Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
«تیراندازی»
خب، واسه تابستون چه برنامهای ریختین؟
من با دوستپسرم میرم هاوایی.
چه خوب.
مامانبزرگ پیرم کل برنامههام رو خراب کرد.
دیگه کل پساندازم از دست رفته.
آلیشا، شنیدم کل شبکهها دارن بابات رو نشون میدن،
آخه بالاخره اون دخترهای مکزیکی رو...
از دست مافیا نجات داده.
خب، یعنی تابستون میری تیخوانا؟
حتما هیجانزدهای، مگه نه؟
آره، اِم...
نمیدونم. همـ...
همیشه فاصلهام رو باهاش حفظ کردم.
خودش مدام بهم نزدیک میشه.
دیوانهایها، میدونستی؟
من حاضرم به هر دری بزنم که چنین آدمی پدرم باشه.
- طرف قهرمانه. - درسته،
خیلی هم جذاب و مرموزه.
حتی خودم قصد دارم باهاش برم تیخوانا.
خب، بگو آلیشا.
واقعا واسه چی داری با پدرت میری؟
خودت بگو!
من که دارم با تو میرم.
یعنی با همدیگه سفر میکنین؟
بامابین تقدیم میکند .:: Bamabin.com ::.
مترجم: «نــامــدار جعفرینژاد» در تلگرام: NamdarJfn@
مأمور مارک پاتسون.
درسته، اسم ایشون به گوش اکثرمون آشناست.
همون مأمور پاتسونیه...
که باند مرگبار گوریل رو سرنگون کرد،
همسرش در حین تیراندازی از دنیا رفت...
و فقط یکی از اعضای اون باند زنده موند.
کمی طول کشید تا گروه ایشون رد مافیای مکزیک رو...
که این دختران رو قاچاق میکردن، پیدا کنه...
خب، بالاخره اومد!
عه، عه، نه!
اصلا شروع نکنین. از این کارها نکنین.
- سلام مأمور مارک. مبارک باشه. - سلام سوفیا. از دیدنت خوشحالم.
سلام کریس. حالت چطوره؟
ما رو از بحرانی نجات دادی مارک.
مایه افتخار کشورمونی.
شلیکت از اون فاصله تو تاریکی...
مهارتت رو ثابت کرد.
مایه افتخارمه که مافوقمی مأمور مارک.
خب، اونقدرها هم به من افتخار نکن.
به پلیسهای تیخوانا افتخار کن. خودشون تیر خوردن.
این یکی از سرنگونی باند گوریل...
تو سن دیگو هم جالبتره.
چه حافظه خوبی داری. مرسی سوفیا.
خیلی لطف داری.
خیلیخب، ببینین. ازتون ممنونم،
ولی برگردین سر کارتون، خب؟
- قربان؟ - هوم؟
میشه لطفا خصوصی صحبت کنیم؟
چرا که نه؟
درود بر پلیسهای تیخوانا.
احسنت!
سلام ایوان.
مرسی که هوام رو دارین، خب؟
باز هم میخوام صادقانه بگم...
ممنونم که این همه سال هوام رو داشتین.
جدی میگم.
خب، چه کاری از دستم برمیاد مارک؟
این چیه؟
شوخیت گرفته؟
بیخیال مارک. الان چه وقتشه؟
ببین، به نظر من...
الان زمان مناسبی واسه بازنشستگی زودهنگام نیست.
قربان، بیاحترامی نباشه، ولی گمون کنم تصمیمم رو گرفتم.
ببین جان، من از درگذشت کاترین...
برنامهریزی کرده بودم جان.
آلیشا همون موقع از زندگیم خارج شد.
میشه گفت واسه همین این کار رو قبول کرده بودم.
من هم درک میکنم، خب؟ واقعا درک میکنم.
ببین چی میگم، نظرت چیه امشب رو مرخصی بگیری...
و فکرهات رو بکنی؟ خب؟
میدونی چیه؟
وقتی اون دخترکها رو...
به خانوادهشون رسوندیم، متوجه موضوعی شدم.
اِم، متوجه شدم پدر خیلی بدیام.
متوجه شدم اصلا هوای آلیشا رو نداشتم.
دخترم من رو مقصر مرگ کاترین میدونه جان.
در نتیجه، فرصت کوتاهی...
فرصت کوتاهی به دست آوردم...
که کار درستی بکنم.
بعدش اینقدر ازم متنفر میشه که کلا از یادم میبره.
ولی من نمیذارم اونطوری بشه. نمیذارم.
هوم...
خب، میخوای تابستون چیکار کنی؟
ممنون قربان.
آهای.
خیلیخب، کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟
اِم، بهم پول دادن که بیام اینجا و...
واسه چی اومدی اینجا رفیق؟
دارم تعمیر میکنم...
دستت رو سرت باشه.
دستت رو سرت باشه!
ای خدا، مارک!
همون لولهکشیه که واسه تعمیر لوله آوردم، یادت رفته؟
وای، امان از دستت مریم. ببخشید.
میشه دستم رو بیارم پایین؟
خیلیخب، برام مهم نیست. وایستا ببینم.
بهش بگو میخوام پاسپورتش رو ببینم. کارت شناساییت رو بده!
مشکلی نیست.
باشه، پاسپورتت رو نشونش بده...
مشکلی نداره مارک.
بهم اعتماد کن. من رو که میشناسی عزیزم.
عذر میخوام، خب؟
- ببخشید. یادم رفته بود. - اشکالی نداره.
عذر میخوام جناب.
اشکالی نداره.
- عین بلبل انگلیسی صحبت میکنه. - اشکالی نداره.
