Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
سال 1910 میلادی
«کورفوسکایا» کورفوسکایا»: نام منطقهای در نزدیکیِ مرز روسیه با چین»
ـ دنبال چیزی میگردید؟ ـ بله، دنبال یه قبر میگَردم
تابحال کسی این اطراف نمُرده
من یه دوستی رو حدود سه سال پیش همینجا دفن کردم
یه دوست
اطرافش درختهای بلندی داشت، یه سرو و یه صنوبر بود
اون درختا رو یادت نمیاد؟
فکر کنم برای ساختنِ دهکده اونا رو قطع کردیم
شاید همونا باشن
...دِرسو
«دِرسو اوزالا»
سالِ 1902 میلادی
RevivedCinema ارائهای از کانال تلگرامی
مترجم: هومن
تمامِ طولِ روز شکارچيِ ما
تو جزیرهها پرسه میزنه
اقبال بدش رو نفرین میکنه
بدونِ هیچ شانسی، سَر خورده
دنبالِ چه کاری باید باشه؟
چطور میتونه به کارش برسه؟
شکارچيِ ما هیچ وقت فراموش نمیکنه
که شکارِ اون حیوانها به همین راحتی هم نیست
پس شکارچی ما به سواحل گرمسیری میره
جایی که در روزهای خورشیدی و آرام، ماهی فراوان پیدا میشه
!بله سواحل گرمسیری
آن سال، مأموریتِ من
بازدید از ناحی «شِکوتُف» در منطقه «اوسوری» بود شِکوتُف و اوسوری»: مناطقی در مرز چین و روسیه»
تا نقشهای جغرافیایی از این منطقه تهیه کنم
گاهی اوقات کوهستان و جنگل به نظر خوشایند و دلپذیر میرسیدند
ولی بعضی وقتها نیز میتوانستند ترسناک و ساکت باشند
این یک حسِ شخصی نبود
بلکه تماميِ افرادی که در گروهِ پیمایش بودند، چنین حسی داشتند
هر کسی که خدا کمکش کنه کسی نمیتونه آسیبی بهش برسونه
بیاید امشب همینجا اردو بزنیم و فردا دنبال جای بهتری بگردیم
ـ بسیار خُب، همینجا میتونیم اردو بزنیم !ـ همینجا اردو میزنیم
این درّه منو یادِ یه نقاشی
از گردهمایی سالیان جادوگران در نیمه شب میندازه
در واقع میتونستم تصور کنم که دارن سوار بر دست جاروهاشون به اینجا نزدیک میشن
ـ اون چی بود؟ ـ یه تکه سنگ بود که افتاد
یه نفر داره به این سمت میاد
!شاید یه خرسِ
!تیراندازی نکنید! من یه آدمم
!سلام کاپیتان
نگاهش کنید، واقعاً یه آدمه
!تو که گفتی یه خرسِ
میخوای با ما شام بخوری؟
ممنون میشم، چون تمامِ طولِ روز هیچی نخوردم
اهل کجایی؟ چینی هستی یا کرهای؟
«مَردُم بهم میگن «گُلدی گُلدی»: بومیانِ حوز آبخیزِ رودهايِ آمور و اوسوری»
شکارچی هستی؟
همیشه در حال شکارم. کار دیگهای ندارم. هیچی
کجا زندگی میکنی؟
خونه ندارم. توی کوهستان یه آلونکی دارم
همونجا هم میخوابم. برای من کافیه
مثل اینکه امروز هیچ شکاری نداشتی
امروز به یه گوزن شلیک کردم. فرار کرد ولی نمُرد، فقط زخمی شد
داشتم گوزن رو تعقیب میکردم که رد پايِ انسان دیدم
آروم و آهسته دنبالِ رد پاها اومدم
برام جايِ سوال بود که این آدما تويِ کوهستانی به این دورافتادگی چیکار میکنن
با دقت که نگاه کردم دیدم کاپیتان با سربازاش اونجان
این شد که دیگه منم اومدم
شکارچيِ ناشیای هستی که نمیتونی بزنی وسطِ خالِ سیاه
چرا مگه تو همیشه درست وسطِ خالِ سیاه میزنی؟
ما ارتشی هستیم. اجازه نداریم که تیرمون خطا بره
!پس با این حساب شکارچيِ بزرگی هستی
به همه چیز شلیک میکنی، چیزی برايِ خوردنِ ما باقی نمیذاری
!آهای با تو هستم، تمومش کن، با ما حرف نزن
خیلی خُب، بسیار خُب
حالا دیگه میتونیم حرف بزنیم
