Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
... اين منزلِ من در محلهيِ «مايل اِند» است
.در «مونترئال»، کانادا
همه فکر ميکُنند .من يک کاناداييِ فرانسوي هستم
.چون رويا ميبينم، نيستم
.چون رويا ميبينم، نيستم
... مردماني که تنها به حقيقتِ خود اعتماد دارند
.مرا «لئو لوزو» مينامند
.ميگويند او پدرم است
.اما من ميدانم که پسرِ او نيستم
چون اين مرد ديوانه است؛ .و چون من اينگونه نيستم
.چون رويا ميبينم، نيستم
"حواليِ درهاي در سيسيل"
... چون او نيمهمخفي گشته بود
.هرگز چهرهيِ پدرِ واقعيم را نديدم
داري با گوجهفرنگيهام چکار ميکُني؟
دارم به گوجهفرنگيهايِ کيريت !آبِ حيات ميدم
!تمومش کُن، کُسخُل !الان خرابشون ميکُنيها
!مگه کسي به تُخمشه؟ .قراره اين بار بره آمريکا
"چند روز بعد، در کانادا"
.بهترينهاش همون جلو هستن
... در برابرِ وحشتِ مادرم
دکتر جرأت نکرد به او بگويد ... که توسطِ يک گوجهفرنگيِ آلوده
.آبستن شده است
از آن رويا به بعد، مبارزه کردهام .تا مرا «لئولو لوزونه» بنامند
هيچکس اين حق را ندارد ... که بگويد
.من ايتاليايي نيستم
... ايتاليا زيباتر از آن است
.که صرفاً متعلق به ايتالياييها باشد
... بينِ اتاقِ من و سيسيل
.فاصلهاي 6889 کيلومتري وجود دارد
... «بينِ اتاقِ من و منزلِ «بيانکا
.فاصلهاي 5 متر و 80 سانتيمتري وجود دارد
... اما در عينِ حال
.او از من بسيار دورتر است
".بيانکا»، عشقِ من»"
... تنها سه کلمه ميشود نوشتنِ جملهيِ
".بيانکا»، عشقِ من»"
.و من کوتاهترين راه را برگزيدم
!لئو»! برو به رختخواب»
!«لئولو»
!«لئولو لوزونه»
!اسمِ من «لئولو»ئه
!خفه شو، اسکول
!اون درِ کيري رو ببند، يخ کرديم
!لئو»! برو به اتاقت»
من سعي نميکُنم آنچه را که .در يک کتاب اتفاق ميافتد به ياد آورم
... تمامِ آنچه از يک کتاب طلب ميکُنم
آن است که به من ،نيرو و شهامت دهد
که به من بگويد زندگي بيش از آن است ،که بتوانم آن را درک کُنم
که ضرورتِ عمل را .به من خاطرنشان شود
.تنها کتاب در خانه همان بود
هرگز برايم سوال نبود .که چگونه به آنجا راه يافته است
.کتابي حجيم بود
،کلمات، تنگِ هم چيده شده بودند
،و لذا دستيابي به اسرارش .تلاش و تمرکزي عظيم ميطلبيد
در خانه، هرگز نديدم .کسي بخواند يا بنويسد
تلويزيون و تبليغاتش .مغزِ مرا اشغال نموده بودند
... در ابتدا
،جملاتي که زيرشان خط کشيده شده بود را ميخواندم .بدونِ آنکه واقعاً درکشان کُنم
بخاطر دارم که ميخواستم ... از خواندن دست بکشم
.زيرا هيچ تصويري در کتاب وجود نداشت
من تنها لذتِ واقعيم را .در انزوا مييابم
.انزوا، دژِ من است
آنجا جايي است که من ... صندليِ خودم را، ميزِ خودم را
،تختخوابِ خودم را، نسيمِ خودم را .و آفتابِ خودم را دارم
،در هر کجا که بنشينم ... مگر در انزوايم
.در تبعيد هستم
.در "جعلستان" هستم
در سال 1966 به چاپ رسيده L'Avalée des avalés لقمهي بلعيدهشدگان] [.نويسنده کِبِکي، است ،Réjean Ducharme و نخستين اثر رژان دو شارم
.چون رويا ميبينم، نيستم
.چون رويا ميبينم، ديوانه نيستم
.من نيستم، چون رويا ميبينم
شروع به اين کرده بودم که .هر چه به ذهنم خطور ميکُند را بنويسم
خانوادهام تبديل به ... کاراکترهايِ يک داستان شده بودند
و من با آنها چنان سخن ميگفتم .که گويي غريبه هستند
... تا جايي که به ياد ميآورم
بوها و نور بودند .که اولين خاطراتِ مرا متبلور ساختند
... مادربزرگم پدرم را متقاعد کرده بود
،که يک بار ريدن در روز .سلامتي به بار ميآورد
.گريه نکُن، عزيزم
.مثلِ مامان بکُن
.«فشار بده، «لئو
.فشار بده، ملوسکم
... تا جايي که به ياد ميآورم
... بوها و نور بودند
.که اولين خاطراتِ مرا متبلور ساختند
... مادربزرگم پدرم را متقاعد کرده بود
،که يک بار ريدن در روز .سلامتي به بار ميآورد
