Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
آنچه گذشت...
اون موجوداتی که اون بیرونن...
از شکارکردن خوششون میاد.
از بازیکردن خوششون میاد.
انقدر لبخند نزن!
اگه بیای بیرون حالت بهتر میشه.
- دیگه تحمل این کسشرها رو ندارم. - میدونم.
حس میکنم دیدم که اون بخش از وجودش پرید و رفت.
پس تو باید درستش کنی.
تو باید اون بخشی از وجودش باشی
که این شهر نمیتونه ازش بگیره.
خیلی وقت نداریم.
ازت میخوام منو بکُشی.
الان دیگه خونِ من، خونِ توئه.
اگه دیگه مثل قبل نشیم چی؟
تو هنوز تویی. منم هنوز منم.
برای بقیهاش با هم یه فکری میکنیم.
اون اینجا چیکار میکنه؟
شاید برامون مفید باشه و بتونه چیزی که...
اون بیرون دنبالشیم رو پیدا کنه.
کسی نباید خبردار بشه اون همراهمه.
اون بابام رو کُشت!
تیکهپارهاش کردن و تو خبر داشتی.
کِنی، خواهش میکنم!
خودت حواست به پشت سرت باشه.
میخواستم اگه میشه با هم صحبت کنیم.
دقیق نمیدونم از کجا شروع کنم.
میخوام بدونی که تصمیمم در مورد سارا،
قلباً باور دارم که به صلاحِ
تک تک افراد این شهره.
ولی این دلیل نمیشه که من...
کاری که اون کرد...
چیزی که از تو گرفت، از کِنی گرفت،
مهم نیست چرا انجامش داده.
اگه بهخاطر مراقبتکردن از اون دختره ازم متنفر بشی، درک میکنم.
یا بهخاطر اینکه به کسی نگفتم اینجاست.
میدونم چه حسی داره که این شهر...
وقتی...
یکی از عزیزانت رو ازت میگیره.
فقط...
گوش کن.
از وقتی رسیدم اینجا،
سعی کردم تا به مردم احساس امنیت بدم.
فکر میکردم اگه قوانینی در کار باشه،
اگه به چیزی که درسته پایبند باشیم، همه چی درست میشه.
ولی یه چیزی رو خوب میدونم.
اوضاع داره عوض میشه.
و اگه از تمام قوامون استفاده نکنیم،
از کوچیکترین چیزها استفاده نکنیم، نمیشه.
من باید هر کاری میتونم بکنم
تا این مردم رو برسونم خونه.
تا تو و کِنی رو برسونم خونه،
حتی اگه به معنیِ این باشه که...
مامان.
تو اینجا چیکار میکنی؟
خیلیخب.
هان؟
اینجا چیکار میکنی؟
کافیه.
الان وقتش نیست.
نه، نه، نه. اشکالی نداره.
اشکالی نداره.
فقط...
ممنون بابت وقتی که گذاشتی.
خوبی؟
سارا؟ ما...
- اوه، گندش بزنن... - بوید؟
آهای.
آهای، آهای.
خوبی؟
ببخشید، یه لحظه... ببخشید.
خیلیخب. خیلیخب.
عه، ببخشید که اینطور شد.
نه، تو... باید بری مشکلت رو معاینه کنن.
عه.
ببخشید که مزاحم شدم.
ببرش پیش کریستی.
نوچ!
نه، نه. حالم خوبه.
چیزیم نیست. ممنون.
حالم خوبه. ممنون.
آره.
خیلیخب. باشه.
- نه، نه. - خیلیخب. خیلیخب.
خیلیخب، بریم.
باشه، ممنون.
خواهش.
مووی کاتیج، مرجع دانلود فیلم و سریال با زیرنویس چسبیده MovieCottage.com
⚡️TheFlashPoint⚡️ محمد سید - تلگرام: GoodBadUgly@
این آخرین سیبزمینیها هستن.
امیدوارم دانا برنامه داشته باشه بعضی از اینا رو برگردونه.
این آمادهست که ببرمش؟
آره، بذار کمکت کنم.
خودم میتونم.
مشکلات خانوادگی؟
- تموم شد؟ - آره.
دار و ندارمون همینا هستن.
مشکلی برامون پیش نمیاد.
خونسردیمون رو حفظ میکنیم، طبق جیرهها پیش میریم.
این بُرهه رو پشت سر میذاریم.
تا نصف شب، قراره خونۀ «لیو»
مشغول این کار بشیم.
