All language subtitles for From.S03E01.1080p.WEB.H264-MRMOVIEHC- [Farsi]

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫آنچه گذشت...

‫تابی، نمی‌دونم جریان چیه، ‫ولی واقعیه...

‫و اینجا گیر افتادیم.

‫یعنی من تو شهری‌ام ‫که نمی‌تونم ازش برم...

‫و هر شب هیولاها از جنگل ‫حمله می‌کنن.

‫نه! آخ!

‫مرد جماعت از خانواده‌اش ‫محافظت می‌کنه فرانک!

‫چشمت رو باز کن و ببین!

‫ببین چیکار کردی! ‫ببینشون!

‫کاش می‌تونستی سوگواری کنی، ‫ولی نمی‌تونی بوید.

‫این ملت بهت نیاز دارن.

‫تو باید راهنماییشون کنی ‫که برگردن خونه.

‫نه!

‫طاقت بیار!

‫برگ‌هاشون داره می‌ریزه... ‫درخت‌ها رو می‌گم.

‫اگه برگ‌هاشون بریزه بده؟

‫همه‌چی عوض می‌شه. ‫اینجا تغییر معمولا بده.

‫طوفان نصف محصولاتمون رو نابود کرد.

‫حالا که این همه آدم جدید اومده،

‫باید خیلی جدی جیره‌بندی کنیم.

‫دیشب چیزی نمونده بود...

‫الجین تو خواب غرق بشه.

‫چی؟

‫دانا، بهم گفته بودن ‫نمی‌تونم بچه‌دار بشم.

‫حالا که این همه اتفاقات عجیب دیدی، ‫با یه معجزه کنار نمیای؟

‫یه چیزی دیدم که واقعی نبود.

‫- چی دیدی؟ ‫- دو بچه رو دیدم...

‫که وسط جاده وایستاده ‫و بهم زل زده بودن.

‫شبی که اون اتفاقات بد رخ داد،

‫همون شبی بود که مادرم رفته بود ‫بچه‌های برجه رو نجات بده.

‫- نه! ‫- مامان!

‫چی شده؟ ‫جولی! جولی!

‫اگه تنها راه نجات جولی ‫پیدا کردن اون برج باشه چی؟

‫- تابی... ‫- باید امتحان کنم جیم.

‫خواهش می‌کنم.

‫درخت راه‌دوره. بیا.

‫مادرم می‌گفت از اینجا به برجه ‫و بچه‌ها می‌رسه.

‫هر بار چیز خیلی عجیبی می‌بینم، ‫این نماد رو هم می‌بینم.

‫تابیتا بهت گفت این نماد رو ‫تو تونل‌ها دیده بود.

‫آنکویی.

‫اگه قرار باشه به جوابی برسی، ‫باید اونجا دنبالش بگردی.

‫آنکویی!

‫تا نرفته بودی جنگل، ‫هیچ مشکلی نداشتیم.

‫گمون می‌کنم این‌جوری ‫بتونم درستش کنم.

‫آخ! آخ!

‫آخ!

‫جنگل از ترست تغذیه نمی‌کنه بوید.

‫از امیدت تغذیه می‌کنه.

‫ولش کن بوید.

‫اگه امروز نمیرن، فردا می‌میرن.

‫نه.

‫عا!

‫من رو از پا درنمیاری.

‫شنیدی چی گفتم؟! ‫عمرا اگه من رو از پا دربیاری!

‫شرمنده‌ام. ‫چاره دیگه‌ای نداره.

‫- اینجا کجاست؟ ‫- بیمارستان سن‌آنتونیه.

‫دو کوه‌نورد سه روز پیش ‫تو جنگل پیداتون کردن.

‫بی‌هوش کنار مسیر جنگلی افتاده بودین.

‫گفتین «بیمارستان سن‌آنتونی»، ‫ولی کلا کجاییم؟

‫اینجا کمدنه.

‫ایالت مینه.

‫اسمتون رو لطف می‌کنین؟

‫چی؟

‫هیچ کارت شناسایی‌ای همراهتون نبود.

‫اصلا یادتون نیست ‫چی به سرتون اومده؟

‫این زخم‌ها و جراحات از کجان؟

‫اِم...

‫چطوره بفرمایین بشینین؟

‫چیزی نیست.

‫چیزی نیست.

‫کسی اذیتتون نمی‌کنه.

‫کسی هست که باهاش تماس بگیرین؟

‫اعضای خانواده‌تون نیستن؟

‫نه.

‫[اتاق بیمار شماره ۲۲۲۵]

‫دکتر برودی؟

‫پلیس‌ها دارن میان.

‫ممنون.

‫عه، چرا...

‫تشریفاتیه.

‫صرفا می‌خوایم مطمئن باشیم ‫حالتون خوبه، همین و بس.

‫حالا که به هوش اومدین، ‫خوشحال می‌شم اگه حالش رو دارین...

‫چند آزمایش هم ازتون بگیرم. ‫اشکالی نداره؟

‫من یه دقیقه می‌رم بیرون،

‫ولی انتهای همین راهروئم.

‫راحت باشین و استراحت کنین، خب؟

‫مستر مووی تقدیم می‌کند ‫.:: MRMOVIEHC ::.

‫..:: کانال تلگرام و اینستاگرام مسترمووی::.. ‫.:: Telegram: @MRMOVIEHC ::. ‫.:: Instagram: @MRMOVIEHC ::.

‫[تمام ملاقات‌کنندگان] ‫[باید نام خود را ثبت کنند]

‫[اتاق بیمار شماره ۲۲۲۵]

‫پرستار، لطف می‌کنی کمکمون کنی؟

‫مترجم: «مستر مووی » ‫در تلگرام:و اینستاگرام MRMOVIEHC@ و MRMOVIEHC@

‫[اتاق بیمار شماره ۲۲۲۵]

‫دکتر کارلین به بخش ۳۲۱.

