Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
◈✥━━━━══ارائه ای از تیم ترجمه ی اختصاصی کـره فـا══━━━━✥◈ ◈✥━━━━══KoreFaa.ir══━━━━✥◈ مترجم:CaaRa ویراستار: Raha
[قلبت رو دنبال کن]
[قسمت 16]
رو چیان
خیلی شلوغش کرد
فکر کردم عادت ماهیانه شدم
اما آخرش معلوم شد فقط لکه روغن بود
الان ترسیدی؟
معلومه ترسیدم
نمیدونم هر بار قراره به کی تبدیل شم
گاهی اوقات میشم پیرمرد
گاهی میشم یه بچه
گاهی هم مرد میشم
و گاهی زن
البته که میترسم
انتظار نداشتم
همچین چیزی رو به من اعتراف کنی
خودمم انتظار نداشتم
ازت کمک بخوام
انگار از زمانی که باهات آشنا شدم
هربار که از ترس یه جایی قایم شدم
تو پیدام کردی
بعلاوه اینم گفتی که
مهم نیست تبدیل به چی بشم
همیشه میتونی بشناسیم
آره
دروغگو
ولی من باورت کردم
شاید دلیلش اینه
که تو آدم ها رو با ظاهرشون به یاد نمیاری
اما عجیبه
گاهی
میترسیدم که لوم بدی
و زمان های دیگه
امیدوار بودم که منو لو بدی
چرا؟
...راستش
خیلی دلم میخواد مردم
منو ببینن
شاید
بخاطر اینه که تنهام
تنهایی؟
من بهت راستش رو گفتم
حالا تو کی قراره بهم راستش رو بگی؟
این آخرین شانسته
ما باید با هم روراست باشیم
اینجوریه که میتونی ازم محافظت کنی
و منم ازت محافظت کنم
تو میتونی ازم محافظت کنی؟
دوباره بحث رو عوض کردی
هربار
جوابی که میخوای رو میگیری
اما قلبت رو به بقیه میبندی
میتونی بهم بگی
دقیقا با چه
اتفاقی روبرو شدی که
اینجوری شدی؟
خب
داستانش پیچیده و طولانیه
به هر حال
برای پیدا کردن برادر بزرگ اومدم پایتخت
تا جواب همین سوال رو پیدا کنم
اینطور که میگی
این برادر بزرگ توام
میتونه تغییر شکل بده؟
شاید
شاید اون توی این دنیا
تنها همنوع من باشه
اگه اینطوره
تا حالا بهش فکر کردی
با اینکه تو نمیتونی
تغییر شکلت رو کنترل کنی
اما اون ممکنه بتونه اینکار رو کنه؟
منظورت چیه؟
بهش فکر کن
تو خیلی وقته توی پایتختی
اما هنوز پیداش نکردی
احتمالش هست
که اون برای دوری کردن ازت
تغییر شکل داده باشه؟
چرا باید همچین کاری کنه؟
اون که نمیدونه من دنبالشم
نکته همینجاست دیگه
تو اینقدر دنبالش بودی
چرا اون نیومد پیشت؟
چطور میدونی دنبالم نگشته؟
شاید اونم مدت طولانی
رو دنبالم بوده
دنبالم بوده اما فایده ای نداشته
چرا این حرفا رو میزنی؟
مردم تغییر میکنن
بعلاوه
شما چند ساله که همدیگه رو ندیدین
شاید دیگه
باهم توی یه قایق نباشین
تو نباید
یه آدم رو بر اساس یه خاطره
قضاوت کنی
یا اینکه
همچین انتظارات غیر واقعی ای
از کسی که برای مدت طولانی ملاقاتش نکردی
داشته باشی
برو پی کارت
یان نان شینگ
دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم
باشه
قبول میکنم
بیماری کوری چهره دارم
و بخاطر اینکه چهره کسی رو نمیبینم
به قضاوت و سوء ظن
برای تشخص قلب مردم متوسل میشم
فقط اینجوریه