... بنابراين، هر جمعه
مجبور بوديم شوکدرماني با ... دارويِ مليّن را تحمل کُنيم
تا ما را از تماميِ امراضِ اين جهان .تطهير گرداند
!«لئو»
.«بيا، «لئو .بيا پيشِ بابايي
.بيا پسرم
.اصلاً درد نداره
... مدفوع تبديل به
.عقدهاي خانوادگي شده بود
... تا آنجايي که ميتوانم به ياد آورم
در وانِ حمام .موشي وجود داشت
... و بعد
... يک شب، بوقلموني نيز اضافه شد
.که مادرم در سينما آن را برنده شده بود
.بوقلموني چاق و کثيف بود
،آنچه از پرهايش باقي مانده بود .مرطوب و متعفن بود
.گريه نکُن، عزيزم
.مثلِ مامان بکُن
.فشار بده، فشار بده
.فشار بده، ملوسکم
.گريه نکُن، عزيزم .مثلِ مامان بکُن
.مثلِ مامان بکُن
.گريه نکُن، عزيزم
.مثلِ مامان بکُن
.و بعد، رامکُنندهيِ کلمات بود
رامکُننده شبهايش را به گشتن در .تماميِ زبالههايِ جهان سپري مينمود
تنها نامهها و عکسها .موردِ علاقهاش بودند
... او هر خنده
هر کلمهيِ عاشقانه، و هر فراق را ... به خود ميگرفت
.گويي آنان داستانِ خودش بودند
رامکُننده معتقد است ... که تصاوير و کلمات
... بايد با خاکستري شاعرانه درآميخته گردند
تا در تخيلِ آدميان .از نو زاده شوند
.«تو بايد رويا ببيني، «لئولو
.تو بايد رويا ببيني
... مدتهايِ بسيار طول کشيد تا بفهمم
... او تناسخِ «دون کيشوت» بود
و سرانجام تصميم گرفته است ... بر عليه انزوا بجنگد
و از من در برابرِ ورطهيِ تاريکِ خانوادهام .محافظت نمايد
.چون رويا ميبينم، نيستم
.فقط کاغذش
.اون آشغال رو بيخيال شو
.به هيچ دردي نميخوره .آخه شکسته
با وجودِ اينکه آن صفحه ... شکسته بود
... بخاطر دارم
... که آلبوم را نگه داشتم
.به دليلِ زيباييِ جلدش
لئو»، دارم بهت پول ميدم» !که کار کنيها
.«هي، «مو
تو هنوز از اين برادرهايِ قورباغهاي خريد ميکُني؟
.«گوش کُن، گوش کُن، «مو ... من هر چقدر کاغذ لازم داشته باشي رو
.با يه قيمت بهتر بهت ميدم
.«دارم جدي ميگم، «مو
لئو»، بقيه رو هم جمع کُن» .و بذار تويِ گاري
لئو» کوچولو کارش خوبه، آره؟»
.فرنان»، تو گوش نميدي»
.کارِ من کاغذه
.تو نميتوني همينطوري بهم رودست بزني !گرفتي؟
... «لوزو»
.«گوش کُن چي ميگم، «لوزو
تو بايد يه محلهيِ ديگه رو ،انتخاب کُني
.چون اينجا مالِ ماست
!«فرنان»
... از آن روز به بعد
«ترس به برادرم «فرنان .دليلي برايِ بودن داد
.سنگريزههاش رو بيشتر کُن، پخمهباشي .آخه اينطوري سنگينتر ميشه
!بريز، بريز .اگه پاشيد بيرون هم اشکال نداره
.فرنان» ديگر از هيچکسي نميترسيد»
و هنگامي که برادرم ... به کوهي تبديل شود
.من نيز ديگر نخواهم ترسيد
و در تماميِ کوچههايِ جهان ... قدم خواهم زد
و به تفالههايِ زمين خواهم گفت .در موردشان چه فکر ميکُنم
واي بر کساني که !هنگامِ عبورِ ما تعظيم نکُنند
حتي عربها و يهوديها نيز ،از من خواهند ترسيد
از مني که بر فرازِ شانههايِ برادرم .خواهم ايستاد
.من سحرخيز بودم
بازگشتن از قلمرويِ روياها و روبرو شدن با .سرزمينِ زندگيِ روزمره، بسيار ظالمانه است
.مثلِ هميشه، من با «فرنان» ميخوابيدم
،در تختي بزرگ ... تختِ پدربزرگ و مادربزرگم
که توسطِ والدينم فرسوده .و توسطِ ما خشکيده شده بود
دستم آدامسهايِ خشکشدهيِ لايِ تشک را ميخراشيد ... که مربوط به زماني بودند که پدرم
ميترسيد نفسِ مردانهيِ مستانهاش .مادرم را از خواب بيدار کُند
واي بر کساني که !هنگامِ عبورِ ما تعظيم نکُنند
... حتي عربها و يهوديها نيز
،از من خواهند ترسيد
از مني که بر فرازِ شانههايِ برادرم .خواهم ايستاد
،اگه دستهات رو بشوري .ميتوني بشيني کمي کلوچه بخوري
.نگران نباشيد، خانمِ «لوزو». کاملاً نوئه .هنوز پلاستيکِ جلدش سالمه
.پدربزرگم آدمِ بدجنسي نبود
با اين حال، پيشتر سعي کرده بود .مرا بکُشد
بچهها، حواستون باشه .رويِ بابابزرگ آب نپاشيد