اسم من آرسینيِفِ. تو هم اسم خودتو به من بگو
دِرسو اوزالا
چند سالته؟
چند سال دارم؟ نمیدونم. تابستونای زیادی رو گذروندم
خانوادهای هم داری؟
همشون مُردن. خیلی وقت پیش
یه زنِ کوچک، یه پسر و یه دخترِبچه داشتم
آبله گرفتن و همشون مُردن. فقط دِرسو زنده موند
ما این منطقه رو داریم اکتشاف میکنیم
تپههای بزرگ، درّهها، رودخونهها، به همه جا سر میزنیم
میخوای راهنمای ما باشی؟
باید بهش فکر کنم
باشه عیبی نداره، دربارهاش فکر کن
دیگه نوبتِ ماست که بخوابیم
روز بعد بدونِ گفتنِ هیچ حرفی
دِرسو در جلويِ گروه حرکت میکرد
!اینجا رد پاست، از این طرف بیاید
!ـ اینجا یه رد پاست !ـ آهای اینجا یه رد پاست
طيِ دو-سه روز قبل آدمای زیادی از اینجا رد شدن
بعدش بارون شدیدی اومده. این رد پای چینیهاست
از کجا فهمیدی؟
مگه چشمات نمیبینن؟
چینیها پوتین میپوشن. نگاه کن آب جمع شده تو رد پاشون
شما مثل بچهها میمونید. با اینکه چشم دارید ولی چیزی نمیبینید
اگه تو جنگل زندگی کنید همهتون به زودی تلف میشید
!چینیها! یالا دیگه بیاید
به زودی یه آلونک پیدا میکنیم
چطور متوجه شدی؟
با استفاده از چشمام. پوستِ اون درخت رو برای درست کردنِ سقفِ آلونک کندن
بارون خاکستر رو شُسته
یه جايِ خوابِ پوشونده شده از کاه
یه تکه پارچه از لباس یه چینی
همونطور که دِرسو گفته بود
به طور حتم همین اواخر یه چینی اینجا شب رو به روز رسونده
!اونجا رو ببین
کاپیتان، برنج، نمک و کبریت لازم دارم
برای چه کاری؟
اینا رو داخلِ اون پوستِ درختِ تويِ آلونک جا میذاریم
ـ چرا مگه میخوای دوباره به اینجا برگردی؟ ـ چرا؟
آدمايِ دیگهای که از اینجا رد میشن، میتونن اونجا چوبِ خشک پیدا کنن
غذا هم که برای خوردن باشه دیگه اینجوری از گرسنگی تلف نمیشن
اولِنتيِف! یه مقدار برنج، نمک و کبریت بیار
نمیتونستم که تحسینش نکنم
خیلی باهوش بود. درایتِ زیادی داشت
تمومِ زندگیش رو تو حیاتِ وحش گذرونده بود
آدم خوشقلب و سخاوتمندی بود
تو فکرِ کمک به کسانی بود که هرگز اونا رو ندیده
و احتمالاً هرگز هم نمیدید
دِرسو چرا تا بند اومدنِ بارون همینجا نمونیم؟
وقتِ رفتنه. پرندهها دارن آواز میخونن، میشنوی؟
بارون به زودی بند میاد
به زودی خورشید درمیاد
ـ تو اصلاً میدونی خورشید چیه؟ ـ بله که میدونم همه میدونن خورشید چیه
تا حالا خورشید رو ندیدی؟
!کافیه یه نگاه بندازی. همونجاست تويِ آسمون
کاپیتان، خورشید یه شخصِ مهم و قدرتمندیه
!اگه یه روز بمیره ما هم میمیریم
ماه هم همینطور. اونم خیلی مهمه
اون یارو آدم بده همش سر و صدا میکنه
به غیر از افرادی که دور و برت هستن کس دیگهای نیست که حرفات رو بشنوه
آره اونم یه شخصِ دیگه است. آب زنده است
این یکی رو چی میگی؟ آتش هم با این حساب زنده است؟
بله آتش هم یه شخصِ قدرتمندیه
وقتی که عصبانی بشه چندین روز جنگل میسوزه
!آتش، آب و باد اگه عصبانی بشن...من خیلی میترسم
!آتش، آب و باد اشخاصِ بزرگی هستن
اون روز برايِ اولین بار برف بارید
ـ چرا دارید شلیک میکنید؟ ـ چون تیراندازی رو دوست داریم
الکی دارید فشنگهاتون رو هدر میدید
مگه نمیدونی که تیراندازهايِ ماهر باید تمرین کنن؟
خُب سِریوگا، مثل اینکه دیشب مشروبِ زیادی خوردی، درسته؟
!خیلی خُب
