All language subtitles for Varisu (2023) send your donation paypal@daviddewantoro whatsapp@+62895391015114

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian Download
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali Download
bh Bihari
bs Bosnian Download
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified) Download
zh-TW Chinese (Traditional) Download
co Corsican
hr Croatian Download
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati Download
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew Download
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada Download
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ml Malayalam Download
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto Download
fa Persian Download
pl Polish Download
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian Download
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese Download
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili Download
sv Swedish
tg Tajik
tt Tatar
te Telugu Download
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ترجمه و زیرنویس حمید رضا hamid007yz@gmail.com

V A R I S U ( 2022 ) وارث

قربان. وزیر تماس گرفتن -جناب. آقای جی پراکاش..

خودت میدونید که.این قرار داد چقدر مهم و با ارزشه

نیاز نیست که شما بدونید از چه طریقی این اتفاق افتاده..اونو خودم میدونم

این فقط یک معامله نیست، بلکه یه آرزوی و امید سی ساله است.

میدونم.. چشم قربان

متشکرم

این قرارداد تا دو روز دیگه قراره امضا بشه. - درسته قربان

به محض اینکه قرارداد امضاء شد، باید خبرش به طور گسترده پخش بشه. بله قربان

ولی تا لحظه ایکه کار انجام نشده حتی یک کلمه هم نباید از این موضوع بیرون درز کنه....

بله قربان فهمیدی.؟

چیه.چه خبره مگه ماه پیش مشکلتون حل نشد.. پس این بار چه درخواستی داری...

فکر کردید هربار میتونی یه اعتصاب راه بندازی و به خواست برسی؟ دیگه چه مشکلی دارید و چی میخواین؟

این فقط خواسته من نیست بلکه خواسته کارگرها هم هست.

مگه شما رییس اتحادیه نیستی؟ خودت باید مشکلاتی دارند رو حل کنی.. درسته ؟

قرارداد ماینینگی که قرار بود به شما برسه... مثل اینکه قراره با(جی.پی) بسته بشه..

چی..؟ - بله.

تا 2 روز دیگه امضاء میشه.

اوه.. کاره فوری دارم باید برم - قربان

من دیگه نمی‌خوام هیچ بهونه ای برای این موضوع بشنوم..

پس سعی کنید خیلی خوب کار کنید.

هیچ بهونه ای برام نیار - چشم قربان

خوب.. بگو معامله 3 میلیارد دلاری ماینینگی رو قراره بدن به (جی.پی) ..

چی...؟ معامله هنوز انجام نشده

قربان..؟

یه خبره بد... قربان

"خبرگزاری"

سلام... شما...؟

یه دوست.

عجب بازی شروع کردی (جی..پی) تونستی تا آخرین لحظه توپ رو نگه داری

ولی نتونستی به گل برسی...

ولی..گل توی بازی خیلی مهمه

حتی برای یکبار هم که شده به این فکر افتادی که منو شکست بدی..، نه؟اما موفق نشدی، درسته؟

اگر دوست داری منو ببری..

اول اینکه..باید بتونی اون دوتا مدافع منو شکست بدی

فقط در این صورت.. میتونی بیای سراغ من.

تو اون توان رو نداری.. حتی اگر تموم عمرت به این کار ادامه بدی..

بعد از این هیچ وقت دنبال این نباش که بفهمی من کی هستم..(جی.پی)

این تجارت همیشه مورده توجه بوده.

حتی اگه شن توی چشم یک شکارچی ماهر فرو بره ،شکارچی..

باید بتونه چشم خودش رو باز نگه داره..

یا اینکه..

خودش شکار میشه...

سلام قربان..!

از دیدن شما خوشحالم..! - قربان لطفا بفرمایید

موافقم آقای گوتهام...!

سلام قربان - خوبه ... خوبه ...

از ملاقات شما خوشبختم.

پسر بزرگ من جی .. سلام

آرتی.

همسر جی.

ریا، دختر جی.

رئا...!

سودا...

سودا، همسرم.و

اون دوتا کوچولو

بچه های آجی

اینها خانواده من هستند.

و من تنها دوست او هستم.

چون جز من هیچ کسی نمیتونه اونو کنترل کنه.

این بهترین دوست من.. - آه...

دکتر Nandapadmanadam.

دیدی من هم معروفم - سلام.. - بابا ...!

باز مامان چای رو فراموش کرده

آه...

کیچا...ماما

هر وقت چای می‌خوان.منو صدا میزنن فقط برای این رفتار شون باعث شده.پنج کیلو وزن کم کنم

خیلی خوبه..اقا

با اینکه میبینم همه خانواده کنار هم هستید

تعجب کردم..

از این که ..

شما .. فقط اسم این دوتا از بچه ها رو گفتید

و همه رو جزو این خونه و خانواده معرفی کردید.

ولی درباره بچه آخری تون

حتی یک کلمه هم صحبت نکردید

ویجی...!

درباره چیزهایی که ضروری نیست

من هیچ وقت صحبت نمی کنم ،

الان خیلی بیشتر کنجکاو شدم که بدونم

شاید اگر میخواستم مثل یه دوست برخورد کنم اینکار رو نمی‌کردم....،

و یا اینکه به عنوان یک غریبه بخوام بپرسم...

اما من به عنوان سرمایه گذار باید همه چیز رو درباره ..

خانواده شما بدونم...

مشخص نیست فردا یا در آینده چی پیش بیاد از نظر حقوقی و چیزهای دیگه،به همین دلیل

من باید بدونم....

درسته.

توی این خونه قبلاً یکی بود.

اون منو دوست نداشت.

منم اونو دوست نداشتم.

دیگه این اسم هیچ ارتباطی با این خونه نداره

طوری که اطلاع ندارید کجاست...؟

حتی نمیدونم اون زنده است یا نه

مادر.. بگو چی شده...؟

چرا زنگ زدی..؟

ببینم نکنه دشمن.خونه نیست؟

هی...؟

چرا باید بترسم از اینکه با بچه خودم حرف بزنم ؟

تو کجا هستی..؟

خیلی دورم .. از خونه شوهرت

باشه.. هرچی دوست داری بگو..

اما نمیتونی بهم بگی کجای

مامان...!

هم...اینجا..

هم همه..جا

بیخیال این چیزها باش. آزمایش های خودت رو برو انجام بده...؟

خواهر...!

باشه میگیرم خواهر

مثل اینکه دشمن برگشته خونه

سلام.. دوستان

همگی خوش آمدید به استارتاپ..(ایندیا)

در روند جمع‌آوری ایده ها و استارتاپ ها که از سرتاسر هند رسیده...

قراره آشنا بشیم با کسی..

که بهترین ایده استارت آپ رو توی کشور داده

از امروز هر غذایی رو توی شهر به محض سفارش بلافاصله به خونه شما میرسه...

اما وقتی ساعتی رو در شهر می‌چرخیم به همراه خانواده.و یا به مسافرت میریم با دوستان، هر چیزیکه پیدا کنیم.. اونو میخوریم

ولی یه برنامه ای هست که...

اگر به ویژگی های این برنامه نگاه کنید،

غذایی که سفارش میدیم

نه تنها توی جاده،

حتی موقع سفر با قطار، تا ایستگاه بعدی،برای ما آماده و گرم هست.

و کسی که این برنامه رو آماده کرده آقای ویجی راجندران هستند..

متشکرم

سلام آقای ویجی راجندران...!

شما می تونید منو ویجی صدا کنید.

بله.. آقای ویجی

چطور به این ایده عالی رسیدید...؟

زمان،...زمانه، گرسنگی

انسان نمیتونه از هیچکدوم از این سه تا بگذره.

به غیر از این سه،

من این برنامه را طراحی کردم

سلام آقای ویجی.

سلام - من مونیشا هستم، از مجله سرمایه گذاری.

ایده شما خوبه

ولی از کجا سرمایه گذار قراره کمکتون کنه...؟

من نمیدنم.. به همین دلیل اسمشو گذاشتن استارتاپ

اما یک چیز، این سرمایه گذاری

نه برای پیدا کردن یک نفر.

برای افرادی هستند که دوست دارند به همه اونهایکه گرسنه هستند کمک کنند

متشکرم

من ایشوار، چنای مینینز هستم.

سلام شما دیگه چرا نگران سرمایه گذار هستید ؟

پدر شما یکی از بزرگترین تاجر های کشوره.

چرا دوست نداره ...

برای این برنامه سرمایه گذاری کنه.

حتی اگه او بخواهد، من نمی‌خوام

این نظر اونه، نظر من هم اینه.

من با عشق کار میکنم

اوه...پس باید از پدر و پسر جدا بپرسم

واقعا...؟

این رفتار شما...

درست نیست

متاسفم.

(هفت) سال قبل

ممنون از همه شما که به اینجا آمدید.

من فکر می کنم همه شما میدونید.

برای چی از شما خواستم که اینجا باشید

این کوچکترین پسر من ویجی هستش.

اون توی دانشگاه هاروارد مدیریت بازرگانی خونده

ویجی.

بیا دیگه.

من هم آرزو داشتم توی هاروارد درس بخونم.

ولی ،

پدر من

مثل من پول دور نمی ریخت.

ولی ،

ویجی خوش شانسه.

من امروز میخوام همه شما رو سورپرایز کنم...

هم همینطور..پسرم

مثل دو تا بچه دیگه ام از فردا،

ویجی هم قراره به تجارت خانوادگی اضافه بشه.

اما یه چیزی باید بگم

فقط افرادی که توی هاروارد درس خونده باشن

نمی تونن وارث این شرکت باشن..

اگه دوست دارید این شرکت رو به کسی بسپارید،

می خوام.اینو به همه بگم که این شرط منه

هر کدوم از این بچه ها که برنده مسابقه بشه ...

اون وارث بعدی من میشه.

نکنه.. راج

با این کار ها میخوای تمام خانواده رو تاجر کنی؟ - درسته.

گوش کن

ویجی.

برو صحبت کن

نمی‌دونم چطوری با این سورپرایز بزرگ کنار بیایم.

سورپرایز رو خیلی دوست دارن.

من میخوام این سورپرایز رو به ایشون پس بدم

سورپرایز.یعنی اینکه

من هیچ وقت وارد کار پدرم نمیشم،

قرار نیست این اتفاق بیفته

من خیلی خوش شانسم که

پدرم همیشه دوست داره تمام خانواده رو وارد تجارت بکنه.

میخوام یه چیزی بهش ایشون بگم

من هیچ نیازی به این ندارم که بخواهم جایگاه خودم رو به همه نشون بدم.

اگه لازم بود اینکار رو میکردم.

اما یه چیهز دیگه،

من بورسیه نیروی دریایی بودم

ایشون هیچ ارتباطی با ورود من به هاوارد ندارن

داشتم کم‌کم فراموشش میکردم.ولی باز مجبور شدم یادآوری کنم همه چیز رو

باید دیگه برم. - خدا حافظ.

ویجی...!