‫دکتر کارلین به بخش ۳۲۱.

‫بیمار داریم، لطفا به بخش ۳۲۱.

‫[به بیمارستان عاری از تنباکو خوش آمدید] ‫[استعمال دخانیات ممنوع]

‫[احتیاط کنید] ‫[در خودکار است]

‫[بیمارستان سن‌آنتونی] ‫[مخصوص آمبولانس] [ورود ممنوع]

‫[گل‌فروشی آدری]

‫[دیزی جو]

‫آهای!

‫آهای! جلوت رو بپا!

‫خداحافظ.

‫[گل‌فروشی جنت]

‫[لباس‌های بهاره رسید]

‫[پارکینگ]

‫یعنی چی که «چاره دیگه‌ای نداره؟»

‫دستت رو بکش.

‫عذر می‌خوام. عـ...

‫چته؟

‫عذر می‌خوام. عذر می‌خوام.

‫«منشأ» ‫«فصل سه، قسمت یک: متلاشی»

‫♪ وقتی پسرکی کم سن و سال بودم، ♪

‫♪ از پدرم پرسیدم: ♪

‫♪ «من چه‌کاره می‌شم؟» ♪

‫♪ «خوش‌تیپ می‌شم؟» ♪

‫♪ «ثروتمند می‌شم؟» ♪

‫♪ اون هم بهم گفت: ♪

‫♪ «که سرا، سرا» ♪

‫♪ «هرچی بشه، همون می‌شه» ♪

‫♪ «ما نمی‌تونیم آینده رو ببینیم» ♪

‫♪ که سرا، سرا ♪

‫♪ هرچی بشه، همون می‌شه ♪

‫♪ حالا خودم... ♪

‫♪ بچه‌دار شدم ♪

‫♪ از پدرشون می‌پرسن: ♪

‫♪ «من چه‌کاره می‌شم؟» ♪

‫♪ «خوشگل می‌شم؟» ♪

‫♪ «ثروتمند می‌شم؟» ♪

‫♪ من هم مهرآمیز بهشون می‌گم: ♪

‫♪ که سرا، سرا ♪

‫♪ هرچی بشه، همون می‌شه ♪

‫♪ ما نمی‌تونیم آینده رو ببینیم ♪

‫♪ که سرا، سرا ♪

‫♪ هرچی بشه، همون می‌شه ♪

‫♪ که سرا، سرا ♪

‫کریستی نباید این کارها رو بکنه؟

‫ذهن کریستی خیلی درگیره.

‫باید مواظب ماریل باشه.

‫درسته.

‫راستی، حالشون چطوره؟

‫ماریل، رندال و جولی چطورن؟

‫ظاهرا خوبن.

‫چیه؟

‫خب، همین که الان ‫بتونی با دیدن این شرایط...

‫بگی چیزی «خوبه»...

‫خیلی گیج‌کننده و نازه.

‫آها، خب، هنوز زنده‌ایم، مگه نه؟

‫سه روز پیش یکی از مردم خودت ‫قصد جونت رو کرده بود.

‫نصف شهر هنوز می‌ترسن بخوابن،

‫کمبود غذا دارین ‫و راه‌حلی ندارین،

‫مطمئن نیستم متوجه شده باشی...

‫هوا داره خیلی سرد می‌شه.

‫آره، خب، پتو داریم.

‫آها، درسته، آره، ‫پتوها رو یادم رفته بود.

‫ولش کن. ‫پس لابد مشکلی نیست.

‫می‌خوای من چیکار کنم؟

‫داد بزنم «آتش»؟ ‫همه رو زهره‌ترک کنم؟

‫شاید باید بیشتر بترسن.

‫شاید خودت باید بیشتر بترسی.

‫راستش، وقتی تو اون اتاق بودم...

‫و می‌خواستم جعبه موسیقیه رو ‫خرد کنم،

‫اون موجودی که داشت ‫باهام حرف می‌زد،

‫بهم می‌گفت تسلیم بشم،

‫می‌گفت جنگل از امیدمون تغذیه می‌کنه...

‫نمی‌دونم چه موجودی بود، ‫ولی مطمئنم همسرم نبود.

‫حالا تو چی هستی؟

‫متأسفانه من نمی‌تونم ‫جواب این سوالت رو بدم بوید.

‫بس کنین!

‫«صحبت به زبان کانتونی»

‫نه! ولم کنین!

‫«صحبت به زبان کانتونی»

‫باید کمکش کنیم! ‫بس کنین! ولم کنین!

‫[اداره پست]

‫«صحبت به زبان کانتونی»

‫ولم کنین!

‫نه! ولم کنین!

‫ایتان!

‫همه‌جا رو دنبالت گشتیم.

‫بهشون گفتی، مگه نه؟

‫آهای، دارم با تو حرف می‌زنم.

‫چرا بهشون گفتی؟

‫باید بریم مامان رو پیدا کنیم!

‫نباید اون بیرون تنهاش بذاریم!

‫- باید یه کاری بکنیم! ‫- می‌دونم.

‫تو فعلا برو تو، خب؟ ‫برو دیگه.

‫[اداره پست]

‫بابا!

‫پیداش کردی.

‫خوبه.

‫ببین، اِم...

‫آها، من... ‫من می‌رم قدم بزنم.

‫جولی.

‫تقصیر تو نیست بابا. ‫هیچ‌کدومشون تقصیر تو نیست.

‫[اداره پست]

‫جیم؟

‫اِم...

‫خودت که می‌دونی نباید بری.