پس میخوام روی قفلشدنِ در و پنجرهها نظارت کنید.
یادتون نره، حتماً روی همۀ درها قوطی نصب کنید.
به مردم در مورد غذا چی بگیم؟
فعلاً؟
هر چی میشه کمتر اطلاعات بدید.
فقط بگید...
داریم یه سیستم جدید راه میندازیم.
به نفعمونه کسی هول نکنه.
از پسِ مسئولیتهاتون برمیاد؟
آره، آره از پسش برمیایم.
هوم...
[مرکز بازپروریِ «لوندر پام»] [در مسیر توانبخشی به شما مساعدت میکنیم]
ببینم، اون چیزه رو ندیدی...
این چیه؟
رفتی کیفم رو گشتی؟
دنبال یه گیره مو میگشتم.
ببین.
آخه... تو گفتی...
میخواستی بری خالهات رو ببینی.
برای دیدنِ خالهات، سوار اتوبوس شدی.
آره، چون نمیخواستم تو...
موضوع خاصی نیست.
موضوع خاصی نیست؟ بهم دروغ گفتی.
چون نمیخواستم نگران بشی.
همه چی تحت کنترله.
داشتی میرفتی دورۀ توانبخشی، بعدش سر از اینجا در آوردی.
هیچ بخش از این ماجرا تحت کنترل نیست.
تو که اوضاعت خیلی خوب بود، نمیفهمم.
کِی دوباره شروع کردی به مصرفکردن؟
اینجوری نگو.
معتاد نیستم که.
کلاً یه چند ماهی میشه.
دلیلش اینه که من گُم و گور شدم.
دلیلش خیلی چیزا بود.
ببین، میخواستم بهت بگم.
- فقط... - گوه توش!
کجا میری؟
کجا میری؟
نه، این کار رو نکن. مجبور نیستی این کار رو بکنی.
گوش کن چی میگم! اینجا داروهامون...
خیلی محدودن و هر چی داریم حیاتیـه.
نمیشه ریسکِ گمشدنِ دارویی رو بکنم.
لازم نیست الکی بزرگش کنی. خب؟
خودم میخواستم ترک کنم تا اینجا پروسهاش رو طی کنیم.
میتونیم همین الان انجامش بدیم. حتماً لازم نیست که...
میشه لطفاً دست نگه داری و گوش کنی چی میگم؟
عن توش! خودم برمیدارم.
میشه لطفاً تمومش کنی؟
چیو تموم کنم؟
انقدر هول نکن که انگار من یه معتادم که...
میدونی، واسه همین بهت نگفتم.
از اینجا چیزی برداشتی؟
راستش رو بگو.
فقط یه کم مرفین برداشتم
تا خودمو یه ذره آروم کنم. همین!
خب؟ میتونی برشون گردونی توی قفسه.
من چیزی برنمیدارم که...
مریل.
باشه، حله،
هر گوهی میخوای بخور.
- کجا میری؟ - میرم قدم بزنم.
تا تو بتونی تمام وسایل ارزشمندت رو
از دوستدخترِ معتادت قایم کنی.
نمیشه بری بیرون. به زودی هوا تاریک میشه.
گور بابات!
آره، خودم متوجهش شدم.
برگها دارن رنگ عوض میکنن. از روی درختها میریزن پایین.
تا حالا مشابهش رو ندیده بودم.
آره.
ببین...
کِنی، میدونم که...
ببین، ظاهراً دیگه...
داری بهتر قدم برمیداری، پس من میرم.
احتمالاً از اینجا به بعدش رو خودت بتونی بری.
لعنت بهت!
بوید، چی شد؟
دیگه کم کم داره درد میگیره.
همیشه نمیشه دیدشون ولی الان حسشون میکنم.
بوید، چی... چی میگی؟
ببین، نمیشه...
وقتی رفتم توی جنگل،
اونجا یه اتفاقی برام افتاد،
یه اتفاقی که درکش نمیکنم.
یه چیزی رفته توی بدنم.
کِرم هستن. زیرِ پوستم میخزن.
و...
اون صدا رو میشنوی؟
بوید؟
بوید!
بوید، کجا میری؟
چه خبره؟
بوید؟
دیدیش؟ اون...
باید بریم.
به زودی هوا تاریک میشه.
آره.
بذار کمک کنم.
اینم از این.
ممنون الیس.
خواهش میکنم.
ببین، بیا اونا رو همون جلو آویزون کنیم.
