Afrikaans
Akan
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bihari
Breton
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ترجمه و زیرنویس حمید رضا ((«hamid007yz@gmail.com»))
V A R I S U وارث
قربان.وزیر پشت خط هستند.
آقای. جی پراکاش؟
اطلاع دارید که چقدر این کار بزرگه...
از چه طریقی وبه کمک چه کسی. بوده..
هیچ کدومش لازم نیست که شما بدونید
این فقط یک معامله نیست، یک رابطه سی ساله است.
حتما انجامش میدم.. قربان
متشکرم
سلام به همگی..حالتون چطوره بچه ها...؟
سلام آقای گوتام..
به نظر می رسد شما تیم با استعدادی دارید.
دو روز دیگه این قرارداد امضا میشه - بله قربان
به محض امضای این قرارداد باید خبرش به طور گسترده پخش بشه.
بله قربان
اونی که باید این اطلاعات به گوشش برسه باید اونو کامل احساس کنه
بله قربان
اما تا اون لحظه، هیچ چیزی نباید در این مورد به بیرون درز کنه.
حتما قربان
چی؟
تمام مشکلاتی که ماه گذشته داشتید حل شده
اگر ضربه سریع باشد چه فایده ای دارد؟
برای چی، دنبال بهونه میگردی که اعتصاب کنید؟
باز چه درخواستی دارید؟
این فقط درخواست من نیست
همه کارکنان اینطور خواستند ...
مگه تو رئیس اتحادیه نیستی؟
می خواهی بفهمی، نه؟
سلام؟
معامله ماینینگ که قرار بود به شما برسه.. قراره بدنش به (جی... پراکاش)
چی میگی بله
قراره تا دو روز دیگه امضاء بشه.
مشکل چیه؟ - بله قربان
تا زمانی که اینجا هستید باید کار کنید هیچ بهونه ای نمیخوام بشنوم
این محوطه رو...خوب
حفاری کنید.
من نمیخوام بهونه ای به گوشم برسه
بله قربان
ها.. بگو
قرار داد معدن رو میخوان بدنش به جی پرکاش
چی؟
قراردادی دیگه وجود نداره..
قربان؟
قربان یه خبر بد
قرارداد بزرگ معدن به ارزش 3 میلیون دلار در تامیل نادو..
راجندران ...اون شرکت ها رو اداره میکنه
این بزرگترین معدن در سراسر هند است ...
شرکت های بزرگ در هند برای گرفتن این قرارداد با هم رقابت دارند.
اما این مجموعه شرکت های راجندران هست که،
سلام .. شما
یک دوست.
بازی را خوب انجام دادی جی.پی.
تونستی تا آخرین لحظه توپ رو جلوی پای خودت نگه داری.....
اما نتونستی گل بزنی.
که مهمترین هدف توی این بازیه
خیلی داری تلاش میکنی که برنده بازی باشی
اما شما این توانایی رو ندارید؟
اگه دوست دارید که منو شکست بدید...
قبل از اون باید بتونی دو تا پسر منو شکست بدی.
تنها پس از گذشتن از آنهاست که میتونی به سمت من حرکت کنی.
هر چند که تا آخر عمر تلاش بکنید...
شما نمیتونی اینکار رو انجام بدید.
جی پی؟
بهت میگم سعی نکن به هویت من دست بزنی
تجارت..کسب و کار من همیشه در حال بررسی بوده
حتی اگر شن به چشم یک شکارچی خوب فرو بره
چشم هاش باید باز بمونه.
یا...
اینکه خودش شکار میشه
سلام قربان، از دیدن شما هم خوشحالم.
بنده هم دیدن شما خوشحالم - قربان لطفا بفرمایید.
خوش آمدید خانم گوتام
سلام آقا... - بفرما.. بفرما
از آشنایی با شما خوشحالم
پسر بزرگم جی .
سلام آقا - سلام.
آرتی، همسر جی. - خوش آمدید..!
ریا، دختر جی.
رئا...؟
سودا...؟
سودا، همسر من
اون دو تا...
بچه های آجی
عزیزم مادربزرگ..! - سلام..
اینها خانواده من هستند.
بعدش..من اضافه شدم.. تنها دوستش شدم
چون هیچ کس جز من نمیتونه اونو کنترل کنه
این بهترین دوست منه...
بله دکتر..آناندا پادماناتان
دیدی من هم معروفم.
سلام آقا - سلام.
بابا بزرگ...؟
دوباره عمو کیچا را فراموش کردی
آه...!
کیچا مامان.. آره...
فقط لحظه ای که چای میخوان، منو صدا میکنند دیگه هیچ وقت منو بیاد نمیارن..
فکر کنم بعد از تمرین پنج کیلو وزن کم کردم.
عالی آقا
خانواده متحد بودن حتی در چنین مواقعی...
یک منظره نادره
جالب اینجاست که...
شما فقط درباره دو تا پسرتون...
گفتید که اینجا حضور دارند
ولی درباره آخرین پسر تون...
حتی یک کلمه هم حرف نزدید.
ویجی...!
در مورد چیزهایی که باهاشون راحت نیستم..
من صحبت نمی کنم.
حالا بیشتر کنجکاو شدم.
من اینو میخوام بدونم نه به عنوان یک دوست و نه به عنوان کسی که به فکر رفاه شماست.
من فقط به عنوان یک سرمایه گذار.. دوست دارم
بیشتر درباره خانواده شما بدونم؟
چون امکان داره در آینده مسائل حقوقی چیزی پیش بیاد؟
به همین دلیل هست که میپرسم
درسته.
یکی به این اسم توی این خونه بود
اون روش زندگی منو دوست نداشت.
من هم روش زندگی اونو دوست نداشتم.
در حال حاضر اون اسم هیچ ارتباطی با این خونه نداره
حتی شما اطلاع ندارید اون کجاست؟
بله..حتی.. نمیدونم اون کجاست
ترجمه و زیرنویس حمید رضا hamid007yz@gmail.com
وای
وای
آه راری را را رو...
شما کی هستید؟
دور زمینم حصار می کشی...
صدای جیک پرنده ها را نمی شنوم...
از زیبایی گلها کم نمیشه...
برای قهرمان خود هم همین کار را می کنید...
زندگی...
آه زندگی...
با یک چهره جدید ملاقات کنید، پس بیایید کمی بخندیم؟
ذهن ....
اوه ذهن...
بیایید سعی کنیم بر ترس خود غلبه کنیم ...
توسط چه کسی...
آیا این رویایی است که برآورده شده است؟
بدون پشیمانی از دویدن...
بین روزی که می گذرد...
بیا دیگه...
وا (بیا) طلایوا (رهبر)
من تو را می خواهم...
وای...
من تمام روز را برای تو بازی خواهم کرد ...
وای...
کی دیگه میاد سراغت...
وای...
موج هرگز آرام نمی گیرد...
با تو...
در حال گسترش..
دنیایی که دنبالش میگردی..
تمام عجایب دنیا...
شما در اطراف هستید.
دیدار شما دیدنی است،
تو در آن نوعی مستی...
پادشاهی با تو می آید..
آیا چیزی در آن پنهان است؟
زندگی..
آه زندگی
آیا می توان این زیبایی را در حالی که محدود است دید؟
وای...
من تو را می خواهم...
وای...
من تمام روز را برای تو بازی خواهم کرد ...
وای...
کی دیگه میاد سراغت...
وای...
موج هرگز آرام نمی گیرد...
چی شده مامان
چرا.زنگ زدی مامان
ببینم. دشمن خونه نیست؟
چرا اینطور است؟
ببینم چرا باید از اینکه با پسرم حرف بزنم بترسم؟
شما کجا هستید
دور از خونه شوهر تو
همه رو خوب جواب میدی
اما فقط نگو کجا هستی.
مادر...؟
همه جا... خونه ماست
خوب این ها رو بیخیال شو. آزمایش های خودت رو درست انجام بده
خواهر ...!
بهت زنگ میزنم خواهر
اوه... دشمن.. اومده
بمبئی
سلام به همه، به برنامه START UP INDIA خوش آمدید.
ما از سراسر هند شاهد ارائه ایده های تازه بودیم و حالا با احترام به همه....
قراره الان معرفی کنیم ...
یکی از بهترین ایده های کشور رو
اگه در شهر زندگی میکنید.فقط با یک کلیک می تونید هر غذایی رو که دوست دارید سفارش بدید
اما بعد از گذراندن وقت در شهر و رفتن به سفر با دوستان و خانواده...
هر چه هست می خوریم.
اما برنامه ای وجود دارد که به ما اجازه می دهد آنچه را که می خواهیم بخوریم.
اگر به ویژگی های این برنامه نگاه کنید ...
ما غذا را از قبل رزرو می کنیم، نه تنها زمانی که در جاده هستیم
حتی وقتی در ایستگاه بعدی سوار قطار می شوید..
کابینی که در آن هستیم، صندلی که در آن هستیم، همان گرما
شخصی که این برنامه عالی را ایجاد کرده آقای ویجایا راجندران است
متشکرم
سلام آقای ویجی راجندرام.
شما میتونید.منو ویجی صدا کنید.
خوب آقای ویجی.
چطور به این ایده شگفت انگیز رسیدید؟
زمان، سفر، گرسنگی...
انسان نمیتونه از این سه بگذره.
به این سه دلیل ...
من این برنامه رو درست کردم
سلام آقای ویجی.
سلام
من مانیشا از (ایوجا مگزیم )هستم
ایده شما خوبه
ولی چه فکری برای تأمین سرمایه گذاری در این زمینه دارید؟
نمیدونم. برای همین اومدم اینجا به همین دلیل بهش میگن استارتاپ
اما باید اینو به شما بگم.این سرمایه گذاری فقط برای یک فرد خاص نیست.
برای افرادی هست که به این فکر بودند که شکم گرسنه ای رو سیر کنند حتی اگر چیزی برای خوردن نداشته باشند.
متشکرم
من ایشوار از (چنای ...) هستم..
سلام
چرا شما باید نگران سرمایه گذار باشید؟
پدر شما یک تاجر بزرگ توی هند هست
برای چی ایشون به شما کمک نمیکنن؟
و برای این برنامه سرمایه گذاری نمیکنند.
حتی اگر ایشون بخوان، من اجازه نمیدم
اون هویت مال ایشونه، این هویت برای من .
این مشخصه مال اونه، این مشخصه برای من.
پس این درسته که شما و پدرتون مشکل دارید؟
ببینم مگه این به تو چه ربطی داره..
نه..
من دیگه حرفی ندارم..
دوستان منو ببخشید
هفت سال قبل...
ممنونم که اومدید.
امیدوارم همه بدونید.
چرا از شما خواستم که اینجا باشید؟
کوچکترین پسر من ویجی هست.
اون توی هاروارد مدیریت بازرگانی خوانده .
ویجی؟
بیا اینجا.
من هم آرزو داشتم در هاروارد درس بخونم.
ولی...
پدرم مثل من پولدار نبود.
اما ویجی از این نظر خوش شانس بود.
من قصد دارم برای همه شما یک سورپرایز داشته باشم.
به همراه پسرم.
از فردا مثل دو تا پسره دیگه ام...
ویجی هم قراره به تجارت خانوادگی اضافه بشه.
اما یه چیزی هست
فقط به این دلیل که در هاروارد درس خوانده نمیتونه وارث این شرکت باشه.
این شرکت به کسی سپرده میشه ...که
من باید به این نتیجه برسم که اون واقعا این صلاحیت داره یا خیر.
از بین سه پسرم، کسی که در این مسابقه پیروز بشه...
او وارث بعدی منه.
چیه راج.. نکنه میخوای کل خانواده رو تاجر کنی؟
درسته.
فقط افراد مناسب اینکار و میکنند..اینطور نیست؟
ویجی؟
حرف بزن
برو
آه خداحافظ...خداحافظ...خداحافظ...
خوش آمدی.
من اصلا نمیتونم حال خودم رو توصیف کنم از این سورپرایز بزرگی که داشتم
پدرم سورپرایز را خیلی دوست دارند.
به همین دلیل من میخوام این سورپرایز بزرگ رو پس بدم، درسته؟
تعجب...!
هرگز وارد کار پدرم نمیشم...
میدونم
من خیلی خوش شانسم که ...
پدری دارم که به خونواده خودش هم مثل یک تجارت فکر میکنه
میخوام یه چیزی بهش بگم
من نیازی به اثبات صلاحیتم به کسی ندارم..فقط باید ....
یه چیزی یه ایشون بگم....