این یعنی چی...؟

باید بگم،

شما میخواین همیشه بدون اینکه نظر منو هم بپرسید برای آینده و زندگی من تصمیم بگیرید؟

درست میگم؟ هی

هیچ معلومه چی میگی؟

حواست هست با کی حرف میزنی؟ - میدونی.

با مالک این دو تا عروسک

بعد از ترک این کسب و کار می خواهید چه کار کنید؟

اون میخواد با ایده ای که داره شروع کنه

یه کاره تازه است؟

میخوای از این کاخ بری بیرون،

و برای خودت چیکار کنی؟

پول منو هم برای انجامش لازم داری، نه؟

هیچ وقت متوجه حرف های من نمیشی...؟

شما تنها کسی در جهان هستید که اینطوری زندگی میکنید

ولی من برای خودم دنیایی دارم که دوست دارم همه کنارم باشن

اینجا قصر شماست نه من

چیزی که باید بگم

توی دنیای من

هیچ احترامی برای پول شما قائل نیستید

بعد،

تجارت شما.توی زندگی من..

هیچ ارزشی نداره

پس تو اینجا چیکار میکنی

برو بیرون.

از خونه من برو بیرون.

متشکرم، متشکرم، متشکرم.....!

برای اینکه منو آزاد کردید از این خونه

هی...!

ویجی،

کجا میری...؟

اینجا خونه ماست

من هم اینجا هستم -مادر...مادر...!

مادره من این خو.ًنه مال اونه

اینجا فقط اونجا یکه شما آشپزی میکنید برای شماست

حتی.اونجا هم هر چیزی که اون بگه باید بپزید

هی صبر کن

شما فکر میکنید من خیلی خوشحال هستم، نه...؟

موضوع چیه...؟

هیچ چی،

چیه بهم بگو

آی تی ،

تا یک ماه دیگه..

تولد شست و پنچ سالگی شما نزدیکه دیگه چیزی نمونده.درسته ...؟

بخاطر اون،

نه...

وقتی اون روز قرار بود شصتمین سالگرد ازدواجت رو جشن بگیری، اجازه ندادی.

اما الان اگه بخواین مثل یه مراسم برگزار کنیم..

خیلی خوب بود برای خانواده مون

اینو منجم چیدامبارام گفت

اگر این مراسم برگزار بشه

پسر کوچکت حتما برمیگرده توی این خونه

طالع بین اینو گفت...؟

این اتفاق می افته

الان این مناقصه ای که دولت اعلام کرده

فقط برای معادن هستش.

ما از این سود خیلی خوبی می‌بریم.

ولی ،

برای این کار رقابت زیادی وجود دارد.

بله قربان

جایاپراکاش،

سعی کن حتما مناقصه رو ببری

فکر میکنم یه شرکت دیگه هم توی مناقصه باشه

ببین هر چقدر اونها پیشنهاد دادن؟

تو بیست و پنج درصد بیشتر پیشنهاد بده

اگه این کارو بکنیم اونوقت،در آمده خودمون خیلی کم میشه

این موضوع هیچ ربطی به سوددهی نداره.

این دیگه مربوط میشه به اعتبار و هویت ما.که

هیچ قیمتی نداره

بیا؛ اینو نگاه کن ببین با هویت ما چیکار کردی

هنوز خبرهای شیش ماه پیش باز داره به گوش میرسه.

داری چیکار میکنی؟

نه بابا سعی میکنم درستش کنم

سعی نکن.

تمومش کن.

دیگه نمی‌خوام حتی یک مورد پیش بیاد

آقا. دکتر پادماناتان چند بار تماس گرفته‌اند

بگید بیان خونه

من نمیدوم چیکار میخوای بکنی

ما باید حتما این مناقصه رو ببریم .

چی شده.. دکتر

امروز هم تنها مریضی که داری من هستم

نمیتونی یه روز بدون بیمار زندگی کنی...؟

تمام آزمایش هایکه میخواستی رو گرفتی...

دیگه چی مونده

توی این خونه چیزی برای مخفی کردن وجود نداره

چی شده...؟

چیزی که من شک داشتم درست بود.

به چی مشکوک بودی؟

نتایج آزمایش شما

مثبت رسید دستم

تو..

سرطان .. داری

در مرحله چهارم.

یکی از بدترین نوع سرطان ها ست

هنوز هیچ درمانی برای درمانش درست نشده

من .. میمیرم؟

من میمیرم...؟

چقدر وقت دارم؟

8 ماه،

10 ماه،

هی،

به سودا گفتی...؟

بهش نگو

بجز.خودم و تو..

دیگه نباید کسی درباره این موضوع بدونه

دی،

من حتی نمیدونم چطوری قراره بمیرم

اما وقتی تو رو اینطوری میبینم،

من خیلی میترسم.

اگه تو بی افتی

من هم می افتم

چی میخواستی؟

اون. روز...؟

درباره

شصتمین ،سالگرد ازدواجمون

بله.

اون کار رو بکن

چرا،

اینقد ناگهانی،

چطور ،

نباید یکدفعه میگفتم...؟

بگو بیاد

مامان...!

بگو مامان...؟

دای،

بابا..خودش خواسته بیای

چرا...؟

برای سالگرد شصت سالگی...

برای کیه...؟

دای،

اوه ببخشید.

نه،

با اینکه همه چیز رو درباره اش میدونه،ولی باز میخواد باهاش ازدواج بکنه،

مامان..

باشه،

ولی برای چی اینارو به من میگین ...؟

تو هم باید بیایی.

مامان...

شما که خوب میدونید

من اجازه ندارم بیام توی اون خونه

دای،

هفت سال.

هفت سال از این خونه رفتی

هیچ میدونی یه مادر،

چقدر سخته که این همه مدت نتونه بچه خودش رو ببینه...همه اون چیزایی.. مثل

صورتت..

لبخندت...

می‌ترسم از این که شاید فراموشش کنم.

می دونی.. چند سال میشه که

خانواده مون هیچ جشنی نگرفته.

کی می‌تونه بگه..

شاید این آخرین جشن باشه...

برای من،

همین یه بار بیا و برو

فهمیدم

تو نمیای...

باشه

مامان...

شما کی هستید آقا...؟

اومدی کی رو میخوای ببینی؟

مامان..!

چرا داد می زنی...؟

مامان...

اومد... مادر

کی اومده...؟

مادر.برادر ویجی ، .

ریا،

میدونی اون کیه...؟

ریا، اون موقع تو یه دختر بچه بودی

این عموی تو هستش

تو برو دوش بگیر

من غذایکه تو دوست داری درست کردم

پس دوباره از این خونه بهت زنگ زدن

هفت سال چیزی نگفتید..

باید خیلی حرف داشته باشید

مثله یه آدم دست خالی رفتی و حالا با همون دست خالی برگشته

اون موقع خیلی چیزها داشتی برای حرف زدن.

میدونی داداش

هفت سال گذشته.

شما هنوز از دست من ناراحت و اعصبانی هستید.. ولی من

حتی یک روز هم شما رو فراموش نکردم

مگه اشتباهی که من کردم چقدر بزرگ بوده که هنوز هم توی این خونه همه از من ناراحت هستن؟

من نمی‌خواستم بیام اینجا.. برادر.

هی، منظورم این نبود

چون ناراحت بودم اون حرفها رو زدم

اینجا هم من به یادت بودم

فکر می کنم هر از گاهی این کار را کردم.

دای،

چه خبرته...؟ باور کردی؟

هی... داداش...!

چون دو بار برادر صدات کردم تو باورت شد

نه هفت سال،

حتی یک لحظه هم دلتنگت نشدم، داشتم برای خودم کیفیت میکردم.

حالا چی

از چیزی که می ترسی اینه که چرا اومدم

من برای گرفتن خونه شما برنگشتم

اومدم فقط بخاطر مامان

به محض تموم شدن مراسم،

برمیگردم

من نیومدم که با شما دو تا با چشم بسته مسابقه بدم.

حالا برو! برو! برو ممکنه یه وقتی عزیزت نگرانت بشه و دنبالت بگرده

داداش...!

برم یه نیم دوشی بگیرم

باید هر روز با داد و فریاد بیان پایین

شام آماده ست. شام آماده ست.

شام آماده ست. - دی...

شام آماده ست. شام،

چرا داد می زنی؟ - چطور نمیدونی،

وقتی توی این خونه با هم صحبت،کنیم

هیکل من بزرگ میشه.دقیقا مثل یه بشکه

درست نمیشی...؟

لطفا از من تعریف نکن، من خیلی خجالت میکشم.

خوب، حالا که همه چیز سره جاشه...

این خونه تغییر کرده یا هنوز همونه؟

کجا تغییر کرده؟

خیلی وحشتناک تر شده

به اون نگاه کن.

توی خونه غذا رو میارن میزارن روی میز

توی خانواده اول میشه یه خانواده مشترک رو دید

بشین و تماشا کن

فهمیدی

واقعا اینطوریه...؟-ام. بیا زود بریم

بله، اون مدارک را پر کنید و ارسال کنید

اونو نگاه کن.

شماره 1 وارد میشه.

چه خبره...؟

این طور یکه مثل زندانه...؟

اینجا یه زندانه دیگه.

یه زندان ثروتمند

پدرت نگهبانه.

اون دیگه چیه؟

عروس اونجا تنها نشسته...؟

زن داداش نمیاد...؟

نمی دونم قضیه چیه

شیش ماهی هست که هر دو تاشون نه باهم حرف میزنند نه به هم نگاه می کنند.

الان شماره 2 میاد.

داره چیکار میکنه...؟

وقتی برادر بزرگت سر میز شام هستش،

برادر کوچکت نمیاد.

هر کی از بیرون نگاه کنه فکر می‌کنه این دوتا چقدر باهم چقدر باهم خوبن.

تازه وقتی میری بین شون میفهمی چه خبره

اون دوتا هم دارن میان

عزیزم...!

زود بیا.

الان اون یکی هم میاد - شنیدی که...؟

اون جا رو ببین

برادرت مثل اینکه اومده شب نشینی

این دو تا هیچ وقت از هم جدا نمیشن

اون هیچ وقت بدون اون غذا نمیخوره.

الان واسش سامبارو می‌ریزه.

متشکرم

خوب این همه در مورد بقیه گفتی

ولی درباره خودت چی میگی؟

دای،

بیا بخور - مامان...!

مامان..!

مامان چیکار میکنی...؟

من یک ساعتی هست که منتظرم همه بیان تا غذا بخوریم. اما هیچ کدوم نپرسیدند که خوردی یا نه.

حال مادرم توی این سیرک چطوره؟

بیا دیگه. بنشین

برادرهام...!

بابا،

چند بار به شما گفتم پیش من هم بیاین ؟

حداقل یه وقتایی بیاین

کجا بریم...؟

ببین،

خونه از شن و سنگ ساخته میشه

میتونیم خونه رو بزاریم کنار

ولی فکر می‌کنی خانواده هم اینطوریه؟

باشه مامان

تا کی میخوای این وضعیت رو تحمل کنی

انسان می‌تونه همه سختی‌ها رو تحمل کنه.کافیه فقط جایی که هست رو دوست داشته باشی

اینجا هم کمی هایی هست .