باشه.
سلام.
- سلام. - کمکی از دستم برمیاد؟
- نوچ. - نه؟
- تموم شد. - باشه. حله.
پنجرهها چطورن؟
الان دارم آخرینهاشون رو میپوشونن.
عالیه.
هِی، هِی...
با هم دوستیم؟
آره. آره، مشکلی نداریم.
عه.
قدم به قدم، بوید.
گوش نمیدی چی میگم. این...
چیه؟
کار اون یاروئه. کار اون یاروئه.
یه ساعته دارم چی میگم؟
خب، پس میگی یه نفر این کار رو باهات کرده.
آره. ببین. اینجاست.
اینجاست.
اون اینجای منو بُرید،
بعدش، مُچِ خونیاش رو گذاشت کنار دستم
و گفت: «خون من الان خونِ توئه».
بعدش هر چی که داخل بدنش بود...
ازش اومد بیرون و رفت توی من.
بعدش هم...
بعدش هم اون مکان ناپدید شد.
بوید...
ببین، هر چی بگم...
بازم این قضیه منطقی نمیشه.
خیلیخب.
یه سری کِرم زیر پوستم هستن.
و حس میکنم یه چیزی انگار...
یه چیزی داره میاد سراغم. این...
بوید، من چیزی نمیبینم.
این چیزا هر چی که هستن...
اون یارو که این کار رو باهام کرد،
سالهاست این چیزا داشتن ازش تغذیه میکردن.
و به من منتقلش کرد چون...
اونا نمیذاشتن بمیره.
فکرش رو بکن!
اونقدر وضعش بد بود که فقط دلش میخواست بمیره.
خیلیخب، تو...
الان مجبور نیستی حرفم رو باور کنی.
فقط ازت میخوام بهم قول بدی که اگه این...
اگه اوضاع قاراشمیش شد، اگه من...
ببین، بهم قول بده.
که تو...
قبل از اینکه اوضاع بیخ پیدا کنه،
تمومش میکنی.
بوید، ازم میخوای چیکار کنم؟
نمیخوام مثل مارتین بمیرم.
پس به گمونم امشب رو بمونی.
آره، آره.
پیش خودم گفتم اینطور بهتره.
امیدوارم ایرادی نداشته باشه.
نه، نه، راحت باش.
قضیۀ کِرمها رو بهت گفت؟
آره.
چیزی دیدی؟
منظورت اینه که دیدم چیزی زیرِ پوستش بخزه؟
نه، ولی این مدت خیلی سختی کشیده.
میدونی، برای...
برای بابام هم اون زمان که خونهمون بودیم همینطوری شروع شد.
یه لحظاتی بودن که انگار...
یه آدم کاملاً متفاوت شده.
حرفایی میزد که هیچوقت نمیزد.
ما توجیه منطقیاش میکردیم.
میگفتیم فقط خستهست.
میگفتیم فشار زیادی روشه.
بعدش یه روز، اون...
ببین...
هنوز خیلی زوده که بخوای
نگران همچین چیزایی باشی، خب؟
یه سری موارد هستن که پارکینسون...
میتونه به زوال عقل منجر بشه ولی توی سنینِ خیلی بالاتر پیش میاد. خب؟
ولی پیش میاد.
آره.
اینطوری؟
یادت باشه، فقط دو قاشق نمک به ازای هر شیشه.
تدارکاتمون محدودن، باید یه کاری کنیم تموم نشن.
خب، اینجوری تا کِی تموم نمیشن؟
اگه کارها رو درست انجام بدیم، باید تا یکسال کافی باشن.
اینجوری میتونیم چیزایی که الان داریم رو
جیرهبندی کنیم و نگران خرابشدنشون نباشیم.
خواهشاً بگو که فقط همینا نیست.
محصولات جدید کاشتیم. داریم...
دانا، این غذاهای اینجا به زور برای یک ماه کفاف میدن.
حتی با جیرهها باید...
خب، مردم باید بدونن اوضاع چقدر بَده.
اینجوری فقط وحشتزده میشن.
یه جورایی مثل الانِ خودت.
باید زودتر بهمون میگفتی.
اونوقت کِی باید این کار رو میکردم، جیم؟
وقتی زیرِ خونهای که ریخت روی سرت گیر افتاده بودی؟
الان داریم نهایت تلاشمون رو میکنیم.
همهش بخشی از اون قضیهست.
چه قضیهای؟
این دقیقاً همون چیزیه که اونا میخوان.