که میتونم از خودم محافظت کنم
همین الان گفتی
احساس تنهایی میکنی
خوب میدونم
چه حسی داری
بخاطر همین
میخوام ازت محافظت کنم
قضاوت و سوء ظن من
تو رو هدف نگرفته
فقط کسایی رو هدف گرفتم
که میخوان بهت صدمه بزنن
فهمیدی؟
خیلی خسته ام
دیگه برگرد
نمیخوام باهات حرف بزنم
قبول میکنم
بیماری کوری چهره دارم
و بخاطرش
به قضاوت و سوء ظن
برای تشخص قلب مردم متوسل میشم
فقط اینجوریه
که میتونم از خودم محافظت کنم
همین الان گفتی
احساس تنهایی میکنی
خوب میدونم
چه حسی داره
بخاطر همین
میخوام ازت محافظت کنم
[شکوفه زیبایی]
جیانگ شین بای و یان نان شینگ
خیلی بهم نزدیکن
کاملا محتمله که یان نان شینگ
عروس هه منه
باید مدرک گیر بیارم
کی اونجاست؟
دوباره تویی؟- دوباره تویی؟-
برای چی اینجایی؟- برای چی اینجایی؟-
...پس تو
فهمیدم
برای اجرا اینجایی؟
چی باعث شده فکر کنی
واسه اجرا اینجام؟
معلوم نیست؟
چطور؟
چون لباست از همه
مهمون هایی که امروز اینجان
خوشگل تره
اما بیشتر
مهمون های ضیافت
رفتن
اگه الان بری اجرا کنی
پاداش زیادی گیرت نمیاد
فکر کردی پاداش برام مهمه؟
...پس بانوی رقاص، تو
بهت گفتم
من رقاص نیستم
پس اینجا چیکار میکنی؟
...من
میتونم کمکت کنم
...من
میخوام برم دستشویی
دستشویی طبقه اوله
بذار باهات بیام
چی گفتی؟
میخوای باهام بیای دستشویی؟
منظورم این نبود
اشتباه برداشت کردی
فقط نگرانم که پیداش نکنی
عجله داری؟
ندارم
تشریفت رو ببر
صبر کن
چرا من باید برم؟
مگه برای ضیافت اینجا نیستی؟
نباید بعد از غذا خوردن بری مگه؟
اگه جای دیگه ای بودیم
و میخواستی بیرونم کنی
چاره ای نداشتم
اما اگه بخوای
از اینجا بیرونم کنی
باید بهت بگم
که همچین چیزی ممکن نیست
چی میخوای؟
...خب
من فقط یه دستیار آشپزم
باید بعدا توی تمیز کاری کمک کنم
بخاطر همین نمیتونم برم
...تو
چرا عصبانی شدی؟
...من
خب امروز هیچ پولی در نیاوردم
البته که عصبانیم
اینو واسم نگه دار
یه لحظه وایسا
این واسه توئه
...این مال من - صبر کن-
بازم یه گل؟
امیدوارم
این گل شکوفه
برات شانس و ثروت زیاد به ارمغان بیاره
رو چیان
برگ های چای رو گرفتی؟
آره
بیا اینو بگیر
من میرم
راستی
دستشویی طبقه اوله یادت نره
...تو
عصبانی نشو بیشتر لبخند بزن
خداحافظ
تانگ هولو
بانو لی مواظب خودت باش
اگه جنس جدیدی اومد
بهتون خبر میدیم
...کوری چهره داشتن
چه حسی داره؟
[شکوفه زیبایی]
♫چهره های زیبا و توهم ها چشم رو خیره میکنه♫
♫ چطور میتونم خود اصلیت رو بشناسم♫
♫نمیتونم به وظایفم خیانت کنم♫
♫آسمان عوض میشه، اما خیانت به قلب سخته♫
♫در میان هرج و مرج، همه چیز تار میشه♫
♫دلم یخ زده و چشمام رو مه گرفته♫
♫از زمان به عنوان آخرین شرط استفاده میکنم♫
یان نان شینگ
♫بهت اجازه ورود به رویاهام رو میدم بهم ثابت نکن که اشتباه میکنم♫
داری تلاش میکنی دنیای منو تجربه کنی؟
