All language subtitles for Nicholas.Nickleby.2002-Farsipersian

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian Download
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه شده توسط وب سايت رسانه کوچک LiLMeDiA.TV

کانال آخرين زيرنويس هاي تيم ترجمه وب سايت رسانه کوچک @lilmediasub

spring7 مترجمین : سيروس فخری و

وقتي اولين بار نور به تاريکي نمناکي ميتابه ...که مدتها در آنجا براي

براي به دنيا آمدن منتظر بوديم چه اتفاقي ميفته؟

تلنگري ميخوريم و رها ميشيم

اگر خوش شانس باشيم کسي هست که ما رو بغل بگيره

و اين احساس رو بهمون منتقل کنه .که در امنيت هستيم

ولي آيا در امنيت هستيم؟

چه اتفاقي ميفته اگر در همان ابتدا والديني رو از دست بديم؟

کسي رو که در همه چيز به اون تکيه ميکنيم؟

دوباره رها ميشيم

...سرگشته و نگران

دستهاي چه کسي دوباره ما رو در آغوش ميکشه؟

روزگاري مردي زندگي ميکرد که .اسمش "نيکلاس نيکلبي" بود

...به دور از بلندپروازي هاي شغلي

.او خودش را وقف شادي خانواده اش کرده بود

ولي اين "نيکلاس نيکلبي" که قراره .داستانشو بشنوين نيست

.اون "نيکلاس نيکلبي" اينجاست

.و اينجا

.و اينجا

دعاهاتو خوندي؟

.بله

...دعا کردم که تا آخر زندگيم

...هر روز زندگيم

.مثل امروز باشه

...ولي يه روز کسي رو پيدا ميکني که

.که حضور و تاثيرش تو زندگيت بيشتر از من خواهد بود

...بزرگترين ماجراجويي زندگيت

.پيدا کردن اونه

.نيکلاس" يه خواهر جوانتر به اسم "کيت" داشت"

.که اونو اينجا ميبينيد

.و اينجا

.خداي مهربون، چطور پيش ميره

.براي پدرشون، اين بچه ها مسئوليت الهي بودن

.هيچوقت پول کافي نداشت

و هرگز احساس نياز به .پول بيشتر هم نداشت

:همسرش گفت

.مستغلات

همه ميدونستن که "رالف" برادر ..."بزرگتر آقاي "نيکلبي

...که چند سال از او بزرگتر بود

تونسته بود از همين راه، زندگي خوبي فراهم کنه

به همين دليل آقاي "نيکلبي" که تجربه اي در مستغلات نداشت

.تصميم به ورود به اين شغل گرفت

پيشرفت در اين شغل خاص ، به نحوي بود

...که بانک دارها مستغلات رو

.معادل با ماجراجويي ميدونستن

،در حالي که مفهوم ساده اي داره ...يا سود زيادي ميکني

.يا ضرر زياد

.و متاسفانه در مورد آقاي "نيکلبي" مورد دوم اتفاق افتاد

چهار دلال سهام ويلاي ايتاليا رو گرفتن

و 400 نفر بيچاره زندگيشان نابود شد

.و تمام پس انداز او نيز از بين رفت

.و اميدي هم براي تلاش دوباره براش نموند

آقاي "نيکلبي" به بستر بيماري افتاد

...و در نهايت تسليم حقيقتي در زندگي شد که

.که هيچ مقدار مستغلاتي نميتونه جلوش رو بگيره

حالا بايد چکار کنيم؟

.اينجا دوباره "نيکلاس نيکلبي" رو ميبينيد

...در 19 سالگي

...و سرپرست خانواده

.بيا اينجا

.گفت که تو کافه مياد دنبالم

!شلغم! هويج

.حواست به پشت سرت باشه خانوم

!شلغم! هويج

."خواهش ميکنم آقاي "نيکلبي

شما ميخوايد بدهکارا پدرمو بندازن زندان؟

...خانوم "بري" ،اينکه پدرتون کجا ميخوابه

.ربطي به من نداره

پدرم ميگه بهره زياد اين وام باعث شده .قادر به پرداخت بدهيش نباشه

ميشه بهره رو حذف کنين

به پدرتون بگيد وام رو بازپرداخت کنه

.و اينجوري بهره خودش حذف ميشه

.بايد در مقابل درد و اندوه صبور باشين خانم

.من هميشه بودم

.غم و اندوه من فرق ميکنه

.خب تفاوت خاصي نداره

هر روز شوهرهايي ميميرن

.و همسران

.و همچنين برادران

.بله ، و سگ هاي خونگي هم همينطور

خانم، به موضوع ناراحتي برادرم

.اشاره اي نکردين

.احساس ميکنيم علت مرگش يه قلب شکسته بود

.همچين بيماري اي نداريم

بله همينطوره ، وقتي قلبي وجود نداشته باشه که بخواد بشکنه

...در نامه تون نوشتين که

بدهکار ها اقدام کردن

.و چيزي برا شما باقي نمونده

ما خونه رو براي فروش گذاشتيم

ولي هيچکس علاقه اي به خونه کوچکي مثل خونه ما نداره

.و شما اندک پس اندازتون رو هم خرج کردين

و اينهمه راه رو تا لندن اومدين

تا ببينين که من چکاري براتون انجام ميدم؟

.اين آرزوي برادرتون دم مرگ بود

که براي بچه هاش کاري انجام بدين

چطور مردي که بدون کوچکترين دارايي .از اين دنيا ميره

فکر ميکنه اين حق رو داره که از ديگران انتظار خاصي داشته باشه؟

.چه انسان بي ملاحظه و بي خاصيتي

.پدر ما، که ميشه برادر شما ، قلب پاکي داشت

.که ديگه از تپش افتاده

تو، دختر

...انقدر لوس تربيتت نکردن که

تو مدرسه شبانه روزي درس بخوني، نه؟

عمو

من هر کاري انجام ميدم که .سرپناه و غدا داشته باشم

الان که خوب فکر ميکنم .يه خياط ميشناسم که ميتوني پيشش کار کني

تو پسر، کار خاصي بلدي؟

.نه

ناگز" روزنامه صبح که رو ميزم گذاشته بودم کجاست"

روي ميز من- بيارش اينجا-

".بيارش اينجا" ".بيارش اينجا"

.مثل طوطي حرفمو تکرار نکن

.کاش يه طوطي بودم .پرواز ميکردم و ميرفتم از اينجا

آره کاش طوطي بودي .گردنتو ميشکستم

.بخونش

نيکلاس" ، اين چيه؟"

.يه آگهي

"تحصيل در آکادمي آقاي "واکفورد اسکوئرز

.اوه، نه ،نه

"سالن "دوته بويز

...در روستاي زيباي "دوته بويز" در يورکشير (شهرستاني در شمال انگلستان)

با امکاناتي مثل : لباس، سرپناه و کتاب

آموزش تمام زبان هاي زنده و مرده دنيا

رياضيات، املاء

استفاده از کره جغرافيايي

.با غذاهاي بي نظير .استخدام يک نيروي ماهر

.دستمزد سالانه 5 پوند

.ترجيحا تحصيلکرده رشته هنر

.من رشته هنر نخوندم

.بنظرم اين مورد قابل حله

.ولي راهش خيلي دوره

اگر خوش شانس باشم و اين کار رو بدست بيارم

نکليف خانواده ام چي ميشه؟

در اونصورت من بلافاصله

شرايطي براي خواهر و مادرت فراهم ميکنم

.که بتونن زندگي مستقلي داشته باشن

.کاري که امروز براي من کردين رو هيچوقت فراموش نميکنم

.منم همينطور

.دودکش تعمير ميکنم

.خودشه .مردي که يه چشم داره

.گرچه با دو چشم مَردم قضاوت میکنن

توش يکم شير و بقيه اش آب ريختي ديگه؟

.بله، قربان

.به اينم يه شير مقوي

وقتي گفتم شماره 1 شروع ميکني به خوردن

وقتي گفتم شماره 2 ، نفر بعدي ميخوره

و همينطور تا آخر ادامه ميدين تا .هر 5 نفرتون سير بشين

.زود بخورين که با شيپور کالسکه بلافاصله راه ميفتيم

.شماره 1

.شماره 2

.شماره 3

.شماره 4

.شماره 5

.تموم شد، بريد بيرون . بريد بيرون

غريزه رو مطيع خودتون کنين تا به ذات انساني تسلط پيدا کنين

کالسکه به مقصد يورکشير 5دقيقه ديگه حرکت ميکنه

.کتار کالکسه تو يه صف وايسين

اسکوئرز"، اين همون پسريه که در موردش بهت گفتم"

.برادرزاده من

خيلي ممنون بخاطر فرصتي که بهم دادين .تا در خدمتتون باشم

."آقاي "اسکوئرز- ."خانم"شايگار-

ميشه اينارو بدين به هنري؟

.سه شنبه تولدشه

.با کمال ميل خانم .خوشحالي پسرا دغدغه اصلي ماست

.سه تا بريد تو .دو تا از پسرهاي کوچک هم برن بالا

.تو عقب بشين هر کدومشون بيفته از کالسکه

.سالي 20 پوند ضرر ميکنيم

...اون چجور مدرسه اي هست که

مديرش همچين آدميه؟

.نميدونم

.دلم برا هر دوتون تنگ ميشه

.خدانگهدار

...مطمئنم دوباره يه روز

زير يه سقف جمع ميشيم

و اون شادي که الان ازمون دريغ شده .دوباره بدست مياريم

.قول ميدم

.هي .پسر جوان. پسر جوان

.منو ببخش. من آدم دنيا ديده اي هستم

...پدرت به اميد اينکه

...روزي تلافي کنم

.در حقم اون لطف ها رو ميکرد

...تو نبايد

.به اين سفر بري

اگر در لندن به سرپناهي احتياج داشتي

اوه عزيزم ...فکر نميکردم روزي مجبور شم

.اونا ميدونن کجا زندگي ميکنم

کنار علامت تاج در ميدان طلايي

.ميتوني شب بياي پيشم

.زماني که کسي خجالت زده نباشه

خجالت زده؟

.کجايي "نيکلبي"؟ بپر بالا

...اگه سمت منطقه بارنارد رفتي

و آبجوهاي خوبي هم توي بارش ميفروشن

.بگو منو ميشناسي

.مطمئنم ازت پولي نميگيرن

...و

.و اونجا اسممو "آقاي ناگلز" بگو

.اونجا براي خودم جنتلمني هستم

.در واقع، بودم

.راه بيفت

"خدانگهدار "نيکلاس

!هوو

"اسمايک"

"اسمايک"

"اسمايک"

سالن "دوته بويز" اينجاست؟

.لازم نيس اينجا اون اسم رو استفاده کني

.تو لندن اونجوري ميگيم تا وجهه بهتري داشته باشه

.زود باش پسر. زودباش

کدوم گوري بودي؟

.ببخشيد آقا

.کنار آتيش خوابم برده بود

.خانم گفتن که ميتونم اونجا برم تا گرم شم

تو سرما که بموني

.حواست بيشتر جمع ميشه

اسکوئري من اومده؟

مجازات داشتن يه چشم ، عشق من

.اينه که نميتونم دوبار ببينمت

حال خوک چطوره؟

و پسرها؟

.بريتويت" جوان تَب داشت"

.امسال سومين بارشه بيمار شده

...من که ميگم دير درمانه

.و ما بيماري رو از بدنش دربياريم

...هيچ کس نميتونه بيماري رو

.زودتر از تو شفا بده، عشق من

.ايشون معلم جديد، آقاي "نيکلبي" هستن

.اميدوارم گرسنه نباشي

.من هستم

.البته که تو گرسنه اي

."برات غذاي خوبي اينجا گذاشتم، "اسکوئري

.نون روي ميزه

.نامه هاي پسرها رو آوردم

.صبح براشون ميخونم

.اول گوگرد رو آماده ميکنم

.البته .البته

...درسته

."يه تکه گوشت بزرگ داخلشه،"اسکوئري

.گرما رو به بدنت برميگردونه

.آره، حتما

سفرت چطور بود، عزيزمن؟

.وحشتناک بود

جون به لبت کرد؟

.شکنجه ام کرد

چي؟

...شما

...کسي

...چيزي نشنيديد

درباره من؟

.حتي يه کلمه و هيچوقتم خبري نميشه

.ولي خيلي نيکبختي

...اين همه سال اينجا بودي

.و بعد شش سال هنوز يه پِني هم ندادي

معلوم نيست پدر و مادرت کي هستن

.با اينحال بازم بهت غذا ميدم

.اين باعث خوشحاليه

.و اينم يه چيز ديگه براي خوشحالي بيشتر

.واکفورد" کوچولو"

