Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
Greek
Guarani
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
...آنچه گذشت
...من با آیوار قرار گذاشتم که
بعد از مرگش من شاه کتگات خواهم بود
خب، پس ما هم همین قرار رو باهام میذاریم
اگه بتونم دستورِ مرگ برادر خودم رو بدم
اونوقت دیگه کی جرأت میکنه که درمقابل من بایسته؟
...تو یه عفریته و قاتلی
و سزاوار مرگ هستی
...شتیل !این دیوونگیه
...داشتم فکر میکردم که
میتونی کاری کنی که بیشتر بدردم بخوری
به یه سفر دیپلماتیک ...پیش شاه اولاف تنومند برو
و اتحادمون رو محکم و مستحکم کن
و اگه قبول نکنم چی؟
اونوقت خیلی حیف میشه اگه مجبور بشم اونو زنده زنده بسوزونم
بانوی من؟ داشتید چیکار میکردید؟
یه ارتش بزرگ از وایکینگها تا چند روز دیگه به مرزهای ما میرسن
منو رهبر ارتش کن یه راهی برای مقابله با دانمارکیها پیدا میکنم
در غیر اینصورت، هیچ امیدی نداری
...پدرت و برادرت
اونا همهشون رو کشتن
!نه
.:. تـيـم تــرجـــمه شـــوتايـم تــقـديـم مـيکــنـد .:. .:. WwW.Show-Time.iN .:.
.:: ترجمه و زیرنویس: هادی ::. :: Hadi Es ::
…نه
...و بعدش اون یکی از بچهها رو گرفت
،یه پسر کوچولو !و بعدش اون خوردش
!وایسید
تو کی هستی، غریبه؟
....اسم من هیتسرکـه
پسرِ رگنار لاثبروک
من اومدم تا شاه اولاف رو ببینم ما باهم متحد هستیم
...دوستِ من، من تازه از
رشتهکوهها و دریاچههای یخ زده عبور کردم
دارم از سرما میمیرم
نمیذاری حداقل خودمو کنار آتیشت گرم کنم؟
این رسم مهموننوازی از یه دوست و متحده؟
تو به طور ناگهانی میای اینجا و اولین کاری که میکنی توهین کردن به منه؟
آره
منو ببخش
قطعاً
البته که به ملاقات شاه اولاف میبرمت
ممنونم
اما اول باید لباسهات رو دربیاری
چی؟
میخواستم بهت تبریک بگم
ممنونم، شاه هارلد
فکر کردم میخواستی ملکهی نروژ بشی
آره
اما من هیچوقت نگفتم که دلم میخواد چه کسی شاهش باشه
روزهای شادیـه
روزهای شادیـه - آره -
میدونی، احساس میکنم که انگار واقعاً توی یه رؤیا هستم
تمام دوران جوانیـم مجبور بودم خودم رو مخفی کنم
و نمیتونستم به هیچکس بگم که کی هستم
اما حالا توی عروسی برادرم هستم
!بیورن دلاور
یکی از مشهورترین مردان در تمام دنیا
،و من تو رو دارم باید بخاطر این از تو تشکر کنم، شاه هارلد
نوش - نوش -
دوستِ من
تبریک میگم
من اونو میخواستم اون اینو میدونست اما تو بر من غلبه کردی
پسرِ رگنار لاثبروک بودنت یه جور مزیت و برتریـه
واقعاً دلیلش رو نمیدونم
البته که دلیلش رو میدونی
تو آدم احمقی نیستی
تو همیشه میخواستی مثل رگنار لاثبروک باشی
تو احساس کردی که با اون برابری اینو میدونم
نوش - ممنونم -
کاری نبود که انجام نداده باشی
اما نفهمیدی که چرا مردم از رگنار پیروی کردن و از تو نکردن
این حقیقت نداره؟
اما تو هرگز رگنار نخواهی بود
و هیچوقت هم شاه نروژ نخواهی شد
و میخوای دلیلش رو بدونی؟
چرا خودت بهم نمیگی؟
...موضوع اصلاً مربوط به
قدرت یا القاب یا ارتشـت نیست
مربوط به موهبت و بخشش خدایانـه
امروز برات خوشحالم، بیورن
تو با یه زن زیبا ازدواج کردی
...البته، بعضیها خواهند گفت که
این بزرگترین نفرینـه اما من اینو باور نمیکنم
من بهت حسادت میکنم
حسادت رو درک میکنم
...این جلوی همکاری یا اعتمادمون