‫اصلا نباید می‌ذاشتم بره. ‫همین‌جوری دست رو دست نمی‌ذارم.

‫جیم، نباید شب تو جنگل باشی.

‫پسرم همین الان می‌خواست فرار کنه ‫و بره دنبالش بگرده.

‫دخترم هنوز نمی‌خواد بگه...

‫اون موقع چی به سرش اومده بود...

‫بچه‌هام به مادرشون نیاز دارن.

‫می‌خوام چیکار کنم؟

‫نمی‌دونم؛ ‫ولی نباید این‌جوری کنی.

‫یه طلسم تو چادر می‌ذارم.

‫جیم، وایستا. جیم!

‫گوش کن، من... جیم!

‫خودم وقتی با سارا رفته بودم جنگل ‫امتحان کردم،

‫ولی خدا می‌دونه چی چادرمون رو ‫کجا انداخت.

‫باز هم سالم برگشتی.

‫آره، ولی چیزی نمونده بود بمیرم.

‫من بحث نمی‌کنم.

‫خودت هم عین من می‌دونی ‫به احتمال زیاد تا الان...

‫نگو!

‫حرفش هم نزن.

‫جریان چیه؟

‫دارم می‌رم دنبال زنم بگردم.

‫خیلی‌خب، وایستا، یه لحظه وایستا.

‫اگه می‌خوای بری، شاید بشه ‫با امنیت بیشتری عملیش کرد.

‫زود باش دیگه! ‫تقریبا یه ساعته اون تویی!

‫یه لحظه وایستا.

‫پونزده دقیقه پیش همین رو گفتی! ‫زود باش!

‫دیگه طاقت ندارم!

‫زود باش! ‫داری چیکار می‌کنی؟

‫همین‌جوریش که مستراح رو اشغال نکردی...

‫و جیره‌ات دو برابره خیلی بده.

‫ای بابا. آروم باش نیکی.

‫گه نخور کلارا.

‫آهای، مشکلی پیش اومده؟

‫آره، مشکلی پیش اومده. ‫الان شلوارم رو خراب می‌کنم.

‫گور باباش.

‫حالت خوبه؟

‫آره، چیزیم نیست.

‫عزیز دلم، واقعا باید یه چیزی بخوری.

‫می‌خورم. آخه...

‫معده‌ام یه کم درد می‌کنه.

‫فقط باید استراحت کنم.

‫الان دیگه باید نگران جفتتون باشم.

‫خوب می‌شم.

‫دو سه ماه اول گاهی سخت می‌گذره، ولی...

‫- آره. ‫- خوب می‌شه.

‫الیس، کلی کار داریم.

‫هنوز واسه کشت زود نیست؟

‫همین‌جوری طوفان ‫نصف محصولاتمون رو نابود کرده.

‫نمی‌خوام به امید یخ نزدن زمین صبر کنم...

‫تا باقی محصولات رو هم از دست بدیم.

‫هنوز نخوابیده؟

‫نمی‌دونم.

‫مشکلات مهم‌تری داریم.

‫چند نفر رو جمع کن. ‫تو مزرعه می‌بینمت.

‫روزی که من و سارا برج فانوس رو ‫تو جنگل پیدا کردیم،

‫از اون کلبه سنگی کوچولوئه ‫که طلسم‌ها رو...

‫پیدا کرده بودم ‫شروع کردیم.

‫یه چادر هم زده بودیم ‫که نمی‌دونم تا کجا پرتاب شده بود؛

‫ولی اگه هر روز صبح ‫از اون کلبه شروع کنین،

‫حداقل به هدفتون نزدیک‌ترین...

‫و یه جایی دارین ‫که شب‌ها برگردین همون‌جا،

‫پس خودتون رو به کشتن ندین.

‫منطقیه. مرسی.

‫اِم، وایستا ببینم. گفتی خودت و سارا ‫دوتایی اونجا مونده بودین؟

‫آره. چطور مگه؟

‫من هم باهاش می‌رم.

‫می‌شه بیرون صحبت کنیم؟

‫ببین. ببین!

‫ببین، ببین، می‌دونم چی می‌خوای بگی، خب؟

‫ولی اصلا نباید بذاریم تنها بره.

‫می‌فهمم... می‌فهمم چرا خودت ‫می‌ترسی برگردی اونجا...

‫- من نمی‌ترسم... ‫- چرا! چرا، می‌ترسی...

‫و کاملا حق داری بترسی بوید؛

‫ولی یکی باید حواسش باشه...

‫جیم صحیح و سالم برگرده.

‫من تجربه از دست دادن والد ‫تو این شهر رو داشتم...

‫و دست رو دست نمی‌ذارم ‫که جولی و ایتان...

‫جفت والدینشون رو ‫تو یه هفته از دست بدن.

‫نباید تا ابد تدافعی عمل کنیم بوید.

‫[بنزین]

‫این دیگه چه وضعشه؟

‫این دیگه چه وضعـ...

‫جید؟

‫سعی کردن نشونم بدن.

‫من نمی‌فهمم.

‫من نمی‌فهمم. نمی‌فهمم.

‫سعی کردن نشونم بدن.

‫منظورش چیه؟

‫اصلا نمی‌دونم.

‫- نمی‌فهمم. ‫- تو از این جریانات خبر داشتی؟

‫دارن سعی می‌کنن نشونم بدن.

‫خب، می‌دونستم خیلی درگیر ‫اون نقاشی شده،

‫ولی این دیگه... جنونه.

‫نمی... نمی‌فهمم.

‫نمی... تف به این زندگی. ‫نمی‌فهمم.

‫آره، اونجا رو تخته می‌زنم.

‫- نه. ‫- نمی‌فهمم.