من اینو می‌دونم...

ولی ،

از نظر من،

اینها برای من خانواده هستند.

باشه،

من فقط یه سوال ازت پرسیدم که هنوز بهش جواب ندادی

این کار رو نکن.

نپرس. - من می پرسم.

میخواهم بدونم.

مادر..اینجا خوشحال هستید؟

ببین حتی اگه جواب این سوال رو هم بگم ، باز متوجه نمیشی پسر.

غذات رو بخور

گفتنش یکمی سخته

من این برنامه رو برای افراد پولدار آماده نکردم. بلکه...

برای گرسنه هاست

برو به اون آدم آهنی بگو اسمش چیه...؟

آدیتیا متال.

این به هیچ وجه بدرد ما نمیخوره،اگه این کارو بکنه

خودم.بعدا تماس میگیرم

داشتی چیکار میکردی..؟

شما کی هستی که اینو میپرسی...؟

شما اینجا فقط یه مهمون هستید

فقط. فیلم بازی نکن

چیکار میکنی...؟

دنبال نجات منی...؟

حتی اگه یک درصد شانس وجود داشته باشه نباید تسلیم بشیم

چرا...؟

چطوری گذشتم

اینو بفهمی

تو خیلی دوست داشتی شصت و پنجمین سالگرد ازدواجت رو بگیری

اون موقع فهمیدم

بخاطره سودا بود.

تا الآن من نتونستم هیچ کاری براش انجام بدم

توی زندگیم... خودم

این آخرین مراسم باشه

من چیکار کردم

تونستم یه پادشاهی بزرگی برای خودم بسازم.

که دوتا بچه قراره مثل پادشاه مواظب اون باشن

به محض تموم شدن مراسم شصتمین سالگرد ازدواج،

حقیقت رو به تموم خونواده میگم

اینطوری سودا و بچه‌ها تا آخر مراسم خوشحال هستند.

همه این ها که گفتی درسته

ولی وارث بعدی شما،

تصمیم گرفتی.کی باشه ؟

این همه تو دنبالم بودی

حالا میخوام مجبورت کنم دنبالم بیای، درسته؟

وقتی پدرت بهت اعتماد نداره و برای انجام پروژه کمکت نکرد..من بهت

دادم.

400 کرور

ازش دو سال گذشته.

حالا باید با عشق،

550 کرور

شماره پدرت

رو هم توی گوشیم دارم

میدونستی، نه؟

هی موکش

لطفا یکمی به من وقت بده

این درست نیست بخوای به پدرم بگی

درسته... درسته...

تو باید وارث پدرت باشی

داری رویاپردازی میکنی

ولی اگه از این موضوع چیزی بفهمه

این اتفاق نمی افته، نه؟

در حال حاضر.همه توی این خونه

میگن برادرت وارث بعدی

چیزی بهت نگفتن

من اجازه نمی‌دم این اتفاق بیفته .

اگه بخوام بیشتر از پونصدو پنجاه کرور،

مبلغ بیشتری بهت بدم

چی...؟

تا کی باید اینطوری ادامه بدیم؟

ببینم تو واقعا از این وضعیت خوشحالی؟

تو واقعا منو دوستم داری...؟ - هی...

چی داری میگی؟

بدونم،

صبور باش.

اگه وارث بشم،

بعدش دیگه هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره

مطمئنی...؟

پدرت تصمیم گرفته تو رو وارث خودش بکنه...؟

اگه برادرت شد چی... چیکار میکنی؟

تو حتی جوابی براش نداری، نه؟

هی اسمیتا

بفرمایید قربان اونجا نباید مشکلی پیش بیاد.

باید تو آتیش باشه

قربان. همون کاری که شما دستور دادید انجام میشه...

خودم انجامش میدم

ترجمه و زیرنویس حمید رضا hamid007yz@gmail.com

اون کی بود؟ ...؟

سال دو هزار و هفت

چهارم جولای،

برادرت رفته بود واسه دیدن عروس، مگه نه؟ - آره.

زن داداش شما یه خواهر داشت. - آره.

اون موقع اومد از تو شکایت کرد که تو بد نگاه کردی، نه؟

چیه...

چرا الان داری درباره اون میگی؟ - این ..همونه دیگه..

چی...؟

مگه میشه اینهمه خوشگلی رو با اون مقایسه کرد؟

همونه..

الان داره با موهاش بازی می‌کنه

چیه اتفاقی افتاده ؟

نه، می بینی سرنوشت من چه جوریه؟

میدونی دارم به این فکر می‌کنم توی این زمان کمی که اینجا هستم چطوری مخشو بزنم و بعد بتونم ببوسمش بوسیدم،

حالا که از اون تاریخ به من علاقه داشته

کارم یکمی راحت تر میشه، اینطور نیست؟

بدون علاقه

واقعا افتضاحه

خیلی وقت از اون زمان گذشته.الان دیگه مطابقت ندارید

ببینم تو عاشق ها رو دست کم گرفتی؟

عاشق کیه؟

من هستم.

من قبول ندارم

برو داخل و یه تیشرت مشکی بردار و لحظه ای که گفتم بیا پیشم

با من در مورد زمان حرف میزنه.

بیخیالش من رفتم

بهت گفتم مگه نه؟

پدر دوستم یه وکیله.

با اون صحبت کردم.

کافیه فقط خودت بخوای، ما میتونیم تاریخش رو بندازیم جلوتر

روند چیه؟

این Devos است، خواهر.

ازت پرسیدم...؟

میخوای بپرسی...؟

با دیدنت متوجه میشن.

که خوشحال نیستی.

تو هم نمیفهمی...؟

خیلی وقته که لبخندت رو ندیدم..؟

برای یه بچه، برای جامعه،

جون خودت رو فدا می کنی خواهر...؟

باید از این وضعیت بیرون بیای..

من نمی تونم

تو عوض نمیشی، نه؟

عزیزم...!

فکر میکنم من ندیده اند.

شما کی هستید...؟

اون همون موقع هم خوب توجه نمی‌کرد.

این همون حسه، اولش هم نتونستم بشناسمت.

کمی بیشتر از قبل،

یکمی خوشگلتر

به همین دلیل شما هم نتوانستید من را بشناسید.

4 جولای

2007

عروسی خواهرت

تو واسه یه پسر

بله، Appy. - اوه بابا...؟

پدر

یکی از دوستان کلاس من

اسم من Appy است.

اپی یا تپی نگفتم منو نمیشناسی...؟

یادم نیست

نشناختی؟

سیاه تی.

درست سر وقت

اوکی بی خیال.

عشق برای بعضی ها مثل گل است.

اگر یک بار شکست بخورد،

نمی توان آن را پس گرفت و اضافه کرد. - می توان آنها را با آدامس چسباند.

چرا اون موقع اینا را نگفتی؟ - گفتم اما نپرسید.

حالا بذار یه چیزی بهت بگم

آن زمان، زمانی که خواهرش را به داخل آورد.

حالا وقت آن است که خواهرش را جدا کند و او را بیرون بیاورد.

اوه...!

بعد مشکل بین برادر و خواهر شوهر است.

جدا از این، او می گوید که من را دوست دارد.

من کی گفتم...؟

درست نگفت باور داری...؟

دیدی که به من نگاه میکنه؟ - سازمان بهداشت جهانی...؟

آیا او به شما نگاه می کند؟

بیا اینجا.

بذار بهت بفهمونم

الان کجا نگاه میکنی...؟

بیا دیگه

حالا می بینی، من به جایی که ایستاده بودم نگاه می کنم.

هیچ کس نمی تواند وقت شما را بگیرد، بیا اینجا.

با تو ماندن باید با آن دو می رفت.

چرا به آن پایبند هستید...؟

شما اجازه ندارید چیزی بگویید.

حتی وقتی او را می بینید که کنار شما ایستاده است، انگار می سوزد.

ولش کن خواهر

رها کردن بهتر از نگه داشتن است.

درست...؟

بدون کجایی خواهر من از روزی که اومدی منتظرم حتی یه لبخند هم روی لبت نیست.

چرا این هست...؟

بیشتر از ترس از اتفاقی که در جدایی زندگی کردن رخ خواهد داد،

زندگی مشترک در رنج و عذاب حتی خطرناک تر است. ترس وجود دارد.

من نمی گویم نه.

ولی ،

فکر کن تموم شد

یک زندگی جدید وجود دارد.

حداقل،

شما می توانید خوشحال باشید.

منظورت این نبود...؟

چون حرفم درسته مگه نه؟

اگر نه بگویید، شما را می زنند.

ممم خوب

فکر

چه خبر...؟ - وقتی از شما خواسته شد که بروید و به آن دختر بپیوندید،

خانواده خواهرش از هم جدا شده اند.

دوباره آتش گرفت، نه...؟ - خانواده شما در حال حاضر در آتش هستند.

او بعد از این نمی آید.

هر کاری را که باید انجام دهید انجام دهید و چهره ای مانند یک کودک در اینجا بسازید.

متاسف.

الان هم احساس می کنم آن دختر با من صحبت می کند.

عشق جادو است، اینطور نیست...؟

هیچی

اوست که برای دیدن آمده است. - چیه اون...؟

چیزی، صحبت کرد.

متاسف.

کمی اشتباه شد، اینطور نیست...؟

نه نه نه...

تو هم همینطور

فکر کردم باید مثل برادران شما باشد.

اما شما نیستید.

من هستم

اشتباه متوجه شدی

در مورد آن فکر کنید، حتی اگر اشتباه باشد.

ولی ،

فکر نکردی...؟

عشق

تو بگو

4 جولای

2007

خوب یادم هست

آه..؟

هرگز فراموش نکن - متعجب..؟

من همچنین از ایده های "زندگی جدید" شما اطلاع دارم.

دارم به تو نگاه میکنم.

سازمان بهداشت جهانی...؟

تصور کن دوستت هستی

یا سه حرف اول را بردارید و فکر کنید که پایان شماست.

خبر خوب.

نه برای تو بلکه برای من

شما سلطان گرفتن مناقصه هستید.

آن مناقصه معدن.

من گرفتمش.

شاید ،

افراد نزدیک به شما

حتی اگر جزئیات مناقصه خود را به من بدهید،

زمانی برای فکر کردن وجود ندارد.

رفت داخل.

من برای تاج تو می آیم

چگونه این اتفاق افتاد؟

چطور این اتفاق افتاد...؟

به جز کسانی که اینجا هستند،

هیچ کس دیگری در این مورد نمی داند.

در مورد آن چطور...؟

جزئیات این مناقصه بیرون رفت...؟

شما به آن مناقصه رسیدگی کردید، نه؟

چگونه ناپدید شد؟

چگونه ناپدید شد؟

در این روزنامه درباره ما،

فردا در موردش می نویسم

اگه بدونی کی گفته

جهنم را به آنها نشان خواهم داد.