احتمالاً دارن سعی میکنن سطح استرسمون رو ببرن بالا.
جیم.
- منظورت چیه که غذای کافی نداریم؟ - دیدی؟
چیزی نیست، رفیق.
بیخیال، بیاید برگردیم سراغ کارمون.
- خوبی؟ - چی...
ای خدا!
نه، نه، نه! شرمنده.
چه مرگته؟!
خیلی خیلی شرمندهام.
الان میذارمش زمین. ببین.
شرمنده که اینطور شد. عذر میخوام. عذر میخوام.
- حالت خوبه؟ - خوبم.
نه.
قضیه همینه:
هر بار میگی مشکلی با هم نداریم،
یعنی با هم مشکل داریم.
خیلیخب، باید چیکار میکردم؟
بابام ازم خواست به کسی نگم.
الیس، من هر کسی نیستم.
قراره با هم ازدواج کنیم.
نمیشه که از هم مخفیکاری کنیم.
باید بدونم که...
ببین، بابات از اولش نباید تو رو...
توی اون شرایط قرار میداد.
سارا آدم کُشته.
تازه بابات نرفته به کسی بگه...
به کنی هم نگفته!
اصلاً درست نیست.
چارهای نداشته.
همیشه یه چارهای هست.
با برگردوندنِ سارا به اینجا، جون ملت رو به خطر انداخته!
امنیت اینجا رو کمتر کرده.
تو هم نباید این موضوع رو ازم مخفی میکردی.
میدونم.
میدونم.
و شرمندهام.
الان مشکل اصلیات بابام یا سارا نیست، مگه نه؟
فاطمه، از اون شب که
توی کلانتری بودیم، تو دیگه...
عزیزم، چه خبره؟
آهای! ازت پرسیدم داری چه غلطی میکنی؟
دیدم داری چیکار میکنی.
داشتی یواشکی از آشپزخونه غذا کِش میرفتی.
داشتم یه مقدار غذای اضافه
از کولهپشتیام برمیداشتم و میذاشتمش...
عه، عه، عه! اینجا چه خبره؟
- دارن غذا میدزدن! - چی؟
همینجوریش اوضاع بَده، چون توفان هر چی داشتیم رو از بین برد.
خیلیخب، اینطور نیست. اینطور نیست.
چرت نگو. دیدم امروز داشتید چی بار میزدین.
اولش گفتید برج مخابراتیِ جادویی همه رو میبره خونه.
الان به نظرتون خونهایم؟ نه!
نه، بهجاش الان کلی آدم داریم
و غذامون داره تموم میشه، اونا هم مخفیکاری میکنن
- تا کسی هول نکنه. - بس کن.
ببین، کسی چیزی رو مخفی نکرده.
میشه خفهخون بگیری؟
خسته شدم با لبخند یه مُشت کسشر تحویلمون دادی.
حواست باشه با اون دهنِ کیریات چی میگی!
نمیشه ملت همین یه کم غذایی که داریم رو...
ازمون بدزدن!
اونا باید برن.
- یالا! برید بیرون. - دیل.
- برید. برید بیرون! - هِی، هِی.
ببین، کسی نمیخواد بهتون آسیب بزنه.
- برید بیرون! - دیل، بیخیال.
ولم کن!
نه!
وای خدا. گوه توش! ببخشید.
بهم چاقو زدی!
اونو از اینجا ببرید!
الیس، عمدی نبود. شرمنده!
ببین، میشه... بیا.
وای خدا. وای خدا.
بیا. بیا.
چیزی نیست. چیزیت نشده. میشنوی؟
خوب میشی.
بیا، بذار همینجا بِشونیمش.
خیلیخب. داریمت.
چیزی نیست. خیلیخب، دراز بکش.
متأسفم. وایستا، بذار یه نگاه مختصر بندازم.
چیزی نیست. چیزی نیست.
ببین، میشه چند تا حولۀ دیگه برام بیاری؟
آره، آره!
اونو... اونو بده من.
- بیا. بیا. - چیزی نیست. چیزی نیست.
بیا، همینجوری روش رو فشار بده.
چیزیت نیست.
خوب میشی. چیزیت نیست.
یه سری لکهها رو نمیشه کامل شُست.
آخر و عاقبت همهمون این میشه؟
مثل «بینگشان»؟ مثل تو؟
ببین بوید، چه از اینجا برید بیرون چه نرید،
همهمون آخر و عاقبتمون یکیه.