‫کمکم کن ببریمش کلانتری.

‫- اگه بخوابه بهتر می‌شه. ‫- نمی‌فهمم.

‫- نمی... ‫- می‌خوام کمکت کنم رفیق.

‫- نه، نه. ‫- نه، نه، نه، نه.

‫چیزی نیست. آروم باش! ‫بیا بریم.

‫- باید بفهمم... باید... ‫- نه، نه.

‫- باید حلش کنم! ‫- بلند شو دیگه.

‫آماده‌ای؟

‫[فروش لباس‌های قدیمی] ‫[فقط امروز، از ۸ صبح تا ۵ عصر]

‫خیلی نازه. ‫حرف نداره، اصلا...

‫این رو باش.

‫وای، خیلی نازه.

‫بذار یکی واسه جفتمون بگیرم.

‫- چی شده؟ ‫- عذر می‌خوام.

‫سلام.

‫اِم، احیانا می‌شه یکی از گوشی‌هاتون رو ‫قرض بگیرم؟

‫اِم، نه.

‫خواهش می‌کنم.

‫- زود پس می‌دین؟ ‫- آره.

‫ممنون.

‫چرا بهش دادی؟

‫خیلی‌خب.

‫الو؟

‫مامان؟

‫تابی؟ وای خدا! تابی! ‫کجایی؟

‫مامان، سلام. اِم... ‫حالم خوبه. همه‌مون خوبیم.

‫وای دخترم!

‫آره.

‫این همه مدت کجا بودی؟

‫اِم...

‫مجبور بودیم یه مدتی نباشیم، ولی...

‫کجا رفته بودین؟

‫فقط نمی‌خوام نگران باشی مامان.

‫نه تابی، پلیس‌ها دارن دنبال خودت،

‫جیم و بچه‌ها می‌گردن. ‫همه دنبالتون می‌گشتن!

‫می‌دونم. می‌دونم مامان. می‌دونم.

‫- خـ... خیلی شرمنده‌ام. ‫- وای، عزیز دلم.

‫همین که ببینمت، ‫همه‌چی رو برات تعریف می‌کنم.

‫خواهش می‌کنم! ‫خواهش می‌کنم!

‫فقط...

‫ما خیلی نگرانت بودیم!

‫فقط می‌خواستم صدات رو بشنوم ‫و تو هم صدام رو بشنوی.

‫تابی!

‫مامان، خیلی دوستت دارم، ‫دلم برات تنگ شده و...

‫وای، عزیز دلم!

‫من و جیم داریم تمام تلاشمون رو می‌کنیم ‫که زودتر برگردیم خونه.

‫وای، چه عالی.

‫همه سلام می‌رسونن.

‫وای تابی، خواهش می‌کنم ‫گوشی رو قطع نکن.

‫نه، نه، نه.

‫یه کارآگاهی هست ‫که کارتش رو بهم داده.

‫مامان، مامان، نمی... ‫نمی‌تونم زیاد صحبت کنم.

‫شرمنده‌ام. اِم...

‫باشه، ولی باید بهش زنگ بزنی.

‫- اِم... ‫- عزیز دلم!

‫احتمالا تا یه مدت ازم خبری نشه، ولی...

‫نه، نه، نه! نه، نه، نه! ‫باید همین‌جا بمونی!

‫فقط نمی‌خوام بترسی.

‫من خوبم، خب؟ ‫همه‌چی مرتبه.

‫ای بابا، پس کی؟

‫- خیلی دوستت دارم مامان. ‫- تابی!

‫خیلی شرمنده‌ام مامان. ‫باید قطع کنم.

‫خیلی دوستت دارم، خب؟ ‫همه‌چی مرتبه.

‫مامان، خیلی دوستت دارم. خداحافظ.

‫- ممنون. ‫- مرسی.

‫چرا بهش دادی؟

‫حالا دیگه حتما باید ‫گوشیت رو ضدعفونی کنی.

‫[فروش لباس‌های قدیمی] ‫[فقط امروز، از ۸ صبح تا ۵ عصر]

‫کی راه می‌افتین؟

‫همین که جیم آماده بشه.

‫مامان اصرار داشت ‫جیره‌هامون رو بسته‌بندی کنه.

‫آره، مامان‌ها عادت دارن.

‫آره.

‫از این کارها مطمئنی؟

‫مامان، خیلی زیاده. ‫نباید...

‫نمی‌خوام وقتی نیستی، گرسنه‌ات بشه.

‫ببرش. خواهش می‌کنم.

‫کاش می‌موندی.

‫مامان...

‫قول بده احتیاط می‌کنی.

‫باشه.

‫قول بده برمی‌گردی.

‫نمی‌تونم تو رو هم از دست بدم.

‫چیزیمون نمی‌شه.

‫چیزی نمی‌شه!

‫شما خیلی نگران می‌شین.

‫[پازل پانصد تکه]

‫واقعا داری می‌ری مامان رو پیدا کنی؟

‫خب، تمام تلاشم رو می‌کنم؛

‫ولی اگه نگران شرایط اینجا باشم،

‫از پسش برنمیام.

‫پس دیگه فرار نکن، باشه؟

‫باشه.

‫دست بده.

‫چه مرد خوبی.

‫خیلی دوستت دارم بابا.

‫من هم خیلی دوستت دارم.

‫قول می‌دی احتیاط کنی؟

‫قول می‌دم.

‫زود برمی‌گردم.

‫- باشه. ‫- ردیفه. خیلی‌خب.

‫آماده‌ای؟ ‫داریم روز رو تلف می‌کنیم.

‫- آره. ‫- خیلی‌خب.

‫خیلی‌خب، جریان درخت‌ها رو یادت نره.