اشتباه شنیدم یا لهجهاش شبیه ساکنین ملیبو بود؟
چی برات درست کنم؟
قهوه میخوری؟
خیلی نازی.
سلام.
زیاد تغییر نکردی.
انتظار نداشتم اینجا ببینمت.
قصد داشتم تاکسی بگیرم.
خب، من اینجام.
معلومه که قراره اینجا باشم آلیشا.
تو هنوز هم دخترمی، مگه نه؟
بذار خیلی واضح و روشن بهت بگم.
من روزی که مامانم رو از دست دادم،
کل خاطراتم با تو رو از یاد بردم.
صرفا اومدم تعطیلات تابستونیم رو بگذرونم.
پس بیا مزاحم همدیگه نشیم،
تو هم میتونی به زندگی خودت برسی.
بذار من هم به کار خودم برسم.
[رسیدی فرودگاه؟]
[آره.]
[به زودی میبینمت!]
مطمئنی نمیای؟
خیلی خوش میگذرهها! خواهش میکنم، خواهش میکنم!
من راحتم. همینجا میمونم.
خیلیخب، جای من هم درس بخون.
من به جات پیک میرم بالا.
برین بالا. همگی برین بالا.
خیلیخب، بریم. خداحافظ!
- بیاین دخترها! - خداحافظ! خوش بگذره!
خداحافظ.
به شما هم خوش بگذره!
مواظب خودتون باشین.
مست هم نمیکنیم! خیلی دوستت دارم!
مست نمیکنین.
[آلیشا پاتسون]
[درخواست دوستی از طرف استفان گونزالس]
[استفان گونزالس]
دلت نمیخواد بزنیم کنار و غذا بخوریم؟
نه.
خب، خونه اصلا غذا نداریم.
ببین چی میگم.
من میزنم کنار و یه چیزی واسه خودمون میگیرم، خب؟
- سلام پسر! - سلام!
- مال منه، مگه نه؟ - آره.
وای، چه سریع آماده میکنین!
خیلیخب، حرف نداره. خیلیخب.
لطفی در حقم بکن. برام یه...
لاته بدون شکر بزن که ببرم. ردیفه رئیس؟
- باشه. - خیلیخب.
- آهای! - آهای!
چیکار میکنی؟ ایشون وایولاست، دوستمه.
ای وای! عذر میخوام آلیشا!
عذر میخوام، اِم...
اشکالی نداره. نمیخواد عذرخواهی کنین. چیزیم نشده.
ممنونم که اینقدر لطف داری.
خب، پس بعد از سفرم میبینمت؟
خیلی از دیدنتون خوشحال شدم مأمور مارک.
متشکرم.
با استفان هم موفق باشی.
- خداحافظ! - به سلامت.
خب، استفان کیه؟
نگرانش نباش.
من همیشه نگران میشم. خودت که میدونی، مگه نه؟
واقعا همین رو میدونم؟
[سلام آلیشا. استفانم. یادته؟ کلاس هفتم همکلاسی بودیم.]
[نه...]
[وایستا، این رو ببین و بگو کجا وایستادیم.]
[هوم.]
[بگو کدومم. بگو دیگه.]
[وای خدایا، من هم تو عکسم. ولی تو رو پیدا نمیکنم.]
[هوم... همون لاغرهای که پشت وایستاده؟]
[خیلی اشتباه گفتی. دعوا کرده بودم که کنار تو وایستم.]
[وای خدایا، استفان فیلی.]
[عالی فهمیدی.]
[رفته بودی مکزیک، درسته؟]
[ساکن مکزیکم. ولی هنوز به یادتم. هنوز فکرم رو مشغول میکنی.]
[چرت و پرت نگو. حتما کلی دختر مکزیکی خوشگل دور و برت رو گرفتن و عشق و حال میکنین.]
[در اون صورت که این کارت رو صحیح و سالم نگه نمیداشتم.]
[چه ناز. گمون کنم روز دستی بهت داده بودمش.]
[آره، درسته. الان ایوان تورس پیشمه. اومدیم ونکوور.]
[چه عالی.]
[آلیشا، میشه این تابستون همدیگه رو ببینیم؟]
بیا تو.
خیلیخب، بیا تو. بیا.
همینجاست.
پنج شش سال پیش با یکی...
از دوستان خیلی خوبم ساختمش.
کل سنگکاری و چوبکاریش رو خودمون کردیم.
همونطور که گفتم، تکتک اجزای این خونه داستان خاصی دارن.
فعلا حوصلهات رو سر نمیبرم.
لولهکشیمون کمی به مشکل خورده،
ولی آب گرم داریم، خوبه دیگه، مگه نه؟
اتاق تو طبقه بالا، سمت چپه.
اِم، همینه دیگه.
چی بگم؟ فرض کن خونه خودته.
- چه عالی. - ردیفه؟
بذار ساکت رو بیارم.
خودم میبرمش. زحمتی نیست.
خیلیخب.
سمت چپه.
اتاقت همونجاست.
خیلیخب.
خیلیخب، اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو.
ای بابا.
مایونز رو بده دیگه.
نه.
- بابا. - اوهوم؟
خودت میدونی نقل کل محافل شهری دیگه، مگه نه؟
کل مدرسهمون...
دارن از سرنگونی باند گوریل میگن...
آلیشا. باید بری مدرسه.
این رو هم میدونی که خانوادهمون این شکلی به خطر میافته؟
به خاطر تو و شهرتت...
امنیت نداریم.
اصلا وقتی داری ملت رو نجات میدی،
به فکر خانواده خودمون هم هستی؟
بسه دیگه آلیشا!
- معلومه که هستم. - به فکر ما هم هستی؟
خیلیخب آلیشا، بسه دیگه.