.بياييد کمي چيپس بخوريد
!هي، بابابزرگ
... به ياد دارم که ترسي نداشتم
.و رويايِ گنجِ زيباييِ را ميديدم
شايد به اين علت بود که دانستم .به همان زودي در حالِ مُردن هستم
بخصوص سپيديِ آن نور را ... به خاطر دارم
.که برايِ اولين بار ميديدم
!آلبر»! بچه رو ولش کُن»
!«ولش کُن، «آلبر !داري ميکُشيش
.فريادي ترسناک بود
يک «دوستت دارمِ» عظيم .که از اعماقِ روحِ مادرم طنين ميانداخت
.دوستت دارم، مامان
... مادرم نيرويِ ناوي عظيم را داشت
که بر اقيانوسي .متلاطم و ناخوش پيش ميرود
!آلبر»! بچه رو ولش کُن»
اين دفعه سعي کُن .«بچهيِ مودبي باشي، «لئو
!«مامان! «لئولو !«لئولو لوزونه»
!«خيله خُب، باشه، «آنتونيو
.اما وقتي دکتر باهات حرف ميزنه، جوابش رو بده .اين کار به نفعِ خودته
،گاهي اوقات در بيمارستان ... خواهرم «نانِت» نيز حاضر ميشد
... «خواهرم «ريتا
... «برادرم «فرنان
.و پدرم
گويي ميراثِ پدربزرگم ... درونِ خانواده منفجر گشته
... و حفرهاي بسيار کوچک
در مغزِ همگان .بر جاي گذاشته بود
.روز بخير
امروز اول چه کسي صحبت ميکُنه؟
اصلاً چرا تو نباشي، «لئو»؟
... چون اسمِ من
.لئولو لوزونه»ست»
و چون آدم با اشخاصي که نميشناسد .صحبت نميکُند
،تشويق شده توسطِ مادرش .دخترک برايِ سيسيل مويه ميکرد
،صدايِ سوزناکش .دستِکمي از يک استعدادِ ناب نداشت
... در آن زمان، اختلافِ سنِ اندکِ ما
همچون مرزي گذرناپذير .به نظر ميرسيد
،و من در سکوت .هوسم را ميزيستم
ما به ندرت در خانه ... با همديگر بوديم
ولي همچون خانوادهاي واقعي .به نظر ميآمديم
خيالپردازي کردنهات تموم نشد؟
بهتره درسات رو بخوني، در عوضِ اينکه .اون داستانهات رو رويِ کاغذ خطخطي کُني
.پدرم مردي بود همچون بسياري ديگران
.سگي که زندگيِ سگيِ خودش را گاز ميگرفت
،او کوتاهقامت، قويبنيه .خپل و سُرخگونه بود
چين و چروکهايِ رويِ صورتش ... مانعِ آن ميشدند که چيزي از چهرهاش افشا شود
... مگر سن و سالي
.که آن را شيار زده بود
.حالتي ميانِ درود و بدرود
،حالتي از نيمروزي بطورِ ابدي دستنخورده .و فارغ از دستِ تطاولگرِ زمان
با پيشانياي که به ورايِ چانهاش ... و تا گردني بسط مييافت
،که به زمختي .به شانههايي پت و پهن ميچسبيد
.«نانِت»
،نانِتِ» خوشگلم» .من از دستِ تو عصباني نيستم
گاهي اوقات، ديوانگيهايشان .با يکديگر متناسب ميگرديد
در نتيجه يکشنبه صبحها به آساني ميشد .از آنان در سالنِ اصليِ آسايشگاه عيادت نمود
... اما در سايرِ مواقع
آدم مجبور بود همه جا را بگردد ،تا کسي را پيدا کُند
.و راهروها عظيم به نظر ميآمدند
حتي گاهي اتفاق ميافتاد که مجبور ميشديم .يک روز را در آنجا سپري کُنيم
... «لئو»
.«بچهام رو دزديدن، «لئو
.بچهام رو دزديدن
.آنها يکشنبههايِ زيبايِ زمستانيِ ما بودند
... غريب
... مضطرب
... بويناک
... بدونِ دوست
... بدونِ نور
... پنهان در اعماقِ زمين
... خواهرم
... «ملکه «ريتا
.نگهبانِ کلکسيونِ جانورانِ من شده بود
.شيشهيِ حشرههات پيشِ منه
.«اوه، نه «ريتا !خرمگسهام نه
بيا، اينو بگير !ولي خرمگسهام نه
!«لئو»
!صبر کُن، بابايي
!در رو هُل نده، بابايي! در رو هُل نده !وگرنه حسابي کيف ميکُني
،پدرم بسيار مشوق بود .همچون يک مربيِ بيسبال
آنچنان مغرور و پرافتخار بود .که گويي از جنگ بازگشته است
!عزيزکم
!ملوسکِ خودم
.مادرم داغ و عشقبرانگيز بود
!تنها کسِ خودم
عاشقِ وقتي بودم که مرا بغل کرده .و به درونِ چربيهايش فرو ميکِشيد
عطرِ عرقش .مرا تسکين ميداد
يک شب پدرم ... مخفيگاهمان را کشف کرد
.و درِ زيرزمين را مسدود نمود
به دام افتاده در ... روشنايي و نورِ روز
... تنها، بدونِ هيچ قلمرويي
بدونِ وزوزِ انبوه حشراتي ... که او را آرامش دهند
... خواهر کوچولويِ شکنندهام
... «ملکه «ريتا