‫کم‌کم یه سری تار عنکبوت می‌بینین، ‫اون‌جوری می‌فهمین...

‫- دارین درست می‌رین. ‫- باشه، ردیفه.

‫هر کاری هم کردین، حواستون باشه ‫حتما قبل از تاریکی برگردین کلبه.

‫باشه. ‫چیزیمون نمی‌شه.

‫خب؟ ‫زود می‌بینمت.

‫خیلی‌خب.

‫آهای! بابا!

‫چـ...؟

‫باید بیای مزرعه! ‫بیا!

‫ببینیم چی نصیبمون می‌شه...

‫نه، نه. خواهش می‌کنم. ‫می‌خوایم چیکار کنیم؟

‫همه‌شون گندیده‌ان!

‫دانا!

‫اولین محصولاتی که کشت کردیم...

‫چندتا هویج، چغندر و سیب‌زمینی گندیده بودن.

‫واسه همین باز هم کشت کردیم. ‫اون‌ها هم گندیده بودن.

‫هرچی که طوفان نابود نکرده، گندیده.

‫بوید، غذا نداریم.

‫چند نفر باهات اومده بودن اینجا؟

‫دانا!

‫چند نفر خبر دارن؟

‫برین! زود باشین برین خونه‌تون!

‫ببین، شرمنده‌ام، خب؟

‫ولی هرچی غذا برامون باقی مونده،

‫تو همون شیشه‌های زیرزمین توئه!

‫اصلا حق نداری اونجا نگهشون داری!

‫نه!

‫اون‌ها مال همه‌ان!

‫محصولات جدید می‌رسن!

‫از هیچی خبر نداری.

‫باقی محصولات گندیده‌ان!

‫الان دیگه کل غذامون همین‌جاست!

‫نه!

‫خواهش می‌کنم برین خونه!

‫برین خونه!

‫نه، خونه منه! نه!

‫بیا.

‫چیکار می‌کنی؟

‫تو که... ببین بچه جون، ‫من هم دلم نمیاد چنین کاری کنم،

‫ولی دیگه به اینجام رسیده، متوجهی؟

‫نمی‌شه بکشیش! دوستمه!

‫- بس کن، فهمیدی؟ ‫- بسه! بسه!

‫دست رو بچه بلند نمی‌کنم،

‫ولی تو رو مثل سگ می‌زنم، فهمیدی؟

‫رندال، این چه کاریه؟

‫- عه، عه! ‫- گفتم بسه.

‫- عه، عه، عه! ‫- آروم، آروم، آروم!

‫- نکن ویکتور! نه، نه، نه! ‫- فقط...

‫نه، نه! عه، عه، عه... ‫بسه ویکتور، بسه.

‫ببین، ببین، ببین.

‫شوخیتون گرفته؟ ‫دست این یارو تفنگ دادین؟

‫الان واقعا تنها نگرانیت همینه؟

‫بگیر پایین رفیق.

‫ویکتور؟ ویکتور...

‫بگیرش پایین.

‫آفرین. خوبه.

‫حالا تفنگ رو بده رفیق.

‫نمی‌دم.

‫خواهش کردم.

‫ایول.

‫حالا می‌شه بزم رو ببرم؟

‫حیوان‌های تو مزرعه واسه خوردن نیستن.

‫ولی جز این حیوان‌ها ‫مواد غذایی دیگه‌ای نداریم.

‫دقیقا.

‫برامون تخم می‌ذارن. ‫ازشون شیر می‌دوشیم.

‫منبع غذایی محسوب می‌شن.

‫اگه خبر نداری به اطلاعت برسونم...

‫که این مدت خیلی کمبود منابع داریم.

‫گوش کن، ماجرای امروز...

‫عه، آهای...

‫ماجرای امروز اوضاع رو ‫برامون سخت‌تر کرد. متوجهم.

‫متوجهم ترسیدین.

‫متوجهم که... ‫متوجهم همه گرسنه‌ایم.

‫ولی همچنان...

‫همچنان از دور خارج نشدیم.

‫می‌تونیم موفق بشیم.

‫ولی باید پشت هر کارمون ‫احتیاط و برنامه باشه.

‫باید از همه‌چی نهایت استفاده رو ببریم، خب؟

‫این شهر ما رو از پا در نمیاره!

‫تنها راهی که می‌تونیم برگردیم خونه... ‫اینه که پشت هم باشیم.

‫باشه؟

‫خب...

‫پس اجازه بده راهکاری پیدا کنیم.

‫بده من.

‫یا...

‫می‌تونیم همین‌جا...

‫همین الان درگیر بشیم.

‫بز رو بده تمومش کن.

‫شما جماعت اهل برنامه و تفکر نیستین.

‫واقعا نیستین.

‫- ممنون. ‫- ولم کن بابا.

‫سلام رفیق.

‫- حالت خوبه؟ ‫- تو خوبی؟

‫آلما رو برگردونیم؟ ‫ببین، می‌شه...؟

‫باشه.

‫بیا آلما.

-= MRMOVIEHC =-

‫ممنونم چنین لطفی در حقم می‌کنی. ‫امیدوارم بدونی قدرش رو می‌دونم.

‫همین که تا اینجا باهام اومدی... ‫واقعا دستت درد نکنه.

‫تشکر که لازم نیست.

‫چرا، لازمه. لازمه.

‫ببین، ما هر کاری ‫از دستمون بر بیاد انجام می‌دیم.

‫امنیتمون رو در اولویت می‌ذاریم، ‫هوشمندانه عمل می‌کنیم...

‫این چه وضعشه؟

‫جیم، وایستا.

‫باید برگردیم.

‫جیم، نباید از کلبه طلسم‌دار بیشتر دور بشیم.