♫ستاره ها در آینه♫
♫ بهم پوچی میدن♫
♫سه هزار نگاه مست ♫
♫در برابر یه نگاه تو، ارزشی ندارن♫
♫حتی اگه عمیقا قلبت رو درک کنم♫
♫توهم منه♫
♫هنوز از صمیم قلب دنبالش میکنم♫
♫فقط تو متونی شکوفه ها رو پراکنده کنی♫
♫روی کتابی که در قلبمه♫
♫تا این لحظه، هرچی میبینم♫
♫ مثل چوب بی ثمر بوده♫
♫فقط برای اینکه تو توی قلبم بمونی♫
♫برای یه لحظه کوتاه♫
♫راه طولانی و دوره♫
♫اما با اسب و قایقم به جلو میرم♫
بانو یان
بانو یان
بانو یان
بانو یان
روی چه مواد آرایشی جدیدی
داری کار میکنی؟
نه نه نه
فهمیدم، یه رازه
پس من زودتر میرم که خودمو خوشگل کنم
خیلی سخته که
با نگاه کردن نمیتونه
هیچ کسی رو تشخیص بده
یعنی چقدر تنها بوده؟
[تغییر شکل دادن]
در حقیقت
دلم میخواد که مردم
منو ببینن
شاید
بخاطر همینه که تنهام
ارباب
بهمون دستور داده بودین
که املاک لی وو فنگ رو بررسی کنیم
یه سری پیشرفت داشتیم
اونا میخواستن منو بفرستن
توی جیانگ جو یه مقام رسمی شم
منم فرش رو
از زیر پاهاشون میکشم
چشم ارباب
دیوان بازرسی، با فحشا مخالفه
تک تک اتاق ها رو
برای فعالیت های فحشا غیر قانونی چک کنین
[خیابان فن هو]
همه
اینجان
باشه
ارباب
نه نفرشون
بچه های محقق ها هستن
لی وو فانگ کجاست؟
احتمالا با شنیدن این خبر فرار کرده
اما افراد قمارخونه
همه اینجان
همه دفترها رو بردارین
و مو به مو با دقت بررسیشون کنین
ببینین توشون اثری از تجارت زورنیا هست یا نه
بله
شما مرد های جوون و قوی رو به قمار مجبور کردین
این عمل نابخشودنیه
مغازه باید به مدت یک ماه تعطیل شه
و 500 تیل نقره به عنوان جریمه پرداخت کنین
دستور میدم رئیستون تا سه روز دیگه
برای دریافت مجازاتش به دیوان بازرسی بیاد
وگرنه
به مجازات اضافه میشه
جناب جیانگ
دیوان بازرسی
امروز چه مرگشه؟
خیلی از کسب و کارها رو
یه شبه تعطیل کردی
گارد سلطنتی باید به اعلیحضرت پاسخگو باشه
یا خانواده لی؟
جیانگ شین بای
داری عمدا کارو برام سخت میکنی؟
اگه میخوای
مانع تحقیقات اداره بازرسی شی
و ما رو از عمد تحریک کنی
میتونیم مقابل اعلیحضرت
راجبش بحث کنیم
لی وو فانگ رو ببرین
صبر کن
این قمارخونه بطور اتفاقی
اجازه ورود
برخی افراد غیر مجاز رو داده
این یه جرم عمدی نیست درسته؟
اینکه مقصر باشن یا نباشن رو
دیوان بازرسی تصمیم میگیره
ببرینش
چشم
فرمانده شانگ کمکم کنین
میدونم چرا
دست گذاشتی روی من
پدربزرگ من
یه بار پدرت رو محکوم کرد
اعضای وزارتخونه پدرمم
توی این محکومیت نقش داشتن
بخاطر همین برام دردسر درست کردی
تا انتقام پدرت رو بگیری
درسته؟
اهداف انتقامی هم نیاز به انتخاب دقیق دارن
تو
لیاقت این رو نداری که
انتقام خانواده ات رو گردن بگیری
وقتت رو تلف نکن
من پاک پاکم
ارباب
جناب لی اومده اینجا نجاتش بده
اگه ولش کنیم میشه جانبداری کردن
اما اگه دستگیرش کنیم