جهنم

چرا اینجایی دختر...؟

خواهر بزرگتر...؟

خواهر بزرگتر ،

به خانه شما آمد. - کی گفته اومده خواهرشو ببینه؟ - بدون

اومدی خواهرت رو ببینی...؟

کشتن میوه

انگار کسی نیست که خواهر و برادر را نبرد.

برای دیدن کی اومدی؟

اومدم ببینمت مادر

اومدم ببینمت - بیا دیگه.

اوه اینجایی...؟

♪ اوه عزیزم... عزیزم... ♪

♪ منو پیدا کن و پیدا کن ♪ ♪ عزیزم ♪

♪ آن آغوش، آن بوسه ♪

این به شما بستگی دارد

آمدن به اینجا

از کی این اتفاق میفته..؟

4 جولای

2007

از آن به بعد...؟

سپس برای او در حال حاضر برای من.

نگفتی چرا اومدی...؟

آن را نشان می دهد.

مامان اینو ببین

شرکت پسرت

ببینید چقدر سرمایه گذاری شده است.

دیدن.

چی شد مامان...؟ مامان...!

وقتی این چیزها را می بینم به ذهنم می رسد.

هروقت خواستی میری، نه...؟

این است

این مشکل مادر است.

زندگی ما اینجوری شده

فکر کردن به اینکه بعدا چه اتفاقی خواهد افتاد،

الان غمگین

اما این بار با من هستی

به این نگاه کن

به این نگاه کن

چرا اومدم...؟

چون می خواهید این رویداد خاص باشد، درست است؟

حالا ببینید چگونه می توانم این رویداد را خاص کنم.

منتظر کی هستی، بیا بریم.- قراره یه اتفاقی بیفته.

دیدن.

برای چه به اینجا آمدی؟

تا کی منو اینجوری نگه میداری...؟

می خواهم همه بدانند که من در زندگی شما هستم.

دیوونه چی هستی

گفتم مگه نه؟

به زمان بیشتری نیاز دارد.

به من میگی همینجوری بمونم...؟

کافی.

اگرچه من فکر می کردم چنین چیزی برای مدت طولانی اتفاق می افتد،

منفذ

اما حالا،

حتی بعد از دیدن با چشم،

من این را با شما تمام می کنم.

فرزند دختر،

آرتی صبر کن دختر

هیچ تصمیمی را عجولانه نگیرید.

دی، می آید

در حال آمدن است

آرتی به من گوش کن

اگه جای من بودی

چه کار میکنی...؟

خودشه.

همه چیز تمام شده بود.

هنوز تموم نشده.

الان شروع میشه

من موکش هستم.

یک سرمایه گذار

متاسفانه اومدم اینجا

این اعلان را به شما نشان می دهد.

تو پسر آجی از من،

مخفیانه به تو

وام گرفت

آن پروژه املاکی را که به آن نه گفتید انجام دهید.

امروز با بهره وام

550 کرور

آقا

مدیونم که

او مورد اعتماد نبود.

برای صورت شما داده شده است.

سلام،

چه کار می کنی؟

برای آن چه می خواستی؟

پس چرا اینها...؟

شما یک کلاهبردار هستید.

آقا

شما یک مناقصه را باختید.

آن اطلاعات،

آیا در مورد اینکه چه کسی آن را صادر کرده گیج شده اید؟

داد

این پسر شماست

اکنون،

من کلاهبردار هستم

بدون کشتن تو را ترک نمی کنم.

چه کسی لمس خواهد کرد...؟

این خانه

اون قیافه رو دیدی...؟

اون دروازه

اگر می خواهید در مورد کاری صحبت کنید، از بیرون دروازه صحبت کنید.

اگر ظرف 10 ثانیه از این خانه بیرون نروید،

شما مجبور نیستید به خانه بروید.

میوه

روز، راجیف.

اینجا چه خبره...؟

تو به آنها نگفتی که قرار است در زمان مناسب بمیری.

اگر گفته بودی،

قبل از رفتن تو را می سوزانند.

به این نگاه کن

ممنون که بهشون اعتماد کردین

راستش را نگو

سلام..؟ - تولدت مبارک...

تولدت مبارک...

کادوی تولد چطور...؟

شما تجارت بلد هستید و می دانید که چگونه در رقابت با فرزندان خود برنده شوید.

اما شما از پسران نزدیکتان خبر ندارید...؟

این نیست

کدام یک از دو فرزند شما وارث بعدی شما خواهد بود...؟

میتونی اینجا بمونی...؟

نه میتونی اینجا بمونی...؟

چرا...؟

شما باید این چیزها را بگیرید و ادامه دهید.

چی...؟

به عنوان وارث من، این خانه و این شرکت.

شما باید از آن مراقبت کنید.

شما یک تاجر بزرگ هستید، نه...؟

بعد از اینکه میدونی دوتا بچه ات اینجوری بوده الان منو میکشن.

به نژاد شما

اکنون این اتفاقات به دلیل تصمیمات شما رخ می دهد.

به هرحال متشکرم.

با اینکه به من گفته شد که آن روز بروم بیرون،

چون لحظه بعد که از این خانه بیرون آمدم،

تمام دنیا مثل خانه من بود، به جز این خانه.

به خاطر توست

از شما آقای راجندران پالاگاسوامی برای این فرصت متشکرم.

اما همچنان تکذیب می کنم.

فکر میکنی بخاطر چیزی اومدم دنبالت؟

هیچ شانسی وجود ندارد.

برای مادرم آمد.

الان برمیگردم

هیچ چیزی جلودار من نیست.

مراقب باش مامان

بیا بخور

گرسنه نیست

از صبح هیچی نخوردی

میگی گرسنه نیستی، درسته؟

چرا برمیگردی؟

سازمان بهداشت جهانی...؟

ویجی.

چه خبر پسر...؟

نرفت...؟

نمیخواستم برم مامان

وقتی بیرون می روی

احساس ترس کردم.

خودشه،

فکر می کردم آخرین باری است که تو را می بینم.

تا حالا به این فکر می کردم که کاری که کردم درست بود.

مرگ کی به سراغم آمد؟

کاملاً فهمیده است که زندگی چیست.

من جوابی برای سوالی که مرگ از من می پرسد ندارم.

خیلی طولانی

فکر می کردم همه چیز برنده است.

در خانه گم شده است

بردن دنیا چه فایده ای دارد؟

اگر به زندگی من برگردی،

چیزی که بردم یادم نیست

فقط اشتباهات من جلوی چشمم آمده است.

که من در این دنیا اشتباه می کنم،

به من نگاه کرد و گفت:

فقط تو

اگر می خواهید این اشتباه را اصلاح کنید،

می توانید خودتان این کار را انجام دهید.

تا به حال،

من چیزی از شما نشنیدم

بذار الان بپرسم

حواست به منه...؟

برای مدت طولانی

من را نخواست

به عنوان پدرت درخواست می کند.

من جانم را برای این خانواده دادم.

ببینید من برای آن چه کرده ام.

وضعیت من رو میبینی...؟

حتی در حال مرگ

هیچ کس جز تو نمی تواند در این مورد به من بگوید.

حتی وقتی دکتر میگه من میمیرم

هیچ ترسی احساس نکردم

اما وقتی به چیزهای اطرافم نگاه می کنم،

من احساس ترس می کنم.

دارم از درون میمیرم

اگر فقط با من بودی

آرام و نترس بودن.

مرگی آرام به من بده...؟

سلام..؟ - بهترین آرزوها..!

چرا...؟

نقشه شما جواب داد

اخبار را ببینید.

راجندران، مدیرعامل بزرگترین شرکت هند، گروه شرکت های راجندران،

سرپرست امروز استعفا داد.

سلام...!

تجارت و هر چیز دیگری که تا به حال با من بود،

من الان

تصمیم به بازنشستگی گرفت.

بازی تمام شد.

اینطور است،

فکر نکنید بازی تمام شده است. بازی،

بعد از این شروع خواهد شد.

به همه شما،

من الان

من قصد دارم وارث بعدی ام را معرفی کنم.

وارث...؟

وارث کیست...؟

بعد از این در را بکوبید و وارد شوید.

چیامان آن را دوست ندارد.

حدس بزنید رئیس کیست..؟

من هستم. - دای،

تو این صندلی چطوری؟

بله، اینطور نیست؟

چطور اومدم آهان...

گفتم می روم

بابا خواست بمونه

گفت فقط اگر این صندلی را به او بدهم می ماند.

و گفت.

خودشه.

برادر...!

آن موقع گفتم برای مادرم آمده ام.

بذار الان بهت بگم

او برای پدرش آمده است.

صبر کن و ببین

رئیس

دوباره آمد

بابا...؟

بابا...؟

بابا...؟

بابا...؟

چه خبر پسر...؟

چرا داد می زنی؟

نمیدونی...؟

نمیدونی شوهرت چیکار کرد...؟

آخرین پسر شما وارث اوست.

پس ما کی هستیم...؟

از من بپرس.

چون الان

آنچه در شانزدهمین سالگرد اتفاق افتاد را دوست ندارید.

این نیست...؟

بله، من اسمیتا را دوست دارم.

به آن دلیل،

آیا حقم را ضایع کردم؟

چرا من تنها هستم؟

او برای راه اندازی کسب و کار درخواست پول کرد.

اگر به بچه ایمان داشتی و به من پول دادی،

چرا از یکی دیگر می پرسم؟

اگر کاری که ما انجام دادیم اشتباه بود،

اشتباهاتت را هم بگو...؟

شما هستید که بین ما رقابت ایجاد کردید.

بجنگیم،

فقط نشستم و تماشا کردم و لذت بردم.

جایزه ای که به بهترین پسر دنیا داده می شود توسط،

کدام یک از شما خواهد داد...؟

چون همه چیز تقصیر اوست، اینطور نیست؟

تو هیچی نمیدونی، نه؟

آقا گفتی عشق

آن را در فرهنگ لغت من جستجو کردم.

آقا توضیح داده شده

به پدر آن دختر،

قرارداد حمل و نقل معدن ما مخفیانه به هر کسی داده شده است.

خیلی کمتر

30 میلیون،

برای یک روز، یعنی 2,190,000,000 کرور برای دو سال.

نمیدونستم عشقت اینقدر گرونه

آقا...کسی که در مناقصه اطلاعات داد.

به او ثابت کن اشتباه می کند،

برای آن از بیرون پول می گیرید.

خوب، بیایید درآمد حاصل از آن را بگیریم.

چی شد...؟

یا نه...؟

این صندلی چقدر گرم است؟

بعد از این خواهید دید.

بعدی شما هستید

این همان وارث است.

آیا می توان آن را تغییر داد؟ نمیشه...؟

نمی تواند..

یعنی جایی برای من در این خانه نیست.

مثل اینکه با دمپایی ضربه بخوری.

صبر کن پسر

نرو.

هی به من گوش کن

دی،

به هر حال بیا حرف بزنیم پسرم جی، به من گوش کن

دای، متوقفشون کن

رفتن

مامان...!