‫هوا الان تاریک می‌شه.

‫به نظر کلبه محکمی میاد.

‫می‌تونیم روی یکی از همین ‫کلبه‌ها طلسم نصب کنیم،

‫که فردا صبح از همین‌جا راه بیفتیم.

‫جدی می‌گی؟

‫چه فرقی داره تو یکی از این کلبه‌ها...

‫یا از اون طلسم‌دارها بخوابیم؟

‫بوید گفته بود اگه تو مسیر ‫تار عنکبوت دیدیم...

‫یعنی داریم راه درست می‌ریم.

‫دیگه هیچ حرفی در مورد ‫این مجسمه‌های عجیب و...

‫شاید اونجا که بوید چادر زده بود ‫از کل اینجا رد شده بود.

‫باشه. ولی اگه قراره ‫شب رو اینجا بمونیم...

‫بهتره سر و گوشی آب بدیم که غافلگیر نشیم.

‫خیلی‌خب.

‫- حله؟ ‫- باشه.

‫پدر، بابت گناهانم طلب بخشش دارم.

‫حتی یادم نمیاد آخرین بار ‫کی به گناهم اعتراف کرده بودم.

‫مهم اینه الان نزد خداوندی.

‫فقط خواستم با یه نفر صحبت کنم،

‫ولی نمی‌دونستم به کی رو بندازم.

‫نمی‌تونم به کسی بگم کی هستم ‫یا اینکه اینجا اومدم.

‫وگرنه فکر می‌کنن دیوانه شدم.

‫به مامانم زنگ زدم.

‫گمونم با این کارم بیشتر ضرر ‫به بار آوردم. نمی‌دونم.

‫نمی‌دونم چطور اینجا پیدام شده.

‫کلی چیز به چشم دیدم ‫که با عقل جور در نمیاد.

‫انگار عقلم جواب کرده.

‫آدم هر موقع به آستانه تحمل خودش می‌رسه، ‫خداوند میاد و...

‫بنده خودش رو نجات می‌ده.

‫نه، نه، نه. خواهشا...

‫از این حرف‌ها نزنین.

‫نیومدم در مورد خدا صحبت کنم.

‫علتش چیه؟

‫چون اگه خدا وجود داشته باشه، ‫یعنی اون شهر وحشتناک رو ساخته.

‫تمام دردها و رنج‌ها رو به ما تحمیل کرده.

‫یعنی خودش کاری کرد ‫پسر نوزادم رو از میز بیفته.

‫ببخشید پدر. ‫اشتباه کردم اومدم.

‫لطفا وایستین.

‫حالم خوبه. چیزی نیست.

‫اسمش چی بود؟

‫چی؟

‫فرزندت... ‫همون که فوت شد...

‫اسمش چی بود؟

‫توماس.

‫اسم قشنگیه.

‫فرزند دیگه‌ای هم داری؟

‫چون ظرف غذا دستته می‌پرسم.

‫این مال یه آقا به اسم ویکتوره.

‫قبل از اینکه برم ‫برام خوراکی گذاشته بود.

‫قبل اینکه از کجا بری؟

‫از جایی که هر شب توش ‫کلی هیولا آزاد می‌شد.

‫جایی که راه خروج نداره.

‫ولی من از... درختی عبور کردم ‫که بعدش به فانوس رسیدم.

‫بعد پسرکی اومد من رو هل داد و گفت:

‫«چاره دیگه‌ای نداره.»

‫ولی چاره واسه چی رو...

‫نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم.

‫نمی‌دونم اینجا باید چیکار کنم، ‫یا که کجا برم.

‫کل خانواده‌ام تو اون ‫شهر وحشتناک گیر افتادن و...

‫نمی‌دونم چطور باید آزادشون کنم.

‫ویکتور چه خوراکی‌ای درست کرده بود؟

‫فکر می‌کنین دیوانه‌ام، نه؟

‫به نظرم شدیدا در عذاب هستی...

‫و دوست دارم در حد توانم بهت کمک کنم.

‫دلم رو نشکن.

‫ویکتور هنوز یه پسر کوچولو مونده.

‫خدا می‌دونه بزرگ شدن تو اون شهر...

‫چقدر براش عذاب‌آور بوده.

‫[لطفا اگه این ظرف رو پیدا کردین ‫به منزل ویکتور کاوانا...]

‫[واقع در مین، کمدن، ‫خیابان بارو پلاک ۱۵۹۷ تحویل بدین.]

‫وای خدا، باید برم.

‫حالا عجله چرا؟

‫نه، اشکال نداره. ‫فهمیدم کجا برم. ممنونم.

‫به نظرم اگه آدم ‫تفریح مناسبش رو پیدا کنه...

‫این شهر اونقدر هم بد نیست.

‫واقعا باید بری استراحت کنی.

‫بوید که گفت می‌شه دوباره خوابید.

‫مسئله اون نیست. فقط...

‫حس می‌کنم یه چیزی ‫داره من رو نگاه می‌کنه.

‫ولی بعد از اینکه بیدار می‌شم، ‫هیچی یادم نمیاد.

‫عه...

‫خودشه؟

‫چقدر هم ترسناکه.

‫تنها چیزی که باعث می‌شد ‫این جماعت امیدوار باشه...

‫این بود که همچنان ‫بتونیم کشاورزی کنیم.

‫خب، دیگه تموم شد.

‫حالا باید واسه آینده‌مون تصمیم بگیریم.

‫خب...

‫از لحاظ جیره‌بندی چقدر ‫آذوقه برامون مونده؟

‫مونده؟ اصلا آذوقه‌ای نمونده.

‫همون یه ذره غذایی هم که داشتیم ‫جلو چشممون نابود شد!