خیلی بد بود مثل اینکه زده باشی به بالِ پرنده
ـ تیراندازی خوب یعنی اینکه بزنی به هدف ـ بیا تو هم یه امتحانی بکن پدر بزرگ
نباید بطری رو بشکنید. بیشتر از این نباید تو جنگل بطری بیندازید
از زیرش در نرو اعتراف کن که نمیتونی بطری رو بزنی
من به نخی که بطری بهش وصل شده میزنم و بطری رو برمیدارم برای خودم
اگه بتونی نخ رو بزنی، بطری مالِ خودت
!مارچِنکو شروع کن
!بسیار خُب
!بفرما اولِنتيِف، جدی جدی بطری رو مالِ خودش کرد
کافیه دیگه برید آماده شید! حرکت میکنیم
دِرسو کجاست؟
جیر روزان ودکاش رو برداشت و رفت
اطرافِ رودخونه است داره آواز میخونه. باید مست باشه
بیا، بده به من اینو
اشکالی نداره کنارت بشینم دِرسو؟
کاپیتان، اونجا جایيِ که زن و بچههام همشون در اثرِ ابتلا به آبله مُردن
زنم، بچههام، خونهام، همه چیز رو سوزوندم
دیشب خوابِ بدی دیدم
خوابِ اون آلونک رو دیدم. به زودی اونم خراب میشه
تويِ خواب زن و بچههام داخلِ اون آلونک بودن
غذایی برای خوردن نداشتن و از سرما میلرزیدن
من به اینجا اومدم تا بهشون غذا بدم
دیروز اون پیرمردِ به تنهایی اینجا بوده که شبها هم نمیخوابه
از کجا اینو میدونی؟
آدمی که بخوابه هیچ رد پایی کنار آتش به جا نمیذاره
از کجا فهمیدی که یه پیرمرده؟
انسانهای جوان همیشه روی پنجه پا راه میرن ولی پیرمردها اغلب رو پاشن پا قدم برمیدارن
چند روز بعد این پیرمردِ چینی رو ملاقات کردم
اسم این مرد «لی سونگ بینِ». شصت و چهار سالشه
اهلِ «تیان جینِ» کشورِ چینِ تیان جین»: شهری بندری در شمال شرقی کشور چین»
خُب اینجا چیکار میکنه؟
میگه یه زن داره که برادرش ازش دزدیده اونم سر به کوه و بیابون میذاره
چهل سالِ که اینجاست
ممنون
هوا داره سرد میشه
شاید بهتر باشه که ازش بخوایم بیاد کنار آتش
نه کاپیتان. بذارید به حال خودش باشه
الان تو سرش فکرهای زیادیه
رویايِ خونه، رویايِ باغ
باغی پُر از گُل
!کاپیتان
لی سونگ بین اومده برای خداحافظی میگه دوباره میخواد که برگرده خونهشون
هدفِ نهایيِ مأموریتِ ما
کشفِ مناطق اطرافِ «دریاچ خانکا» بود دریاچ خانکا»: دریاچهای واقع در مرز کشورهای چین و روسیه»
برايِ رسیدنِ به اونجا مجبور بودیم از باتلاقهايِ بزرگ و بینشان عبور کنیم
من بیشترِ افرادِ گروه رو به «چِرنیگوکا» فرستادم چِرنیگوکا»: منطقهای روستایی در جنوبِ دریاچ خانکا»
و دِرسو، اولِنتيِف، کروشینُف و خودِ من
با یه کَرَچی به سويِ دریاچه حرکت کردیم
اولِنتيِف تو همینجا بمون
من و دِرسو میریم به سمتِ جلو. بارها رو خالی کنید
به این زودیا برمیگردیم پیشِ کرچی؟ من خیلی خیلی میترسم
تا دریاچه راهِ زیادی نمونده تا اونجا میریم و برمیگردیم
هر کاری بگید میکنم شما میگید بریم منم میگم باشه بریم
سکوتِ گستردهای بر دریاچه یخ زده حاکم شد
چنان سکوتی که به نظر ترسناک میرسید
همین الان باید برگردیم به کَرَچی تويِ این باد به زودی راهی که ازش اومدیم رو گُم میکنیم
بسیار خُب
نگران نباش دِرسو چیزی نیست به زودی راهِ برگشت رو پیدا میکنیم
!از اون طرف
!کاپیتان ما از این راه نیومدیم. این نشون خوبی نیست
بدجور گُم شدیم
راهِ درست از این سمتِ. فقط اینکه چه جوری ازش رد بشیم؟ تمام اطرافمون رو آب گرفته