این بازی تمام میشه
پدر بزرگ
خیلی اذیت شدم
...اون
خفه شو
این بچه نادونه
ازتون ممنونم که بجای من
بهش درس دادین جناب جیانگ
اینجور نفرمایین جناب لی
توی بعضی از پرونده ها
به کمک ارباب جوان لی احتیاج داشتیم
این موضوع باعث ناراحتیشون شد
حالا که همه چیز خوبه
لطفا جناب لی رو
ببرین خونه استراحت کنن
ممنونم عالیجناب
لطفا
پدربزرگ، گوش کن ببین چی میگم
اونجا بهش گفتم
من... من بی گناهم
خفه شو حرف نزن
اون مدام راجب یه چیزایی
ازم بازجویی میکرد
وقتی برگشتم میخوام مرغ کبابی بخورم
شین بای
پدربزرگ
چرا همراه جناب لی
اومدین اینجا؟
عمارت حومه، ساکت و آرومه
تنها زندگی کردن برای طولانی مدت اونجا اذیت کننده ست
بخاطر همین داشتم توی شهر قدم میزدم
که با جناب لو برخورد کردم
اون گفت
نوه اش رو
دستگیر کردی
بخاطر همین
اومدم دنبالش ببینم چه خبره
فهمیدم
بعد این همه سال
هنوزم میخوای انتقام پدرت رو بگیری؟
من فقط میخوام
وظیفه دیوان بازرسی رو انجام بدم
که وجدانم راحت باشه
اگه واقعا میخوای
انتقام بگیری
باید از منم انتقام بگیری
اون موقع
من پدر و مادرت رو مجبور کردم
که از هم طلاق بگیرن
پدرت توی یاژو فوت کرد
و منم تا حدودی مقصرشم
جراتش رو ندارم
جراتش رو نداری؟
چرا نداری؟
وقتی پدرت
به یاژ< فرستاده شد
تو فقط پنج سالت بود
اصرار داشتی پدر بزرگ و
مادرت رو ول کنی
و بری دنبال پدرت
و توی یاژو زجر بکشی
مهم نبود چقدر اصرار و التماس کردم
یا بهت گفتم که به خانواده جیانگ تعلق داری
بی فایده بود
میدونی
اون موقع چی گفتی؟
فقط یه جمله گفتی
تو پسر شی ژائو مینگی
از زمانی که رفتی
مادرت شب و روز کارش گریه بود
منم هیچ کاری ازم برنمیومد
جز اینکه باهاش گریه کنم
منم شروع کردم
به کارای خودم فکر کردن
گفتم یعنی
مقصر همه چی من بودم؟
نه
پدربزرگ
تو هیچ اشتباهی نکردی
مگه من اینو نمیدونستم
که توی پرونده زورنیا
به پدرت ظلم شده؟
اما خانواده جیانگ ما
همون خانواده سلطنتی با نام خانوادگی دیگه ست
اعلیحضرت چشمش به ما بود
چطور میتونستم ازش دفاع کنم؟
آره
پدربزرگ
اولویت شما
امنیت و افتخار خانواده جیانگ بود
پدرم یه گناهکار بود
پس فقط میتونستی
عشقت به دامادت رو رها کنی
...ولی
من نمیتونم
چون
من پسر شی ژائو مینگم
باشه
باشه
حتی الانم
باز اینو میگی
تو هنوز
ازم دلخوری
از محکومیت های نادرست جلوگیری کنید] [و مجرمان رو نازپروده نکنین
پدربزرگ
من باید مطمئن شم
مجازاتی که لایقشونه رو دریافت کنن
باید زورنیا رو
بطور کامل از این دنیا
ریشه کن کنم
بی لیاقت
بی مصرف
پدر بزرگ، من اشتباه کردم
هیمنطور تو
چرا نتونستی قضیه رو حل و فصل کنی
و اجازه دادی مدرک دست جیانگ شین بای بیفته
که با خودش ببره دیوان بازرسی؟
اگه از قبل تسویه حساب
نکرده بودم
امروز
منم پام گیر بود
[آکادمی امپراتوری]
[احترام بذارین و عدالت رو رعایت کنین]