دیرت میشهها.
آلیشا.
وایستا، یه لحظه صبر کن.
به این سادگیها نیست.
میبینمت عزیزم. خیلی دوستت دارم نازنینم.
نمیدونم، ولی...
اِم...
درست میگه. بالاخره درست میگه دیگه.
- نه، نه، نه، نه. - نه، درست میگه.
یه کابوس مسخره بود دیده بود دیگه.
وای.
شما خانواده من هستین.
شاید یه روزی متوجه بشه، ولی واقعا همینطوره.
دار و ندار من شمایین.
خودم میدونم.
نظرت چیه بریم بانک؟
چرا که نه؟ خیلیخب.
- خب؟ - قبوله.
پنج دقیقه دیگه بریم؟ خیلیخب، بریم.
- بریم بانک. - شاید بد نباشه برگشتنی...
بزنیم کنار که غذایی بخوریم؟
- باشه. - قبوله؟ باشه.
خیلیخب.
خیلیخب، من یه سر میرم بانک و زود میام.
- میخوای برامون پول بگیری عزیزم؟ - آره.
- واقعا؟ کلی پول میگیری؟ - آره، آره.
- خیلیخب. - زود برمیگردم.
من همینجا میمونم.
سلام مریم! بفرما تو!
سلام مارک!
واسه امشب خودت و آلیشا غذا آوردم.
وای، ممنون.
چقدر لطف کردی. دیگه مجبور نیستم آشپزی کنم،
آخه خودت که میدونی آشپزیم چقدر افتضاحه.
- نه بابا! - مرسی عزیز دلم.
- خواهش. - ببین چی میگم.
یه دقیقه فرصت داری؟ الان تو اتاقشه.
گمون کنم فرصت خوبی واسه آشناییتون باشه.
- نظرت چیه؟ - خیلی دوست دارم ببینمش.
- من هم خیلی خوشحال میشم. بیا. - خیلیخب.
چیه؟
سلام.
خب، اِم... ببین. شرمنده که مزاحمت شدم.
صرفا میخواستم با یکی از دوستان قدیمیم آشنات کنم، خب؟
از عزیزترین دوستانمه. اسمش مریمه.
همسایه بغلیمونه.
چندین ساله که هوای خودم...
و خونه رو داره. میخواستم با هم آشنا بشین.
سلام.
مگه قرار نذاشته بودیم...
مزاحم همدیگه نشیم؟
پس راحت باش، امروز با دوستت خوش باش.
خیلیخب.
راستی، مارک.
راستش، من گاز رو خاموش نکردم.
میرم خاموشش کنم. دخترت هم استراحت کنه.
- خب؟ - خیلیخب.
خیلی از آشناییت خوشوقتم عزیزم.
خوشوقتم.
ولم کن!
سلام! سلام جناب!
خب... یکی کیف پولم رو دزدید.
الان هم باید برم خونه.
ولی الان پول ندارم که کرایهتون رو بدم.
اِم، خانم. من انگلیسی بلد نیستم.
خیلیخب، وقتی رسیدم خونه کرایهتون رو میدم.
نه، نه... شرمندهام.
زیاد دور نیست.
میتونیم بریم اونجا، من هم...
کرایهتون رو...
باید...
سلام، خب...
باید برم خونه.
یکی همین الان گوشیم، کیفپولم و پولهام رو دزدید.
ولی وقتی برسیم میتونم کرایهتون رو بدم.
- چرا که نه؟ - خیلیخب، اِم...
نه، نمیخواد.
نه، میتونین برین.
میتونین برین! تاکسی بعدی رو سوار میشم.
نمیخواد.
نه، نمیخواد.
میرسونمت. سوار شو دیگه.
نه.
- خیلیخب. - آهای، آهای!
- آلیشا؟ - ای بابا.
هیس!
همسایهتونم.
دیشب واسه خودت و بابات غذا آورده بودم.
چی شده عزیز دلم؟ آخی!
بابت دیروز عذر میخوام.
خودم میدونم رفتارم زشت بود.
ذهنت رو درگیر نکن.
بگو اونجا چیکار میکردی.
یکی کیفپولم رو قاپید و گوشیم توش بود.
سعی کردم با بابام تماس بگیرم،
ولی مدام خطش رو عوض میکنه.
بعدش هم تاکسیای...
راضی نشد بدون پول من رو برسونه خونه، بعدش هم...
بعدش هم شما اومدین.
خوشحالم که اومدم.
بیا به پدرت بگیم...
نه! میشه بهش نگیم و بین خودمون بمونه؟
نمیخوام پاش رو وسط بکشم.
حداقل بذار کمکت کنم که...
صرفا به بابات میگیم گوشی و کیفپولت رو...
پیدا کنه، خب؟
همین و بس.
چیز دیگهای بهش نمیگم.
خیلیخب.
سلام مارک!
آره، با آلیشا اومدم بیرون عزیز دلم.
رفته بودیم خرید.
آره بابا، آره.
در حین خریدمون...
گوشی و کیفپولش رو گم کرد.
میشه لطفا پیداشون کنی؟
چه عالی.
زود میایم خونه.
دیدی؟ چیزی نیست.
آلیشا جونم، چه خوشگل شده.
امیدوارم خوشتون بیاد.
مطمئنم خوشمون میاد.
مطمئنم بابات هم خوشش میاد.
بابت امروز ممنونم.
نه بابا. صرفا خوشحالم که اونجا بودم عزیز دلم.
سلام بچهها.
- خب... - چه سریع پیداشون کردی.
ای بابا، چی بگم؟ چندتا آشنا دارم.
شخصی به نام استفان بارها باهات تماس گرفته بود.