به همدیگه رو نمیگیره
میگیره؟ - البته که نه -
...چیزها و مسائل قابل توجهتر و مهمتری
نسبت به یه زن معمولی هست
اما به هر حال اون فقط یه زن معمولی نیست، مگه نه؟
...سرورم اولاف، این
!میدونم اون کیه
بیا بشین، هیتسرک
برادرت آیوار
بهم گفته بود که تو رو میفرسته
...و برای همین
من منتظرت بودم
برای مهمونمون یه خرده شهدآب بیار - بله، سرورم -
نوش
نوش
یکی دیگه از پسران رگنار
...این یه نشونه از
احترامه
...خب
تا الان نظرت راجع به اینجا چیه؟
حقیقت رو میخوای؟
بنظرم همهی اینا وهم و خیالـه
...و تو همونی هستی که بهش میگن
بودا
!تکون بخورید
!از سر راه برید کنار! تکون بخورید
راه رو باز کنید !تکون بخورید! تکون بخورید
!تکون بخورید! راه رو باز کنید !برید عقب
!تکون بخورید! برید عقب
برو عقب، تکون بخور
!درو باز کن
!همین الان درو باز کن
بیا نزدیک
خواهش میکنم، بشین
ثورا، من دارم سعی میکنم خوب حکومت کنم
من دارم سعی میکنم برای منفعت و صلاح مردممون حکومت کنم
نه برای غریبهها و نه برای خارجیهایی که ما رو تهدید میکنن
من از نیروی الهیـم استفاده میکنم تا از شما محافظت کنم
مثل یه پدر
اما با این حال شما ازم متنفرید
.ظاهر مجسمهی منو خراب میکنید .ازم انتقاد میکنید
چرا؟
...در زمان رگنار
همه آزاد بودن
این چیزیه که والدینـم بهم گفتن
اونا میتونستن هرچی که دلشون میخواست بگن
هرکاری که دلشون میخواست میتونستن انجام بدن
رگنار هیچوقت مجبورشون نکرد که کاری انجام بدن
...و از همه مهمتر اینکه
اون هیچوقت مجبورشون نکرد که اونو ستایش کنن
اون میدونست که فقط یه انسانـه
درست مثل بقیهی ما
خیلی خوب حرف زدی
برو
برم؟
من پدرت رو به یاد دارم
اون مرد خوبیه
یکی از ماست
برو
من بیصبرانه منتظرم تا به انگلستان سفر کنیم
و با برادرت به اونجا حمله کنیم
من داستانهای زیادی راجع به دلاوری و مهارتش
به عنوان یه جنگجو شنیدم
برادرت چجور حاکمیه؟
...اون
اون ظالمه؟
اون یه هیولاست؟
من باید بدونم
برادرم خودشو یه خدا اعلام کرده
اون دیگه آیواری نیست که قبلاً میشناختم
برادری نیست که میشناختم
اون یه حاکم غاصب و ستمگره
!تو! اینطرف
!بذاریدشون کنار همدیگه
!ثورا
!ساکت باش
!پدر
و با این حال ازم میخوای که توی حمله به انگلستان بهش ملحق شم؟
نه
نه؟
میخوای توضیح بدی؟
!اینجا
!فرار کن، ثورا، فرار کن! فرار کن
!نمیتونم
!نه
!گمشو
نه، نه
...نه
شاه اولاف، من به اینجا نیومدم تا ازت بخوام به آیوار کمک کنی
یورک رو پس بگیره و به وسکس حمله کنه
من اومدم اینجا تا ازت بخوام به آیوار حمله کنی
و اونو به عنوان شاه کتگات سرنگون کنی
میفهمم
اما احتمالاً طبق نقشهی اصلیام پیش میرم
...شاه اولاف، گوش کن
!شاه اولاف
!شاه اولاف
تو حتی قبر دخترت رو هم نکندی
فکر کردم اون بیشتر بچهی تو شده بود تا من
و اون همیشه برای تو زیادی خوب بود
احتمالاً حق با توئه
کی این چیزا رو میدونه؟
تو یه زن رو میکنی و بچهدار میشی
کی راجع به اون بچه میدونه؟
کی اهمیت میده؟
!در نهایت تو هم مثل بقیهی ما هستی
!تو فقط داشتی تظاهر میکردی
!انجامش بده! منو بکش
نه، شتیل، اینکارو نمیکنم
...مردی که قبلاً بودم
این بیل رو اونقدر محکم میزد تو جمجمهات
تا از هوش بری
و وقتی که بیدار میشدی
میذاشتم شاهد این باشی که زنت رو زنده زنده میسوزونم
و بعدش تنها پسر باقی موندهات رو مجبور میکردم