میخوای به شاگردا اجازه بدی
از علمای برجسته و عوام
بطور یکسان بهره ببرن
و درس یاد بگیرن؟
این میراث محقق های دوره گرد از دوران قبل از چین ئه
شاگردها
باید آگاه تر
و با دیدگاه گسترده تر باشن
اونا باید از منابع گسترده کسب علم کنن
...این به نظرم یکم
همونطور که کنفوسیوس گفته
سه هم سفر، باید به همدیگه علم آموزش بدن
با پیروی از خوبی ها، درس بیاموزین
و با مشاهده بدی ها خودتون رو اصلاح کنین
بله، بله
امپراتور فقید، آکادمی امپراتوری رو
برای ترویج آموزش عالی تأسیس کرد
و استاد های روشن فکری رو برای پرورش علمای جهان منصوب کرد
مرشد یان بالاخره برگشتین
[مرشد آکادمی امپراتوری، یان بی چینگ]
استاد اعظم
به نظر من
صلاحیت پذیرش آکادمی امپراتوری
فقط محدود به مقامات بوده
بعد اون، این فرصت به خانواده های ثروتمند تعمیم داده شد
در حال حاضر، حتی افراد فقیر هم ممکنه پذیرش بشن
با اینکه اعلیحضرت نیت خوبی داشتن
اما ما نباید
موقعیت ها رو مدیریت کنیم؟
آخه مردم عادی
چی میتونن به ما یاد بدن؟
از اونجایی که اعلیحضرت
اجازه پذیرش دانش آموزای فقیر
و حتی پسرهای خدمتگزار ها رو توی آکادمی امپراتوری داده
یعنی اینکه اعلیحضرت ذهنی باز دارن
برای دیدن کوه، باید در رو باز کرد
اگه همیشه در رو بسته نگه داریم چطور کوه رو ببینیم؟
...اما بنظر من
سال ها برای کسب دانش و مطالعه
به ایالت می لو رفتی
اونوقت آموزش دیدن از غیر نظامی ها بنظرت
راهی برای به دست آوردن دانش جدید نیست؟
بله
ممنون که بهم یاد آوری کردین استاد اعظم
مگه برای یه سفر آموزشی
به استان های مختلف سفر نکردی؟
باید حداقل 2 تا 3 ماه طول میکشید
چرا اینقدر زود برگشتی؟
چون خیلی دلم برات تنگ شده بود سولو
بخاطر همین زودتر از موعود سفرم رو تموم کردم
و با عجله برگشتم تا ببینمت
اینجا آکادمی امپراتوریه
نباید همچین کلمات
نامناسبی رو بکار ببری
الان
نباید جلوی بقیه
اقتدارت رو زیر سوال میبردم
عصبانی نشو
من بخاطر
تعصب اجتماعیت عصبانیم
حالا که همچین تعصب اجتماعی ای داری
نکنه
تعصب جنسیتی هم داری؟
به عنوان رئیس آکادمی
برام احترام قائلی یا نه؟
اشتباه فهمیدی سولو
من همیشه بهت افتخار کردم
خودت خوب میدونی
باشه
بیا راجب
چیزهای بی ربط حرف نزنیم
اومدم اینجا
تا ازت بپرسم
چه زمانی مناسبه
که به بزرگتر هامون
راجب خودمون بگیم؟
هنوز وقتش نیست
باشه
هرچی تو بگی
فقط امیدوارم درک کنی
من میتونم کمکت کنم
پس باید کنارم باشی
رئیس، رو چیان
من میرم جنس ها رو تحویل بدم
سای آر
سای آر
دوباره گم نشی ها
نمیشم
[شکوفه زیبایی]
بالاخره میتونم برگردم و یه چیز خوشمزه بخورم
اونه
فرمانده شانگ
چرا اینقدر توی پایتخت سخته
که راهم رو پیدا کنم؟
هر بار گم میشم
پایتخت کوچه و خیابون زیاد داره
دیگه راجب دو بازار و صدتا مغازه داخلش نگم