!پدر

.ببين پدر چي برات آورده

ها؟

"کيت عزيز"

اولين روزمو با اين خبر آغاز کردم که" "شير آب يخ زده

"ولي وقايع اينجا حواسمو پرت کرده"

!"اسمايک"

دنبال کي ميگردي؟

امروز نوبت گوگرده ولي نميتونم .قاشق مدرسه رو پيدا کنم

."ما هرزگاهي خون پسرها رو تصفيه ميکنيم، "نيکلبي

!تصفيه بچه هاي بي ارزش

"ما به پسرها گوگرد و شهد ميديم، آقاي "نيکلبوي

چون اگه اينکارو نکنيم .هميشه مريض ميشن

...چون اشتهاشون کَم ميشه

.و صبحانه و نهارم برامون ارزون تر درمياد

ميتوني بگي هم براي اونا خوبه .و هم براي ما

!"اسمايک"

قاشق مدرسه کجاس؟

.لطفا، خانوم

هان؟ هان؟

.خواهش ميکنم

.واسه خانومت بلبل زبوني نکن

.بخورش

.بخورش .سپاسگذار باش

."زن با ارزشيه، "نيکلبي

.مثل اون نديدم

.منم نديدم

!نه، خواهش ميکنم

.بخورش

.و ازم ممنون باش

براي پسرها خيلي کارها ميکنه

...اونقدري زحمت ميکشه که باور نميکنم

.مادري واسه فرزند خودش اينقدر تلاش کنه

.فکر نکنم همچين کاري بکنن، آقا - .نه -

...بازگشت آقاي "اسکوئري" از لندن

رويداد بزرگيه

.چرا که خبرهايي از خونه پسرها آورده

.بولدر"، بيا اينجا"

.نامه نداري

.ولي پدرتو توي لندن ديدم

.ولي 2.10 پوند کمتر از بدهيش داشت

.يک، دو ، سه

.چهار ، پنج ، شش

.ولي خبر خوب اينکه هنوز نگه ات ميداريم

.اسمايک"،ببرش بيرون"

."نامه براي "کابي .پاشو

.مادربزرگت مُرده

.عموتم الکي شده

اينا همه خبرهاي خوبي بود که ...خواهرت فرستاده بجز 8 پني

که اونم براي شيشه اي که هفته پيش .شکستي، برش ميداريم

.بعد از اين کار، کلاس شروع شد

گري مارش" کجاس؟"

.اجازه آقا، داره پنجره هاي اتاق پذيرايي رو تميز ميکنه

.عاليه ."ت-م-ي-ز يعني "تميز

."فعل معلوم، يعني "برق انداختن

دربچه يعني شيشه باز

"در" - "بچه"

.وقتي پسرا اينو بدونن ، همينطور ياد ميگيرن

دورن" کجاس؟"

.اجازه آقا، داره علف هاي هرز باغچه رو هرس ميکنه

.معلومه

"بسته، "ب -س-ت-ه "کاه ، "ک-ا-ه

.بسته کاه"، اسم و موصوف"

دانش گياه شناسي .يعني کاري که همين الان داره انجام ميده

."سيستم ما اينطوريه، "نيکلبي

نظرت چيه؟

.مفيده

.و روز اينطوري تموم شد

.خيلي اُميدوارم بتونم اينجا خدمتي انجام بدم

سردته؟

.داري ميلرزي، رفيق بيچاره

.بيا

.اوه، قلبم

.منم اينجا احساس بدي دارم

.ولي هميشه بايد اميدوار باشيم

اميد؟

پسري که اينجا مُرد رو يادته؟

.من اينجا نبودم

چطور؟

...من

.اون شب پيشش بودم

.کنار تختش چهره هايي از افراد خونواده اش ديد

.گفت دارن لبخند ميزنن و باهاش حرف ميزنن

...و در نهايت، مُرد

.سرشو بلند کردم و بوسيدم

خب؟

وقتي من ميميرم، کي بهم لبخند ميزنه؟

اون شب دراز کي بهم آرامش ميده؟

.افراد خونواده ام نميان

اگرم بيان، منو ميترسونن

.چون ممکنه نشناسمشون

.نه

.اميدي نيست

!اصلا اميدي نيست

چي شده، عشقم؟

.تيلدا" داره با "جان برودي" ازدواج ميکنه"

من تنها دختري توي روستا هستم .که اعلام نکردم ازدواج ميکنم

.جان برودي" بدرد نخوره" .ازش بدم مياد

.صبحانتو بخور

.هرگز چيزي نميخورم

نظرت درباره آقاي "نيکلبوي" چيه؟

.ازش متنفرم، نظرم اينه

.يه ميمون زشت و پُرافاده ست

.بايد غرورش بشکنه

.ميسپارمش دست خودت، عشقم

توي کل انگلستان زني وجود نداره

که زودتر از تو بتونه .غرور يه مَرد رو بشکونه

.اوه

."مرسي، "اسکوئري

اين "نيکلبوي" کيه؟

.معلم جديد

...يه لبخند شيريني داره

.و صاف ترين پاهايي که تابحال ديدم

...پنجره توي فرانسه

"ميشه "فنتر ..."ف -ن -ت -ر"

.اوه، پدر

.اوه، عذر ميخوام

.فکر کردم پدرم اينجاس

.من يه احمقم مطمئنم

.اصلا

."دوباره، پنجره توي فرانسه ميشه "فنتر

.نه، مطمئنم که احمقم

...ميخواستم که مدادم رو

.بتراشم

اوه، ميتونم من کمکتون کنم؟

.نه،نه، نميتونم .نميتونم

.خب، خيلي خب

!"تيلدا"

!"تيلدا"

چيه، "فاني"؟

!نامزد کردم

با کي؟

.با معلم جديد مدرسه

!به اين سرعت

چي گفت؟

.نيازي به حرف زدن نبود

.اگه بتوني از توي چهره اش بخوني

اينطوري نگاه کرد؟ - .آره -

.اگه اينطوري بوده، پس نامزد شدي

.جان" اينطوري بهم نگاه کرد"

.اميدوارم بهتر از اين بوده باشه

.بايد تا اون تپه بدوين

!"ساکت،"جان خب، قرارتون براي چه روزيه؟

خب، بايد بعد از ابراز علاقه آخر قرارشون رو بذاريم

.يجورايي تو حرف زدن خجالتيه

.اوه "فاني"، برات خيلي خوشحالم

داستان "پيشرفت زائر" رو خوندي؟

"پيشرفت زائر نوشته جان بونيان"

"...همانطور که در ميان جاهاي استثنايي"

"...دنيا قدم گذاشم ، روشنايي از"

فکر کردي داري چيکار ميکني، هان؟

ها؟

!برو به کارت برس

.واسم قيافه حق به جانب نگير

.اون پول نميده

.بنابرين بايد کار کنه

.خانوما

زودباش، زودباش ...بايد يه کاري بکنم

تا دلش برام بسوزه

و بهم پيشنهاد بده سرفه بکنم؟

.فکر کنم غش کردن عاشقانه تر از سرفه باشه

!اوه

.اوه،آقاي "نيکلبي" ، کمک کنين

چي شده؟

.فکر کنم الان بخاطر سرد بودن شما غش کرد

اينقدر بي نزاکت بودم؟ .فکرم جاي ديگري مشغول بود

.مطمئنم از روي عمد نبوده

...فقط موضوع اينه با اين همه

احساساتي خيلي صميمانه اي که بين شما ...اون آشکار شده

،اگه من باعث رنجي شدم ...کاملا خودمو سرزنش ميکنم، ولي

اين خيلي عجيبه ...ولي

خب، دوستتون فکر ميکنه که عاشقش شدم؟

اينطور فکر ميکنه؟ .البته

.ولي من همچين چيزي نگفتم

.حرفي رو که زبون تون نتونسته بگه رو چشم هاتون گفته

.شايد بايد چيزي که چشم هام نگفته رو با زبانم بگم

من حتي اين خانوم جوان رو سه بار نديدم

ولي اگه سي بار يا سه هزار بارم ميديدم

.بازم همينطور بود

من هيچ فکر و اُميد و آرزويي درباره ايشون ندارم

مگر بخشي از تصويري که توي ذهنم دارم

اونم اينه که يک روز بتونم از اين خرابه ...رو برگردونم

و هرگز دوباره با هيچ حسي بهش فکر نکنم

.مگر حس انزجار و نفرت

...از طرف يه معلمي که

.با آگهي استخدام شده، رَد شدي

اون فقط به تو توهين نکرده

.بلکه به کل خانواده "اسکوئر"ها توهين کرده

!"اسمايک"

.خيلي مغروره .از اولش گفتم

.بايد حالشو بگيريم

!مثل زهرمار ازش بدم مياد

اسمايک" کجاس؟" چوب لازم داريم

."پيش آقاي "نيکلبي .کاملا در اختيار اونه

...خب

.حتما به اندازه کافي کار نداره

.بايد به "اسمايک" خودمون بيشتر کار بديم

خيلي بهم سخت ميگيرن

.بجز شما

.اونا منو ميکشن

.ترسم از اينه که بخاطر من تورو بکشن

.وقتي من برم ، وضعت بهتر ميشه

ميري؟

داري ميري؟

.اگه بتونم، فردا ميرم

...بهم بگين

دنيا به همين بديه؟

.اوه، نه

دوباره بيرون ميبينمتون؟

...آره، من حتما

.نه

.نه، بهم بگين

.بهم بگين که بايد پيداتون بکنم

.ميتوني

و من بهت کمک و ياري ميرسونم

و نميزارم مثل من که اينجا در اندهم .دوباره اندوهگين بشي

!"اسمايک"

!"اسمايک"

!"اسمايک"

!اينجا نيست، آقا

!"اسمايک"

!خودتو نشون بده

کي ميدونه اون کجاس؟

.اجازه آقا، فکر کنم فرار کرده

...و به چه دليلي

يه پسر بايد از موسسه من فرار کنه؟

فکر ميکني فرار کرده؟

!اميدوارم همينطور باشه

..."اسکوئري"

.بهتره بريم پيداش کنيم

...ولي اگه کوچکترين کاري

براي جلوگيري از اين کار بشي

اونوقت آبمون توي يه جوب نميره

.و اون قيافه خوشگلت حيف ميشه

!اگه جرات دارين مثل اون فرار کنين، پسرا

.ميبينين وقتي برش گردونم چه پوستي از سرش ميکَنَم

.که حتما برش ميگردونم

،"تو برو سمت شمال، "اسکوئري .من ميرم غرب

!"آقاي "اسکوئرز

!آقاي "اسکوئرز"، خواهش ميکنم

!التماستون ميکنم .اون پسر رو ببخشين

.عقلش درست کار نميکنه

.بزودي اين کم ترين مشکلش خواهد بود

.پدر، خواهش ميکنم نذار پيداش کنن

.اگرم پيداش کردن، کاش مُرده باشه

آخرين نفسش توي آزادي باشه

گرفتش؟ اون "اسمايکه"؟

آوردش؟

.پس پيداش نکردين

.خدارو شکر

!"اسکوئري"

!اسکوئري"، گرفتمش"