.بيهوش و ناهوشيار گشت
وقتي «فرنان» جوانتر بود .هميشه با مدرسه مشکلاتي داشت
... در کلاسِ پنجم
،او را در کلاسِ عقبماندگانِ ذهني گذاشتند ... همراه با اسکيزوفرنيها
... روانيها
.دو برادرِ دوقلويِ مصروع، يک دگرپوش و يک زال [.دگرپوش : کسي که لباسِ افرادِ جنسِ مخالف را مي پوشد]
،او حتي در اين کلاس نيز، سه سال پُشتِ سرِ هم .از امتحاناتِ پايانِ سال مردود گشت
.«خانمِ «لوزو
يک روز، مشاوري که ... از مدرسه بازديد ميکرد
.از او خواست يک نقاشي بکشد
،پس از گذشتِ يک ساعت .فرنان» برگه را سفيد تحويلِ وي داد»
و اصرار داشت که نقاشيِ خرگوشي سفيد .در برف را کشيده است
!در برف !و هر دو طرفِ برگه سفيده
!ولي آخه اينجاست !نميتونيد ببينيدش؟! درست همينجاست
... ولي آقايِ مدير
.من مشاور هستم، خانم .نه مدير
.آقايِ مشاور
... پس به من مشاوره بديد
... و بگيد با پسرِ 14 سالهاي
که نميخواد مدرسه بره بايد چکار کُنم؟
.«متأسفم، خانمِ «لوزو .اينطوري نميشه ادامه داد
.متأسفم
.بيا بريم خونه
سه روز بعد، کار در کارخانهيِ .دومينيون گلَس» را شروع کرد»
!کُسخُل
... تو مدرسه رفتي
ولي مثلِ من !ميريني و بويِ گند ميدي
من هم ميتونستم ... تا 40 سالگي برم مدرسه
اگه اين پيرِ خرفت، پونزده دلار !پولِ اجارهخونه رو تو کونم نکرده بود
!اونها فکر کردن کي هستن؟ ... کثافتها منو چپونده بودن تويِ
!کلاسي پُر از کيرمصنوعي
از نظرشون .من نرمال نبودم
... ولي حالا هر کسي که
... پا رو دُمم بذاره
!بادمجون ميکارم زيرِ چشمهاش
!پس زرنگبازي درنيار، بچه ريغو !چون ما هر دو نفرمون از يه سوراخ دراومديم
و فراموش نکُن که من !مدتهاست تو رو جا گذاشتم
!با خوراکي بازي نکُن
.به زودي بهار فرا خواهد رسيد
پرندگان دائماً .از زمستان شکايت ميکُنند
فرنان» با خرناسي پُرمايه و آبدار» .آنان را همراهي ميکُند
هر بار که نفس ميکِشد .گويي معدهام به هم ميريزد
،او در حالتي جنينمانند ميخوابد
زيرپوشِ تنگش .به زحمت نجابتش را ميپوشاند
،استراحت ميکُند .با همان بيهوشيِ هميشگي
.نود کيلو ماهيچه
گويي پسربچهيِ زيباييست .که بيش از اندازه بزرگ شده است
اتاق به دو قسمت : تقسيم شده است
،قسمتِ من .«و قسمتِ «فرنان
همچنانکه عضلههايش متورم ميشوند .قسمتِ او نيز عريضتر ميگردد
راديويِ او و ضبطِ صوتِ من .در اتاق است
،اولويت با راديويِ «فرنان» است ... زيرا
او اجارهخانه را ميپردازد و هنگاميکه عصباني ميشود .عضلههايش موسيقيِ مرا خفه ميسازد
.بيانکا»، عشقِ من»
.عشقِ زيبايِ من
.تنها عشقِ من
.ايتاليايِ من
.نه، اينطوري نه .اينطوري نه
.اينطوري خوشم نمياد
.تو که ميدوني من چي ميخوام
.يالا، يه بارِ ديگه - .نه -
!خواهش ميکُنم - .نه -
... «بيانکا»
.بيانکا» ... بخاطرِ من»
!«لئولو»
!لئولو»! بيا»
... يک شب سرانجام دانستم
.که آن نور از کجا ميآيد
اين «بيانکا» بود که ... از مدتها پيش در پُشتِ گنجه
.برايم آواز ميخواند
تمامِ آنچه بايد انجام ميدادم اين بود .که از فرصت برايِ نوشتن استفاده کُنم
.بيانکا»، عشقِ من» .عشقِ زيبايِ من
.تنها عشقِ من
.ايتاليايِ من
جان» و «ماري» راهنماهايِ من» ،برايِ يادگيريِ زبانِ انگليسي بودند
.الگوهايي از برازندگيِ بينقص
در مدرسه اينگونه به نظرم ميرسيد ،که تنها بچهيِ آشفته من هستم
تنها کسي که دل نگران است ... زيرا جزئياتي چند
.از بدنهايِ «جان» و «تنتن» را کم دارد
در 12 سالگي ياد گرفتم ... "که کلمهيِ "بيني
،ميشود Nose به انگليسي
و اينکه کنگو يکي از مستعمراتِ سابقِ بلژيک .در آفريقايِ استوايي بوده است
اما هيچکس دربارهيِ دُمِ کوچکي که .ميانِ پاهايم متورم ميگشت صحبتي نميکرد
اين عضو، در آوازي که در موردِ .اعضايِ بدنِ «جان» سروده ميشد غايب بود
.من معادلِ انگليسي يا فرانسويِ آن را نميدانستم