من بخاطر بورسیه ای که گرفتم به هاروارد رفتم.
فکر میکنم ایشون فراموش کرده باشن
فقط برای اینکه یادآوری کنم الان اینو عنوان کردم
خدا حافظ
ویجی...؟
یعنی چی
میدونی..
تا کی میخواین بدون اینکه خواستههای منو بپرسید برای زندگی من تصمیم بگیرید؟
هیچ معلومه چی میگی؟
چی داری میگی؟
میدونی با کی حرف میزنی؟ با یک ادم معروف.و. مشهور.
با صاحب این دو تا عروسک.
هی...!
تو اگه میخوای این کار رو ادامه ندی پس میخوای چیکار کنی؟
اون یه ایده تازه داره میخواد اونو راه اندازی کنه
کسب و کار جدید؟
این پادشاهی ول میکنی.بعد میخوای چادر بسازی
حتما پول منو هم لازم داری، اینطور نیست؟
تو هیچ وقت متوجه نمیشی من چی میگم.. نه؟
تو تنها پادشاهی هستی توی این دنیای که برای خودت درست کردی
اما من توی دنیای خودم.. دوست دارم با بقیه زندگی کنم
پادشاهی تو برای من مثله یه خیمه ست.
پول تو در دنیای من ارزشی نداره..بعد
ایده کسب و کار شما و ایده زندگی من اصلا مطابقت ندارند
پس تو اینجا چیکار میکنی؟
برو بیرون...!
از خونه من برو بیرون
متشکرم، متشکرم، متشکرم...!
برای اینکه منو از این خونه آزاد کردید
دی...ویجی...؟
کجا میری تو پسره مایی...!
من با تو هستم.
مادر...!
مادر.شما میگید اینجا خونه شما ست
شما فقط صاحب آشپزخانه هستید
تازه آونجا هم باید چیزی که اون میگه بپزید
هی صبر کن پسر
فکر میکنید من خیلی خوشحال هستم، نه؟
چیزی شده؟
هیچ چی خوب بگو چی شده
اگه شما اجازه بدید
یه ماه دیگه تولد شصت و پنج سالگی شماست ، درسته ؟
اجازه بدید بیاد...؟
نه...
حتی زمانی که میخواستم مراسم و سالگرد ازدواجمون رو جشن بگیرم، به من اجازه ندادی
ولی حالا اگر این جشن رو برگزار کنیم برای اینکه خونواده دوره هم باشیم خیلی خوب میشه
منجم چیتابارام اینو گفت..
اگر این مراسم ...
ببینم منجم بهت گفته اگه برگزار بشه پسره کوچیکت هم برمیگرده خونه.؟
توی این زندگی اتفاق نمی افته
مناقصه ای که دولت اعلام کرده مربوط به این معادن هستند
و ثبات خوبی هم دارند ما هم میتونیم سود خوبی داشته باشیم
اما.. برای اینکار رقابت خیلی سختی داریم
بله قربان..
جی پراکش.. برای برنده شدن در این مناقصه یه تعداد مشاوره با خودش همراه کرده
هر چقدر که اونها پیشنهاد دادند تو.. 25 درصد بیشتر از آن پیشنهاد بده
ولی این کار روی سود ما تأثیر می زاره
این هیچ ربطی به سود نداره
فقط مربوط میشه به هویت ما
که هیچ قیمتی روی اون نمیشه گذاشت
ببین با اون هویت چیکار کردی؟
شیش ماهی هست که اخبار مربوط به مشکلات صنفی در بندر همچنان به گوشم میرسه.
چیکار می کنی؟
نه، پدر، در تلاش هستم درستش کنم
تلاش نکن فقط درستش کن
نذار دوباره اینو ببینم...
قربان،دکتر آناند چند بار تماس گرفتن
بگید بیان خونه
من نمیدونم چیکار میخوای بکنی
ما باید در این مناقصه برنده باشیم.
چی میشه مگه دکتر همیشه شما مریضها رو منتظر می زارید، یه روز هم شما منتظر بمونید
تمام آزمایشهایکه خواستی رو انجام دادی
الان اینجا اومدی که برام دارو بنویسی.
توی این خونه یه داروخانه هم هست.
چه اتفاقی افتاده؟
چیزی که من شک داشتم درست بود.
به چی شک داشتی؟
نتایج آزمایش شما ...
مثبت بود،
تو...
سرطان لوزالمعده داری..مرحله چهارم..
این یه سرطان خیلی خطرناکه.
هیچ درمانی برای اون وجود نداره.
این دیگه چه کوفتیه؟
ببینم قراره بمیرم
چقدر وقت دارم؟
هشت ماه...!
ده ماه...!
هی...؟
در این مورد چیزی به سودا گفتی؟
نگو داداش
به جز من و تو، هیچ کس دیگه ای نباید از این موضوع خبر داشته باشه.
هی، من حتی نمی دونم مرگ من چطوری خواهد بود.
ولی وقتی تو رو اینطوری میبینم... میترسم داداش...
اگه تو بشکنی...
من هم میشکنم..
درباره اون چیزی که میخواستی؟
چی؟
همونیکه میخواستی...!
اون سالگرد ازدواج
خوب.
انجامش بده.
چی شد یکدفعه؟
چرا میگی اینقدر زود؟
بگو بیاد
مامان...!
چیزی شده بگو مامان؟
هی، بابا اجازه داده پسر.
چرا
عاشق شصت و پنجمین سالگرد ازدواجم..
که
روز...!
اوه ببخشید.
با اینکه همه چیز رو میدونید درباره اون باز دوباره میخواهید اونو ببوسید
ممم..!
باشه، بگید ببینم چرا اینها رو به من میگید؟
تو هم باید بیایی
مامان...؟
میدونی درسته؟
من نمیتونم بیام توی اون خونه
روز...!
هفت ساله پسر
هفت سال گذشته از زمانی که از این خونه رفتی
برای یه مادر...
میدونی سالها ندیدن پسرش چه حسی داره؟
صورتت..!
لبخند تو..!
می ترسم همه چیزو فراموش کنم.. پسر.
نگاهی به گذشته...
خانواده ما با هم هیچ جشنی نگرفته اند.
کی میدونه...
شاید این آخرین اتفاق زندگی من باشه
به خاطره من...
یه بار بیا و برو پسرم
فهمیدم...
تو نمیای
باشه پسرم
مامان...؟
آقا شما کی هستید
چه کسی را می خواهید ملاقات کنید؟
مامان...؟
چرا داد می زنی
مامان...؟
اومد.... مادر
کی اومده...
برادر ویجی اومده.. مادر.
کسی از من می پرسید؟
آیا این عشق من است که مثل اشک جاری می شود؟
آیا دردی که درون من هست از بین می رود..
ضربان قلبم الان مثل یک ملودی منظم است...
مرا به سلامتی پسرم می برد...
قلبم انگار روی ابر شناور است.
عشق گم شده زندگیم...
لبخند گم شده ام..تپش قلب...دوباره راه رفتن...
در این لحظه شاد..
روحم از اشک خیس میشه...
درست جلوی چشمانم...
آیا زمان متوقف خواهد شد...
پایان دفتر خاطرات من...
با لبخند تموم میشه؟
همه اینا اینجوری..
وجود دارد
منتظر دیدن چهره معصومت بودم...
شنیدم امروز اومدی...
منتظر شنیدن قدم هایت بودم...
میخوام تو بغل مادرت دلداریت بدم...
رئا؟
هی یادت میاد این کیه؟
ریا، اون موقع یه دختر کوچولو بودی
این دایی شماست
تو برو دوش بگیر
من غذای مورد علاقه تو رو درست کردم
برو
پس منتظر بودی فقط یکی از این خونه تماس یگیره، بزرگ شدی بعد از هفت سال .
خیلی حرف زدید، نه؟
قهرمان رفت و صفر برگشت.
اون روز هم درباره این موضوع زیاد صحبت شد.
چه خبر برادر
هفت سال گذشته.
هنوز از دست من اعصبانی هستی
میدونی توی این چند سال روزی نبود که بیادت نباشم
ببینم واقعا اشتباه من این قدر بزرگ بوده که این خونواده هنوز هم منو نبخشیدن.
من نباید اینجا برمی گشتم..برادر
هی، منظورم این نبود برادر
از روی ناراحتی یه حرفی زدم
ما هم دلمون برات تنگ میشد...
فکر میکنم کنم یه وقتایی به یادت میافتادم
هی...!
چه جهنمی؟
باور کردی؟
هی داداش...!
چه حسی بهت دست داد وقتی دوتا دیالوگ احساسی گفتم داداش..
به مدت هفت سال ...
یه لحظه هم دلم برات تنگ نشده بود خوشحال بودم
حالا چی
چرا از من می ترسی؟
من برای گرفتن ملک و املاک شما اینجا نیومدم
بخاطره مامان..اومدم
به محض تموم شدن مراسم، برمیگردم
من برای شرکت توی مسابقه با شما دو نفر نیومدم.
نترس برو
صاحب خونه داره میره، برو... برو... برو
برادر؟
فقط این بار،اجازه بدید یه نیم دوشی بگیرم کافیه
من باید هر روز این کارو بکنم
شام آماده است.
شام آماده است.
شام آماده است
هی... هی... - شام آماده است
آه...
چرا داد می زنی؟ نمیدونی چرا؟
اونقدر از این کار ها اینجا انجام دادم که....
هر روز دارم لاغرتر میشم
دارم میبینم
هیچ فرقی نکردی ؟
لطفا چیزی نگو..خیلی خجالت آوره
باشه بذارشون کنار
این خونه چه تغییر کرده باشه چه نباشه، باز هم همون خونه است.
کجاش تغییر کرده؟
خیلی بدتر از این بود.
اونجا رو نگاه کن.
اون میز غذاخوری این خونه است..کل خونواده توی یک خونه مشترک کناره هم باید بشینن ....
بیا اینجا بشین و ببین
اینطوری هست یا نه؟
بیا...بیا...سریع بریم.
بله..دوباره اون مدارک رو چک کنید و بفرستید.
ببین .. اولین مرد ما وارد میشه
این دیگه چیه؟
مثل اینکه توی زندان هستیم
اینجا هم یه زندونه.
یه زندان ثروتمند، که پدرت صاحب اونه.
چرا داره تنهایی غذا میخوره،پس چرا زن داداشم نیومد؟
من نمیدونم مشکل چیه.
شیش ماهی هست که این دو نفر رو باهم ندیدم که با هم صحبت کنند
دومی داره وارد میشه
داره چیکار میکنه؟
وقتی برادر بزرگ سر میز شام نشسته باشه، برادر کوچکت نمیره سر میز بشینه
از بیرون نگاه کنی هر دوتا شبیه زندانبان هستند.
وقتی میری داخل تازه، میفهمی که اینجا چه خبره
عزیزم زود بیا
دارم میام عزیزم.. - شنیدی؟
این اینجا یه قانونه
زن داداشت مثل «شب» میمونه و برادرت مثل روز
این دو تا هیچ وقت از هم جدا نمیشن.
اون حتی بدون بچهها هم غذا نمیخوره
ببین طرز ریختن سامبا روا ...
زمانی که من اینجا نیستم، در مورد من میگی؟
چرا اینطوری میگی؟
هی...!
بیا بخور... - مامان..؟
مامان...؟
اینجا چه خبره مامان؟
من یک ساعتی هست که منتظرم،نگاه میکردم همه اومدن خوردن و رفتند
هیچ کس حتی نپرسید که شما غذا خوردید یا نه
مامان چطوره؟
بیا بشین
بیا...بیا..اوم..
چند بار گفتم بیا از اینجا بریم.
این بار با من بیا
کجا میری پسر؟
هی...!
یه خونه فقط از سنگ و شن ساخته میشه.. پسر.
میشه اونو رهاش کرد.
ببینم خونواده .رو هم میشه. ؟
باشه مامان
تا کی باید اینو بگید؟
اینجا اون طوری نیست که باید باشه
اینجا همه یه عیب هایی دارند.
من اینو نگفتم.. نه
اما با این وجود..
اینها خونواده من هستند.پسرم
باشه..من فقط یه سوال دارم که هنوز بهش جواب ندادید...
نه نپرس...!
می پرسم، می خواهم بدونم.
مامان اینجا خوشحالی؟
حتی اگر به این سوال هم جواب بدم،باز شما متوجه نمیشی.
غذات رو بخور
بگو نه.
من این برنامه رو برای افراد ثروتمند درست نکردم.