آنها قبلاً از هم جدا شدند.

حتی اکنون، بدون اینکه آنها را رها کنیم،

هرگز برنمی گردد.

ایشوار

آقا اینجاست

اطراف را نشان دهید.

آقا کیه...؟

به کی آقا...؟

تا جایی که من میدونم دو تا آقا هستن.

یکی از آنها جی سر است.

نفر دیگر آقا آجی است.

آنها رئیس من هستند.

ما نمی دانیم او کیست.

چی میخونی؟

بزرگی برای شماست؟ - متیو ... متیو ...

میتونم توضیح بدم آقا

شما بیایید قربان

یکی با من گفت

اینکه او نیامده بود تا با من مسابقه بدهد.

حالا چرا برگشتی...؟

دیدی؟

اگر اینجا بمانی، باید بدوی.

یک دو سه چهار

سلام...

الان هم می فهمم.

یک دو سه چهار - سلام...

چیامان کجا شدی...؟

چیامان بودن،

باید شرایطی وجود داشته باشد.

شما آن را ندارید.

برادر

چرا برادر؟

فرقی نمی کند یکی دو تا باشد. داداش با این همه آدم چطوری؟

شما حتی می توانید آن را به عنوان برادر خود ببینید، نمی توانید ...؟

من مرد آهنی چی هستم...؟ یک مرد معمولی

به من گفتی برادر...؟

بهت میگم برادر

آن را بردارید و دور بیندازید.

من کاری نکردم داداش

با بدنش به دستم زد.

هی به چی نگاه میکنی...

درخت.

آیا بررسی وضعیت اوکی است برادر...؟- ای،

فکر کردی تموم شد...؟

همه اون بالا مال منن

اینجا نمیتونی راحت باشی

این ،

رشته من

فرقی نمی کند که صاحب این رشته باشد. مهم اینه که بازی کیه

آیا بازی را تماشا می کنید؟

ترسیده بودی؟

فقط آن را قرار دهید.

ملک من است.

رها شده بود.

حالا صاحب میدان کیست؟

شما می توانید افراد خود را در سراسر میدان داشته باشید.

اما مخاطب فقط به یک نفر نگاه می کند.

شنیدی...؟

قهرمان مسابقه...!

بعد از آن، اتفاقاتی که تاکنون افتاده است، نمی تواند بعد از این اتفاق بیفتد... زیرا،

اکنون،

من و رئیس

با برادرم در مورد سه چرخ صحبت کن.

بله، به حساب آرایا.

آمد

چون ظاهر گیج کننده است.

این مردم چه کسانی هستند؟

چی...؟

این مردم چه کسانی هستند؟

آخه این چیامان بدون اینکه متوجه بشه روی صندلی نشسته.

این افراد مدیران این شرکت هستند.

چرا این جلسه...؟

به دلیل عدم اعتماد

تصمیمی بدون اعتماد

این یک شرکت محدود است.

اگر روی این صندلی بنشینی و چیمان شوی،

همه این کارگردان ها باید در کنار شما باشند.

تو اون شرایط رو نداری

حکم دادگاه.

در دو روز،

شما باید اکثریت خود را ثابت کنید. - بهترین آرزوها.

اگر پدرت تو را روی این صندلی نشانده است،

ما می دانیم که چقدر فکر می کند.

بنابراین، ترجیح ما،

این برای تو است.

در آن ترجیحات،

حمایت ما به تنهایی کافی نیست.

آره.

دوباره رئیس

چرا داداش...

چرا فکر کردی صندلی تئاتر است...؟

بلیط بگیر و بشین.

صندلی رئیس.

کسی که در آن می نشیند مانند یک پادشاه است.

شما در موقعیتی نیستید که آنجا بنشینید.

نمیخوام دیگه اینجا ببینمت

درخواست قهوه در ساعت 12 نیمه شب.

وقتی دلیلش را می پرسم، مرا کتک زدند.

اینجا قهوه است.

چی...؟

دچار مشکل هستند

دیدی؟

آنها آزادانه می چرخیدند.

مشکلی نیست

فقط یک لایه اعمال شد.

می بینی مشکلات چقدر بزرگ است؟

حالا چه بلایی سرت اومده...؟

دای... - متعجب...؟

چه کسی این اقوام را پیدا کرد؟ - آن چیزها را پیدا نکردم.

حتما خوب بودی

خواهند آمد.

آیا این را شنیده اید، اقوام؟

شما بچه ها سمی هستید - آره.

اگر مشکلی برای آنها وجود دارد،

نمی توان سرزنش کرد، نمی توان ضربه زد، نمی توان ترک کرد.

شما نمی توانید با جنگیدن زندگی کنید.

احساس می کنم این را در جایی دیده ام.

کجا دیدی...؟

اتاق پدرت

مهابهاراتا.

دوبله تلوگو.

میدونی چی گفته...؟

برای بهتر شدن

او گفت که می خواهد با اقوامش دعوا کند.

اسم اون قسمت یادم نیست

جنگ دارما

آره.

همه چیز در جنگ و عشق از بین می رود.

آقای ویجی، اسم من دیپاک است.

من افسری هستم که برای این انتخابات تعیین شده است.

قبل از اینکه بیای

هرکس نظر خودش را داد.

بنابراین آقای آجی وارث ظاهری است.

افسر،

آقا اعلام کنید وقت را تلف نکنید.

آقا

آقا دایرکت اعلام کنی چطور؟

اگر انتخابات است، باید تبلیغات برگزار شود، درست است؟

یکی به مدت 5 دقیقه

آیا مردم از این طرف می آیند آن طرف چون 5 دقیقه داده اند...؟

دولت تا 5 دقیقه دیگر تغییر می کند.

چه کسی می داند که آیا صحبت های من را می شنوی و به این سمت می آیی.

شما می توانید از این راه بیایید. - چی...؟

من خودم میام اونجا...؟

آقا به من وقت بده

بیایید ببینیم آنها در مورد چه چیزی صحبت می کنند.

زمان شما از الان شروع می شود.

آقا

این شرکت پدر من است.

خیلی خستم

ساخته شده، -ای، بس کن

بابا تخت را مرتب کرد،

ژاکت فیلتر شد.

گرفتار ژاکت.

دلسوزی شما در اینجا کار نمی کند.

یه چیز جدید فکر کن

چی آقا...؟

دوباره فکر کن

این یک شوک بزرگ برای هر دوی آنهاست.

این چه چیز جدیدی است؟

این یک کتاب جدید است، قربان.

یک کتاب ،

در آن کتاب،

فصل اول.

داستان مردی در یک خانواده.

مرد بزرگ در چنای.

اسمش هست

آقا

آه..؟ - اگر اشکالی ندارد،

آیا می توانم از نام شما برای آن شخصیت استفاده کنم ...؟

واله راج.

نگاه داشتن. - واله راج.

او آدم بزرگی است آقا.

دخترم در خارج از کشور برای دکتری تحصیل می کند. پسرم در یک کالج بزرگ درس می خواند.

او یک آدم با شعور است، آقا، چقدر عقل دارد

ببینید چه زمانی می گویید که حتی برای جشن تولد پسرتان پولی نمی دهید.

به آن می گویند پول تخت و ژاکت من.

آقا برای همسرش مثل خداست.

خانواده هم مناسب است.

شخصیت نیز تنظیم شده است.

برو جلو برو جلو

همه 6 روز در هفته کار می کنند قربان.

اما ول راج ما،

یکشنبه ها هم کار میکنه

ماشین را بردار و یکشنبه برو.

وقتی دیدم دارم میرم دفتر

فقط به آدیار بروید، یک دور برگردانید و ماشین را تا جایی که توقف خواهید کرد برانید.

کجا آقا...؟

مستعمره برینداوان.

آقا تو کلونی برینداوان چیه؟

الان خیلی برات مهمه؟ - فقط آنجاست.

آقا جلوی خودت بگو

آقا سرمایه گذاری

خیابان شماره 18

یک خانه کوچک.

یه زن دیگه آقا

وقتی می گویید سرمایه گذاری، همیشه سود وجود دارد، درست است؟

وجود دارد یک پسر 10 ساله دیگر.

برادر...!

دیگه نه لطفا - آقا

این شما نیستید، آقا، آن کتاب، کتاب، کتاب ول راج در کتاب. - اوه کتاب

سپس می گویند جدا می شود.

اون پسر 10 ساله

بابا گفت من می خواهم مثل ویرات کهلی باشم.

وقتی پسر اول برای جشن تولد پول خواست،

اونی که به گوشش زد

برای پسر دوم،

هفته بعد یک خفاش از استرالیا به قیمت چند دلار آورده شد.

وقتی پسرم چوب را گرفت و به مسابقه رفت،

او را به میدان برد و با عشق چیزی گفت آقا. - چی گفتی آقا...؟

فرزند پسر...! جام یک جایزه مهم است.

یه داستان کوچولو

برای خودم می نویسم.

سپس در مورد خانه کوچک،

آیا از خانه بزرگ می دانستی...؟

یو،

از کجا میدونی این چیزا...

آیا می دانید که ول راج چقدر برای آن انجام می دهد؟

آنها این چیزها را نمی دانند.

می خواستی، نه؟

آی تی ،

هیچی نگو داداش

داستانت را گفتی

که ولتاج از بسان نگار به برینداوانم می آمد،

این ول راج از اینجا به اونجا نمیاد؟

این در حال آمدن است.

آقا

ترجیح من

برادر،

خود برادر.

آقا...

آقا چطور می تونی این چیزا رو اجازه بدی..

آقا این هم در قانون هست.

آقا...

چند رای دیگر می خواهید آقا...؟

به 4 اولویت دیگر نیاز دارید.

اوه...!

فصل دوم.

این داستان در مورد دوستی است.

آقا

آقا اسمت چیه...؟

آه ... نمی دهم.

نام او تامبیدور است. آقا در رو باز نگه دار

تامبیدور و مصطفی یک شرکت چیپس در کرالا را اداره می کردند.

سپس یک روز،

دیروقت

این تامبیدور است

اسلای همه چیز را گرفت و فرار کرد.

به چنای رفت و تمام پول را سرمایه گذاری کرد و در شرکت امروزی تبدیل به یک فرد بزرگ شد.

تا آنجا که تصمیم می گیریم چیمان کی باشد،

ببین وقتی او یک مرد بالغ شد،

زیرا،

این تو نیستی...؟

حالا که مصطفی قصد کشتن او را داشت که او را فریب داد.

تامبیدوری.

میدونی اگه الان بهش زنگ بزنی و بگی تو تامبیدور و چنای هست چی میگه؟ - چی میگی آقا...؟

آقا

خانواده من آقا را ترجیح می دهند.

خوب

سیل برای من

شما سونامی دارید. - آقا

به 3 اولویت دیگر نیاز دارید. - به 3 لایک دیگر نیاز دارید...؟

یک فصل دیگر وجود دارد.

چند ستاره.

سه نفر اضافه کردند

یک داستان.

من آن کتاب را خوانده ام.