منظورِ من مُردن نیست.
منظورم مُردنیه که اعضای درونیت بریزه کف زمین.
جیغ و داد کنی در حالیکه یه جونور پارهات میکنه.
این چیزایی که درونم هستن و نمیدونم چیان،
دارن بدتر میشن.
اینطور به نظر میاد.
ولی بهت افتخار میکنم.
میدونستی؟
کلانتری که من میشناختم
هیچوقت تقاضای کمک نمیکرد.
هیچوقت به ضعفش اقرار نمیکرد.
تو کلهشقترین لاشیای بودی که توی عمرم دیدم.
اوضاع عوض میشه.
آره، عوض میشه.
میدونی، اون آدمایی که طبقۀ بالا هستن...
احتمالاً همهشون فکر میکنن دیوونه شدی.
شدم؟
نمیدونم.
آخه الان وایستادی توی این زیرزمین
و داری با ساختۀ ذهنت صحبت میکنی.
ولی ببین، بعضی وقتا جنون...
منطقیترین واکنشیه که میشه نشون داد.
حرفم اینه که، کاری که میتونستی رو کردی، بوید.
سعیات رو کردی.
همۀ قصهها که پایان خوش ندارن.
قصۀ زندگیِ من و بینگشیان هم پایان خوش نداشت.
مال اَبی هم همینطور.
هنوزم بدترین کشیشِ واموندهای هستی که توی عمرم دیدم.
پس شاید بهتر باشه دفعۀ بعدی یه نسخۀ بهتر پیدا کنی.
آره، حتماً.
بوید.
داشتی با کی حرف میزدی؟
هیچکس، فقط داشتم بلند بلند فکر میکردم.
نه، نه، نه، نه، نه، با کی داشتی حرف میزدی؟
از سر راهم برو کنار.
تا وقتی ندونم همه چی امنه، از این اتاق خارج نمیشی.
جانم؟
ببین، مریل گفت طبقۀ بالا چی شده.
خب؟ اومدم پایین تا...
کاتری!
داشتم با پدر کاتری صحبت میکردم.
میدونم این قضیه چه جلوۀ بدی داره. میدونم!
ولی اون بیرون یه اتفاقی برام افتاد!
وقتی برگشتم یه چیزی درونِ بدنم بود.
نمیفهمم چطور ممکنه.
تنها چیزی که میدونم اینه که واقعیه.
و مثل سگ ترسیدم.
باید فشار رو روش حفظ کنی، خب؟
میرسونیمت درمانگاه.
دانا وانت رو بُرد.
با وَن میریم. کنار کلبه پارک شده.
نه، نمیشه. خیلی خطرناکه.
ببین، پشت همۀ پنجرهها دیدهبان داریم. چیزی نمیشه.
فکر کنم دیگه امن باشه.
- خیلیخب. - نه، نه، نه.
الیس، اینجا هیچ کاری نمیتونیم برات بکنیم.
باید بری درمانگاه.
پس تا صبح منتظر میمونیم.
نه! نمیمونیم...
منتظر نمیمونیم. میشه بیای کمکم کنی؟
یالا. میریم.
بریم.
پاشو، پاشو، پاشو. میریم.
یالا، رفیق.
میدونم، میدونم، میدونم.
یالا رفیق. دَووم بیار.
خیلیخب.
همینه. همینه. آهای! چیزی میبینی؟
صبر کنید. وایستید. یه دونهشون داره از تپه میاد بالا.
- خب، چقدر فاصله داره؟ - نمیدونم. ۵۰ متر.
- نمیتونم، نمیتونم، نمیتونم. - نه، نه.
- نمیتونم بُدوئم. نمیتونم بُدوئم. - وقت داریم.
چیزیت نیست. چیزیت نیست.
دم پلهها میبینمتون!
چی؟ صبر کن.
دم پلهها میبینمتون!
کجا میری؟
گوه توش. گوه توش.
گوه توش.
وای نه. گوه توش.
میدونم، میدونم. برو، برو، برو، برو!
میدونم.
دارمت. دارمت.
بیا، کاپشنت رو در بیار.
برو، برو، برو، برو، برو!
آهای، بمونید!
چیزی نیست. فقط نفس بکش.
- میدونم. - نمیتونم نفس بکشم.
همینجوری نگهش دار.
نمیتونم...
اون جاده رو برو! برو توی اون جاده.
باشه، باشه، باشه، باشه.