خایههات رو ببُره و به خوردت بده
...و همینطور که آروم آروم ازت خون میره
آخرین چیزی که میدیدی این بود که من دارم به پسرت تجاوز میکنم
بدون اینکه بفهمی آیا بهش رحم میکنم و میکشمش یا نه
...اما همونطور که میبینی
من هیچکدوم از این کارا رو نمیکنم
هرچند تو
و ایوند
و هرکس دیگه توی این جامعهی نفرین شده
بهم نشون دادید که من نمیتونم انسانهای دیگه رو تغییر بدم
اما من خودمو تغییر دادم
و قصد دارم همینجوری بمونم
اینو مدیون مُردهها هستم
با این مکان هرکاری که دلت میخواد بکن
من دیگه با انسانها کاری ندارم
...دمل، دمل
دمل کوچولو
مانند زغال توی شومینه کوچیک شو
!مانند کثافت روی دیوار چروکیده شو
...مانند آب توی سطل
!کم کم خالی شو
به اندازهی دانه کتان
کوچیک شو
و کوچیکتر از
...لگن یه کرم
...تا اینکه در آخر
چیزی ازت باقی نمونه
تو باید بری
چی؟
کیه؟
!اون هیچی نیست !اون هیچی نیست
به شما مربوط نمیشه
اون زن کیه؟
اون هیچکس نیست
خواهش میکنم، بهت که گفتم !تو باید بری
نه
یه زن دیوونهست من داشتم ازش مراقبت میکردم
لاگرثا؟
...خواهش میکنم
لاگرثا، خودتی؟
اینو بگیر
!بیورن! بیورن! بیورن
ممنونم
امروز روزیمان را بهمون بده
پادشاهی تو بر زمین چیره خواهد شد همانطور که در بهشت چیره است
...و گانهان مان را ببخش
...پادشاهی تو بر زمین میآید
و بر آن چیره خواهد شد
...و ما را از شر شیطان برهان
از شیطان...
نه از آزمایش کردن بلکه شیطان
...دونستنِ این منو خوشحال میکنه که اودین
یه ضیافت تدارک دیده
به زودی من توی شاخهای خمیده
!آبجو خواهم نوشید
...این قهرمانی که واردِ والهالا میشه
بخاطر مرگش تأسف نمیخوره
من با ترس واردِ تالار اودین نخواهم شد
اونجا منتظر خواهم بود تا پسرانم بهم ملحق شن
و وقتی که بهم ملحق شن
من با شنیدن داستانهای
پیروزی اونا لذت خواهم برد
اِزیر به من خودشآمد خواهد گفت
!مرگ من نیازی عذرخواهی نداره
...و من از والکیریها
!که مرا به خانه میبرند استقبال خواهم کرد
خداوندا، مرا از شرّ دشمنانم حفظ کن
اونجا، اونجا
!نه
من همیشه خواب تو رو میبینم
...دیشب
خواب دیدم که داشتی پودینگ خون به خوردم میدادی
این یعنی چی؟
این یعنی تو قلبت رو بهم دادی
رگنار
اینجا کجاست؟
من کجام؟
ویلای سلطنتی در وسکس
وسکس
اکبرت
آره
اکبرت
سه شاه دانمارکی در فاصله تقريباً ۸ کیلومتری بالای رودخونه چادر زدن
اونا دارن خودشون رو آماده میکنن تا هرچه سریعتر حمله کنن
پس مشخصاً ما باید بیدرنگ به اونا حمله کنیم
اینطور فکر نمیکنم
با تأخیر و فوت وقت چه مزیت احتمالیای نصیبمون میشه؟
اونا خیلی زود میفهمن که ما اینجا هستیم
مطمئنم که همین الانم میدونن که ما اینجایم
پس اونوقت پیشنهادت چیه؟
پیشنهاد میکنم بریم اون پایین و باهاشون صحبت کنیم
باهاشون صحبت کنیم؟
...این بهترین راه برای
اجتناب کردن از یه نبردِ وحشتناک و مرگ غیرضروریـه
اونوقت از کجا بفهمیم که شما بهمون خیانت نمیکنید و بهشون ملحق نمیشید؟
قرار نیست بفهمید
اما اگه میخوای از دستور پادشاهت که
منو رهبر ارتش کرده سرپیچی کنی
بفرما شروع کن
ما با صلح به اینجا اومدیم
ما دوستان شما هستیم
من اوبه، پسر رگنار لاثبروک هستم
ما رو پیش سه تا شاهتون ببرید
شاه اولاف میخواد بدونه که آیا نظرت عوض شده یا نه