بلکه برای افرادی که گرسنه هستند.
من نمیخوام هیچ سرمایهگذاری با این کار بخواد تلاش های افرادی که زحمت میکشند رو نابود کنه
برو بهش بگو اسمش چی بود؟
آدیتیا میتال...!
اون به ما کمک نمیکنه، درسته؟
خودم دوباره تماس میگیرم
داشتی چیکار میکردی
شما چیکاره هستید که میپرسید؟
شما اینجا فقط یه مهمون هستی
پس نمیخواد درست و غلط رو به من نشون بدید
میخوای چی رو نجات بدی اینهمه زحمت میکشی؟
حتی اگه یک درصد شانس وجود داشته باشه نباید تسلیم بشیم
چرا داداش
من اینو قبول کردم
میدونم..میدونم
خیلی دوست داشتی سالگرد ازدواجتون رو بگیری
اون بخاطره سودا هستش.
تا حالا هیچ کاری برای اون انجام ندادم.
این آخرین جشن زندگی منه.
مشکلی ندارم
پادشاهی بزرگی هست که من درست کردم
دو پسر طلایی باید از اون مراقبت کنند.
به محض این که این سالگرد ازدواج تموم بشه.. حقیقت رو به تموم خونواده میگم
تا اون لحظه میخوام سودا و بچهها خوشحال باشن
تا حالا بهش خوب فکر کردی.
وارث کی باشه
تصمیم گرفتی یا نه؟
تا حالا تو دنبال من میگشتی...
حالا من باید دنبال تو باشم، نه؟
اون زمانیکه پدرت برای راه اندازی پروژه بهت اعتماد نکرد و پول نداد....
من بودم که بهت دادم
400 کرور..که.دو سال ازش گذشته..
الان با سودش شده..550 کرور..
من شماره پدرت رو هم توی گوشیم دارم.
تو میدونی درسته؟
هی موکش...!
یکمی به من زمان بده
پدرم نباید از این موضوع چیزی بدونه.
درسته.. درسته...
تو تو رویا خودت رو وارث تاج و تخت پادشاهی پدرت میدونی
اما اگه این خبر رو بهش برسونم...
این اتفاق نمی افته، درسته مگه نه؟
ولی اونجا همه چیزه دیگه ای ...
میگفتند.که پدرت برادرت رو وارث بعدی میدونه
من نمیزارم این اتفاق بیفته.
یه مبلغی بیشتر از این پونصدو پنجاه کرور..
بهت بدم...
چی
تا کی باید اینجوری زندگی کنیم؟
تو تنها کسی هستی که اینطوری خوشحالی، نه؟
واقعا دوستم داری
هی هیچ میفهمی چی داری میگی
اینو میدونی...!
فقط یکمی صبر داشته باش تا من رییس بشم
بعدش دیگه هیچ چیزی نمیتونه جلوی ما رو بگیره
مطمئنی - هوم...
مطمئن هستی که پدرت تصمیم گرفته تو وارث بعدی باشی؟
اگه برادرت رو انتخاب کرده باشه چیکار میکنی؟
تو حتی جوابی براش نداری... نه؟
سویتا...؟
بله.. قربان
نمیشه بدون مشکل حل بشه
اونجا رو به آتیش بکشید
قربان هرچی شما بخواین انجام میشه
خودم حواسم هست
اینجا چه خبره؟
اون لعنتی کی بود؟
در چهارم ژوئیه دو هزار و هفت ...
برادرت که رفته بود عروسش رو ببینه؟ - خوب.
زن داداشت یه خواهر داشت، نه؟ - درسته.
همون روز به من گفت تو رو دوست داره ، نه؟
چاه...!
حالا چرا در مورد اون داری میپرسی
اون خودشه .
چی...
ببینم این کارت زیبا و اون کارت کمکی هر دو یکی هستند؟
اون بت با موهای بلندی که این طرف و اون طرف می ریه....
چه خبر؟
ببین سرنوشت من چطوریه ؟ - چی...؟
من تا زمانی که اینجا هستم باید با اون حرف بزنم و دوستش داشته باشم
وقتی فکر میکنم.چطوری باید بغلش کنم و ببوسمش ...
حالا که فهمیدم اون چقدر منو دوست داره ...
همه چیز آسون تره برام اینطور نیست؟
دیگه از اون خبرها نیست.. دیگه خیلی دیر شده
از اون موقع خیلی گذشته
مگه میشه کسی که عزیز مونه رو فراموش کنیم
کی عاشقه...
من هستم
من که اینطور نمیبینم
چیه؟
برو یه تی شرت مشکی بپوش و سر ساعتی که گفتم بیا.
بدون اینکه در مورد ساعت به من حرفی بزنه.
باید از اینجا بری -آه... باشه...
بهت قبلاً گفته بودم..نه؟
پدره دوستم وکیل ...
با اون صحبت کردم.
اگر موافق باشی میتونه کاره ما رو جلو بندازه
چه کاری
خواهر در مورد ازدواج طولانی
بهت گفتم
میخوای بگی..وقتی خودت دیدی ..
چطوری میخوای اینجا خوشحال بمونی
تو نمیخوای اینکار رو بکنی، نه؟
خیلی وقته که ندیدم لبخند بزنی، میدونی؟
ببینم میخوای جونت رو فدای بچه بکنی...؟
تو باید حتماً از این وضعیت در بیای
من نمی تونم اینکار رو بکنم
تو درست نمیشی، نه؟
عزیزم...؟
فکر کنم اون منو ندید
شما کی هستید
من شما رو نشناختم
من هم اولش نتونستم شما رو بشناسم
من هم کمی بیشتر از قبل...
یکمی خوشگلتر از قبل شدم .
به همین دلیل شما هم نتونستید منو بشناسید.
چهارم ژوئیه دو هزار هفت
عروسی خواهرت...
تو دنبال یه پسر بودی
آره.. اپی
شما هستید
آپاچان، همکلاسیم بود.
من اونو اپی صدا میزدم
من اونها رو نمیشناسم..اپی. یا ...
منو نشناختی؟
نشناختم...
نشناختی...!
سه راهی سیاه، فرصتی نیست.
باشه بذار بره
عشق برای بعضی ها مثل گل میمونه.
فقط یکبار...
نمی تونید قرص بخورید و دوباره بچسبانید.
لطفا آنها را به هم بچسبانیم
چرا قبلا این را نگفتی؟
گفت اوه کسی نپرسید.
خب حالا یه چیزی بهت میگم
همان روزهایی بود که خواهرش را به اینجا آوردند.
الان روزهایی است که با خواهرم رابطه قطع می کنم و او را از خانه می برم.
اوه، و رقابت خواهر و برادر مشکل اینجاست.
یا می گوید از من خوشش می آید.
من کی گفتم؟
درست نگفتی باور داری؟
تولدت مبارک..
تولدت مبارک..
تولدت مبارک..ایشو..
تولدت مبارک..
روز آه..
دیدی که به من نگاه میکنه؟
سازمان بهداشت جهانی
داره بهت نگاه میکنه؟!
بیا اینجا.
من شما را درک خواهم کرد.
الان کجا نگاه میکنی؟
هی، دیدی من به جایی که ایستاده بودم نگاه می کردم؟
هیچ کس نمی تواند زمان شما را تغییر دهد، بیا و اینگونه بایست.
ایستادن با آن اسب بهتر از ایستادن با شماست.
چرا، علف هایش را می چینی و می خوری؟
نمیذاری چیزی بگم
دیدن او در اطرافتان آزاردهنده است.
ولش کن خواهر
رها کردن بهتر از نگه داشتن است.
درست؟
از وقتی اومدم دارم نگاه می کنم و لبخند روی لبت نمی بینم.
چرا این هست؟
بیشتر از ترس از اینکه اگر مجبور باشیم جدا از هم زندگی کنیم چه اتفاقی می افتد..
زندگی در کنار هم به سختی چیز خوبی است..
ترس هست، نه نگفتم.
اما فکر کن که گذشت.
یه زندگی جدید بگیر
حداقل تو خوشحالی، درسته؟
این چیزیه که اومدی بگی؟
درست گفتم داداش؟
اگر نه بگویید، شما را می زنند.
اوم... باشه...
فکر
چه جهنمی؟
وقتی خواست با آن دختر دوست شود، خانواده خواهرش از هم پاشیدند و رفتند.
سوخت؟
خانواده شما در حال حاضر در آتش است
او دیگر نخواهد آمد.
چگونه با انجام کاری که انجام می دهید مانند یک کودک رفتار کنید.
متاسف...!
الان هم می شنوم که آن دختر مرا صدا می کند.
عشق جادو است، اینطور نیست؟
چنین چیزی وجود ندارد.
داره میاد ببینه - او...!
در مورد چیزی با من صحبت کردی، نه؟
ببخشید، این یک مقدار اشتباه بود، اینطور نیست؟
نه نه نه...
فکر کردی مثل برادرت هستی
اما شما نیستید.
من هم در مورد شما اشتباه فکر کردم
حدس بزنید حتی اگر اشتباه باشد.
ولی...
آیا شما فکر میکنید...؟
عشق برادر...!
تو بگو
چهارم جولای...
2007 ...
خوب یادم هست
هرگز فراموش نکن
من همچنین از ایده کسب و کار شما اطلاع دارم،
داشتم نگاهت میکردم...
لحظه ای که به من نگاه کرد ...
حس میکردم انگار بودم...
او به عنوان آهنگ ضربان قلب من آمد ...
بین لباش گم شدم...
دختری با گوشواره های آویزان...
دختری با چشمان جذاب...
مثل موج میاد...
راه رفتن مثل مجسمه شکلاتی...
گل رز تیره...
او صدای درشتی دارد.
زیبایی جذاب...
انگار یه پری تو روستا هست..
تو کسی هستی که مرا مجذوب کردی
من الان طرفدارت هستم..
من نمیتونم اینو تحمل کنم...
انگار نفس بند آمده...
غوغا کردی...
تعریف خوش تیپ این است...
منم کم کم دارم عادت میکنم..
با دستانی که زیبایی تو را آفریدند..
اون خوشکله...
هر چه شهد بیشتر جمع شود...
آیا این پوست زیباست که تمام شب را شادی می آورد؟
آیا این پوستی است که مرا به نور رساند...
چشمای هر دومون سرمست عشق بود..
اون چرم نقره ایه؟
گوش کن تو...
اگر آرایش می کنید ...
مثل جای زخم روی قلبم...
تو مثل آینه ای..
می میرم برات...
نام من روی نام خانه نوبه نوشته شده است.
به نظر می رسد رابطه من با دوستانم متوقف شده است ...
زندگی من با توست..
قلبت به قلب من وصل میشه...
فرار نکن منو گرم میکنی...
یک بوسه از طرف تو برای شام...
برای شروع چه اشکالی دارد؟
با چشمان تیزبین نازت..
با تمرین، علاقه بیشتر می شود...
لحظه ای که به من نگاه کرد ...
حس میکردم انگار بودم...
او به عنوان آهنگ ضربان قلب من آمد ...
بین لباش گم شدم...
آیا این پوست زیباست که تمام شب را شادی می آورد؟
آیا این پوستی است که مرا به نور رساند...
چشمای هر دومون سرمست عشق بود..
اون چرم نقره ایه؟
سازمان بهداشت جهانی
تصور کن دوستت هستی
یا فکر کنید این پایان شماست.
خبر خوب.
نه برای تو بلکه برای من..
تو پادشاهی برای گرفتن مناقصه..
من مناقصه آن معدن را گرفتم
الان چیکار میکنی
عزیزان آیا جزییات مناقصه خود را به من داده اید؟
وقت فکر کردن نیست
دزدکی حرکت کردن در.
میام دنبال تاجت...
چگونه این اتفاق افتاد؟
چگونه این اتفاق افتاد؟
هیچکس جز مردم اینجا از آن خبر ندارد.
اطلاعات مناقصه چگونه به دست آمد؟
شما از آن مناقصه مراقبت کردید، چگونه بیرون آمدید؟
چطوری بیرون اومدی
در روزنامه هایی که درباره ما نوشتند ...
فردا در موردش می نویسم
اگه بدونی کی بهش گفته...
جهنم رو بهش نشون میدم...
جهنم..
پروژه ویجایا راجندران "Map My Food" سرمایه گذاری 250 کرور دریافت کرده است.
دیویا؟
چرا اینجایی دختر؟
خواهر...
خواهر... در خانه شماست، اینطور نیست؟
کی میگه برای دیدن خواهرش اومده. - یا...!