و برايِ مدتهايِ طولاني گمان ميکردم .انگليسيها چنين چيزي ندارند
.«کازابلانکا»
پايتخت؟
.«داکار»
کشور؟
.«سنگال»
!لعنتي! باز چي شد؟
!دارم ميام
،لئو»، در رو باز کُن» !وگرنه ميشکونمش
!دارم ميام
!صبر کُن
!صبر کُن
!يالا ديگه
!دارم ميام
!همين الان بازش کُن ديگه
!فقط يه دقيقه
،اگه باز نکُني !اين قفلِ تُخمي رو ميشکونمها
!اين درِ تُخمي رو بازش کُن ديگه
!بازش کُن - !دارم ميام -
!بله؟ - !اون داخل چه خبره؟ -
.هيچي
،فقط داشتم حمام ميکردم .بعدش آب داغ شد و خودم رو سوزوندم
!بويِ جالبي از اون داخل مياد
!نه
.خيله خُب
... به هر حال
يا برين !يا بزن به چاک
،از گائيدنِ آن رنگِ صورتي دست برداشتم ... صورتيِ چندشآور
.صورتيِ مُرده
.ديگر تن و بدنم را حس نميکُنم
.ديگر حضوري ندارم
،همچنانکه بيشتر و بيشتر مجذوبِ لذت شدم ... تنتن» را به فراموشي سپردم»
و نيز کنگو مستعمرهيِ بلژيک را ... که در سالِ 1960
.نامِ «زئير» به خود گرفت
.دچارِ وسواسِ ذهني شده بودم
حرکتِ شنا رفتن .ديگر برايِ «فرنان» هيچ کاري نداشت
بنابراين به من پول ميداد .تا بر رويِ شانههايش بنشينم
و اينگونه بود که شروع کردم .از خواندن لذت ببرم
بيا. مطمئني نميخواي؟
نه، از حيوونهايِ مُرده .خوشم نمياد
.داداشت رو نگاه کُن .ببين چقدر دوست داره
.داخلش آهن هم هست
.خيلي مقويه
اين ديگه چيه؟
.من چه ميدونم
شايد اون خوکه !سنگِ کُليه داشته
تا جايي که يادم ميآيد ... هرگاه دچارِ شقشدگي ميشدم
.بيانکا» هم حضور داشت»
... اين اسمِ همسايهيِ زيبايِ سيسيليِ ما بود
که هرگز ايتاليا را نديده بود .و هر از گاهي برايِ نگهداري از من ميآمد
زيرا پدربزرگم به او کمک ميکرد .تا دستش به دهانش برسد
.با قيچي نه
.با عشق انجامش بده
.بهتون که گفتم، خوشم نمياد
.بيا
.بگير
.هر چقدر دوست داري بردار
.همهاش مالِ توئه
.ولي يه بارِ ديگه انجامش بده
.نه - .خواهش ميکُنم -
.فقط يه بارِ ديگه
.فقط يه بارِ ديگه انجامش بده
.بخاطرِ من انجامش بده
،وقتي بسيار کوچک بودم .دوست داشتم زيرِ آب پناه بگيرم
... قعرِ استخرِ ما
.آبيِ آسماني بود
در ميانِ تختهپارههايِ يک کشتيِ شکسته .گنجِ دزدانِ دريايي وجود داشت
و من شروع به دزدي نمودم .تا اولين ماسکِ غواصيم را بخرم
.سينههات
.سينههات رو بهم نشون بده
همواره سردرگم بودم در ميانِ ... ميلم به استفراغ
و ميلم به استمناء؛
در ميانِ نفرت از آن دختر، يا حسادت به پدربزرگم؛ .حسادتي تا آن درجه که آرزوي کُشتنش را داشتم
.فقط يه بارِ ديگه انجامش بده
.نه
.آره
... آخه چروکيده و زرد هستن
.و خشکيده
حتي با شستن هم .بويِ گندشون پاک نميشه
.انجامش بده
!خوکِ حرومزادهيِ کثيف
مادرم يک دسته گُلِ سُرخِ زيبايِ پلاستيکي .به ما هديه کرده است
،با اين فرض که اتاق را درخشان بسازد ... چرا که گُل
تصوير، يا ترجيحاً .پندارِ طبيعت است
رنگِ قرمزِ ارغوانيش دائماً توسطِ غباري که ،آن را مدفون ميکُند، خفه ميگردد
.هر روز بيش از روزِ قبل
... اي کاش فقط يک نفر
از اعضايِ خانواده ... ميتوانست متوجه شود
که آن دسته گُل، تا چه اندازه ... فاقدِ طبيعي بودن است
... با آن برچسبِ کوچکِ طلاييِ
"ساختِ هونگ کونگ" .که زيرِ يکي از گلبرگها چسبانيده شده است
... در عينِ حال
،تنها دردسري که ميطلبد ... حرکتي بدونِ دردسر از جانبِ من است
تا آن برچسب را بردارم .و متحقق ساختنِ اين وهم را آغاز نمايم
اما من از دست زدن به آن .امتناع ميکُنم
قصدِ سکني گزيدن .در اين گورستانِ مُردگانِ زنده را ندارم
ولي اينک انگشتانِ پايم ،مرا خاطر نشان ميسازند که هنوز اينجا هستم
انگشتاني که از سوراخي کوچک .در انتهايِ پتو بيرون زدهاند
،روز از پسِ روز ... بيآنکه متوجهش باشم
،موفق گشتهام نسبت به روزِ قبل .يکي ديگر از انگشتانِ پايم را بيرون بلغزانم