شاید بهتر باشه باهاش تماس بگیری و بگی حالت خوبه.
احتمالا بهتر باشه بهش زنگ بزنم.
مرسی.
مریم، این استفان کیه؟
من هم میخواستم همین رو ازت بپرسم.
ولی من هم میخواستم همین رو ازت بپرسم.
مارک، امان از دستت...
به سلامتی عزیزم. مرسی که شام رو ردیف کردین. کی درست کرده؟
- دخترت درست کرده. - واقعا؟
واقعا.
خیلی مشتاق دیدارتم عزیزم.
به زودی میبینمت.
به زودی میبینمت.
[علایقت رو بیباکانه دنبال کن]
اگه بگم دوستپسر دارم چی؟
ولی...
نداری، در نتیجه... فقط خودمونیم.
خودمونیم؟
ظاهرا خودت جای من تصمیم گرفتی.
معلومه! مطمئنم.
خب...؟
تابستون امسال چه برنامهای داری؟
همین الان دارم فهرست کارهای نکردهام رو مینویسم.
امیدوارم من رو هم تو فهرستت بنویسی.
شاید نوشتم.
کافیه برنامهریزی کنیم.
خب، بیاین دعای کوتاهی بخونیم.
باید برنامه محبوبم رو تماشا کنم، خب؟
شروع کنیم.
خداوند عزیز که در آسمانی،
غذای پیش رویمان را مورد رحمت قرار بده.
کل حضار این خانه را مورد رحمت قرار بده،
خواهش میکنم بخشندگان را مورد رحمت قرار بده.
آمین.
آمین.
دخترت این غذا رو درست کرده.
خودت درست کردی؟
خودم درستش کردم، آره.
- آشپزی بلدی؟ - بلدم.
اهل غذا نیستی، ولی آشپزی نیستی.
چطور ممکنه مریم؟
آخه معمولا هرکی آشپزی بلده، اهل غذا هم هست.
چه بدونم. ببینیم چی درست کردی بچه.
مجبور شدم خودم یه سری غذاها رو یاد بگیرم.
مطمئنم همینطوره.
- سلام. - سلام عزیزم.
از آخرین تماستون مدام به فکرت بودم.
آره. سی دقیقه خیلی طولانیای بود.
خب، از نظر تو سی دقیقه بود،
از نظر من یه سال گذشت.
زمان کند میشه دیگه.
وای، فقط موقع صحبت با تو کند میشه.
خب، تو فکرش بودم...
دوست داری وقتی همدیگه رو دیدیم، چیکار کنیم؟
اِم، استفان. بذار چند لحظه دیگه دوباره بهت زنگ بزنم.
بابا.
چیزیم نیست.
اولین بارم نیست.
خیلیخب.
دیگه بسه بابا.
خیلیخب.
درست میگفتی.
همهاش تقصیر منه.
همهاش تقصیر منه که...
مأمور...
مأمور پاتسون درستکار...
حتی نمیتونم تیرانداز...
قاتل همسرم رو پیدا کنم.
واقعا مایه ننگم.
شرمندهام.
واقعا خیلی...
شرمندهام.
دیگه بگیر بخواب.
[رستگاری باند خلاف]
[خیلی دوستت دارم بابای قدرتمند عزیزم. [از طرف آلیشا]
[پلیسها سریعا خود را به صحنه رساندند]
[درگذشت همسر سرهنگ مارک پاتسون در تیراندازی]
صبح به خیر مریم.
عه، ببین کی بیدار شده.
آره.
ببین، خیلی ممنونم، مرسی.
عه، من درست نکردم.
آلیشا درست کرده، دیشب هم مراقبت بود.
آها.
خب، الان کجاست؟
رفت بدوه عزیز دلم.
زود برمیگرده.
مریم، مگه بهت نگفته بودم تنها نذاریش؟
فقط ازت خواسته بودم تنها نذاریش.
مارک، تو که خیال نمیکردی...
من هم برم باهاش بدوم، مگه نه؟
اذیت نکن دیگه.
عه، اومد.
بیا سلام کن... چی...؟
چی شده؟
دختر نازم، چی شده؟ بیا اینجا.
وای خدایا.
چی شده؟
مارک، مارک. جعبه کمکهای اولیه رو بیار.
- ای خدا! - مارک، خواهش میکنم.
چیزی نیست.
چرا، هست.
اینطوری نگهش دار عزیز دلم.
- خیلیخب. - ممنون.
بذار ببینمش.
میخوام بدونم چی شده.
بگو... میخوام بدونم چی شده!
زود باش بگو چی شده.
خواهش میکنم بگو چی شد.
نمیدونم، داشتم...
میدویدم که...
یکی سعی کرد زیرم بگیره، خلاصه...
قیافهاش رو اصلا به خاطر نداری؟
ماشینش، پلاکش یا قیافه راننده رو به خاطر نداری؟
اذیتش نکن مارک.
عمرا اگه یادش مونده باشه.
ایالای۱۵۰۱ای.
راننده مردی با کلاه مشکی بود.
کاپشن پوشیده بود. تقریبا چهل و پنج ساله بود.
راستدست بود.
من که اصلا چنین چیزی از بابام به ارث نبردم.
سلام ویکتور. منم، مارک.
لطفی در حقم بکن. شماره پلاکی رو برام بررسی کن.
ایالای۱۵۰۱ای.
آره، درسته.
خب، از دفتر خبر دادن...
پلاک جعلیای که دخترت گفته بود...
در واقع مال خلافکار تازهکاریه...
که تو کار مواده.
هفته پیش گفت ماشینش گم شده.
ولی معلوم شد خودش دزدیده بودش...
و شماره پلاک جعلی نصب کرده بود.