همه پسرها اينجان؟

!برو عقب

."و تو ،"نيکلبي

حرفي براي گفتن داري؟

.خواهش ميکنم، آقا .ازم بگذرين

."باشه، ازت ميگذرم، "اسمايک

.ازت ميگذرم

هر نقطه از بدنت رو شلاق ميزنم

.و بعدش ازت ميگذرم

!بسه

.نبايد اينکارو بکنين

.اجازه شو نميدم

!جرات کردي با من مخالفت کني

!بايست عقب

!بهش دست بزني خودت ميدوني

.همينطور نمي ايستم و نگاه کنم

!تو کاريو ميکني که بهت ميگم

...اگه شيطان درونم رو بيدار کني

!عواقبش بر سر خودتون فرود مياد

!زماني که شروع کنم، خدا بهتون کمک کنه

!آخ !آخ

!بسه! بسه !بسه

!نه، خواهش ميکنم !صبرکن

.صبرکن، صبرکن

نميدونم چرا، ولي ميخوام چيزي بهتون نشون بدم

چيزي که هرگز به پسرهاي توي اين اتاق .نشون نداديد

.ترحم

!صبرکن .گفتم صبرکن

.من از طرف مدرسه ميام

.آقاي "اسکوئري" ميگه بهش حمله شده .کتک خورده و نزديک بوده از هوش بره

وقتي که گفت کار تو بوده

...ميدونستم که نبايد اينجارو ترک کني

!نميتوني جلومونو بگيري

بدون اينکه با من دست بدي

."و بهت بگم که "کارت ايول داره

دست بده، باشه؟

کي همچين چيزي شنيده؟

...اي کاش

.ميتونستم با چشم هاي خودم ببينم

حالا ميخواي چيکار کني؟

.نميدونم

چقدر پول داري؟

.زياد نيست ...ولي يکم پيدا

.هرچقدر نياز داري، بردار

.نه. نميتونم

.خواهش ميکنم

...همه پسرهاي توي اون اتاق

.اگه ميتونستن پول ميدادن

.مرسي

بيا، اين چوب رو بگير .بهت کمک ميکنه

.همينطور قلب بخشنده اي داشته باش

!خدا حفظت کنه

!مدير مدرسه رو زدي

.خدايا، توي اين 20 سال، بهترين خبريه که شنيدم

...فردا

کجا ميري؟

.شايد به ليورپول برم

.ميتونم روي کشتي کار کنم

.نگران نباش

،قبل اينکه کاري بکنم .تورو ميبرم به خونه تون

خونه ات کجاس؟

.تو خونه مني

!"اسمايک"

خواهش ميکنم، ميشه باهات به دريا بيام؟

.خدمتکار وفادار و سخت کوشت ميشم

.ميشم. قول ميدم

.ميخوام فقط نزديک تو باشم

..."اسمايک"

...کلمه اي که مارو از هم جدا کنه

.هرگز از طرف من نميشنوي

...و بهت قول ميدم

...از همين امشب

،دنيا همونطوري که براي من هست .براي تو هم ميشه

...خانواده داري

يا مثل من تنها هستي؟

.مادر و يه خواهر دارم

!خداي بزرگ

اگه منو اينجا فرستاده يعني با "کيت" چيکار کرده؟

.سپاسگذارم که اومدي

...باعث خوشحاليه يه مُرد تنهايي

مثل منه که خانومي مثل تو .بعنوان خانوم خونه داشته باشم

.يکم از انجام اين کارها توي لندن بلدم

مطمئنا اون يکي خانوم ها .خيلي بيشتر توي اين کار ماهرن

.تو تنها خانومي هستي که حضور داري

وقتي کارم با دختره تموم شد .ديگه نتونست فرار کنه

درباره سرمايه گذاري که بهتون گفتم، فکر کرديد؟

.خب، ديگه سود و ضرر

،"ميدوني "نيکلبي ...متوجه شدم

اصلا به مشروبت دست نزدي

.درحالي که ما پشت سر هم مينوشيم

.خب، دوس دارم هوشيار باشم

.با اينحال اينطوري ازمون ميزباني ميکني

نيکلبي، بايد بگم باعث خوشحاليه که" .برادرزادتون پيش ماست

.اونم حتما قصدش همين بوده

.که تورو نرم کنه

اگه وقتي براي صحبت درباره کار و کاسبي پيش عمويشان اومدم

کسي به زيبايي خانوم "نيکلبي" ميديدم

ديگه دلم نميخواست براي صحبت درباره .کسب و کار به هيچ جاي ديگه اي برم

.به سلامتي هيچ جاي ديگه در دنيا

!به سلامتي

آقايون، احساس ميکنم داريم .خانوم "نيکلبي" رو خسته ميکنيم

.ببينيد، به زور چشماشو باز نگه داشته

دختر عزيز بيچاره خيلي ساده متوجه نميشه

.که چرا هيچکس در اينجا بهش عشق نمي ورزه

!نفسش بُريده .رازشو برملا کردم

!نه .شما اشتباه فهميديد

...درحقيقت ، براي همه 50 پوند ميدم

...اگه خانوم "نيکلبي" توي چشماي من نگاه کنه

.و بگه که همچين فکري نميکرد

!قبوله! قبوله !قبوله

!قبوله

.تقاضا ميکنم منو موضوع شرط بنديتون نکنين

!عموجان، خواهش ميکنم

اگر اين آقايون اصرار دارن، چرا که نه؟

.يه دقيقه هم کفاف ميده

...فقط چشم هاتو بگير بالا و به من بگو

.که اُميدوار نيستي من بهت ابراز علاقه کنم

.پول هاتونو آماده کنين، آقايون

،نميخواد اينو بگه .چون ازم ميخواد بهش عشق ورزي کنم

ميتوني دختر؟

ميتوني بگه که آرزو نميکني من بهت ابراز علاقه کنم؟

...من

.ساکت، عزيزدلم

.الان فکرشو نکن

.پس ولم کن

.بزار از اينجا برم

.اول بايد چشماتو پاک کني

.بزار سرتو بالا بگيرم

.بفرما

..عمو

مگه چيکار کردم

که شما با من همچين کاري کنين؟

.نميدونستم اينطوري ميشه

اولين باري که پيش آقاي "اسکوئري" رفتي رو يادته؟

مطمئنا که تنهايي اونجا نرفتي؟

.نميتونستم

.توسط يه مَرد کوتاه و پير بُرده شدم

.ازش ميترسيدم

ولي اونا يکاري کردن که ازشون .بيشتر بترسم

.فوق العاده ست .کاملا فوق العاده بود

!اگه بخواين دوباره اجرا ميکنم، پسرا

موافق نيستيد؟ اين تصويري از هيجان بزرگ نبود؟

.خيلي خوب بود

...گرچه

گرچه؟

.شايد از نظر اندازه بايد بهم بيان

چطور ميتونين همدردي بيننده هارو بدست بيارين

اگر يک مرد کوچک با يک مرد بزرگتر جدال نکنه؟

.اعتراف ميکن که اينو درنظر نگرفته بودم

.ما کلي راه طي کرديم اونم بدون چيزي

بدون چيزي؟

.خب، غذا

.خداي من

بياين ديگه نذاريم هيچ مَرد ديگه اي اينجا يا اينجا بگه گرسنه مونده

.اونم وقتي با "وينست کراملز" بوده

!پسرها، فورا ميز رو حاضر کنين

.بريم اتاق پذيرايي

.دوستم و من دنبال يه کشتي توي لنگرگاه هستيم

!آه

...آيا هيچ حرفه ديگه اي به فکر

مَرد جواني با شکل و شمايل شما نرسيده؟

...فکر ميکنم که دريا چيزهاي

صحنه چطوره؟

صحنه؟

!حرفه تئاتر

.من شخصا توي حرفه تئاتر هستم

.همسرم در حرفه تئاتره

.بچه هامم توي حرفه تئاترن

سگي داشتم که توي صحنه زندگي کرد و مُرد

و اسبي که مارو امروز اينجا آورد .از نسل سومه

مادرش ميتونست هفت تير شليک کنه

.و با شب کلاه توي تخت بخوابه

...اما

.يه اتفاق وحشتناکي توي خانواده بوجود اومد

توي خانواده اسبه؟

.بله

.پدرش مست کرد

...آخر و عاقبتش به سيرک کشيد

.با دلقک ها مشروب ميخورد

...طماع شد و نتونست ترک کنه

.و با بطري خفه شد

درهرحال دوست دارم به تو و دوستت .کاري پيشنهاد بدم

!اون چهره عالي داري

...با همين قيافه

ميتونه آنچنان نقش داروساز در نمايش رومئو" و "ژوليت" رو بازي کنه"

...که قطعا به محض نشون دادن صورتش جلوي مردم

!سه دور مورد تشويق حضار قرار ميگيره

!و تو

من؟

!تو زاده شدي که بدرخشي

...نه، آقا، فکر کنم

.به هزار روش ميتوني مفيد باشي

!ميتوني نمايش بنويسي

...خب

.جسارتا گهگاهي يه چيزايي مينويسم

هرچي که مينويسي، لطفا داخلش از پُمپ آب .و تشت لباس شويي استفاده کن

.تازه توي حراجي خريدم

ميتونم با همچين کاري زندگيمو بگذرونم؟

!اوه، مثل يه شاهزاده با حقوق براي خودت و براي دوستت

،و حقوق براي نوشتنت !ميتوني هفته اي يک پوند کاسب بشي

.اگه نمايش خوبي باشه، دوبرابر درمياري

!پس با خوشحالي ميپذيرم

.پاشو مَرد جوان

!دگرگون شدي

بعنوان يه بدبخت خوابيدي

!و بعنوان يه بازيگر بيدار شدي

خانوم "سي"،خانوم "سي"، ميتونم يه حرفي باهاتون بزنم؟

ديگه چيه؟

.درباره غرش منه

.دو نوع غرش براتون دارم ...يه غرش شديد

.عزيزم

.يه کشف ديگه اي کردم

"آقايون "نيکلبي" و "اسمايک

.و بانو "کراملز" رو بهتون معرفي مکينم

!به خانواده بازيگران ما خوش اومديد

.الان ميخواستيم نقطه اوج نمايشمون رو تمرين کنيم

...با ما نگاه کنيد

.و با ما حسش کنين

.خانوم ها و آقايون .سرجاي خودتون لطفا

بايد بهت هشدار بدم !فولر" امروز نوميد کننده ظاهر شده"

!وحشتناک بازي کن ولي لذتشو ازبين نبر

!دريچه

!آقاي "فولر"، دريچه رو ببند

!آه

.يه نفر نيزه رو يادش رفته

!شعله ها! شعله ها .و يادتون باشه که شعله ها داغن

!اوخ

!اوه عزيزم، خيلي واقعي بنظر ميان

يادت باشه آقاي "فولر"، تو يه وحشي هستي

!نه يک پَري مجنون

!نمايش رو خراب نکن

نينتا"، عزيزم، ميشه اون گل رو" با اون يکي دستت نگه داري؟

!آقاي "فولر"، سرتون يه مشکلي داره

!عاليه

!آفرين !بي نهايت هيجان انگيز بود

آقايون، ايشون خانوم "نينيتا کراملز" هستن

.بچه خارق العاده مون

و چند سالشونه؟

.ده سالشه، آقا

همين؟

.حتي يک روز بزرگتر نيست

عزيزم؟ - بله؟ -

يک مبارزه بزرگي هست که من و تو .بايد درباره اش صحبت کنيم

که بيرون از اين معبد فاني هست .که بهش تئاتر ميگيم

طرفين دعوا همون مبارزين قديمي هستن

...هنر

.و تجارت

...و هنر، اينطور که رسيدها نشون ميده

.در جايگاه معمولش يعني خطره

ميشه دو نفري با هم حرف بزنيم؟

.عذر ميخوام

!پيست

".بچه خارق العاده"

بچه مزخرف بيشتر بهش مياد

!توي هشت سال گذشته همش ميگن 10 سالشه

.بهش فقط جو و آب ميدن تا جلوي رشدش رو بگيرن

!نگو بابا

!جدي ميگم، آقا .جدي ميگم

اين ديوانه نميزاره بقيه ما .استعدادمون رو به نمايش بگذاريم

.من رقص "فيلينگ" انجام ميدم (رقص بومي مردمان شمال اسكاتلند)