همینجوری فشار رو حفظ کن. فشار رو حفظ کن.
چیزیت نیست. منو ببین. چیزیت نیست.
- نمیتونم نفس بکِشم. - چیزی نیست. چیزی نیست.
چیزی نیست. چیزی نیست.
- میشه سریعتر بری؟ - آره.
میدونم. میدونم.
فقط همینطوری دستم رو بگیر.
چیزی نیست. چیزی نیست.
- چی شد؟ - نمیدونم.
میشه سریعتر بری؟
میدونم، میدونم، میدونم.
ببین، دیگه داریم میرسیم.
- میدونم. میدونم. - فاطمه؟
چیه؟
اون جونورها رو بیرون میبینی؟
نه. فکر کنم در امان باشیم.
فکر کنم در امان باشیم.
فکر کنم در امان باشیم. فکر کنم در امان باشیم.
- فکر کنم در امان باشیم. - نمیتونم نفس بکشم.
چیزی نیست. ببین، من همینجام.
دیگه داریم میرسیم، بچهها. دارم میبینمش.
بیهوش نشو.
- من... - کریستی اونجاست.
- باید بریم پیش کریستی. - دَووم بیار.
- تقریباً رسیدیم. - آروم، آروم.
خیلیخب. چیزی نیست. آروم باش.
خیلیخب، خیلیخب.
چیزیت نیست. بیا. دستت رو بده.
دستت رو بده. میدونم. میدونم.
خیلیخب، بیا اینجا.
کمک کن بلندش کنم.
آروم، آروم، آروم. تو میتونی!
شونهام رو بگیر.
اگه میخوای برم، میتونم یه مدت...
- برم خونۀ گروهی. - نه.
نه، مری. اینطور نیست.
- کریستی! کمک! - کریستی، در رو باز کن!
لعنتی!
- کریستی! - در رو باز کن.
- باز کن! - یا خدا.
چی شده؟
دعوا شد. دیل دستش چاقو بود.
خیلیخب.
- بیارش داخل. باشه؟ - باشه.
بوید! کِنی! اینجا نیازتون دارم.
الیس، خوبی؟
- الیس! - نمیتونم نفس بکشم.
همینجا بِشونیدش.
نمیتونم نفس بکشم!
- چه مدته این اتفاق افتاده؟ - بیست و پنج دقیقه.
همینطوری فشار بده. همینطوری فشار بده.
الیس؟
چی... ببینم، چی شده؟ چی...
- چاقو خورده. - کریستی، چِش شده؟
متکا رو بیار بالا!
ببین رفیق، چیزی نیست. چیزی نیست.
فشار رو حفظ کن. فشارِ روی زخم رو حفظ کن، خب؟
- چیزیت نیست. - میشه نفس بکشی ببینم، الیس؟
خیلیخب.
خون داره حفرههای سینهاش رو پُر میکنه.
خیلیخب، رفیق. همینه.
- منو ببین. منو ببین. - چیزی نیست عزیزم.
فشار رو حفظ کن، باشه؟
- نمیتونم نفس بکشم. - یالا.
دوباره نفست رو بده تو.
کریستی، چه خبره؟
- چیزیت نیست. - میتونی کاری بکنی؟
قفسۀ سینهاش تحت فشاره.
باید کمش کنم.
محلول نمک رو کجا نگه میداری؟
- الان نباید اینجا باشی. - کریستی، بیخیال!
به جون تو قسم، حالم خوبه.
ببینم، چه خبره؟
قفسۀ بالای کمد داروها. کنی، اینجا لازمت دارم.
رفیق...
- رفیق؟ - بیارش بالا. فشار بده.
خیلیخب، بذار این محدوده رو تمیز کنم.
این یه کم سوزش داره.
گوه توش!
رفیق؟ ببین رفیق. تو میتونی نفس بکشی.
تو... ببین، تو میتونی نفس بکشی.
یه سیخونک کوچولو حس میکنی.
- اون برای چیه؟ - باید ببینم...
ریههاش تحت فشارِ خونـه یا هوا؟
میشه این میله رو برام نگه داری لطفاً؟
- بیا، برام میگیریش؟ - خیلیخب.
بچهها، من باید بیام اونجا.
ببین، بذار کریستی کارش رو بکنه. بیا. بیا.
حالت خوب میشه. خب؟ باور کن!
- چیزیت نمیشه. - از پسش برمیای.
توی حفرۀ قفسۀ سینهاش خون جمع شده.