بهعلاوه، همون ماشین...
شب قبل از سرقت تو صحنه جرم رؤیت شده بود.
تصادفی بیش نیست.
البته داریم بررسی میکنیم، ولی...
گمون نکنم به خانوادهات ربطی داشته باشه.
امیدوارم نداشته باشه.
آره. ولی داریم بررسی میکنیم،
پس اگه کاری داشتی باهام تماس بگیر.
ممنون که اومدی ویکتور.
- مایه افتخارمه. - خیلیخب.
- فعلا. - فعلا.
اون کیه؟
ویکتوره. همکار پدرته.
گمون کنم بابت شماره پلاکی که بهش داده بودی اومده.
آمادهاین بریم تیراندازی؟
راستی، بابات گفته بود ممکنه بریم میدان تیراندازی.
حال میده، مگه نه؟
شاید بعدش بتونیم بریم ساحل.
خیلی حال میده.
بیا بریم یه چیزی بکشیم عزیز دلم.
- سلام، حالتون چطوره؟ - خوبم.
بذار سوالی ازت بپرسم. چی صدات میکنن؟
- اِم، مایک گندهبک. - مایک گندهبک.
خیلیخب مایک گندهبک، جریان از این قراره:
اگه اون روشویی رو تا برگردیم تعمیر نکنی،
زندانیت میکنم.
داری یاد میگیری.
داری یاد میگیری مریم.
ببینم چند مرده حلاجی.
میخوام به حرفم گوش کنی، خب؟
تنها کسی که جز خودت میتونی...
تو زندگی بهش اعتماد کنی، منم.
چون من پدرتم...
و اصلا حاضر نیستم کاری بکنم که بلایی سرت بیاد، فهمیدی؟
امان از دستت مارک! این رو هم ازت به ارث برده.
[کاترین و آلیشا...]
[کاترین و آلیشا و مریـ...]
[کاترین و آلیشا و مریم]
بـامـابیــن، مرجع دانلــود فیلــم و سریــال
[کاترین و آلیشا و مریم]
چی شد؟
- بابا؟ - ای خدا!
- محکم بشینین! - بابا!
ای خدا! ای وای!
حالتون چطوره؟ نگران نباشین. خوب میشین.
حالتون با این قرصها بهتر میشه.
باشه.
حال بیمار خوبه.
خوب میشه.
- واقعا؟ - آره.
داره خیلی زود خوب میشه. حالش خوبه.
میتونیم چند ساعت دیگه مرخصش کنیم.
هیچ مشکلی نیست.
خیلی ممنون دکتر.
سلام.
حالش چطوره؟
خواهیم دید. امیدوارم خوب باشه.
ببین، اِم...
چندتا میخ تو چرخ ماشینت پیدا کردیم.
لاستیک رو پاره کرده بودن.
سرنخ دیگهای پیدا نکردیم.
- مرسی ویکتور. - خواهش.
اصلا تصادفی نیست.
درست میگی.
امیدوارم زود خوب بشه.
خوب میشه.
- خوبه. خیلیخب. - فعلا.
- فعلا. - مرسی پسر.
مرسی.
جناب. جناب!
این محدوده اختصاصیه. عذر میخوام، نباید وارد بشین.
ببین، لزومی به این کارها نیست. باهام بیا دیگه.
دلم واسه...
مامانم تنگ شده.
از اون موقع بیمارستان نیومده بودم...
خاطرهای از بیمارستان بودن خودم...
برات تعریف میکنم.
همون موقع با مادرت آشنا شدم.
شاید خوشت بیاد.
خاطره خودم و مامانته.
سال ۹۱ بود.
تو جنگ خلیج فارس عضو نیروهای ویژه بودم و...
تیر خوردم.
واسه همین من رو بردن درمانگاه.
درمانگاه ارتشی بود.
دقیقا کنار...
بخش درمان سرطان بود، خب؟
داشتن جراحاتم رو درمان میکردن.
نگاهی به بالا انداختم و دیدیمش.
قدبلند بود.
شجاع بود.
سرافراز...
و زیبا بود.
داشت به منشی میگفت پول...
سه چهار جلسه بعدی درمانش رو نداره.
اگه درمان نمیشد هم...
زنده نمیموند.
من اون موقع مقداری پول داشتم، خلاصه...
هزینهاش رو پرداخت کردم.
درمان شد.
اصلا خبر نداشتم که...
اون موقع اصلا معلوم نبود...
اون زن قدبلند، شجاع و زیبا...
در نهایت تمام زندگیم میشه.
میشه سوالی ازت بپرسم؟
چرا که نه؟
اون آقائه...
که عکسش رو داری و صورتش خراب شده کیه؟
همون...
عکس بین روزنامههای...
اخبار مرگ مامان رو میگم.
میرم ترخیصت کنم که بریم خونه.
آلیشا جونم.
عکس خانوادهامه.
دلم خیلی براشون تنگ میشه.
باید هم تنگ بشه.
آره، ولی مارک همون موقع اومد...
بعدش هم تو رو آورد.
الان دیگه حفره درونم از بین رفته.
حس میکنم باز هم خانواده دارم.
وای، چیزی نیست عزیز دلم.
ولی واسه چی چنین لباسی پوشیدی؟
دوستم وایولا میخواد باهاش برم بیرون،
ولی گمون نکنم...
آره، درست میگی. پدرت نمیذاره بری.
آره، واسه همین اگه بتونی...
ولی باید قول بدی فردا باهام بیای کلیسا.
قبوله.
باشه، هوات رو دارم.
وای، امان از دست این بچهها.
- داره میاد. - از کی تا حالا سر وقت میاد؟
الان دیگه باید میرسیدیم.