آیا طبق توافق به اون و شاه آیوار در حمله به انگلستان ملحق میشی؟
ای کاش میتونستم قبول کنم
این روش مسخرهای برای مُردنه
با گرمای خیلی زیاد توی آب و هوای سرد
مطمئنم که از طنز خوشت میاد
من عاشق طنزم
...اما بازم مرگ مرگه دیگه
درسته. واقعاً مسئله خندهداری نیست
اما من بیتردید علیه برادرم هستم
شاه باید تصمیم خودش رو بگیره
فکر کردم اون باهام موافقه
تو هرگز نباید توی خواستههای شاهها پیشدستی کنی
فکر میکردم تو از بین تمام آدمها تا الان اینو فهمیده باشی
!اوبه، اوبه، اوبه
!اوبه، اوبه، اوبه
میبینی؟ تو آدم مشهوری هستی
!اوبه، اوبه، اوبه
آره، آره
سرش اومد بیرون، یکی دیگه
چی شده؟
شما صاحب یه پسر شدید، شاه آیوار
من یه پسر دارم
من یه پسر دارم
بچهام رو بده به من
اون نمیتونه از سینههات شیر بخوره
داری راجع به چی حرف میزنی؟
...من - بچهام رو بده به من -
...اوه
بالدور کوچولوی خوشگلم
خدای کوچولوی من
به آیوار پسر مقدسش رو نشون بده
آره
پسرم رو بده من
بالدور مقدس من
...من منتظر این لحظه بودم
بهت نگفته بودم
...و حرفم رو باور نکردی وقتی گفتم
نقص جسمانی نشونهی توجه خاص خدایانه؟
!اوبه، اوبه، اوبه
اوبه
پسرِ رگنار
خودش اومدی
اسم من شاه همینگـه
و ایشون هم شاه اگانتیر و شاه فرودو هستن
از میان تمام دشمنیهایی که انتظار داشتیم باهاشون روبهرو شیم
به سختی میتونستیم تصور کنیم که با تو روبهرو میشیم
من دشمن شما نیستم
بیاید بریم نوشیدنی بخوریم و بذارید براتون توضیح بدم
...لاگرثا
ملکهی وایکینگها
...بازگشتت به وسکس
و ویلای سلطنتی پدربزرگم شاه اکبرت رو خوش آمد میگیم
ما خیلی خوشحال شدیم که تو رو زنده پیدا کردیم
ممنونم، پادشاه آلفرد
از همهتون ممنونم
اوبه و توروی رفتن تا با یه ارتش دانمارکی
در مرزهای قلمرومون مبارزه کنن
و منم شنیدم که پسرم رفته تا به آیوار در کتگات حمله کنه
زندگی ادامه داره
چه بخوایم چه نخوایم ما هم بخشی از اون هستیم
همهچی تغییر میکنه
همونطور که من تغییر کردم
من از زمانی که سپرم رو از دست دادم
...دیگه لاگرثا
زنِ جنگجو نیستم
من چیزی ندارم که باهاش از خودم محافظت کنم
...تنها خودت رو داری
و صداقتت
جودیث عزیز فکر میکنی این کافیه؟
متوجه نمیشم
تو داری یه ارتش ساکسونی رو به نیابت از پادشاه وسکس رهبری میکنی؟
آره
ما با اون متحد شدیم
حتی قبل از اینکه شما و افرادتون به اینجا بیاید
اما اونا دشمنان ما هستن
چرا شما با دشمنانمون متحد شدید؟
بعضی وقتها زمانی که هدفهای طولانی مدتی داری تا بهشون برسی، معامله کردن منطقیه
شاید زنها اینو بهتر از مردها درک کنن
مردها فقط میرن باهم مبارزه میکنن و همدیگه رو میکشن
و بعد از اونه که متوجه میشن لازم نبود اینکارو بکنن
و راه و چارههای بهتری وجود داشته
این زن کیه؟
.یه زنِ جنگجو .توروی
همسرم
چیز دیگهای هست که میخوای بدونی، شاه فرودو؟
ثمرهی اتحادتون چیه؟
پادشاهِ وسکس، آلفرد یه قطعه زمین بزرگ از قلمروش رو بهمون داد
این همیشه رؤیای پدرم بود
که یه سکونتگاه کاری اینجا ساخته بشه
این چه فایدهای برای ما داره؟
اگه ارتشهاتون قبول کنن که شمشیرشون رو زمین بذارن
اونوقت شما میتونید فوراً به زمینهای انگلیای شرقی نقل مکان کنید
به جای اینکه بیهوده توی میدون جنگ بمیرید
زنان و مردان جنگجوتون
میتونن کشاورزی و بافندگی کنن