به زودی خورشید غروب میکنه و شب فرا میرسه به طرزِ فجیعی میمیریم
اگه کسانی اینجا اردو زده باشن، بدون شک صدايِ تیر رو میشنَوَن
مجبوریم شب رو همینجا بمونیم بیشتر از این خطرناکه دور بشیم
خُب الان بهترین کار چیه؟
کاپیتان خوب گوش کن ببین چی میگم. باید دل به کار بدیم و تا میتونیم خوب کار کنیم
اگه خوب کار نکنیم به زودی میمیریم
ـ چه کاری؟ ـ باید علفهای مرداب رو قطع کنیم
!کاپیتان! خوب کار کن! واینستا
!کاپیتان
!کاپیتان! بِکَن! کار کُن
کاپیتان! بیا خودتو بنداز روی علفها
!طناب رو بگیر
!کاپیتان! بلند شو
تو اون زوز باد از حال رفتم
نمیدونم چه مدت خواب بودم
!کاپیتان
!آهای تو که خرس نیستی. بیا بیرون! خورشید دراومده
بعداً متوجه شدم که نبوغِ دِرسو جون منو نجات داده بود
ممنونم ازت دِرسو. تو اگه نبودی من تا حالا مُرده بودم
با هم راه میریم و کار میکنیم. نیازی به تشکر نیست
!اون اولِنتيِفِ
هر چه زمان پیش میرفت مأموریتِ ما هم سختتر میشُد
بریم دیگه بریم
سرمايِ شدید، خستگی و گرسنگی
انسان موجودِ بسیار حقیری در مواجهه با طبیعته
!به پیش، حرکت کنید
کاپیتان بويِ دود داره میاد
مردمِ اوسوری ماهی کباب میکنن
کاپیتان مقصد بعدیمون کجاست؟
میریم به سمتِ چِرنیگوکا. افرادمون اونجا منتظرن
«بعد در امتداد ریلِ آهن میریم به «ولادی وُستاک ولادی وُستاک»: شهری بندری در محدوده ی مرزيِ روسیه، کره شمالی و چین»
تو با ما میای؟ شهرِ قشنگیه، برای زندگی کردن جايِ خوبیه
نه متاسفانه نمیخوام بیام. شهر جايِ خوبی برايِ من نیست
دِرسو نمیتونه تويِ شهر شکار بکنه. حتی سمور هم نمیشه شکار کرد
حداقل تا ایستگاهِ قطار با ما بیا
میتونم برات پول جور کنم، یه کم آذوقه برات بخرم
دِرسو نیازی به پول نداره
الان باید سمور شکار کنم. سمور برايِ یه شکارچی حُکمِ پول رو داره
چی شده دِرسو؟
من خیلی آدمِ بدی هستم
فقط چند تا فشنگ برای شکار لازم دارم
اولِنتيِف! هر چی فشنگ مونده بهش بده
ممنونم کاپیتان
فردا به تنهایی از اینجا میرم
چهار تا خورشید جلو میرم
«ابتدا «داوبیخ»، سپس «اولاخ» و بعدش «فودزین داوبیخ»، «اولاخ» و «فودزین»: اسامی شهرهای کوچکی در روسیه کنار رود اوسوری»
شنیدم اونجا سمور خیلی خیلی زیاده
خیلی هم گوزن داره
شنیدم که داشتید در مورد قطار حرف میزدید
اولش نفهمیدم، ولی الان فهمیدم
!خداحافظ، رفقای سربازم
مواظب خودت باش
خداحافظ دِرسو شاید یه روزی دوباره ببینمت
خداحافظ، کاپیتان
بهترین ها رو برات آرزو می کنم دِرسو
منم امیدوارم دوباره ببینمت
خداحافظ
مرد خوبیه، مگه نه؟ تا حالا کسی مثل اون ندیدم
مثل اون کمیابه. خداحفظش کنه و پشت و پناهش باشه
تمامِ طولِ روز شکارچيِ ما
تو جزیره ها پرسه میزنه
اقبال بدش رو نفرین میکنه
بدون هیچ شانسی، سَر خورده
دنبالِ چه کاری باید باشه؟
چطور میتونه به کارش برسه؟
شکارچی ما هیچ وقت فراموش نمیکنه
که شکارِ اون حیوانها به همین راحتی هم نیست
پس شکارچی ما به سواحل گرمسیری میره
!کاپیتان
!دِرسو
پایانِ بخش اول
دِرسو اوزالا
دِرسو اوزالا بخش دوم
در بهارِ سال 1907
من دوباره به منطق اوسوری سفر کردم
!سریع راه بیفتید
!آهای! یالا دیگه
!کجا داری میری؟ به سمتِ چپ
!بریم دیگه
!مواظب باشید! مراقب اسبها باشید