،فردا تماميِ کفِ پايم بيرون خواهد بود ،و سپس تماميِ پايم
.و به زودي تماميِ بدنم
،به همين زودي فهميدهام که بايد اين زندگي را ترک گويم .پيش از آنکه در اين چاله گرفتار شوم
.هي، تويِ راهروها ندويد - آقا؟ -
شما آقايِ «دگير» هستيد؟ معلمِ «لئولو»؟
لئو» کي؟»
.«لئو». «لئو لوزو»
.اوه، آره شما پدرش هستيد؟
.نه. فقط يکي از دوستانش هستم
شما نوشتههايِ «لئولو» رو خونديد؟ .بايد يه نگاه بهشون بندازيد
.من اينجا 40 تا شاگرد دارم
،اگه قرار باشه هر هفته يک ساعت اضافهتر به هر کدومشون اختصاص بدم !اونوقت بايد شبانهروز همينجا بست بشينم
،لوزو» هم مثلِ تمامِ بچههايِ اينجا» .آخرش از هنرستانِ فني يا مکانيکيِ ماشين سر درمياره
،مُخترينِ اينها آخرش بايد قبضِ جريمهيِ پارکينگ بنويسه .تازه اگه خوششانس باشه واردِ دانشسرايِ پليس بشه
با شعر نميشه !پيستونِ موتور رو تعمير کرد
.ولي شما معلمش هستيد .ميتونيد در مطالعاتش راهنماييش کُنيد
گوش کُنيد، امسال من سومين معلمي هستم .که دارم تويِ کلاسِ «لوزو» تدريس ميکُنم
اون دو تايِ اولي رو .برادرهايِ دانشآموزها کتک زدن
،ضمناً تخصصِ من زبانِ فرانسه نيست !بلکه ورزشِ کيريِ جودوئه
و قصد دارم اين سالِ تحصيلي رو .تا آخر به پايان برسونم
.لئو»، بيا غذا بخور»
!«لئولو»
!«لئولو لوزونه»
من عاشقِ «فرنان» بودم .بخاطرِ جهالتِ شيرينش
.چون رويا ميبينم، نيستم
!واي، لعنتي خيلي سفت شد
نميخوام دوباره مجبور بشم برايِ رسوندنت .تا بيمارستانِ «رپانتيني»، ماشين دربست کُنم
من هنوز ساندويچم رو !تموم نکرده بودم
هيچوقت با کونت رو زمين گذاشتن ... و ساندويچ خوردن
و تماشايِ عبورِ قايقها !نميتوني دوچرخه بخري
يه کمکي بهم ميکُني؟
،گوش کُن «فرنان»، اگه قيمتِ بهتري ميدادي .شايد همهشون رو برميداشتم
تو هم که هر هفته، سرِ 25 سنت !کونِ منو پاره ميکُني
،اگه به تو باشه !بايد همه رو مفتي بهت بدم
.سطلي 3 دلار بهت ميفروشم
.«ولي آخه اينها تمامشون زنگزدهست، «فرنان !قيمتت خيلي تُخمي گرونه
اصلاً ببينم، تو تا حالا !تويِ عمرت کار هم کردي؟
!بکِشش! زود باش
!داره نُک ميزنه - .اهرم رو بپيچ و بند رو جمع کُن -
!گُه توش !از دستش دادم
.بهت که گفتم بند رو جمع کُن - .تو گفتي اهرم رو بپيچ -
.من گفتم اهرم رو بپيچ و بند رو جمع کُن - !ولي اول گفتي بکِشش -
،«خيلي عاليه، «لئو .که از سرما نترسيدي
به زودي ميتوني پولِ خريدِ .دوچرخهات رو جور کُني
.«يه قيمتِ خوب بده ديگه، «فرنان .آخه 3 دلار خيلي گرونه
ممکن بود داداش کوچيکهام با شيرجه زدن .تويِ اين آبِ مسترابي سينهپهلو کُنه
اونوقت به نظرت !دارم قيمتِ گرون ميدم؟
،تو 2 دلار رد کُن .تا اين مارماهيها رو بدم بهت
.باشه. برشون ميدارم
خيله خُب، پولِ نقد رو .رد کُن
حالا از جلويِ چشمم !گمشيد ببينم
!بزنيد به چاک! يالا
خُب، چشمم به جمالِ !برادرانِ قورباغهاي روشن
!«هي، «فرنان
!بن وايدر» باهات مهربونه، ها؟»
ظاهراً به «لئو» کوچولو پول ميدي .تا واست کار کُنه
هي، ما حالا ديگه .ازت ترسي نداريم
نکُنه دوست داري داداشم ... صورتت رو بياره پايين
و وادارت کُنه !يه کم آسفالت نوشِ جان کُني؟
.«اينو نگه دار، «لئو
!اوهو !نه بابا، تو هم؟
!ويتامينِ دماغت رو کشيدي بالا؟
!«اوه، خيلي خوشگله، «فرنان
!ميتونم بهش دست بزنم؟
ولي دوست داري !يه چيزِ واقعاً خوشگل ببيني؟
!اينجا رو داشته باش !ببين چقدر باشکوهه؟
!«يالا، «فرنان !بيا منو بزن
!«يالا ديگه، «فرنان !بيا منو بزن
!اصلاً تو چي هستي؟! نکُنه مرد نيستي؟ !بيا منو بزن! يالا
.«بيا بريم، «لئو
!فرنان»؟»
!«يالا، «فرنان !منو بزن
!بيا منو بزن ديگه، کونده
!دوچرخهات رو ولش کُن
،بلند شو بايست !منو بزن
!پس منو بزن ديگه
... آن روز
فهميدم که ترس آنچنان در اعماقِ وجودمان ... رخنه کرده است