آره، خودم میدونم، ولی...
چه فرقی میکنه؟ اونها که الان تو کلابن.
سه نفرن دیگه.
دوستانم منتظرم هستن. باید اونجا باشم.
باشه، دوستانت واسه من مهم نیستن.
چی؟ پس دوستان تو باید واسه من مهم باشن؟
آره.
تازه داری باهاش آشنا میشی. بهترین دوستمه.
واقعا امیدوارم بیرزه.
- آره. - واقعا امیدوارم.
آها، داره میاد.
بس کن. اینقدر رو اعصاب نباش.
- سلام عزیزم! حالت چطوره؟ - سلام بچهها.
ایشون پسر آرزوهام، رائوله.
رائول، ایشون آلیشاست. بهترین دوستمه، خب؟
باید راه بیفتیم. باید راه بیفتیم.
رسیدیم.
همینجاست.
من رو آوردی خانمهای برهنه رو ببینیم؟
با دوستدخترت چنین جایی اومدی؟
انتخاب اصلی خودم نبود.
واسه چی باید چنین کاری کنی؟
تا حالا چنین جایی اومده بودی؟
نه.
اینجا خیلی خوبه.
بهترین کلاب این بلوکه.
خب، اِم...
بیاین خوش بگذرونیم.
- آره، حتما. بیاین پیک بزنیم. - پیک بزنیم؟
میشه بگی این قلیان رو چاق کنن؟
آره، رو چشمم.
سیگار نداری؟
عه! رفیقم اونجاست.
- سلام جوزف! - سلام!
چند لحظه وایستین.
باشه. ببین، سیگار نداری؟
خب، نظرت راجع به اینجا چیه؟
چیه؟
خودت که میدونی به نظرم در حدت نیست، مگه نه؟
میگه عوض شده.
اره. میگه، ولی ظاهرا نشده.
عاشقمه.
از پسش برمیام.
از پسش برمیام، قسم میخورم.
چیزی نیست، چیزیم نیست.
اومدیم حال کنیم.
سرحال بشیم.
برین کنار. برین کنار.
برین کنار. حالا شد!
خیلیخب، ایشون جوزفه.
- ایشون پانچیتو، ایشون هم بنگاست. - سلام، خوشوقتم.
بیاین پیک بزنیم.
آخیش، خب، خب. بیاین حال کنیم.
اصلا راه نداره بچهها. من مواد مصرف نمیکنم.
یعنی چی که مواد مصرف نمیکنی؟
چیزی نیست، اشکالی نداره. با من اومدی.
بیا بریم تو کارش.
با همدیگه اومدیم، هیچی نمیشه.
نگران نباش، نگران نباش.
بهم اعتماد کن. با خودم اومدی.
خب؟ بیا بریم تو کارش، ها؟
پشمهام!
چه جنس خوبیه بچهها!
بزن! بزن!
بیا دیگه، بیا دیگه. امتحان کن، امتحان کن.
امتحان کن دیگه!
بزن! بزن! بزن!
بزن! بزن! بزن!
آهای! چند پیک دیگه میاری؟ بجنب!
عزیزم، بیا، بیا باز هم پیک بزنیم.
- زیاد میاین اینجا؟ - آره، آره، آره.
سلام. کجا بودی؟
- نگرانت شده بودم... - مستراح بودم.
- وایولا کجاست؟ - وایولا رو بیخیال.
- بیا. یه ماچ بده. - بس کن.
گفتم بس کن.
چی؟ بیخیال...
این دیگه چه وضعشه؟
وای خدایا!
تو دیگه کدوم خری هستی؟
ببخشید. ببخشید، ببخشید.
اشکالی نداره. بریم.
- اشکالی نداره. - ببخشید.
ببین...
عذر میخوام.
اگه بابات به موقع نرسیده بود،
چی میشد؟
خیلی عذر میخوام.
اشکالی نداره.
خیلیخب، ماشین رسید. باید برم.
فردا میبینمت؟ همدیگه رو میبینیم؟
آره، فردا همدیگه رو میبینیم. هر روز میبینیم.
هر روز میبینیم، آره.
خیلیخب، خیلی ممنون که هوام رو داری.
خیلی دوستت دارم.
خب؟ فردا میبینمت، خب؟ مرسی.
خیلی عذر میخوام.
تقصیر اون نبود. همهاش تقصیر من بود.
اشکالی نداره. ناراحت نباش.
من که همسن شما بودم، وضعم خیلی بدتر بود.
خب؟ دیگه تکرار نشه.
خب؟ تو بچه خوبی هستی.
من هم خوشم میاد که بهترین دوستشی.
دوستان خوبی هستین.
خودت متوجهی، مگه نه؟
- آره. - خیلیخب.
خب، اگه کاری داشتی،
باهام تماس بگیر.
خب؟
دیگه اصلا مشروب نمیخورم.
من هم نمیخورم.
خیلیخب. مراقبش باشین. فعلا.
عه، عه. وایستین ببینم. کجا میرین بچهها؟
مریم، یه دقیقه فرصت دارین؟
میخوام مسئلهای رو باهاتون در میون بذارم.
اره، معلومه مارک.
ولی فعلا باید با خدا صحبت کنم.
با خدا صحبت کنی، خیلیخب. احیانا نمیتونه پنج دقیقه منتظر بمونه؟
- نظرت چیه؟ - وای عزیزم، تو که من رو میشناسی.
خدا رو معطل نمیکنم.
بیا بریم کلیسا آلیشا.
آره. بعد از این که...
خانوادهام رو از دست دادم، بابات...
اومد پیشم.
به خانوادهام بدل شد.
همهچی رو ردیف کرد.