بسیار جالب. - آقا..؟

کتابی فرستادی، نه؟

آقا هم خوندم

آه، کتاب چیست، اوه کتاب،

او را نگاه کن.

شبیه معلم است

ببین چقدر زیبا می خندی

سلام،

چه کار می کنی...؟

شما چیزی گفتید؟

این صندلی تئاتر نیست.

دیدی بعد از نمایش همان فیلم بعد از پخش سه فیلم پرفروش چطور صندلی ها خالی شد..؟ الان اعلام کن آقا

چیامان کیست؟

آقای ویجی راجندران.

شما به عنوان چیامن این شرکت انتخاب شده اید.

آقا، اون صندلی تیم

آقا لطفا بنشینید

برق صندلی نیست قربان.

یک نفر می آید و در آن می نشیند، درست است؟

او نزدیک است.

قدرت من

در آن راه.

کلمات مطابقت دارند، درست است؟

یک ناک اوت کامل

چرا مامان نخورد...؟

باشه بیا بخوریم

گرسنه نیست

چرا یه جورایی...؟

خواهر بزرگتر شما اخطار طلاق فرستاده است.

خوب دیگه چه انتظاری داشتی...؟

این کاری است که او برای کاری که انجام داده انجام می دهد.

من مادر هستم.

من نمی توانم اینطور فکر کنم.

این خانه جلوی چشمانم در حال فرو ریختن است.

الان عروس هم میره.

من می ترسم فکر کنم چه اتفاقی برای ریا می افتد.

من نمیتونم مثل تو عادی باشم

هیچ اشتباهی در ارسال سفارش وجود ندارد.

ولی نمی دونم خوشحالت میکنه یا نه.

چه چیز دیگری باید انتخاب کنم؟

من جوابی برای این سوال ندارم

این تصمیمی که گرفتی

آیا به شما آسیب می رساند

آیا مرا دلداری می دهی؟

فقط خودت میدونی

تو کی هستی که در مورد آن چیزها صحبت کنی؟

پدرم کجاست...؟

او باید بیاید و در مورد این مسائل صحبت کند.

رئا..

هر تصمیمی که گرفتی،

به عنوان یک خانواده،

ما برای شما و ریا هستیم.

همیشه آنجا.

همه چیز نظر شماست

به من گفتند همان روز برو.

امروز ،

در مورد آن فکر کنید.

از این،

برادرت را جلوی خودت بگذار.

امضای همان.

به همین دلیل من آنجا نرفتم.

آمد اینجا

هی خفه شو...خفه شو...

برو برو - چرا آقا چی شده؟

این حکم دادگاه است.

این معدن دارای مهر و موم است.

به همه بگو بروند بیرون

معدنی که متعلق به گروه راجندران بود پلمب شد.

عاقبت پادشاهی بزرگ او چنین خواهد بود،

شایعاتی منتشر می شود که به خاطر وارث جدید است.

این برای ما ضربه بزرگی است آقا.

معدن، معیشت اصلی کسب و کار ما است.

تمام شرکت های ما به طور مستقیم یا غیر مستقیم با معادن مرتبط هستند.

پدر،

من نمی دانم چگونه با این کار کنار بیایم، قربان.

این دیگه چه کوفتیه...؟

اجاره این معدن،

50 سال است که مانده است.

فقط 30 سال از آن زمان می گذرد.

چطوری مهر میزنی...

مگه قانون نداری...؟

آقای راجندران.

مشکل اینجا قوانین نیست.

درباره خانواده ات.

فقط 3 مدیر در شرکت شما وجود دارد.

این باعث می شود که دو مدیر مخالف مجوز استخراج شما باشند.

ما حق داریم طبق قانون این را لغو کنیم.

این کاری است که ما انجام می دهیم.

اگر مشکلی دارید به او بگویید.

اینگونه است.

تو با آن،

در مورد چیزی صحبت می کنید؟

یا در 15 روز،

آیا این معدن به مناقصه می آید...؟

چه کسی از این برنده خواهد شد؟

این معدن برای آنهاست.

متعلق به

اگر می خواهی برنده شوی، باید از جلوی فرزندانت بگذری...؟

ببین، پسرانت از تو گذشته اند و پشت سر من هستند.

روزهایت را بشمار

تو مراقب همه چیز بودی

من از دشمنم دو فرزند دارم.

برای دیدن این چیزها نباید زنده باشم.

دیدی که اون دوتاشون اومدن باهاش.

اما من

برای اولین بار دیدم که با هم جمع شدند.

لطفا مشخصات تمام مناقصه هایی را که تاکنون انجام داده ایم به میز من ارسال کنید.

مشخصات همه مناقصه هایی که تا الان برنده شدیم در این پرونده ها هست آقا.

چرا ناگهان...؟

به هر حال ما باید در این مناقصه برنده شویم.

او در حال حاضر با سرمایه گذاران است،

من فهمیدم که آنها شروع به صحبت کردند.

اگر او این مناقصه را دریافت کند،

دو برادرت

عروسک انجام می دهد..

او

تا آنجایی که من میدانم،

با ترک این دو،

بازی از قبل شروع شده است.

یکی میدونه من برنده میشم

دو تای دیگر

من می دانم چگونه برنده شوم.

طبق محاسبات من،

فرآیند خدا،

خدا طرف ماست

این را از پدرمان ببر،

هر جا برو

قراردادهایی به ارزش 3 میلیارد دلار برای آن معادن وجود دارد.

4000 کرور

حداقل 4000 کرور باید بدرقه شود.

حداقل،

حداقل 5000 کرور باید نشان داده شود.

ما باید آن را فشار دهیم.

باید تا 4800 کرور برویم.

کافی نیست - کافی نیست.

ما باید فراتر از چیزی که آنها تصور می کنند برویم.

این باعث تعجب آنها می شود.

6000 کرور

این خیلی زیاده.

آنها را برنده شوید

این تنها راه است.

برای این کار یک سرمایه گذار پیدا کنید.

وقتمان دارد تمام می شود.

به سرعت

اکنون است که می فهمیم چرا در مناقصه ها برنده نمی شویم.

دو نفر مانند شیطان آفریده شده اند.

اما قراره هر 3 تا بچه راجندران رو یه سنگ بزنیم.

سرمایه گذار که آن را می آورد.

می خواهید یکی از ما باشید.

آنها با سرمایه گذاران صحبت می کنند.

یک نفر را برای همه پیدا کنید.

او باهوش است

بمبئی

باهوش،

باید آدم خطرناکی باشه

S. J SURYA

ما یک سرمایه گذار بزرگ پیدا کردیم.

آدیتیا متال.

اما هنگام صحبت با آن،

کمی دقیق تر صحبت کنید.

او یک تاجر باهوش است.

سلام..!

سلام آقا

این جایا راجندران است.

و این آجی است.

قبلاً معرفی شده است.

به عنوان یک سرمایه گذار،

من این پروژه را دوست دارم.

این معامله 3 میلیارد دلاری در آن معادن است. - آقا، این معامله را برگردانید،

من پیچش را به شما می گویم.

شما ممکن است در مورد معادن بدانید، اما پول،

من

بنابراین این Gaudena 80٪، 20٪ است.

چی...؟

آیا این هم یک معامله است...؟

75 درصد 25 درصد

55 درصد 45 درصد

هیچ چیز دیگری وجود ندارد.

بهترین آرزوها...!

شما دو تا چکار میکنید؟

به دست آوردن چنین سرمایه‌گذاری در آخرین لحظه،

یک کار غیر ممکن

با دیدن ما شبیه گدا میشی...؟

اصلا.

پس برای باخت به پدر و برادر خود آماده باشید.

ما آن معامله را دوست داریم.

چی میگی...؟

این مسئله درصدی نیست.

هویت ما یک چیز نسبی است.

حالا مهم این است که پیروز شویم.

درست است.

برای مناقصه آماده شوید.

در مجموع 12 مناقصه برای این مناقصه معدن ارسال شده است.

شرکتی که برای سومین بیشترین استفاده را داشته است،

شرکت گروه های KRG

شرکتی که بیشترین استفاده را برای دومی داشته است،

شرکت گروه های راجندران.

شرکتی که با صرف بیشترین هزینه برنده این مناقصه شده است،

شرکت های کنسرسیوم جهانی

بعد از اتمام بقیه کارها،

این معدن

واگذاری به شرکت های کنسرسیوم جهانی.

با تشکر از شما، خانم ها و آقایان.

برو به اون پیرمرد بگو

شما مناسب ترین وارث برای آن مرد هستید.

وارثی که آمد تا آن مرد را شکست دهد.

بچه ها...!

وقتی تو را می بینم یاد داستانی می افتم که مادربزرگم برایم تعریف کرده است.

یک جنگل بزرگ

ببری که آنقدر بزرگ است که بتواند هر جانوری را در آن غلبه کند،

اون ببری که فکر میکنه از همه قوی تره نمیدونه

شکارچی آمد تا او را شکار کند و گفت که او پیش است.

شکارچی

ببر

عشق.

ناگهان صدایی،

پایان.

بازی تمام شد.

پس باید بفهمید که ببر کیست و شکارچی کیست، درست است؟

شکارچی

شکار تجارت است.

برو به پدرت بگو

بعد از این، ضربه پشت ضربه از پس ضربه پشت ضربه.

من با تو شرط دارم

راجندران

قرار بود امروز بیاد.

نمی توانستم چهره شکست خورده اش را ببینم.

بعد،

آن را آدیتیا متال صدا کنید.

به عنوان یک سرمایه گذار،

او قرارداد را امضا می کند.

وقتی امضا شد،

اینجا می نشیند

نگران چه هستی؟

تماس مکرر...؟

اینطور نیست قربان

این یک قرارداد بزرگ است.

افرادی که فکر می کنند نباید به اینجا بیایید،

بسیاری وجود دارد.

گفتی امنیت نداره

برای همین آقا. - سلام...!

این من هستم که کار را اینجا نشان می دهم.

چه کسی کار را به من نشان می دهد..؟

میدونی با کی حرف میزنی؟

هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره.

من آن را به خوبی انجام خواهم داد.

او می آید آقا.

آقا چرا دیر...؟

10 دقیقه تا پایان کار باقی مانده است.

داره زنگ میزنه - آقا

آقا بیا آقا

آقا بیا آقا بیا بریم

آقا

نگران چه هستی؟

حالا من اومدم

آقا وقتش تموم نمیشه

چک باید ارائه شود.

اگر شما بیایید و امضا کنید، همه چیز می شود.

5 دقیقه مونده آقا، لطفا آقا بریم.

آه، موکش.

اکنون،

من و تو در داخل چه کنیم...؟

رئیس می خواهد بیاید، درست است؟

آقا شما رئیس نیستید؟ - آن برای توست.

اما به من.

سلام مامان...

تا 5800 کرور برویم.

کافی نیست

آیا قصد دارید بیشتر ارسال کنید؟

نه، کمتر ارائه خواهم کرد.

برای کسانی که محاسبات شما را خوب می دانند،

ما نباید عدد بدهیم.