مايل هستي ببيني؟

.لطفا

!خانوم ها و آقايون

براساس رسيدهايي که خانوم "کراملز" بهم نشون دادن

...شهر ليورپول رغبت کَمي

...براي سرگرمي هاي تئاتري فاخر با

.مديريت خوب دارن

.بايد به حالشون افسوس بخوريم

حالا بايد چيزي پيدا کنيم .که براشون پول بدن

.رومئو و ژوليت

.ولي ما "رومئو" نداريم

.پاي آقاي "لدويل" شکسته

!اه، عيبي نداره

!يکاري ميکنم

...دوست قديمي

.شايد وقتشه که از "رومئو" دست بکشي

دست بکشم؟

براي چي؟

شاه "لیر"؟

.آقاي "نيکلبي" اين نقشو بازي ميکنه

...و فکر نميکني که دوستش

ميتونه نقش داروساز رو عالي بازي کنه؟

!چهره اش کمابيش به درد نمايش ميخوره

!چه اکتشافي

!چه حرفايي .اينو گوش کن

"اوه،کاش دستکشي بودم بر آن دست"

"که شايد آن گونه ها را لمس ميکردم"

نگراني که چطور اين همه خط رو حفظ کني؟

!من نگرانم و تازه يه کلمه هم ندارم که بگم

فقط اين نيست

بلکه ميلم به شناخت کسيه که بتونم .همچين حرفايي بهش بزنم

...پدرم بهم گفت که بزرگترين سفر

زندگي من پيدا کردن کردن همچين شخصيه

ولي من نزديک 20 سالم شده

و ميترسم که شايد پدرم اشتباه کرده باشه

اميدوارم که اينطور نباشه

منم اميدوارم اينطور نباشه

...ميشه بپرسم چرا با ديدن خروج اون وحشي

از دريچه اونقدر ناراحت شدي؟

...ديروز ازم پرسيدي که آيا خاطره اي

.از زندگيم قبل از اومدن به "يورکشير" دارم

.فقط يه چيزي هست که يادمه

.يه اتاقي بود که توش نگه داشته ميشدم

.يه اتاق متروکه توي طبقه آخر بود

يه قلاب سياهي بود که از .سقف اتاق آويزون بود

.کف اتاق يه دريچه بود

از اينکه چي اونطرف دريچه بود بسيار مي ترسيدم

...شبي نبود که من

.سرم رو زير ملافه نبرم و نخوابم

...پس امروز

وقتي اون دَر جلوي من ...توي تاريکي شبيه اون دريچه باز شد

.نميتونستم ببينم چي داره بيرون مياد

.ادامه بديد

.عجب اوقات عجيبي داريم

...بله

.ولي عجيب شگفت انگيز

ديگه چي اومده؟

.من اومدم

ديگه چيه؟

يه نامه اس

."فوري و بي نهايت مهم"

.از طرف "اسکوئر"ها اومده

واکفورد"؟"

.شک دارم .بهش عطر زدن

.آقاي "نيکلبوي" عزيز

.پدرم ازم درخواست کرد براتون نامه بنويسم

...دکترها هنوز شک دارن که حال پدرم

کِي خوب ميشه تا بتوني روي پاهاش بايسته

.که همين امر باعث شده نتونه قلم در دست بگيره

برادرزادتون باعث و باني اين وضعيت پدرمه

که با پاهاش روي بدن پدرم پريد

.و با خاک يکسانش کرد

".و با خاک يکسانش کرد" !خيلي عاليه، عزيزم

او همچنين به پدرم دشنام داد

.که من با توصيف حرفاش قلمم رو کثيف نميکنم

...اون به مادرم حمله کرد

.و شانه پشت سرش رو چند سانتي متر به سرش فرو کرد

...ما يه گواهي پزشکي گرفتيم که نوشته

...اگر شانه وارد جمجمه اش ميشد

.ميتونست تاثير بسزايي روي مغزش بزاره

بعدش اون هيولا فرار کرد

و يک پسر کاملا بيچاره رو با خودش بُرد

و همچنين يک حلقه طلا رو که متعلق به مادر درحال مرگم هست رو بُرد

...ميشه لطفا با فرستادن پولي جهت جبران غرامت

...به مبلغ 22

.24 - .28 -

.28.10پني

...ارادتمند شما و غيره "فاني اسکوئرز"

.پسره برخلاف خواسته ام عمل کرد

.انتظار ديگه اي نداشتم

.اونم نامه فرستاده

.غرور ، لجبازي

.وجهه اي که برخلاف تمام احساسات خوبه

.رفته ليورپول

.يه کاري گيرآورده

.شايدم همش بهونه ست

.پيش بيني ميکنم بزودي سوار يه کشتي ميشه

.ميره

.براي هميشه

!آه

...فرزندم

.منو ببخش ...من در توجه به

.تو و مادرت کوتاهي کردم

...اوه

...اومدم بپرسم که تو و مادرت

جمعه عصر منو در تئاتر همراهي ميکنين؟

.از لطف شماست، عموجان

.بسيار خب

.ميفرستم دنبالت

.قبول کرد

...من علاقه خاصي به شکسپير دارم

مخصوصا بعد اينکه اون خانه کوچک ملال آوري .که توش بدنيا اومده بود رو ديدم

.چقدر مجذوب کننده ست اجازه هست؟

نيکلبي"؟ توئي؟"

نيکلبي"، تنهايي؟"

!اوه، چه شانسي

.نمايش شروع شد

...چشمان او در آسمان

چنان به آن فضای وسیع پرتو می افکند

که پرندگان به تصور اینکه

.شب پایان یافته، نغمه سرایی میکنن

.ببین چگونه گونه خود را به روی دست تکیه میدهد

...اوه، کاش من دستکشی بر آن دست بودم

!و آن گونه را لمس میکردم

!اي بر من

من باید دستکش تو باشم

...و تا میتونم اون گونه های تورو

.تا نوک انگشتانت لمس کنم

!آفرين

.اوه، عجله نکن

.اوه، لطفا منو معطل نکنين

چرا دائم اين نمايش رو ناخوشايند ميکني؟

نمايش؟

.دیگه هیچی بیشتر از این نمیتونه عیان باشه

.واقعا وقتي احساساتي ميشي، زيباترم ميشي

.کاش برادرم اينجا بود

يجوري احساساتي ميشد که به .اين زوديا نميتونستي خوب بشي

...فقط وقتي چراغ هارو خاموش کردن

.کمي با من بمان

.نميشه

همه چيزي که من ميخوام رو انکار ميکني؟

.اگه همه چيزايي که ميخواي اشتباه باشه، آره

.لطفا بزارين برم پيش خانواده ام

.مادرم نگران ميشه

فرزندم، مادرت از قبل نگرانه

.که تو ميتوني همسري پيدا کني يا نه

حدس ميزنم که مادرت خوشحال ميشه ...که ما يکم تنها بمونيم

و تصور ميکنم هرچقدر بيشتر جلو بريم

.نگراني اونم کمتر خواهد شد

.منو مسخره نکن

تو منو بعنوان همسر نميبيني

بلکه يک سرگرمي ميبيني و منم .تورو همينطور ميبينم

...اين رفتارت با من توي يک مکان عمومي

.ميتونه وجهه منو خراب کنه

و هر شانسي که براي يک ازدواج .خوب و با عشق دارم رو ازبين ميبره

.اگه ميخواي محرمانه بمونه، پس بزار اينطوري بکنم

ولي من چيزي که ميخوام رو بدستم ميارم .و ديگه منتظر نميمونم

.من علاقه خاصي به "شکسپير" دارم

مادر، ميشه بريم؟

.ديدنتون باعث خوشحالي بود

.مادر ، خواهش ميکنم

مشکلي پيش اومده؟

...عموجان

...به من اهانت بزرگي شده

.اونم از طرف دوستاي شما

منظورت چيه؟ .من دوستي ندارم

اگه اونا دوست شما نيستن

اونوقت بايد بيشتر شرم کنين که منو .پيش اونا برديد

.اوه، ميبينم از خون اون پسر در تو هم وجود داره

.اميدوارم همينطور باشه

.بايد افتخار کنم

.ميدونين زير سقف اين خونه چه اتفاقي افتاد

.ديشب بدتر هم بود

.شما روي اون مَردها نفوذ داريد

يه کلمه بگين باعث ميشه که .از اين کارشون دست بردارن

اوه، چه عيبي داره يک پيرمرد روز دوشنبه حرفاي پوچي در گوش تو زمزمه کنه؟

و يه مَرد تازه به دوران رسيده .سه شنبه بهت اونارو بگه

.در اين زمان، تو بايد عاقل باشي

پولي که بهم اجازه ميده تا به تو ...و مادرت کمک کنم

.يه بخشيش از همين مَردا بدست مياد

...عموجان

واقعا براي همه کارهايي که برامون ...انجام دادين، سپاسگذارم

.ولي لطفا اشتباه برداشت نکنين

.من يه اسباب بازي نيستم

.من با آبرو زندگي ميکنم

و اين به معني اينکه بايد خودم و ...مادرم رو به تنهايي اداره کنم

و خودمو از ديد دوستاي شما مخفي کنم

...پس همين کارو ميکنم

با دونستن اينکه خدا بهمون کمک ميکنه

.حتي اگه شما کمک نکنين

...اگه پسره توي دريا غرق بشه يا گُم بشه

.اين خونه ميتونه مال اين دختره بشه

.چقدر زيبا ميتونه باشه

.دختر عزيزم، بيا، بيا .اينو بگير

.ولي من که گريه نميکنم

.اوه، دستمال براي خودمه .بازوم براي توئه

وقتي شنيدم با اين شجاعت حرف زدي ...و جلوش کوتاه نيومدي

.تحسين تو باعث به گريه افتادنم شد

.برادرت، بهت خيلي افتخار ميکنه

.اوه، درسته، آره .آره، حالا گريه کن

!"ناگز"

...تو .تو تنها نيستي

.بزودي ميبينمت .و همينطور يک نفر ديگه رو

.خدا حفظتون کنه

.دوباره "چيه ، اي داروساز؟"

.فايده نداره .نميتونم حفظش کنم

اسمايک"، تو فقط با سعي نکردنه که موفق نميشي"

"کيه اينقدر بلند داد ميزنه؟"

جنايته که خانوم "سي" يه جا .براي رقص "فيلينگ" من پيدا نکردن

آره، "رومئو" و "ژوليت" بدون اون رقص .صفايي نداره

"کيه اينقدر بلند داد ميزنه؟" "کيه اينقدر بلند داد ميزنه؟"

ميتونم بهتون يه پيشنهاد ساده و وسوسه انگيز بکنم؟

.خواهش ميکنم

!چراغ ها روشن شد !مردم منتظرن

بياين بدنمون رو مثل آلات موسيقي استفاده کنيم

!و با هم بلرزيم تا وقتي که صداي موسيقي بلند بشه

.عالي ميشي .فقط آروم باش

.آروم باشم

.آروم باشم

"کيه اينقدر بلند داد ميزنه؟"

...اگر مَردي سمي نياز داشت

.اين جادوگر خبيث به او خواهد فروخت

"چيه ، اي داروساز؟"

چيه؟

"کيه اينقدر بلند داد ميزنه؟"

.آفرين

آقاي "نيکلبي"؟

.اين تازه رسيد

.مرسي

‫اگر یه پیشنهاد از طرف ‫شرکت های رقیبه،

‫امیدوارم جوری که لیاقتشون رو ‫دارن پاسخشون رو بدین...

‫

"نیومن" نوشته جون "کیت" ‫در خطره.

‫میگه باید به سرعت ‫به لندن برگردیم.

‫ما رو ترک میکنین؟ ‫اونم در لحظه پیروزی؟

‫مجبورم، آقا ‫این یه مشکل خانوادگیه.

‫این چیزا همیشه طرفدار داره.

‫خب،

‫دلتنگت میشیم "نیکلاس".