سه ماهِ تمام در حیات وحش بودیم و بهار جايِ خودش رو به تابستان داد
سرزمینهايِ زیادی رو کشف کردیم
ولی اگه دِرسو همراه ما بود خیلی جاهای بیشتری رو کشف میکردیم
تمام مدت امیدوارم بودم که شاید دوباره اونو بتونم ببینم
کجا هستی دِرسو؟
!ادامه بدید، همینجوری برید جلو زود باشید
!سریع یکم آب بیارید
چرا اینقدر لِفتش دادی؟
تو که به ما قولِ یه گُراز داده بودی
چند مایليِ اینجا با یه شکارچی روبرو شدم
در موردِ گروهان ازم سوال پرسید اینکه کی هستیم و کاپیتانمون کیه
تو چی بهش گفتی؟
چیزی بهش نگفتم، مأموریتِ ما از لحاظِ نظامی محرمانه است
هنوزم اونجاست؟
نه دیگه اونجا نیست. یکدفعه شروع کرد به جمع کردنِ وسایلش
!ـ تفنگتون ...ـ لازمش ندارم
!ـ دِرسو !ـ کاپیتان
!کاپیتان خودتی؟
سلام دِرسو! رفیقِ قدیميِ من
حتی یه ذره هم عوض نشدی دِرسو مثل همیشه جوان موندی
آه اِی عقابِ خاکستری بالم
این همه مدت کجا بودی؟
طی این مدت به چه چیزی مشغول بودی؟
چند تا سمور شکار کردی؟
زیاد. خیلی زیاد
ولی دِرسو تمومِ پولشو از دست داد
یه تاجرِ ثروتمند منو به خونهاش دعوت کرد و کلی با هم ودکا خوردیم
منم هم پولمو بهش دادم که ازش مراقبت کنه
دیگه بعد از اون نتونستم پیداش کنم چرا اون کارو کرد؟ من که سر درنیاوردم
آه اِی عقابِ خاکستری بالم
این همه مدت کجا بودی؟
من بر فرازِ کوهستان به پرواز درآمدم
همانجا که سکوت و صلح حکمفرماست
صبح هنگام مهِ غلیظی جنگل را پوشاند
پیشاپیشِ گروه داشتیم حرکت میکردیم
من سرِ حال بودم. دِرسو همراهِ ما بود
دِرسو به نظرت این مه به این زودیا تموم میشه؟
به زودی هوا صاف میشه و جنگل و زمین عَرَقِشون درمیاد
به زودی هوا خوب میشه
بقیه گروه از ما جا موندن تا الان دیگه باید بهمون میرسیدن
بیا همینجا منتظر بمونیم
چُپُقَم رو گُم کردم برمیگردم عقب و یه نگاه میندازم
آخه چطور یه همچین چُپُقی رو گُم کردم؟
دِرسو داره پیر میشه. شاید هم مغزم کار نمیکنه
!کاپیتان
ردِ پايِ «اِمبا»! پُشتِ سرِ ما از اینجا رد شده اِمبا»: نوعی ببرِ روسی»
وقتی که داشتیم با هم حرف میزدیم هیچ رد پایی اینجا نبود
وقتی که من اینجا وایستاده بودم اونم خیلی به من نزدیک بود
ما داریم از این طرف میریم، اونم داره دنبال ما میاد
اِمبا هیچ وقت سر و صدا راه نمیندازه
بابت تأخیر ازتون معذرت میخوام اسبها تويِ باتلاق گیر کرده بودن
دِرسو، این چُپُقِ مالِ تو نیست؟
ـ چی شده؟ ـ یه ببر این اطرافه
!افراد مواظب باشید! یه ببر این اطرافه
!حواستون رو جمع کنید
اِمبا هنوزم داره ردِ پايِ ما رو دنبال میکنه
چرا دنبال ما راه افتادی؟ چی از جونِ ما میخوای اِمبا؟
ما راهِ خودمون رو میریم و کاری هم به تو نداریم
مگه تويِ جنگلی به این بزرگی جا قحطه که دنبال ما راه افتادی؟
!حرکت
پس چرا توقف کردید؟
به نظر میاد اونجا یه تله باشه
ـ این دیگه چیه؟ «ـ «لودی اِوا لودی اِوا»: نوعی تله برای گیر انداختن حیوانات در جنگل»
لودی اِوا؟ چی هست؟
حیوانها ازش پایین میرن تا آب بخورن
وقتی به اطراف دیواره گودال میرسن تو تله میفتن
انسانها، حیوانها رو میکُشن
!چند نفرتون با من بیاید
!بِلونژکین، زاگروسکی، زاخارُف و بوچکاريُف دنبال من بیاید
!مواظب باشید