به من گفت با او برخورد کنم، نه؟

معامله به کسی که می خواهد سقوط کند خوب نیست.

بذار اینو تموم کنم

بیایید یک بازی کنیم.

چرا رئیس...؟

فکر کردم مرا فراموش کردی.

من به شما نیاز دارم که به من کمک کنید.

کمک؟

دستور بده رئیس.

در تجارت مواد غذایی،

من باید روی برنامه شما سرمایه گذاری می کردم.

من بلافاصله بعد از دیدن استعداد شما طرفدار شما شدم.

برو شریک من شرمنده شریکم.

اگر خجالتی هستید، تامیل نادو آن را تحمل نمی کند، رئیس.

دی داداش اینو یه کم نگه دار

لطفا منو بگیر

مامی...

خوب نیست در راه در حالی که مادربزرگ در حال قصه گفتن است به خواب برویم.

شکارچی در جنگل جلوی ببر خوابیده راه می رفت.

یک چیز وجود دارد که حتی آن شکارچی هم نمی داند.

ببری که کتک زدن همه حیوانات را تمام کرد،

بعد یک شکارچی می خواهد ضربه بزند.

این ببر بود که او را دوست داشت و به جنگل برد.

عشق، شکارچی، ببر.

ناگهان صدایی آمد.

اسباب بازی...!

پایان.

مامی، یک تجارت شکار برای یک شکارچی غیرقانونی.

برای ببر مثل بازی است.

فکر می کنید یک سرمایه گذار پیدا کرده اید و میخکوب کرده اید...؟

وقتی او را نزد شما فرستادند،

من هستم.

حالا اگه چک رو نپرداختی چی؟

مناقصه به شرکت دوم داده می شود.

اون چی گفت...؟

ضربه پس از ضربه پس از ضربه پس از ضربه پس از ضربه

افتادن.

مامی...

چه عشق باشد چه یک ضربه، باید کمی فکر کنم. به من بگو چرا

هر چه بدهی من سه برابر پس می دهم. تو از من خبر نداری، نه؟

دانستن

BGM را بپوشید.

تمام جزئیات مربوط به این معامله ماینینگ در اینجا آمده است.

مدارس روستاهای شما،

موسسات امنیت سلامت

همه اینها مثل یک بازار است.

آقا اینجا چیکار میکنی...؟

از آن منظر،

به نظر می رسد همه چیز خوب است.

وقتی به اینجا بیایید، متوجه خواهید شد که واقعیت چیست.

آرتی،

ریا اومد اونجا؟

آیا اینجاست؟

نه

هنوز به خانه نیامده است؟

نه

بسیار ترسناک.

چی شد...؟

گفت یک ساعت بعد از مدرسه برمی گردم.

از آن به بعد،

گوشیش خاموشه

بیا شروتی

بنشین

ریا گفت که با تو بیرون می رود.

اومدی...؟

او برای ملاقات من نیامد.

او

یکی،

با یک پسر

فکر می کنم خواهد رفت.

با یه پسر...؟

پسری در حباب

حباب یعنی..؟

حباب،

یک برنامه دوستیابی

چیزی فهمیدی؟

یکی با پسری رفت بیرون.

با یه پسر...؟

تا اون موقع چیکار کردی...؟

من از آن زمان می دانم.

که نمیتونی ازش مراقبت کنی

سپس شما از آن مراقبت خواهید کرد.

کجا بودی این همه مدت...؟

حالا بپرس حقت چیه -آی

من پدرش هستم.

شما کی هستید - بعد از اینکه دخترت رو از دست دادی یادت افتاد که پدرش هستی...؟

چه زمانی برای دخترت پدر شدی؟

او دوستانش را نمی شناسد، از زندگی خود خبر ندارد.

غم را نمی شناسد

یکدفعه آمد و داد زد که من پدرم، من پدرم...؟

حالا چی...؟

میخوای بجنگی...؟

میخوای پیداش کنی...؟

گفتن - آقا

ما تماس ها را از شماره ای که شما دادید پیگیری کردیم.

بالاخره ساعت 5.30

اون گوشی تو پالاوککام خاموش شده.

تسلط؟

در استان پالاوککام،

اغلب در یک کافی شاپ یافت می شود.

رئا

دوربین را در خروجی دوباره پخش کنید.

متوقف کردن

روی آن شماره کابین بزرگنمایی کنید.

این بار پیداش کردی؟

اون ماشین پلاک تقلبی داره قربان. - نشونم بده کجا

لعنتی،

او در دام افرادی گرفتار می شود که مردم را می ربایند.

بسیاری از دختران در این استان،

این گونه باور شده است.

یک شبکه بزرگ

اگر کسی دست داشت،

اون استان داره میاد

اگر ماشین یک بار از آن پل رد شود،

خودشه.

آدم های بی رحمی آنجا هستند.

آقا

آنتونی نامیده می شود - یو..

خفه شو.

ما این اسم را نمی دانیم...؟

اگر کسی به آنجا رفت و این را گفت و اتفاقی افتاد،

چه کسی مسئول است...؟

آقا یه تیم اعزام کن

2-3 ساعت دیگر طول می کشد.

در آن مدت، آنها

دختر شما به جای دیگری منتقل می شود.

تا به حال،

هیچ فرد مفقودی در آن استان پیدا نشده است.

حداقل،

ما تمام تلاش خود را خواهیم کرد.

پیش از این در آن استان،

آقا دو سه نفر بودند.

حالا فقط آنتونی همه کارها را می کند قربان.

آدم ربایی، مواد مخدر همه توسط او انجام می شود.

این استان در اختیار ایشان است آقا.

ولی ،

او کجاست؟

تا الان هیچ کس نمی داند.

هر که وارد شود،

فقط اسمش را نگو

خانه آنتونی کجاست...؟

شما کی هستید؟

آیا او...از پلیس است...؟

میدونی این استان کیه؟

در ساعت 5.10،

به این استان،

یک تاکسی آمد.

یک دختر توسط آن برداشته شد.

من اون دختر رو میخوام..

اگر آنتونی متوجه این موضوع شد،

تو اول صبح هستی

هیچ وقت

آناتونی کجاست...؟

هی ادامه بده،

هی هیتاپا

من می خواهم با برادر آنتونی ملاقات کنم.

او دارد می آید.

که است...؟

چه خبر...؟ - برو ببین چیه

آنتونی کجاست...؟

آنتونی کجاست...؟

او آنتونی است.

آه..؟ - او آنتونی است.

فقط پرسیدی...؟

چرا اینقدر بزرگی..؟

اوه...؟ سلام..

گروه شما یک دختر آورده است.

رئا...

این همه راه اومدی تا یه دختر پیدا کنی؟ کار را اشتباه گرفتم

هر کسی می تواند به این استان بیاید.

ولی نمیتونه بره بیرون

شما حتی نمی توانید او را پیدا کنید.

این چیزی است که در مورد شما گفته شد.

پیداش کردی؟

سلام،

اگر می توانید او را نجات دهید.

کی گفته نجاتش میدم...؟

شما کسی هستید که قرار است نجات پیدا کنید. - اوه...؟

برادر...؟

شما کجا هستید...؟

برادرم در راه بندر است.

اول ماشین رو بچرخون و اون دختر رو ببر اینجا.

چی شد داداش

می گویند ماشین را بچرخان.

یک کلمه بگو برادر

من تمومش میکنم

دای،

اون کیه...؟

اگر پایین بیاید،

شما اولین کسی هستید که بریده می شوید.

اگر فرزندان در زمان بزرگ شدن مورد توجه و محبت والدین خود قرار نگیرند،

آنها به دنبال آن هستند.

ممکن است آن را در جای اشتباهی بیابند.

دختر 16 ساله.

دیدم وقتی 3 ساعت ناپدید شدی چقدر زجر کشیدی.

هنگام جدا شدن از کودکان،

این احساس والدین است.

ویجی.

بیا بریم خونه خودمون

دی، می آید

هنگام جدا شدن از کودکان،

این احساس والدین است.

مامان...!

بابا اومد

متاسف.

متاسفم داداش...

متشکرم..!

چی...؟

از بالکن تماشا می کنی...؟

امروز احساس خوبی است، اینطور نیست...؟

من هم احساس خوبی دارم.

بگو برم

بگو برم

چرا آه تو

خواهر شوهرم اینجاست.

تمام قدرت در کنار اوست.

سپس،

بخواهید بعدا برید.

این دختر در حال نوشتن داستان است.

نام داستان

دوچرخه در طبقه بالا

آی

خودشه. آن داستان پایانی ندارد.

او برای آن پیش من می آید.

داستان چیه...؟

یک پسر و یک دختر

پسره اون دختر رو خیلی دوست داره

آیا به این دلیل است که فقط پسرها دخترها را دوست دارند ...؟

برای دختران،

پسرا دوست نداری...؟

کامل گوش کن

یک پسر و یک دختر

دختر پسر را دوست دارد.

در حال حاضر، اینطور نیست؟

آه...

کامل گوش کن

دختر کمی اشتباه متوجه شد.

الان به زندگی مشترک فکر می کنم.

اگر پسر بگوید که دوستش دارد، پس عشق کافی است و پایان خوشی دارد.

فکر می کنم پسر چه می گوید،

منظورت از این چیه؟

هر چه او بگوید.

شما گم شده اید و به همین دلیل این را می گویید.

ولی این دختر خیلی بزرگه - انجام ندهید.

لطفا او را تنها بگذارید. فکر می کنم آن پسر من هستم،

به من بگو...؟

یو برو اوی

بازم میگم یک پسر

یکی دختره

چرا اینقدر می خوانی؟

به این گوش کن

لطفا کامل گوش کنید

او

دیگه چی میپرسی؟

شروعی هست، پایانی هست، احساساتی هست.

خانواده پیروزی را جشن می گیرند.

این می تواند از هر کسی باشد،

اما بین عاشقان،

شنیدی...؟

آیا شما در ...؟

گفتن این خیلی سخت است.

دیگر نمی توانم جلوی خود را بگیرم.

به او،

او از 6 ماهگی سرطان دارد.

تاکنون نجات یافته است.

ولی ،

هر چیزی در هر زمانی ممکن است اتفاق بیفتد.

رفتم و ویجی را در فرودگاه دیدم.

وقتی از مرگ پدرش صحبت می کند،

یک لحظه فکر نکرد.

همه چیز را رها کرد و به خانه دوید.

همونطور که تو فکر میکنی،

او برای پست و پول به اینجا نیامده است.

به پدرش

او به اینجا آمد تا مرگی آرام بدهد.

بعد تو برگشتی اینجا

نه برای مامان

برای بابا

شما همیشه این را می گویید، نه...؟

بیش از حد قابل تحمل،

ترك كردن.

پسر چطور تونست اینقدر تحمل کنه؟

جی،

از آجی بخواهید به اینجا بیاید.

من نمیام مادر

به پدرت بگو که این اتفاق افتاده است.

گفت مادر.

