Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
مترجم و ویراستار: Nadia
[چاله]
[وحشت نیمه شب: شش شب]
این کار خداست
که چشمهای نابینا رو باز کنه.
پس...
امکان داشت اینم یه معجزه باشه؟
اما نظر من اینه که اون هنوزم میتونه ببینه.
چرا همچین فکری میکنی؟
چون که...
میتونم نگاه های خیرهاش رو حس کنم.
تا حالا شده ازش بپرسی؟
که میتونه ببینه یا نه...
نه.
خواهر، این حرف رو به این خاطر میزنی که نمیخوای بهش خدمت کنی؟
نه اینطور نیست.
پس چرا اینطور فکر میکنی؟
شبانگاه وقتی که برق ها خاموش میشن
حس میکنم اون سعی داره وارد اتاقم بشه.
داری درباره کی حرف میزنی؟
مگه اون اومد تو اتاقت؟
نه.
اون نیومد داخل.
مطمئنی که برق خاموشه؟
خواهر.
گناهی که خدا بیشتر از همه ازش متنفره، سوء ظنـه.
ترسناکه که تنهایی کار کنی
اونم تو یه مکان دور افتاده، نه؟
ولی تو واسه کارآموزی رفتی اونجا.
نمیتونی به همین آسونی باورت رو زیر پا بذاری.
اون پیرمرد واقعا نابیناست.
خیله خب؟
پس
فکر و خیالات منفی رو بذار کنار.
خدمت کن،
فداکاری کن
و دعا کن.
فقط با خاموش کردن شعلهٔ شک و تردیده که
روشنایی برای نجاتت میاد.
[اولین شب]
[دومین شب]
[پنجمین شب]
[هشتمین شب]
چشمات...
چی تو رو کشونده اینجا؟
به دلیلی نیاز دارم که بیام اینجا؟
نه.
متاسفم.
خوابه؟
آره.
خوابه.
نگرانت بودم پس اومدم یه سر بزنم.
مگه همه این مدت اینجا نبودی؟
میشه بیام داخل؟
حتما.
بیا به اتاق من بریم.
خواهر.
بله؟
چیه؟
گفتم اگه میخوای از اینجا بری،
میتونی بری.
نمیرم.
الان حالم خوبه.
چی؟
شعله های تردید به دست من خاموش شدن
از الان به بعد،
چراغِ نجاتِ من روشن میشه، درسته؟
اون چیه؟
چی اونجاست؟
بیخیال.
هیچی اینجا نیست.
پدر.
من فقط...
یعنی من از اون چشمها بدم میاد؟
و منظورت کدوماست؟
منظورت چشمای اون پیرمرد نیست؟
نه.
اینجا منتظر بمون.
نه، نرو.
نرو و فقط کنارم بمون.
اينجا خبریه؟
نه، چیزی نیست.
فقط نرو، لطفا.
بهت گفتم نرو!
پدر.
تو کی هستی؟
مترجم و ویراستار: Nadia
[ارتباط با مترجم از طریق ایمیل Dazaisilvia@gmail.com]
[چاله]
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.