!کاپیتان نگاه کن
تلههای دیگه رو هم بررسی کنین
یه گوزن ماده و دو تا گوزنِ نر اونجان که از قبل مُرده بودن
پاشا، چیزی پیدا کردی؟
دو تا تله دیگه هم پیدا کردم هیچ موجودِ زندهای توش نبود
ـ تو چی آندرِی؟ ـ من خودم تو یکی از این گودالها افتادم
واسیلی، تو چی پیدا کردی؟
اینجا که یه قصابيِ تمام عیاره
ـ کی این کار رو کرده؟ ـ کارِ چینیهايِ بدجنسه
چرا حواست به تلهها نیست؟ این جور شکار کردن کار درستی نیست
!کُشتنِ بی دلیلِ حیوانها کار بدیه
برید تبرها و بیلها رو بیارید
ـ چه خبر شده؟ !ـ «هون هوتسی»ها، کاپیتان هون هوتسی»: به چینیهای ریش قرمزِ تبهکار، هون هوتسی گفته میشود»
اونا لباسم رو سوراخ کردن، منم همین کارو باهاشون کردم
ـ چند نفرن؟ ـ هشت
دو نفر اینجا بمونن، بقیه دنبالِ من بیان
!فرار کردن حرومزادهها
!هون هوتسیها، آدم بدهای چینی هستن
تمومِ پولمو، سمورهامو ازم دُزدیدن
!زَنها رو میدزدن و همه مردها رو میکُشن
اینجا رو ببین کاپیتان
هون هوتسیها سه زن رو دزدیدن
پس مردهاشون رو کجا گذاشتن؟ من که سردر نمیارم
!تورتیگین
!آهای رفقا! از این طرف بیاید
این پُشت پشه زیادی وجود داره
...شب که بشه صورتشون خیلی وَرَم میکنه دردِ زیادی داره. مرگِ ناجوریه
خوب شد که تو روز پیداشون کردیم همشون هنوز زندهان
اوناهاشن هون هوتسیها، همهشونو میزنم
!هون هوتسیها
اون چان بائوئه. اونا هون هوتسی نیستن
ما با هون هوتسیها میجنگیم
من آرسینيِف هستم. ما داریم منطقه رو شناسایی میکنیم
ـ از آشناییتون خوشوقتم ـ خوشوقتم
زنا رو دزدیدن؟
!هون هوتسیها از اون طرف رفتن! عجله کنین! زود باشید
نگران نباش. زیاد نمیتونن دور شده باشن میشه شما از مردها مراقبت کنین؟
!بسیار خُب، افراد به خط بشید
تعداد این راهزنها بیشتر از ده نفر نیست از پَسِشون برمیایم
ـ خُب، موفق باشید ـ خدانگهدار
به زودی تموم میشه. هون هوتسیها رو مُرده فرض کن
در نگاهِ اول رودخونه آرام و ساکت به نظر میرسید
یه گروه رو فرستادم تا در بالادستِ رودخونه جاهايِ کم عُمق رو شناسایی کنن
در همین حین میخواستیم با یه کَلَک از رودخونه عبور کنیم
اون طرف رو امتحان کن
بیا کمک کن
تفنگ ها رو بده به من
دیرکهامون کجان؟
!سریع یه دیرک براش بنداز
!یالا دیگه
!افراد، اونا رو از کنار رودخونه تعقیب کنید
!ادامه بدید
!از ما جلو بزنید
!از ما جلو بزنید
!بِپَر کاپیتان
!دِرسو
ـ ای کاش یه طناب داشتیم ـ همشو برايِ کَلَک استفاده کردیم
!درخت رو قطع کن
ـ این یکی؟ !ـ نه
ـ این یکی؟ !ـ نه
ـ این یکی؟ !ـ آره
!سریع تبرها رو بیارید
!یه طناب دُورِ درخت ببند
!کمربندهاتون رو باز کنید بِجُنبید
بندِ تفنگها رو هم همچنین
ـ دیرک لازم داریم ـ بفرمایید
!طاقت بیار
!دست بِجُنبونید! یالا
!طاقت بیار دِرسو
رهاش کنید
همینطوری خوبه! حالا آروم
!حالا بِکِشید
دِرسو تو مثل یه خرس میمونی
کاپیتان این بارونی که میباره نشون از اومدنِ پاییز داره
یکم به چپ، همین خوبه
!آمادهاید؟ صاف وایستید! اینم از این
حالا تو بیا و یه عکس از ما بگیر
این اهرمِ اینجا رو باید فشار بدی
در میانِ خاطراتی که از دِرسو دارم
شیرینترینِ آن همیشه مربوط به اوایلِ پاییز بوده
ـ اون چیه؟ ـ اِمبا