‫بسیار خب، پوسترها رو ‫اول صبح بر پا میکنیم.

‫و اعلام میکنیم که آخرین اجرای تو فرداست.

‫یه نمایش عالی ‫به در خواست تماشاگران روز جمعه.

...‫و بعد، یه نمایش از آخرین حضورت

‫روی صحنه ها، روز شنبه...

‫با این احتمال که آخرین نمایش ‫یک شنبه اجرا میشه.

‫آقای "کروملز"، هیچ کس

‫بیشتر از شما تو سختی زندگی ‫کمکم نکرد،

‫اما باید بگم که اجرای امشب رسما

‫آخرین اجرای من بود.

‫یه مشکل فوری خانوادگی پیش اومده

‫و من نباید در واکنش به اون رفتاری

‫غیر از اینی نشون بدم که خود شما ‫اگر کودک استثنایی توی خطر باشه نشون بدین.

.براش فقط یه واکنش وجود داره

‫خداحافظ پسرک جسور ‫و شیر دل من.

‫هرگز فراموشتون نمی کنم.

‫ما هم.

‫پسرم، تو حرفی نداری بزنی؟

‫کی فریاد زد؟

‫خدانگهدار. ممنونم.

‫به امید دیدار، دوستان من.

‫خانم ها و آقایان،

‫اگر این خداحافظی روی شما اثر کرد

‫مطمئن باشید عاشق نمایش رومئو ‫و ژولیت خواهید شد

‫با هنرپیشه های معجزه آفرین و ‫با هنرپیشه ایتالیایی عالی...

...‫که ما اسمش رو فقط به

‫خریداران بلیط پیش از نمایش ‫امشب خواهین گفت.

‫اما کسی که قول داده، ‫به احترام سلیقه افراد محلی،

‫امشب برنامه ای اجرا کنه به اسمش...

."هایلند فیلینگه"

‫آقای "ناگز" اینجاست؟

‫گفته اینجا منتظرش باشیم.

‫میخوای چیزی برای خوردن تهیه کنم؟

‫ممکنه مدتی طول بکشه تا "نیومن" برسه.

‫بله. لطفا.

‫نه به اندازه "کیت نیکلبی" کوچولو!

کیت نیکلبی" کوچولو"

‫دوباره بگو تو تئاتر بهت چی گفت.

‫گفت ای کاش برادرش اینجا بود.

يجوري احساساتي ميشد که به .اين زوديا نميتونستم خوب بشم

‫اون اینا رو نگفت؟

‫" اگر بیشتر از این خودتو بهم نزدیک کنی "

‫" من امیدم رو به ازدواج نجیبانه از دست میدم؟"

‫میخوام یه چیزی بهتون بگم، آقا.

‫میشه همراه من بیایید؟

‫دلیلی نمی بینم از جام بلند شم

‫مگه اینکه اسمت رو بگی، آقا.

‫اسم من "نیکلاس نیکلبیه". ‫برادر دوشیزه "نیکلبی".

‫اعلام میکنم شما یه دروغگویی و ‫موجودی بزدل.

‫میتونی به من اسمت رو بگی؟

‫مسلما خیر.

‫اگه یه مرد محترم اینجا تو این مهمونیه.

‫اسم این مرد و به من بگه و ‫محل زندگیش رو نشونم بده.

‫یه نفر جواب بده!

‫خوش نامی خواهرم در خطره!

‫این سگ منو ناراحت میکنه.

‫من پسر یه مرد محترم روستاییم،

‫که به اندازه تو تحصیل کرده و

‫پیشرفت کرده، اطمینان دارم تو بسیاری ‫از موارد از تو هم بهتره.

‫پس به خاطر نام او و نام ‫خانوادگیه خودمه

‫که ازت میخوام بخاطر رفتارت پاسخگو باشی.

‫جواب من اینه، آقا.

‫آقایون.

‫نه!

‫اگه دوباره به خواهرم نزدیک بشی...

‫زیاد بخشنده نمیشم.

‫بازار سهام آغاز به کار میکند!

‫الان دیگه شناختمت.

‫هر تردیدی داشتم ‫به حقیقت تبدیل شد.

‫و منم تو رو شناختم.

‫من؟ من چه کار خطایی کردم؟

‫به مدیر مدرسه حمله نکردی؟

‫اون هیولا یه بچه معلول رو کتک میزد!

‫اوه، و تو انتخاب کردی که بچه رو نجات بدی؟

‫بیشتر از نجات یه بره ‫از چنگ گرگ.

‫پس حضورت در اینجا برای طلب کمک ‫از من کاملا بیهوده ست.

‫تو این نقطه تو اشتباه میکنی.

‫ما نمیدونستیم شرم چیه ‫تا اینکه تو رو شناختیم...

‫و بی احترامی هایی که تحمل کردیم،

‫چه در جهنم دودبویز و چه در ‫غرفه تاریک تئاتر،

‫همه ریشه در روح مسموم تو داره.

وقتی ما اومدیم، مارو نمیخواستی

‫و من خجالت میکشیدم که از کسی کمک ‫بخوام که نمیخواد کمک کنه.

‫حالا تنها شرم من خونیه که اسم من رو به تو پیوند میزنه.

‫پس، بگو بیوه برادرت و ‫فرزندش منکر تو هستن!

‫امیدوارم تمام رفتارت در زندگی

‫مثل یه سایه تیره بر بستر مرگت بیفته.

‫اینکه اون روز کسی میرسه، من نمیدونم.

‫ولی اینو میدونم که تو زندگیمون، ‫تو دیگه وجود نداری.

‫علاقه ام بهش از بین رفت.

‫حاضرم که پول خوبی بدم تا بهش چاقو بزنن،

‫و بندازنش توی لونه سگ تا غذای اونها بشه.

‫درست مثل من.

‫اما اطمینان دارم از ترس انتقامم از لندن رفته

‫اوه، اینطور نیست آقا. ‫جایی نرفته.

‫من همین الان توی شهر دیدمش.

‫داشت لاف حمله پیروزمندانه علیه شما رو میزد.

‫باورم نمیشه.

‫ولی شما دیشب اونجا بودین، لرد "ورسوفت". ‫شرط میبندم شما باور میکنین.

‫بهت میگم که چی رو باور میکنم.

‫باورم میکنم که باید خودتو سرزنش کنی. "هاک".

‫چی؟

‫کافی بود بهش بگی کی هستی. ‫همونطور که خواست.

‫اشتباه من بود که دخالت نکردم.

‫دیشب از این فکر نتونستم بخوابم.

‫هر اشتباهی که شده از طرف ‫اون پسر بود.

‫من عموی اونم. و حتی ‫میتونم ببینم که موجود خوبی نیست.

‫اون به دفاع از شرافت خواهرش برخاست.

‫و این اتفاقا خیلی تعریف خوب بودنه.

‫چطور نمیتونید به کاری که

‫در دفاع از تنها برادرت زادتون کرد افتخار نکنید؟

‫سرورم، اگر بفهمید

‫دارایی شما رو فارغ از احساسات سرمایه گذاری میکنم.

‫آقای "نیکلبی"، مطمئنم دیگه نمیخوام با شما ‫سرمایه گذاری کنم.

‫به خاطر برادر زاده ام؟

‫به خاطر رفتار شما با اون.

‫و خواهرش!

‫وقتی به فرار اون شبش از تئاتر فکر میکنم...

‫از یادآوریش حس میکنم مریضم.

‫مطمئنا راههای دیگه برای ‫سرمایه گذاری من وجود داره.

‫تا اینکه بخوام با شکنجه گری...

‫این بچه ها ، ثروتمند بشم.

‫از چشمات معلومه من رو یادت میاد.

‫اگر شکسته شدن من در گذشته هیچ اثری ‫در تو نداره...

‫نداره.

‫پس امیدوارم دونستن اینکه من ‫آواره و بی پناهم ناراحتت کنه.

‫هر مردی نونش رو در میاره.

‫چطور؟

‫میشه راهشو به منم بگی؟

‫یکبار گفتم.

‫دوباره نمیگم.

‫20 سال و 5 ماهه که من و تو درگیر شدیم.

‫دلیلش رو یادت میاد؟

‫تو مدعی شراکت سهم یکی از معاملات ‫من شده بودی،

‫و مدعی بودی تو واسم جورش کردی. ‫وقتی من قبول نکردم.

‫تهدید کردی به فاش کردن،... ‫چی رو گفتی؟

‫مدرکی که در غیبتت بدست آوردم.

‫بله، با دخالت تو توی پروندم

‫منم به خاطر وامی که گرفته بودی و پرداخت نکرده بودی ‫دادم دستگیرت کردن.

‫30 پوند. ‫تمام بدهیم همین بود.

‫در اصل، بیشتر بود.

‫به اضافه بهره.

‫هفت سال من بدترین شرایط رو تحمل کردم...

‫تا اینی که الان شدم رو میبینی، ‫برای پیشنهاد جدیدم حاضرم.

‫اما با شرایطی که برات خیلی راحتتر از ‫گذشته هست...

‫این اطلاعات به دردت میخوره و من ‫فقط میخوام بتونم چیزی برای خوردن داشته باشم.

‫فقط همین؟

‫بستگی به تو داره که همین باشه یا نه.

‫داری تهدیدم میکنی که به دیگران بگی

‫در دورانی که منشیم نبودی چه چیزایی فهمیدی؟

‫روراست بگم آقای "بوکر"...

‫الان همه دنیا میدونه من چجور آدمیم...

‫من چیزی رو از دست نمیدم.

‫بالاتر از سیاهی رنگی نیست.

‫نه، منظورم این نبود.

‫اونایی که هم نام تو هستن ‫برات عزیز هستن؟

‫- اگر هستن... ‫- نیستن.

‫- اما... ‫- اما نداره.

‫اگر دوباره ببینمت، آقا،

‫و یا با حالت التماس سراغ منو بگیری،

‫دوباره سر از زندان در میاری.

‫این جواب من به مزخرفاتته.

‫مادر، این "اسمایک" هست.

‫حالتون چطوره آقای "پایک"؟

‫نه مادر،" اسمایک" ‫با " اس"

‫حالتون چطوره؟

‫خیلی خوب. ممنونم. آقای "اسپایک".

‫و ایشون صاحب خونه ما خانم "لکیوی".

.ایشون هنرمندیه که دیوارهارو نقاشی میکنه

.امیدوارم بزاری ازت یه مینیاتور بکشم

کیت"، این دوست وفادار و همسفر منه"

خیلی مشتاق دیدنتون بودم

تا بخاطر بودن همچین دوست مهربانی برای "نیکلاس" ازتون تشکر کنم

‫اون تنها دوست منه.

‫من با کمک اون زندگیم رو ساختم.

‫به سلامتی شروع تازه.

‫به سلامتی موضوعات تازه.

‫به سلامتی نابودی تبهکارا.

‫به سلامتی پیدا کردن کار مناسب که بتونم انجام بدم.

‫و به خانواده بزرگمون.

‫

‫خانواده ما.

‫ساندویچ خوک میخواین، آقا؟

‫نه. ممنون.

‫اوه، شما...

‫خوبین؟

‫بله. من...

‫فقط خسته ام..

‫رنگتون پریده و خیلی وقته اینجا موندین.

‫من و ببخشید.

‫اینجا فرصت های زیادی هست.

‫مطمئنا آقای خوش تیپی مثل شما ‫نیازی به چنین فرصت های سطح پایینی نداره.

‫ظاهرم از شما بهتر نیست، آقا.

‫بله. ولی من دنبال کارگرم. نه کار.

‫چرا این و پوشیدی؟

‫واسه کی پوشیدی؟

‫پدرم.

‫برای یه مرد جوان خیلی بده که پدر از دست بده.

‫بیشتر از وقتی زنده بود ‫احساس بچه گی میکنم.

‫ولی مجبورم پیشنهاد عموم رو رد کنم،

‫و خودم مراقب مادرم، "کیت" و "اسمایک" باشم.

‫اما دارم ناامید میشم.