‫خب دوباره جورش می‌کنیم.

‫که چی بشه؟

‫اگه بر فرض محال بتونیم ‫کل این ضررها رو جبران کنیم،

‫همچنان حتی کفافمون هم نمی‌ده!

‫پس باید تصمیمی به حال حیوان‌ها بگیریم.

‫ببینیم با تغذیه گوشتی می‌تونیم تا روز...

‫برداشت محصولات جدید ‫زنده نگه داریم یا نه.

‫این خاک مسموم شده!

‫همه‌چیمون مسموم شده!

‫باشه، پس کم بیاریم؟ ها؟!

‫من رو نگاه کن!

‫پس بیفتیم بمیریم؟!

‫چون من که به این زودی کم نمیارم!

‫فقط یه منبع برامون مونده! همین یکی!

‫اگه بدون برنامه بزنیم ‫این حیوان‌ها رو بکشیم...

‫کلاهمون پس معرکه است!

‫تو می‌ری به فاطمه بگی ‫بچه‌اش قبل از اینکه به دنیا بیاد...

‫قراره از گرسنگی تلف بشه؟ ‫بفرما برو!

‫محصولات کوچیک‌تر کشت می‌کنیم.

‫تو محل‌ها و خاک‌های متفاوت.

‫باشه.

‫فرضا بگیم... چنین کاری کردیم.

‫حداقل می‌خوایم این حیوان‌ها، چقدر؟

‫کفاف سه ماهمون رو بدن؟

‫اونقدر حیوان تو طویله داریم؟

‫اگه گاوها رو دونه‌دونه ذبح کنیم...

‫حداقل یه ماه گوشت بهمون می‌رسونن.

‫شاید هم بیشتر.

‫بزها چی؟

‫با اون‌ها می‌تونیم...

‫ایتان؟

‫عه...

‫سلام.

‫سلام.

‫می‌شه کنارت بشینم؟

‫راحت باشین.

‫فکر کنم شنیدی بحثمون در مورد چی بود.

‫می‌خواین حیوان‌ها رو بکشین ‫تا به مردم غذا بدین.

‫آره.

‫یعنی هیچ راه دیگه‌ای نداریم؟

‫واقعا کاش داشتیم. ‫از ته دلم می‌گم.

‫اون حیوان‌ها که داریم...

‫قراره جونمون رو نجات بدن.

‫همه رو زنده نگه می‌دارن...

‫تا بتونیم راه خروجی پیدا کنیم.

‫مثل قهرمان می‌میرن.

‫می‌شه اول آلما رو بکشین؟

‫چرا؟

‫تا مجبور نباشه مرگ دوست‌هاش رو ببینه.

‫[لطفا اگه این ظرف رو پیدا کردین ‫به منزل ویکتور کاوانا...]

‫[واقع در مین، کمدن، ‫خیابان بارو پلاک ۱۵۹۷ تحویل بدین.]

‫امان از دست این‌ها.

‫برو پی کارت. حال و حوصله ندارم.

‫شنیدی چی گفتم؟ ‫برو بذار باد بیاد.

‫مگه کری؟ گفتم برو...

‫این رو از کجا آوردی؟

‫وای خدا.

‫جواب سوالم رو بده.

‫پرسیدم این رو از کجا آوردی؟

‫تو... تو باباشی.

‫بابای ویکتوری.

‫جریان تار عنکبوت رو درست می‌گفتی.

‫چی؟

‫درخت‌هایی که تار عنکبوت دارن رو می‌گم.

‫بوید دقیقا گفته بود...

‫«تا جایی که چشم کار می‌کنه هستن. ‫حتما می‌بینیدشون.»

‫پس اگه تا حالا تار عنکبوتی ندیدیم،

‫لابد داریم راه اشتباه رو می‌ریم.

‫تو می‌گی چیکار کنیم؟

‫باید تو ارتفاع بیشتری قرار بگیریم،

‫ببینیم چشم‌اندازمون از محیط ‫بهتر می‌شه یا نه.

‫فکر کنم رفت.

‫این کارم درست نیست.

‫اگه من اینجا بمیرم،

‫بچه‌هام بی‌کس و کار می‌شن.

‫بی‌دلیل که تنها نرفت.

‫دلیلش این بود ‫که اگه مشکلی پیش اومد...

‫حداقل سایه یکیمون ‫بالا سر بچه‌ها باشه.

‫اگه الان بود...

‫قطعا نمی‌خواست اینجا باشم.

‫فردا اول وقت راه میفتیم... برمی‌گردیم خونه.

‫ای داد بیداد.

‫سلام.

‫سلام.

‫خمارشکن می‌خوری؟

‫رو نکرده بودی.

‫از کجا آوردیش؟

‫پدر کاتری این بطری رو ‫با یه پیرهن خونی و آب‌نبات...

‫تو ساک گذاشته بود و دفنش کرده بود.

‫جان؟!

‫قصه‌اش مفصله.

‫حالا تعریف می‌کنی جریان چیه؟

‫فعلا آماده نیستم.

‫هنوز خودم کامل هضمش نکردم.

‫ولی، عه...

‫به نظرم اوضاعمون ‫اصلا جالب نیست کلانتر.

‫هوم.

‫به نظرت...

‫این صدای...

‫یعنی چه؟

‫نه! نگو... نه!

‫- نه، نه، نه! ‫- چیکار می‌کنی؟!

‫گاوهامون تو خیابونن!

‫چی؟!

‫گندش بزنن! وایستا!

‫[اداره پست]

‫سلام عزیزم. سلام.

‫پسر، نباید بیرون باشیم!

‫باید گاوها رو تو طویله برگردونیم.

‫بیا قربونت برم.