و میتونن یه زندگی جدید رو اینجا شروع کنن
چیزی نیست که بخواد جلوتون رو بگیره
و با این حال چیزهای زیادی به دست میارید
اسم اون سنگ چیه؟
لاجوَرد
از کجا میاد؟
...جایی خیلی دور
در امتداد جاده ابریشم
...آبی
درمیان تمام رنگ دانههای دیگه گران قیمت ترینـه
برای همینه که ما اونو برای مریم پاکدامن کنار میذاریم
!این رنگِ فوقالعادهایه
!میدرخشه
...همونطور که ماه
دراثر نور منعکس شده از خورشید میدرخشه
همانطور که مریم مقدس بخاطر نور منعکس شده از پسرش میدرخشه
عیسی مسیح
فکر میکنم که صاحب یه پسر خواهی شد
همونطور که تو، لاگرثا، یه پسر داری ...و منم دوتا پسر
گرچه من یکی از پسرانم رو کشتم
و حالا من دارم میمیرم
!نه - آره -
من یه توده توی سینهام دارم
میدونم که زنهای دیگه بخاطر همچین چیزی مُردن
بنظر میرسه که تو هم سپرت رو ازدست دادی
نه
و هیچ تجربه کسب شدهای
نمیتونه اینو جبران کنه
نمیتونم اینو تحمل کنم
تو جوونی !میتونی هرچیزی رو تحمل کنی
تو هم یه جنگجو بودی، مثل من
منتها به روش خودت
اما من باهات موافق نیستم
...هنوز در اون طرفِ دیوار سپری
چیزهای زیادی برای ما وجود داره تا کشف کنیم
بنظر میرسه احتمالاً مجبور بشیم برای خروج از اینجا بجنگیم
اگه مجبور بشیم برای خروج از اینجا بجنگیم پس با همدیگه انجامش میدیم
و اگه موفق نشیم از اینجا بریم بیرون
اونوقت مُردن در کنار تو منو خوشحال میکنه
هیچوقت فکر نمیکردم اینو از دهن یه زن بشنوم
همه میتونن اشتباه کنن
اوبه
حتی تو
دونفر از ما و جنگجویانمون میخوایم که از فرصت استفاده کنیم و پیشنهادت رو قبول کنیم
اما شاه فرودو قبول نمیکنه
اون میخواد به حمله ادامه بده
پس فقط یه کار باقی مونده که انجام بدیم
من قبول نکردنت رو به عنوان یه توهین در نظر میگیرم
و تو رو به یه نبرد تن به تن دعوت میکنم
خوبه
این کار منو خوشحال میکنه
اوبه لاثبروک
ای خدایان
شما کجایید؟
دیگه با من حرف نمیزنید
شما دیگه خودتون رو بهم نشون نمیدید
من تقريباً ایمانم رو نسبت به شما از دست دادم
من از مدخل جهنم عبور خواهم کرد
من به اعماق زمین، جایی که کوتولهها تالار بزرگ خودشون رو دارن خواهم رفت و تو رو پیدا میکنم
من سرشار از امید هستم
بده
همدردی کن
کنترل کن
من تصمیم گرفتم
که بالأخره با تو همراه شم
و به قلمرو آیوار حمله کنم
خوبه؟
بیا یه خرده باهم حرف بزنیم
من و تو، پسرم
من خیلی منتظر تو بودم
...فکر میکردم تو
همهچی رو عالی میکنی
چونکه تو شبیه یه خدا خواهی بود
یه خدای درخشان
مثل بالدور
این رؤیای من بود
اما این فقط یه رؤیا بود
...تو مقدس نیستی
چونکه منو یاد خودم میاندازی
و تو همینجوری به من و بقیه، چیزی که هستم رو
یادآوری میکنی
و میدونی، من نمیتونم اجازه بدم این اتفاق بیوفته
نمیتونم اجازه بدم عذاب بکشی
مثل من که در تمام طول زندگیم عذاب کشیدم
چطور میتونم اینکارو باهات انجام بدم؟
چجور پدری میتونه همچین کاری با پسرش بکنه؟
با هر پسری؟
نه، نه
من دیگه نمیتونم بهت کمک کنم
تو باید مسیر خودت رو توی زندگی بسازی، بالدور
پسرم
من میدونم این چیه
این مدخل جهنمه
میدونم که شما خدایان اینجاید
.:: ترجمه و زیرنویس: هادی ::. :: Hadi Es ::
.:. ارائـهای دیـگـر از تـيـم تـرجــمه شــوتايـم .:. .:. WwW.Show-Time.iN .:.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.