هر چه،

گفت نمی آید.

وقتی دو چیز به هم نزدیک می شوند،

هر دو افزایش ارزش دارند.

امروز من هم

آجی راجندران

هر دو قرار است با هم یک شرکت راه اندازی کنند.

این کنفرانس مطبوعاتی برای اعلام آن است.

آجی بیا بریم

تو داری میای.

کجاست...؟

او در بیمارستان است و می خواهد شما را ببیند. در حال آمدن است

هی ولش کن

او همچنین می داند که در بیمارستان است.

من هم می دانم که دارم می میرم.

به این نگاه کن

به هر حال بریم خونه حرف بزنیم

ما هر کاری بخواهید انجام می دهیم.

دی...دی...دی...

شما کی هستید؟

کاری را که می خواهم انجام دهم...؟

من به آنچه می خواهم خواهم رسید.

تو هم قراره ببینیش

من نه تنها زمانی که او بمیرد، بلکه زمانی که سوزاندن او بسوزد، نمی آیم.

برو اینو بگو

چیکار کردم پسرم..؟

اینطوری زدمش...؟

از کودکان دوری کنید.

هیچ مادر یا پدری نمی تواند، پسر.

دای،

تو برای پدرت خیلی کار کردی، نه؟

حالا فقط یک کار را برای مادر انجام دهید.

او را همراه بیاور

................

آن روز، معامله از دست من خارج شد.

امروز دوباره می بینمت.

آیا از پول خود برای پرورش گیاهان استفاده می کنید؟

یا در گیاه در حال مرگ بگذاریم...؟

معامله 3 میلیاردی شما،

در شرکتی که من و جی پی راه اندازی کردیم سرمایه گذاری کنید.

پیشنهاد شما جالب است.

اما من قبلاً این قرارداد را با آنها امضا کردم.

اگه الان اومدی بیرون

مسائل حقوقی زیادی پیش خواهد آمد.

چطور می شود...؟

من همچنان مدیر عامل آن شرکت هستم.

من تمام حقوق لغو معامله را محفوظ میدارم.

اسناد مربوط به آن،

ایناهاش.

به نظر خوب میاد.

من با آن صحبت خواهم کرد.

ما این معامله،

امضا کنیم

هی زود بریم خونه - سلام...

فقط دروغ میگی و با هم حرف میزنی...؟

خجالت نمیکشی؟

هی، من مثل شما احمق احساساتی نیستم.

من این خانواده را نمیخواهم

رفتن

هی منم همینطور فکر میکردم

حالا او می فهمد.

خانواده یعنی

عشق ،

محبت،

مراقبت،

همه اینها

آیا شما صحبت می کنید؟

تو حرف بزن... بکن...

هی، همه ما می خواهیم با هم باشیم.

فکر کردن در این زمان، - سلام...

نمیشه بیاد فرار کن

من نگفتم که او این احساسات را ندارد. تو داری میری

من از او مراقبت خواهم کرد.

حالا چی؟

تو نمی آیی، نه؟

نیامدن

سپس داستان شما را خواهیم شنید. - میوه،

برو بیرون.

اگر یک دقیقه بیشتر اینجا بمانید،

رقص کوتوی عربی قبل از کشتن مرغ در حال مرگ.

آن را بگیرید، شکمش را ببرید و به قلاب آویزان کنید. متوجه نشدی، نه؟

به عنوان چیامان،

شما را برای همیشه از سمت مدیرعاملی شرکت عزل می کنم.

فکر می کردی این کار را نمی کنی، درست است؟

اگر خانواده ات را نمی خواهی این خانواده هم تو را نمی خواهند.

سر گاوتام آقا.

پس از این، برای او و این شرکت،

گاوتام سر...گاوتام سر...!

آقای گوتام، آقا به من گوش کن.

داره داد میزنه قربان

من رسیدگی می کنم که مشکل قانونی وجود نداشته باشد.

آقا

اما من قصد ندارم شما را باج گیری کنم.

اما درست گفتم آقا

آقا پروژه رو اینطوری ول نکن آقا. - هی... هی...

آقا به من گوش کن آقا سر گاوتام آقا...؟

رفت به.

سلام،

دیدی...؟

این احساس نیست...؟

احساسات می آیند.

بیا دیگه

خشم،

احساسات،

همه چیز داره میاد

اوه، یعنی همه چیز آنجاست، او به ما نشان نمی دهد.

دای شما را تنها نخواهد گذاشت. - هی هی...

داره منو میزنه…..میزنه…..

داره منو میزنه….برادر عزیزم…میزنه….

فرار کن.

الان فهمیدی...؟

چطوره وقتی یکی میره و میره...؟

شما را رد می کند و ما شما را رد می کنیم.

وقتی فکر کردم که آیا اینجا کسی دیگری هست که به تو نه بگوید، آه .... جی پی آقا

جی پی آقا آنجاست.

آقا جی پی چی میگی

همه جدا جدا بازی میکنن...؟

من دنبال بازی هستم...؟ - آه، آقا من بازی شما را تماشا خواهم کرد.

ای،

اگر می خواهید جلوی خنده آنها را بگیرید،

اگر می خواهی پدرت را اذیت کنی،

تنها یک راه وجود دارد.

تمام اجزای تو،

نام من را بنویس

من به شما نشان خواهم داد.

ممممم

وقتی کوچیک بودیم شکلات خواستیم ولی ندادیم.

چگونه می توان سهام 3000 کرور را در صورت درخواست ... داد؟ آقا اینجوری چیکار میکنی..؟

آقا اگر خواستی گوش کن

نمی تواند بدهد

گفتم مگه نه؟

آقا برادر خودخواه خانواده ماست.

وقتی از آنها خواسته می شود نمی دهند.

آی. - آقا

کف نزنید و منتظر سوت باشید.

این چیزها کمی ضعیف هستند.

دی، چرا به شما حق انتخاب داده می شود؟

شما باید قطعات را بنویسید.

آیا می خواهید بدهی من را بپردازید؟

اگر 10 درصد از سهام من را بفروشید، می توانید بدهی خود را پرداخت کنید.

به این نگاه کن،

آیا قرارداد را به درستی نخوانده اید ....؟

بدون اجازه من نمی توانید یک قطعه را بفروشید.

برادران...!

گول خوردی؟

دای...!

چقدر بهت اعتماد کردم

اینجوری به خودم خیانت کنم...؟

سلام...!

اونی که به خانواده خودش خیانت کرد

داری از خیانت به من میگی...؟

بگذارید، شما آن را به سطح دیگری رسانده اید، عالی است... اگر فرصت کف زدن باشد باید اینگونه باشد... چلم (عسل)...!

نمی توانم آن را روشن کنم، اینجاست.

شما ادم سفیه و احمق.

این باید برای شما اتفاق بیفتد.

همه سهام را به نام من بنویسد و امضا کند.

تا اون موقع لگد بزن

اگر کسی برای توقف به داخل پرید،

آنها را هم بزن

این است ... این است ...

شما بچه ها شیس بگیرید، آبجو بگیرید، شاد باشید، بجنگید و بمیرید.

چرا مخاطب جذب می شود؟

پس شما وارد نمی شوید، نه؟ - نیامدن.

تو نمیای، نه؟ - نیامدن.

سلام،

گاهاپالا بنگ مو.

چیکار میکنی برادر بزرگ...؟

حرف زد...؟

به تو نه نگفت، نه...؟

در این صورت وقتی به تنهایی میروی نجاتم بدهی، مثل دشمن به من نگاه نمیکنی...؟ چرا علامت گذاری می کنی...؟

سلام داداش.

برادران...!

بیا دیگه...!

برادر...؟

روز...!

من هم برادر شما هستم.

تو همانی هستی که با انداختن ظرفی قصد کشتن من را داشتی. میوه پشت.

خودمون نباید بریم

از زمانی که برادر کوچکم صحبت کرد،

اگر حرف بزنی تسلیم میشی؟

هی میزنی - بگو بیام

به او بگو یک قدم، یک قدم به سمت ما بردار.

سپس من به شما نشان خواهم داد که چگونه.

آیا گوتی کلام می میرد...؟

شما به خاطر شخصیت خود به آنجا نخواهید رفت.

آن هم نمی آید.

با امضای آن،

جان خود را نجات دهید.

بیشتر از خانواده ام

بیشتر بهت اعتماد کردم

نشون دادی کی هستی، نه...؟

حتی بعد از این همه کتک،

میدونی چرا بهش زنگ نزدی...؟

هر قطره خون از بدنم

من از همه آنها عذرخواهی می کنم.

دای...!

اگر یک قدم در این راه برداشته بودم،

میدونی چیکار میکنه...؟

نگاه کن

برادر...!

شما یکی هستید.

منو بکش

بیا دیگه.

بیا عمو..

بیا دیگه.

من هیچ کاری نمی کنم. از آمدن نترس

چه مدت طول می کشد تا فردی که این همه نفر را کتک زده شما را کتک بزند؟

اما من نمی توانم.

تو هم سن پدرم هستی.

حالا چی

شما می خواهید برنده شوید.

این نیست...؟

خوب

شما برنده می شوید

گمش کردیم.

گمشده

شما آن معامله 3 میلیاردی را می خواهید، نه؟

آن را بگیرید

می دهم و می گیرم.

اما این چیزها برای چیست؟

تو و پدر من در تمام زندگی ما با هم رقابت کرده‌ایم،

الان چی داره؟

پول،

قدرت، هیچی

اما در آخر پرسید، می دانید چیست؟

مرگی آرام...!

تنها زمانی خواهید فهمید که چه نوع زندگی ای داشته اید.

آن هم در دستان شماست.

سلام،

به این نگاه کن

زندگی یعنی

نه برد و نه باخت.

برای زندگی.

او نمی آید، آیا ...؟

پدر نمی داند از پسرش تشکر کند یا نه.

کی راه افتادم دستت رو گرفته بودم

تا آن زمان با شما نبودم.

اما به محض اینکه پرسیدم

ترک همه چیز

دستم را گرفت و بیشتر از آنچه خواستم به من داد.

من کاری با تو نکردم

من نمی توانستم راهی را که تو رفتی راه بروم.

اما تو راه رفتن را به من آموختی، درست است؟

مهم نیست چقدر مشکلات بین پدر و پسر وجود دارد،

پدر اولین قهرمان برای یک پسر است.

تو پدر قهرمان منی

دوستت دارم پدر

خوشحالی اینجا مادر...؟

حتی اگر این را هم جواب بدهم، متوجه نمیشی.

الان فهمیدم مامان

خون و اسم خوده انسان خونواده درست نمیشه

با عشق و اعتماد ساخته شده است.

با آنها بودن در زمان نیاز،

حتی اگر دوست داشتن آنها سخت باشه، بودن در کنارشان،

تا هرگز همدیگر را ترک نکنیم،

خانواده بودن ایراداتی دارد.

اما به ما گفته شده،

فقط یک خانواده وجود دارد. بدون دشمن، بدون جنگ.

اما ما داریم

فقط یک خانواده

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.