خوب گوش کن اِمبا! این سربازا تفنگ دارن و بهت شلیک میکنن
!بهتره که از اینجا بری
!کار بدی کردم! اِمبا بدجوری زخمی شد
ببر فرار کرد
اِمبا تا لحظ مرگ همیشه فرار میکنه
من خیلی میترسم
یه ببر مُرده نمیتونه بهت آسیبی بزنه
کونگانگا» یه اِمبايِ دیگه برا دِرسو میفرسته»
کونگانگا، روحِ جنگل است که مردمان گُلدی آن را پرستش میکنند
از اون روز به بعد دِرسو بی حوصله و زودرنج شد
چرا اون کارو کردی؟
این علامت به این معنيِ که هیچ گیاهِ جین سِنگی اینجا پیدا نمیشه جین سِنگ»: نوعی گیاه که در نزد چینیها خواص ضد التهاب و آنتی اکسیدان دارد»
تو این نشونه رو شکستی...مردم دیگه تو جنگل نمیتونن جین سِنگ پیدا کنن
تو آدم بدی هستی
چرا گوشت رو میندازی داخل آتش؟
فردا ما از اینجا میریم و یکی دیگه میاد اینجا میشینه
نمیتونن گوشت رو پیدا کنن بنابراین چیزی برای خوردن ندارن
ـ کی قراره بیاد اینجا؟ ـ خیلیها
ـ کی آخه؟ ـ راسو میاد اینجا، موش خرما، کلاغ و موش میان اینجا
و خیلی از جاندارهای دیگ طبیعت
شب بخیر دِرسو. حالت چطوره؟
پاییزِ منطقه اوسوری کوتاهه
جهتِ آمادگی در فصلِ زمستان
تعدادی از اعضايِ گروه رو به خلیجِ اولگا فرستادم «اولگا: منطقهای در روسیه نزدیکِ دریای ژاپن»
!بایستید! بوی یه یارویی میاد
ـ کدوم یارو؟ ـ گُراز
من که چیزی حس نمیکنم
ـ چرا بهش شلیک نکردی؟ ـ من ندیدمش
چرا من اون گُراز رو نتونستم ببینم؟
دماغم از دو تا چشمام بهتر میبینه
اون موقع متوجه نشدم که این حادث بویایيِ دِرسو
آبستنِ حوادثِ غمانگیزی است
!یه حیوان
کجا کاپیتان؟
کجا؟
اونجا کنارِ اون درخت قطع شده
ـ زدمش؟ ـ نه
ندیدی که تیرت خطا رفت؟
حتی بهترین تیراندازها هم گاهی تیرشون خطا میره
ولی دِرسو چرا؟
همیشه من اول حیوان رو میدیدم
هیچ وقت تیرِ دِرسو خطا نمیرفت. چشمام خراب شدن
حالا دیگه چطوری تو جنگل زندگی کنم؟
دِرسو، با من به خاباروسک بیا
خون من متعلق به خودته
سالِ نو از راه رسید
شبِ عجیبی بود
!دِرسو
اِمبا برايِ کُشتنِ من برگشته
!ـ ممنونم ازت کاپیتان ـ چی شده؟
کاپیتان تو میگی خون من متعلق به خودته
ـ پس با من میای؟ ـ چشمايِ خرابم دیگه کار نمیکنن و این چیز خوبی نیست
روحِ کونگانگا دیگه نمیخواد من اینجا باشم، برام یه اِمبا فرستاده
احتمالاً چیزی که دِرسو اسمش رو اِمبا گذاشته بود
همون ترسی بود که از حیاتِ وحش داشت و سراسر وجود اون رو فرا گرفته بود
شبحی که قو تخيُلِ پیرمردِ خسته رو آزار میداد
خاباروسک
یه چیز غافلگیرکننده برات دارم. وُوا صدايِ دِرسو رو ضبط کرده
کاپیتان به کوهستان میره و کار میکنه
به خونه برمیگرده
پُشتِ میز میشینه و کلی کار میکنه
من تويِ این شهرِ بزرگ هیچ کاری ندارم
!به آتش نگاه میکنم. به تپههای دوردست. همهاش همین
زندگيِ شهری براش مناسب نیست
بهش عادت میکنه
ـ خود دِرسو هم شنیده اینا رو؟ ـ بله
خُب چی گفت؟
"خیلی خوب داره حرف میزنه. هیچ چیزی هم از قلم نینداخته"
خیلی در موردِ جنگل باهات حرف میزنه؟
بله، دِرسو از هیچ چیز نمیترسه، نه از گرگ نه از خرس
نه از طوفان و نه از سیل
دِرسو قهرمانِ وُواست. بدجوری دوستش داره
اگه اون نبود من تا حالا چندین بار مُرده بودم
هیچ وقت چیزی در این مورد نگفته
خُب، اون به نظرش چیز خاصی نبوده