گم شدن طبیعیه
به هر حال، فرمانده شانگ
بلاخره متوجه شدی که چطور
از سه تکه چوب هلو استفاده کنی؟
جدی گفتی؟
جدی ام
نامزدت رو پیدا کردی؟
تقریبا یادم رفته بود
کسب و کار شکوفه زیبایی رو به رشده
اینقدر سرم شلوغه که وقت سر خاروندن ندارم
بعلاوه
نمیدونم از کجا
باید شروع به گشتن کنم
باید زود شروع کنی
فکر خوبی نیست که کارت رو
توی شکوفه زیبایی ادامه بدی
چرا نمیتونم
کارم رو توی شکوفه زیبایی ادامه بدم؟
...چون
چون نمیتونی هدفت رو فراموش کنی
تو اومدی پایتخت که دنبال یکی بگردی
نه اینکه بیای برای یکی دیگه کار کنی
به هر حال
موندن با شکوفه زیبایی
یه راه حل بلند مدت نیست
چرا نیست؟
چون بالاخره باید ازدواج کنی
خوب بازم میتونم
بعد ازدواج توی شکوفه زیبایی کار کنم
اگه شوهر آینده ات
مخالف باشه چی؟
خب باهاش ازدواج نمیکنم
میخوام واسه همیشه با رئیسم بمونم
رئیس؟
یان نان شینگ
اینقدر برات مهمه؟
فرمانده شانگ
تو خانواده ای داری؟
خانواده؟
من که ندارم
خب رئیسم خانواده منه
و منم باهاش
خیلی خوشحالم
فرمانده شانگ
رسیدیم
ممنونم
بیا
اگه دوباره گم شدی
نگهبانای گارد سلطنتی رو پیدا کن
اونا برمیگردوننت
باشه فهمیدم
دیگه میرم
فرمانده شانگ
تکه های چوب هلو رو یادت باشه
وقتی تصمیمت رو گرفتی بهم خبر بده
در مورد اون حادثه کوچیک
توی ضیافت عمومی شنیدم
اجازه بدین
اون موضوع رو فراموش کنیم
وگرنه ممکنه روی رابطه
شاهزاده و خانواده اشون تاثیر بذاره
به نظرم بهتره سر و صدا نکنیم
اگه اعلیحضرت در این مورد بشنوه
ضررمون بیشتر از سودمون میشه
اون بانو حتما
در حدی نیست که بشه معرفیش کرد
واسه همینه پسرم
در موردش بهم نگفته
شاید پسرت
به اندازه کافی براش خوب نیست
عرض ادب مادر
بانو یان، شما هم اینجایی
پسرم
نمیخوام الکی طفره برم
پس راست و حسینی ازت میپرسم
مخفیانه ازدواج کردی؟
بله
اما
از هم طلاق گرفتیم
چرا؟
داستانش پیچیده ست
فقط همینو میتونم بگم
که قرار نبود باهم پیر شیم
اما بازم من به قصه ملاقاتمون با اشتیاق نگاه میکنم
یعنی
قصد نداری
باهاش آشتی کنی؟
زندگی من غیر قابل پیش بینیه
نمیدونم میتونم
براش مناسب باشم یا نه
نه
منظورم اینه که
ممکنه اصلا مناسب
هر زنی که میخواد
زندگی آرومی داشته باشه هستم یا نه؟
پس برای محافظت ازش
ترکش کردی
این قضیه رو
فراموشش کن
فرمانده جیانگ
این صدا آشنا نیست
اما به جای شاهزاده
بهم میگه فرمانده جیانگ
پس اون جزئی از مقامات رسمی نیست
پس کی میتونه باشه؟
قبلا کجا ملاقاتش کردم؟
ممکنه منو نشناسین؟
محقق؟ (یه جورایی لقب رسمیش رو صدازد)
یه عالمه لباس تنش کرده
شاگرد کدوم وزارت خونه است؟
واقعا خیلی سرتون شلوغه
که منو یادتون رفته
عرض ادب، من یان نان شینگ از شکوفه زیبایی هستم
اولین باره که میبینمتون
چطور باید خطابتون کنم؟
من یان بی چینگ هستم
پس شما بانو یان هستی