سلام! چقدر خوشحالم که اینجا میبینمت. حالت چطوره؟
آنتونیو به لطف تو و سرهنگ مارک داره تو لیگ برتر بازی میکنه.
سلامم رو بهش برسون.
نه بابا، شاید ایشون بتونه سلامت رو برسونه.
ایشون دختر مارکه.
وای! چقدر خوشگلی. همیشه سرهنگ مارک رو دعا میکنم.
تو رو هم دعا میکنم.
فعلا!
کی بود؟
آها، پسرش بدجوری تصادف کرده بود.
پول درمانش رو نداشت.
پدرت کل مخارجش رو پرداخت کرد.
الان هم پسرش قراره تو مسابقات ملی بازی کنه.
خیلی عالیه، مگه نه؟
به نظرم بهتره بریم خونه.
آها، خیلیخب. بذار قبلش یه سر بریم دفترم.
دفتر داری؟
معلومه که دفتر دارم.
بیا بریم.
[سرپناه عمومی]
ایشون آلیشاست.
آلیشا، ایشون خواناست. مسئول اینجاست.
سلام. خوشحالم که تشریف آوردی.
آلفردو تماس گرفته بود و گفته بود بهش زنگ بزنم،
ولی خیلی خوب شد که شما اومدین.
باشه، باشه. خودم ردیفش میکنم.
باید برم با یکی تماس بگیرم عزیزم.
تو راحت باش و نگاهی به اطراف بنداز.
خوانا حواسش بهت هست، خب؟
خب، چی شد که با اینجا همکاری کردی؟
این تأسیسات رو میگی؟
به شوهرم سپرده بودنش.
شوهر من هم...
کلی واسه اینجا زحمت کشید و عرق ریخت.
ولی بعد از درگذشتش،
همهچی خراب شد.
پدر تو...
اومد، مخارجمون رو تأمین کرد...
به عمرم چنین آدم نجیبی ندیدم.
واسه همین خودت...
ته قلبت میدونی هیچکدوم این وقایع...
تقصیر خودش نیست آلیشا جونم.
خب، خب، خب. میبینم که اشتهات باز شده.
من میرم مغازه. چیزی نمیخوای؟
نه، گمون نکنم.
خیلیخب.
ساندویچت نوش جونت.
قرار بود برات بسته بیاد؟
نه.
به اسم توئه.
فعلا.
[به زودی همدیگه رو میبینیم آلیشا]
قرار بود برات بسته بیاد؟
نه.
به اسم توئه.
سلام.
دستهکلیدم...
دستهکلیدم کجاست؟ دستهکلیدم رو جا گذاشتم؟
نه، دستهکلیدت رو برده بودی.
- مطمئنی؟ - خودم دیدم.
من دیگه میرم.
دستهکلیدم دستمه، مگه نه؟ آره، دستهکلیدم دستمه. خیلیخب.
- حالت چطوره مارک؟ - سلام جان.
سلام ویکتور. مرسی که اومدین بچهها.
میخوام این رو بررسی کنین.
این چیه؟
ببین، چیز غیرعادیای به نظرم نمیاد.
عین دفعه پیشه.
درسته، ببینین. خیلیخب، میفهمم.
یادتونه یکی آلیشا رو با ماشین...
از جاده منحرف کرده بود، درسته؟
خیلیخب، ظاهرا طرف هودی مشکی پوشیده بود.
ببین، خب که چی؟ ما بررسی کرده بودیم.
مشکلی نبود.
تماشا کن جان.
خب؟ من فیلمش رو کمی تدوین کردم.
دیدین؟
چند وقته طرف داره دور خونهمون میچرخه جان.
حداقل هفت تا ده بار چرخیده.
گزارشی حاکی از توقفش موجود نیست.
اصلا تصادفی نیست.
طرف داره دور خونهمون میچرخه.
- متوجهین دیگه؟ - آره. آره، فهمیدیم.
فهمیدیم. میدونی چیه؟
احتمالا پر بیراه نمیگی.
بررسی میکنیم. خب؟
- ممنونم. - نگران نباش. ردیفش میکنیم.
خیلیخب. ردیفش میکنی جان.
باز هم مرسی که اومدین.
- ویکتور، ممنون. - خواهش.
[استفان]
سلام.
سلام عزیزم. حالت چطوره؟
اگه گفتی الان کجام؟
همین حوالی نیستی، مگه نه؟
خب، پنج دقیقه دیگه دم در خونهتونم.
نه استفان. باید یه چیزی به بابام بگم.
بیخیال، پنج دقیقه دیگه میرسم. نگران نباش.
نه، باید بهش بگم...
وای خدا.
- بابا؟ - سلام، چی شده؟
خب، وایولا داشت...
صبر کن، یه لحظه وایستا.
چی شده؟
- وایولا... - وایستا!
چیه؟ چی شده؟
مارک، باورت نمیشه.
اینجا رو باش.
ای خدا.
راستش، انتظار داشتیم سر و کله موادفروشی پیدا بشه.
ولی حالا که فهمیدیم کیه...
هتلش رو مسدود کردیم و تحتنظرش گرفتیم.
میخوای حمله کنیم؟
نه. وایستین من هم بیام. الان میام.
بابا، خب، میخواستم بهت بگم...
زود برمیگردم، خب؟
زود برمیگردم. مواظب خودت باش!
- سلام مارک. حالت چطوره؟ - سلام بچهها. اوضاع چطوره؟
خب، میگن طبقه ششم ساکن شده.
اتاق ۶۲۳ـه.
تحتنظرش داریم.
از حضورمون خبر نداره.
- ردیفه؟ - ردیفه.
ما از راهپله سمت چپ میریم. شما از سمت راستی برین.