خیلی از آدمها با این جور چیزها به دیگران فخر میفروشن
من با این رفیقم سالهای زیادی تو جنگل راه رفتم
و اونم دندونِ خرسه
و این یکی هم پنجه سیاه گوشه
اینا مالِ تو
ـ اینا رو به من هدیه میدی؟ ـ بله کاپیتان کوچولويِ من
خیلی عالیه! این دیگه طلسمِ خودم میشه
پنج ببر هم داری؟
نه من به ببر شلیک کردم
ولی ببر برام بدبیاری آورد
ـ چرا؟ ـ خیلی بدبیاری آورد
بفرمایید. خیلی ممنون
بابتِ آب به اون یارو پول دادی؟
!آب که تو رودخونه فراوونه
ـ چرا داری آب رو به این خانم میفروشی؟ ـ دیوانهای؟ البته مشخصه که وحشی هستی
و تو هم آدم بدی هستی
ـ کجا داری میری؟ ـ میرم تیراندازی کنم
داخل شهر اجازه تیراندازی نداری
لول تفنگ خیلی کثیف شده
باید باهاش شلیک کنم که تمیز بشه. بعدش هم با یه پارچه تمیزش میکنم
ولی این اطراف مردمِ زیادی زندگی میکنن. میتونه خطرناک باشه
من به آسمون شلیک میکنم
با این حال بازم ممنوعه. شهر که کوهستان نیست
متوجه نمیشی؟
خُب، حالت چطوره دِرسو؟
مثل یه چوبِ خشکِ داخلِ جنگل اینجا نشستم
من نمیتونم درک کنم که چطور آدما داخل یه جعبه میتونن زندگی کنن
خُب راستش باهات موافقم خیلی اتاق دلبازی نیست
به نظرم باید کاغذ دیواریش رو عوض کنیم تا یکم راحتتر به نظر بیاد
تا ما این کار رو انجام میدیم، میتونی بری تويِ اتاقِ مطالع من
نه ممنون کاپیتان. میرم بیرون چادر میزنم
اونجا میخوابم مزاحم کسی هم نمیشم
این کار داخل شهر ممنوعه
چرا آخه؟ مگه کار بدیه؟
چطور برات توضیح بدم. این قانونه
قانون مسخرهایه
تیراندازی ممنوعه، خوابیدن داخل چادر ممنوعه
اینجا نمیتونم نفس بکشم. هوای تاز زیادی لازم دارم
!ـ پدر! دِرسو رو دستگیر کردن ـ پلیس همین الان تماس گرفت
منو دید که دارم میرم هیزُم بخرم، خیلی هیجان زده شد
رفت تو پارک و یه درخت رو قطع کرد
کاپیتان ازت خواهش میکنم، بذار من از اینجا برم
من نمیتونم تو شهر زندگی کنم
ـ کجا میخوای بری؟ ـ برمیگردم به کوهستان
کاپیتان
خانم
کاپیتان کوچک. شما همهتون آدمهای خوبی هستید
بدجوری حوصلهام سر رفته. معذرت میخوام
ولی دیگه نمیتونم داخل شهر زندگی کنم
بسیار خُب، این تفنگِ نو رو بگیر. این یه هدیه است
دیدِ خیلی خوبی داره
حتی اگه به خوبی نتونی ببینی، تیرت خطا نمیره
ممنونم ازت کاپیتان
«تلگرام»
«.کارت ویزیتِ شما در جسدِ یک مردِ گُلدی پیدا شده است»
«.لطفاً تشریف بیاورید و جسد را شناسایی کنید»
کاپیتان آرسِنيِف؟
شما این مرد رو میشناختید؟
ما دوستانِ بسیار خوبی بودیم
ـ اِسمش چیه؟ ـ دِرسو اوزالا
ـ شُغلِش؟ ـ شکارچی
عجیبه. ما تفنگی همراهش پیدا نکردیم
باید همراهش باشه یه دونه از اون آخرین مدلها
نه ما هیچ گونه تفنگی پیدا نکردیم فقط این کارتِ ویزیت شما همراهش بود
آه این خودش همه چیز رو توضیح میده
قاتل به خاطر تفنگ بوده که اونو کشته
ـ خُب ما آماده به خاکسپاریش هستیم ـ زمین بد جور یخ زده
بسیار خُب، دفنش کنید
خُب حالا باید ازتون بخوام که این رو برام امضاء کنید
اینجا رو امضاء کنید
...عُذر میخوام قربان من باید به کارام برسم
خیلی ممنون
!خُب با اجازهتون کاپیتان
RevivedCinema ارائهای از کانال تلگرامی
مترجم: هومن
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.