‫حالا، دیگه چیزی نگید.

‫پسرم.

‫آقای عزیز، میشه لطفا اینجا منتظر بمونید؟

‫برادر "ند"؟

‫بله، برادر "چارلز".

‫فکر کنم فرد مناسب رو پیدا کردم.

‫ما باید تمام اظهاراتش رو بررسی کنیم.

‫اگر تایید شد، که امیدوارم بشه، باید حمایتش کنیم.

‫برای من کافیه برادر عزیز، اگر تو میگی

‫باید حمایتش کنیم پس باید حمایتش کنیم.

‫اون مادر، خواهر و دوستی داره که نیازمند مراقبتن.

‫البته احتیاجات شکم خودشم هست.

‫در مقایسه با ما برادر عزیز، به نظر ‫میرسه اون اصلا شکم نداره.

‫"فرانک"، شیرینی ها کجان؟

‫آقای "نیکلبی"، برادرم، "ند".

‫حالتون چطوره آقا؟

‫

‫ممنون "فرانک".

‫دوست من.

‫متشکرم.

‫اجازه میدین حقوقتون رو مشخص کنیم؟

‫خب...

‫فکر کنم اول باید ببینیم قبلا

‫چقدر می گرفته. البته.

‫ببخشید آقا، ‫حقوق قبلی شما چقدر بوده؟

‫هفته ای یک پوند، قربان.

‫حقوق سالانه 52 پوند.

‫فکر میکنم برای یه جوون این مقدار مناسب نیست.

‫با استعداد، و ‫آینده دار

‫آقای "نیکلبی"، ‫مایلیم شغلی رو به شما پیشنهاد کنیم،

‫در همکاری با برادر زاده ما، "فرانک".

‫و بر اساس آنچه در مسیر اینجا متوجه شدم...

‫به خوبی سرعت شما در خوردن شیرینی...

‫مایلیم حقوق شما در ابتدای کار 120 پوند در سال باشه.

‫کافی نیست؟

‫بالاتر بردنش زیادوقت نمیبره.

‫نه.

‫این سخاوتمندی شماست که باعث حیرته.

‫برای اولین بار پس از مرگ پدر،

‫احساس می کنم بالاخره میتونیم ‫به شادی دست پیدا کنیم.

‫متشکرم از هر دو. ‫هزاران بار.

‫- الان خونه هستی؟ ‫- بله.

‫- هر کی باشه؟ ‫- بله.

‫حتی مامور مالیات؟

‫نه.

‫اینا چی؟

‫اوه، هر جا باشی قیافه ت رو میشناسم.

‫اگه برادرزادت بدرفتاری نکرده بود بهتر میشناختی.

‫این کیه؟

‫پسرم، "واکفورد" کوچولو.

‫در واقع نمونه ای از روش تغذیه دودبویز.

‫معجزه عالی.

‫گوشتش. محکمه.

‫اشکاش...

‫پوستش چربه.

‫انتظار دیگه ای نداشتم.

‫و خانم "اسکوئرز"، حالشون چطوره؟

‫خانم "اسکوئرز" مثل همیشه خوبه.

‫و مایه شادی اطرافیانش.

‫یکی از بچه ها هفته پیش آبسه کرده بود.

‫و اونم با قلم تراش افتاد به جونش.

‫خب خودت؟ بعد از اون حمله وحشیانه حالت بهتره؟

‫چند وقتیه.

‫برادر زادت یه حیوون وحشیه.

‫برای همین ازت خواستم بیای.

‫"ناگز"، اون بسته رو میبینی؟

‫خیلی بزرگه.

‫بردارش. لطفا. فورا.

‫"بردارش. لطفا. فورا."

‫"فورا، شنیدی؟ هر چه زودتر"

‫اون یکم دیوانست.

‫من، میخواستم اینو بهت پیشنهاد بدم...

‫به عنوان خسارت

‫برای مشکلاتت، اگر چه...

‫به نظرم احمقانست...

‫اگر پسرک تنبیه نشه.

‫ممکنه دوباره بیاد سراغت.

‫حتما خودت تنبیهش کردی. درسته.

‫روابط ما قطع شده.

‫اما مطمئن نیستم اون رو تنبیه بدونه.

‫اون پسرک دیگه چطور؟

‫"اسمایک"؟

‫بله.

‫اونطور که تو گفته بودی برادرزادم به اون ‫اهمیت داده.

‫ازش چی میدونی؟

‫فقط اینکه حدود 12 سال پیش بود که اومد پیش ما.

‫پولشو اول دادن اما بعد قطع شد.

‫ولی برای صدقه نگهش داشتم،

‫و این درست همزمان با وقتی بود که ‫شروع کرد به کار برای ما.

‫پس بدون سرپرست و والدین؟

‫نه.

‫کسی نیست ادعایی نسبت بهش داشته باشه؟

‫نه.

‫پس اون مال توعه.

‫و ازت دزدیدن.

‫تصور نمیکنی که حق داشته باشی پس بگیری؟

‫اینطوری با برادرزاده م ‫بی حساب میشی.

‫آزار اون نه با فشار...

‫بلکه از طریق عواطفش.

‫گرفتن بچه های شیطون و شرور خودش ‫یه تخصصه.

‫خیلی لطف کردی باهام اومدی که کمک کنی.

‫روبانای فروشی.

‫اوه، عزیزم.

‫چی شده؟

‫پدرت عریف کرده تو لندن دخترا

‫توی خیابونا روبان میفروشن،

‫و میگفت اگه بیام اینجا، برام چندتا به عنوان ‫یادگاری میخره.

‫روبان برای فروش.

‫قیمتش چنده؟

‫صورتیا دو پنس. ‫بقیه یک پنس.

‫یه صورتیش رو بده، لطفا.

‫ممنون.

‫کمک! کمک! کمک!

‫یکی کمک کنه! کمک!

‫"اسمایک"! ‫اون و دزدیدن.

‫کار اون "اسکویرز" بدذاته. ‫داشت با عموتون حرف میزد.

‫همه رو نشنیدم، ‫اما از "اسمایک" صحبت میکردن.

‫"نیومن"، باید چیکار کنیم؟

‫اون تو مسافرخونه ساراسن هست.

‫"اسکویرزه"، بدون "اسمایک".

‫این "جان برودیه".

‫این "جان برودی" خوبه یا بد؟

‫وقتی شنید "اسکوئرز" رو زدم اومد بهم پول داد.

‫اوه،پس خوبه ‫خیلی خوبه.

‫خب، خب، خب، ‫اگر تویی...

‫هیسسسس!

‫اینجا چکار میکنی؟

‫با "تیلدا" اومدیم ماه عسل.

‫مدیر مدرسه میگه اینجا مسافرخونه خوبیه ‫خودشم اینجاست.

‫میدونم. پسری که اونشب با من ‫بود رو یادت میاد؟

‫اون معلوله؟ البته.

‫ما فکر میکنیم "اسکوئرز" اونو امروز به زود دزدیده.

‫از وقتی تو رفتی هیچ فکری جز انتقام نداره.

‫میتونی بفهمی پیش اونه یا نه؟

‫فکر میکنین من و "وایکفورد" اینجا ‫چی گیر آوردیم؟

‫- توی لندن؟ ‫- امیدوارم اون آقای "نیکلبی" نفرت انگیز نباشه.

‫نه، ولی همسایشونه.

‫- "اسمایک"؟ ‫- آره!

‫من و این "وایکفورد" جوون آوردیمش.

‫گریه و التماس میکرد که ولش کنم، اما نکردم.

‫حالا باهاش چیکار کردی؟

‫الان تو اتاق مدیر مدرسه ست. ‫بغل اتاق من و "تیلدا".

‫راه ورود چیه؟

‫باید بیای تو مسافرخونه،

‫اما مدیر مدرسه نشسته تو سالن جلویی،

‫درست کنار پله ها،

‫اوه، امکان نداره.

‫من میتونم حواس مدیر و پرت کنم.

‫تو میتونی بیای تو بری تو اتاق من.

‫یه در کنار اتاق مدیر مدرسه ست.

‫برو داخل، پسره رو بگیر.

‫من مواظب پله هام و دوباره سعی میکنم

‫حواسش رو پرت کنم تا تو بیای.

‫اجازه میدین نظرم و درباره این طرح بگم؟

‫به نظر میاد، پرمخاطره، ‫سرشار از جسارت،

‫و محکوم به شکسته، ‫وگرنه، به نظر من هیچ ایراد دیگه ای نداره.

‫به خاطر "اسمایکه".

‫استاد من، ناراحت نمیشین که...

‫اگه من بخوام سر این میز بشینم؟میتونم؟

‫اوه، آره آره.

‫میخوام از مصاحبت باهاتون لذت ببرم...

‫شما و خانواده تون. ‫شما آقای "اسکوئرز" و فنی دوست داشتنی.

‫آقای "اسکوئزر"...

‫باید بهتون تبریک بگم.

‫فکر کنم الان وقت ترانه و آوازه. ‫بیا بخونیم "تیلدا".

‫تکون نخور. نگران نباش.

‫ممنون.

‫تو بهترین و شجاعترین دوست منی.

‫ساکت. خم شو تا دستاتو باز کنم.

.همسرم خواننده خوبیه

‫وایکفورد کوچولو، ‫پنجره رو باز گذاشتی.

‫- نذاشتم. ‫- با من بحث نکن، خوک کوچولو، برو و ببندش.

‫فکر کردم باید برگردم.

‫هرگز.

‫اما هنوز آزاد نشدیم. سرعت ‫و سکوت اصل کاره.

‫داری از همون آهنگره حرف میزنی؟

‫آره، خودشه.

‫دیروز اونو دیدم پیشش تعریفتو کردم.

‫گفت حیف تو حتی با خوک زندگی کنی.

‫ممنونم "جان برودی". تو آدم با معرفتی هستی.

‫در خوبیه.

‫زود، زود، "اسکویئرز" اومد بیرون.

‫روز خیلی خوبیه. "جان برودی".

‫همینطوره.

‫

‫اونو دزدیدن؟

‫جلوی چشمات؟

‫خب، اگه بخوای درستش رو بگی ‫که البته مطمئن نیستم که گفتنش

‫عصبانیتت رو کم کنه.

‫اما در حقیقت از بالای چشمام دزدیدنش.

‫برادرزاده من نمیفهمه از من چه ‫دشمنی واسه خودش درست کرده

‫باید نابودی اون رو در صدر کارم قرار بدم!

‫مطمئنا این کار قبلا انجام شده.

‫چی؟

‫بانک نامه ای نوشته که حساب هات موجودی نداره

‫آقای "مالبری" هم نوشته،

‫دعوتت رو برای سرمایه گذاری رد کرده.

‫مزخرفه.

‫پسر شکست ناپذیر نیست.

‫افرادی که میخوان به دیگران خوبی کنن همیشه ضعیفن.

‫من به هر شایعه ای گوش میکنم...

‫تا وقتی که بتونم خوردش کنم.

‫و بعد طوری خوردش میکنم...

‫که دیگه از اون خردتر نشه.

‫حالا، عزیزم، ‫عزیزم تو باید...

‫من تقاضات رو انجام میدم و ازت خواهش میکنم... ‫نه، نه، تو باید بلند شی.

‫

‫نه، خواهش میکنم. یه صندلی بیارین ‫بذاریدش اینجا.

‫چیزی نگید، ‫برادر "ند".

‫آقای عزیز، ‫شما باید برید.

‫خب، خب... ‫راهی نداره که من بتونم کمک کنم؟

‫...و اونا گفتن نه...

‫الان سه هفته شده و اون برنگشته.

‫هیچ کس به من چیزی دربارش نمیگه.

‫به هیچ سوالی در این باره جواب نمیدن،

‫و مانع از سوالات بیشتر میشن.

‫این منو مضطرب میکنه.

‫"نیکلاس"، حالا نیمه گمشدت روپیدا کردی؟

‫خب، پس باید سعی کنیم اون رو پیدا کنیم.