... که کوهي از عضلات
و يا هزاران سرباز نيز قادر نيستند .در آن کوچکترين تغييري بدهند
مني که خود را بخاطرِ تماميِ مشکلاتِ خانواده ... قضاوت و محکوم کرده بودم
... در لحظهاي از نوميديِ مطلق
تصميم گرفتم پدربزرگم را .که آنچنان دوستش داشتم، بکُشم
!لئو»، بيا غذا بخور»
لئو»؟»
!«آلبر» !«لئو»! «لئو»
"ميدوني "اقدام به قتل يعني چي؟
.تو که هيچوقت خشونتطلب نبودي
... اينطوري خودت رو نابود ميکُني
اگه همچنان باور داشته باشي که پدربزرگت .مسئولِ تمامِ اتفاقاتيه که برايِ خانواده رُخ ميده
.مادرت زنِ قويايه
.بسيار قوي
.اون نيرويِ طبيعته
،هرگز درهم نشکسته
عليرغمِ تمامِ مصائبي که .مجبور بوده از سر بگذرونه
.لئو»، تو خيلي شبيهش هستي»
.من ترسِ تو رو ميشناسم
... اما نميتونم کاري انجام بدم
اگه از صحبت کردن با من .امتناع کُني
برايِ انجامِ تکاليفم، نيمي از ميزِ تحريرِ کوچکم را ،موردِ استفاده قرار ميدادم
هر گاه که «فرنان» آن را برايِ ... شمارشِ يا بازشمارشِ 42 دلاري
که در «دومينيون گلَس» درميآورد .لازم داشت
.بيست و هفت
.هزينهيِ سينما تابستاني
.سي ... نما
.دو دلار
... خوردنِ چيپس ... چيپس
.ده سنت
... اتوبوس
مرا خواندن يا نوشتن ،کفايت ميکرد
و نيز بازگشتِ آن دختر .و آواز خواندنش برايم
.حق با رام کننده بود
در کلماتي که کنارِ يکديگر .رديف به رديف قرار داشتند، رازي وجود داشت
.بيانکا»، عشقِ من»
.تنها عشقِ من
.عشقِ شيرينِ من
.بيانکا»، عشقِ من»
.عشقِ شيرينِ من
.تنها عشقِ من
.دستفروشي در خلاء فرياد ميکُند
امروز صبح هنوز به اندازهيِ کافي خون وجود دارد ،که هزاران صفحه را آلوده سازد
و به اندازهيِ کافي آدم وجود دارد .که آنها را خريداري کُنند تا خشمِشان تسکين يابد
من تفنگم را بيرون کِشيده .و به ماشينها شليک ميکُنم
از لولهيِ اسلحه با دقت نگريسته .و به سمتِ پدرم هدفگيري مينمايم
دوست دارم ترقهاي به بزرگيِ تمامِ سيارهيِ زمين .در کونش فرو کرده و ماتحتش را بگايم
تنها به اين علت .که در انتظارِ اتوبوس هستم
و تا هفتهيِ آينده نيز .در انتظار خواهم بود
.همچنان در انتظار خواهم بود
هر يکشنبه، ما سوارِ اتوبوس شده .و برايِ پيکنيک به «ايلز سن اِلن» ميرويم
... از آنجايي که پدرم ماشين ندارد
اردويمان را اندکي خارج از شهر .برپا ميکُنيم
در بندرگاهها از تماشايِ عبورِ ... کشتيهايي کسل ميگرديم
که هرگز بر آنها .سوار نخواهيم شد
و بر رويِ چمنها .به خوردنِ خيار مشغول ميشويم
شايد وقتِ آن است که ... لولهيِ اسلحه را بر بينيام قرار داده
و تماميِ افکارم را .پخشِ آن مکان نمايم
!حرامزادهها
قطعاً ديدنِ اينکه پيش از کنارهگيريام .آنگونه خود را منفجر ميکُنم، برايِ آنها شوکآور خواهد بود
اگرچه غريزه ... مرا مستقيماً راهنما بود
با اين حال، باز هم .شمارهيِ اتاقِ خواهرم را سراغ گرفتم
با به زبان آوردنِ نامش ... احساسِ نيرو ميکردم
چرا که نامش نيز .از آنِ من بود
.«ريتا»
.ببين، خرمگسهام رو واست آوردم
.ميتوني نگهشون داري
ريتا»؟»
اين تنها دفعهاي بود که جرأت نمودم .خواهرم را نوازش کُنم
و در آن لحظه، به تنها چيزي که ميتوانستم بيانديشم .سکانسي شگفتانگيز از يک فيلم بود
... و همچون هميشه
.ناظرِ نقشآفريني در زندگيِ خويش بودم
،«لئو لوزو» ... خوش ندارم هيچوقت ببينم
جک و جونورهايِ زنده رو .به بيمارستان ببري
،و تويِ اتاقت هم نگهشون ندار !چون بويِ گند ميدن
!ترسو! ترسو
!من جرأتش رو ندارم؟
.شما 5 دلار بذارين رويِ ميز تا انجامش بدم !ولي همچين خايهاي ندارين
يالا 5 دلار بذارين رويِ ميز !تا انجامش بدم
!شما هيچکدوم مردش نيستين
!نه تو، نه تو، نه تو !يالا 5 دلار بذارين رويِ ميز تا انجامش بدم
،امشب «گودنِ» کوچک .دير به خانه خواهد رفت
و مادرش انگشتانش را .وارسي خواهد کرد