اومدی خواهرت رو ببینی؟
بدون کشتن گوش فرار کن...!
به نظر می رسد که برادر و خواهرم بدون اسلحه در این خانه نمی توانند دست خود را باز کنند.
کی اومده ببینه
مادر به دیدنت آمد.
او به دیدن شما آمد.
بیا دیگه.
اوه تو هم اینجایی...!
اوه عزیزم... عزیزم...!
الهه من...الهه...!
عزیزم...!
آن آغوش... آن بوسه...!
روز...؟
روز...؟
شما به اینجا خواهید آمد.
از چه زمانی این اتفاق افتاده است؟
از 4 ژوئیه 2007.
از آن زمان...!
در آن زمان او اکنون من بودم.
نگفتی چرا اومدی؟
آن را به من نشان بده
مامان اینو ببین
شرکت پسرت
ببینید چقدر سرمایه گذاری شده است.
دیدن...!
چی شد مامان؟
مامان...؟
وقتی اینها را می بینم یادم می آید.
هروقت خواستی برو، نه؟
این ... مشکل ماست
در زندگی ما اتفاق افتاد.
قلب من از قبل نگران اتفاقات آینده است.
من هنوز با مادرم هستم؟
به این نگاه کن
به من نگاه کن
چرا اومدم؟
چون می خواهید این جشنواره خوب باشد، درست است؟
صبر کنید و ببینید که چگونه این رویداد را به خوبی انجام خواهم داد.
وقت فرخنده است، مامان را بیاور.
زنگ زدن به غرفه، بیا بریم
یه اتفاقی قراره بیفته.. ببین.
برای چه به اینجا آمدی؟
تا کی میخوای منو اینجوری دنبال کنی؟
همه باید در مورد رابطه ما بدانند.
دیوونه شدی...!
گفتم مگه نه؟
به زمان بیشتری نیاز دارد.
گفته می شود، آیا می توانم اینگونه بمانم؟
کافی...!
با وجودی که فکر می کردم این مدت طولانی می شود چنین اتفاقی می افتد، اما آن را تحمل کردم.
اما حالا بعد از دیدنش به چشم خودم...
این تموم شد..
آرتی..
بس کن دختر
هیچ تصمیمی با عجله نگیرید
هی، اینجا
گاهی اوقات
آرتی به من گوش کن
اگه جای من بودی چیکار میکردی؟
همین، همه چیز تمام شد.
هنوز تمام نشده.
حالا او شروع می کند.
سلام آقا..من موکش هستم..یک سرمایه دار..
متاسفانه اومدم اینجا
این اطلاعیه را به شما بده..
پسرت آجی بدون اطلاع تو از من وام گرفت.
همین کار را برای ملکی که رد کردید انجام دهید.
امروز با آن سود وام ...
550 کرور بوده است..
آقا...؟
مدیونم که...
او مورد اعتماد نبود.
به دلیل هویت شما داده شده است.
سلام...
چیکار میکنه
آیا به آنچه می خواستید رسیدید؟
پس چرا اینها؟
متقلب...!
آقا مناقصه رو باختید، نه؟
نمی توانم تصور کنم چه کسی اطلاعات را داده است، درست است؟
داد...
این پسر شماست
من می دانم در مورد چه چیزی صحبت می کنم.
میکشمت
چه کسی لمس خواهد کرد؟
این خانه
ببینید که... ببینید؟
این دروازه است.
اگر در مورد تجارت صحبت می کنید، باید از دروازه خارج شوید و صحبت کنید.
اگر پنج ثانیه دیگر از این خانه بیرون نروید...
شما حتی نمی توانید به خانه بروید.
فرار کن
چه اتفاقی افتاده، اینجا چه خبر است؟
تو به آنها نگفتی که قرار است در زمان مناسب بمیری.
اگر می گفتید...
شما قبل از مرگ همه چیز را می گیرید.
اینو ببین داداش
لطفا به آنها اعتماد کنید...
راستش را نگو
سلام؟
تولدت مبارک..
تولدت مبارک..
هدیه تولد چطور؟
تو تجارت بلدی، محاسبات بلدی.
پسران شما می دانند که چگونه دشمنان را در هر کجا شکست دهند.
اما شما از نزدیکترین پسرانتان خبر ندارید، درست است؟
وارث بعدی کدام یک از دو پسر شماست؟
میتونی اینجوری بمونی؟
چی؟
نه میتونی همینجوری بمونی؟
چرا
این شما هستید که باید این کار را انجام دهید.
چی؟
به عنوان وارث من، این خانه، این شرکت
شما باید از آن مراقبت کنید.
شما یک تاجر باهوش هستید، نه؟
بعد از دانستن وضعیت دو پسر شما، آنها سعی می کنند مرا به این موضوع بکشانند.
نژاد تو..
این اتفاقات به خاطر تصمیمات شما رخ می دهد.
به هرحال متشکرم.
آن روز به من گفتند برو بیرون.
چرا لحظه ای که از این خانه بیرون آمدم...
تمام دنیا به جز این خانه احساس خانه ام می کرد.
به خاطر توست
با تشکر از راجندران پالانیسامی برای پیشنهاد شما..
اما من آن را رد می کنم.
اصلا فکر میکنی به خاطر تو اومدم؟
هیچ شانسی وجود ندارد.
برای مادرم آمدم و حالا برمی گردم.
هیچ کس نمی تواند جلوی من را بگیرد.
مراقب باش مامان
بیا بخور.
گرسنه نیست
از صبح هیچی نخوردی
گفتی گرسنه نیستی؟
چون برمیگرده
سازمان بهداشت جهانی
ویجی...!
چرا پسر نرفت؟
نمیخواستم برم مامان
وقتی داشتی بیرون میرفتی..احساس ترسیدم..
خودشه..
فکر می کردم آخرین باری است که تو را می بینم.
تا الان کار درستی انجام داده ام.
اما از روزی که مرگ به سراغم آمد...
من خوب فهمیدم زندگی یعنی چه.
برای سوالاتی که مرگ از من می پرسد، هیچ پاسخی ندارم.
خیلی وقت بود فکر می کردم دنیا را فتح کرده ام.
از دست خانواده...
فایده دنیا چیست؟
اگر به زندگی ام نگاه کنم، چیزی را که برنده شده ام به خاطر نمی آورم.
فقط اشتباهاتی که مرتکب شده ام، جلوی چشمانم ایجاد شده است.
داری این کارو اشتباه میکنی...
فقط تو به من نگاه کردی و گفتی
اگر بخواهم این اشتباه را اصلاح کنم ...
فقط شما قادر به انجام آن هستید.
من تا الان از شما چیزی نخواستم.
الان می پرسم
حواست به منه
این اومده...
من را نخواست
خواستگاری مادرت
جانش را برای این خانواده داد...
ببینید من با آن چه کرده ام
وضعیت منو دیدی؟
حتی اگه قراره بمیرم...
جز خودت نمیتونی به کسی بگی
حتی وقتی دکتر میگه من میمیرم...
هیچ ترسی احساس نکردم
اما وقتی به چیزهای اطرافم نگاه می کنم ...
من احساس ترس می کنم.
من از درون مرده ام.
اگه با من بودی...
صلح بدون ترس وجود دارد.
آیا به من فرصت می دهی که در آرامش بمیرم؟
اول همه چیز رو چک کن..
سلام؟
بهترین آرزوها.
چرا
نقشه شما جواب داد
اخبار را ببینید.
"جناب آقای راجندرام، رئیس گروه شرکت های راجندرام، بزرگترین شرکت بازرگانی هند..."
رهبری امروز استعفا دادند.
سلام.. سرمایه گذاران و صاحبان سهام که تا امروز با من بوده اند
تقدیم به همه شما که با من کار کردید...
الان تصمیم گرفتم بازنشسته شوم.
بازی تمام شد...!
فکر نکن بازی تموم شده
بازی ...
حالا او قرار است شروع کند.
به همه شما...
من الان...
اجازه بدهید وارث بعدی ام را معرفی کنم.
وارث؟
وارث بعدی کیست؟
پس از آن در را بکوبید و وارد شوید.
رئیس آن را دوست ندارد.
رئیس جمهور کیست؟
من خودم هستم.
روز...!
چگونه به این صندلی آمدید؟
بله درسته؟
چطور اومدم...!
مگه نگفتم میرم؟
بابا گفت بمون
گفت فقط اگر این صندلی را به او بدهم می ماند.
و گفت.
این همه است.
برادر...؟
مگه قبلا نگفتم واسه مامان اومدم؟
حالا بذار بهت بگم...
اومد واسه بابا
برادران...
مراقب باش...!
رئیس...!
برگشت...
بابا...؟
بابا...؟
بابا...؟
بابا...؟
چی؟
چرا هر دو فریاد می زنند؟
نمی دانی، نمی دانی شوهرت چه کرده است؟
پسر کوچک شما وارث اوست.
پس ما کی هستیم؟
از من بپرس
حالا چی
تو از اتفاقی که در سالگرد ازدواج افتاد خوشت نمیاد...
بله، من اسمیتا را دوست دارم
آیا این باعث می شود که من واجد شرایط نباشم؟
و من...
برای راه اندازی کسب و کار از شما پول خواستند.
آیا اگر بعد از اعتماد به فرزند مذکور پول داده بودم به سراغ دیگری می رفتم؟
اگر کاری که ما انجام دادیم اشتباه بود، اشتباهات خود را نیز به ما بگویید؟
شما بین ما رقابت ایجاد می کنید.
شما بین ما درگیری ایجاد کردید و با دقت آنها را تماشا کردید.
سپس جایزه بهترین پسر جهان اهدا خواهد شد...
چه کسی آن را به شما دو نفر خواهد داد؟
چون همش تقصیر خودشه، درسته؟
آیا شما دو نوزاد نادان هستید؟
آقا گفتی عشق... تو فرهنگ لغتم سرچ کردم...
اسمش بود استثمار آقا.
به پدر آن دختر مخفیانه قرارداد حمل و نقل معدن ما داده شده است
چقدر کمتر؟
30 میلیون در روز ...
یعنی 2.19 میلیارد برای دو سال.
نمیدونستم عشقت اینقدر گرونه
آقا...
شخصی که جزئیات مناقصه را اعلام کرد ...
می خواهید به او ثابت کنید که اشتباه می کند؟
برای این کار از بیرون پول گرفتی...
خوب، سود حاصل از آن را بیاوریم، ببینیم
چی شد؟
550 کرور..
تموم شد مگه نمیداد چون میدونست.
ولی،،
این که گفتی درسته، اشتباه هم بود...
او برای محافظت از نام به دست آمده خود اشتباهاتی انجام داد، اما شما ...
این برای تخریب ساخته شده است.. پس تفاوت وجود دارد، درست است؟
خوب..
رها کن چی شد..
اتفاقی که افتاد ما را تغییر داد،
چه اتفاقی خواهد افتاد..
این ما هستیم که باید تغییر کنیم.
بعد از این هم با هم باشیم..
چی گفتی
با هم باشیم
من در این خانه ای که تو هستی نمی مانم حتی یک دقیقه
گرمای این صندلی چیه..حالا میبینی...
بعدی شما
آیا می توان تصمیمی که او به عنوان وارث گرفته است را تغییر داد؟
نمی تواند
من تو این خونه جا ندارم...
گفتی مثل اینکه با صندل ضربه بخوری، درسته؟
صبر کن پسرم نرو...
به من گوش کن پسرم
روز...!
هر چه هست، بیا حرف بزنیم و حلش کنیم.
جی به من گوش کن
برو جلوشون رو پسرم
برو
مامان...!
زود از هم جدا شدند...
اگر الان آنها را ترک نکنی،
هرگز برنخواهد گشت
ایشوار...؟
آقا آمده تا این را نشان دهد.
کی آقا
به کی آقا؟
آقا من شما را می شناسم.
یکی آقا جای و دیگری آقا آجی.
آنها رئیس من هستند.
من حتی نمی دانم او کیست.
هی داری چی میخونی
نشان دادن تکبر؟ - متیو...؟
دنبال اینکه ببینم کی میاد - متیو...؟
شما بیایید، من به شما نشان خواهم داد، آقا.
آقا..!
یکی به من گفت.
اینکه او نمی آید تا با من مسابقه بدهد.
حالا چرا برگشتی؟
می توانی ببینی؟
اگر اینجا بمانی، باید فرار کنی.
یک دو سه چهار
سلام...؟
الان هم می فهمم.