- باید سریع اقدام کنیم. - بذار کارش رو بکنه.
ببین، خوب میشی.
الیس!
بذار... بذار کارش رو بکنه.
چیه؟ چیه؟
یه چاقوی جراحی و چند تا کُهنه میخوام.
باشه. خیلیخب، حله.
یه جراحت کوچیک وارد میکنم، باشه؟
بیا. بیا. کُهنه.
- روی اینو بگیر. - باشه.
کلی خون در میاد. باشه؟
- انبرک. - انبرک.
خب، حاضری؟
خیلیخب.
بسیار خب.
خیلیخب، الیس، فشار رو کم میکنیم. باشه؟
اَه!
لعنتی!
نفسهای عمیق بکش، الیس. باشه؟
اگه میتونی دستت رو شُل کن.
باید بذاریم این خونها بره.
نمیشه. نمیشه! تحملش رو ندارم از دستش بدم.
هِی، هِی، منو ببین. منو ببین.
اون هیچ جا نمیره. خب؟
ببین، هِی، به نظرت مضطرب میام؟
کریستی به نظر مضطرب میاومد؟
ببین، حالش خوبه. هِی!
بشین. بشین.
فقط نفس عمیق بکش.
نفس عمیق بکش. چیزی نشده. چیزی نمیشه.
فقط باید نفس عمیق بکشی.
باشه؟ ببینم، حالت خوبه؟
آره، ولی خیلی با خون میونۀ خوبی ندارم.
- سلام. - سلام، حالش خوبه؟
تونستم فشار رو از روی سینهاش بردارم.
ولی کلی خون از دست داده.
قلبش داره سعی میکنه جبران کنه.
ولی اگه زودتر نتونیم خون بهش برسونیم،
اعضای درونیاش به مرور از کار میافتن.
وای خدا. وای خدا!
- هِی، هِی. - ولی هنوز کارِمون به اونجا نرسیده. خب؟
بوید، گروه خونیاش چیه؟
O منفی. جفتمون O منفی هستیم.
خیلیخب. عالیه. این عالیه. بیا.
یالا.
ببینم، داستان چیه؟
از خونِ بوید استفاده میکنیم تا انتقال خون بدیم.
میدونم به نظر ترسناک میاد ولی باور کنید...
صبر کن، صبر کن، صبر کن. نه، نه.
نمیشه.
نمیشه... نمیشه خونِ منو به اون بدی.
- بوید! - اگه از خون من استفاده کنی
اون چیزی که درونِ منه، وارد بدن اونم میشه.
بوید، یه لحظه آروم باش و گوش کن چی میگم.
من که دیوونه نیستم!
اون چیزا رو میتونم حسشون کنم.
حتی اگه نتونم ببینمشون، حسشون میکنم.
بوید، اگه این کار رو نکنی، الیس میمیره.
حتی اگه حرفی که میزنی درست باشه،
بدتر از مرگ که نیست.
کاش اینو به اون یارو که این کار رو باهام کرد میگفتی.
باید یه راه دیگه پیدا کنیم. نمیشه که...
بوید، باید بشینی...
و بذاری کریستی کارِش رو بکنه.
ببین. کنی، خواهش میکنم...
بشین!
اگه این کار رو بکنی، روحت هم خبر نداره...
فقط... ای خدا!
وای خدا!
لعنتی!
وای خدا. منم میبینمشون.
یا خدا.
بچهها، میشه یه نفر یه کاری بکنه؟!
باید یه گروه خون O منفی براش جور کنیم.
باید همین الان انجامش بدیم.
بدهش من.
چی؟
بدهش من.
قضیۀ غار رو برای کریستی گفتی.
که زخمیات کرده و زخمش رو به زخمت چسبونده. مگه نه؟
خب، اگه به تو دادهاش، احتمالاً یعنی...
میتونه به یکی دیگه هم منتقلش کنه.
مهم اینه که انتقال خون رو انجام بدی.
برای بقیهاش بعداً یه فکری میکنیم.
نه.
- بوید! - نه، نه، نه!
نه، زیر پوستم داره یه کابوس اتفاق میافته.
میفهمی چی میگم؟
حس میکنم داره قویتر میشه.
نمیدونم اگه به تو منتقلش کنم...
چی میشه.
بوید.
بوید، چیکار میکنی؟
- بوید؟ - بوید!
- بوید! - یه فکری دارم.