‫وقتی تو رو بشناسه ، اونم عاشقت میشه.

‫ایشون برادرزاده ما هست، "فرانک".

‫ایشون خواهر آقای "نیکلبی" هستن. "کیت".

‫عموم گفته بود شما به باغبانی علاقه دارین. ‫میتونم این اطراف رو بهتون نشون بدم؟

‫خواهش میکنم.

‫اوه، خانم "نیکلبی"، ‫"نیکلاس" رو ببخشید.

‫ما یه موضوع کاری کوچیک ‫داریم که باید بهش بپردازیم.

‫بله. البته.

هرگز فکر نمیکردم که باید .از حرف برادرتون خُرده بگیرم

‫اما ایشون شما رو بانویی بسیار زیبا توصیف کرده بود.

‫اما من باید اعتراف کنم

‫که این تعریف قادر به ‫بیان زیباییتون نیست

‫از شمام برای من گفته

‫و اینکه چقدر صبورانه به اون آموزش دادین.

‫یادتونه دختر جوانی رو که

‫در دفتر ما غش کرد؟

‫غش کرد؟

‫آره.

‫اون دختر، دختر خانومیه که وقتی جوون بود

‫من دلباخته ش بودم...

‫ممکنه بخندید که یه پیرمرد ‫چنین حرفایی رو به زبون میاره.

‫اصلا چنین قصدی ندارم.

‫در حقیقت میخوام بدونم. آیا به ‫عشق شما جواب داد؟

‫اون تصمیم دیگه ای گرفته بود.

‫با مردی به نام "بری" ازدواج کرد.

‫که ثروتش رو به باد داد.

بجز چیزایی که فراغتش رو با اونا میگذروند

اول ثروتش رو ازدست داد .و بعد همسرش رو

‫عاقبت بعد از 20 سال زندگی سراسر سختی ‫پیش من اومد...

‫متاسفانه عوض شده بود. ‫با مرگ فاصله ای نداشت.

‫از ما خواست مراقب دخترش "مادلین" باشیم.

‫البته در صورتی که خودش بخواد.

‫اما "مادلین" در دو سال گذشته سعی کرد

‫روی پای خودش بایسته.

‫بااین حال، برآوردن خواسته های پدرش که ‫همگی بردوش اونه.

‫امکان داشتن یک شغل ثابت و پردرآمد رو از بین میبره.

‫بالاخره اومد سراغ ما. ‫همون روزی که غش کرده بود.

‫و از ما کمک خواست، ‫به شرط اینکه پدرش متوجه نشه.

‫و ماهم نقشه ای کشیدیم...

‫البته بیهوده بهش افتخار نمیکنیم.

‫چون خیلی نقشه خوبیه.

‫خیلی خوبه. واقعا خیلی خوبه.

‫"مادلین" یک نقاشه.

‫و ما فکر کردیم که یه نفر میتونه تظاهر کنه که

‫نقاشی هاش رو به قیمت بالا میفروشه.

‫این بهش اجازه میده که توی خونه بمونه ‫و پیش پدرش باشه...

‫ما میتونیم مخفیانه بهش کمک کنیم.

‫چون ما رو میشناسه.

‫ما امیدواریم که شما نماینده فروش بشین.

‫"مادلین"، این کیه؟

‫کی گفت یه غریبه اینجا بیاد؟

‫من اومدم چند تا تابلو بخرم. آقا.

‫این سه تا لطفا.

‫بسیار خب.

‫من روزنامه میخوام. ‫و انگور. و یه بطری دیگه شراب.

‫بله پدر، الان. کار این آقا رو تموم میکنم.

‫همین الان میخوام.

‫خواهش میکنم. پدر.

‫این فروش کمکمون میکنه که چیزایی ‫که شما میخواین رو بخریم.

‫وقتی مادرت زنده بود این اتفاقا نمی افتاد.

‫آقا.

‫خواهش میکنم. به دوستان عزیزم مادرم

‫نگین اینجا چی شد.

...‫پدرم خیلی ناراحتی کشیده و

‫امروز نسبت به هر روز حالش بدتره.

‫شما فقط کافیه چیزی رو بخواید

‫و من برای انجامش جونم رو به خطر میندازم.

‫تا به حال این احساس رو داشتین

‫که برای اولین بار به کسی نگاه کنید،

‫و به سرعت گذشته و آینده تون در هم گره بخوره؟

‫اولین باری که دیدمتون...

‫در منزل عموتون.

‫و بعد اون روز توی خیابون کنار دیوار

‫یادتونه.

‫من دلواپس شما شدم.

‫منم همینطور.

‫این هیچ مفهومی نداره؟

‫که پیشاپیش چنین ‫احساس عمیقی بهم داشتیم؟

‫و حالا که گذشته تون رو میدونم.

‫میخوام باور کنین. برای کمک بهتون ‫هر کاری میکنم.

‫"مادلین بری" رو میشناسی؟

‫دختر "نایجل بری"؟ ‫البته که میشناسم.

‫احتمالا زیباترین دختر در لندنه.

‫خب، "بری" به من بدهکاره.

‫چطوره من بدهیش رو ببخشم؟

‫در عوض اون دست دخترش و بذاره تو دست تو؟

‫اونوقت ممکنه سرمایه گذاری من رو دوباره بررسی کنی؟

‫باید بگم تضمین میکنم.

‫من...

‫این بمب باید فریاد بزنه.

‫خارق العاده نیستن؟

‫فرانک.

‫ببخشید اما همین اطراف بودم.

‫یادمه وقتی قدم میزدیم گفتین

‫چقدر گل بنفشه دوست دارین

‫فکر کردم یه دسته برای مادرتون و...

‫بقیه بیارم.

‫این نهایت لطفتونه. خیلی دوست داشتنی هستن.

‫زیبان. خیلی ممنونم.

‫چرا با ما شام نمیخورین؟

‫چرا، البته.

‫"اسمایک"، دوست من ‫پیش ما نمیای؟

‫گرسنه نیستم امشب.

‫این اواخر به نظر میاد خیلی ناراحتی.

‫میترسی "اسکوئرز" دوباره بیاد؟

‫نه این نیست.

‫نه.

‫پس چی؟

‫حرف بزن. و بذار کمکت کنم.

‫یه روز دلیلش رو بهت میگم...

‫الان نه.

‫از خودم متنفرم.

‫اما دست خودم نیست.

‫اجازه میدی بعدا بهت بگم؟

‫البته.

‫قلبم پر از احساسه.

‫محاله بدونی چقدر.

‫تو این هفته دو تابلوی دیگه میخوام.

‫امکانش هست؟

‫نه. دیگه هیچ فروشی نداریم.

‫پدر.

‫نه بعد از اخبار روز.

‫اخبار؟

‫چی شده؟

‫نمیرید ازش بپرسید؟

‫نه. نه.

‫این کار باعث شک کردن باباش میشه.

‫خودش میاد بهمون میگه. مطمئنم.

‫باید از مادر و خواهرم بخوام.

...‫شاید همدردی زنانه اونا

‫بتونه راز رو برملا کنه.

‫نیازی نیست. خواهرتون اینجان.

‫منو ببخشید.

...‫اما یه چیزیه که

‫ذهنم رو به شدت مشغول کرده.

‫در مورد "اسمایک".

‫نفس بکش.

‫دوباره.

‫به شدت بیماره.

‫کلیه عوارض بیماری سل در او دیده میشه.

‫تنها امیدی که وجود داره اینه که فورا از لندن خارجش کنین.

‫دون شایر بهترین مکانه.

‫ما اهل "دون شایر" هستیم.

‫کسی که همراش میره باید ‫برای بدترین آماده باشه

‫چون ممکنه هرگز برنگرده.

‫شب بخیر.

‫پدر،

‫از وقتی رفتی قوی تر شدم

‫اما نه اونقدر که ‫"اسمایک" رو از دست بدم.

‫اگه قدرت برای این چیزاست پس من نمیخوامش.

‫اسمایک نه.

‫این اتاق منه.

‫یک بار وقتی "کیت" کوچک بود، گم شد.

‫بعد از اینکه ساعت ها دنبالش گشتیم ‫دیدیم اینجاست و خوابش برده.

‫قبل از اینکه قبری باشه.

‫در پناه این درخت و نور خورشید.

‫پدر بلندش کرد هنوز خواب بود.

‫به مادرم گفت وقتی از دنیا رفت،

‫جایی دفن بشه که دختر کوچولوش سرش رو اونجا گذاشته.

‫این درخت خوشگلیه.

‫مثل یه خونست.

‫چی شد، "اسمایک"؟

‫یادته گفتم یه مرد من رو به اون مدرسه برد؟

‫الان نگاهم رو بردم سمت اون درخت

‫بهم خیره شده بود! اونجا بود.

‫یه لحظه خیالاتی شدی.

‫فرض کن زنده باشه

‫و تو این محل دورافتاده بگرده،

‫اونم دور از جاده های اصلی.

‫فکر میکنی تو این فاصله زمانی بتونی ‫اون مرد رو تشخیص بدی؟

‫هر جا باشه.

‫بلند شو بریم داخل.

‫خواب های شیرین دیدم.

‫چند وقت پیش ازم پرسیدی چرا ناراحتم.

‫میخوای بگم چرا؟

‫اگه ناراحتت میکنه نه.

‫پرسیدم چون میخواستم کمک کنم خوشحال باشی.

‫میدونم.

‫حس بدی داشتم.

‫تو باید منو ببخشی. چون...

‫دست خودم نبود.

‫با اینکه حاضر بودم بمیرم تا اون خوشحال شه،

‫دیدنش قلبم و شکست...

‫میدونم خیلی دوسش داره.

"کیت"

‫عاشقشم.

‫یه گیره برای موهاش درست کردم.

‫تو سینه من، پهلوی روبان هاست.

‫وقتی مُردم.

‫میشه لطفا برش داری،

‫که هیچکس جز تو اونو نبینه؟

‫وقتی من رو میذارین توی تابوت،

‫آماده م برم زیرخاک.

‫لطفا بندازش گردنم.

‫که تا ابد پیش خودم بمونه؟

‫با تمام وجودم، قول میدم...

‫حالا...

‫میتونم بگم.

‫خوشحالم.

‫"نیومن".

‫"اسمایک" مرده.

‫خدا بهت برکت بده. پسرم.

‫خدا رو شکر تو هستی "نیومن".

‫همیشه کنار منی.

‫

‫چرا اومدی اینجا؟

‫خانم جوانی که نقاشیاشو ازش میخریدی...

‫در خطره؟

‫قراره با "مالبری هاک" ازدواج کنه.

‫چی؟

‫قبل از اینکه بهت بگم باید قول بدی ‫دست به خشونت نمیزنی.

‫بگو "نیومن". بگو.

‫کار عموت بود. فکر اون بود.

‫تصادفی شنیدم. این کار ‫برای آزار تو بود.

‫حرفای دیگه ای هم در مورد اون دوست

‫دوست عزیزت "اسمایک" دارم که بگم.

‫عموت هنوز اطلاع نداره،

‫اما به تازگی 10 هزار پوند ضرر کرده.

‫تو اینجا چیکار میکنی؟

‫اومدم برای کمک به موجود بیچاره ای که داری بهش ظلم میکنی

‫"مادلین بری".

‫اونو میشناسی؟

‫"نیکلاس".

‫التماس میکنم یه لحظه تنها حرف بزنیم.

‫به خاطر پول به تو خیانت کردن.

‫این چاهیه که خودم کندم... من...

‫و میدونم چیکار دارم میکنم و برای چی.

‫من هم دلیلش رو میدونم و حالا ‫احترام بیشتری برات قایلم.

‫اما تو با فدا کردن خودت در ازای بخشش بدهی دیگران

‫نباید ارزش و احترامت رو از بین ببری.

‫من نباید ازتون پنهان کنم آقا

‫که من آزار روحی زیادی...

‫رو تحمل کردم.

‫من عاشق اون مرد نیستم.

‫این رو میدونه و با این حال هنوز حاضره کمکم کنه.