یک دو سه چهار - سلام...؟
از کجا آمدی که رئیس جمهور شدی؟
برای رئیس جمهور شدن باید موقعیت داشته باشید.
شما آن را ندارید.
داداش چیه داداش...؟
یکی دوتا بودن فرقی نمیکنه با این همه آدم چطوری داداش؟
مگه نباید برادرت می بود؟
آیا من یک مرد آهنی هستم، یک مرد معمولی برادر.
به من گفتی برادر؟
بهت میگم داداش..
هی منو بزن
من کاری نکردم داداش
او بود که از دست او به دست من زد.
هی منتظر چی هستی؟
درخت
مواظب اوضاع باش برادر
روز...!
فکر کردی این تموم شده؟
همه افراد من داخل هستند شما نمی توانید اینجا راحت باشید.
این...
رشته من
ربطی به مالکیت این رشته ندارد.
این همچنین در مورد این است که چه کسی بازی می کند.
آیا به نحوه بازی نگاه می کنید؟
ترجمه و زیرنویس حمید رضا hamid007yz@gmail.com
ترسیده بودی؟
سعی کرد دستش را باز کند.
الان مال منه
این چیزی است که نجات می دهد.
الان کنترل میدان در دست کیست؟
افراد شما می توانند در سراسر میدان حضور داشته باشند.
اما مخاطب فقط به یک نفر نگاه می کند.
آیا شنیده اید؟
قهرمان مسابقه..!
بعد از این...
اتفاقاتی که تا الان افتاده دیگه تکرار نمیشه.
اگه بگی چرا...!
اکنون...
من و رئیس..!
برای برادر سه چرخ پیدا کنید. - باشه قربان
هی... با پولش.
آمده اند
چشمام درست نیست
آنها چه کسانی هستند؟
چی...!
آنها چه کسانی هستند؟
او بدون اینکه از آن خبر داشته باشد، در جایگاه رئیس نشست.
اینها هیئت مدیره این شرکت هستند.
چرا این جلسه؟
بدون اعتماد به نفس...
تصمیمی بدون اعتماد..
این یک شرکت محدود است.
اگه میخوای بشینی روی این صندلی...اگه میخوای رئیس جمهور بشی...!
این هیئت مدیره باید در کنار شما باشد.
اینقدر ترجیح نداری...
اطلاعیه دادگاه..!
شما باید در عرض دو روز اکثریت خود را نشان دهید.
بهترین آرزوها..!
اگر پدرت تو را در این موقعیت قرار داده است...
ما می دانیم که او باید چقدر در مورد آن فکر کرده باشد.
پس رای ما فقط برای شماست.
اما در چنده، حمایت ما به تنهایی کافی نیست.
متاسف.
گفتن
رئیس برگشت..
چی..برادر...؟
فکر کردی این یک صندلی تئاتر است؟
بلیط رو بگیر و بشین.
صندلی رئیس..!
کسی که اینجا نشسته مثل یک پادشاه است.
حق نداری در آن بنشینی.
اجازه ندهید دوباره آنجا دیده شوید.
درخواست قهوه در ساعت 12 نیمه شب.
وقتی به شیر می روی، گاو لگد می زند.
اینجا قهوه است.
هوم..
چون صدا نداره
مشاهده گردید..!
آزادانه در دایره راه می رفتم...
مشکلی نبود.
فقط یک لایه اعمال شد.
ببینید مشکل چقدر بزرگ است؟
الان مشکلت چیه؟
روز..؟ - اوه..
چه کسی این اقوام را پیدا کرد؟
نیازی به پیدا کردن آنها نیست.
اگر به اندازه کافی خوب باشید، آنها خواهند آمد.
او یکی از اقوام است ...
شما بچه ها سمی هستید.. آره..
اگر مشکلی برای آنها وجود دارد ...
نمی توانم بجنگم، نمی توانم بزنم، نمی توانم ترک کنم...
شما نمی توانید با جنگیدن زندگی کنید.
به نظر می رسد که من آن را در جایی دیده ام.
شما کجا آن را دیدید؟
تو اتاق پدرت
مهابهاراتا..!
صدای تلوگو.
آیا می دانید در آن چیست؟
اگه چیز خوبیه...
آنها درخواست می کنند که حتی با همسایگان خود دعوا کنند.
اون قسمت اسم داره
دارما تالایوان.. دارمادورای..
جنگ دارما..!
آره.
همه چی در عشق و جنگ منصفانه است...
خانم ویجی...اسم من دیپاک است..
من افسر بازگشت این انتخابات هستم.
قبل از آمدن شما همه ایده هایی داشتند.
اکثریت در کنار آجی هستند.
ساعت رو اعلام کن آقا
آقا..؟
اطلاعیه مستقیم آقا چطوره؟
اگر انتخابات است، باید تبلیغات برگزار شود، درست است؟
چهار دقیقه...
اگر چهار دقیقه وقت بگذارید، مردم این طرف به آن طرف می آیند؟
دولت تا چهار دقیقه دیگر تغییر می کند.
کی میدونه بعد از حرف زدنم حتی تو...
شما می توانید از این راه بیایید.
چی بیام پیشت؟
آقا بهش وقت بده ببینیم چی میگه.
زمان شما از الان شروع می شود.
آقا این شرکت پدر ماست...
خیلی خسته و عرق کرده..
بس کن
پدر خون ریخت.. عرق ریخت..
ژاکت بزار..
این سخنان تاسف بار اینجا مناسب نیست.
به چیز جدیدی فکر کنید.
چی آقا...؟
یه چیز جدید...فکر کن...
چه کار کردین؟
شوک بزرگی قرار است وارد شود...
مثل یه شعر جدیده..
این یک کتاب جدید است، قربان.
یک کتاب
در آن کتاب...!
در فصل اول ...
داستانی در مورد یک خانواده
یک مرد بزرگ در چنای.
اسمش اومد...
آقا؟ - آه...!
اگر از استفاده از نام خود برای آن شخصیت مشکلی ندارید؟
ول راج...!
پوشیدن
ول راج...!
یک مرد خانواده کامل،
دختر در خارج از کشور برای دکتر شدن و پسر در یک کالج بزرگ درس می خواند.
او مرد نجیبی است، آقا، چقدر نجیب...
ببینید کی گفتند حتی برای جشن تولد پسرشان هم پولی نداده اند.
می گویند پول از عرق و خون من آمده است..
آقا برای زنش مثل خداست.
خانواده هم مناسب است.
شخصیت ها هم درست می گویند.
ادامه دادن
همه شش روز در هفته کار می کنند قربان.
اما ول راج ما حتی یکشنبه ها هم سخت کار می کند قربان.
ماشین روز یکشنبه تحویل گرفته می شود.
وقتی فکر کردم دارم میرم دفتر...
به همین ترتیب آدیار از فرودگاه خارج شد و یک دور برگشت و به محل پارک خودرو رفت...
کجا آقا
کلونی برینداوان..!
آقا مستعمره برینداوان کجاست؟
الان خیلی برات مهمه؟
فقط اونجا بودن
برو آقا
یک سرمایه گذاری آقا..
خیابان شماره 18 ...
یک خانه کوچک.
برادر...!
یه زن دیگه هم هست آقا
اگر سرمایه گذاری کنید، باید بازدهی داشته باشد، درست است؟...وجود دارد..
یک پسر ده ساله دیگر.
داداش بیشتر از این لازم نداری، نه؟
آقا...!
شما آن شخص در آن کتاب نیستید، آقا.
اوه کتاب؟
رزرو شد سپس ما..
اون پسر ده ساله...
بابا به من گفت می خواهم مثل ویرات کهلی باشم.
وقتی پسر دیگر برای جشن تولد پول خواست...
آن که دو گوش داد.
به پسر دوم 6000 دلار داده شد و یک خفاش از استرالیا همان هفته بعد آورد.
اونجا میخوابه..
وقتی پسر می خواهد خفاش را بگیرد و به مسابقه برود...
او را روی زمین گذاشت و با عشق چیزی گفت آقا.
آقا چی گفتی
مهم جام هست بیگیل
بزرگ...
بیگیل مهم جامه...!
داستان کوتاه شما...
انگار در مورد من نوشته شده...
آیا خانواده بزرگ از خانه کوچک خبر داشتند؟
چگونه آنها را بشناسیم...!
آیا می دانید ول راج چقدر برای این کار انجام می دهد؟
هیچ راهی برای دانستن آنها وجود ندارد.
خوب نیست بدانیم...
آی تی.. سلام داداش..
هیچی نگو داداش
از داستانت فهمیدم
وقتی ولراج از بسان نگار به برینداوانام آمد..
آیا این ول راج بدون اینکه به شما بیاید از اینجا آمده است؟
داره میاد داداش
به کتاب ها اسم بد می گذارند..
چه کار کردین؟
شوک بزرگی قرار است وارد شود...
آقا چنده من...برای برادرم...
برادر من...
آقا چطور می تونی این اجازه رو بدی؟
آقا این طبق قوانین است.
آقا...؟
چند رای دیگر لازم دارم آقا؟
چهار رای دیگر لازم است.
فصل دوم.
این داستان بین دو دوست است.
آقا اسمت چیه آقا؟
من نمی گویم.
نام او تامبی دورا است.
اسمش را بگذارید، آقا.
تامبی دورای، مصطفی.. یک شرکت را در کرالا اداره می کند..
بعد یک روز... اواخر شب...
آن در تامبی همه پول را گرفت و فرار کرد.
به چنای رفت و تمام آن پول را سرمایه گذاری کرد...
بعد از تبدیل شدن به یک مرد بزرگ در شرکت امروزی...
در مورد اینکه چه کسی رئیس جمهور شود ...
فکر کن بزرگ شده
آن جویدن های ففل..؟
این تو نیستی؟
اکنون فردی که به دنبال مصطفی است، ثمبی دوری است که او را فریب داده است.
میدونی اگه الان بهش زنگ بزنی و بگی تامبی دورا تو چنای هست چی میگه؟
چه خواهی گفت آقا؟
من منتظرم (دیالوگ از فیلم Thuppaki ویجی)
من رای می دهم
آقا، رای خانواده من به شماست آقا.
خوب
ففل برای من..
سونامی برای شما..
دانستن...
آقا...؟
سه رای دیگر می خواهید؟
یه فصل دیگه هم هست آقا
چند ستاره ...
یک داستان برای هر سه.
من آن کتاب را خوانده ام.
بسیار جالب.. - آقا؟
تو کتاب را برای من فرستادی، نه؟
آقا منم خوندم
اوه ... چه ربطی به کتاب داره؟
او را نگاه کن.
چگونه مانند یک معلم زیبا لبخند بزنیم.
واعثی می آید... (استاد می آید)
~ آهنگی از فیلم Vijay 2021 Master ~
سلام..!
چه کار می کنی؟
شما چیزی گفتید؟
که اینجا صندلی تئاتر نیست.
آیا دیده اید که چگونه پس از تماشای سه فیلم پرفروش و نمایش همان فیلم، صندلی شما خالی شد؟
الان اعلام کن آقا
رئیس جمهور کیست؟
خانم ویجی راجندرام..!
شما برای پست ریاست این شرکت واجد شرایط هستید.
آقا صندلی رئیس...!
آقا لطفا بنشینید
قدرت در صندلی نیست، قربان.
یکی بیاد اونجا بشینه، درسته؟
او نزدیک است.
قدرت ما..!
آن ملت..!
آیا پانچ کار می کند؟
کلا گمش کرد..
چرا نمیخوری مامان؟
باشه بیا بخوریم
گرسنه نیست پسر
چرا شما یک طرفه هستید؟
خواهر بزرگتر شما سند ازدواج را فرستاده است.
انتظار چه چیز دیگری را داشتید؟
این کاری است که او برای کاری که انجام داده انجام می دهد.
من مادرم..
من نمی توانم اینطور فکر کنم.
این خانه درست جلوی چشمان من در حال فروپاشی است.
حالا عروس هم در حال تلاش برای رفتن است.
ریا حتی وقتی فکر می کند چه اتفاقی خواهد افتاد نمی تواند بترسد.
من هم مثل شما نمی توانم برای اینها صبر کنم.
ارسال طلاق نامه اشکالی ندارد.
ولی نمی دونم خوشحالت میکنه یا نه.
گزینه های من چیست؟
من جوابی برای این سوال ندارم
تصمیم خود را...
برایت درد می آورد یا آرامش...
فقط خودت میدونی
تو کی هستی که در موردش حرف بزنی؟
پدرم کجاست؟
او باید بیاید و در این مورد صحبت کند.