صبر کن، کجا میری؟
باید یه جایی بره، مگه نه؟
بوید!
- بوید، کجا... - بوید!
چیکار میکنی؟
کجایید؟
خونِ تازه میخواید؟
گوشت تازه!
من همینجام.
بیاید بگیریدم.
میدونم این بیرونید.
میدونم صدام رو میشنوید.
میخواید بازی کنید؟
من همینجام!
حاضرم!
یالا!
تنها کاری که میکنید اینه که درهامون رو میزنید.
میکوبید به پنجرههای تخمیمون.
میخواید بازی کنید.
خب، من همینجا وایستادم.
من الان...
همینه.
بیا.
بیا منو بگیر.
همینه.
بیا.
منتظر چی هستی؟
میخوایش؟
خونِ من الان خونِ توئه، مادرجنده!
از این بازی خوشم اومد.
خیلیخب.
چیزی نیست.
دیگه مشکلی نداریم.
انتقال خون رو باید شروع کنیم.
آخرین پله رو مواظب باش.
- باشه. - تموم شد.
میتونی کیف رو بذاری کنار اون صندلیِ بغل میز.
باشه.
خب، اونقدرها هم بد نبود، نه؟
آره.
در واقع، میتونم بگم تا الان...
تقریباً خوش هم گذشت.
اون بالا چیز جالبی هست؟
اگه این خونه هم فرو بریزه چی؟
همچین اتفاقی نمیافته.
از کجا میدونی؟
چون فکر نمیکنم مامان و بابات...
یه سوراخ بزرگِ دیگه توی زمین بکَنن.
میشه یه رازی رو بهت بگم؟
معلومه که میتونی.
به مامان و بابام گفتم نمیترسم.
ولی میترسم.
دیگه نمیخوام توی مأموریت باشم.
میخوام برم خونه.
خیلیخب.
حالا من یه رازی بهت بگم؟
منم یه کم میترسم.
واقعاً؟
آره.
ولی اگه گفتی چیه؟
چیه؟
این چیزِ خوبیه.
چرا؟
وقتی تقریباً همسن و سالِ تو بودم، مامانم یه چیزی بهم گفت
و فکر میکنم احتمالاً هوشمندانهترین چیزی بوده
که تا حالا از کسی شنیدم.
میخوای برات بگم؟
آره.
اون گفت که ترس...
چیزیه که در درونمون زندگی میکنه.
دقیقاً مثل امید یا لذت یا عشق.
همهشون چیزاییان که ما رو خاص میکنن.
ولی شاید «ترس» از همهشون مهمتر باشه.
چرا؟
چون بدونِ ترس،
نمیدونیم چطور شجاع باشیم.
ترس ما رو قهرمان میکنه.
آخی.
ببین، بچهجون.
آقا، کار شما تمومه.
خیلیخب. حله.
باید یه کم دراز بکشی.
چیزیم نیست.
کر...کریستی.
حالم خوبه. خب؟
میفهمی دیگه.
سلام الیس.
سلام.
حالت چطوره؟
نفسکشیدنت چطوره؟
آخیش، میتونم نفس بکشم.
خوبه.
خوبه.
من... میرم یه سری ملافۀ جدید بیارم.
تر و تمیزت میکنم. باشه؟
ممنون.
سلام.
سلام.
هنوز از دستم عصبانیای؟
خفه شو بابا.
ببخشید.
نه.
یه کم استراحت کن.
کجا میری؟
الان برمیگردم.
آهای.
خوبی؟
نزدیک بود از دست بدمش.
ولی ندادی. خب؟
ندادی.
یه سری چیز، زیر پوست بوید بود.
از دستِ این شهر کوفتی!
آخه چطور...
میدونم.
نمیتونم...
هِی...
یه خواهشی ازت دارم.
و باید بهم قول بدی به کسی نمیگی.
باشه، حتماً.
تست حاملگی داری؟
باید به حرفت گوش میدادیم.
باید بهت اعتماد میکردیم.
همه چی خوب از آب در اومد.
فقط همین مهمه.
تکون نخورده؟
نه.
یعنی... مُرده؟
خب، به زودی میفهمیم.
⚡️TheFlashPoint⚡️ محمد سید - تلگرام: GoodBadUgly@
مووی کاتیج، مرجع دانلود فیلم و سریال با زیرنویس چسبیده MovieCottage.com
برای اطلاع از آخرین آدرس سایت، موویکاتیج را در تلگرام دنبال کنید MovieCottage@
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.