‫با پذیرفتنش میتونم ‫پدرم رو آزاد کنم.

‫شادی خودت اهمیتی نداره؟

‫پدرم تنها کسیه که از خانواده ام برام مونده.

‫به همین دلیل اومدم پیشنهاد بدم به خونه ما بیایید.

‫شما با من خیلی خوب بودین.

‫اما نمیتونم پدرم رو ترک کنم.

‫نه، اونم باید با تو بیاد.

‫اون خیلی مغروره.

‫منم مغرورم...

‫اما شما رو ...

‫خوب میشناسم.

‫"مادلین"، فورا بیا پیش پدرت.

‫حرکت نمیکنه حتی با این که تکونش میدم.

‫بیا.

‫بذار از اینجا بریم.

‫نفرین من بر تو.

‫نفرین تلخ و مهلک بر تو پسر.

‫نفرین تو تاثیری بر من نداره.

‫دستاورد تو در طول زندگی که بیهوده سپری شده

‫داره به خاک تبدیل میشه.

‫امروز، دقیقا امروز.

‫10 هزار پوند از ثروتت و آنچه اندوختی

‫نابود شد. یکباره از بین رفت.

‫تو از کجا میدونی؟

‫این حقیقته. خودت متوجه میشی.

‫روزگارت سیاهه.

‫شب با تاریکی هاش به سراغت میاد.

‫10 هزار پوند؟ یعنی درسته؟

‫سرمایه داشتم.

‫و حالا منتظرم...

‫بهم خبر بده.

‫اما نمیتونسته بدونه.

‫اما نمیتونسته بدونه.

‫اگه درست گفته باشه و تو سرمایه ‫رو از دست داده باشی.

‫به اضافه پولی که "بری" بهت بدهکار بود.

‫من سرمایه در اختیارت نمیذارم.

‫اون...

‫درست نمیگه.

...‫روزی که پدرم مُرد، زندگیم مثل

‫کاخی پوشالی ریخت.

‫پناه بردم به خواهرم و مادرم، ‫و اسمایک و نایگز،

‫امیدوار و منتظر برای چیزی که نمیدونستم چی میشه.

‫چاره ای نبود تا اون روز که چشمانم ‫رو باز کردم.

‫و تاریکی ها جاش و به صورت زیبای تو داد.

‫مثل جزیره ای که تمام

‫عمر به سمتش پارو میزدم. بدون راهنما.

‫رویایی که پدرم قولش رو داده بود

‫قبل از اینکه بتونم وجودش رو تصور کنم.

‫گاهی خوشحالی رو تجربه کردم،

‫خیلی کم، وقتی مرد.

‫اما آرامش نداشتم.

‫نه تا وقتی صورت تو رو دیدم

‫و پشت اون دنیا رو تجسم کردم.

‫"نیکلاس"...

‫من احساس میکنم ‫تو میفهمی زندگی بدون شادی

...چه معنی داره، اما

‫اینم میدونی ترسیدن از زندگی یعنی چی؟

‫این که دنیا رو طوری ببینی...

‫که نتونی ازش

‫لذت ببری

‫چون همیشه تردید داری...

‫که این زیبایی ها فقط نوری هستن

‫که پشتش مشکلات وحشتناکی خوابیده.

‫زندگی من این بوده.

‫تمام خوبی ها انگار فقط یه ترفنده.

‫تا وقتی که تورو دیدم.

‫با این حال میترسم دستت رو بگیرم.

‫اگه تو نخوای یا نتونی نجاتم بدی.

‫میتونم بدرفتاری افراد طماع رو تحمل کنم...

‫اما ناامید شدن...

‫از یه فرشته...

‫من فرشته نیستم.

‫و مثل هر انسانی از این ‫خصلت ها دورم.

‫خصوصیات اخلاقیم تنها ‫بی شک با این...

‫شاید نقاط ضعفم رو بهتر باشه نگم ‫شاید باعث ناامیدیت بشه.

‫تو هستی که به شکلی تحسین انگیز قدرتمندی.

‫از قدرتمند بودن خسته شدم.

‫مثل من.

‫ناتوانی خسته کنندست. ‫اما قدرت داغونت میکنه.

‫میبینی، من نمیتونم نجاتت بدم...

‫چون خودمم محتاجم.

‫خب پیشنهادت چیه؟

‫فقط اینکه...

‫ما با هم خودمون رو نجات بدیم.

‫"نیکلاس" لطفا. ‫بقیه چه فکری میکنن. مردم ممکنه ببینن.

‫برام مهم نیست.

‫برام مهم نیست.

‫"ناگز"؟

‫

‫خدای من.

‫خدای من.

‫10000...

‫پوند.

‫کی بهت اجازه داده بیای تو خونه؟

‫من کاری با شما ندارم.

‫افسوس، ما با شما کار داریم...

‫اومدیم از فاجعه ای در خانوادتون گزارش بدیم.

‫برادرزادم طوریش شده؟

‫نه، آقا. خبری از مرگ یک عزیزه.

‫نمیخواید بگید خبر مرگ برادر اونه؟

‫چون خوشحال کننده تر میشه.

‫متاسفم ناامیدتون میکنم عمو جان.

‫اما امشب این آخرین حادثه ناراحت کننده برای ‫شما نیست.

‫تو هیچی نمیدونی.

‫تمام چیزی که دارم در موردتون میگم

..‫بر اساس اطلاعاته.

‫یک منبع موثقه.

‫این مرد...

‫که روحش رو به الکل میفروشه؟

‫این شروع خوبیه.

‫رشوه دادن به آدمی که تمام حرفاش دروغه.

‫کی من رو به اینجا کشوند؟

‫اگر روحم رو به الکل فروختم،

‫چرا دزدی نکردم؟ کلاهبرداری؟

‫آهای، تو، "نیکلبی"!

‫تو میگی به من رشوه دادن.

‫کی بود که به مدیر مدرسه یورکشیر رشوه داد

‫تا "اسمایک" رو بدزده؟

‫حالا گوش میکنی. نمیکنی؟

‫تو یک دائم الخمر فضول اوباشی.

‫این رو انکار میکنم. اما میخواستم ‫بپرسم حالا که چی؟

‫من برگشتم آقای "نیکلبی"،

‫خب الان اینجاییم؟

‫میدونی این کیه؟

‫ما متقاعد شدیم آقای "بروکر" حقیقت رو میگه.

‫یک دزد بی شرف.

‫یک گدا! ‫یک خلافکار.

‫شما ازدواج نکردید؟

‫چی؟

‫این کار جنایت نیست.

‫اما تو میخواستی ازدواجتون مخفی بمونه.

‫چون اگر پدر همسرتون میفهمید.

‫وصیت نامه ش رو تغییر میداد و از ثروتش ‫محروم میشدین.

‫آقای "بروکر" گفتن که همسر شما یه بچه داره.

‫بچه شما.

‫چون ازدواج پنهانی بود،

‫این هم باید مخفی میموند.

‫و شما همسرتون رو جای دیگه ای فرستادین.

‫عزیزم...

‫نباید ناراحت باشی.

‫سرت رو بیار بالا.

.بفرما

‫پس بچه به پرستار تحویل داده شده ‫تا به جای دوری بره.

‫مادرش هرگز اون رو ندید. ‫و اون خسته از فریب ها گذروند.

‫پس اون با مرد دیگه ای فرار کرد.

‫و مدتی بعد، ‫به ثروت رسید.

‫و تو رفتی دنبالش.

‫پسرت رو سپردی به من.

‫گفتی بیارمش اینجا، من اینکارو کردم.

‫اون رو تو اتاق زیرشیروانی انداختی.

‫بی توجهی اونو بیمار کرد.

‫آقای "بروکر" با پزشک مشورت میکنه

‫و اون میگه که پسرک رو برای تغییر آب و هوا از ‫لندن خارج کنید.

‫وگرنه میمیره.

‫اما اون مُرد، ‫میدونم.

‫آخر میتونم بگم،

‫بهت گفتم پسرک مرد، ‫اما نمرده بود.

‫من توصیف مدارس یورکشیر رو شنیده بودم.

‫پس اون رو به یکی از مدارس متعلق به مردی ‫به نام "اسکوئرز" بردم.

‫خودم مخارجش رو میدادم.

‫اما مشکلاتم بهم اجازه نداد.

‫و منو از این کشور اخراج کردن.

‫هشت سال بعد وقتی برگشتم ‫اومدم سراغت.

‫ولی من رو پس زدی.

‫پس رفتم سراغ منشیت.

‫و بهش نشون دادم که بهتره با من ‫ارتباط داشته باشه.

‫داستان رو براش گفتم.

‫اما برای اینکه مطمئن باشم پسری که میگن همون پسر توعه

‫رفتم دون شایر و تا دیدمش فهمیدم خودشه.

‫"اسکوئرز"...

‫میدونست بچه مال کیه؟

‫نه.

‫بهش گفتم اسمش "اسمایکه".

‫پس پسرک معلول...

‫پسر منه.

‫پسر تو بود.

‫پسری که، عشق و مهربانی و طراوت قلبش

‫میتونست آرامشی باشه ‫که بهش برای نجات زندگیتون احتیاج دارید.

‫مثل تمام ثروتت از بین رفت.

‫اون پسر الان زیر خاک خوابیده...

‫کنار پدرم...

‫زمان نزدیک و نزدیک تر می شود.

‫زمانی که بی تردید

‫زمین سرشار از شکوه خداوند خواهد شد.

‫و آب ها پهنه دریاها را خواهند پوشاند.

‫

‫برای تولدی در انتظار مرگ زودرس...

‫برای ازدواجی درجهنم...

‫و برای تکرار هر سال...

‫که این دنیای شوم رو به آخرش ‫نزدیک میکنه.

‫کاش به پایان برسه...

‫قبل از امشب...

‫با مشیت خداوند چه میتوان کرد

‫چگونه میتوان

‫برادری میان انسان ها را بالنده ساخت

‫و سلطنت شاهزاده آشتی را؟

‫چگونه میتوان زمان را شتابان ساخت؟

‫زمانی را که بی تردید

‫زمین سرشار از

‫شکوه خداوند خواهد شد.

‫و آب ها پهنه دریا را خواهد پوشاند.

...‫هر زندگی

‫بدون توجه به اینکه جیب انسان تا چه حد پر یا خالیست

‫یک تراژدی است.

‫و این تنها وعده ایست که دنیا به آن عمل میکند.

‫بنابراین، شادی یک هدیه است.

...و احمقانه ست که وقتی خوشحالی میرسد

نخوایم ازش لذت ببریم

.و این خوشحالی رو برای دیگران نگه داریم

...چه اتفاقي ميفته اگر در همان ابتدا

والديني رو از دست بديم؟

کسي رو که در همه چيز به اون تکيه ميکنيم؟

وقتی خانواده این افراد کمتر شد، چکار کردن؟

آن ها اشک هایشان را ریختن ولی بعدش یک کار حیاتی انجام دادن

اونا یک خانواده جدیدی ساختن .نفر به نفر

آن ها فهمیدن که خانواده تنها ...با کسایی که

همخون آنها هستن، معنی پیدا نمیکنه

بلکه خانواده با کسایی که انسان .خونشو براشون میده، معنی پیدا میکنه

بخاطر همین جان کلام ما یک پیک مینوشیم

.به سلامتی عروس ها و دامادها

‫عروس ها و دامادهای عزیز

‫ما دوباره قراره توی خونه قدیمی زندگی کنیم.

‫و هر روز اینجا قدم میزنیم

‫امیدوارم به زودی این کار رو در کنار بچه هامون انجام بدیم.

‫ما همیشه با شماییم.

‫و شما هم در کنار ما پدر عزیز...

‫و پسرعموی عزیزم...

ارائه شده توسط وب سايت رسانه کوچک LiLMeDiA.TV

کانال آخرين زيرنويس هاي تيم ترجمه وب سايت رسانه کوچک @lilmediasub

spring7 مترجمین : سيروس فخری و LiLMeDiA.TV @lilmediasub

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.