‫خیلی‌خب، بیا. راه برو.

‫آفرین جینجر. دختر خوب.

‫اگه لازم بود تو طویله ‫طلسم نصب می‌کنیم، خب؟

‫بیا. تا طویله برشون گردونیم.

‫بیا!

‫بوید! عه، عه، عه، عه، عه! گوسفند!

‫گوسفند! بوید! بز! کله پدرت!

‫باید تا هیولاها نیومدن بریم.

‫وایستین، باید تو خونه بمونین!

‫- شما بمونین. ‫- باشه.

‫در رو قفل کنین. هیچی نمی‌شه.

‫- باید زود بریم. ‫- نه! نرین!

‫بوید؟

‫عه، عه، عه، عه.

‫بیا. زود باش دیگه، بیا.

‫- بچه‌ها! ‫- بیاین.

‫شما اون کوچیک‌تر رو بگیرین برگردونین!

‫ما هم گاوها رو تا طویله برمی‌گردونیم!

‫بوید!

‫عجله کن!

‫زود باش! زود، زود! دست بجنبون!

‫بوید! بوید، نگاه کن!

‫بدو، بدو، بدو.

‫بوید!

‫کله پدرت! ‫زود باش، زود باش.

‫بوید؟

‫همینطوری بیا دیگه!

‫زود باش. بدو، زود باش.

‫زود باش دیگه!

‫باید بریم داخل.

‫آلما! آلما بیرونه!

‫چی؟ ایتان، باز نکن!

‫سلام.

‫برو! فرار کن ایتان!

‫جولی!

‫تو برو!

‫بدو، بدو، بدو!

‫مگه نمی‌خواین بازی کنیم؟

‫براتون سورپرایز دارم‌ها.

‫هیس!

‫برین!

‫خیلی‌خب...

‫همینه.

‫برو، برو، برو.

‫خب. خوبه.

‫بوید؟

‫بوید!

‫جید، اونجا نمون!

‫برو گمشو بببینم.

‫نه.

‫جید!

‫بیا بریم!

‫برو!

‫بدو!

‫برو، برو، برو، برو!

‫آهای! بیاین!

‫بیاین اینجا! زود باشین!

‫بدو ایتان!

‫بدو، بدو، بدو.

‫کله پدرت!

‫- ویکتور! ‫- بله؟

‫هر تعداد که تونستی ‫برگردون تو طویله!

‫نباید اینجا بمونیم. ‫زود باش، عجله کن.

‫باید بریم، خب؟

‫در رو باز کن! بدو!

‫خیلی‌خب، بیاین! باز کردم!

‫بدوید!

‫نه، نه، نه! تو برگرد! برو!

‫نه! با هم می‌ریم!

‫آخ! هلش بده!

‫زود باش.

‫آفرین دختر. همینه.

‫چیزی نمونده.

‫- بریم. ‫- هلش بده داخل.

‫ببرش تیان‌چن. چیزی نمونده.

‫دیگه رسیدیم. خب، نگهش داشتی؟

‫آره.

‫خوبه.

‫مترجم: «مستر مووی » ‫در تلگرام: MRMOVIEHC@

‫بیا.

‫خب... خوبه.

‫همین‌جا باش. کله پدرت.

‫گفته بودی این شهر از پا درت نمیاره.

‫این حرفت رو یادته بوید؟

‫«نمی‌تونی من رو از پا در بیاری.»

‫عین جمله خودته.

‫نه!

‫- نه! نه! ‫- نه!

‫- نه! ‫- ولم کن!

‫دستت رو بکش!

‫- بوید! ولم کنین! ‫- نه! نه!

‫برین کنار! دستتون رو بکشین!

‫ولش کنین! ولش کنین!

‫بوید! بوید!

‫می‌گم دستت رو بکش!

‫ولش کنین!

‫بی‌شرف کثافت! مثل سگ می‌کشمت!

‫بوید!

‫این وامونده رو از دور دستم باز کن!

‫- بوید! ‫- من رو بکش!

‫ولی اون رو آزاد کنین!

‫بوید، تو رو که نمی‌کشیم.

‫اینطوری خوش نمی‌گذره.

‫که اینجا نمی‌تونه از پا درت بیاره؟

‫ببینیم و تعریف کنیم.

‫نه! نه، نه، نه، نه، نه!

‫نکنید! این چه کاریه؟!

‫نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه!

‫ببین، ببین، ببین! من رو ببین!

‫- بوید! ‫- می‌دونم، می‌دونم، می‌دونم!

‫من رو ببین! خب؟

‫می‌شه... می‌شه بگی... ‫نگاه کن! من رو ببین!

‫چشم‌هات رو باز کن! من رو ببین!

‫چی؟

‫باشه. دوباره... دوباره بگو!

‫می‌دونم! می‌دونم... ‫تو رو خدا نکنید، خواهشا...

‫آهای، آهای، آهای! نکنید!

‫باشه، باشه! نه! ‫همینطوری من رو ببین!

‫ببخشید. واقعا قوی هستی! ‫قوی‌تر از تو ندیدم!

‫فقط... نه، نه، نه، نه، نه!

‫می‌دونم، می‌دونم، می‌دونم، می‌دونم.

‫می‌دونم، می‌دونم! خدایا نکن!

‫می‌دونم! من رو ببین.

‫نه، نه، نه. به من نگاه کن.

‫به من نگاه کن. هیس... ‫جای دیگه رو نگاه نکن.

‫.:: MRMOVIEHC::.

‫..:: کانال تلگرام و اینستاگرام مستر مووی ::.. ‫.:: Telegram: @MRMOVIEHC ::. ‫.:: Instagram: @MRMOVIEHC ::.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.