زيرا به شدت از سيگار کشيدنِ .پنهانيِ پسرش نگران است
!«خير، خانمِ «گودن !پسرِ تو هر جنبندهاي را ميگايد
چنانکه آلتش توسطِ .باکتريها خورده شده است
او هر قرصي که ... بدستش ميرسد را ميبلعد
فقط برايِ اينکه .تو را فراموش کُند
يکشنبهها هنگامي که او را ... برايِ کليسا رفتن
... مجبور به استحمام ميکُني
فرصت را غنيمت ميشمارد .تا با چوبِ هاکي، هتکِ خود را بنوازد
!فلفل نبين چه ريز است
.اما نه، نگران مباش
.او سيگار نميکِشد
چرا که سيگار به وي .احساسِ خفگي ميدهد
... کُس را
در ميانِ جهالت و وحشت .کشف نمودم
در اعماقِ وجودمان ... همگي ميدانستيم
که پول صرفاً ،عذر و بهانهاي بود
و او در هر صورت .اين کار را انجام ميداد
شرطبنديِ ما تنها .اضطرابِ ترس را تسکين داد
گربهيِ بينوا .از خود دفاعي نکرد
.پنجههايش را از بين برده بودند
خانمِ «اوئيمِت» بسيار خوب .از پردههايش مراقبت ميکرد
!«آه، تو چه بخت و اقبالي داري، «ميلو
تنتن» هيچگاه همسايهاي» .همچون «گودنِ» کوچک نداشت
من شهامتِ اظهارِ عشقِ خودم .به «بيانکا» را نداشتم
«بنابراين خود را با لذت بردن از «رژينا .راضي ميکردم
!داره آبم مياد
!چه خوشبو و خوشگلي !ادامه بده
!سريعتر، سريعتر
گاهي اوقات ... تماميِ طولِ شب را
صرفِ خواندن و نوشتنِ دهها صفحه مطلب ميکردم .بيآنکه آنها را ببينم
.بيانکا» بسيار سختگير شده بود»
«او ميدانست که با «رژينا ... به وي خيانت ميکُنم
.و تصميم به تنبيه من گرفت
!«بيانکا»
!«بيانکا»
!«لئو»
!مامان
!حالِ «لئو» بده
!«لئو»
!اين کارو با من نکُن
!تو يکي نه
!تو خيلي قوي هستي
!لئو»! بلند شو»
!نمير
!«لئو»
!اين کارو با من نکُن
!«لئولو»
.چون رويا ميبينم، نيستم
... چون رويا ميبينم
... رويا ميبينم
چون شبها خود را ،به روياهايم واميگذارم
پيش از فرا رسيدنِ روزي .که مرا واگذارند
... چون عاشق نيستم
... چون از عشق ميترسيدم
.من ديگر رويا نميبينم
.من ديگر رويا نميبينم
.چون رويا ميبينم، نيستم
،چون رويا ميبينم ... رويا ميبينم
چون شبها خود را ،به روياهايم واميگذارم
پيش از فرا رسيدنِ روزي .که مرا واگذارند
... چون عاشق نيستم
... چون از عشق ميترسيدم
.من ديگر رويا نميبينم
.من ديگر رويا نميبينم
دوزِ تزريقِ درونعضلانيِ کلرپرومازين رو .تا 100 ميليگرم کاهش بديد
.من ديگر رويا نميبينم
... فردا ببريدش تويِ بخشِ عمومي
.کنارِ سايرِ اعضايِ خانوادهاش
،تو اي بانويِ من
،تو اي سودا زده ی جسور
،که فغانِ منحصر به فردت، گوشتم را ميشکافد ،فغاني که آن را به ملالت ارزاني ميداري
اي تويي که شبهايم را تسخير کردهاي، آن هنگام که ،ديگر نميدانم زندگانيم از کدامين راه بايد گذر کُند
من دِينِ خود را صدها برابر بيشتر .به تو بازپس دادهام
،تو اي بانويِ من
،تو اي سودا زده ی جسور
،که فغانِ منحصر به فردت، گوشتم را ميشکافد ،فغاني که آن را به ملالت ارزاني ميداري
اي تويي که شبهايم را تسخير کردهاي، آن هنگام که ،ديگر نميدانم زندگانيم از کدامين راه بايد گذر کُند
من دِينِ خود را صدها برابر بيشتر .به تو بازپس دادهام
... همراه اخگرهايِ آن رويايِ نيمسوز
... تنها خاکستري از
سايهيِ دروغي بر جا مانده است .که تو خود به من گفته بودي به آن گوش فرا دهم
،سپيدياي سرشار ... نه همچون آن ميانپردهيِ قديم
بلکه به سانِ ... سيهمويي ظريفزانو و شرير
... که با سينههايي تيز
... آزرده و اندوهگينم ساخت
و برايم هيچ باقي نگذاشت ... مگر ندامتِ ديدنِ
روزي که در انزوايم .زاده شوم
و من سر در ميانِ" ": دو کلمه خواهم گذارد
."درهيِ درهمشکستگان"
hamlethamletian : ترجمه زيرنويس aranman : ويرايش نهايي
M.F.M : هماهنگ سازی instagram : amou_sam hassan_zheeveer@yahoo.com
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.