رئا...!
هر تصمیمی بگیری...
به عنوان یک خانواده ...
ما برای شما و ریا هستیم...
همیشه آنجا.
همه چی داره همینطوری که میگی..
اون روز بهم گفت بذار بره.
امروز فکر کن
برو جلوی برادرت بگذار این را امضا کند.
برای همین به جای رفتن به اینجا آمدم.
هی... گذاشتن سقف، گذاشتن سقف..
رفتن.. چرا آقا..چی شده؟
این حکم دادگاه است..این معدن پلمپ شده است...
به همه بگو بروند بیرون
تمام معادن متعلق به شبکه شرکت های راجندرا بسته شده است
فروپاشی یک پادشاهی بزرگ آغاز شده است.
حدس زده می شود که شبکه شرکت های راجندرا ورشکست شود.
این برای ما ضربه بزرگی است آقا.
معادن مایه حیات کسب و کار ما هستند...
تمام شرکت های ما به طور مستقیم یا غیر مستقیم با معادن در ارتباط هستند
بابا..نمیدونم چجوری اینارو تحمل کنم..
این دیگه چه کوفتیه؟
اجاره این معادن به مدت 50 سال گرفته شد.
30 سال گذشت..چجوری مهر میزنی؟
آیا شما قوانینی ندارید؟
آقای راجندران..
مشکل در قوانین ما نیست.
بین خانواده شماست
سه مدیر در شرکت شما وجود دارد
این باعث می شود دو کارگردان مخالف مجوز استخراج شما باشند.
ما حق داریم طبق قانون این را لغو کنیم
این کاری است که ما انجام دادیم.
اگر می خواهید در مورد آن صحبت کنید، با آنها صحبت کنید.
آنها اینجا هستند.
خانم راجندرام..!
آیا با آنها صحبت می کنید؟
15 روز دیگر مجددا برای این معدن مناقصه دعوت می شود
چه کسی از آن برنده می شود.. آنها صاحب این معادن هستند
ببینم نکنه باز میخوای بگی اول باید دو تا پسرت رو شکست بدم بعد بیام سرااغ خودت
حالا خودم دارم میبینم چطور دو تا پسرات که میگفتی کناره من وایستادن.
از همین لحظه شروع شد .. دیگه وقتی برات نمونده
حالا دارم همه چیز رو خودم میبینم
حتی دو پسرم هم اکنون در کنار دشمن من هستند.
ایکاش زنده نبودم تا چنین روزی رو ببینم.
خودت دیدی دوتا شون چطور کناره اون اومدن
اما من...
برای اولین بار بود که دوتاشون رو با هم میدیدم.
آقا..!
من اطلاعات تمام مناقصه هایی که توی همین چند روز شرکت کردیم همشو میخوام
قربان اطلاعات مناقصه هایکه تا الان داشتیم همشون توی این فایله.
چیزی شده اومدید ..؟
هر طور شده ما باید برنده این مناقصه باشیم.
چیزیکه میدونیم اینکه اون تونسته با یه سرمایه گذار به توافق برسه
اگر اون این مناقصه را برنده بشه ...
اون دوتا برادرهات...
میشن عروسک خیمه شب بازی اون
تمساح ..
تا اونجایی که من اطلاع دارم...
این بازی از همون اول با استفاده از این دو نفر شروع شده.
کسی که میدونستن من برنده میشم
اون دو نفر میدونستن من چیکار میخوام بکنم
اونها با محاسبات من و طرز فکر منو میدونستن
اون دوتا همه چیز رو درباره من به اون گفتن
اجازه بدید پدرمون برنده باشه
به هر قیمتی که شده..
این یک قرارداد معدنی سه میلیارد دلاریه
تا چهارده کرور میرسه
از چهارده کرور باید بره بالاتر
حداقل تا پنج هزار کرور ...
ما باید بیشتر از اون لازم داریم
تا چهار هزار و پونصد کرور میخوایم
کافی نیست..!
کافی نیست..!
اونها تلاش میکنند تا جایی که امکان داره مسیر رو تا حد غیرقابل تصوری جلو برن
باید اونها رو غافلگیر کنیم
شیش هزار کرور ...
دیونه شدی
اگه میخواین برنده باشیم
تنها راهش همینه
یه سرمایه گذار خوب براش پیدا کنید
ما وقت زیادی نداریم. لطفاً عجله کنید
الان تازه متوجه شدم که چرا توی مناقصه ها برنده نمیشدم
دو نفر مثل شیطان آفریده شده اند..
اما قرار است هر سه پسر راجندران را با یک سنگ بزنیم
سرمایه گذاری که...
باید کناره ما باشه
من با سرمایه گذار صحبت میکنم.
باید آدمی باشه که با ما مطابقت داشته باشه
حتما باید باهوش باشه..
بمبئی
باهوش...
ظالمانه...
~ اس جی سوریا ~
ما یک سرمایه گذار بزرگ پیدا کردیم.
آدیتیا میتال...
وقتی با او صحبت می کنید ... کمی مراقب باشید
اون یه تاجر بزرگه..
سلام..!
سلام قربان..!
ایشون جایا راجندرام و ایشون آجی هستند.
از قبل معرفی شدن ..
سرمایه گذاری میکنم..
من پروژه و قرارداد 3 میلیارد دلاری معادن را دوست دارم
آقا شرایط معامله...
من شرایط رو به شما میگم.
ممکن شما در مورد معدن اطلاعات بیشتری داشته باشید.. اما پول.. پول منه
فکر میکنم هشتاد درصد برای من و بیست درصد شما
چیه
این دیگه چه معامله ای هست ؟
هفتاد درصد و بیست و پنج درصد.
پنجاه و پنج درصد.. چهل و پنج درصد یا هیچی
بهترین آرزوها..!
شما دو تا چکار میکنید
در لحظه آخر پیدا کردن چنین سرمایهگذاری سخته.
فکر کردی ما گدا هستیم؟
اصلا.
پس خودت رو برای شکست خوردن از پدر و برادرت آماده کن
ما اون معامله رو قبول میکنیم
چیکار میکنی؟
این هیچ ربطی به درصد نداره
مربوط میشه به هویت ما
مهم اینه که ما برنده بشیم..!
همین.. برای مناقصه آماده شوید...
15 شرکت برای مناقصه این معادن شرکت کرده اند
شرکتی که سومین پیشنهاد بالاتر...
شبکه شرکت های KRG..
شرکتی که دومین پیشنهاد بالاتر...
شبکه شرکت های راجندران..
شرکت برنده مناقصه با بالاترین پیشنهاد
شرکت های مشاوره جهانی..
بعد از اینکه کار تمام شد ...
این معادن به شرکت های Global Consultium واگذار شده است
با تشکر از شما، خانم ها و آقایان..!
متشکرم..!
برو به اون پیرمرد بگو
که تو مناسب ترین وارث میتونی برای اون پیرمرد هستی
وارثی که اومده تا این مرد رو شکست بده..!
پسر خواهر یا برادر..
دیدن تو منو یاد یه داستان میندازه که مادربزرگم برام تعریف کرده .
توی یک جنگل بزرگ ...
یه ببری زندگی میکرد. اون فکر میکرد میتونه هر حیوانی رو شکست بده...
اون ببر خیلی به خودش افتخار میکرد یه روزی
یه شکارچی برای شکارش وارد جنگل میشه
خواننده..!
ببر..!
تیر.. و!
صدای "ضربه" ..!
پایان...!
بازی تمام شد.
خوب حالا فهمیدی ببر قلدر و شکست ناپذیر جنگل کیه.. مگه نه؟
برای خواننده ...
صدا کافیه..!
برو به پدرت بگو
بعد از اون ضربه پشت ضربه ... ضربه پشت ضربه ... ضربه پشت ضربه ...
بالاخره افتاد..!
آماده باش برادرزاده..
راجندرام..!
اون باید امروز میومد
ولی نتونستم صورت شکست خورده اونو ببینم.
پس این
ادیتیا متال کی میاد..؟
به عنوان سرمایه گذار ... اون باید قرارداد رو امضا کنه
لحظه امضا قرارداد شما باید اینجا حضور داشته باشید.
چرا اذیتم میکنید..مرتب زنگ میزنید؟
اینطور نیست قربان
آه..این یک قرارداد بزرگه..
افراد زیادی هستند که فکر می کنند شما اینجا نیایید.
شما حتی به نگهبان ها هم نه می گویید، برای همین آقا.
هی..!
من خودم اینجا همه کارها رو انجام میدم
کی میخواد از من مراقبت کنه؟
میدونی با کی حرف میزنی، درسته؟
هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره..!
من حتما میام اونجا
همون طور که گفته بودید، قربان.
قربان یکمی دیر شده..؟
فقط 10 دقیقه تا پایان کار اداری باقی مونده
صدا بزنم - قربان..!
قربان بیاید قربان
جناب..ویتال قربان؟
قربان بیاین بریم
هی..؟
قربان؟
چرا نگرانی؟
تازه رسیدم درسته؟
آقا... آقا... آقا
نه قربان وقت داره تموم میشه
چک رو باید بزاریم اونجا
فقط اگه بیاید و امضا کنید همه چی میشه قربان.
پنج دقیقه مونده قربان، لطفا بریم آقا.
موکش؟
الان...
قراره من و تو بریم داخل چیکار کنیم؟
رئیس باید باشه، درسته؟
شما رئیس هستید قربان
اون برای شما ست..!
اما برای من..!
اینبار، و در این لحظه فقط این مرد رییس منه
وقت اون رسیده که دوباره این ها رو تحویل بدم
سلام عمو..!
تا چهار هزار پانصد کرور برویم..
کافی نیست..!
می خواهید بیشتر پیشنهاد بدهید؟
نه، اونها تلاش میکنند که پیشنهاد کمتری بدهند
با کسی که شما رو خوب میشناسه
کار کردن با اعداد خوب نیست
بهش یاد ندادی کروکودیل؟
برای گرفتن کروکودیل تور گذاشتن خوب نیست
اینو بده... به من
بیایید این بازی رو تموم کنیم
رئیس موکو، فکر کردم منو فراموش می کنی.
شما باید در حق من یه لطفی بکنید
هر کمکی..لازمه فقط. دستور بده رئیس..
برای معامله Map My Food..
باعث شد بر اساس شرایط شما سرمایه گذاری کنم
با دیدن استعدادت طرفدارت شدم
برو شریک، شرمنده ام نکن.
برادرت توی ... تامیل نادو نمیتونه اینجا نگاه کنه تا شما رو شرمنده ببینه ، رئیس.
بگو چیکار کنم..
لطفا.گوش کنید چی میگم
صبر کن لطفا دوباره میپرسم
دایی..!
وسط قصه گفتن مادربزرگ خوابیدن خوب نیست.
یک شکارچی اومد و روبروی ببری که در جنگل خوابیده بود ایستاد.
اما چیزی بود که صدا نمی دانست.
ببری که به هر حیوانی حمله میکرد...
می خواست به نفر بعدی حمله کنه
این ببر بود که خواننده را عاشق او کرد.
تیر، کمان و، ببر...
صدای "پت"...!
...
سرانجام..!
برای خواننده، صدا جواب داد
این مثل یک بازی برای ببر بود.
فکر کردی سرمایه گذار پیدا کردی؟
وقتیکه. به سمت شما فرستاده میشه
من هستم..!
حالا اگر چک را ندهند شریک چی میشه..؟
مناقصه به اونها یی می رسه که دوم شدند.
قبلا چی گفتی؟
ضربه پشت ضربه ... ضربه به ضربه ... ضربه ...!
افتادن..!
دایی..؟
عشق خوبه کتک زدن خوبه...
وقتی میدم باید فکر کنم بپرس چرا.
هر چی بدی من سه برابرش رو میدم.
اینو نمیدونستی؟
حالا دونستی..!
BGM رو بذار..!
سنها با دیدنت لبخند می زند، آتش را در خودت بساز..
از توهین تاج بسازید.
فشارت بده و دنیا خوشحال میشه..
وقتی جواب میدی میدونی کی هستی..
این بار وقت پس دادنه داداش..
وقتشه دوباره اینو بدم داداش..
این بار وقت پس دادنه داداش..
وقتشه دوباره اینو بدم داداش..
باران شدیدی از ابرهای شکسته بارید..
یک جنگل از یک دانه منفجر شده متولد می شود..
دشمنان جدید می آیند و در مقابل من مقاومت می کنند..