به محض برگشتن به پایتخت
اسم قابل احترام شما
همه جا به گوشم میخوره
امروز با دیدنتون متوجه شدم
واقعا به همون اندازه که میگن جذاب هستین
نظر لطف شماست
جناب یان، میبینم که به پایتخت برگشتین
شاهزاده، هنوز منو یادتونه؟
فکر کردم
به کل فراموشم کردین
البته که نه
توی استان می لو
خیلی مراقب خواهرم
سولو بودی
شنیدم که در حال حاضر
توی آکادمی امپراتوری کار میکنی
بله
آکادمی امپراتوری به تازگی کلاس هاش شروع شده
کلی کار سرمون ریخته
امروز به دستور پدرم
اومدم اینجا به شاهدخت عرض ادب کنم
چقدر مودبی
شنیدم که توی بعضی چیزا
با شاهدخت اختلاف نظر داری
با اینکه توی آکادمی امپراتوری کار میکنم
اما امیدوارم که بتونم دوستتون باشم
امیدوارم هیچ کینه ای
از من نداشته باشین
دفعه بعد
دوباره بهتون سر میزنم
خب
دیگه رسیدم
اگه حرف دیگه نیست
برگرد
یان نان شینگ
میخوام یه چیزی ازت بپرسم
همین الان روبروی یان بی چینگ
چرا از فرصت استفاده نکردی که اوضاع رو برام بدتر کنی؟
من اونقدرام که فکر میکنی آدم بدی نیستم
با اینکه نمیتونم درمانت کنم
اما نمیخوام رنج کشیدنت رو هم ببینم
به هر حال که نمیفهمی
زندگی تو
فقط پر از شک و بی اعتمادیه
دفعه قبل گفتی
اگه باهات صادق نباشم
فرصتم رو برای اینکه ازم محافظت کنی از دست میدم
هنوزم این فرصت رو دارم؟
میخوای ازت محافظت کنم؟
امیدوارم
بتونیم از هم محافظت کنیم
تو از من محافظت کردی
پس الان
نوبت منه
پس بگو ببینم
چطور میخوای ازم محافظت کنی؟
همونطور که گفتی
سبک زندگی من با شک کردن به مردم میگذره
بنابراین
بذار شاهد
فرآیند تغییر شکلت باشم
فقط اینطوریه که میفهمم
چطور ازت محافظت کنم
دیدن یعنی باور کردن
اما من بیشتر
شب ها تغییر شکل میدم
گاهی اوقاتم توی خواب اتفاق میفته
چطور میخوای شاهدش باشی؟
♫شب با تو میشینم و به صدای باد گوش میدم♫
♫وقتی باد میوزه و قلبم به تپش میفته♫
♫ قدم میزنیم اما حرفی نمیزنیم♫
♫در معرض دید قرار گرفت♫
پس باهام بخواب (م: مُردم من)
♫چه زمانی تیره و تار شدی؟♫
♫و کی اینقدر واضح شدی؟♫
بذار هرجور شده بهت اعتماد کنم
♫من قصد ندارم قلبت رو بشکنم♫
♫بی صدا در آغوشم بیفت♫
♫جهان همیشه در حال تغییره♫
♫هنوز به یاد داریم♫
♫ ستاره هایی که♫
♫دنیای همدیگه رو روشن میکنن♫
♫از شبی به تاریکی جوهر نترس♫
♫فقط قلم رو بردار و طرح بزن♫
♫من و تو همدیگه رو با قلبمون میشناسیم♫
♫موقع شکوفه زدن گل ها منتظرتم♫
♫که همراهم رنگ بهار رو انتخاب کنی♫
♫در انتظار آسمان پر ستاره♫
♫رویاهات رو به من بدی♫
♫ دعوتت میکنم♫
♫برای اینکه جایی توی قلبم بگیری♫
♫برای اینکه همیشه کنار هم بمونیم♫
◈✥━━━━══ارائه ای از تیم ترجمه ی اختصاصی کـره فـا══━━━━✥◈ ◈✥━━━━══KoreFaa.ir══━━━━✥◈ مترجم:CaaRa ویراستار: Raha
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.