تو نیستیم.

‫خیلی...بزرگ‌تره...

‫هدفمون بزرگ‌تره.

‫مطمئن نیستم.

‫نمی‌دونم بهای مرد بودن چیه...

‫نمی‌دونم جنگیدنه...

‫که ما رو مرد می‌کنه یا نه، ‫چون...

‫من هنوز مرد نشدم.

‫یعنی حتی یه دونه هم ریش ندارم.

‫درسته این چیزی رو اثبات نمی‌کنه...

‫ولی همچنان سنم واسه...

‫تشخیص این که مرد شدم یا نه کمه.

‫گاهی‌اوقات باید واسش انتظار بکشی.

‫صبر داشته باشی.

‫و حین انتظارت هم باید قوی باشی.

‫گاهی‌اوقات سخت‌ترین بخشش همینه.

‫که ایمان داشته باشی.

‫و بدونی که داری کار درست رو انجام می‌دی.

‫به وقتش قوت نشون می‌دی.

‫کل نوجوانیت رو در انتظار اینی که مرد بشی...

‫می‌خوای شجاع باشی...

‫می‌خوای کاری که بهت قوت می‌ده رو انجام بدی.

‫و بهت یهویی یه چیزی مثل جنگ پیش میاد.

‫من سال‌ها عصبانی بودم.

‫و خشم تبدیل به...

‫ تنها خصوصیت من شده بود.

‫و بعد باقی زندگیت سعی می‌کنی جبرانش کنی...

‫چیزی که از دست دادی رو دوباره به دست بیاری.

‫که بفهمی مشکل چی بوده؟ ‫چی اتفاقی رخ داده؟

‫تبدیل به چی شدی؟

‫نمی‌تونی معناش رو پیدا کنی...

‫ولی قلبت پیدا می‌کنه.

‫به نظرم اونجاست که مرد می‌شی.

‫وقتی خودت رو می‌بخشی...

‫و بقیه رو می‌بخشی.

‫ولی هیچ‌وقت اون خشم رو فراموش نکن...

‫چون بهش نیاز پیدا می‌کنی.

‫ وقتش که برسه...

‫ازش استفاده می‌کنی.

‫اگه پات خیس شد بگو.

‫خوبه؟

‫آره.

‫من توی ویرجینیا به دنیا اومدم، ‫توی دره شنندواه...

‫توی یه مزرعه کوچیک کنار کوهستان بزرگ.

‫خانواده‌ام دانکر بودن. ‫برده‌داری نمی‌کردن.

‫واسه همین دائما همسایه‌ها ‫ اذیتمون می‌کردن.

‫وقتی مشخص شد که قراره جنگ بشه...

‫متوجه شدیم که احتمالا ‫ مجبوریم همراه اون‌ها بجنگیم.

‫خیلی‌ها فرار کردن که توی کوهستان مخفی بشن.

‫من هم فرار کردم، رفتم به سمت غرب و...

‫به مسیرم ادامه دادم. متوقف نشدم.

‫دانکرها با کشتن مخالفن ولی...

‫وقتی که جنگ شروع شد ‫ داوطلب شدم.

‫به نظرم منصفانه نبود که بشینم و...

‫بقیه بخاطر من بکشن یا کشته بشن.

‫به اون‌هایی فکر می‌کردم که...

‫مجبورمون کردن از خانه‌هامون فرار کنیم...

‫و منصفانه نبود که بذارم ‫ این وضع ادامه پیدا کنه.

‫من از کالیفرنیا اعزام شدم.

‫این انتخاب رو داشتم که اونجا بمونم...

‫که الکی اونجا نگهبانی بدم.

‫جنگ تا اون نقاط غرب نمی‌رسه.

‫واسه همین اومدم اینجا.

‫کاری که اینجا می‌کنم ‫ اصول خاصی پشتش نیست.

‫واسم مهم نیست کی برنده می‌شه...

‫واسم مهم نیست کی می‌بازه... ‫مهم نیست...

‫یه چیزی واست مهم هست. ‫وگرنه نمی‌اومدی اینجا.

‫تو رو انتخاب کردم چون...

‫تو بهترین تیراندازمون هستی. ‫می‌دونستم که می‌شه روت حساب کرد.

‫می‌تونیم مراقب هم باشیم ‫ و هر دو سالم برگردیم.

‫هنوز مطمئنم که می‌تونیم.

‫کجا قراره بریم؟

‫نمی‌دونم.

‫نمی‌دونم قراره کجا بریم، ‫فقط می‌دونم که می‌خوام زنده بمونم.

‫اگه تو هم بخوای زنده بمونی موفق می‌شیم.

‫و اگه نخواستی بهم بگو و هیچ اشکالی نداره.

‫چون اگه زندگیت واست مهم نباشه، ‫گمون نکنم اصلا به چیزی اهمیت بدی.

‫باید این پایین از سمت نهر بریم.

‫نمی‌تونیم اسب‌ها رو بالاتر ببریم.

‫چه آرامشی.

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫مترجم: «تارخ علی‌خانی» ‫ تلگرام: aManOfWar@

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.