دشمنان قدیمی در ارتش هواداران من..
تو (آتش) تالاپاتی است..
با شنیدن نام، سوت بزنید.
تو تالاپاتی هستی.. (رهبر)
ارباب دلت..
تو تالاپاتی هستی..
با شنیدن نام، سوت بزنید.
تو تالاپاتی هستی..
ارباب دلت..
در اطراف این معدن 35 روستا هست.
برای این روستاها مدرسه، خانه بهداشت درست بشه
بازارها، جاده ها... یک سیستم حمل و نقل، همه چیز باید درست بشه
درد را تحمل کنید و به جلو حرکت کنید موانعی در راه وجود دارد.
سروصدای جمعیت نزدیکش باعث خفه شدنش میشه..
لحظه سقوط پاها از کوه..
دست و پای خود را تکان دهید و ببینید که در راه بال های جدیدی متولد خواهند شد..
اشک؟
اینی که میگی شوخیه
تو اینجایی آقا..
وقتی از اونجا نگاه کردیم...
به نظر می رسد همه چیز آنجاست.
وقتی به اینجا بیایید، ارزش واقعی را خواهید دید.
باران شدیدی از ابرهای شکسته بارید..
یک جنگل از یک دانه منفجر شده متولد می شود..
تو تالاپاتی هستی..
وقت آن است که این را پس بدهی برادر..
تو تالاپاتی هستی..
وقت اعتصاب دوباره است داداش..
تو تالاپاتی هستی..
با شنیدن نام، سوت بزنید.
تو تالاپاتی هستی..
ارباب دلت..
تالاپاتی..
تالاپاتی..
این بار وقت پس دادنه داداش..
وقتشه دوباره اینو بدم داداش..
آرتی...؟
ریا اومده ؟
اینجا ؟
نه..!
هنوز خونه نیومده ؟
نه..ساعت ده رفته
خیلی میترسم
چی شده
گفت یک ساعت دیگه میرسه خونه .
ولی از اون موقع گوشیش خاموش شده
بزار از ..بپرسم.
ریا میخواست.با تو بره بیرون
اومد
نه اون پیش من نیومده..
فکر میکنم...
اون.....
حتما با یه پسره رفته
با یه پسر؟
پسری از حباب،
بابل گفت..
Bubble یک برنامه دوستیابی است ...
چیزی فهمیدی؟
کی با یه پسر رفت بیرون؟
با یه پسر؟
پس تو چیکار میکردی؟
من از قبل میدونستم که تو نمیتونی ازش مراقبت کنی..
پس چرا خودت مراقبت نکردی..
این مدت کجا بودی به چه حقی میپرسی؟
هی...من پدرش هستم..تو کی هستی؟
بعد از رفتن دخترت به یاد پدرت افتادی؟
چه زمانی برای دخترت پدر شدی؟
دوست های اونو نمیشناسی، اصلا نمیدونی چیکار میکنه و دردش چیه
یه دفعه وارد شدی میگی من باباش هستم ؟
حالا چیه..میخوای دعوا کنی.یا.میخوای پیداش کنی؟
گفتن.. آقا...
گزارش شماره ای که ارائه کردید ردیابی شده
آخرین بار ساعت پنج و نیم از آون شماره توی استان پالواک خاموش شده
یه چیزی رو میدونم؟
توی منطقه پالواکام..
همیشه یه کافی شاپ بود که.
رئا.. میرفت اونجا
پخش فیلم دوربین در فضای باز..
نگهدار.. شماره تاکسی رو زوم کن
کاریاپان.. رفته توی اون منطقه؟
آقا شماره ماشین جعلی بوده..
ورق..
اونو ،قاچاق چیان انسان ربودن
خیلی از دختران به این شکل در این استان ناپدید شده اند
یک شبکه بزرگ،
اگه دستت رو روی یه نفر بزاری، پیداش میکنی
اگر خودرویی یک بار از این خط عبور کرد، دیگه تموم شده است
بازگشتی وجود نخواهد داشت
مردم بی رحم...
آقا...
یکی به نام آنتونی.. اوه..خفه شو
من این اسم رو نمیدونستم؟
اگر کسی برای پیدا کردن اون بخواد اونجا بره، چه کسی پاسخگو خواهد بود؟
آقا... مثل یه ارتش...دو سه ساعت طول میکشه
در این صورت دختر شما رو به جای دیگه می فرستند
تا به حالا کسی که اونجا رفته دیگه کسی اونو نتونسته ببینه
به هر حال آقا ما تمام تلاش خودمون رو می کنیم
قبلاً آقا در آن استان دو سه نفر بودند.
ولی الان فقط آنتونی همه این کارها رو اونجا انجام میده.
او همه آدم ربایی ها و فروش مواد مخدر رو انجام میده.
اون منطقه تحت کنترل اونه قربان.
اما هیچ کس نمیدونه خودش کجاست، قربان.
حتی اگه رفتید اونجا...
فقط اسمش رو نپرسید
خونه آنتونی کجاست؟
هی تو کی هستی
تو پلیسی؟
میدونی این استان کیه؟
ساعت پنج و چهلو پنج دقیقه بعد از ظهر یه تاکسی وارد این منطقه شده
که یه دختر با اون بوده.
من اون دختر رو میخوام
هیچ میدونی اگه آنتونی از این موضوع با خبر بشه چه اتفاقی می افته؟
این تو هستی که تا صبح نشده باید از اینجا فرار کنی
آنتونی کجاست؟
یکبار بهت گفتم...!
من میخوام با آنتونی ملاقات کنم. چه لعنتی؟
داره میاد
کی ...
این دیگه چیه
برو و ببین.
آنتونی کجاست
آنتونی..!
اون آنتونیه.
این آنتونیه...!
تا حالا از خودت پرسیدی؟
چرا اینجوری شدی..
هی...؟
آدم های تو یه دختر اوردن.اینجا
رئا...!
اومدی اینجا دنبال یه دختر؟
اشتباه کردی
هر کسی میتونه وارد اینجا بشه.
ولی نمیتونه بره بیرون
تو دیگه نمیتونی حتی اونو ببینی.
این چیزیه که شما داری میگی
پیداش کردید؟
هی...!
کی گفته میخوام نجاتش بدم؟
قراره یکی بیاد تو رو نجات بده.
برادر...؟
شما کجا هستید
داریم میرسم بندر برادر..
زود باش دور بزن و اون دختره رو زود بیارش میدان ببر وارلا.
چی شده داداش
فقط کاریکه گفتم انجام بده
برادر...؟
فقط یک کلمه بگو برادر
من خودم تمومش میکنم
هی، اون لعنتی کیه بود
به محض اینکه از اینجا بیام پایین، خودم میکشمش
اگه بچه ها محبت پدر و مادر خودشون رو نداشته باشن
بیرون دنبالش می گردند.
حتی ممکنه با اینکار به جاهای خوبی ختم نشه.
دختر چهار ده ساله...
دیدم وقتی سه ساعتی که نبود چقدر نگرانش بودید.
اگه بچه ها از هم جدا باشند ...
آنهایی که گفته اند نیز باید این احساس را داشته باشند.
ویجی...؟
بیا بریم خونه خودمون
هی بیا پسرم
"اگر بچه ها از هم جدا باشند..."
والدین نیز باید این احساس را داشته باشند.»
مامان...؟
بابا اومده
منو ببخش.
متاسفم داداش
متشکرم
چرا از بالکن نگاه میکنی؟
امروز احساس خوبی دارم، اینطور نیست؟
من هم احساس خوبی دارم..
بگو برم داداش... بگو برم
چرا صدای تو هم .. مثل دختر ها شده ...
قدرت کاملاً در کنار اوست. اوه..
بعد بگو برم...
گوش کن..این پسر چه داستانی میگه؟
اسم داستان «دو عاشق در طبقه همکف».هستش
هی "بر اساس رویدادهای واقعی"
همین... رفتم قسمت آخر اون داستان رو بنویسم برای همین اومدن دنبالم
داستان چیه...
یک پسر و یک دختر هستند.
اون پسر دختر رو خیلی دوست داره
چون فقط پسرها باید دخترها را دوست داشته باشند
دخترا..پسرا دوست ندارن؟
این یکی..
همه را بشنو
خوب..
یک پسر و یک دختر بودن
دختره پسره رو دوست داره. الان خوب شد..
به همهی داستان گوش کن... باشه باشه
دختر اشتباه کرده
ولی الان به فکر زندگی مشترکه
اگه پسره بگه که دوستش داره، عشق اونها موفق و عاقبت بخیر میشن
پسر چه خواهد گفت؟ پسر چه خواهد گفت؟
به این برادر چی میگی؟
اونها همیشه اینطور میگن چون همیشه همدیگه رو دوست دارند.
توی صحرا هم، همینو میگن
اما اون پسر اینو نمیگه
چون این دختره تکبر زیادی داره
نه...
ولش کن..با این فکر که من پسرم، به من میگی؟
اوه برو
بازم بگو...پسر..
یه دختره
هی..این نسخه عالیه..
شنیدی...
اوه مرد... چه چیز دیگه ای میتونی بخوای؟
شروعی هست ... پایانی هست ... احساساتی هست
خانواده باید اینو جشن بگیرند.
سرشو میزارن وسط کامیون،
اما در میان عاشقان ...
گل ها را ببندید و روی سر بگذارید...
یک دایره سیاه نگه دارید...
داشتن هیکلی مثل قلب پر...
مثل سفر مار...
ساخت گوشواره از ستاره
در حال رشد است...
کمی لمسش کردن..
گونه های زیبا خجالت می کشند...
انگار مرا گرفته و به عنوان لانه نگه داشته است،
او با زیبایی خود تمام روستاهای اطراف را دیوانه کرد ...
از گوشه دندان لوله ...
از قله..
من جذب شدم…
از نگاه هوس انگیزش..
پادشاهی (کلمه ای گفته می شود وقتی شادی ناگفتنی وجود دارد)
هی پادشاهی..
هی پادشاهی..
تو توهم حیرت انگیزی..
راجیتام..راجیتامه..
میخواهم لبهایت را نوازش کنم تا درد نکنند...
راجیتام..راجیتامه..
تو توهم حیرت انگیزی..
راجیتام..راجیتامه..
میخواهم لبهایت را نوازش کنم تا درد نکنند...
وقتی اومدی قلبم شروع به تپیدن کرد..
من تصویری هستم که آرامش تو را از بین می برد...
گل ها را ببندید و روی سر بگذارید...
یک دایره سیاه نگه دارید...
داشتن هیکلی مثل قلب پر...
مثل سفر مار...
انگار او را گرفتم و به عنوان لانه نگه داشتم،
اون منو جذب کرد...
از نگاه هوس انگیزش..
پادشاهی..
هی پادشاهی..
انگار با لباس های زیبا آمده بود...
خواهرشوهر اومد رقص...
بوسه هایی که با احتیاط نگه داشته شدند..
من پنج..شش دادم..
مثل یک دارو در پایین کوه جان تازه ای بخشید...
اولی... دومی...
اکنون تاریخ مشخص شده است
روز سوم... روز چهارم...
خبر خوب این است که ...
درسته عزیزم...
دارم میام...میام...
حرفام قشنگه..
تو الماسی...
پادشاهی..
هی پادشاهی..
هی راجیتام.. راجیتام..
تو توهم حیرت انگیزی..
راجیتام..راجیتامه..
میخواهم لبهایت را نوازش کنم تا درد نکنند...
چرا برادر...
تمام کشور به آهنگ تو می رقصند...
بنابراین من می خواهم احساس کنم ...
این چیزی است که شما می گویید؟
هوم ... هوم ...
گل ها را ببندید و روی سر بگذارید...
یک دایره سیاه نگه دارید...
داشتن هیکلی مثل قلب پر...
مثل سفر مار...
انگار او را گرفته و در لانه اش نگه داشته است،
نگاه هوس انگیزش جذبم کرد...
پادشاهی..
هی پادشاهی..
هی راجیتام.. راجیتام..
تو توهم حیرت انگیزی..
Rajitame.. Rajitame..
میخواهم لبهایت را نوازش کنم تا درد نکنند...
Rajitame.. Rajitame..
تو توهم حیرت انگیزی..
Rajitame.. Rajitame..
میخواهم لبهایت را نوازش کنم تا درد نکنند...
وقتی اومدی قلبم شروع به تپیدن کرد..
من تصویری هستم که آرامش تو را از بین می برد...
پادشاهی..
هی پادشاهی..
هی پادشاهی..