همهجا رو تفتیش میکنیم. بریم تو کارش، بریم.
بریم!
بیا ببینم! بیا ببینم!
چیکار داری؟ چیکار داری کلهخر؟
آهای! آهای!
این دیگه چه وضعشه؟
چی؟ این چیه؟ تو کی هستی؟
بزن به چاک!
اگه بهم نگی جریان از چه قراره،
همین الان یه گلوله تو سرت خالی میکنم.
نمیدونم. پونصد دلار بهم دادن که این مزخرفات رو به صورتم بچسبونم.
خودتون اگه جام بودین، قبول نمیکردین؟
اطلاعات دیگهای نداری؟
ازم خواست به کسی که اومد سراغم بگم...
حداقل دو ساعت طول میکشه تا برگرده خونه.
اذیت نکن، قفله.
بازش کن.
خودت بازش کن.
من هفت سال منتظر بودم.
میخوای مجبورم کنی بیشتر منتظر بمونم؟
این در باز نمیشه.
- عه، واقعا؟ - باید اون یکی در رو باز کنم.
خیلیخب.
میرم سمت اون در.
جواب بده، جواب بده، جواب بده.
[مارک]
از این برنامه متنفرم.
از تو خیلی خوشم میاد، آخه جذابی؛ ولی از این برنامه متنفرم.
جواب بده، جواب بده، جواب بده.
یالا عزیزم، جواب بده.
جواب بده دیگه! جواب بده!
وای، ای کثافت.
عه، گوشی داغونم.
خاموش شده.
بهتره سری به خانوادهام بزنم.
چقدر دوره.
دیگه باید همونجا ساکن بشم.
مریم!
وای خدایا! وای خدایا! پشت سرته مریم!
مریم، وای مریم!
وای خدایا...
- بابا! - عزیزم؟ عزیزم؟
صدام رو داری؟ داره چیکار میکنه؟
داره چیکار میکنه؟ میبینیش؟
بابا... همین الان... همین الان...
همین الان مریم رو کشت.
نترس. نترس، چیزیت نمیشه.
خب؟ الان داره چیکار میکنه؟
وای خدایا!
استفان رو هم کشت!
جلوی چشم من کشتش!
وای نه. قفل در جواب نمیده عزیزم.
بالاخره وارد خونه میشه.
وارد خونه میشه. برو اتاق خواب من، خب؟
درش رو مسدود کن. چندتا صندلی جلوش بذار.
هرچی تو اتاق بود جلوی در بذار.
صبر کن من برسم عزیزم.
زود میرسم.
فقط یادت باشه...
اگه نکشیش، میکشدت.
بدبخت شدی!
خاک بر سرم!
بیا اینجا...
خفهات میکنم و میکشمت!
ولی هنوز زوده زنیکه عوضی!
- سلام، سلام. - ببین چی میگم.
خانوادهام رو همینجوری کشته بودی.
ببین چی میگم، اگه بلایی سر دخترم بیاری...
میدونی چیه؟
از کشتن همسرت لذت برده بودم.
اگه بلایی سر دخترم بیاری، بدبختت میکنم...
برو بمیر بابا.
اگه بلایی سر دخترم بیاری...
ببین. ببین چی میگم. ببین. ببین...
کارت رو تموم میکنم.
ببین چی میگم!
کارت رو تموم میکنم!
وای، خفه خون بگیر دیگه.
نیست و نابودت میکنم.
حالا صدای کشتن دختر عوضیت رو گوش کن!
بلایی سرش نـ...
مترجم: «نــامــدار جعفرینژاد» در تلگرام: NamdarJfn@
چیزیم نیست جان.
آلیشا چی؟ حالش خوب میشه؟
چیزیش نمیشه. دختر سرسختیه.
آره. خب، دختر خودته دیگه.
ببین، جمع کردن این گندکاری...
- کلی کاغذبازی داره. - آره.
خب، اِم... تو فعلا...
از تابستون لذت ببر.
یادت باشه، اگه کاری داشتی...
باهام تماس بگیر، خب؟
مثل همیشه از دیدنت خوشحال شدم.
سیر تا پیاز سینمای جهان رو با ما ببین! .:: Bamabin.com ::.
پس از اولش...
برنامهریزی کرده بودی.
«برنامهریزی کرده بودی» یعنی چی؟
تمریناتم رو میگم.
هنرهای رزمی رو میگم.
همهچی رو آماده کرده بودی.
راستش رو بخوای،
در هر صورت تمرینت میدادم.
ولی آره.
برنامهریزی کرده بودم.
سلام عزیز دلم.
امان از دستت مارک.
اگه الکل رو کنار نذاری، به کشتنت میده.
آره.
درست میگی.
راستش، بعد از این همه سال...
که دنبال طرف بودم...
و هیچ پیشرفتی نکردم،
اعصابم خیلی خرده مریم...
مارک.
ببین چی میگم.
باید براش طعمه بذاری.
خب؟
وقتی سراغ طعمه اومد،
همون موقع میپری و میتونی بکشیش.
از خانوادهات محافظت میکنی. هدفت همینه دیگه.
- مرسی مریم. - خواهش.
همهاش فکر خودم نبود.
راستش، مریم هم خیلی همفکری کرده بود.
ولی باید مسئله دیگهای رو بهت بگم.
وقتی شروع کردم، خیلی زود تکمیلش کردی.
مطمئن نیستم چیکار میکردی.
داشتی حرکات شائولین میزدی.
جریان چی بود؟ ها؟
خوشحالم که برگشتی.
دلم برات تنگ شده بود بابا.
دل من هم برات تنگ شده بود.
«زن، زندگی، آزادی»
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.