هی پادشاهی..
هی پادشاهی..
باید به شما بگم
نمیدونم چطوری باید بگم
میدونم شنیدن حرف های من برای شما خیلی سخته.
ولی من دیگه نمیتونم اینو به شما نگم
از شیش ماه قبل اون دچار سرطان پانکراس شده.
این دفعه تونستیم نجاتش بدیم .
اما هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته اینو نمیشه پیش بینی کرد.
من توی فرودگاه تونستم ویجی رو ببینم
وقتی بهش گفتم پدرش قراره بمیرد،
بدون اینکه لحظه ای فکر کنه همه چیزو کنار گذاشت و به خونه برگشت
اون طوری که شما فکر میکنید اون برای قدرت یا موقعیت به اینجا نیومده
بخاطره پدرش برگشته...
اومده تا پدرش مرگی راحت داشته باشه
یعنی برگشتی
نه برای مادرت
بلکه برای پدرت،
همیشه به جای نگه داشتن، میگفتی، نکن.. رها کن..
چطوری این همه غم رو تحمل کردی؟
جیا...به آجی بگو بیاد اینجا.
نمیاد مامان...
برو بهش بگو چه اتفاقی افتاده برای پدرش
گفتم مادر
هر چی... گفتم نیومد...
وقتی دو کوه به هم نزدیک باشند، ارزش هر دو افزایش می یابد
امروز من هم
آجی راجندران،
ما با هم یک شرکت راه اندازی می کنیم
امروز اینجا جمع شدیم تا همینو اعلام کنیم.
آجی..
بیا، بیا
اون تو رو صدا میکنه
هی
کجا بیام؟
اون بیمارستانه..میگه میخواد تو رو ببینه..بیا
هی ولم کن..
میدونم که اون توی بیمارستانه.
میدونم که داره میمیره
ببین همه دارند نگاه میکنن ...
هرچی که هست بزار بریم خونه
هر کاری بخوای من خودم انجامش میدم
دی دی..تو کی هستی؟
کارهای منو بخوای انجام بدی
من به چیزی که بخوام میرسم
خودت میبینی
من نه تنها وقتی بمیره ، حتی وقتی داره خاکستر میشه اونجا نمیام
برو بگو..
چیکار کنم پسرم
یعنی من اونو اینطوری تربیت کردم؟
قدرت تحمل خشم بچهها
نه مادر و پدر پسر..
پسر. عزیزم.
تو برای پدرت خیلی کار کردی..
حالا فقط یک کار برای مادرت انجام بده..پسرم
اونو با خودت بیار
خدا یک منحنی کامل آقای گاتام هستن
اون روزی که قرار داد رو از دست دادم.
امروز دوباره شما رو میبینم..
میخوام بدونم شما پول خودتون رو روی اسبی که داره میمیره میذارید یا اسبی که داره راه میره
معامله 3 میلیارد دلاری شما. من و جی پی برای شروع در شرکت سرمایه گذاری می کنیم
پیشنهاد شما خوبه .
اما من قبلاً این قرارداد رو امضاء کردم
اگه الان بخوام فسخ قرارداد کنم
خیلی از مسائل حقوقی برام درست میشه
چطور؟
من هنوز مدیر اداری اون شرکت هستم
من میتونم اون معامله را لغو کنم
به NOC نیاز داره
این،
خیلی خوبه...باهاش حرف میزنم
ما این معامله ...
امضا میکنیم
هی زود برو خونه - سلام..!
مثل اینکه قراره به نوبت بیان اینجا و گریه کنند
خجالت نمیکشی؟
مثل تو
من این خانواده رو نمیخوام
از اینجا برو
هی منم همین فکرو کردم داداش
من تازه فهمیدم.
خانواده یعنی عشق ، شفقت...
اینها چیز های هستند....
فکر نمیکنم اصلا به حرفات گوش بده؟
بیا تو حرف بزن، حرف بزن
فکرش را بکن، ما با هم بودیم. - سلام..!
نمیام
از اینجا برو
مگه نگفتم هیچ احساسی به خونواده اش نداره
اون هیچ احساسی نداره از اینجا برید بیرون
من خودم مرابقش هستم.
حالا چیه، نمیای؟
نمیام
ولی ما هم دیگه تو رو نمیخوایم.
برید
برید از اینجا
اگر یک ثانیه بیشتر اینجا بمونید.
خروس در حال مرگ قبل از مرگ میخواد عربی برقصه.
اونو گرفتن، پوست شو کندن و با قلاب آویزان کردن
متوجه نشدی، نه؟
به عنوان رئیس..شما رو از سمت مدیر اداری شرکت برکنار می کنم
فکر نمیکردی این کار رو بکنم؟
اگه تو به خونواده ات اهمیت ندی پس چرا باید خونواده به تو اهمیت بده
آقا گوتام آقا..؟
بعد از این توی اون شرکت
گاوتام سر...گاوتام سر...؟
آقا گوتام، ببینید من چی میگم
اون فقط داد میزنه آقا.. من مطمئن هستم که هیچ مشکل قانونی وجود نداره
آقا...؟
ولی فکر نکنید که باج گیری شده قربان.
اما من اینکار رو انجام دادم قربان
آقا چیزی یادت نره.. - هی... هی...
آقا..آقا..گوش بدید من چی میگم آقا
سر گوتام آقا.. - گاوتام آقا
رفت به.
اون روی دیگه رو دیدی؟
ببینم الان چه احساسی داری؟
احساسات داره میاد.
داره پرخاشگری میکنی...!
عصبانیت ... احساسات ...
همه چیز داره میاد داداش
اوه، یعنی همه چیز اونجاست. اون به ما نشون نداده بود کجاست.
هی تو... فقط دستت رو باز نکن. -هی..هی..
داداش میخواد منو بزنه..!
اومده حمله کنه داداش..!
داداشت مرد... داداشت مرد...!
یک برادر فوق العاده ... یک برادر بزرگ..!
یک برادر کامل...یه برادر بی نظیر..!
فرار کردن بی فایده است.
الان میفهمی؟
رها شدن توسط کسی چه حسی دارد؟
به شما نه گفت و ما هم به شما نه.
کی دیگه اینجاست که تو رو رد کنه..!
آه، جی پی آقا..!
جی پی آقا آنجاست.
یه چیزی بگو جی پی آقا
ببینم دوست داری همه رو صدا کنی و یه بازی تازه شروع کنی؟
خوبه بازی کنیم؟
ببین آقا بازی میکنی
هی..!
اگه میخوای جلوی خنده اون ها رو بگیری...
و پدرت صدمه ببینه...
تنها یه راه وجود داره.
تمام سهمی که برای شما ست ...
به اسم من بنویس
من به شما نشون میدم.
بچه که بودیم از اون یه تیکه شکلات خواستیم ولی به ما نداد...
30 میلیارد سهم در صورت درخواست داده می شود؟ آقا چرا هنوز گول خوردی؟
آقا اگه دوست داشتید گوش کنید
امکان نداره
گفتم مگه نه؟
آقا برادر وسطی خودخواه هستش، هر چیزی که بخواد به کسی نمیده
هی..!
آقا..؟
انتظار سوت با کف زدن نداشته باشید.
کمی ضعیف نیستند؟
هی..؟
چه کسی به شما فرصت داد؟
تو باید برگها رو امضاء کنی
من میخوام بدهی های خودم رو، پرداخت کنم؟
اگر پنج درصد از سهامم را بفروشم اون بدهی ها را پرداخت می کنم.
هی بچه مگه قرارداد رو درست نخوندی؟
بدون اجازه من حتی نمیتونی یک قطعه بفروشی
برادر...!
فریب خورده؟
هی چقدر بهت اعتماد کردم
به من اینجوری خیانت کردی
هی..؟
تو که به خونواده خودت خیانت کردی از خیانت حرف میزنی؟
رئیس مرده... مرده...! یک رئیس سطح متفاوت... یک سطح متفاوت!
اگر میخوای دست بدی باید اینطور باشه
رئیس...دوستت دارم..!
شما از ابتدا درست انجامش می دهید. برای آن ...
شما ادم سفیه و احمق..!
میخوای اینجوری باشی
هی..!
تمام سهام خودت رو واگذار کن به من.
تا وقتی که امضاء کنه
اگه کسی اومد وسط جلوی شما رو بگیره، اونو هم بزنید.
اشتباه است ... اشتباه است ...
تو قسمت هایی بنویس، شاد باش، بجنگ...
من اینجا فقط یک تماشاگر هستم.
پس شما دخالت نمیکنید، درسته؟ - دخالت نمیکنم.
نمیام، درسته؟ - واکسیناسیون امکان پذیره.
هی..؟
دهانش رو سرویس کنید.
برادران بزرگتر قراره چیکار کنند؟
حرف زد؟
به او نه گفتی، نه؟
اگر فقط برای نجات اون بری، اون منو به عنوان دشمن نگاه میکنه، نه؟
تلاش برای گلزنی؟
هی داداش...
برادران... برادران..!
برادر..!
هی، من برادرش هستم، درسته؟
این تو بودی که با کانتینر قصد کشتن منو داشتی، نه؟
برگرد
خودمون نباید بریم
از صحبت های برادر وسطی.
اگر حرف بزنی دستت را باز می کنی؟
هی داداش. زود باش بهش
بگو کافیه فقط یک قدم به سمت ما برداره.
بعدش نشون میدم که چه اتفاقی برای اون هایکه بهش دست زدن میافته
گوتیکالا میمیره..؟
به خاطره شخصیت شما نه میتونی از اینجا بری به اون سمت و نه اونها میتونن بیان به سمت تو.
بهتره خودت این برگه ها رو امضاء کنی تا زنده بمونی.
بیشتر از خونواده خودم...
بهت اعتماد کردم
ولی تو نشون دادی کی هستی، نه؟
حتی بعد از این همه کتک ...
میدونی اگه صداش بزنم؟
هر قطره خونی که از من اینجا ریخته...
من از همه آنها عذرخواهی می کنم.
هی..؟
اگه یک قدم در این مسیر بردارم ...
اونوقت میبینی چی میشه؟
نگاه کن
برادر..؟
نوبت خودته..!
دهنش رو سرویس کنید.
بیا...دایی من...!
بیا دیگه.
بیا من کاری نمیکنم، نگران نباش.
بعد از زدن اینهمه آدم، اینقدر طول نمیکشه که تو رو بزنم..!
ولی من نمیتونم..!
تو هم سن پدرم هستی.
حالا چی میخوای برنده بشی..
باشه شما برنده شدید.
ما باید ببازیم و باختیم.
شما آن معامله سه میلیارد دلاری را می خواهید، نه؟
اونم برای شما
میدم و می گیرم.
اما آنها برای چه هستند؟
تو و پدرم یک عمر با هم رقابت کردین
الان چه کم داره؟
پول، قدرت، چه چیزی نیست..
اما میدونی بالاخره چی خواست؟
مرگ راحت..!
تنها زمانی متوجه خواهید شد که چه نوع زندگی داشته اید.
آن هم در دست شماست.
هی..؟
به این نگاه کن
زندگی برد و باخت نیست.
باید زندگی کرد..!
اون نیومد، او؟
پدر نمیدونه چطور از پسرش تشکر کنه .
یه وقتایی دلم میخواد دستت را بگیرم...
ولی اون زمان با شما نبودم.
اما همین که خواستم...
همه چیز رو رها کردی...
اومدی دستم رو گرفتی و بیشتر از چیزی که میخواستم به من دادی.
من برای تو کاری نکردم پسرم
شاید راه تو را نرفتم...
اما تو راه رفتن را به من آموختی
مهم نیست که چقدر مشکلات بین پدر و پسر وجود داره ...
پدر اولین قهرمان برای یک پسر است.
تو پدر قهرمان منی..!
دوستت دارم پدر..!
مامان اینجا خوشحالی؟
حتی اگه اینو جواب بدم باز متوجه نمیشی پسرم..!
الان فهمیدم مادر..!
شما نمیتونید با خون یا اسم خودتون یه خونواده درست کنید
با عشق و اعتماد درست میشه
با آنها بودن در مواقعی که نیاز دارند..
حتی اگر عشق آنها را دریافت نکنید، در کنار آنها باشید،
برای اینکه همیشه همدیگر را ترک نکنیم،
خانواده بودن ایراداتی دارد
اما به خودمان گفته ایم..
فقط یک خانواده
هیچ خانواده ای کامل نیست...
اما ما داریم...
فقط یک خانواده...
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.